من عاشق عشق می مونم قسمت6
امروز روز درختکاریه ! یه هفته تمام دنبال مجوز گرفتن از رئیس بیمارستان و اماده کردن ذهنیت بیمارا واسه انجام یه مراسم بودم ... با اینکه دیروز خونه تکونی مامانبزرگ حسابی منو از کت و کول انداخته بود اما امروز شوری عجیب نمی ذاشت احساس خستگی کنم !
پنج شنبه ی هفته ی قبل با روانشناسای هر بخش واسه چگونگی انجام این مراسم جلسه داشتیم ... قرار بود بخش 2 مردان زیر نظر من برگزار بشه ... ساعت تزریق و خوردن داروها رو چک کردم وهمراه با یکی از مامورین حراست وارد بخش شدم ... بیمارا حسابی مشغول اماده شدن بودند .. وبا دیدن من ساعت شروع مراسم رو می پرسیدن !! چقدر احساس خوبی بود وقتی حس می کردی یه حس خوبی رو در کسی ایجاد کردی !!
سلامِ مرتضی 19 ساله رو پاسخ دادم و برگشتم تا به سمت در برم...
دستی رو پوشم رو چنگ زد ... سریع عکس العمل نشون دادم و بدون اینکه برگردم با فریاد و تحکم گفتم :
سالار!! بهتره تمومش کنی!
مامور حراست فورا به سمتش رفت و روبه روش قرار گرفت ... دستش از روپوشم ازاد شد ... به طرفش برگشتم ... لب برچیده بود و به حالت گریه روی تختش نشست ... پتویش را روی پاهایش قرار دادم و به ارومی گفتم:
اروم باش تا بیام !!
به طرف ایستگاه پرستاران رفتم و با لحنی جدی از اقای مدیری خواستم تا داروی ساعت 7 سالار رستمی را دوباره تجویز کند ..
اقای مدیری ، پرستار دیگری را صدا زد و علت را جویا شد ... پرستار جوان دستپاچه گفت:
من از کجا باید بدونم داروشو دور می ریزه !!؟
خطاب به اقای مدیری گفتم:
داروشو بدین من می برم ..
قرص هاشو در لیوان مخصوص ریخت و به دستم داد .. همراه با لیوانی اب به بخش برگشتم ... بالای تختش که قرار گرفتم با حالت قهر سرش و زیر پتو کرد .. خنده ام گرفت :
خیلِ خب اقا سالار به جای اینکه من قهر باشم ، دست پیش گرفتی و رفتی اون زیر چیکار؟
جوابی نداد .. روی صندلی کنار تختش نشستم که متوجه محمد شدم ... دفتر شعرش و بغل گرفته بود و داشت بهم می خندید ... شانه ای بالا انداختم و خنده اش رو پاسخ دادم :
اقا سالار قهر کار بچه هاست!
_ گل کاری هم کار بچه هاست !
_ گل؟!
پتو رو از سرش کنار زد و نشست ، سپس با هیجان گفت :
اره گل ! به همه نهال دادی ، نوبت من که رسید یه شاخه گل انداختی بیخ ریشم که بیا ، اینو بکار ...!!
از حالت رو برگردوندنش خنده ام گرفت :
اها! پس امروز بهونه ات واسه حمله به من شده یه شاخه گل اره؟!
_من هم می خوام نهال بکارم .. مطمئنا گل من تا حالا پلاسیده شده ! نمی خوامش !!
محمد کنارم ایستاد و با لحنی اروم گفت:
اگه دوست داری می تونی گلتو با نهال من عوض کنی !
به سالار نگاه کردم ... چیزی نگفت و همچنان رویش را برگردانده بود !
_ نظرت چیه سالار ... موافقی؟!
_ نمی دونم ... باید فکر کنم ...
از روی صندلی بلند شدم و با جدیت گفتم :
همینجوری که داری فکر می کنی این داروهاتو بخور ...
به سمت محمد برگشتم :
تو چطوری؟! و اشاره ای به سالار کردم ...
محمد لبخندی زد و چشماشو رو هم گذاشت ... پس داروهاشو خورد !! همیشه می شد به محمد اعتماد کرد !
_خوبم مهربان خانوم ! البته اگه سالار گلشو با نهال من عوض کنه بهترم می شم ...
صدای سالار پشت سرم به گوش رسید :
قبوله ... چند دیقه دیگه نزنی زیرشا !!
محمد خندید و من اروم از کنارشون رد شدم و از بخش بیرون اومدم ... وارد حیاط بیمارستان شدم و به این فکر کردم که چرا امثال محمد ها باید اسیر اینطور جاهایی باشن!! به روزی که با او اشنا شدم برگشتم .. روزایی که روی پایان نامه ام کار می کردم و همراه سایر همکلاسی هام به بخش 4 مردان رفتیم ..
موهایش را از ته تراشیده بودند ... و در حالی که دفتری رو تو بغلش می فشرد روی تخت دراز کشیده بود .. کنجکاو شدم وپرونده اش رو از دفتر بخش گرفتم ... اونچیزی رو که می خوندم باور نکردنی بود ... تحصیلات : کارشناسی ارشد شیمی محض .. شغل: مهندس شیمی .... سابقه ی مصرف مواد: شیشه
شرح حال از زبون خودش رو خوندم که فقط یه کلمه بیان کرده بود :
نمی بخشمش!!
اوایل اصلا همکاری نمی کرد ... اما وقتی پافشاریمو دید اولین چیزی که نثارم کرد این بود:
چی می خوای بدونی ؟ ! اینکه یکی از همجنسای خودت این بلا رو سرم اورده ؟! اینکه من برخلاف همجنسای خودم به امثال شماها اعتماد کردم ..؟! مگه توی پروندم نخوندی که عقلمو به خاطر مصرف شیشه از دست دادم ؟! دیگه دنبال چی هستی؟!
اومدم چیزی بگم که پرید وسط نگفته هام و گفت:
اهان راستی ! اون تو دلیل اصلیشو ننوشته .. می تونی بهش اضافه کنی که لیلی نامی ، زیبا رویی ، من و با شیشه اشنا کرد و ...
خانم هدایتی از پشت نرده ها صدام زد :
مهربان خانوم ! ساعت 9 شد ، جشن رو شروع نمی کنید !!؟
_ آه ، بله ... بچه هارو بیارید توی باغ ...
نمی دونم چرا هیچ وقت نمی تونسم لفظ بیمار رو در محیط بیمارستان بکار ببرم ... همکارا همیشه سر به سرم می زاشتن که با گفتن بچه ها یاد مهد می یفتیم .. خب بیفتید !! چیکارتون کنم !!
جشن درختکاری با پخش اهنگ شادی در محوطه بیمارستان شروع شد .... با اینکه همه چیز خوب پیش می رفت و تمام پرسنل بیمارستان ، بیماران رو همراهی می کردند اما باز دلهره داشتم ... شاید به خاطر اینکه تمام مسئولیت به عهده ی من گذاشته شده بود .. لحظاتی از شادی و پایکوبی بیمارا نگذشته بود که سر و کله ی رئیس بیمارستان پیدا شد ... خدا رو شکر کردم که هنگام رد پیشنهادم توسط رئیس مبنی بر اینکه بیماران زن و مرد همگی یک جشن داشته باشند زیاد اصرار نکردم و گرنه نمی دونستم امروز باید اینجارو چطور جمع و جور می کردم !
کنارم ایستاد:
همه چیز خوب پیش می ره ...
جمله اش سوالی نبود ... هیچ وقت از کسی نظر نمی خواست ... پیر پسرخرفت!!
خنده ام گرفت .. نگاهم کرد ... نگاهم رو به سالار دوختم ... در حالیکه می رقصید و قر می داد به اطرافیانش تنه می زد ... جای لاله خالی ... حسابی از دست سالار حرص می خورد ... واسه همین به بخش زنان منتقل شد ...
بعد از پایکوبی حسابی ، مرحله ی درختکاری با کاشتن گل توسط محمد ، شروع شد و هرکس با بیل و کلنگی که نوبتی به یکدیگر قرض می دادند ، نهالاشون رو کاشتن و مشغول ابیاریشون شدن...
سالار کِل می زد و هی جلوی دوربین متعلق به بیمارستان که دست یکی از پرستارا بود بالا و پایین می پرید ... این بشر با دارو هم به سختی کنترل می شد ...
_ بهتره دیگه تمومش کنید ... وقت اذانه ..!!
صدا صدای برهان بود ... جناب برهان رئیس محترم .. پفی کشیدم و از کنارش دور شدم ... جشن رو تموم شده اعلام کردم و از همگی خواستم شیرینی هاشونو توی بخش نوش جان کنند.
مانتوم و پوشیدم و وسایلامو جمع کردم .. لاله توی پارکینگ ، کنار ماشین منتظرم بود ... دزدگیر و زدم که دیدم پرید تو ماشین و نشست ... کنارش جای گرفتم و ماشین و و روشن کردم :
بَه خانم سعادت ! پارسال دوست ، امسال همکار!
_مردشورتو ببرن با این تز هایی که می دی !!
از پارک خارج شدم و به طرف خروجی رفتم :
حالا مگه چی شده حسود خانوم !
_ هیچی دکتر برهان منو حین قر دادن وسط بیمارا دید ! خداحافظ همکار ! حلالم کن...
خندیدم و پرسیدم :
جدی که نمی گی ؟!
_ به مرگ تو اگه دروغ بگم !
بوقی به معنای تشکر واسه دربون بیمارستان زدم و وارد خیابون شدم :
خب پس پیر پسر بیمارستان ارزو به دل نمیمیره !
_وااا ! دلت می یاد؟ جوون به این خوشتیپی!!
_ اره منکر خوشتیپیش نمی شم !
سرشو پایین اورد و سی دی جدیدی و وارد دستگاه کرد :
باز چی به خورد این بیچاره دادی؟!
_ بهتر از اهنگای در پیت توئه ! ادم ایست قلبی می کنه !!
وارد شدن سی دی همان و فریاد ناری ناری همان ... از جا پریدم و و متعجب به لاله نگاه کردم: !
لاله لبهاشو غنچه کرد و خواند:
ناری ناری ناری... ناری ناری ناری ... جامه ی اناری داری...
همراه با خواننده می خواند و بشکن می زد ... بعضی جاهاهم فقط این واژه رو تکرار می کرد و به اندام خود نیم نگاهی می انداخت ... نمی دونم تو چه رویایی به سر می برد که اصلا متوجه نگاه عاقل اندر سفیه من نمی شد ... گذاشتم به حال خودش باشه ... با تموم شدن اهنگ هورایی کشید و با سر خوشی گفت :
حال کردی ؟ نگا نگا ... خدایی خر کیف شدیا !!
خندیدم و سی دی رو از دستگاه بیرون اوردم و پرتش کردم تو بغلش :
یه وقت جایی نگی چه کاره هستیا ! اگه گفتی هم اشکال نداره ، اما به این اشاره نکن که ما با هم همکاریم !!
خندید و سی دی رو توی داشبورد گذاشت و گفت:
این باشه واسه فردا ... ببینم تو امروز صبح داشتی چی گوش می دادی .. کار همیشگیش بود ... هیچ وقت اونو جدی ندیده بودم ، حتی توی محیط کاری ...
صدای بارون و قدم زدن روی سنگ فرش های خیابون در فضای ماشین پیچید ..
_ از همین اولش معلومه چیه !!
خیلی دلم گرفته ... از این همه جدایی
گذشت قدیما حالا ... من کجا تو کجایی؟
لاله لب ورچید و گفت:
دختر ! تو چی گوش می دی ..؟! وای قلبم !!
وقتی ساکت شد خواننده اخرین مصرع بیتشو می خوند :
اونقدر قدم می زنم تا نفسم بگیره !!
لاله بی هوا گفت:
اونقدر قدم بزن تا نفست بگیره و جونت درآد ... کسی کاری به کارت نداره ...
خندیدم و دستمو به لبه ی در تکیه دادم ... همراه خواننده زمزمه می کردم و به ترافیک روبه روم خیره شدم ..
_حلما ...
ومن داشتم به جمله ی خواننده فکر می کردم :
فکرت واسه دلم بسه ..
_ هوووی !!
عصبانی نگاش کردم :
چته؟!
کجایی هرچی صدات می زنم ... خوبه خواننده ی جهانی نیست که محوش شدی ...
جوابشو ندادم ... ادامه داد:
حلما ... یه چیزی بگم !؟
_ بگو...
_ ولی بهم نگی توهمی شدیا !!
کیفشو تو بغل گرفت و اینه بغل رو نگاه کرد سپس اینه ی جلو رو پایین داد و گفت : الان یه هفته ست... نه ... شایدم بیشتر ..
_ کلافه گفتم :
چی می گی؟
_اون ماشین عقبی رو می گم ... احساس می کنم بیش از حد معمول جلو چشمامه ...
از اینه به عقب نگاه کردم :
کدوم ...؟ کدومو می گی ؟!
_ دو ردیف عقب تر ... اون مشکیه ...
گردنمو بیشر کش دادم و گفتم :
کو ؟ کجاست ؟!
با کیفش به پهلوم کوبید و گفت :
عین لک لک داری کجا رو نگاه میکنی ؟
_ پژوهه؟!
خندید و گفت:
جون من .. اقرار کن که تو هم اسمشو نمی دونی ؟!
_ مثل ادم حرف بزن ! توی شهر شما لابد بهش می گن فرغون !!
_ راه باز شد ... برو تا فهش نخوردیم ... خره ! یعنی ببخشید... حلما! پژوهه رو نمی گم که .. ردیف عقب پژو ! اون مشکی خشکله !!
چشمام چهار تا شد ... از همونایی بود که هستی مدام به میثم می گفت بخرش !! اسمش چی بود !!
راه افتادم و مسیر باز شده رو سریع طی کردم ! ... ماشین مشکی رنگ ناپدید شد ...
_ توهم زدی اساسی !!
_ اووم ... شاید ... همین جا نگهدار ... کلی خرید دارم ...
_ دارم می رم خونه خودمون ... می رسونمت
_ چی شد مامان بزرگت بالا خره پرتت کرد بیرون !! اخی ی .. رفتی شدی مخلَ اسایش پیرزن بیچاره ...
_ واقعا ... حسابی تنهائیشو بهم زدم .. به وضوح می بینم که برنامه زندگیش بهم خورده !! طفلی ...
بقیه ی مسیر و در مورد مراسم امید حرف زدیم و اینکه چی بپوشم که کم نیارم !! لاله کم و بیش در جریان اتفاقات پیش افتاده بود ... کلی نظر داد و در اخر تصمیم گرفتیم روزی رو به خرید اختصاص بدیم ...
ماشین و توی کوچه پارک کردم و دنبال کلید کل کیفم و زیر رو کردم ... یافتم !! در اپارتمان و باز کردم و وارد شدم ... با وارد شدن به خونه دلم حسابی گرفت ...
کفشمو در اوردم و با گذشتن از کنار تلوزیون دستی به رویش کشیدم ... نیاز به گردگیری حسابی داشت .. شرط می بستم بیش از 5 ماه کسی به این خونه توجهی نکرده بود !! 5 ماه !!
نفسی تازه کردم و به اتاق بابا سرکی کشیدم ... نه معلوم بود بابا اتاقشو به امون خدا ول نمی کنه ...
در اتاق خودمو باز کردم ... سلام !! بالاخره برگشتم ... روی تخت نشستم و دستی به ملافه ی تخت کشیدم .... اخ خ خ ... یاد شبهای دل کندن !! یاد روز های بی قراری ..!!
سرمو به دو طرف تکون دادم و لباسمو عوض کردم .. به اشپزخونه رفتم و خونه تکونی رو از اونجا شروع کردم ... حین انجام کار تلفن خونه زنگ خورد ... تا به خودم جنبیدم و دستکش و در اوردم به پیغامگیر وصل شد ... اومدم از اشپزخونه بیرون برم که گوشیم زنگ خورد هرکی بود زنگ زد رو گوشیم ...
گوشیمو برداشتم ، بابا بود ... اشاره ای به تماس با خونه نکرد و من هم چیزی نگفتم ! وقتی تقریبا از کار خونه فارغ شدم ساعت تقریبا 9 شب بود ... دستی به کمرم کشیدم و وارد اتاقم شدم و مانتوم رو پوشیدم...
یه بار دیگه همه جا رو چک کردم و از خونه بیرون اومدم ... در اپارتمان رو بستم و اشغالارو در قسمت مخصوص گذاشتم و به سمت ماشین رفتم ...
کیفمو پرت کردم داخل و خودم خم شدم تاسوار شم .. اما ...صاف ایستادم .. توی تاریک کوچه ... اونچیزی رو که می دیدم ... کمی اشنا به نظر می یومد ... همون ماشین مشکی رنگ ... اسمش چی بود ؟!
قدمی جلوتر رفتم ... با قدم من ، ماشین روشن شد و دنده عقب از کوچه خارج شد ...!
لبامو جمع کردم و سریع سوار شدم و راه افتادم . وارد خیابون اصلی شدم که متوجه تعقیب با فاصله ی ماشین مذکور شدم ... ابروهام تو هم گره ای خورد و با خودم گفتم یعنی چه؟!
دقایقی بعد ، دیگه ازش خبری نشد... نفس راحتی کشیدم و اهنگ بعدیو همراه با خواننده با صدای بلند خوندم ... وقتی رسیدم با بی حالی پیاده شدم و در حیاط و باز کردم ... ماشینو که بردم تو ، برگشتم تا در و ببندم که باز هم ... وحشتی به دلم افتاد ... لبمو گاز گرفتم و چشمامو ریز کردم بلکه راننده رو بتونم تشخیص بدم ... وقتی تعلل منو دید ، گاز ماشین و گرفت و با سرعتی صدا دار از جلوی در گذشت و دور شد ...
وای خدای من ... این دیگه کیه !؟ چی از جونم می خواد ؟ با اعصابی بهم ریخته وارد خونه شدم و یکراست به اتاقم رفتم...
یه جوری که لاله متوجه نشه خم شدم و پامو ماساژ دادم ... لاله اشاره به مانکنی کرد و گفت:
اون چطوره؟
راست ایستادم و پرسیدم :
کدوم؟
_ بیا بریم تو .. به نظرم توی تن باید جالب باشه ...
خسته و بی حال پوفی کشیدم و همراهش به داخل مغازه رفتم ... لاله لباسی و به دست گرفت و سر تا پایش را برانداز کرد :
خوشکله ! نیست ؟!
نگاهش کردم و مِن من کنان گفتم :
خیلی کوتاست !!
پره های دماغش گشاد شد و با خشم زیر لب گفت :
زهر مار ! رو هر چیزی یه عیب می زاره ! خب می رفتی خیاطی !
_ اگه وقت داشتم حتما همین کارو می کردم ...
چرخی توی مغازه زدیم و بی نتیجه خارج شدیم ... لاله نیشگونی از بازوم گرفت و گفت :
اینقدر منو نچرخون اینور و انور انگشت نمای بازار شدیم ...
_ خب چیکار کنم ؟ اینا به دل من نمی شینه ! رنگاش خیلی تو چشم می خوره .. تو نمی دونی من ...
_ فهمیدم ... روشن کن بریم ...
_ کجا؟!
_ فهمیدم تو چی لازم داری !
نگاش کردم ... بدون اینکه نگام کنه گفت :
یه جا سراغ دارم از کربلا کفن و مرده پوش اعلا میارن ! فکر کنم راست کار خودت باشه ...
چپ چپ نگاش کردم . ماشین و روشن کردم و از اون منطقه دور شدیم ... بعد از بیمارستان و خوردن ناهار ، سرگردون خیابونا شده بودیم ولی دریغ از یه مورد مناسب !
_ برو چنچنه!
مسیرم و به اون ناحیه تغییر دادم ... دقایقی بعد روبه روی فروشگاه بزرگی ایستاده بودیم ...
_ به جون مامانم این اخرین جائیه که همراهیت می کنم ! تو می خوای بری جشن و عرض اندام کنی من چراخودم و از نا بندازم !!
جوابش و ندادم... وارد فروشگاه شدیم... اون روی مبل ها نشست و من مشغول وارسی لباسها شدم ... زیر لب خدا خدا می کردم که یه لباس پوشیده به چشمم بخوره ! حسابی خسته شده بودم
اخرین ردیف و عقب و جلو می کردم که ماکسی سورمه ای رنگی نظرم و جلب کرد ... اونو بیرون کشیدم و نگاهش کردم ... لاله به طرفم اومد :
بزارش سر جاش !!
_ چرا !! نگا کن خیلی خشکله ... وااای استیناش و خیلی دوست دارم ...
_ رنگش !! بخدا هر وقت اسمت و می برم ، سورمه ای تصورت می کنم !!
خندیدم و به طرف اتاق پرو رفتم ... با کمک لاله پوشیدمش ! یقه اش تا شونه هام باز بود و استینای راسته و جذبی داشت ... بالا تنه ام رو تنگ در خودش گرفته بود و از کمر به پایین گشاد و دنباله داشت ...
چرخی زدم و با ذوق گفتم : چطوره ؟!
نگاهی به سر تا پایم انداخت و انگشت به دهان گفت :
از همون اولش می گفتی جون ندارم اپلاسیون کنم تا می فهمیدم دنبال چه جور لباسی هستی !!
هلش دادم و در و بستم ... لحظاتی بعد هر دو سر حال از یک خرید راضی کننده راهی خونه شدیم..
چهارشنبه سوری بود و امید مراسمش رو امشب برگزار می کرد ... برخلاف عقیده ی خاله ، جشن حسابی شلوغ شده بود و مهمانان زیادی خونه ی اقای پژوهش رو در بر گرفته بودند .. کنار هستی نشسته بودم و حرص خوردنش رو تماشا می کردم ... صدای بلند موزیک نمی ذاشت جملاتش رو کاملا بشنوم ، اما از طرز تکون خوردن لباش می شد فهمید ناسزاهای رکیکی به امید نثار می کند ... رومو برگردوندم و به رقص جوونا نگاه کردم... جای مامانبزرگ خالی ... اگه بود حتما ستاد امر به معروف و نهی از منکری راه می نداخت ... طفلی !!! باز فشارش بالا رفته بود و 2 شبی می شد که بیمارستان بستری بود...
هستی دستم و توی دست گرفت و گفت :
تو روخدا حلما ! اگه لباسم مناسب نیست بگو تا برم عوضش کنم ... حس می کنم شکممم تو چشم می یاد!
دستشو نوازش کردم و با لحنی دلگرم کننده گفتم :
باور کن اگه ایرادی داشت بهت می گفتم ... تازه این توئی که به شکمت حساس شدی ، اگه به کسی نگی بارداری اصلا متوجه نمی شه !! اینقدر خرده نگیر ...
لبش و از داخل جوید و با دلهره اطرافش و نگاه کرد :
پس میثم کو !! قرار شد موقع اومدن امید اینا کنارم باشه ..
_ اووه حالا کو تا اومدن اونا !!
در همین حین صدای دست و سوت و هورا ما رو متوجه ورود امید و هدی به سالن پذیرایی کرد ...هستی به بازوم کوبید و زیر لب گفت:
سق سیات !!
خندیدیم و دو تایی به تماشای زوج جوان ایستادیم ... امید توی کت شلوار طوسی رنگ جذاب به نظر می یومد ... لبخندی به لب داشت و دستان حلقه شده ی هدی رو سخت به خود می فشرد ...
هدی لباس شب نقره ای به تن داشت و ارایشش منحصر به فرد بود ... هستی کنار گوشم گفت :
باورت نمی شه اگه بگم ارایشش دو میلیون شده !!
خندیدم و با لحن عادی گفتم :
بهش می یاد !!
_ اره ! مگه اینکه تو ازش تعریف کنی!!
وقتی اندو در جایگاهی که براشون در نظر گرفته شده بود جای گرفتند ، هستی گفت:
بیا ما هم بریم برقصیم !!
با تعجب گفتم :
با این حال تو!!
_ حال من چشه ؟!! نترس مواظب خودم هستم!!
_ نه ، من جوابگوی میثم نیستم !!
دستمو کشید و گفت :
معلوم نیست اقا کجا تشریف دارن ! تو روخدا ... به یاد قدیما .. بدو تا اهنگش تموم نشده ..
_ نه صبر کن ... نکن زشته ... هستی ... من این اهنگو نشنیدم ... نمی تونم ...
تا به خودم اومدم وسط سالن میون جمعیت جوون بودم و هستی دستمو ول کرد ... دختری کنارم داد زد :
من عاشق این اهنگ جدید تک تا هستم !!
و من به این فکر کردم که یادم باشه از لاله بگیرم ...
هستی به عادت همیشگی ، همینطور که می رقصید اهنگ و می خوند و چشم و ابرو می یومد ... ارکستر که می دید از اهنگ استقبال شده ، اونو بارها و بارها تکرار می کرد ...
نفس عمیقی کشیدم .. وقتی دید وایسادم و نگاش می کنم هلم داد تا به خودم بیام ... شروع کردم ... چقدر بدنم خشک شده بود... اما لحظاتی بعد همه ی ریتم ها به ذهنم اومد و گرم شدم ... هستی که دید راه افتادم ایستاد و واسم دست زد ... گهگاه دامن لباسم و بالا می گرفتم و حرکت ماهرانه ی پاهایم رو به نمایش می ذاشتم... کم کم اطرافیانم متوجه رقصم شدند و دست از حرکات ناشیانه ی خود بر داشتند و دوره ام کردند ... انقدر دور اطرافم شلوغ شد که ارکستر اعلام کرد یکم راه رو واسه دید بقیه 6هم باز کنند...
خیلی وقت بود این همه انرژی رو توی خودم ندیده بودم ... وقتی مخصوصا متوجه کنجکاوی بزرگتر های مجلس واسه شلوغی سالن رقص شدم و استقبال اونهارو دیدم ! گهگاهی یکی از دخترا وارد دایره می شد و همراهیم می کرد اما به دیقه نرسیده عقب می کشید و مانند سایرین دست می زد ...
زمانیکه خواننده همه رو به سوت دسته جمعی به افتخار زوج جوان دعوت کرد متوجه ی نگاه خیره ی امید شدم ... از حرکت ایستادم ... به خودم اومدم و به طرفش رفتم ... دستاش و به دست گرفتم و اونو وارد دایره ی رقص کردم ... به دنبالش هدی هم وارد شد .. نگاه امید سر شار از خشم و غم توامان بود ... سرمو پایین انداختم و به طور نامحسوسی خودم و کنار کشیدم ...
کنار ایستادم واسشون دست می زدم ... امید کلافه خودشو تکون می داد و من این رو به خوبی می دونستم که چقدر از رقص متنفره ... لبخندی روی لبم نشست که نگام کرد و من توی نگاهش به دنبال جواب سوالم بودم :
چی شد خوب من ، اینقده بد شدی ؟!
جشن ساعت 1 با رد و بدل حلقه ی نامزدی و بریدن کیک به پایان رسید ..
بدون اینکه با امید و هدی بر خوردی داشته باشم از خاله و هستی خداخافظی کردم و در حالیکه شال پهن و سورمه ایم رو به سرم می نداختم از خانه ی اقای پژوهش بیرون اومدم .
توی راه به بابا زنگ زدم و حال مامان بزرگ رو جویا شدم ... در اخر به خواست بابا که اصرار می کرد شب رو تنها خونه ی مامانبزرگ نمونم مسیرم رو به سمت خونه ی خودمون تغییر دادم ..
وارد پارکینگ ساختمون شدم و ماشین و پارک کردم... به سمت در ورود به واحد ها رفتم ... اما بسته بود ... چند بار امتحان کردم اما باز نشد پفی کشیدم و راه اومده رو برگشتم .
در پارکینگ و بستم و به سمت در ورودی اپارتمان رفتم ... از توی کیف دستی ام کلید و بیرون کشیدم و در اپارتمان و باز کردم ...
_ حلما....!!
از جا پریدم ... به عقب برگشتم ... اطرافم و نگاه کردم ...کسی نبود ... لبمو جمع کردم و خواستم برگردم که باز هم کسی منو صدا زد ... دو پله ی جلوی ساختمون رو پایین اومدم و طرفین کوچه رو نگاه انداختم ... یعنی چه ...! قدمی به عقب گذاشتم که سایه ی کسی از زیر درخت اونطرف کوچه نمایان شد ... با دستم شالم و محکم گرفتم و چشمامو ریز کردم بلکه صاحب صدا رو ببینم ! سایه روی سنگ فرش کش اومد و به طرفم خیز برداشت ... فرد از تاریکی خود را بیرون کشید و زیر نور چراغ برق ایستاد ... نگاش کردم ... اولین چیزی که به چشمم اومد دستش بود... دست راستش باند پیچی شده به گردنش اویزون بود ... چه کمکی از من بر می یومد ؟!
یه قدم به طرفش رفتم ... خواستم چیزی بگم که سرش و بالا اورد ... پاهام از حرکت ایستاد ... چقدر اشنا ! دستام شل شد و به دو طرفم افتاد ... می شناختمش !!
چرا فراموش نشده بود ؟! به طرفم قدم برداشت ... چرا پایش لنگ می زد ؟! نگام می کرد ... خسته بود ؟! خسته تر از من ؟!
روبه روی هم قرار گرفتیم ... برای دیدنش سرم و بالا گرفته بودم... باورم می شد ، اما به سختی ! دستمو به طرف صورتش بردم ... با فاصله ، گردی صورتش، چشماش ، بینیش ... لبهاش و واسه خودم تداعی کردم ... مگه فراموش شده بود ؟
شالم از سرم افتاد ... نگاهش لحظه ای روی موهام ثابت موند ولی کمی بعد چشمهاش رو به زور بست و کلافه سرش رو به سمت اسمون گرفت ... بخاری از لبهاش خارج شد . .. با یاداوری سرما ، موهای بدنم سیخ شد ... اما دستم برای برداشتن شال سرخورده بر روی شانه هام ، جلو نمی رفت ... باد ملایمی که می وزید موهای لخت و کوتاهم رو به روی صورتم می کشوند .... یه حجم سنگینی به دلم هجوم اورد ... یه هجمی که نمی دونم جنسش از چی بود ! از درد بود به گمونم... لبهام شروع کرد به لرزیدن ... از سرما بود؟! دستمو روی لبم سخت فشردم ... می دونستم اگه جلوشو نگیرم ، صداش شهر و خبر می کنه ... چه اشکال داره مگه ! بزار همه بدونن که برگشته ... برگشته ؟! مگه رفته بود...؟! چرا برگشت !!؟
اصلا من داشتم چیو تماشا می کردم ؟!... اون چیو داشت نگاه می کرد ...؟! نگاه خرد شدمو !! یا هیکل اب رفتمو !! تمام اجزای صورتم در هم رفت ... بغض سنگینی پشت دروازه های لبهام منتظر ورود به صدام بودن ... چشمام می سوخت ... اَ ه لعنتی ... اینقدر ضعیف نباش ... خودتو جمع کن ...
_ حلما من...
لبهام و باز کردم و از بین دندونای قفل شده ام گفتم :
تو چی ؟!
دست چپش و به طرف شونه ام جلو اورد ... بی اراده یه قدم به عقب رفتم و داد زدم :
به من دست نزن نامرد ...
جا خورد ... سر جاش میخکوب شد ... انتظار چنین حرفی از من نداشت ... ابروهاش به هم گره خورد ... می دونستم داره جمله ی من و توی ذهنش حلاجی می کنه... اینو از فکش که روی هم سائیده می شد فهمیدم ... چشماشو بست و نفس عمیقی کشید خواست چیزی بگه که پیش دستی کردمو با لحن سابقم گفتم :
اووم.... بگو ....
_ من باید باهات حرف بزنم ...
حرف بزنه ؟! به سختی گفتم :
چی می خوای بگی ؟! اصلا مگه حرفی هم واسه گفتن مونده !!!؟
_ بهم مهلت بده ...
گلوم از شدت بغض درد می کرد ... اب دهانمو قورت دادم و میون حرفش گفتم :
از اینجا برو ...
رومو بر گردوندم ...
_ حلما تو رو خدا ...
_ فقط برو....
اشک از گوشه ی چشمم روی صورتم سر خورد ... به طرفم اومد و سمت راستم ایستاد و با عصبانیت گفت :
تا به حرفام گوش ندی .... چشمش به اشکام افتاد ، سکوت کرد و ثانیه ای بعد به ارومی گفت :
اشکات ...
نخواستم چیزی بشنوم ... به طرف در اپارتمان دویدم و داد زدم :
گفتم برو...
در و به شدت باز کردم و به سمت پله ها دویدم لباسم و بالا گرفتم و با گریه بالا رفتم متوجه صدای قدم هاش شدم که به دنبالم می دوید ...
چقدر سنگین قدم بر می داشت ... جلوی در که رسیدم به یاد پاش افتادم ...قلبم با به یاد اوردن لنگ زدن پاش به درد امد !! هجوم اشک نمی ذاشت که کلید و به داخل قفل فرو ببرم ... دستام می لرزید اما بالاخره موفق شدم ... اونو چند قدمی پشت سرم نفس زنان دیدم که خودمو به سرعت به داخل پرت کردم و سنگینی وزنم رو به در فشار اوردم ... بادیدن در بسته نشده متوجه دستش شدم که لای در مشت شده بود ...
لبمو گاز گرفتم و کمی از فشار روی در رو کم کردم ... به ارومی ، کنار لای در زمزمه کرد :
حلما ...
با دستش در و گرفته بود ... یعنی دردش اومده بود ؟! دستامو مشت کردم و به طرف دهانم بردم ... پاهام شل شد تکیه داده بر در روی زمین نشستم ... هق هق گریه ام بلند تر شد ... دستش و کنار خودم حس کردم ... اوهم نشسته بود ... پاهاش ... پاش درد می کرد .. اما چرا ..؟! به طرف در برگشتم ... به دست مردونه اش نگاه کردم ... چقدر این دستا رو دوست داشتم ... داشتم ؟! یعنی دیگه ندارم ؟! بی اراده دستمو روی دستش گذاشتم ... در و رها کرد و دستمو گرفت ... انگشتامو بین انگشتاش برد و سخت فشرد ... اروم زمزمه کرد :
گریه نکن ...
اما گریه ام شدت گرفت ...
_ حلما ... جون رهام گریه نکن ...
از شدت بغض سرمو تکون دادم و گفتم :
از اینجا برو ...
دستمو ول کرد ... ناباورانه به دستم نگاه کردم ...
_ تو گریه نکن .. من می رم ...
به دستم که لحظه ای پیش میون دست گرمش گرقته شده بود ناباورانه نگاهی انداختم ... نگامو بالا اوردم .... دستش ؟!! صدای قدم های سنگینش دور و دورتر می شد ... دو دستی به گلوم چنگ زدم و به در تکیه دادم .... در بسته شد ...
***
چشمامو به سختی باز کردم ... نمی دونم چرا اما انگار باید باز می شد ... بدنم درد می کرد ... به زور بلند شدم .... سرم گیج می رفت .... دستمو به دیوار گرفتم و کمی مکث کردم ... متوجه لباسم شدم ... هنوز لباس دیشب به تنم بود ... دیشب ؟! مراسم نامزدی امید و هدی ... دیشب ؟! زجه های من !! قبل از اون ... رهام .... اره خودش بود... برای لحظه ای فکر کردم خواب دیدم ... اما نه ... واقعیت داشت ... برگشته بود .. چرا ...؟! تلو تلو خودمو به اتاقم رسوندم ... حوله ام رو بر داشتم و به حموم رفتم . هیچ چیزی جز یه دوش اب گرم نمی تونست منوبه زمان حال برگردونه ...
موهامو سشوار کشیدم و محکم اونو بالای سرم دم اسبی بستم ... مانتومو به تن کردم و اماده ی رفتن به بیمارستان شدم ... حسابی دیرم شده بود ...
ماشینو از پارکینگ بیرون اوردم و با سرعت به طرف بیمارستان روندم ... با 20 دقیقه تاخیر کارت کشیدم و به سمت رخت کن رفتم ...
روز روز پرکاری بود ... یه انتقالی به بخش 1 داشتیم ، یه تازه وارد ... مصاحبه کردم و تست گرفتم ... به بخش سر زدم و با چند تا از بچه ها گفت و گو داشتم ...
ساعت 2 همراه با لاله از بیمارستان خارج شدیم و بعد از پیاده کردنش یک راست به خونه ی مامانبزرگ رفتم ...مرخص شده بود ... حسابی بوسیدمش و بعد از تعویض لباسهام 2 ساعتی از وقتم و کنارش گذروندم ... بابا واسه استراحت و بعد از اون سر زدن به گاراژ رفته بود خونه ... وقتی مامان خوابش برد همراه با عمه لیلا از اتاق بیرون اومدیم ... کنار عمه نشستم و از حال و احوالات کار و زندگی و خوانواده گفتیم و شنیدیم ... در اخر بحث به خواستگار خوبی که عمه زهرا معرفی کرده بود رسید ... دیگه بهونه ای نداشتم و یاد رهام به ذهنم هجوم اورد ... عمه لیلا مدام تعریف می کرد و من خیره به لبهاش به رهام فکر می کردم ...
این مدت کجا بوده !؟ دستش ؟ پاش ؟! زخم کنار لبش ...؟ چه بلایی سرش اومده بود ؟! چرا موهاش اینقدر کوتاه شده بود..؟!
چه حرفی واسه گفتن داشت ..؟! چرا نذاشتم حرف بزنه ؟! چرا از خودم روندمش !؟
با یاداوری لمس دستاش گر گرفتمو کمی خودمو جا به جا کردم ...
_با توام دختر ... حواست بامنه ؟!
_ بله ... بله ... داشتین میگفتین ...!
اصلا خوب کردم ... دلیلی نداشت وایسم و به حرفاش گوش بدم ... اصلا واسم مهم نبود ... مهم این بود که اون واسم فراموش شده بود ... واقعا ؟! تونسته بودم از یادببرمش !!؟ نه ! مگه می شه ! 5 ماه زمان کمی واسه از یاد بردن بود ... درسته که عشقش و دفن کردم اما عشق و که نتونستم از بین ببرم ... عشق که از یاد بردنی نیست ! هست ؟!
عمه حرف می زد و من به این فکر می کردم :
مگه من عاشق عشق نبودم ؟ ! مگه رهام جدای از عشق بود ؟!
حرف عمه که تموم شد به بهانه ی استراحت به اتاقم رفتم ... دراز کشیدم و دستمو زیر سرم گذاشتم ...
یعنی چی میشه ؟! یعنی دیگه بر نمی گرده !؟ چیه حلما ؟ دلت می خواد برگرده !؟ .. نمی دونم ... راستش ... اره... دلم می خواد برگرده .... دلم می خواد اونقدر که فکر می کنم حرف گوش کن نباشه و برگرده هیچ کس نمی دونه چه جور ثانیه به ثانیه ی عمرمو به انتظار نشسته بودم ... نمی دونی با دیدنش دلم چطور می طپید ... دلم می خواست ..
چشمامو روی هم فشار دادم که به ادامه ی حرفم فکر نکنم ... به پهلو غلت زدم :
اما دلم جواب می خواد ... همینجوری که نمی شه ... چرا رفت ؟! اونم بی خبر !! درسته شاید 5 ماه زمان کمی به نظر بیاد اما واسه خرد و نابود شدن یک ثانیه هم کافیه ! دروغ می گم ؟! بله حلما خانم ... دلم جواب می خواد ... باید توضیح بده ... چرا ... چرا اونجوری رفت و اینجوری برگشته ..؟!
خب ... خب اونکه می خواست حرف بزنه ، تو نذاشتی ..!!
پفی کشیدم و دوباره طاق باز شدم :
پس می خواستی تا دیدمش بپرم بغلش و بگم هورااا ... بالاخره اومدی !! یه حرفایی می زنیا !! تازه خیلی جلو خودمو گرفتم تا اون چیزایی که رو دلم سنگینی می کرد ( فحش) رو بهش حواله نکردم ...
نفس عمیقی کشیدم ... یعنی دوباره برمی گرده !؟
کیفمو برداشتم و از ماشین پیاده شدم ... قفل مرکزی و فشار دادم و از پارکینگ خارج شدم ... با یکی از همکارا سلام و صبح بخیر گفتم . از میون سنگ فرش باغچه رد می شدم که متوجه همون ماشین مشکی رنگ شدم ... این ماشین توی محوطه ی بیمارستان چیکار می کرد ..؟! مکثی کردمو به طرف ماشین رفتم ... دور تا دورش چرخیدم ... چیزی دستگیرم نشد ... لگدی اهسته به تایرش زدم که سر وکله ی حراست بیمارستان پیدا شد...
_ صبح بخیر خانم دکتر!
چندین بار تذکر داده بودم که من دکتر نیستم اما ظاهرا فایده ای نداشت ... قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتم:
چرا ماشین اینجا پارک شده؟! قحطی پارکینگه ؟!
این پا و اون پا کرد و گفت :
چی بگم خانم ! منم همینو بهشون گفتم اما دکتر برهان شخصا به استقبال ایشون اومدن و...
_ خیل خب ... خسته نباشید ... با اجازه
همینطور که به طرف بخش 2 می رفتم با خودم گفتم :
یعنی صاحب این ماشین چه رابطه ای ممکنه با اقای برهان داشته باشه !؟
قرار بود بعد از جلسه ای که با چند تا از روانشناسای بیمارستان داشتیم با مصاحبه ای از محمد توانا دستور ترخیصش امضا بشه و خلاصه بعد از 2 سال رنگ ازادی و ببینه ! اگه می گم ازادی به معنای واقعی این کلمه است و واقعا می شد عکس اون رو تجربه کرد ...
اون روز حسابی درگیر این موضوع بوده و بالکل فارغ از هر مسئله ی دیگه بودم وقتی ساعت 2 شد ، گذر زمان رو معده ی دادو بیداد راه انداخته ام بهم یاداوری کرد ...
از دور لاله رو دیدم که بالا و پایین می پرید و اشاره کنان چیزی می گفت ... همینطورکه به طرفش می رفتم دستمو تکون دادم که یعنی چی می گی ؟!
_ بدو بیا دیگه ... چته عین خر لنگ راه میری ..؟!
خنده ام گرفت ...دورو برم ونگاه کردم که کسی نباشه ، اونوقت گفتم :
خر لنگ شوهرته ... بی خاصیت !!
_ گم شو راه بیفتیم واست خبر دارم تووپ !!
درو همزمان باز کردیم و دِ برو که رفتیم ...
_ بنال ببینم ... چه مرگته !!
با ذوق برگشت و گفت :
امروز برهان ، یعنی ... دکتر برهان منو احضار کرد ..
سرعتمو کم کردم و با تعجب گفتم :
نگووو ..!! چیکارت داشت ؟!
_ وقتی رفتم تو اتاقش ، کلی من من کرد که من فهمیدم جریان چیه !!
_ خب جریان چی بود ؟!
خندید و ادامه داد:
حتما جریان یه چیزی بوده که روش نشده بگه دیگههه...
دنده رو عوض کردم و مسیرمو تغییر دادم :
مریضی تو ... یه چیزیت میشه ...
_ بقیشو گوش کن ... تا اومد حرف بزنه گوشیش زنگ خورد و مثل فنر از جا پرید .. انگار نه انگار که من اونجا نشسته بودم ، هلک هلک پاشد از دفترش رفت بیرون .. با خودم گفتم خدایا این چش شد ؟!
برق گرفتتش؟! عقیم نشه یهو ..!! تیک و تیک دنبالش رفتم دیدم ... اوووَه ... یه اقای جنتلمنی همراهشه ... دختر ... باید قیافه ی منو می دیدی ! اون دوتا بدون توجه به من رفتن تو دفتر و تق درو بستن ... اینقدر بهم برخورد که به ارواح خاک داییم اگه برهان به پام هم بیفته دیگه محلش نمی زارم ...
به قیافه ی جدیش نگاه کردم ... داشت جدی می گفت؟!
لب باز کردم تا چیزی بگم که متوجه ترمز ناگهانی ماشین روبه روئیم شدم و سریع پامو با تمام قدرت روی ترمز گذاشتم .. ماشین با صدای وحشتناکی به ماشین جلویی برخورد کرد و متوقف شد ... از ترس نمی تونستم چشمامو از صندوق عقب چروکیده ی ماشین روبه رویی بردارم ...
لاله مچ دستشو ماساژ دادو گفت :
پیاده شو ببینم چه خاکی به سر خودت کردی ... بی عرضه ...
همراه با لاله کمربندمو باز کردم و پیاده شدم ... چشمم به ماشین مصدوم که افتاد جا خوردم ... لاله با تعجب خواست چیزی بگه که راننده ی ماشین پیاده شد ...!