من عاشق عشق می مونم قسمت3
یکشنبه 6شهریور،صبح با صدای زنگ تلفن،دستمو از زیر پتو بیرون بردم و تلفن بی سیم رو برداشتم.با شنیدن صدای خاله مثل الف سر جام نشستم و با نگرانی پرسیدم:خاله طوری شده؟
_نه قربونت برم ، تر سوندمت؟! منو ببخش خاله! نتونستم صبر کنم ، واسه همین زنگ زدم بهت
_واای قلبم یه جوری شد! اوف... چی شده؟!
_ همین چند دیقه پیش، یه خانمی تماس گرفت خودشو بهرامی معرفی کرد...خواست که واسه امر خیر یه تاریخ براش مشخص کنم ! اول فکر کردم واسه توئه! بعد که اسم هستی رو اورد یخ کردم !! گفت که این اشنایی از جانب حلما خانم بوده؟! حلما جان!تو می شناسیشون؟!
نفس راحتی کشیدم و کمی خودمو جا به جا کردم :
اوهوم خاله.. اقای بهرامی ، پسر خاله ی هدی دوستمه.. چند مدت پیش که با امید و هستی بیرون بودیم، همدیگرو دیدند..!! حالا شما چی بهشون گفتین؟
_ هیچی عزیزم ! گفتم شب زنگ بزنند تا من با جمشید صحبت کنم ، یه تاریخ معین کنم واسه خواستگاری!! می بینی توروخدا ؟!این وروجک دستمو گذاشت تو پوست گردو ! اصلا امادگیشو ندارم...
خندیدم و گفتم: دختر داشتن ای کارارو هم داره...
_ خیلی خب گلم ... بگبر بخواب .. خبرت می دم.. تورو خدا منو ببخش عزیز دلم !
متقابلا قربون صدقه اش رفتم و گوشیو قطع کردم .... چهره ی تپل یا به قول خودش توپر هستی جلو چشمام اومد .. نفسی تازه کردم و تندی رفتم زیر پتو!
هنوز جا خوش نکرده بودم که دوباره صدای تلفن خونه بلند شد..
_ بله خاله..
_منزل اقای مهربان..
دوباره از سر جام پاشدم و نشستم : بله بفرمائید...
_ با خانم مهربان کار داشتم .. خانم حلما مهربان !
صدای زن به نظر اشنا می یومد : بفرمائید خودم هستم
_روزتون بخیر خانم مهربان .. من از اموزشگاه رانندگی ... تماس می گیرم ...
مور مورم شد.. پتو روی خودم کشیدم...: بفرمائید ..امرتون..
_ خانم مهربان .. خواستم بهتون اطلاع بدم از اونجایی که پنج شنبه برای ازمون عملی تشریف نداشتید، تاریخ ازمونتون رو برای این هفته نوشتم ؟! از نظر شما که مشکلی نداره؟
اصلا نمی دونستم در مورد چی حرف می زنه؟ چشمامو بستم و سرمو تکون دادم : ببخشید متوجه منظورتون نمی شم.. من پنج شنبه امتحان دادم ...و مردود شدم ...
_ اووم .. خیر خانم ... اسم شما توی پرونده ی 3 شهریور نوشته نشده!
_ نه... نه من..27 مرداد امتحان داشتم
_درسته .. اما فیش واریز به حساب شما واسه تاریخ 3 شهریور روی پروندتونه... به هر حال اگه ایرادی نمی بینید این هفته براتون تاریخ بزنم ؟
گیج گیج به روبه روم نگاه کردم...
_خانم مهربان... گوشی دستتونه؟
_بله بله...اما من فیشی بهتون ندادم..!! یعنی..
_نمی دونم عزیزم.. این چیزی که روبه روی منه، حرفی غیر از حرف شماست.. بهر حال من تاریخ 10 شهریور رو براتون منظور می کنم.. حیفه که بخواید اموزشتون رو عقب بندازید.. با یکم تمرکز میشه راحت قبولی رو گرفت.. مخصوصا واسه شما که اصلا توی پروندتون جلسه ی جبرانی قید نشده..
وقتی فکش از نصیحت درد گرفت، خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت..
صدای بوق ممتدی به گوش می رسید .. گوشی رو گذاشتم کنار .. به کل خواب از سرم پریده بود... یعنی چی؟! فیش واریز به حساب! قضیه چیه؟!
ساعت ، با ورود بابا به خونه ، فکری مثل برق از سرم گذشت: یعنی کار باباست !؟ پس چرا به خودم نگفته ؟! مثلا می خواسته غافلگیرم کنه ؟ اوف نه....بابا که ازاین اخلاقا نداره.. اگه این کار و اون کرده باشه الان بهم می گه ! نه بابا .. اینطور که خانمه گفت فیش هفته ی پیش رو پروندم بوده!! اگه کار بابا بود تا حالا صد بار قضیه رو پیش کشونده بود!..پس .. امید؟! نچ اونم نه .. اون که اصلا خبر نداره من تصمیم گرفتم دیگه نرم.. واای خدا .. اینجا چه خبره؟!
تا افطار داشتم تو خیالات خودم دست و پا می زدم .. نزدیکای افطار صدای پیامک گوشیم منو روی مبل ولو کرد.. هستی بود : سلام حلما! نتونستم زنگ بزنم .. می دونم از قضیه با خبری! مامان واسه شب جمعه ، شب بعد از عید فطر باهاشون قرار گذاشت.. نمی دونی چه حالی دارم .. پاشو بیا اینجا!
تند تند واسش نوشتم:
چه حالی داری؟همینجوریشم تو پوست خودت جا نمی شه یکم مراعات کن! نه نمیام زشته.. اگه بیام می گن از حسودی پاشده اومده می خواد خواستگار دخترمون رو تور بزنه..
_برو گم شو .. خودشیفته ی مریض!
داشتم میزو میچیدم که باز صدای پیامک گوشیم بلند شد .. خندیدم و بازش کردم.. اُه هدی بود:
نمی دونی اینجا چه خبره.. میثم خان واسه پشت سر گذاشتن مرحله ی تعین خواستگاری سور داده! اگه ببینیش! توی پوست خودش نمی گنجه!!
واسش نوشتم که اونم تو پوست خودش به زور جا شده، یکم مراعات کنه وگرنه همه جارو گند بر می داره
یکم فکر کردم، دیدم نه ! زشته! من که با هدی و میثم شوخی ندارم تند تند پاکش کردم و نوشتم:
ان شاالله همیشه به خوشی...(آیکن لبخند)
***
عید فطر همگی خونه ی مامانبزرگ که بزرگ فامیلمون بود جمع شدیم .. چون مامان بزرگ واسه خودش حاج خانمی بود، به عید فطر بها می داد و کوچیک و بزرگ و از عیدی بی نصیب نمی کرد .. بد جور تو فکر بودم .. تو فکر فردا .. برم؟نرم؟چیکار کنم؟ کاش می تونستم حرف دلمو به کسی بگم .. به کی؟..بابا؟ خاله؟ امید..؟ هستی؟ وای اصلا حرفشم نزن... میون بچه های دانشگاه هم هیچکی اصلح تر از خودم نبود! (نمیری یه وقت!!؟) هرچقدر سارا ، دختر عمه ام تلاش کرد منو از اون حال و هوا در بیاره نشد که نشد ..شب، دریغ از یه لحظه ی کوتاه چشم رو هم گذاشتن .. فکرم حسابی مشغول بود.. احساس بدی داشتم .. از یه طرف دل و دماغ امتحان دادن نداشتم و از طرف دیگه روی روبه رو شدن با راد !! واقعا چطور می خواستم چشم تو چشمش نگاه کنم و بگم...اصلا چی می خوای بهش بگی؟!
مثل یه دختر خوب ... سینتو بده جلو .. نه... نده جلو ...صاف وایسا!! افرین.. خیلی سنگین و با شخصیت میری جلو و امتحانتو می دی ... به امید خدا ایندفعه با لگد پرتت می کنه بیرون اِ اِ اِ !! به خدا... به روح مامانم اگه اینکارو کرد زنده اش نمی زارم .. حالا می تونه امتحان کنه...!!
اما... اووم ... هر غلطی می کنه بکنه... فقط ... فقط نگام نکنه!!
***
از نگرانی و اضطراب کف دستم درد می کرد ... حتی طیف شاد قهوه ای نارنجی رنگ تیپم هم کمکی به ارامشم نکرد .. این بار تعداد ازمون دهنده ها 10_12 نفر بیشتر نبود ...دور تر از همه وایسادم تا توی دید نباشم .. مربی اموزشگاه هرکاری کرد اخر 2 دختر و 1 پسر باقی موند و ناچار این 3 نفر را که من یکی از اونا بودم رو با هم فرستاد توی قوطی وحشت!!!
وقتی پشت سرش جا گرفتم سرشو بلند کرد و از توی اینه نگام کرد .. سرمو انداختم پایین و با گوشه ی شالم ور رفتم .. خدا لعنتت نکنه حلما .. قلم پات خرد بشه.. با چه رویی پاشدی اومدی هان!!! خدا بخیر بگذرونه...
پسرک وقتی پیاده شد و رفت یاد خر شرک افتادم که وقتی خوشحال می شد چطور جفتک می نداخت(البته ببخشید ) فهمیدم که قبول شده .. می خواستم پیاده شم برم جلو که صداش بلند شد و خانم بغل دستیمو صدا زد ... باز چه خوابی واسم دیده.. تازه ساعت 10 صبح بود .. شیشه رو کمی کشیدم پایین.. نسیم خنکی به صورتم خورد ... یواشکی نگامو چرخوندم تا از اینه ببینمش .. با دیدن چشماش حسابی غافلگیر شدم ... می خواستم نگاهمو برگردونم سر جاش که از اینه بغل صورت خندونشو دیدم ... نمی دونم چرا صورتش پر از خنده بود اما هر دلیلی داشت اون لبخند...اون لبخند زیبا ترین لبخندی بود که ... من.. حلما مهربان .. تا حالا دیده بودم .. نفس عمیقی کشیدم و خودمو اماده کردم تا خانم چادری برگه قبولیشو از راد بگیره و بعد همین اتفاق اقتاد و از ماشین پیاده شد .. همزمان با او پیاده شدم ... به روم لبخندی زد و گفت:
ان شاالله شما هم موفق بشید...
زبونم نچرخید فقط چشمامو رو هم فشار و لبخندشو جواب دادم...
در ماشین و باز کردم و بسم اللهی گفتم .. هنگام سوار شدن از بس هول شده بودم سمت راست سرم گرومپی خورد به بدنه ی ماشین .. دلم ضعف رفت .. اما اصلا به روی خودم نیاوردم ... وقتی مستقر شدم ... دستمو به سمت صندلی بردم و زیر لب سلام کردم...
.. وقتی مستقر شدم ... دستمو به سمت صندلی بردم و زیر لب سلام کردم ...
_اووم .. با من بودی؟!
وای خدا ، شروع شد...، نیم نگاهی بهش انداختم .. به گوشه تکیه داده و کاملا به سمتم برگشته بود .. با دیدن لبخندی که رو لباش بود حسابی دستپاچه شدم .. شاسی تنظیم صندلی تا ته جا رفت و صندلی، وی ی ی ی ی ژ رفت عقب! ... دستم و روی قلبم گذاشتم . زیر لب یه فهش ابدار نثارش کردم ... همینطور نگام به چشمای خندون جناب راد بود سعی کردم صندلیو به حالت اول در بیارم ... هرچی خودمو جلو می کشیدم تا صندلی بی مروت هم تکونی به خودش بده فایده نداشت! ... پاهاموهمراهی کردم ولی...داشتم می مردم از خجالت...اینم یه بهونه واسه رد شدن ... خدایا تشکر ... خوب دیقه ی اول زدی تو برجکم ، اونم جلو این مرتیکه ... نگاه نگاه !انگار داره مستند راز بقا نگاه می کنه ... تقلای اهو برای فرار از دهان ماده ببر ...
سرشو به چپ و راست تکون ملایمی داد و به طرفم خیز بر داشت... خودمو عقب کشیدم ... دستشو به پشت صندلی گذاشت و اروم گفت:
یه بار دیگه شاسی رو فشار بده....
تا دستم به شاسی خورد صندلی باز با همون صدای مسخره به جلو رفت.. گفتم حالاست که فرمون ماشین دل و رودمو در بیاره که دیدم صندلی رو گرفت... زیر لب تشکری کردم و برگشتم تا کمربندمو ببندم در همین حین زبونمو دراز کردم شکلکی در اوردم.. ماشینو روشن کردم که باز صداش پیچید :
قبل از اینکه بخوای عید و بهم تبریک بگی و بعد راه بیفتی ، بهتر نبود اینه رو چک می کردی؟!
همون لحظه نتیجه گرفتم که لبخند هایی که امروز چپ و راست رو لبش می شینه همش از روی تمسخره ... با جدیت گفتم:
اینه مطابق دید من تنظیم بود !!
_ اما سرهنگ راهنمایی و رانندگی این دلیل رو قبول نداره ، واسه اون توجه تو به اینه و اشاره به اون مهمه...!!
وقتی دید به جلو خیره شدم و چیزی نمی گم نفس عمیقی کشید و گفت:
خیلی خب...حرکت کن...
راه افتادم .. خورشید مستقیم نورشو انداخته بود رو من حواسم رفت پی حرفاش ... توقع داشت عید و بهش تبریک بگم .. از کجا این توقع رو پیدا کرده بود؟!... بی اراده دستمو از روی فرمان جا به جا کردم تا از سوختنش جلوگیری بشه و همزمان با این حرکت پوفی کشیدم!!!
بدون اینکه سرشو برگردونه گفت:
بهتره از این به بعد دستکش بپوشی ! اینطوری افتاب سوز نمی شی!!
دلم از توجهش زیر و رو شد ! یکم خودمو جمع و جور کردم و به خودم نهیب زدم :
نمیری یه وقت دختره ی بی جنبه!
ناگهان به طرفش برگشتم و با صدای بلند گفتم: چی ؟! از این به بعد؟!
با طمانینه به طرفم برگشت.. نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: بله... از این به بعد
انگشت اشارمو به حالت تهدید به طرفش گرفتم و غریدم:
نگو که قراره دوباره بی دلیل مردودم کنی !!
لبخند کجی زد و با انگشت اشاره اش ، انگشتم و خوابوند .. تو شک حرکتش بودم که با لحنی شوخ گفت:
نگو که توقع داری بعد از یه تصادف ساختگی از جانب تو و یه پیاده روی جانانه ی چند روزه و معطلی تاکسی تلفنی از طرف من ، همچنین یه قهر بی دلیل از سمت شما سرکار خانم و یه ناز خریدن خفت بار از سوی این جانب به همین راحتی بزارم قسر در بری ! هان؟!
از سرعت محاسبه و فعالیت مغزم کاسته شد ... هاج و واج نگاش کردم : یعنی چی؟!
صدای مبایلش اونو از جواب دادن منصرف کرد.. کمی خودشو بلند کرد و از جیب شلوار جین مشکی اش اونو در اورد .. با دیدن مبایلش زیر لب گفتم:
کوفتت شه مرفه بی درد...!!
_ بله اقای خرم !؟
_ باشه... بنده هم کارم تموم شده... کم کم می ام اون طرفا!!
موبایلشو روی صندلی بین پاش گذاشت و به صورت متعجب من خیره شد: بله؟ امرتون؟!
به خودم اومدم: نگفتید منظورتون چی بود؟!
_ چقدر جالبه که با تغییر لحن من، شما هم ... بگذریم ... برو طرف چمران!!
_ جانم؟؟!!
_ گفتم برو طرف چمران، اصلا نا مفهوم نبود !
_اونجا چرا ؟! من ... من !!
_ شما چی؟!... به خاطر عنایت شما ماشین بنده چند روزه دست اقای خرم، صاحب این پراید بوده... الان هم زحمتش میفته گردن شما.. برو ببینم چند مرده حلاجی؟!
_ من از ازدحام و شلوغی اونجا می ترسم ... من همینجا پیاده میشم!!
_ خیلی دوست داری هرچه زودتر برگه ی مردودیت رو بدم دستت؟! بپیچ سمت راست .. خدا رو چه دیدی؟ شاید تا اونجا نظرم برگشت ... اصلا واسه شما بد که نمی شه ... داری یه طرح ترافیک می گذرونی ... حواست به جلو باشه!!
با اضافه شدن چند تا ماشین در اطرافم دستام شروع کرد به لرزیدن ... پاک داشت ابروم می رفت ... با پیچیدن ناشیانه ی اتومبیلی به طرفم ، جری شدم به طرفش و گفتم:
من نمی تونم .. همینجا می زنم کنار...
به حرفی که زدم چندان مطمئن نبودم ، فقط می خواستم یکی بهم قوت قلب بده ، منظورم از (یکی) خود خودش بود که با ارامش داشت با پرونده های توی دستش ور می رفت...
_ با شما هستما...
_ جوابتو قبلا داده بودم!
_ من راننده شخصیتون نیستم جناب!!!
با تعجب سرش و بلند کرد و در حالیکه سعی می کرد خنده اش رو مهار کنه گفت:
توروخدا نگو توی اخرین رمانی که خوندی پسره با ماشین پراید دنبال راننده شخصی می گشت! اونم یه دختر!!
به ماشین زیر پام فکر کردم .. چندان بیراه هم نمی گفت!! با صدای غرش اتوبوسی که از کنارم رد می شد چشمامو بستم و ناخوداگاه گفتم:
وُوووی... من میترسم ...توروخدا...
زیر چشمی به اتوبوس که از ما دور و دورتر شد نگاه کردم . برگشتم تا ببینم چرا لال مونی گرفته...دیدم، جناب به کنج ماشین پناه برده و داره به قیافه ی وحشتزده ی من نگاه می کنه ... لحنش حالت جدی به خودش گرفت و گفت:
یکم سرعتت رو زیاد کن داری واسه بقیه مزاحمت ایجاد می کنی !نترس... کلاج و ترمز زیر پای منم هست...
اب دهانمو قورت دادم و سعی کردم دل و جراتمو زیاد کنم .. دقایقی بین ما حرفی ردو بدل نشد ... ومن به دلایل رد شدن امروزم که اون قطار قطار پشت سر هم ردیف کرده بود فکر کردم..!! تصادف ساختگی ... ناز خریدن خفت بار..!! یعنی چی؟!
به بلوار چمران رسیدیم .. نفسی تازه کرد ...
مبایلشو بر داشتو مشغول تماس گرفتن شد .. باز مغزم فعال شد و به این فکر کردم که چه دستای مردونه ای داره ... لبامو جمع کردم و نگامو به جلو انداختم...
_جناب خرم بنده الان بلوار چمران هستم ... شما دقیقا کجائید؟
_...
_باشه ... من نزدیکم... کنار سد ...
سد ؟!اووم سد... دلم قیلی ویلی رفت... من عاشق اونجام !
_بریدگی رسیدی دور بزن ....
نتونستم جلو زبونم و بگیرم ...:
من نمی تونم تو شلوغی اون قسمت دور بزنم.. من همچنین کاری و نمی کنم .. گفته باشم ...!!
چیزی نگفت و منم بر نگشتم تا ببینم چه قیافه ای به خودش گرفته ... راهنما زدم و بر خلاف گفته ام به چپ مایل شدم
_اها اون خودشه دور زدی سمت راست پارک کن...
همزمان با دور زدنم ابروهام از وحشت بالا پریده بود و سعی کردم جیغمو تو گلو نگه دارم .... بخیر گذشت راهنما زدم و سریع سمت راست پارک کردم...با مستقر شدنم ،کمر بندشو باز کرد و پیاده شد ... کمر بندمو باز کردم و زیر لب گفتم:
کجا ! حالا من چیکار کنم؟!؟!
کیفمو بر داشتم و ماشین و خاموش کردم . از ماشین پیاده شدم و در و بستم .. دیدم به طرف مردی رفت و با هم صحبت کردند.. اووم .. می شناختمش ... یکی از مربی های اموزشگاه بود ... یعنی صاحب پراید حاضر... یه لحظه از کاری که کرده بودم خجالت کشیدم .. اما در اخر شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
به من چه!
به سمت پیاده رو رفتم و بی توجه به اقایان خوش صحبت ، کنار دیواره ی بلند و محافظ ایستادم...
دستم و به میله ها گرفتم و کمی خم شدم ... حسابی پر اب بود و فواره ای که وسط اون تعبیه شده بود حالات خوشایندی به ادم دست می داد...
_ خانم مهربان ... سوئیچ لطفا
به عقب بر گشتم: بله بله . بفرمائید...
سوئیچ و با لبخندی گرفت و به سمت اقای خرم برگشت... پیراهن قهوه ای تیره رنگی به تن داشت که اندام ورزیده اش را لاغر تر نشان می داد... شلوار جین مشکیش روی کفش چرم قهوه ای که به پا داشت به طرز مرتبی جا خوش کرده بود ... کلید و به دست مرد داد و دستی به شانه اش زد و با هم خدافظی کردند .. فورا روم رو به سمت سد بر گردوندم و گفتم: حالا چی میشه..؟!
متوجه شدم که به طرفم میاد .. زیر لب یا خدایی گفتم و نفس عمیقی کشیدم . کنارم با فاصله ایستاد و به اب سد خیره شد ...
فایده ای نداشت.... اون حرفی نمی زد ... به سمتش بر گشتم .. در حالیکه چشمامو به خاطر تابیدن نور خورشید ریز کرده بودم گفتم:
می دونم بازم می خواین ردم کنید !! اما ...
میون حرفم پرید وکفت:
اما اینو نمی دونی که بر خلاف معنای اسمت، خیلی ادم صبوری نیستی !!
سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم .. دستاشو تو جیب شلوارش فرو برد و ادامه داد:
زود هم قهر می کنی !!! من خواستم از عصبانیتت کم بشه که ترمز نگرفتم!
لبامو به هم فشردم و سرمو بالا گرفتم ... نور خورشید باز به چشمام خورد . نگاش کردم ... نگام می کرد...طپش قلبم شدت گرفت .. نسیمی وزید و کمی از ذرات معلق اب فواره به سمتمون پاشیده شد .. همزمان صورتمون رو به سمت خنکای نسیم برگردوندیم...
صداشو شنیدم که با لحنی ملایم زمزمه کرد:
این چند سالی که شیراز هستم ، یکی از جاهایی که خیلی ارومم می کنه همین جاست...
تو دلم گفتم: مگه کجایی هستی ؟! قبلا کجا بودی؟!
بند کیفمو سخت فشردم تا جلوی فضولیمو بگیرم...
بار اول که دیدمت... مخصوصا وقتی که ... شروع کردی به خندیدن از ان دخترک بیچاره ... حسابی عصبیم کردی... تا اون موقع اونقدر جدی برخورد کرده بودم که کسی نخواد دور و برم چیزی رو به شوخی بگیره ... ولی ظاهرا... تو خیلی خوش خنده تر از اونی بودی که اخمای من بتونه ...!! نمی دونم چرا ..! بهم بر خورده بود یا... نه .. یه جوری یه حسی بهم می گفت باید حالتو بگیرم... احساس کردم یه دختر لوس و از خود راضی باید حالش گرفته بشه تا دمشو بزاره رو کولشو بره دنبال کارش .. اما تو... لوس و از خود راضی نبودی ...
داشتم چی میشنیدم..؟! پاهام توان ایستادن نداشت ... دست راستمو به میله ها گرفتم... کاش زبونم به حرکت می یومد و می گفتم .. می گفتم که تمومش کنه ... قلب من توان شنیدن خیلی چیزارو نداره ... اما اون همینطور که به جلو خیره شده بود ادامه داد:
تو با تمام اعتماد به نفست جلو می یومدی ومن ... با بی رحمی تمام تر...!! محو چشمات می شدم وقتی که ... نه! تو علاوه بر خوش خنده بودن ... خوب عصبانی می شدی ... دیگه دلم نمی خواست، ... دلم نمی خواست که.. از شیراز دل بکنم .. یعنی نمی تونستم .. اما چه می شد کرد ... هر کس ...(نفسی تازه کرد)... هرکس متعلق به زادگاه و خانواده ی خودشه ... تنهایی و دور از اونا زندگی کردن سخته..!
دستی به پیشونیش کشید و گفت: واای ببین حرفام به کجا رسیبد ...
به سمتم برگشت و ادامه داد: وقتی دیدم علاوه بر خوب عصبانی شدن ، با قهر کردن کارتو توجیه می کنی ... فهمیدم! نه بابا ... همه چیز تمومی!!!
سرخ شدم ... یکی بیاد جلوشو بگیره ... این داره چی میگه...
این پا و اون پا کردم و با صدای خفه ای گفتم:
من قهر نکردم ..! می دونم کارم اشتباه بود اما.. درسته ناراحت بودم .. اما قهر نکردم...
یکی از ابرو هاشو انداخت بالا ودر جواب حرفم گفت : ناراحت بودی که 2 هفته ازت خبری نبود !! ... بهر حال .. اسمشو هرچی می زاری بزار .. اما باعث شد این جانب .. یه منت کشی حسابی راه بندازم و ابروم جلوی منشی اموزشگاه پاک بر باد بره !! دختره ی سر تق!!
دستمو اوردم سمت پام و سیخونکی ازش گرفتم ... مثل اینکه بیدار بودم .. اینجا داره چه اتفاقی می افته... نفسم داشت بند می یومد .. نمی دونم از ناخوشی بود یا از سر خوشی !دیدی حلما! دیدی احساستو الکی سرکوب می کردی؟... دیدی الکی از چشماش پنهون می شدی! دیدی گریه هات جواب داد و تکلیف دلت روشن شد ...جا خوردم! تکلیف چی؟! اون که چیزی نگفته ! این حرفاش تماما بوی دلجویی می ده! همین و بس! داری دلتو به چی خوش می کنی؟! حلما خودتو جمع کن! به خودت بیا...
_ نمی خوای چیزی بگی؟!
_ شما می خوایید چیو ازم بشنوید...؟! توقع دارید این داستان پردازی رو باور کنم! باور کنم که تماس منشیتون تصادفی نبوده؟!
به وضوح شکه شدنشو دیدم ... وقتی دید از نگاش فرار می کنم و این حرفام واسه رد گم کنیه ، دستی به صورتش کشید و تیر اخر و زد :
کس دیگه ای توی زندگیتون جسارت چنین کاری رو داره؟!
گوشه ی لبمو به دندون گرفتم و به طرف سد پر اب برگشتم ... زیر لب اونو مخاطب قرار دادم: شما از من چی می دونید..؟
برگشت و از جلو به میله تکیه داد و در جواب گفت: شما چی؟ شما از من چی می دونی؟!
شونه هامو بالا انداختم: هیچی...
لبخندی زد و شونه هاشو بالا انداخت: منم هیچی .. توقع ندارم ... بدون شناخت از هم... اصلا فکر نمی کردم حرف زدن در این مورد اینقدر سخت باشه .. ببینید .. چه جوری بگم... نمی خواستم اینقدر سریع پیش برم ... اما شرایط من طوری نیست که بشه دقایق پیش روم رو پیش بینی کنم ... زندگی من کاملا بی برنامه میگذره... نمی دونم چجوری بهت بگم ...
سر تا پا گوش شده بودم تا بتونم جملات نامفهوم و ناقصش رو درک کنم . تورو خدا واضح تر حرف بزن تا منم بفهمم...
_اشنایی من با شما طوری نبود که من بتونم چیزی در موردت بدونم.. اما اگه بخوام رک و بی رودربایستی حرفم رو بزنم باید بگم نشد جلوی قلیان احساسات رو بگیرم، البته برای اولین بار... نفهمیدم کی از زیر دستم در رفت... به چهره ی کلافه ام نگاه کرد و لبخندش عمیق تر شد :
باید حدس می زدم اینبار اصلا سخنرانی قابل فهمی انجام ندادم ... نگاهش رنگ دیگه ای گرفت و با لحنی گرفته گفت: فقط خواهش می کنم حرفای امروزم رو حمل بر گستاخی نزار ... موقعیت و شغل من ایجاب نمی کنه که ...من ... مثل هم سن و سالای خودم در خواست اشنایی بدم...
مردم و زنده شدم تا جمله اش رو تموم کرد .. نمی دونم چه نیرویی رو تو خودم دیده بودم که هنوز رو پا بودم و داشتم به حرفا و اعترافاتش گوش می دادم... تمام وجودم پر شده بوداز شرم..
دندونام از لرزی که به جونم افتاده بود به هم می خورد ... یعنی ... یعنی همه چیز تموم شد!! به همین راحتی !! پس من چی؟! منم باید چیزی می گفتم.. اینجوری که نمی شد... باید می گفتم با دیدن چشماش دلم از این رو به اون رو شد ... باید می گفتم که تمام توجهاتش رو قاب کردم زدم به دیوار دلم و دقیقه به دقیقه مشغول گرد گیریشونم !! تورو خدا صبر کن ... نشنیدم که بگی دوسم داری .. اما بذار بگم ... وااای ... چی رو می خوام بگم؟! حالم اصلا خوب نبود.. به میله ها تکیه دادم .. پاهام داشت شل می شد...
با دیدن حال و روزم به طرفم گام بر داشت و با مکثی کوتاه دستشو انداخت زیر بازوم ... گر گرفتم .. سوختم... یکی به دادم برسه... خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد : حالت خوبه؟!
سرمو به سختی تکون دادم و با صدایی دورگه گفتم:
نه ... طوری نیست .. من خوبم...
_بیا بریم...
منو به طرفی کشوند .. به سختی ازش فاصله گرفتم..: من باید برم ...
با نگرانی نگام کرد و گفت : می رسونمت..
_ نه... می خوام تنها باشم..
دستشو تو هوا تکون داد و با لحنی گرفته گفت:
مزاحم تنهاییت نمی شم ... قول می دم ... اما اگه با این حال بزارم بری فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم خودمو ببخشم ...
با در موندگی نگاهش کردم . اضافه کرد:
مطمئنا اگه بخوای منتظر تاکسی بمونی ، ادمای علاف زیادی مزاحمت می شن
سرمو پایین انداختم و حرفی نزدم!!
_ از این طرف...
شونه به شونه ی هم به طرف ماشین می رفتیم ... وقتی ریموت و فشار داد و صدای اژیر ماشین بلند شد به روبه روم چشم دوختم ! یه پرادوی مشکی دو در ... اره ... اونچیزی که جلوم بود همین بود ... پوزخندی زدم و زیر لب گفتم :
تو کجا و من کجا!!!
در و باز کرد و من به طرفش رفتم ... سر خورده دستم و به طرف شاسی صندلی بردم تا اونو بخوابونم و به عقب برم ... دستشو رو صندلی گذاشت و صورتشو به سمتم خم کرد... خنده ی دلنشینی کرد و گفت: می خوای تلافی کنی؟ من راننده ی شخصیت نیستم
لبخندشو جواب دادم و سوار شدم .. ماشینو دور زد و با ژست زیبایی سوار شد! .. کمر بندشو بست ... از پارک خارج شد .. وسیستم پخش ماشین رو روشن کرد...
نمی دونستم اطرافم داره چی میگذره... فقط متوجه شدم که داشت دنبال اهنگ خاصی می گشت و هی ترک هارو رد می کرد ... یه چیزی رو دلم سنگینی می کرد ... من اینجا چه غلطی می کردم...! من چرا اینجام..!
خدای من ... به دادم برس ... چی داره به سرم می اد...!؟ وااای چقدر داری سخت می گیری... مگه همینو نمی خواستی !
مگه تو خلوتت به اون فکر نمی کردی؟ مگه 2 هفته خودتو زابراه نکردی واسه همین موضوع!؟! مگه گرفتارش نشدی!؟ حالا که طوری نشده .. همونی که خواستی ! فقط به روش خودش ... یکم بهش زمان بده ... هم به اون هم به خودت ... فعلا چیزی نگو ! صندوق دلتو وا نکن... بزار تکلیفشو با خودش مشخص کنه ... این تنها چیزیه که با حرفای ناقص و در هم بر همش ازت می خواست ... میدونم صبر می کنی... صبور باش و فعلا دست نگه دار... چته دختر ؟! چرا غمبرک گرفتی؟! جوون مردومو دق دادی !! ملت تا بهشون پیشنهاد دلخواهشونو می دن بال بال می زنن و شهر و چراغون می کنن ، اونوقت جنابعالی عزای عمومی اعلام کردی که چی بشه؟! هان!
نفس عمیقی کشیدم و کمی جا به جا شدم .. صدای جادویی ویالون سراسر ماشین رو در بر گرفت... و صدای گیتارزیبایی اون رو تکمیل کرد و قطعه ای زیبا نواخته شد و صدای خواننده ، اشناتر از همیشه زمزمه کنان مهمان فضای ماشین شد .. دستمو مشت کردم...
توی چشمات میشه گم شد وقتی تو فکر فراری ...
بی اراده برگشتم ونگاش کردم ... در حالیکه ارنجشو به برامدگی در تکیه داده و به دهان گرفته بود ، نیم نگاهی بهم انداخت ... نفسی تازه کرد و گفت :
باورم نمی شه ... فکر نمی کردم همچنین روزی برسه ... فکر نمی کردم با دیدنت اینقدر دستپاچه بشم و به 3 جلسه نرسیده ...
لبخندی رو لبام نشست ... یه احساس چهل روزه ...! از حرفاش صداقت می بارید ... باورت می کنم....
هنگامیکه نگاه خیره ام رو دید ،با لحنی جدی پرسید: می تونی باورم کنی؟!
یکه خوردم ... یعنی فکرمو خونده!؟
در جواب گفتم :
بهم فرصت بدین !... من هنوز تو شکم ! انتظار نداشتم که شما ... چطور بگم...؟ امیدوارم بعد از اشنایی بیشتر ... این سوالو ازم بپرسید ...
لبخندی زد وگفت:
حق باغ شماست ... به امید اشنایی بیشتر و البته هرچه زودتر...
سرمو تکون دادم و به اهنگ بی کلام میان ترانه گوش سپردم...
با خواندن خواننده ، متوجه شدم که زیر لب ترانه رو زمزمه می کنه ...
ریه هام پر شده از تو ، بی تو هر لحظه عذابه
حتی با فکر نبودت ، شب و روز حالم خرابه
بغض معصوم و نجیبت ... منو قانع کرد کمت شم
ممنونم اجازه دادی با تو درگیر غمت شم
نگاهش کردم... مطمئنا اگه امروز حرفای پیش اومده رو از زبونش نمی شنیدم ، هرگز نمی تونستم حدس بزنم که صاحب این شخصیت جدی می تونه همچنین اهنگی رو حتی به مخیله اش راه بده .. اووم ... یعنی من می تونم مخاطب زمزمه ی زیر لبش باشم ..؟یعنی نیستم؟!
تو وجودت مهربونه .. مهربون مثل عبادت ...
واسه من که از تو دورم .. که به رویا هات کردم عادت...
نیم رخ جذابش ، یه احساس خلسه ای به جونم انداخت ... یعنی .. من مالک این صورت جذاب و خواستنی می شدم...؟!یعنی نبودم؟!
کاش این رابطه رو اینقدر عاقلانه شروع نمی کرد ...! کاش می فهمید قلب من عاشقانه شروع کرده و تخته گاز گرفته و گوشش بدهکار کسی نیست !! ای خدا ... چرا دلم اروم نمی گیره ..؟!
متوجه نگام شد .. برگشت و زیر لب جمله ی تکرار شونده ی ترانه رو چشم تو چشمم زمزمه کرد :
تو وجودت، مهربونه
پلک زدم و با لبخندی زورکی نگام و ازش گرفتم .. موقعیت اطرافم رو از نظر گذروندم .. مرکز شهر بودیم ... به سختی لب از لب باز کردم و با صدای خفه ای گفتم :
ممنونم ... هرجا راحت هستید نگه دارید من پیاده می شم!
_ادرس بده اونجا پیادت کنم راحت ترم...!
وااای ... ادرس !؟ دستپاچه شدم ...مِن من کردم و با تشکری دوباره گفتم :
نه! یعنی چیزه .. من !
_ نگران چیزی هستی؟!
به خودم اومدم .. نگران چی بودم ..:
نه چیزی برای مخفی کردن ندارم جناب راد .. ادرس خونه و مابقی چیزها رو هم می زارم به موقعش !
_ قصد جسارت نداشتم ... هر طور راحتی ...
راهنما زد و به سمت چپ فلکه مایل شد و کنار کیوسک روزنامه فروشی نگه داشت . به طرفم برگشت.. سرمو انداختم پایین ... الان باید چه جوری ازش خدافظی می کردم... صداش منو از افکارم بیرون کشید:
-میشه نگام کنی؟!
یکی منو از ماشین بکشه بیرون ..! نگاش کنم ؟! اونم با خواست خودش ؟!نگاش کردم . نفس عمیقی کشید ...گفت:
ایندفعه هم ردت می کنم تا یکم دلم اروم بگیره و زیاد به جلز و ولز های روزایی که نبودی فکر نکنم ! قبوله !؟
خندم گرفت.. سرموتکون دادم وگفتم:
باشه...قبوله..
به لبهام خیره شد.. لحظه ای بعد سرشو پایین انداخت.. با مکث و دودلی گفت:
می خوام یه قولی بهم بدی!
دلم هری ریخت پایین... نگاه پرسشگرمو که دید، ادامه داد:
تو خیلی جوونی !جوون و پر انرژی ،حساس و پر احساس ، قول بده عاقل و صبور هم باشی...
سردرگم شدم... منظورش چی بود؟!اضافه کرد :
قول بده بهم ،از این به بعد ، هر چیزی رو بتونی پیش بینی کنی ... حتی بدترین شرایط رو...
ابروهام از شدت گیجی و نگرانی بالا رفت و بهم گره خورد ... لبخندی زد و گفت:
قول بده!
سرمو به ارومی به چپ و راست تکون دادم...
_ تو می تونی ... نا امیدم نکن...
منظورشو نمی فهمیدم. چرا اینقدر گنگ حرف می زد... عین خنگا فقط نگاش کردم...
کلافه دستی به صورتش کشید و گفت : کاش می تونستم همه چیز و بهت بگم...
_ خب بگید.. من اصلا منظورتون رو متوجه نشدم...
_ می گم، اما به موقعش ... ببخش... من بیشتر از این اجازه ندارم...
نخواستم بیشتر از این کنجکاوی به خرج داده و اونو توی معذوریت قرار بدم .. باالجبار لبخندی گوشه ی لبم نشست و سرمو تکون دادم :
روز خوبی بود... جناب راد...
دلخور به چشمام زل زد :
حلما خانم ! منو رهام صدا کن..
کیفمو چنگ زدم و زیر لب و به سختی گفتم :
بله، حتما!
_ببینمت!
سرمو بالا گرفتم .. خندید و با صدایی رسا و گیرا گفت:
روز خیلی خوبی بود..
در و باز کردم و به ارومی پیاده شدم . هنوز نگاهش بهم بود . لب باز کردم تا خدافظی کنم که پیش دستی کرد و با عجله گفت:
نه... خدافظی نمی کنم...
به چشمای براقش خیره شدم ...:
به امید دیدار حلما...
نفسم تو سینه حبس شد .. هاله ی مزاحمی از اشک جلوی چشمامو گرفت ... اه.. لعنتی... تصویرش تار شد...سرمو تکون دادم و در و بستم ...
رفت و دور و دورتر شد... به امید دیدار رهام...
***
خونه از تمیزی برق می زد .. خاله واسه پذیرایی از مهمونا حسابی سنگ تموم گذاشته بود ... عمو جمشید حاضر و اماده کانال تلوزیون زیر ورو می کرد.. معلوم بود کمی دلهره داره .. حتی از بابا خواست که در این مراسم به اینجا بیاد اما بابا کار و بهونه کرد .. می دونستم که نمی اد، یعنی دلیلی نمی دید که توی جلسه ی اول خواستگاری و معارفه حضور داشته باشه!! امید که این روزا حسابی سر گرم برنامه نویسی پروزه اش واسه پایان نامه اش بود تماس گرفت که تا 1 ساعت دیگه خودشو می رسونه...
و اما هستی ... نگاهی به ساعت گوشیم انداختم... تقریبا یک ساعت و بیست و پنج دقیقه بود که داشت توی حموم خیس می خورد...! در اتاق باز شد و خاله با کت شلوار بادمجونی رنگ توی چارچوب در دیده شد... یاد و خاطره ی مامان مثل رعد و برقی از قلبم گذشت . لبخندی زدم و به طرفش رفتم :
به به .. مامانو ببین دختر و بگیر... اره شیطون؟!
خاله خندید و گفت:
بله دیگه .. این نون رو تو توی دامن ما گذاشتی !!
_مطمئن باشید ترد و خوشمزست...اووم
لپمو کشید و گفت:
ان شاءالله قسمت خودت دختر خوشگلم
سرمو با خجالت انداختم پایین و به امروز فکر کردم... به رهام..
هنوز 7 ساعت نگذشته بود که یه حس دلتنکی شدید به قلبم هجوم اورد ... اره ،دلم تنگش شده بود ...واین حس چقدر قشنگ بود .. کاش شماره تلفنی...
سرمو تکون دادم تا حرفمو ادامه ندم .. به طرف حموم رفتم ، تقی به در زدم :
مُردی اون تو !؟ دختر مگه چقدر چرک رو تن و بدنت بود که نمی یای بیرون ! دلتو صابون نزن با شستن چرکات چیزی از وزنت کم نمی شه!
در باز شد و هستی با چشمای قرمز بیرون اومد:
تورو خدا امشب سر به سرم نزار
هلش دادم به طرف اتاقش :
چیکار کردی با چشمات !... برو تو اتاقت ببینم !
به هستی کمک کردم تا اماده بشه ... زمانیکه حاضر شد ، جلوی اینه ایستاد و به خودش نگاه کرد .. لبخندی زدم و تو دلم گفتم قدر خانم شده!
به طرفش رفتم و بی هوا بوسیدمش ..
_چیکار می کنی حلما!!؟
_خیلی ناز شدی!
_به پای تو که نمی رسم ... دستی به پهلوش زد وادامه داد:
اصلا ببینم !خواستگاریه منه یا توکه اینطور تیپ زدی!؟
با تعجب نگاش کردم و بعد خودم رو برانداز کردم . کت شلوار مشکی رنگی به تن داشتم که بلندی کتش تا بالای زانو بود ... شیک و رسمی .. با لحنی دلجویانه گفتم:
من ساده لباس پوشیدم .. باور کن قصدی ...
وااای حلما...بس کن من شوخی کردم ... نگاه ...! الانه که اشکش در بیاد ... تو چقدر دل نازک شدی عزیزم...
تو بغلش جا گرفتم و کمرش و نوازش کردم .زیر لب گفتم :
باورم نمی شه... که قراره عرووس بشی!!
منو از بغلش جدا کرد و حق به جانب گفت:
اُه اُه... حالا چه عجله ایه!! من که هنوز دامادو ندیدم، اصلا شاید نپسندیدم!
و در اخر چشمکی زد.
_دختر خیلی پرویی ! یادم باشه از میثم بخوام کمتر واست نوشابه واکنه، می ترسم بزنه زیر دلت!!!
ریز ریز خندید و خواست چیزی بگه که در اتاق باز و قامت امید ، نمایان شد...:
سلام خانوما!! به به چقدر به خودتون رسیدید انشاءالله همیشه به شادی ...اُه ،هستی خانومو ببینید !!تورو خدا نگاه ! چقدر خانم ، چقدر برازنده... قرار نشد اول راه سر بنده خدا رو شیره بمالی! اون باید به چهره ی واقعی تو پی ببره...شلوارای گل و گشاد و بلیزای خمپاره خورده ... همراه با بوی تند عرق!!
هستی : بس کن امید ...اول راه چیه؟! مگه قراره راهی باشه؟!
توی دلم حسابی به هستی افرین گفتم ، عجب بازیگری بود .. که اول راه چیه اره؟!
صدای امید منو از عالم خودم بیرنون کشوند:
خبه خبه ... خودتو رنگ کن ... فک کرده اون نگاه هاو اشاره های شازده رو ندیدم ...بزغاله..!! من میرم اماده بشم...فعلا...
هستی نگاه معنا داری به من انداخت و چشمک من جوابش شد .صدای زنگ خونه یه هول و ولایی به دل همه انداخت ... هستی و تنها گذاشتم و به پذیرایی رفتم ... خانواده ی میثم رو پدر ، مادر و 2 خواهر تشکیل می دادند ، هدی و پدر و مادرش نیز اونهارو همراهی کرده بودند ... میثم کت شلوار دودی رنگی به تن داشت که اندام تو پر و گوشتی اش رو لاغر تر نشون می داد . پدر میثم هم به تبعیت از جو حاکم دست در دست همسرش وارد پذیرایی شد و مبل 3 نفره رو اشغال کردند .. با نگاهی کوتاه میشد فهمید ، میثم هیکل تپلش رو از مادرش به ارث برده .. لبخندی روی لبم نشست و به خواهران میثم خوش امد مجددی گفتم...
ظاهرا همه ی فرزندان این خانواده خوصوصیات ظاهری مادر رو کپی کرده بودند ... خواهر ها و در اخر خاله و شوهر خاله ی میثم که پدر و مادر هدی محسوب می شدند مبل ها رواشغال کردند . هدی رو به سمت مبل های راحتی راهنمایی کردم و همراه با خاله و عمو جمشید اون رو همراهی کردیم .. عمو جمشید همچنان مشغول تعارف و خوش امد گویی بود و من یک به یک افراد تازه وارد رو زیر نظر گذروندم ...
طزز نگاه به خانه و نشستن و حتی لباس پوشیدنشان همگی نشان از موقعیت بالای مادی بود...
کمی به طرف هدی مایل شدم و بات لحنی ارام پرسیدم :
چه خبر؟!
شانه اش را به طور نامحسوسی بالا انداخت و کلافه گفت:
بی خبر...
اهانی گفتم و برگشتم به صحبت بزرگترها گوش سپردم .. از اونجایی که خانم بهرامی دل از شوهرش نکند و خاله رو در صحبت های متعارف همراهی نکرد ، صحبتها کاملا مردانه و در مورد مسائل اقتصادی و کمی هم معرفی معمول خانوادگی صورت می گرفت.
متوگجه نگاه خیره خانم بهرامی شدم ، لبخندی زدم و سرم و پایین انداختم ... در همین حین امید با سلام بالا بلندی وارد پذیرایی شد ... مثل همیشه مرتب و شیک حاضر شده بود...
اقایون جمع در برابر امید به پا ایستادند و رو در رو خوش و بش کردند .. امید با سر به خانم ها خوش امد گفت و به طرف ما برگشت . هدی با نزدیک شدن امید از جا بر خواست و سلام کرد . امید که انتظار این برخورد رو نداشت مکثی کرد و فورا گفت:
خواهش می کنم بفرمائید، خیلی خوش امدید...
از این حرکت ناگهانی هدی جا خوردم ! به خودم مسلط شدم و به چانه ام دستی کشیدم ...
امید کنارم نشست و اهسته گفت:
اینا دیگه کی هستن؟
چیزی نگفتم ... و به خاله که هستی رو صدا میزد نگاه کردم
با ورود هستی ، همه ساکت شدند و به او چشم دوختند . هستی محجوبانه سلام کرد و به طرف عمو جمشید رفت.
عمو جمشید با اشاره به اقای بهرامی از او خواست که چایی رو به ایشون تعارف کند .. هنگام تعارف به خانم بهرامی لبخند تحسین امیزی به لبهای او نشست .. نفس راحتی کشیدم و به عقب تکیه دادم . از نظر من کار تموم شده بود ... هستی بعد از تعارف چای به همه ی حضار ؛ کنار خاله نشست و زیر چشمی به میثم نگاهی دوباره انداخت . خندم گرفت و روم رو بر گردوندم .. یکی بیاد ابن دو تارو جمع کنه ... با سرفه ی معنا دار اقای بهرامی جمع همگی به سکوت وادار شدند :
بهتره بریم سر اصل مطلب جناب سر افراز!
و من فکر کردم :
چه جمله ی کلیشه ای!؟
عمو جمشید با تکون سرش گفت:
بفرمائید اقای بهرامی....
اقای بهرامی اشاره ی کوتاهی به میثم کرد و گفت:
اقا میثم که معرف حضورتون هستند ! ایشون دومین فرزند منن ! اولی مونا جان و ته تغاری خانواده ثنا خانم ...
دختر ها با معرفی شدن لبخندی به لبشان نشست اقای بهرامی ادامه داد :
همینطور که اطلاع دارید دلبستن ما به دختر خانم شما ، علت حضور ما در این جاست .. این اتفاق رو به فال نیک باید گرفت جناب سرافراز !
عمو جمشید با تواضع پاسخ داد :
اشنایی با شما باعث افتخار ماست ...
_ خواهش می کنم... اگه جسارت نباشه ، اقا میثم خودشون مجلس رو به دست بگیرن
_خوشحال میشیم... بفرمایید پسرم!
میثم که از لفظ پسرم لبخندی به لبش نشسته بود با اعتماد به نفس ذاتی شروع کرد : ممنونم ... راستش اگه اشنایی هدی جان ، دختر خاله ام با خانم مهربان نبود ، گمون نمی کردم سعادت اشنایی با چنین خانواده محترمی رو پیدا می کردیم !
(اُه اُه ... چه لفظ قلم!)... امید به طرفم مایل شد و به ارامی گفت :
خودشیرین!
صحبتای میثم همچنان ادامه داشت ... از خودش گفت، 25 سال سن، لیسانس مدیریت بازرگانی ، معاون شرکت تولید رنگ ...(شرکت پدرش ) دارای خونه ماشین و مجزا از زندگی پدری ...
توی دلم گفتم:
هستی دیگه چی می خواد !؟ همدیگرو هم دوست دارند !
پاشید جمع کنید بساط رو ...
یدفعه یادم اومد کسی جز من و هدی خبر نداره که اونا با هم تلفنی رابطه داشتند لبمو به دندون گرفتم و به عمو جمشید که از اونا یه فرصت یک هفته ای واسه فکر کردن و تحقیق وجریانات معمول می خواست ،نگاه کردم ... کی تموم می شه؟!
خیلی خسته ام... انگار دعام زود مستجاب شد و اونا بعد از خوردن میوه و صبحت در مورد تغییرات اب و هوا عزم رفتن کردند ...
هنگام خدافظی به چهره گرفته ی هدی دقت کردم دستی به شونه اش زدم و پرسیدم:
ناخوشی؟!
_نه چیزی نیست !
_امشب نشد با هم صحبت کنیم...
به زور لبخندی زد و در جواب گفت :
تازه اولشه ! وقت واسه صحبت زیاده ... خوشحال شدم عزیزم...
گونمو بوسید و به طرف امید برگشت ... به چهره ی امید خیره نگاه کرد و گفت:
خیلی خوش حال شدم از دیدنتون امید خان به امید دیدار...
سرمو انداختم پایین و پوزخندی به لبم نشست .... جواب امید و نشنیدم چون به طرف اشپزخونه رفتم...
نگاهی به ساعت اشپز خونه انداختم ... ساعت 11:30 شب بود ... خودمو به جا به جا کردن وسایل اونجا مشغول کردم ... صدای خاله رو شنیدم :
وای مردم و زنده شدم تا این 2 ساعت گذشت ... حلما جان چیکار می کنی خاله؟! دست به چیزی نزن بیا یکم استراحت کن..
_خسته نیستم خاله جان...
هستی به اشپز خونه اومد ... پشت میز نشست و با چهره ای نگران منتظر اظهار نظر پدر و مادرش شد ...
صدای عمو جمشید:
به نظر خانواده ی خوب و ابرومندی می یومدند... اینطور نیست؟!
خاله:
اوهووم ... مامانه خیلی جدی برخورد کرد .. دخترا معمولی بودند ولی میثم و پدرش خوب پیش اومدند.. ظاهرا عیبی رو پسره نمی شه گذاشت... اما باید بیشتر تحقیق کرد...
عمو جمشید: هستی بابا!؟
هستی مثل فنر از جا پرید ...: برو که احضار شدی!
_بله بابا اومدم...
امید وارد اشپزخونه و شاهد رفتن هستی شد. روی صندلی مقابل من نشست و هر دو به صحبتهای اونا گوش سپردیم.
_هستی دخترم ! تو جوونی تازه 18 سالته ! من واست ارزو ها دارم ! هیچ عجله ای در کار نیست ! خودت که خانواده ی اقای بهرامی رو دیدی؟ نظرت چیه بابا جون ؟ دلت چی می گه؟!
صدای لرزان هستی:
فکر می کنم ، شرایط ایده ال من رو داشته باشه ... اما اگه با ادامه تحصیل من مخالفتی نداشته باشن!
_همین؟!
_البته با اجازه ی شما...
خنده ام گرفت... گند زدی دختر ! نپره تو گلوت ! چه خوش اشتها! با انگشتام روی میز ضرب گرفتم... به امید نگاه کردم ... حسابی غرق افکار خودش بود... نفسی تازه کردم و یاد رهام به قلبم تلنگری زد ... یعنی الان مشغول چه کاری بود؟! یعنی می شد که من فکرش رو مشغول کرده باشم !!؟ دلم یه جوری شد و گوشه ی لبمو به دندون گرفتم .. پاشدم میوه هارو تو یخچال گذاشتم...
خاله نذاشت برم خونه ... به بابا زنگ زدم و موندنم رو اطلاع دادم .. همراه با هستی مشغول تعویض لباس بودیم که امید وارد شد... دکمه های پایینی لباس راحتیم رو بستم و گفتم:
به به... به افتخار برادر عروس!
هستی خندید و لباسش رو توی کمد گذاشت . امید پشت میز کامپیوتر نشست و گفت:
خوشم باشه... می خندی؟! تو الان باید سرخ و برشته می شدی! روتو برم ! دخترم دخترای قدیم ... پرو پرو برگشته به بابا می گه:
البته با اجازه ی شما! روت شد؟!
هستی جا خورد و با مِن من گفت:
یعنی کارم خیلی زشت بود؟!
خندیدم و پریدم روی تخت ... رفتم زیر پتو و به این فکر کردم که:
کاش از رهام ،تلفنی ، چیزی...
_حاج خانم با شوما هستما!
پتو رو از دست امید بیرون کشیدم و گفتم: عجب پیش نوکی هستیا ! چته؟ هان؟
چشمکی زد و در جواب گفت:
کبکت خروس می خونه ! عین خل و چل ها می خندی! با خودت حرف می زنی ؟! از حالت دپرس خارج شدی! خبریه؟!
_هستی !اینو نمی ندازی بیرون؟! اگه بد خواب شدم فردا باهات نمی یام خرید!!
لبهاشو جمع کرد و گفت: باشه ، گذرت به بندر ما میفته حلما خانم !!
رومو برگردوندم و گفتم:
شب خوش اقا امید...
با خارج شدن دلخورا نه ی امید از اتاق ،هستی پرید رو تخت و گفت: خدا عمرت بده ! الانه که میثم زنگ بزنه ! اگه امید یکم دیگه روده درازی می کرد روزگارم سیاه بود
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
به روت نمی ارم پرو نشو دیگه!
صدای زنگ گوشیش به گوش رسید ..نیشش تا بنا گوش باز شد ... سرمو به معنای تاسف تکون دادم ..
به پهلو چرخیدم ... به رهام فکر کردم... به چشماش .. امروز چه روز خوبی بود...! فقط کاش ازش شماره تلفنی...
***