هنوز خوابم می یومد به سختی از جام پاشدم ... خونه سوت و کور بود ... یادم اومد که امروز جمعه است و همگی در خواب ناز به سر می برند... به هستی نگاه کردم . گوشیش تو بغلش بود .. خدا اخر و عاقبتمون رو با این وروجک بخیر بگذرونه ... دست و صورتمو شستم و به اشپز خونه رفتم ... یه میز مفصل صبحونه چیدمو از خودم پذیرایی کردم ...
ساعت 11 شد و کسی بیدار نشد ... یاداشتی واسه خاله گذاشتم و از خونه خارج شدم ... طفلی بابا بیش از حد تنها می موند... روز جمعه بدون بابا صفایی نداشت ! به خونه که رسیدم ، رادیوی بابا به راه بود ...
_این جا رادیو جوان ، سلام بر بابای جوان ...
جعبه ابزار و کنار گذاشت و از جا بلند شد ... ای پدر سوخته ! طعنه تو کارمون نبود !!
خندیدم و در بغلش جای گرفتم ... دلم واسه تنهاییمون سوخت... چشمامو رو هم فشردم...
منو از خودش جدا کرد وبا اشتیاق گفت:
بگو ببینم ! این هستی پدر سوخته ، کی بزرگ شد که ما غافل موندیم!
خندیدمو با شعف همه ی ماجرای دیشب رو تعریف کردم . نگاه بابا حالت خاصی به خودش گرفت. دستشو دور شونم حلقه کرد وزمزمه کنان گفت:
تو هم موقعیتات کمتر از هستی نبود اما...
معترض فریاد زدم :
بابا!! با زبون بی زبونی میخوای منو از سرت واکنی ! بنازم!!
جا خورد... دستپاچه جواب داد:
این حرف و نزن ! من به خاطر خودت می گم!
_لطفا از جانب من هیچ حدس و گمان و پیشنهادی ندین!
به سمت اتاقم رفتم... به طرفش برگشتم و با لحن شوخی گفتم:
اگه دلت هوای یه ههمدم و گل پری کرده ، منو بهونه نکن...
کوسن یاسی رنگ مبل رو به طرفم پرت و با خشم یکی از فحش های ابدارش رو که به خودش بر میگشت رو نثارم کرد...
***
روز یکشنبه 13شهریور، با تماس امید بیدار شدم ... حسابی تحویلش گرفتم... بعد از سلام و چاق سلامتی ... رفت سر اصل مطلب :
یه زحمت واست داشتم ... البته وظیفته که انجام بدی...
_غلط زیادی !عرضت و بگو..
_امرم اینه که بابا ازم خواست تا امشب بفرستمت ماموریت! دیشب خانم بهرامی تماس گرفت که بچه ها یه گشتی و گپی با هم داشته باشند ، مامان هم در صورت همراه کردن یه مامور موافقت کرد ... قبل از ساعت 8 اینجا باش ... شازده 8 تشریف فرما میشن ...
_چرا خودت نمی ری؟!
امید لحن جدی به خود گرفت:
نمی خوام بهشون سخت بگذره !!! چیه ؟! می تونی همراهیشون کنی؟!
_اُه ... اره اره ... مشکلی نیست... من 7 اونجام...
بعد از پایان تماس ،باز دراز کشیدم... اما خواب به چشمام نیومد...سرم حسابی درد می کرد...!
طبق قرارم با امید ، راس ساعت 7 اونجا بودم . هستی حسابی به خودش رسیده بود... سوتی زدم و ابرو بالا انداخته گفتم:
ای خانوم کجا کجا؟!
هستی اخمی کرد و گفت:
نبینم به چرت و پرت های امید گوش کنیا !!
_کاریت نباشه... به سقف خیره شدم و ادامه دادم:
فقط یکم خرج داره!!
هستی به طرفم غرید:
باج گیری تو روز روشن!!
_پس حق با امیده !!! دختر باید سنگین رنگین باشه... چه معنی داره...
میون حرفم پرید:
خرجش چقدره!!
یکم فکر کردم و گفتم:
یه مانتو! می دونی مهر نزدیکه و ... می بینی چقدر قانع هستم!!
هلم دادو از اتاق خارج شدیم... صدای زنگ ایفون بلند شد... به صورت گر گرفته ی هستی خندیدم و دوتایی با بدرقه ی خاله و گوشزد های پایان ناپذیرش از خونه خارج شدیم...
وجودم چشم شده بود و زل زده بودم به اون دو تا !! وااای خدای اعتماد به نفس ... میثم و میگم ... راست راست بر میگشتو با اون خنده ی گل و گشادش چشم تو چشم هستی می شد ... هستی هم ظاهرا بدش نمی یومد... نچ ... نباید می ذاشتم جلو بشینه .. خنده ام گرفت... چه جالب می شد می پریدم جلو و هستی رو پرت می کردم عقب !!! این جور که بوش میاد نباید این 2 تا رو تنها گذاشت... ماشاالله جونن و غیر قابل کنترل !!!
صدای هستی فضای ماشین شیک میثم و پر کرد:
میثم جان!! حلما جون همین پاساژ جلو یکم خرید داره ... بعد می یایم دنبالش!
جانم!!! ای موزمار !! می بینی!! 18 سالشه ها!! دست منو از پشت دستبند زده!
میثم پرسشگر نگام کرد... تو معذوریت قرار گرفتم و گفتم بله بله.. همین جلو پیاده می شم...
وقتی داشت ماشین رو موقت پارک می کرد ، به جلو خم شدم و کیفم رو با کیف هستی عوض کردم، موبایلشو گذاشتم رو پاش و پیاده شدم ... هستی چشم غره ای بهم رفت و من با ارامش خاص گفتم:
ساعت 9:30 همین جا منتظرتونم...
و به سمت پاساژ راه افتادم ... نفهمیدم کی ساعت 9:30 شد ... پلاستیکای خرید حسابی خرچ خرچ راه انداخته بودند .. به طور معجزه اسای کیف پول هستی رو خالی کردم و مانتو و شلوار جین خوش رنگی رو صاحب شدم ...
با دقایقی تاخیر ، سر و کله ی اندو شاد وخرم پیدا شد... تا سوار شدم ، پرسیدم:
خب نتیجه ی مذاکرات چی بود؟! با ادامه تحصیل هستی موافقید!!؟
هستی خنده کنان گفت:
ادامه تحصیل سیخی چند؟! حالا کیه که قبول شه؟!
لبامو جمع کردم و تو دلم گفتم:
از بس خُنَکی ... دخترک بی حیا! این همه عجله!؟
***
خواستگاری از هستی حسابی همه رو به تکاپو انداخته بود ! خاله مدام غر می زد :
دیدی کلی از خرده ریزهای جهیزیه اش هنوز مونده ! من چه می دونستم این ورپریده اینطوری دستمو تو پوست گردو می زاره!!
هستی ریز ریز می خندید و دم گوش من اهسته گفت:
تازه خبر نداره ، میثم اینا قراره عقد و عروسی رو باهم بگیرن!
با تعجب به سمتش برگشتم.. :
و تو هم راضی هستی لابد؟!
_واسه من فرقی نداره ! این موضوع رو واگذار می کنم به خودشون !
نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم:
منم اگه جای هستی بودم شاید همینکارو می کردم ...
یاد رهام لبخندی به لبم نشوند ... امروز باید واسه نام نویسی دوباره به اموزشگاه می رفتم... وای نه ! فیش واریز به حساب!! فردا صبح می رم ... خدا کنه رهام هم باشه و دیدارمون نیفته به پنج شنبه...
***

سه شنبه 15 شهریور، ساعت 9 به بانک رفتم ومبلغ ناقابلی رو به حساب اقای رهام راد واریز کردم ... زیر لب زمزمه کردم:
یادم باشه تک تک این پولها رو از حلقومت بکشم بیرون جناب سرگرد! از حرف خودم خنده ام گرفت ... چقدر اسمش رو زیبا نوشته بودم ... از بانک بیرون اومدم و در بست خودمو رسوندم به اموزشگاه... حلقه ی نرده ی حیاط رو باز کردم و وارد شدم ... دستگیره ی در و فشار دادم ... باز هم فشار دادم ... بارها و بارها .... اما باز نشد ... هوا به شدت گرم بود ... پوفی کشیدم و باز دستگیره رو فشار دادم ... در خراب بود؟!
نه ... قفل بود ... کسی نبود ... سرمو به شیشه چسبوندم و اون تو رو نگاه کردم... کسی نبود... شونه مو بالا انداختم و همونجا نشستم .... 5 دقیقه.... ربع ساعت... 45 دقیقه... چرا اینجا نشستم؟! خب تعطیله دیگه... پاشدم و مانتوم رو تکوندم
رفتم خونه... کسی خونه نبود... پیغامگیر و زدم ... 2،3 بار صدای گذر و بوق ماشینی رو شنیدم و در اخر بوق ازاد ... پیغام چهارم بابا بود:
حلما جان ، خالت زنگ زد گاراژ ! برو پیششون ! نگران منم نباش ! من میرم پیش مامان بزرگت... پاش حسابی اذیتش می کنه ، شاید راضیش کردمو بردمش دکتر...!
پیغامگیر و خاموش کردم ، حوصله ی رفتن به خونه ی خاله اینا رو نداشتم ... کلافه بودم یه لیوان شیر خوردم و جلو تی وی دراز کشیدم... کاش یه سر به مامانبزرگ می زدم ... طفلی گناه داشت... به پهلو چرخیدم و کانال ها رو بالا پایین کردم ... با صدای زنگ ایفون چشم باز کردم . پاشدم و به طرف ایفون رفتم... امید بود ... دکمه رو فشار دادم و به ساعت نگاه کردم . 4بعد از ظهر بود...
وااای بگو چرا احساس گرسنگی می کنم ...
وارد اشپز خونه شدم ... صدای امید از دور شنیده می شد:
کجایی دختر!
_اینجام..
سرکی به داخل کشید و خنده کنان گفت:
بگرد ...! چیزی پیدا نمی کنی ! الکی قورمه سبزی خاله جونت رو از دست دادی !
دلم ضعف رفت... روی صندلی نشستم و با ناراحتی گفتم:
اصلا حوصله نداشتم بیام...
صندلی رو از پشت میز بیرون کشید و روبه روم نشست:
نگران نباش ، خاله سهمت و جدا گذاشته ! ازم خواست واست بیارم، اما گفتم اینجوری واسه اومدنت یه بهونه هست!
نگاش کردم .. چقدر ازش دور شده بودم !! راستی چرا امروز تعطیل بود ؟!
دوباره خونه ی خاله اینا تلپ شدم . شب با تماس خانم بهرامی ، خاله جواب مثبت رو به اونا اطلاع داد... وقرار شد شب جمعه قرار مدارها و صحبت های اخرو بزارن و بگن...
چقدر زود ؟! نه؟!
چهارشنبه صبح با شروع رسمی ساعات کاری، تلفن و برداشتم و با اموزشگاه تماس گرفتم ... بوق ...بوق...همین بوق!... کسی گوشی و برنداشت .... گوشی و گذاشتم ... خاله واسه صبحونه صدام زد .. اصلا میل نداشتم ... دلم اشوب بود... حالا باید چیکار می کردم....
پنج شنبه صبح زود شال و کلاه کردم و از خونه خاله اینا زدم بیرون .. نزدیک اموزشگاه که رسیدم ایستادم... دلم گواهی بد می داد... ایه الکرسی زمزمه کردم و به در اموزشگاه نزدیک شدم .... چقدر همه جا اروم بود ... دستم بی اراده دستگیره رو گرفت ... باز نشد ... به در تکیه دادم... یعنی ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه؟!
فکری به ذهنم خطور کرد . فورا گوشیم و از جیب مانتوم بیرون اوردم و شماره ی هدی رو گرفتم... هنوز به بوق سوم نرسیده بودکه صداشو شنیدم :
بَه حلما خانم!!!
سلام واحوالپرسی کردم و او هم به گرمی جواب داد ... با دلهره و دودلی پرسیدم:
هدی! نمی دونی چرا اموزشگاه تعطیله؟!
_اموزشگاه! کدوم اموزشگاه؟!
کلافه گفتم:
اموزشگاه رانندگی ! الان چند روزه واسه کارام می یام ، می بینم درش بسته است ! کسی هم نیست!
_نمی دونم !! بعد از قبول شدنم دیگه به اونجا سر نزدم! دیگه کم کم باید سر و کله ی گواهینامه ام پیدا بشه! چطور مگه؟! تو هنوز قبولیتو نگرفتی!؟
دیگه حوصله ی شنیدن حرفی و در خودم ندیدم ! وقتی در مورد جلسه امشب صحبت می کرد من به این فکر می کردم که:
یعنی چی شده؟! چرا من یه هفته است که از رهام بی خبرم! خدایا... خودت بخیر بگذرون. حوصله و دل و دماغ هیچ چیزی رو نداشتم ... اینقدر فکرم مشغول بود که با دیدن شماره ی خاله روی صحفه ی گوشیم ، دستم برای رد تماس هم پیش نرفت... سردرگم راه خیابون رو در پیش گرفتم...
نمی دونستم مقصدم کجاست ؟ اما می دونستم حالا حالاها حوصله ی خونه ی خاله اینارو ندارم... راه می رفتم و بی توجه به بوق های پی در پی ماشین ها به این فکر می کردم که... که .... خدایا منو تو بی خبری نزار...
***
خاله دوباره یه خونه تکونی درست و حسابی راه انداخته بود ... در حین انجام کارها شرط و شروطی که قرار بود با خانواده ی بهرامی درمیون بزاره رو پیش خودش تکرار می کرد... مابین اونا هم هستی رو به رگبار نصیحت می بست ودر اخر می گفت:
بد می گم حلما!!
لبخند تلخی زدم و سرمو به معنای نه تکون دادم ... کاش امشب هم بابا دعوت عمو جمشید و رد می کرد... اونوقت منم نمی یومدم... یه چیزی رو دلم سنگینی می کرد و من مدام فکر می کردم صدایی از قلبم بلند نمی شه!
با اومدن خانواده ی اقای بهرامی ، به هستی نگاه کردم... خودشو تو اینه برانداز کرد و به طرفم برگشت :
تو امروز چته؟! نمی شه 2 روز تورو مثل ادم دید! 2 روز بعد دوباره مثل افسرده ها می شی؟!
به زور لبخندی زدم و به دروغ گفتم:
دلم واست تنگ میشه!!
_خبه خبه !!! دلم واست تنگ می شه!! بگو حسودیم میشه و خلاص !!
ضربه ای تو سرش زدم و گفتم :
تا ناقصت نکردم برو اشپزخونه و منتظر باش !!
به طرف در رفت و ناله کنان گفت :
اینقدر از این رسم و رسومات بدم می یاد...
با رفتنش روی تخت نشستم و دستم رو به سمت گلوم بردم ... یه چیزی بد جور راه تنفسم و بسته بود ... بغض بود ... اره... خودش بود...!! خدایا... اینجوری منو امتحان نکنی !! من اصلا صبور نیستم !! من...
_چرا اینجا نشستی؟!
امید بود... به طرفم اومد : چرا رنگت پریده؟! چته حلما!؟
_چیزی نیست... الان داشتم می یومدم...
روبه روم ایستاد و شونه هامو به دست گرفت:
از چی ناراحتی؟!
_اصلا باورم نمی شه هستی به این زودی می خواد مارو تنها بزاره !!
پوزخندی زد و با لحنی اروم گفت :
دروغ گوی خوبی نیستی !! اینو بارها بهت گفتم...
خودم رو از دستاش ازاد کردم و بی توجه به او به سمت در رفتم :
من رفتم، دیر رسیدی شیرینی ها تموم میشه... خود دانی !!
خاله با شنیدن موضوع یکی بودن عقد و عروسی و نامزدی کوتاه ، اعتراض خودش رو مودبانه اعلام کرد :
اما جناب بهرامی ، ما هنوز امادگیشو نداریم... واسه تکمیل جهیزه ی هستی جان هم این مدت ، زمان کمیه چه برسه به اشنایی دو ادم ! مهر ماه زمان ورود هستی به دانشگاست!!
در همین لحظه ، به وضوح پوزخند خانم بهرامی و دیدم ! خاک تو سرت هستی ! حتما میثم خبر گند کاریه کنکورت و دودستی تو بغل مامان جونش چپونده!!
خاله همینجوری قطار قطار بهونه تراشید و عمو جمشید فقط سکوت کرد ... در اخر میثم خان با یه جمله به همه چیز فیصله داد:
اجازه بدید درمورد این موضوع من و هستی خانم فکرامونو بکنیم!
تو دلم گفتم:
فکر نمی خواد ، مخ هستی و میزنی که رو حرف بابات حرف نزنه ... پس تصویب شد ، همون مهر ماه!!
خنده ام گرفت! خنده ای که فقط تلخیش رو لبام مزه کرد !
هستی و میثم به طرف اتاق مرتب شده ی هستی رفتند و وارد شدند! بزرگتر ها که در مورد مهریه ی هزار سکه ای به توافق رسیده بودند دهانشون رو شیرین کرده بودند و منتظر تاریخ عقد و عروسی شدند . دقایقی نگذشته بود که بحث بالا رفتن نرخ سکه با ورود هستی و میثم نیمه کاره رها شد ... میثم لبخندی زد و به سر جایش برگشت... نگاهی به هستی انداختم... سرخ شده بود ... فهمیدم اون تو ، موضوع از تعیین تاریخ گذشته بود و ... چه سرعتی!؟! بعد تخمین زدم که... نه ... انچنان هم به سرعت نیاز نداشت!
_خب چی شد اقا میثم ؟! به توافق رسیدید؟!
میثم لبخندش پتو پهن تر شد و گفت:
با اجازه ی شما بله ... تاریخ 16 ابان ... عید قربان ... فکر کنم ... فرصت مناسبی باشه...
خاله نگاهی به هستی انداخت و من زیر لب گفتم:
خدا امشب و بخیر بگذرونه!!
بعد از رفتن اونا ! همون چیزی که انتظار می رفت اتفاق افتاد و خاله رو سر هستی اوار شد... انقدر خاله به سرش نق زد و گلایه کرد که پا در میانی بابا هم فایده نداشت و هستی با ناراحتی و قهر وارد اتاقش شد ... کاش زودتر می رفتیم خونه!
یک هفته گذشت... یک هفته ی ... هفته ای که ... چی بگم از این هفته ی پر انتظار .. تمام هفته رو پای تلفن گذروندم .. کسی تلفنامو جوابگو نبود ... تمام هفته صبحها رو جلوی در اموزشگاه به انتظار ایستادم ... کسی انتظارمو پایان نبخشید ... تمام این هفته رو ... ثانیه به ثانیه اش رو درد کشیدم ... هردفعه قلبم میخواست حرفی بزنه ، مهلت نمی دادم و از جلو چشماش دور می شدم ... نمی خواستم، یعنی نمی تونستم حرفی که قرار بود بشنوم رو باور کنم ... از روی بابا خجالت می کشیدم .. می دونستم که متوجه حال من شده بود ... و نگاهش رو می خوندم که به سختی جلوی غرور و تعصب پدرانه اش رو گرفته بود ... خبری از حال و احوال خاله اینا نداشتم ... فقط هستی پیام داده بود که دانشگاه قبول نشده !!
امروز پنج شنبه ست صبح با صدای پیامک گوشیم بیدار شدم .. لاله بود .. طفلی ! زحمت انتخاب واحدم به گردنش افتاده بود .. 9 واحد پایانی رو زیر لب نام بردم .. پوفی کشیدم و بی اراده به سمت تلفن رفتم ...
انگشت اشاره ام با امیدی پایان ناپذیر شماره ی به یاد سپرده ی اموزشگاه رو گرفت...
بوق... لعنت به این صدا ... نم به چشمام نشست...
_الو..
ناباورانه از جا پریدم:
اموزشگاه ...؟!
_بله بفرمائید...
_ببخشید با اقای ... یعنی ... چیزه ... من...
_بفرمائید خانم امرتون؟!
من برای تعیین تاریخ ازمون عملی باهاتون تماس گرفتم...
_عزیزم مبلغ.... به حساب
میون حرفش پریدم و با شوق گفتم:
دو هفته پیش به حساب واریز کردم
_خیلِ خب ، فیش و بیارید تا تاریخ امتحان براتون منظور بشه.
_امروز هستین؟!
و من با شنیدن جواب مثبت منشی تلفن رو روی دستگاه گذاشتم و از خوشحالی هورای بلندی کشیدم...
به سرعت لباس پوشیدم و با اژانس تماس گرفتم و درخواست ماشین کردم ... فیش رو توی کیف پولم گذاشتم و با برداشتن کلید از خونه بیرون اومدم .. با اومدن ماشین سریع سوار شدم و ادرس دادم .. دستمو روی قلبم گذاشتم و چشمامو بستم ... زیر لب خدارو شکر کردم ... لبخندی رو لبام نشست... اگه رهام می فهمید این 2 هفته با ندیدنش چه بلاهایی که به سر خودم نیوردم ... پیش خودش چی می گه..؟.. اونوقت فکر می کنه چه تحفه ای بوده و خودش خبر نداشته!!!
خنده ام گرفت... سرمو پایین انداختم ... دستی به پیشونیم کشیدم ... واای نه.... چی می گی دختر؟!
اون نباید چیزی بدونه ... خیر سرت اون روز هی کلتو تکون دادی و اون ازت قول گرفت صبور باشی ..!! چقدر هم که تو دختر حرف گوش کنی هستی!! اشکال نداره .. ایندفعه رو می زارم به پای نفهمیت !... اِ خیلی خب! می زارم به پای جوونیت ... ولی دفعه ی اخرته ... حالا هم یه نفس عمیق بکش ... اوهوم ... افرین ... انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده ! اتفاق !؟ کدوم اتفاق؟!!
دستگیره ی در و فشار دادم ... باز شد... نگاهی به دستگیره انداختم... لعنت به تو!! چقدر عذابم دادی... در و باز کردم ... صدای برخورد در با زنگوله ی اویز به سقف به گوش رسید ... با تعجب بهش نگاه کردم ... ابرویی بالا انداختم و وارد شدم... کسی نبود... پشت میز منشی ایستادم و منتظر شدم ... لحظاتی بعد خانمی به طرفم اومد و پشت میز قرار گرفت... نگاش کردم... اشنا نبود... سرفه ای کرد .. به خودم اومدم... سلام کردم و جواب گرفتم... فیش رو از کیفم بیرون اوردم و روی میز گذاشتم . خودمو معرفی کرده و علت مراجعه ام رو توضیح دادم ... فیش و با ناز و ادا برداشت و به اون نگاهی انداخت... زیر لب گفت:
چرا به حساب اموزشگاه واریز نکردید...؟!
_اما...
_خیلی خب ... چند لحظه صبر کنید!
تق تق کنان به سمت اتاق مدیر رفت ! لبامو به هم فشردم و به در بسته چشم دوختم... زیر لب غریدم:
اقا چه خوش اشتها هم شده ! دارم برات!!
منشی از اتاق بیرون اومد و به سویم لبخندی زد . پشت میز نشست ودفتر بزرگی را از کشو بیرون کشید ... اطلاعات فیش رو وارد کرد و بعد از نگاه کردن به لیستی خطاب به من گفت:
خانم مهربان ... شما لطف می کنید شنبه ساعت 9 ، محل همیشگی برگزاری ازمون تشریف می برید... این کارت هم همراهتون باشه...
نگاهی به کارت انداختم و گفتم:
امتحانا افتاده شنبه ؟!!
با عشوه چشماشو بالا اورد و گفت:
جانم!!
_هیچی ... ممنون...
عقب گرد کردم و به دفتر مدیر نگاه کردم ... دلم ... دلم واسه دیدنش ضعف می رفت... اما نه... وقتی اون با دیدن فیش من ، حتی به خودش زحمت بیرون اومدن نداد، من چرا... خب... شاید توی محیط کاری براش مقدور نباشه که... که چی؟!! حداقل با یه بهونه ای می تونست بیاد بیرون . با نگاش ارومم کنه ... نمی تونست؟! ... خب لابد ...
از اموزشگاه بیرون اومدم ... نگاهی به اطراف انداختم .. دلم بی دلیل گرفته بود ... بی دلیل؟! خب نه! ... دلم می خواست رهام واسه دیدنم از اتاقش بیرون می یومد ... یا حداقل منو به یه بهونه ای اون تو می کشید!
یعنی دلش واسم تنگ نشده بود؟! دلش نمی خواست منو ببینه! اونم بعد از 2هفته! لابد نشده بود! لابد نمی خواست! 2 هفته هم شد زمان واسه دلتنگی!! اون که روز اول باهات اتمام صحبت کرد که همه چیز عاقلانه پیش بره... که به یه اشنایی بیشتر نیاز هست ! تو الکی دور برداشتی وهی بال بال می زنی و اظهار دلتنگی می کنی! بیچاره یکم به خودت بیا ... به خدا زشته... یه اشنایی تورو ببینه باورش نمی شه تو همون حلمای 2 ماه پیش هستی ! یه نگاه به خودت بنداز ... همه عاشق می شن... اما مثل تو شورش رو در نمی ارن ! عاشق؟! چی می گی؟ کی گفته من...!خیلِ خب بابا تا از گرما خفه نشدیم یه تاکسی بگیر هرچه زودتر بریم خونه!

ساعت 12 بود که رسیدم خونه ... نگاهی به سراسر خونه انداختم ... اووف چه خاکی نشسته ... لباسمو عوض کردمو بعد از چند مدت یه غذای خوشمزه بار گذاشتم .. استین بالا زدم و کل خونه رو یه گردگیری حسابی کردم .. . ساعت 3 بود که بابا برگشت... با تعجب به من که تند تند داشتم جارو برقی می کشیدم زل زد ... دستمو به کمر گرفتم و با خستگی گفتم:
نگاه داره؟! تا 15 دقیقه دیگه سر میز بودید که بودید! وگرنه خودم همه ی غذاهارو می خورم ...
_اما من ... خندید و ادامه داد:
خیلِ خب ... تا 15 دقیقه.
می دونستم به عادت همیشگی این چند روز که از غذا خبری نبود بیرون چیزی خورده اما باز هم... قربون دل مهربونت برم بابا جون...
بعد از ظهر اماده شدم و رفتم یه خرید کامل خوراکی و سبزیجات واسه خونه انجام دادم.. نزدیکای غروب بود که بر گشتم... امید رسیده بود و همراه با بابا مشغول دیدن بازی فوتبال بود... توی راه رفتن بودم که زنگ زد و اطلاع داد که به دیدنم می یاد... به طرفش رفتم و سلام کردم...
_به به .. خانم کم پیدا !! پارسال دختر خاله، امسال دختر همسایه!!کنارش نشستم و با ارنجم به پهلوش کوبیدم :
حرف زیادی موقوف .. هوای گرم حسابی کلافه ام کرده... فعلا حوصله ندارم...
به طرف بابا برگشت و گفت:
می بینی عمو! دست پیش می گیره که من ازش نپرسم این چند روز کجا بوده و چرا خبری از ما نمی گرفته!
بابا سری تکون داد و با لحنی گلایه مند گفت:
هی امید جان ... بس که غصه هاشو ، حرفاشو توی خودش ریخت و من چیزی نگفتم ، بس که دلتنگی هاشو دیدم و به روی خودم نیوردم ، موندم توی این خونه اسم پدرو چرا الکی به یدک می کشم!!
معترض و با ناراحتی گفتم:
بابا!!
_ دروغ می گم!!
دلم سوخت! ولی پاشدم و حق به جانب گفتم:
توقع بی جاییه که ادم همیشه خوش و خرم باشه !!
و به سمت اشپز خونه قدم برداشتم و نزاشتم بابا به حرفاش ادامه بده.. می دونستم سفسطه می کنم و اگه بحث همینجوری ادامه پیدا کنه کم می یارم... اونوقت چی باید می گفتم!!... چه حرفی واسه دل بابا مرحم می شد !! کیسه های خرید و جا به جا می کردم که امید وارد اشپزخونه شد ...
_ کمک نمی خوای؟!
_ چرا... بی زحمت از توی کشو یه ظرف پلاستیکی صورتی رنگ هست ، اونو بیرون بیار و پر از اب کن
چپ چپ نگام کرد و به سمت کابینت پایین رفت... ودر حالیکه شیر اب رو باز می کرد گفت:
انتخاب واحد کردی؟!
_ لاله برام انجام داد...
_ چند واحد برات مونده!؟
_ 9 واحد... همش هم عملیه خدا رو شکر !
_ اوهوم ، خوبه! هستی که بند و اب داد!!
_ اره خبر دارم .. بهم اس ام اس داد. ولی زیاد ناراحت نبود...
شیر اب و بست و گفت :
مگه گشت و گذار و خرید وقتی واسه ناراحت شدن می زاره؟!
_ یکم از مایع ضد عفونی کننده ی سبزیجات هم بهش اضافه کن ... ای بدجنس .. می گم یادی از ما نمی کنه.
_ اینطوریام نیست... فعلا خریدای 2 نفره اش رو انجام می ده... دیشب به میثم می گفت که بعضی از خریدا باید تو باهاش باشی ....
میوه ها رو ریختم توی ظرف پر اب و سبزی ها رو گذاشتم روی میز و مشغول پاک کردنشون شدم...
امید صندلی رو عقب کشید و خواست بشینه که گفتم:
تا ننشستی اون سوسیس ها رو از یخچال بیرون بیار
سوسیس ها رو روی میز گذاشت و گفت:
اینقدر از زیر نگاه من در نرو..
_مگه تلسکوپی؟!
_نخیر! ریز می بینمت!!
_خیر! فاصله ام از تو دوره!
_ قبلا که نبودی!
_ فکر کن شدم...
_ حلما..!!
_ اگه یه کلمه دیگه پشت بند اسمم اضاف کنی و بخوای رجز خونی راه بندازی ، هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!!
تن صداشو پایین اورد و به ارومی گفت:
تو چت شده حلما! با من و خودت این کارو نکن...
موهای تنم سیخ شد.. داره چی میگه؟... می خواد چی بگه؟... نه... نباید بزارم کار از کار بگذره .. نباید حرفی به زبونش بیاد ... همین که توی نگاهش بمونه و روز و شب جلو چشام به حرکت در بیاد و خوندنی بشه هم عذاب اوره ...
_بسه امید... من کاری به تو ندارم... بهتره بیش از این ، این داستان خیالی رو دنبال نکنی ...
سبزی ها رو رها کردم و سوسیس ها رو برداشتم و پشت به او مشغول خرد کردنشون شدم ، با صدای بسته شدن در خونه ، دست از کار کشیدم...
_چرا این بچه رو بدون شام فرستادی بره!!؟
بابا به دعواهای گهگاه من و امید عادت داشت ولی با این حال با صدای بلند گفتم:
براش کاری پیش اومد، مجبور شد بره !
پشت میز نشستم وسرمو گذاشتم روش... به شنبه فکر کردم... به رهام.
***

مانتو سورمه ای خوش دوختی که مدت زمان طولانی از خریدش نمی گذشت رو به تن داشتم...مقنعه ی سورمه ای رنگم هم به سر کردم ... ارایش ملایمی که روی صورتم جا خوش کرده بود حسابی بهم روحیه می داد... دلهره ی عجیبی داشتم ... دلم می خواست می تونستم عکس العملش رو بعد از این 2 هفته پیش بینی کنم ... اما اون واقعا غیر قابل پیش بینی بود... نفسی تازه کردم و دستی به مقنعه ام کشیدم ... بیخیال... مهم این بود که من دلتنگ بودم و بعد این همه مدت اروم می شدم ... از خونه بیرون اومدم و تمام طول مسیر و با اهنگ زیبا و ارامش بخشی سپری کردم ... با پیاده شدن از تاکسی در مقصد مورد نظر باز هم دلهره و اضطراب به جونم افتاد... دستامو مشت کردم و به سمت ازمون دهنده ها که تعدادشون به نسبت زیاد بود رفتم... نگاهی به چهره ی اروم و بی دغدغه ی اطرافیانم انداختم... خبری از نگرانی همیشگی نبود!.. لبخندی زدم و به طرف درخت معمول رفتم... هنوز ننشسته بودم که همهمه ای بین کسانی که در نزدیک من قرار داشتند افتاد... متوجه ماشین پراید سفید رنگی شدم ... ماشین متعلق به خانم جم، مربی من بود ... خوشحال شدم ... با دیدن خانم جم که به سختی هیکلش رو از ماشین بیرون کشید به طرفش رفتم ... هیجان زده به پرونده های توی دستش نگاه کرده و به او سلام گفتم ... با دیدنم ابرویی بالا انداخت و گفت:
مهربان تو هنوز داری امتحان می دی دختر ؟! تو دیگه چرا؟!
خجالتزده سرم و پاین انداختم و گفتم:
شرمنده! فقط بدشانسی میارم... اما قول می دم امروز دیگه از خجالتتون در بیام...
سرش و به دو طرف تکون داد و به دنبال پرونده ای، پرونده هارو زیرو رو کرد... با افتادن 2 هزاریم فورا از جلو چشماش جیم شدم و خودم و میون جمعیت گم کردم... باز هم همهمه ای ازار دهنده به گوش می رسید ...
با شنیدن صدای جیغ مانند خانم جم که اسم ازمون دهنده ها رو می خوند متوجه شدم که رهام هرچند دیر ولی خودشو رسونده!
_ مهربان .... خانم مهربان...
زیر لب ناسزایی گفتم و دستپاچه به طرف ماشین رفتم ... کجایی دختر هر چی صدات می زنم ! سوار شو...
نگاهی ملتسمانه به خانم جم انداختم :
توروخدا...
با اشاره زیر لب زمزمه کرد:
اول سوار شی به نفعته...
لعنتی !!! حالا باز رهام منو جلو همه ضایع می کنه و پرتم می کنه عقب ... در و باز کردم و نگاهم رو از خانم جم گرفتم و رو به اسمان شکلکی در اوردم:
خدایا خودت رحم کن...
نشستم و در و بستم ... فورا صندلیمو تنظیم کردم .. اینه .. دنده ... و کمربندم رو بستم و سرمو بالا اوردم...
چند بار پلک زدم .. باز هم پلک ... ابروهام گره خورد ... نگاهش به روم ثابت موند.. اب دهانم رو قورت دادم.. گلوم سوخت... با دیدن نگاه خیره ام ، ابرویی بالا انداخت و با لحنی چندش اور گفت:
تا اینجا که خوب پیش رفتی... ادامه بده...
امکان نداشت ... غیر ممکن بود ... پس ... پس... خدایا... من دارم چی می بینم!؟... پس رهام کو ؟!
این مردک هیزی که روبه رومه کیه؟! کلافه نگاهی به اطراف انداختم ... رهام کجاست...؟! به طرف مرد برگشتم ... دهان خشکم رو به سختی باز کردم تا ازش بپرسم تو اینجا چیکار می کنی؟! اما زنگ تلفن همراهش مانع شد... هیکل گنده اش رو تکون داد و موبایلشو از جیب پیراهنش بیرون اورد . دکمه ی پاسخ و فشرد و همزمان با سلام و احوالپرسی کردن با اشاره از من خواست تا ماشین و روشن کنم ...
دستام از مغزم فرمان نمی گرفت... ومن هنوز نگاهش می کردم ... مرد که حرکتی از جانب من مشاهده نکرد با صدای بلند گفت:
حرکت کن خانوم...!
ماشین و روشن کردم .. احساس می کردم نفسم بالا نمی یاد ... با عصبانیت همانطور که از پارک خارج می شدم شیشه ی کنارم و پایین کشیدم ... یعنی چی؟! چرا کسی به من نمی گه رهام کجاست؟! واای کاش وایمیستادم و از خانم جم سوال می کردم.. خب حتما کار داشته و نتونسته بیاد ... اره... حتما.. وگرنه می یومد ... اون همیشه پنج شنبه ها وقت ازاد داشت و واسه ازمون می یومد ..
صدای مرد فضای ماشین و پر کرد:
قربونت برم... زیر سایه ات!! اره ... دارم از بچه ها امتحان عملی می گیرم...
_...
_ نه بابا... امتحان اموزشگاه ... اره ... کی مارو اونجا راه می ده...
_...
_ اره ... اره... بعد از راد خدا بیامرز ، برادر زادش اینجا رو کرده بود پادگان
راد خدابیامرز..! منظورش چیه؟! خدایا... اینجا چه خبره..؟!
_ اره همین 2 هفته پیش فوت کرد ... بعد از اون سکته ای که زد دیگه جون نگرفت... برادر زادش رو فرستاد پی کارا... نبودی ببینی... همه مثل سگ ازش می ترسیدن... با اینکه فقط پنج شنبه ها می یومد شیراز اما از دور حاسش پی همه چی بود...
2 هفته پیش ؟! فوت کرده بود..؟! دارم دیونه میشم خدا ...
_باورت می شه هیچکی هیچی ازش نمی دونست و نمی دونه... فقط یه مهر داشت که روش حک شده بود:
سرگرد...
سرگرد ؟... منظورش رهامه ... اره خودشه ... تورو خدا ادامه بدهه.. د ِ حرف بزن لعنتی!!
هیچ چیزی روبدون امضا و مهر خودش قبول نداشت ... چی؟!..
_...
_ دیگه ما از واقعی یا قلابی بودنش خبر نداریم ... بعیدم نیست...مگه یادت رفته خود راد خدابیامرزهم نظامی بود ...؟!
_...
_اوهوم .. ما هم شنیدیم ... اره ... بهر حال یه جغله بچه حسابی همه رو مچل خودش کر ده بود ... بعد فوت عاموش ... خب عاموش بود دیگه...! داشتم می گفتم ... بعد فوتش ظاهرا دختر یارو طلب ارثشو می کنه و به روزم نکشیده همه چی و تفکیک می کنن و یه ابم روش ... نذاشت کفنش خشک شه..
_...
_ اونجاهاشو دیگه خبر ندارم ... نه بابا ... وقتی بچه داره که دیگه به این یارو چیزی نمی ماسید !! تازه معلوم بود به یه قرون دو هزار نیازی نداره ... خدا وکیلی باس می یومدی و تیپ و قیافشو می دیدی... ماشیناش .... !!! اوووف...
_...
_ پس چی چی فکر کردی ؟! حق الناس که خوردن نداره ...
_...
نمی دونستم طرف مخاطبش چی پشت سر هم می گفت که سکوتش طولانی شد و به من اشاره کرد وارد کوچه بشم ... تورو خدا حرف بزن.... داشت یه چیزایی از رهام دستگیرم می شد...
_حرص نخور بابا... با حرص و جوش خوردن به جایی نمی رسیم ...
_...
_نمی دونستم ... یه چند روزی علاف بودیم و هی طرح ترافیک چسبوندیم به بیخ این بیچاره ها ... نه بابا ... فروختنش ...امتیازشو دادن به کس دیگه ... دیگه ام ازش خبری نشد ... شیرازی نبودن..
_...
_ اقای رحیمی... بد نیست ... بازنشسته ی ارتشه ... سر به سرش نذاری کاری به کارت نداره !! تو چیکار می کنی؟!
دیگه چیزی نشنیدم ... فروختنش !؟ اموزشگاه رو؟! امتیازشو دادن به کی؟ اقای رحیمی؟!
از کی خبر نشد ؟! از رهام؟! اره... ازش خبری نیست ... اوهوم ... شیرازی نبود...
راد خدا بیامرز؟! راد ... رهام راد ... سر گرد راد ... قلابی ؟! نه... واقعی... واقعیِ واقعی ... فروختنش... اموزشگاه رو فروختن و رفتن ... کجا ؟! رفتن؟! مگه می شه؟! نه... غیر ممکنه... محاله... نه...
شوکه شده بودم ... سیاهی چشمام به روبه رو ثابت مونده بود ... پام رو گاز بود و از یه کوچه به کوچه ی دیگه می رفتم ... فقط می رفتم ... جمله ی شوم مرد هنوز توی گوشم زنگ می زد.. فرروختنش ... دیگه ام ازش خبری نشد ..
_ خانووم... خانووم... با شما هستم...
به سمتش بر گشتم... گردنم خشک شده بود .. بهش خیره شدم ...
_ خانووم ... صدای منو میشنوید..؟!
ماشین وسط کوچه ایستاده بود....
_ ماشین زیر پاتون خاموش شد ... روشنش کنید و حرکت کنید ...
_ زمزمه وار و بی اراده گفتم :
حرکت کنم؟! کجا برم؟!
بی توجه به لحن شوکه شده ی من گفت :
جلوتر دور دو فرمونه بزنید ...
سرمو کج گرفتم و پرسیدم :
رفت؟! کجا؟! چرا؟!
به طرفم بر گشت و نگاهم کرد.. . رنگ نگاش کم کم تغییر کرد ... لابد با خودش مرور می کرد که این دختر از هنگام سوار شدنش یه چیزیش می شد ... حتما با خودش می گفت اینو کی راه داده تو اموزشگاه...
_ شما حالتون خوبه...؟
دستام شل شد و افتاد ... سرمو پایین انداختم و زمزمه وار گفتم :
چرا هیچکی ازش خبر نداره...
کمر بندمو باز کردم و خودمو کشیدم بیرون .. چقدر سنگین شده بودم !!!
_ خانوم کجا؟!... خانوم!!
پاهام توان حرکت نداشت .. لخ لخ کنان اونا رو به دنبال خودم می کشوندم ... از ماشین دور شدم ... به ابتدای کوچه رسیدم ... این هم خیابون ! حالا کجا برم ..؟!
چیکار کنم ؟... چقدر هوا خنک شده !! اره .. مهر ماه نزدیکه ... باد ، باد پاییزیه !! کاش اینجا بود ... هوای پاییزی شیراز لذت بخشه !! اما رفت !! شیرازی نبود ... من .. من باید چیکار کنم ...؟! یکی جوابمو بده ... اره .. خودشه .. باید برم دنبالش ... اون جایی نمی ره .. من می دونم ... اونا دروغ گفتم ... خودم می دونم .. اون می یاد .. اره می یاد ..
نشستم رو جدول کنار جوی ! لابه لای شمشادا ... چشم دوختم به پارچه ی زرد رنگ سر در ِ اموزشگاه :
ثبت نام جدید با مدیریت جدید...
پوزخندی زدم .. چه شوخی مسخره ای!
چشمام می سوخت ... داشت تقلا می کرد تا حداقل قطره ای اشک رو به صورتم راه بده ... اما محال بود ... یعنی من نمی ذاشتم... مگه چی شده بود... خیلی داشت بزرگش می کرد ..!! یه شوخیه دیگه... ادم باید جنبه داشته باشه ... دندون رو جیگر بزاری یه چند دیقه دیگه هر هر خنده ات بلند می شه... نگاه کن... الانه که سر و کله اش پیدا بشه و از پشت سرت داد بزنه : سک سک... از تصور این اتفاق لبخندی به لبم نشست ... اما لبخندم کم کم تلخ شد ... یادش اومد الان 4 ساعته میون شمشادا نشستم و چشمامو به در اموزشگاه دوختم...
نگاهی به ساعت موبایلم انداختم ... ساعت 3 ظهر بود .. بی توجه به میس کال هام زیر لب گفتم :
یکم دیگه صبر کن... الان می یاد ...
2 ساعت دیگه هم گذشت ... از خستگی نفس عمیقی کشیدمو بدن خشک شده ام رو بلند کردم ... فردارو که ازت نگرفتن ... پاشو برو خونه ... فردا وقت بیشتری واسه منتظر موندن داری !!!