من عاشق عشق می مونم قسمت5
فردا هم گذشت و پس فردا سر رسید ... و سه شنبه و چهار شنبه ... همه رو به تنهایی انتظار کشیدم ... میون شمشادا...
پنج شنبه جلو اموزشگاه قدم رو می رفتم و خدا خدا می کردم ...
جمعه انتظارم و بردم شاهچراغ و اونجا بستمش به ضریح .. دخیل بستم ... اما اشک نریختم ... چرا اشک؟.. . مگه چی شده؟! خب نمی یاد .. باز هم منتظر باش نرفته که نیاد!! چقدر تو بی طاقت شدی !! صبر داشته باش خب !!
باز هم شنبه اومد ... یک شنبه و دو شنبه ... باز هم انتظار ... باز هم قدم رو...
این راه کفش اهنی می خواست !!
کلاسها شروع شده بود اما من وقت نداشتم که ... تمام وقتم و انتظار پر کرده بود... بی مروت ثانیه ای نمی ذاشت برای خودم باشم ! رنگم پریده بود... ضعیف شده بودم .. چشمام به امید اومدنش باز مونده بود ... قرار نبود که نیاد!!
در اموزشگاه رو باز کردم ... کسی پشت میز منشی نبود ... منتظر موندم ... نیومد ... امان از این نیومدن ها!! چرا کسی صدای زنگوله ی بالای در و نشنیده بود !! به طرف دفتر مدیر رفتم ... داری چیکار می کنی ؟! صبر کن ببینم... کجا...؟
تقه ای به در زدم ... مردی مسن پشت میز نشسته بود و در کنارش خانوم منشی ایستاده بود و به طور نا محسوسی دکمه ی بالای مانتوش و می بست ... مهم نبود... اصلا....
بدون اینکه کسی تعارفم کنه، روی صندلی مقابل میز نشستم .. خسته بودم ...
_ بفرمائید امرتون!!
با انگشتانم بازی می کردم .. من من کنان گفتم :
می خواستم ... می خواستم ازتون که محبت کنید و ادرسی ... چیزی از اقای راد رو بهم بدید....
_ من چرا باید همچنین محبتی در حق شما کنم؟
جا خوردم ... خودمو نباختم ... :
من ازشون بی خبرم .. به همین دلیل...
_ اولا این اقای رادی که شما مد نظرتون هست اگر تمایلی به باخبر شدن شما داشتن خودشون اقدامی می کردن .. ثانیا... من خانم راد و میشناسم ، اما اقای راد و خیر...
راست می گفت ؟ یعنی خودش خواسته بود که من توی بی خبری بمونم !! اره ..؟
سکوت بود و سکوت...
صدای زمخت مرد رشته ی افکارمو پاره کرد ...:
دیگه چه کمکی می تومم بهتون بکنم ؟!
اره .. حتما خودش خواسته بود که من ازش بی خبر بمونم ..
بی اراد ه تن خسته ام رو از روی صندلی بلند کردم و به سمت در رفتکم ... برگشتم ... به مرد مسن نگاه کردم ... باید به خاطر این تذکر مهم که بهم داد ازش تشکر می کردم ؟!! نه... کاری نداشت که... تو خودتو زدی به کری و صدای عقلتو نمی شنوی ... عقل..!؟ اوهوم ... عقل...
خدایا چقدر بدنم درد می کنه .. چشمام ... چشمام می سوزه...
***
_حلما... حلما جان ...
یکی داشت صدام میزد...
_یکم سرتو بلند کن دخترم ...
بابا بود... سرمو بلند کنم!؟! چقدر سرم درد می کرد ... اخ ... گردنم ... عین چوب خشک شده بود....
بالشم کمی بالاتر قرار گرفت...
_ بابا جون یکم همکاری کن ... افرین .. یکم دیگه ... خوبه ...
خودم و بالا کشیدم .. پاهام جون نداشت .. عین یه تیکه چوب شده بودم ...
قاشق گرمی به لبم نزدیک شد .. حرارت و بوی محتویات درون قاشق دهانم و بی اراده باز کرد .. می بایست خوشمزه باشه...
گرمی سوپ به بدنم انرژی خاصی داد ...
_ باید قول بدی همشو بخوری...
سرمو تکون دادم ... بدون قول دادن هم ، می خوردمشون ... همشونو...!!
سفیدی ته بشقاب پیدا شد و خبر از تموم شدن سوپ می داد ... بشقاب و برداشت و خواست اتاق و ترک کنه که با خجالت صداش زدم : بابا...
_بله...
_ من... من...
جدی شد و به طرفم قدم بر داشت :
تو چی؟ چی می خوای بگی ؟! چقدر باید بگذره تا منو محرم بدونی و حرف دلتو بهم بگی ... چقدر باید بگذره تا من لایق دونسته بشم و درد دلهای دخترم و بشنوم ... حلما ... من تنهایی رو تحمل نکردم که فقط بیمار داری کنم !! من پدرتم...
نگاهمو پایین انداختم ...
_ چی به سرت اومده !؟! کیه که دخترمو ، گل زندگیمو داره پر پر می کنه؟!
جا خوردم ... بابا چی داشت می گفت؟ .. از کجا ممکنه فهمیده باشه... وقتی سکوتمو دید دستمو گرفت و بدون اینکه نگام کنه گفت :
پاشو ... باید بری حموم ... 2روز توی تب سوختی و عرق ریختی .. بلند شو ... بدنت خشک شده ... یکم دیگه..
جلو در حموم ، به سمتش بر گشتم :
2 روز..؟
_چیه ؟! 2 روز کمه؟ هنوز راضی نشدی دل از تخت خوابت بکنی ..؟ می خوای کمکت کنم؟!
_ نه ... خودم می تونم ...
روبه روی اینه ی بخار گرفته ی حموم ... هاله ای از جسم دختری خمیده قامت و تکیده روی دیده می شد ... بخار اینه رو با دستم کنار زدم ...
چشمام ... چقدر گود افتاده بود .. اخی حلما ... دلم واست می سوزه .. واسه کی این بلا رو سر خودت اوردی ... ارزشش رو داشت ؟!...
می تونی گریه کنی ؟... یکم سبک می شی !! این بغض لعنتی رو بشکن...
گریه ؟! واسه کی ؟ واسه چی ؟! کاری به کار بغض من نداشته باش... جاش امن و گرمه...
اب خنکی روی پوستم ریخته شد... اخ خ... بعد از مدتها... چه حس خوبی بود!..
تب و خستگی از تنم بیرون رفت ... در حالیکه موهامو خشک می کردم کنار پنجره ایستادم ... کوچه خلوت بود ... خلوت خلوت... طبیعتا باید همینطور باشه ... ساعت 12 شبه ... پرده رو انداختم ، اما لحظه ی اخر چیزی نظرم و جلب کرد ... پیکان سفید رنگ بابا ...
داشتم چیکار می کردم ... کارم درست بود..؟ بین گیرو دار وجدان و دل ، سوئیچ ماشین و از جیب بابا برداشتم و ازخونه زدم بیرون...
باد خنک پاییزی به صورتم خورد ... زیر نور چراغ برق ایستادم و قبل از اینکه در و باز کنم سرمو بالا گرفتم و به اسمون ابری نگاه کردم ...
اب دهنمو قورت دادم و ماشین و روشن کردم ... نصفه شبی کجا می خوای بری ..؟! یواش ... ضبط ماشین و روشن کردم ... . نو دیسک .
رادیو روشن شد ... رادیو جوان ... اینجا شب نیست...
خنده ام گرفت .. اما اینجا شبه ... چطور می تونن شب و انکار کنن ... برنامه حسابی شاد بود ، اینو از اهنگ ها و لحن گوینده هاش می شد فهمید ... بحث و عوض نکن ... داری کجا می ری..؟!
تک و تنها ، بدون گواهینامه .. معلوم هست داری چیکار می کنی ..؟ با توام دختر ...
چقدر پیکان بابا خوش دست بود ... چطور هیچ وقت امتحانش نکرده بودم ...!! به خیابان چمران رسیده بودم ... اینجا چرا ؟! من اینجا چیکار می کنم ؟ ! دور زدم ... نمی دونستم راهنما زدم یا نه ... اما به ارومی پارک کردم ... چقدر خلوت بود .. باید پیاده شم ؟! ... پیاده شدم ... اینجا هوا سردتر بود ... اسمون هم ابری تر ... به طرف سد رفتم ... بی اراده روی میله خم شدم و به رودخونه نگاهی انداختم .. پر اب بود...
بر گشتم و به دیواره ی سنگی تکیه دادم ... دستمو از پشت به لبه گرفتم و خودمو بالا کشیدم .. رومو به طرف رودخونه بر گردوندم و پاهامو از دیواره اویزون کردم ... هنذفریمو توی گوشم گذاشتم و پلی لیستم و باز کردم .. اهنگ های جدیدی بود که از هستی گرفته بودم ...
سردی هوا مو به تنم سیخ می کرد ... صدای امواج دریا و مرغابی دریایی به گوشم رسید رعد و برق لحظه ای اسمون و روشن کرد ... نوای ویالون و گیتار با صدای امواج امیخته شد .. یه چیزی روقلبم سنگینی کرد ... دستم و روی قلبم گذاشتم...
نگو سرگرم چی بودی که اینقد ر ساکت و سردی ...
خودت ارامشم بودی .. خودت دلواپسم کردی ...
ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه ...
چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا بشه ...
احساس خفگی بهم دست داد .. یه چیزی نمی ذاشت نفس بکشم .. گلوم و سخت فشار دادم ... سرمو بالا گرفتم ... لبهام می لرزید ... قطره ای از اسمون رو صورتم فرود اومد ...
تو روز و روزگار من ... بی تو روزای شادی نیست
تو دنیای منی اما ... به دنیا اعتمادی نیست ...
سرمو به دو طرف تکون دادم ... نباید می ذاشتم بغض لعنتی رها بشه ...
لبهامو به هم فشردم ... نه ...
دیگه نمی تونستم .. یه چیزی داشت خفه ام می کرد .. داشت می یومد بالا .. نمی تونستم جلوشو بگیرم ... نه ... و صدای فریادم سکوت سد رو شکست ... با دو دست گلومو محکم گرفتم و فریاد زدم ... و بالاخره بغضم ترکید و از گوشه ی چشمم قطرات اشک پی در پی چکید ...
_اهای ... صدامو میشنوی ؟! منم حلما ... منو یادت می یاد ... اصلا منو میشناسی ..؟
همینجا... درست همینجا حالمو خراب کردی .. من که دلم به رویاهام و یه شیشه ویتامین سی خوش بود ... چرا این دلخوشیو ازم گرفتی ؟! چرا با من اینکارو کردی؟! من که چیزی ازت نخواستم ... خواستم ؟
می خواستی صبرمو ببینی یا شکستنمو !؟ بیا ببین .. بیا .. من صبور نبودم و نیستم .. اما خوب شکستم ... خوب لهم کردی ... خوب گذاشتی تو دستات گل کنم ... بیا ببین چطور با گریه پر پرم کردی .. می شنوی چی می گم ... مرد باش و بیا جلو من ضعیف تر اونیم که تو بخوای ازم بترسی ...
بیا ببین چی به سرم اوردی ...
خدایا تو چی ؟! تو صدامو ، زجه هامو می شنوی ... منِ لعنتی ... منِ ساده دل ... عاشقش بودم ... سزای عاشقی اینه ؟! حق دل بیچاره و قانع من اینه .. مگه من چی گفتم ؟ چی خواستم ؟!
یکی بیاد بهش بگه ... بگه چرا ؟! چرا من ..؟! چرا من کاندیدای سنجش صبوری شدم .. چرا بهم مهلت نداد ... چرا ... چرا های منو کی جواب می ده ...
خداااااا ... تو بهش بگو ... هرجا که هست ... بهش بگو... به من بد کرد ... بد کرد ... ولی من تا اونجایی که می تونم ... تا ابد ... عاشق عشق می مونم ...
***
5 ماه بعد...
با وجود خستگی زیاد ، با سر و صدا و هیجان وارد خونه شدم .. سرکی به پذیرایی بزرگ خونه انداختم :
مامان جونم ...
مامان بزرگ عصا زنان از اشپزخونه خارج شد :
کجایی تو دختر ؟! هستی 10 بار زنگ زد ... چرا امروز دیر کردی ؟!
کیفمو روی مبل انداختم و ناله کنان گفتم:
2 ساعتی مرخصی گرفتم و رفتم دنبال کارای فارغ التحصیلیم ... از کت و کول افتادم ... خدا خیر بده اقای صبوری رو ... تمام کپی هامو با دستگاه کپی دانشگاه گرفت و گرنه معلوم نبود چقدر از وقتمو توی صف کپی می گذروندم ! کی گفته پارتی بازی بده ...؟!
خندید و عصاشو به طرفم گرفت :
ناهارتو گرم نگه داشتم ... پاشو بخور تا تلف نشدی ...
_ پس شما چی؟!
_بابات اومد باهم ناهار خوردیم ..
کیفمو برداشتم و با هیجان پرسیدم :
پس کوش؟!
_ رفت گاراژ.. نزدیک به عیده و حسابی سرشون شلوغه ...
چشمکی زدم و با خنده گفتم :
گاراژ اشکال نداره ، جای دیگه سرش گرم نباشه!!
به طرفم خیز برداشت و با لحن جیغ مانندی گفت:
این وصله ها به پسر من نمی چسبه ... در ثانی ... گیرم که گرم هم باشه ... وقتی تو هم تنهاش گذاشتی و اینجا لنگر انداختی توقعی نیست.
_ از پله ها بالا می رفتم که با شنیدن این حرف از حرکت ایستادم ... به روی خودم نیاوردم و با خنده گفتم :
راستشو بگو کلک ... از اینکه من پیشتم ناراحتی !!؟ بشکنه دستی که شب و نصفه شب پای شما رو ماساژ می ده ... بگو آمین !
به حالت تهدید امیزی گفت :
تو نمی یای پایین ؟! دارم برات وروره ی جادو ...
موبایلمو که خاموش شده بود رو زدم تو شارز ... لباسمو عوض کردمو و دست و صورتمو شستم .. لباسام حسابی بوی بیمارستان گرفته بود اونارو گذاشتم توی سبد و موهامو شونه زدم... بلندیشون از شونه هام گذشته بود .. با موگیر اونارو بالای سرم جمع کردم و بستمشون ...
از اتاق موقتم بیرون اومدم و از پله ها سرازیر شدم...
بعد از اینکه با کمک و معرفی استاد خسروی بخاطر کار روی پایان نامه ام در بیمارستان اعصاب و روان مشغول به کار شدم . دقیقا 4 ماه پیش شدم مهمان ناخونده ی مامان بزرگ ... اینطور مسیرم نزدیک تر شده بود و وقت بیشتری برای انجام کارهای تحصیلیم داشتم...
با به پایان رسیدن دوره ی کارشناسیم ، و ارائه ی پایان نامه ام به رئیس بیمارستان البته با سفارشات استادان گرامی توی بیمارستان استخدام شدم
بابا چندان راضی نبود و با دیدن روحیه ی داغون من بعد برگشتن از بیمارستان مخالفتش رو علنا اعلام کرد .. اما با گذشت زمان و کنار اومدنم با جو و محیط بیمارستان و همچنین پیشنهاد رفتن به خونه ی مامانبزرگ همه چیز رو به خودم واگذار کرد ..
خلاصه یه اسباب کشی مجردی رو به جون خریدم و راهی خونه ی مامان بزرگ شدم .. اونقدر سرگرم درس و کار شدم که گذر زمان و متوجه نمی شدم .. البته سپری کردن زمانی از وقتم در کنار بیمارانی که در این دنیا سیر نمی کردند خود مزید بر عدم توجه به زمان بود ...
با فارغ التحصیل شدنم ، بابا پراید هاچ بک سفید رنگی واسم خرید .. واینجوری رفت و امدم و به بیمارستان اسونتر شد ... به قول لاله که حالا همکار هم شده بودیم چه کیفی می ده وقتی با دو بوق در و برات باز کنن و تو ماشینتو کنار ماشین بقیه ی همکارا پارک کنی !
بعد از اینکه ناهارمو خوردم ، ظرفهارو شستم و راهی اتاقم شدم ...
با شنیدن صدای مبایلم به قدم هام سرعت بیشتری بخشیدم و تقریبا پریدم رو گوشیم :
چته دختر ؟ مگه تو خواب نداری ؟!
ریز ریز خندید و گفت:
چیکار کنم خب ! خوابم نمی یاد !
_ منم اگه تا ساعت 11 خواب بودم ، دیگه خوابم نمی یومد ...
_ یازده و نیم !! در ثانی ... تنهایی خوابم نمی بره ... میثم هم باید باشه ...
چهره ام تو هم رفت و با حالت تهوع گفتم :
ووووی ... حالمو به هم زدی ... به درک که خوابت نمی بره ... نوبرشو اورده خانم!!
_ چیه ؟ حسودیت می شه !؟
_ حرف زیادی نزن ... بگو ببینم چیکارم داشتی که از ساعت 12 تا حالا داری خودتو می کشی ...
هستی صداشو با سرفه ای تنظیم کرد ... خنده ام گرفت ... گفت :
خبر خبر ... خبر دار ...!! اگه گفتی ؟!
بی حوصله گفتم :
بنال!
_ 2 تا خبر دارم ... خوبشو بگم یا خوب ترشو ...
_ هستی ... امروز روز خسته کننده ای بوده واسم ... تورو خدا برو سر اصل مطلب ..
_ فردا جمعست ... راحت بخواب ... فعلا خبرا رو در یاب ..
_ خیل خب ... حالا بگو ... خوب ترشو بگو ...
بلند بلند خندید و با مکثی کوتاه گفت :
داری خاله می شی ..!!
_ خب ... حالا بعدیشو ... چی ؟! خاله ...؟ من... هستی !! چی گفتی ...
باز هم خندید ودر حین خنده گفت :
من حامله ام حلما...
شوکه شدم .. با ناباوری زمزمه کردم :
دیوونه نشو هستی ... راستشو بگو...
قهقه ای زد و گفت:
تو هم مثل مامان باورت نمی شه ... چیه مگه ؟! خب دارم مامان می شم ...
_هستی هیچ معلومه داری چه غلطی می کنی ... تو هنوز ... واای خدای من ...
لحنش جدی شد و به اهستگی گفت:
من هنوز چی ..؟ بچه ام ؟!
لبمو به دندون گرفتم ... به خودم اومدم .. هستی مامان شده بود .. یه مامان کوچولوی 19 ساله ... ومن چقدر بی رحمانه داشتم خوشیشو خراب می کردم ... سرمو به دو طرف تکون دادم و از تصور هستی در دوران بارداری خنده ای به لبم نشست :
دیوونه حسابی شوکه ام کردی ... چقدر خوش حالم هستی .. مبارکت باشه عزیز دلم ... باید سر حوصله واسم تعریف کنی که چی شد یهو ؟!
_ ای چش سفید ! این دیگه تعریف کردن داره ...!! بی حیا !!
_ مگه دستم بهت نرسه منحرف ...
_ من خونه ی مامان اینام ... پاشو بیا اینجا .. چیه چپیدی ور دل ننه بزرگت ..!!
_اووم ... کارامو انجام می دم و بعد از ظهر می یام ...
_ باشه ... پس خبر بعدیو وقتی اومدی اینجا بهت می گم!!
کمی استراحت کردم و بعد از ظهر با نوشیدن چای تازه دم مامانبزرگ، راهی خونه ی خاله اینا شدم ... توی راه هرچقدر به مناسبت مادر شدن هستی ، ترک های فلشم و زیر و رو کردم یه اهنگ شاد پیدا نشد که نشد ...
با رسیدن به خونه ی خاله اینا ، در حالیکه دزدگیر ماشین و زدم متوجه خارج شدن امید از پارکینگ شدم بی توجه به من از کنارم گذشت و من موندم و نگاهی ممتد ...
چقدر از هم دور شده بودیم ...!!
_ می بینی حلما جان .. می بینی این دختره ی خود سر چه به سر من می یاره !!
سرمو برگردوندم و به هستی که روی مبل 3 نفره دراز کشیده بود و می خندید نگاه کردم ...
خاله با غیضی ادامه داد:
ادم اینقدر خود رای باشه که حد اقل با مادرش یه مشورتی نداشته باشه ...
هستی از جا پرید و با صدای جیغ مانندش گفت :
واااا ! مامان!! واسه حامله شدنم هم باید با شما مشورت کنم ؟!
خاله عصبانی شد و در حالیکه به صورتش می زد گفت:
هزار بار بهت گفتم اینجوری از جا نپر .. ببینم منو دق نمی دید شما دوتا ...
خنده ام گرفت ... رو به خاله گفتم:
خاله جون ... این جنین طفلی که هنوز جون دق دادن نداره ...
خاله بیحال روی مبل افاد و گفت :
قربونش برم ، اون طفل معصوم و نمی گم که...
هستی ذوق کرد و گفت :
منظورش از نفر دوم ، امیده ...
لبخندی زدم و گفتم :
خیر باشه خاله ...
هستی جمع و جور نشست و گفت :
خبر دومی که قرار بود بهت بگم همین بود... بالا خره امید خان اجازه دادن علنی کنیم ...
_ خب ؟!
_ دیشب جواب مثبت رو از عروس خانوم گرفتیم ...
چیزی نگفتم ... یعنی لبهام برای حرف زدن باز نشد ...
خاله سرشو پایین انداخت و دنباله ی حرف هستی و گرفت و گفت :
چقدر بهش گفتم ما خودمون دختر خوب و خوشکل و تحصیل کرده داریم ...
نگاهی به من انداخت و ادامه داد:
به گوشش نرفت که نرفت ...
باز هم یه چیز سنگینی خودشو انداخت رو دلم .. لبخند کجی رو لبهام نشست :
مبارکه ... چرا اینقدر بی خبر ؟!
_ چه می دونم خاله جون .. خود امید اینطور خواست ... می گفت تا صد در صد نشده کسی چیزی ندونه ...
_ما ( کسی ) بودیم ؟!
لحنم رنگ دلخوری داشت ...
_چی بگم ؟ والله حق دارین نارحت بشین .. می گن نباید عقلو داد دست بچه ...
_ مسئله ای نیست ... ان شاءالله همیشه به شادی ...
هستی من من کنان پرسید:
نمی خوای بدونی طرف کیه ؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لبخندی به لبم بنشونم...:
مهم نیست هستی جان ! ایشون رو هم توی مراسم می بینیم ...
خاله بی توجه به طعنع ام پا شد و گفت :
تا شما سر گرم صحبتید منم شام و اماده کنم ..
هستی قری به گردنش داد و گفت :
بخدا اگه بخاطر حلما نبود عمرا می ذاشتم امشب غذای سنگین به خوردمون بدی . والله یه شب نون و پنیر بزاری جلوش به جایی بر نمی خوره ..
_ خواهر شوهر بازی ممنوع...
از گفت و گوی کوتاه اونا فهمیدم قراره امشب جز من ، عروس خانواده هم حضور داشته باشه ... دستامو مشت کردم و زیر لب گفتم :
طاقت بیار .. تحمل کن ... بمون و ثابت کن که مهم نیست..!!
بلند شدم کنار هستی نشستم .. تمام سعیم این بود که از فکر امید بیرون بیام ...:
خانوم خانوما ... تعریف کن ببینم !
هستی دستمو توی دستاش گرفت و به ارومی گفت :
حلما ... بین تو و امید چی گذشت ؟!
_ هیس ... اون چیزی که تو فکرته اشتباهه... بهتره دیگه حرفشو نزنی...
دستی به شکمش کشیدم و با خنده اضافه کردم :
خدا کنه دختر باشه ... من عاشق دخترم ...
_انشا ء الله قسمت خودت عزیزم ...
صدای باز شدن در ورودی ، توجهم و جلب کرد اما به روی خودم نیاوردم ...
_ مامان ... ما اومدیم ...
هستی ابرویی بالا انداخت و ایشی گفت ! لبخند تلخی روی لبهام نشست ... خاله از اشپزخونه گفت که بشینه تا اونم بیاد ... صدای تق تق کفشی پشت سرم متوقف شد ...
_ سلام...
هستی بلند شد ... بلند شدم ... برگشتم ... چهره ی بر افروخته ی امید و مقابل خودم دیدم ... چشماش به ثانیه نرسیده سرخ سرخ شدن ... رگ گردنش متورم شد ... نگام کرد ... نگاش کردم ...به ارومی پلک زدم و زیر لب سلام کردم ... جوابی نشنیدم ... صدای نازک و اشنایی پاسخم و داد ...
به طرف صاحب صدا بر گشتم ... به وضوح جا خوردم ... باورم نمی شد ... اما دور از ذهن هم نبود ...
اشنایی از دیار گذشته ی فراموش نشده ی من .. گذشته ی نه چندان دور ...
دستش به طرفم دراز شد ... به خودم اومدم ... لبخند بی جونی رو لبم نشست ... دستمو برای گرفتن دستش جلو بردم ... لعنتی... چقدر میلرزید !!!
_ مبارکه ... هد... هدی جان ... خیلی بهم می یاید..
با خنده ای به امید نگاه کرد و گفت :
ممنونم عزیزم
امید بدون اینکه نگاهش رو از من برداره خطاب به هدی گفت:
بیا بریم توی اتاق من!
رفتنشون و نظاره شدم . هستی زیر لب گفت :
چه جالب ! رفتند تو اتاق !!
بی تفاوت گفتم :
چه اشکال داره ! بزار راحت باشن ...
تا برگشتن عمو جمشید و حاضر شدن شام مدام به یه چیزی فکر می کردم :
واسه این نگاه کینه توزانه ، یکم زود نبود !
با هر خنده ی بلند هدی ، عمو جمشید زهر چشمی به خاله می رفت .. خاله ناچار شانه ای بالا می انداخت و به امید اشاره می کرد ...
با چیدن کامل میز ، زنگ خونه به صدا در اومد و هستی با خوش حالی اسم میثم و برد .. با ورود میثم ، همگی بلند شدیم و سلام کردیم . وقتی در برابر میثم ایستادم ، ابرویی بالا انداخت و با لحنی شاد گفت :
دیگه داشت قیافت از یادم می رفت حلما ! معلوم هست کجایی؟!
_ ما همین دور و ورا .. شما کم پیدایین اقای پدر !!
خنده ای سر خوش سر داد و کنار هستی جای گرفت و یواشکی دستی به شکم هستی کشید و کنار گوشش پچ پچ کرد ... خندیدم و نگاهمو گرفتم ... لیوان نوشا به ام رو بر داشتم که متوجه نگاه خیره ی امید شدم ... فورا پوزخندی به لبم نشوندم و تحویلش دادم .. گره ی ابروهاش باز شد و فکش منقبض شد ... صدای عمو جمشید این جدال و پایان داد :
امید خان ! چی شد بابا ، بالاخره تصمیمتون و گرفتید ؟!
سرفه ای کرد و گفت :
بله .. با توجه به اینکه درس هدی تابستون تموم می شه ، بهتره مراسم نامزدی رو قبل از عید برگزار کنیم ..
هستی همینطور که مشغول پذیرایی از شوهرش بود گفت:
خب یکدفعه همه چیز و بندازین همین عید دیگه ...
امید پرخاشگرانه و بی هوا به او پرید و گفت :
میشه شما دخالت نکنید ...
هستی جا خورد ... دستش وسط میز خشک شد ... برگشت و به امید نگاه کرد ...
خاله فورا گفت:
امید ، این چه وضع حرف زدنه !!
_ اون دیگه شورشو در اورده ، باید توی هر مسئله ای که به من و هدی مربوطه دخالت کنه !!
هستی که معلوم بود به سختی جلوی ریختن اشکاش رو گرفته با چونه ای لرزان گفت:
من به مسائل شما کاری ندارم ... من اگه می گم عید برگزار کنید به خاطر وضعیت ... من تابستون هیچ کاری ازم بر نمی یاد ... خیر سرم خواهر دومادم ...
میثم بازویش را گرفت و از او خواست تا ارام باشد ... خاله به جانبداری از هستی گفت:
خب راست می گه بچم !
امید در حالیکه خیار شوری را با چنگالش مهار می کرد با بی رحمی گفت :
اون دیگه مشکل خودتونه ، ما تصمیمون رو گرفتیم ...
واقعا امیدی که روبه رویم نشسته بود همون امیدی بود که من می شناختم !! ادما چقدر ظرفیت عوض شدن دارند؟!
هستی لبهایش را بهم فشرد و از پشت میز بلند شد و با صدایی لرزان زیر لب گفت :
خلایق هرچه لایق !!
جو خانه کاملا بهم ریخت ... هستی پالتو و کیفش رو از اتاق سابقش برداشت و عزم رفتن کرد ... خاله دستپاچه از میثم عذر خواهی می کرد و از او می خواست تا هستی رو اروم کنه ...
میثم سری تکان داد و از عمو جمشید خداحافظی کرد و به دنبال هستی رفت . عمو جمشید دست از خوردن برداشت و به سمت تلوزیون رفت ... این عادتش رو خوب می شناختم .. وقتی فکرش حسابی مشغول بود به تلوزیون پناه می برد ... متوجه پچ پچ هدی و امید شدم .. بی اراده نگاهشون کردم ... واقعا بهم می یومدند ؟! هدی زیادی قد بلند نبود ؟!
امید با دیدن نگاه خیره ام از هدی خواست تا میز و ترک کنند ... خنده ام گرفت ! چقدر بچه گانه !!
با رفتن اندو ، به خاله که مدام حرص می خورد کمک کردم تا میز را جمع کند ... ظرفها رو در ماشین ظرفشویی چیدم و وسایلم و برداشتم .. دستی به شونه ی عمو جمشید زدم و او را از فکر و خیال بیرون اوردم
_ کجا دخترم ...
_ تا برسم خونه ی مامانبزرگ حسابی دیر وقت می شه ! امشب مزاحمتون شدم، ببخشید!
عمو جمشید و خاله منو تا دم در بدرقه کردند و من در حالیکه پالتو مشکی رنگم رو می پوشیدم از ساختمون خارج شدم ...
توی راه به سوالی که ذهنم و مشغول کرده بود جواب دادم:
ادما ظرفیت تغیر کردنشون بی نهایته!!