من عاشق عشق می مونم قسمت2
بعد از اون صدای کشیده ی پخ خ خ وهر هر بلند خنده ی من بود که اونجا شنیده شد...! واقعا قیافه ی دخترک خنده دار بود و من اصلا نتونستم خودمو نگه دارم!! با سقلمه ای که به پهلوم خورد متوجه ی صورت بر گشته ی مرد جوان شدم. نمی دونم نوع نگاهش از پس اون عینک دودی چه جنسی بود؟! فقط می دونم لبخند کجی که به لبانش نشسته بود باعث شد من لب لوچه ام رو جمع کنم و نگاهمو به طرف پنجره بچرخونم...دخترک بیچاره برگه ی رد شدنش رو با ناراحتی گرفت و از ماشین دور شد. طفلی !!!
نفر بعد دختری بود که کنار هدی نشسته بود و بار سومی بود که امتحان می داد: بار سوم؟! خلاصه راه افتادیم و مرد جوان با تحکم گفت : کنار اولین ماشینی که رسیدی وایسا و دوبل بزن
انگار داشت با بدهکارش حرف می زد !! دختر به راحتی دوبل کرد و منتظر دستور بعدی شد.. مرد جوان که سرش پایین بودبرگه ای رو مهر کرد و به طرفش گرفت : بفر مائید .. خانم نظری؟ بشینید پشت رل...
دخترک خندید و گفت: قبول شدم؟
_برید اموزشگاه تا اسمتون رو واسه ائین نامه بنویسند...خانم نظری بفرمائید..
هدی با شنیدن دوباره ی اسم خودش بدو بدو پیاده شد و جاشو با دخترک عوض کرد .. بانشستن هدی متوجه چرخیدن گردن مرد جوان و خم شدن سرش به طرف پا های هدی شدم. لبم و به دندون گرفتم ودستامو مشت کردم..مرد جوان سرفه ای کرد و گفت: حرکت کن..
هدی بعد از چک کردن دوباره ی ماشین به راه افتاد...
_برو دنده 2...
_برو 3....
سرعت ماشین زیاد تر شد سه، چهار متر مونده به ورودی کوچه مرد جوان در کمال ارامش گفت:
بپیچ تو کوچه!!
تا هدی خواست سرعتشو کم کنه و دندرو عوض کنه از کوچه ی مورد نظر رد شدیم با رد شدن از کوچه، هدی مستاصل به مرد جوان نگاه کرد و گفت :حالا چیکار کنم؟!
من که هنوز حواسم به کوچه بود با نزدیک شدن به جوی کنار خیابون جیغ کوتاهی زدم و گفتم: هدی حواست به جلو باشه
تا هدی خواست حواسشو به جلوش بده ماشین با ترمزی از حرکت ایستاد ..مرد جوان با خونسردی در حالیکه سرش در برگه های روی پایش بود چیزی یادداشت می کرد :
هدی لبهایش را جمع کرد و گفت: نمی دونم چرا اینجوری شد...
مرد جوان برگه ای به دستش داد و گفت:دفعه ی بعد کفشتون رو عوض کنید تا کسی رو به کشتن ندادید! روز خوش
هدی نگاهی به من انداخت و برگه را گرفت و پیاده شد... و من به رفتنش خیره شدم.
صدای سرفش منو متوجه موقعیتم کرد پیاده شدم و نشستم پشت رل بدون توجه به او صندلیمو تنظیم کردم اینه رو چک کردم , اینه بغل , دنده, کمر بندمو بستم و ...
وبدون اینکه منتظر دستورش باشم راه افتادم..
_دور بزن..
سرعتمو کم و اینه رو چک کردم...قبل از دور زدن ارام گفتم: استثناء..
چیزی نگفت...دور زدم و مستقیم راه افتادم با شنیدن صدای موتور رفتم دنده 2
-سر کوچه پل بزن ..
ایستادم و با راهنما پل زدم..
برو تو خیابون..
وارد خیابون شدم..از دور جمعیت منتظر و نگران و دیدم..!
لبخندی زدم و سرعتمو زیاد تر کردم.. با نزدیک شدن به انها راهنما زده و توقف کردم .. ماشین رو خاموش کردم وبعد از باز کردن کمر بند بدون نگاه کردن به مرد جوان منتظر نشستم...
عینک دودیش رو در اورد و گذاشت جلو شیشه.. برگه ای را مهر کرد و به طرفم گرفت.. به سمتش چرخیدم..نگام خورد به نگاهش ...سیاهی چشماش منو میخکوب کرد .. زل زدم به چشماش...متقابلا با جدیت نگاهم کرد...فقط به سیاهی چشماش فکر کردم و بس..
احساس سوزش کردم و قطره ای عرق راه تیره ی کمرمو در پیش گرفت !!! وسط این هیرویری فکر کردم : چقد هوا گرمه ...!!!
همینطور که زل زده بودم بهش دست راستمو برای پیدا کردن دستگیره ی در به در می کشیدم.. اب دهانمو قورت دادم و چشمامو بستم.. بسختی چرخیدم تا در و باز کنم ...با باز شدن در نگاهم به برگه ی مهر شده افتاد...خشکم زد...
با تعجب نگاش کردم.. لبخند محوی روی لباش بود.. زیر لب گفتم :چرا؟!
پلکی زد و ارام و با جدیت گفت :
ناتوانی و ضعف دیگران هر چقدر که زیبا ترین لبخند رو به لبا نت بنشونه سوژه ی مناسبی برای خندیدن نیست
چشمامو بستم و گوشه ی لبم و به دندون گرفتم و بدون هیچ حرفی پیاده شدم...
برگه کوچک توی دستم رو مچاله کردم و بی توجه به کنجکاوی دیگران نسبت به قبول یا رد شدنم راه خیلبون اصلی رو در پیش گرفتم ... با رسیدن به خیابون اصلی دستمو واسه تاکسی تکون دادم و سوار شدم
هنذفریمو چپوندم تو گوشم اهنگ بی کلام ... طنین انداز شد.. دست مشت شدمو باز کردم و به برگه ی مچاله شده و نم کشیده نگاه کردم...
گذاشتمش رو کیفمو صافش کردم.. کلمه ی بزرگ و سیاه رنگ ...رد... بدجوری تو چشم می خورد.. نگام سر خورد روی امضای پایین اون و مهر سیاه رنگی که به زیبایی حک کرده بود:سرگرد رهام راد !!!
یادم نیست چه جوری خودمو رسوندم به خونه یا اینکه چه حالی داشتم ! فقط یادمه ، در خونه چنان پشت سرم بسته شد که خودم نیم متر پریدم هوا!!
با بی حوصله گی لباسمو عوض کردمو مثل برج زهرمار نشستم جلو تی وی .... وقتی بابا بر گشت و قیافه ی دمغ منو دید فهمید چه خبره و 2 هزاریش افتاد که از ناهار خبری نیست . رفت بیرون و بعد از 20 دیقه با 2 ظرف غذا برگشت ... وقتی بابا بی اشتهایی و بازی کردن با غذامو دید ، دست از خوردن کشید و گفت:
اخبار اعلام نکرد که دنیا به اخر رسیده !!!
جوابی ندادم. ادامه داد:
اما اعلام کرد فردا یوم الشکه ... پس بهتره غذاتو بخوری ...!!
اخ .. ماه رمضون !! دیدی خدا ؟ دیدی واسه پیشواز چه برنامه هایی داشتم؟!
لیوان ابم و سر کشیدم و از پشت میز پاشدم..
رو تختم دراز کشیدم و به قبول نشدنم اصلا فکر نکردم .. ولی دلیل قبول نشدنم حسابی فکرمو مشغول کرده بود.... اتفاقات امروز مانند گذر قطار از جلو چشام رد می شدند ...
و در اخر طنین صدای راد تو گوشم پیچید...: زیبا ترین لبخند...!!!
لبامو جمع کردم و سرمو به 2 طرف تکون دادم تا حواسم پرت شه ... اما نگاهش و سیاهی چشماش ، از جلو چشمام دور نمی شد .. برگشتم و سرمو فرو برم تو بالش ...
وقتی چشم باز کردم ساعت 7 بعد از ظهر بود ... طاق باز خوابیدم و دستامو زیر سرم قلاب کردم ... به امروز فکر کردم نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم : بیخیال !!! خود نکبتشم فهمید دست فرمونت حرف نداره .. بهونه ای پیدا نکرد ، جمله ی حکیمانه و پند اموز بلغور کرد ... دفعه ی بعد حالیت می کنم با کی طرفی جناب راد از خود متشکر!!!
و در اخر با به یاد اوردن تنه ی خم شده ی دخترک و نگاه هاج و واجش به راد ، خنده ای به لبهام اومدو... باز نگاه جدی راد!!!
***
3 روز از ماه رمضون می گذشت و من هنوز به سحر خیزی و تحمل گرسنگی عادت نکرده بودم و پامو از خونه بیرون نمی ذاشتم محدود ه ی رفت و امدم هم فراتر از توان کولر در پرتاب باد نبود... ای تن پرور!!!
امید و هستی رو بعد از شب اول ماه رمضون که پیش ما افطار کردند ، دیگه ندیده بودم !!
چقدر به خاطر رد شدنم سر به سرم گذاشته بودند!! بدجنسا !! دفعه ی بعد به همه ثابت می کنم که حلما واسه خودش شوماخریه ولی یه غول بی شاخ و دم بنام راد چشم دیدن این همه استعداد و نداره !! فعلا که حوصله ام نمی شد تو این گرما واسه ثبت نام مجدد و امتحان قدم از قدم بر دارم ... بزار خاطره ی مقدس رد شدنم یکم کم رنگ بشه بعد ...
شنبه ، 15 مرداد ، ساعت 11 به زور از خواب پاشدم اماده شدم و بعد از خوردن یه لیوان شیر راهی اموزشگاه شدم ... بعد از شرح ما وقع به منشی اموزشگاه ، ایشون برگه ای جلوم گذاشت و گفت:
مبلغ نوشته شده رو به حساب مذکور به نام اقای راد واریز کنید و فیش و بیارید اینجا .. ما تا ساعت 2 هستیم..
یکی از ابرو هامو انداختم بالا و پریدم وسط حرفش : چرا اقای راد؟
سرش و کج کرد وجواب داد : پس کی؟!
خودمو جمع و جور کردم : یعنی... منظورم اینه که، مگه قبلا حساب اموزشگاه مد نظر نبود ..؟!
_ به خا طر یه سری مسائل محاسباتی ، فعلا همه ی مبالغ به حساب خود اقای راد واریز میشه..!
_ بعد... اونوقت.. ایشون؟!
به چهره ی گیج من خندید و اروم گفت: ایشون مدیر مسئول اموزشگاه هستن ! قبلا عموشون همه کاره بودند ولی به دلیل کسالت چند سالی میشه که جناب راد اینجارو اداره می کنن ، به خاطر حرفه اشون هم ، ازمون مقدماتی رو خودشون از هنرجو هاشون می گیرند...
ساکت شد و با نگاهی بهم فهموند که اگه فضولیت تموم شد بدو برو فیش و واریز کن تا بانکارو نبستن!!
وای خدا ! بازم بانک!!
مسافت اموزشگاه تا بانک رو 10 دیقه ای طی کردم و تو ی این 10 دیقه به علت گرمای زیادو طاقت فرسا ، کل جد و اباد راد رو زیر و رو کردم .. با رسیدن به بانک استغفرالهی گفتم و از دستگاه نوبت دهی ،نوبت گرفتم .. حسابی تشنم شده بود .. لبمو با زبون خیس کردم و فیش و پر کردم.. شماره حساب و نوشتم با دیدن نام صاحب حساب ، دستام یه لحظه از حرکت ایستاد .. نفسی تازه کردم و نوشتم : اقای رهام راد...
نگاهی به اسمش کردم .. روح خبیث در من فعال شد .. زیر لب گفتم : نچ! زیادی خوش خط شد
با خودکار اسمشو خط زدم و با تمام خباثت اسمشو به زشترین نحو ممکن نوشتم .. اونوقت خوشحال و راضی منتظر صدای ملایم و تکراری دستگاه نوبت دهی شدم ..
ساعت 1:50 دقیقه بود که در اموزشگاه و باز کردم و وارد شدم ... باد کولر به صورتم خورد:
اخیش .. خدا بانی نصب کولر و خیر بده ..!!
هر چی چشم چر خوندم خبری از منشی نبود .. گوشام فعال شد... صداش از یه اتاق می یومد .. به طرف اتاق و بی توجه به سر در اتاق رفتم تو .. البته در اتاق نیمه باز بود ...
_ ببخشید خانوم...
صحنه ای که رو به رو م بود پاهامو قفل کرد... خودش بود.. پشت میز نشسته بود و مخاطبش البته تا قبل از ورود من ، یه اقایی بود .. با دیدن من یکی از ابرهاشو انداخت بالا و با تعجب نگام کرد ....
وقتی دید من عین مترسک جم نمی خورم و خیره شدم بهش سرفه ای کرد و گفت:
در زدن قبل از ورود به جایی از مقدمات کاره !! اینو بهتون یاد ندادن...؟
از نیش کنایه ی حرفش به خودم اومدم و تکونی خوردم .. با منِ منِ گفتم:
اومدم .. اومدم .. یعنی با خانم توکلی کار داشتم ....
پوزخندی زد و اشاره کرد به شخصی و گفت : با شما کار دارند خانوم!!
به گوشه ی اتاق نگاه کردم .. منشی اموزشگاه که گوشه ی اتاق ایستاده بود ، تند وسریع به طرفم قدم برداشت و گفت: بله عزیزم.. امرتون؟!
من که قوای از دست رفته ام و دوباره تو خودم دیدم ، سرمو بالا گرفتم و با صدای دو رگه ای کفتم:
باید زودتر از اینا می فهمیدم رد کردن یه عده ادم از سر اموزش پند های عبرت اموز نیست !! از سر پول پرستیه !! و بعد به در دیوارشیک اتاق نگاهی انداختم و اضافه کردم:
اومدم فیش و تحویلتون بدم خانم توکلی!!
فیشو چپوندم تو دستای منشی هاجو واج وایساده و ببخشیدی گفتم و از اتاق خارج شدم ...
خانم توکلی بدو بدو دنبالم دوید گفت: صبر کن خانم مهربان . تاریخ امتحان !!
دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم: مسئله ای نیست ، فردا زنگ می زنم از تون می پرسم .. با اجازه
دلم حسابی خنک شده بود .. بالاخره دلم یه جوری سبک شد .. و من تموم مسیر اموزشگاه تا خونه رو به این فکر کردم که:
چقدر کت شلوار مشکی و تیپ رسمی بهش می یومد!!!
***
مو های گوسفند عروسکیممو صاف و مرتب کردم و یکی محکم زدم تو صورتش ، همه ی موهاش سیخ شد! بارها و بارها این کارو انجام دادم اخر هم پرتش کردم یه گوشه اتاق ... بیچاره !!
حوصله ام حسابی سر رفته ... تا افطار 4 ساعتی مونده بود .. صبح روز بعد از بیدار شدنم به اموزشکاه زنگ زدم و تاریخ امتحانم و پرسیدم .. پنج شنبه... 20 مرداد ... ساعت 8 صبح!!
بعد از کمی بالا پایین کردن شماره ها دکمه ی سبز و فشار دادم ... دلم حسابی تنگش شده بود با شنیدن صدای خسته اش ، گفتم: سلام امیدی ی ی ..!!
_ سلام جیر جیرک ... چطوری؟!
_ تو بهتری که سراغی از من نمی گیری !!
_ ای لوووس ... حالا بگو ببینم ، دلت از کجا پره...؟
_بی مزه ... دلم تنگت شده بود ..!!
به صدای خسته اش خنده اضافه کرد و گفت:
دلتنگی واقعی یا از اون دلتنگی هایی که به پیتزا و پن پن سه سوت ختم میشه!!؟
خنده ام گرفت و گفتم: پس بعد از افطار منتظرتونم ..!!
_ باشه با هستی هم هماهنگ می کنم خبرت می دم ... فعلا ...!!
***
هستی قربون دستت اهنگو عوض کن
امید: نخیر هستی همچنین اجازه ای نداره
هستی با توام
امید: گفتم که نمی شه!
هستی که تا اون لحظه سرش بین صندلی عقب و جلو می چرخید گفت :
ای بابا به ساز کدومتون برقصم؟!
امید: به حرف خان داداشت باش
هستی : اصلا هرچی خودم دوست داشتم
و اهنگارو زیرو کرد و بعد انتخاب اهنگ مورد علاقش به صندلی تکیه داد و گفت:
همین عالیه گوش کنید و لذت ببرید
من و امید از توی اینه نگاهی به هم انداختیم و هر دو به اینکه سلیقه ی هستی همیشه افتضاحه لبخند زدیم!!
***
من دست هستی روگرفته بودم هر دوجلوترازامید می رفتیم ودر حین حرف زدن گه گاه هرهر می کردیم
امید: خانم ها
به طرفش برگشتم هستی هم ایستاد، لبخند مهربونی زد و گفت :
خندیدن دو خانم با شخصیت اون هم با صدای بلند توی خیابون فکر نمی کنم صورت قشنگی داشته باشه وبادستش شالمو که نفهمیدم کی از سرم افتاده بود و خودم متوجهش نشده بودم رو مرتب کرد.
با دستپاچگی گفتم : ببخشید اصلا حواسم نبود !
چیزی نگفت وتا رسیدن به پن پن دستمو توی دستش گرفت
هستی: وای چقدر اینجا شلوغه..
کسی اسممو صدا کردبه دنبال صدا سرمو به اطراف چرخوندم هدی رو دیدم از پشت میزی که 2 پسر دیگه هم نشسته بودند بلند شد و به طرفمون اومد
با خوشحالی توی بغلم فشارش دادم: خوبی عزیزم؟
مرسی. به امید و هستی که کنارم ایستاده بودند نگاهی انداخت
اونارو به هم معرفی کردم و اونم با خوش رویی سلام کرد
فضولی تو چشماش موج می زد...بازو هامو گرفت و یواش پرسید :چیکار کردی؟!
_مثل تو!!!
_گفته بودم پاچه میگیره!
_نشونش می دم!! امتحانت کیه؟
چی میگی دختر بار دوم هم رد شدم... نمی دونی چه بلایی سرم اومد... اوندفعه کفشم بود این سری وسط خیابون همینکه پیچیدم، در ماشین خود به خود باز شد...!
_خود به خود!!؟
قری به گردنش داد و خندید: همچین خود به خود هم نبود! فکر کنم از ترس یادم رفته بود درو محکم ببندم ...
زدم پس گردنشو خندیدم: دیوونه...
_اِ اِ اِ... زشته جلو مردم ..بیا بریم به مهدی و میثم معرفیت کنم!!
دست منو گرفت و کشون کشون برد طرف میزشون ... بعد از اشنایی با هم امید و هستی رو هم بهشون معرفی کردم و 6 نفری حسابی با هم اخت شدیم و میزمون رو یکی کردیم. البته نا گفته نماند دلیل اخت شدن بر می گشت به ماجرای رد شدن ما توی امتحان عملی اموزشگاه! حسابی گفتن و مسخرمون کردن!! اخراش هدی خودش هم همراهیشون می کرد و قش قش می خندید...
قیافه ی امید موقع خندیدن هدی حسابی دیدنی بود !! خون خونشو می خورد ! خلاصه ساعت 12 همگی عزم رفتن کردیم من و هدی شمارمون رو رد و بدل کردیم که اینبار همدیگرو گم نکنیم ..
موقع خدافظی میثم پسر خاله ی هدی نگاه توام با خجالتش رو دو دستی تقدیم هستی کرد و همین سوژه ی چشمک من و هدی شد !! خدا بخیر بگذرونه!!!
***
بعد از سحر هر کاری کردم نتونستم بخوابم .. از کمدم مانتو مشکیم رو در اوردم ومشغول اتو زدنش شدم ..از ساعت 6 شروع کردم به اماده شدن تیپ سر تا پا مشکیمو یه خط چشم مشکی کامل نمود ومنو راهی محل بر گزاری امتحان کرد.
با رسیدن به محل مورد نظر متوجه شدم جمعیت کمتری نسبت به دوره ی قبل حضور دارند ظاهرا زود تر از موعد رسیده بودم چون خبری از ماشین جناب راد نیست
خدا خدا کردم همین اول کار اسممو بخونن و راحت بشم این دفعه دیگه مواظب بودم دسته گلی به اب ندم!
زیر سایه ی درخت نشسته و به انتهای خیابون چشم دوخته بودم... چشمم افتاد به کوپه ی مشکی رنگی که شخصی اشنا راننده ی اون بود... بی اراده لبخندی به لبهام نشست ، دور زد و اونطرف خیابون پارک کرد ولی پیاده نشد ... بی اختیار از جام پاشدم و پشت مانتوم رو تکوندم ..بلا فاصله پراید دلفینی رنگی سرعت کم کرد و رو به روی ما متوقف شد .. خانومی پیاده و با کلی پرونده به طرفمون اومد....راد با دیدن مربی اموزشگاه از ماشین پیاده شد و با ژست مکش مرگ ما از خیابون رد شد . نمی دونم چرا احساس کردم دنبال کسی می گرده!! خودمو پشت سر یکی از دخترا که داشت خودشوواسه مربی لوس می کرد که اسمشو اول بخونه قایم کردم! واسه چی ؟ نمی دونم!! اصلا چرا فکر کردی داره دنبال کسی می گرده!؟
با اون عینکی که زده بود تو چشماشو از کجا دیدی؟! حالا چرا فکر کردی دنبال تو می گرده؟!
به یکباره خاطره ی اخرین باری که تو دفترش دیدمش جلو چشمام تداعی شد .. دستی به صورتم کشیدم و زیر لب گفتم: لعنتی !!!
در همین حین متوجه شدم همه ی نگاه ها دنبال شخصی به عقب دوخته شده...
_مهربان ... مهربان کیه؟!
دستپاچه شدم: من ... منم!!
و رفتم طرف ماشین .. دیدم عقب ماشین به تلافی دفعه ی قبل پر شده و من موندم و صندلی راننده... بسم الهی گفتم و در و باز کردم .. نشستم و درو بستم... قبل از اینکه دستم به سمت صندلی بره صداشو شنیدم که گفت :
خب خانم موسوی شروع کن!
با تعجب بر گشتم و نگاش کردم .. طبق معمول چشماش زیر عینک دودی قایم شده بود و خودش ریلکس داشت جلو رو نگاه می کرد .. گفتم:
من موسوی نیستم!!
به سمتم برگشت و با لحنی اکنده از تعجب گفت:
اِ ؟ شما خانم؟!
لبامو جمع کردم و با خودم گفتم : خودتی!!
مهربان هستم....
پرونده های روی پایش را زیرو رو کرد و گفت : پس بفرمایید عقب و جاتون رو با خانم موسوی عوض کنید!!!
پوزخندی بهش زدم و از ماشین پیاده شدم و جامو با خانمی عوض کردم... نفر اول و دوم راحت تر از اونی که فکرشو کنم قبول و خوش و خرم پیاده شدند.. خودمو اماده کردم اما اسم کناریم خونده شد و من فقط زیر لب زبون روزه قطار قطار راد موزی رو گلبارون کردم...
_بپیچ تو کوچه...
وارد کوچه شدیم... وسط کوچه گفت: دنده عقب بگیر و کنار ماشین پژو دوبل بزن
از اینه نگاه نگران دختر و دیدم و صلوات فرستادم
ماشین شروع کرد به عقب رفتن ... و ما تا به خودمون اومدیم ماشین افقی وسط کوچه خاموش شد.. راد ترمز دستی رو کشید و برگه ی رد رو در کمال احترام به طرفش گرفت.. دخترک هم که فهمیده بود چه گندی کاشته برگه رو گرفت و پیاده شد .. من موندم و اون...تو حال و هوای خودم بودم که صداش منو از جا پروند..
_نوبتی هم که باشه نوبت شماست سر کار خانم!!
اب دهانمو قورت دادم و پیاده شدم ....و جلو سوار شدم بعد از انجام مقدمات بدون بر گرداندن سرم منتظر دستورش شدم..
سرفه ای کرد و گفت : احتمالا که نمی خوای ما رو بکوبونی تو دیوار !! ماشین رو صاف کن...
ماشین رو روشن کردم و دستمو بردم طرف دنده .. دنده رو به طرف 1 فشار دادم .. جا نرفت.. یعنی اصلا تکون نخورد .. بازم فشارش دادم اما .. بی فایده..دنده از جاش جم نمی خورد.. با نگرانی نگاش کردم.. عینک دودیشو داد بالا و لا به لای موهاش فرستاد برگشت و زل زد بهم.. تنها چیزی که از تو نگاش خوندم موجی از خنده و تمسخر بود...و من داشتم لا به لای رگه های تیره ی نگاهش دنبال دلیلش می گشتم که ناگهان متوجه عمق فاجعه شدم بدون اینکه نگاهم رو ازش بگیرم پای چپم رو یواش بردم سمت کلاج.. اونوقت چشمامو بستم و فشارش دادم و دنده ی 1 به راحتی جا رفت.. لبهام حسابی خشک شده بود. ترمز دستی رو خوابوندم و ماشین حرکت کرد و کمی که به جلو رفت ترمز کردم و دنده عقب گرفتم ودر حالی که قلبم تند تند می زد ماشین ورو صاف کردم ...وهمینطور که به جلو حرکت می کردم منتظر دستور بعدی شدم...
کمی سکوتش طولانی شد.. بر گشتم و نیم نگاهی بهش انداختم ! دستشو به در حائل کرده و به لب گرفته بود و بیرونو نگاه می کرد تمام سعیش این بود که نخنده...و
من به این فکر کردم که صورتش با ته ریش 2 روزه هم جذابه!!! اینو امید بهم گفته بود.. اینکه صورتش و در حد یه ته ریش 2 روزه اصلاح می کنه
چرخید، نگامو غافلگیر کرد و گفت :می دونی ! یه ان فکر کردم که مربیت کلاج گرفتن و بهت یاد نداده.. اما دیدم نه!!! خیلی خب.. دنده عقب برو و کنار همون پژو پارک دوبل کن..
در حین پارک کردن زیر چشمی متوجه شدم دستشو زیر صندلی برد و بطری ابی بیرون کشید .. همینطور که از بیرون داشت فاصله ی ماشین رو با جوی کنار بررسی می کرد قلپی از اب و خورد .. و من با گرفتن ترمز نهایی خیره نگاش کردم.. سر بطری رو بست و برگشت و گفت: خیلی خب برو سمت خیابون...
وقتی نگاه خیره ام رو به خودش دید چشماشو ریز کرد و ابرویی بالا انداخت.. لبخند کجی زدم و با تمام جراتی که تو خودم سراغ داشتم با لحنی ارام گفتم : هنوز اونقدر روزه خوری علنی نشده!!
جا خورد و من اینو به وضوح دیدم...بطری رو پرت کرد سر جاش و راست نشست و با جدیت گفت:برو سمت خیابون...
دستورش رو اجرا کردم و وارد خیابون شدم .. منتظر شدم تا خودش حرفی بزنه
_دور بزن..
توی دلم گفتم : چکاریه حالا!!یدفه می گفتی برم سمت راست ... اووف!!
دور زدم...رفتم دنده 2...
لحظاتی گذشت.. گلویش را صاف کرد و گفت : بعد از تعویض دنده وقتی دیگه باهاش کاری نداری...
منتظر بقیه ی حرفش بودم که حجم گرمایی رو روی دستم حس کردم.. مثل برق گرفته ها از جا پریدم و به طرفش بر گشتم...به ارامی دستم و از روی دنده کنار زد و ادامه داد:
دستتو از روی دنده بر دار
هنوز تو شک این حرکت بودم که به محل بر گزاری امتحان رسیدیم.. ماشین رو کنار خیابون نگه داشتم و ترمز دستی رو کشیدم .. ماشین و خاموش و کمر بندمو باز کردم ..نگاش کردم و منتظر ماندم... نگام کرد عینک دودیشو برداشت و گفت:
من قبل از ظهر مسافرم.. و مسافر روزه اش باطله!!
نگاهمو روی اجزای صورتش چر خوندم و بعد از یه پوزخند درست و حسابی ابرویی بالا انداختم و در کمال ارامش گفتم: به سلامت! اما منظورم روزه نگرفتن شما نبود!مقصودم روزه خواری بود!!!
لبهاشو جمع کرد و سرشو کرد توپرونده ام...برگه ام رو مهر کرد و بالبخند برگشت و به سمتم گرفت.از دستش گرفتم و سریع پیاده شدم.به طرف پیاده رو رفتم.یاد لبخندش افتادم.چقدر جنسش از نوع خباثت بود.تندی به برگم نگاه کردم:مردود...سرگرد رهام راد!
برگشتم و نگاش کردم با همون لبخند داشت بدرقه ام می کرد پاهام خشک شد به سختی به طرفش قدم بر داشتم، دستمو تکیه دادم به در ماشین و سرمو خم کردم به طرفش:
چرا؟؟؟!!
ابرو هاشو تو هم گره داد ودر حالیکه عینکشو به چشم زد سرشو تکون داد و گفت:
فرض می کنیم به دلیل عدم رعایت حق تقدم!!...اووم؟!
کلافه دستی به صورتم کشیدم و در حالیکه دندونام رو هم چفت شده بود، بی طاقت گفتم:
تا کی؟ این بهونه های بنی اسرائیلی تا کی می خواد ادامه داشته باشه؟
لباشو جمع کرد وگفت:
اوووم.. احتمالا تا وقت گل نی!! چطوره؟
با خشم و کاملا بی اراده گفتم :
برو به جهنم!
و با پای راستم لگدی به تایر زدم وعقب گرد کرده و از ماشین دور شدم
با خشم و کاملا بی اراده گفتم :
برو به جهنم!
و با پای راستم لگدی به تایر زدم وعقب گرد کرده و از ماشین دور شدم.
از فرط عصبانیت و ناراحتی معده ام می سوخت نفهمیدم چطور خودمو به خونه رسوندم .. چپیدم تو اتاق..بابا وقتی بر گشتو سکوت خونه رو دید تا ته ماجرا خوند.. هرکاری کردم نتونستم بخوابم ولی تا تونستم بد وبیراه نثار راد کردم که فکر کنم طرف اصلا به مقصد نرسه یا اگه برسه سالم نمی رسه!... یعنی کجا می خواست بره .. مسافر کجا بود؟
موقع افطار حسابی دلم گرفته بود..بامیه ای از تو ظرف بر داشتم و گذاشتم تو دهنم ... بغض لعنتی نمی ذاشت بامیه مزه به دل بده... تی وی روشن بود و احسان علیخانی پایان بر نامشو اعلام کرد ...با شروع تیتراژ و نوای پیانو ....دلم زیر و رو شد.. نگامو انداختم پایین .. خوتننده اولین بیت ترانه اش رو با صدای زیبایش این چنین خواند:
هر جای دنیایی دلم اونجاست..
من کعبمو دور تو می سازم....
من پشت کردم به همه دنیا...
تا رو به تو سجاده بندازم....
هاله ای از اشک چشمامو پوشوند.از سر میز پاشدم و به اتاقم رفتم.تکیه به در،خیره شدم به جا نمازم که روی زمین پهن شده بود...قامت بستم و شروع کردم.
بغض چنان گلوم رو گرفته بود که نمیتونستم کلمات رو درست ادا کنم.به قنوت که رسیدم بغضم ترکید و دو زانو روی زمین افتادم...دلم گرفته بو و نمیتونستم خودمو کنترل کنم...
سرمو گذاشتم رو مهر و باصدای بلند گریه سر دادم.نمیدونم دلم بهونه ی چی رو می گرفت!اما هر بهونه ای که داشت پس از دقایقی گریه، آروم شد و دست از سرم برداشت...
***
شنبه طبق هماهنگی قبل ساعت 10 همراه با امید راهی اموزشگاه شدیم تا یه بار دیگه با واریز به حساب جناب راد تاریخ امتحانم و مشخص کنم.. با رسیدن به اموزشگاه مسخره کردن و سر به سر گذاشتن امید مبنی بر اینکه هنوز نتونستم مرحله ی اموزشگاهی رو بگزرونم به پایان رسید..
راستش نتونستم دلیل اصلی این مسئله رو براش بازگو کنم ! چرا؟! نمی دونم!!
امید شماره حساب رو گرفت و به تنهایی راهی بانک شد و اصرار من واسه همراهیش فایده ای نداشت دور از چشم منشی کنجکاو نشستم ومشغول بازی با گوشیم شدم .. نمی دونم چقدر گذشته بود که سر و کله ی امید پیدا شد .. فیش رو تحویل دادم ..منشی تقویم و نگاه کرد و گفت :پنج شنبه 27 مرداد بنویسم؟!
نگاهی به امید کردم و گفتم :
پنج شنبه خونه ی مامان بزرگ شب قدره!!
_خب؟!
_زودتر از اون امکان نداره؟
_نه امتحانای اموزشگاه فقط پنج شنبه ها بر گزار می شه
_اووم...باشه ..همون صبحه دیگه؟
_اره پنج شنبه ساعت 8 صبح....
میون حرفش پریدم و گفتم:
ادرسشو می دونم... ممنون.
با امید از اموزشگاه خارج شدیم و راهی ملاصدرا شدیم ... وقتی دیدم حسابی مشغول خریدای خودشه راهمو ازش جدا کردم و مشغول دیدن مغازه ها شدم .. با دیدن روسری ابریشم سیاه رنگی دلم حسابی قیلی ویلی رفت... کلی که نگاش کردم دلمو زدم به دریا و وارد مغازه شدم... دقایقی بعد با لبخند گل و گشاد از مغازه خارج شده و به طرف امور مربوط به رایانه رفتم ساعت 2 بود که با پیوستن هستی به ما راهی منزل خاله اینا شدیم...
بعد از کمی استراحت به کمک خاله رفتم که داشت برای افطاری سنگ تموم می گذاشت
_هستی هنوز حمومه ؟!
_اوهوم! تقریبا 45 دقیقه است به بهانه ی یه دوش ساده رفته اون تو! حلما جان تو یکم نصیحتش کن ! خوب نیست از حالا اینقدر وسواس به خرج بده ! یکی نیست بهش بگه تو که تحمل رفتن به یه استخر عمومی رو نداری کی بهت می گه...
_صبر کنید صبر کنید من اومدم... غیبت رو تبدیل به صحبت کنید!!
خاله لب زیرینش رو گاز گرفت و گفت :غیبت چیه دختر ! این حرفو نزن!!
هستی پرید و مادرش رو از پشت بغل گرفت و گفت : خیلی خب ناراحت نشو حالا بگید ببینم چی می گفتید؟!
من که با دیدن این صحنه یاد مامانم دوباره جلو چشمام زنده شد لبخندی زدم و گفتم:
داشتم به خاله میگفتم حیفه گوشتای تن هستی با رفتن به استخر اب بشه!
هستی به طرفم حمله ور شد : تا کور شوی تویی که نمی تونی ببینی !! من همش 8 کیلو از تو سنگین ترم!
_خوبه خودت میگی 8 کیلو!!
از روی صندلی پاشدم و دم گوشش گفتم : بعدشم اینکه ناراحتی نداره !! کلی بهم می یایید ...زوج تپل!!
و خنده کنان از اشپز خونه اومدم بیرون ... بدو بدو دنبالم اومد و منو به عقب برگردو ند :حلما منظورت چیه؟!
با بد جنسی گفتم : دیگه دیگه...!!
_وایسا ببینم تا نگی منظورت چی بود نمی زارم قدم از قدم بر داری.....!زود باش.
اونو تو بغلم گرفتم و کنار گوشش زمزمه کردم : می بینم که حسابی دل باختی
هستی اروم از بغلم بیرون اومد حوله ی کلاهیش رو دراورد و موهاش رو سرش اوار شد ..سرش رو پایین انداخت گفت: می خواستم زودتر از اینا بهت بگم .. اما.. ترسیدم... راستش قول داده بعد از عید فطر بیان خواستگاری .. نخواستم تا قطعی نشده حرفی زده باشم!!
جا خوردم...یعنی حسابی جا خوردم منظور هستی چی بود؟ یعنی در مورد کی داشت حرف می زد!.. اونو کشون کشون بردم سمت اتاقش و هلش دادم تو!!
_واضح تر بگو ببینم چی داری می گی؟
رو تختش نشست و با نا خوناش ور رفت.. کمی مِن من کرد و گفت: بخدا بخدا فقط قصدش ازدواجه
پریدم وسط حرفش: کی؟!
کلافه دستاشو تو هوا تکون داد و گفت : میثم دیگه.. خودت که همه چیزو فهمیدی! دیگه واسه چی می پرسی؟!
و من به این فکر کردم چرا تیرم تو تاریکی به هدف خورد ؟! لبخند کج و کوله ای رو لبم نشست.. رفتم به طرفش و طرف دیگه ی تخت رو اشغال کردم :
خب بگو ببینم کی همدیگرو دیدید؟
یه متر پرید هوا و به طرفم برگشت: چی می گی تو؟ بخدا فقط همون شب که همه با هم بودیم ...به جون مامان ..به جون بابا فقط همون شب دیدمش..!!
موقع خدافظی شمارشو بهم داد...خب ...خب منم
بی هوا کشیدمش تو بغلم.. هستی چقدر بزرگ شده بود!!
***
پنجشنبه با یه دل درد حسابی از خواب پاشدم ... تو خودم مچاله شدم ..و زیر لب کفتم: وای خدا .. امروز نه.. امشب نه..!! نمی خواستم امشب و با این حال بگذرونم
سلانه سلانه پاشدم و اماده شدم .. طبق عادت همیشگیم روزای عزاداری تیپ مخصوصم و زدم سر تا پا مشکی ! خم شدم از کشوی دراور روسری مشکی رنگی که به تازگی خریده بودم رو بیرون کشیدم بی حوصله تر از همیشه روی خط های روسری اتو کشیدم جلو ائینه ایستادم و به سرم انداختم .. اونو به طرز زیبایی بستم و به خودم خیره شدم .. با اینکه ارایش محوی کرده بودم اما باز هم صورتم رنگ پریده به نظر می رسید .. همینظور که به سیاهی چشام زل زده بودم دست کردم و کیفمو بر داشتم و نگاه از اینه گرفتم..
***
باز هم مثل همیشه !! غلغله!! و توی چهره ی همشون فقط یه چیز و میشد دید!! نگرانی!!
بی حوصله به سمت درخت همیشگی رفتم و زیرش جا خوش کردم .. نسیم خنکی می یومد و شاخ و برگاشو تکون می داد.. دستمو گذاشتم زیر دلم و فشار دادم.. اصلا حالم خوب نبود .. سرمو به تنه ی درخت تکیه دادم و چشمام و بستم..
وقتی چشمام و باز کردم دیدم فقط 3 دختر و 4 پسر موندن ! با عجله نگاهی به ساعت گوشیم انداختم .. ساعت 12:35 دقیقه بود ! چشمام و بارها و بارها باز و بسته کردم تا باورم شد که 2 ساعته خوابیدم .. اونم کجا؟!
نگاهی به اطرافم کردم .. اسمون حسابی غبارالود شده بود و ریز گرد ها رو همه جا سایه انداخته بود .. ادم و یاد روزای ابری می نداخت.. پا شدم و به سمت بقیه رفتم..
ماشین پراید سفید رنگی رو به روی ما نگه داشت.. دختری با خوشحالی پیاده شد و گفت: قبول شدم..
پسری از پشت سرم گفت: قبولی گرفتن از راد یعنی گرفتن گواهینامه .. برو خوش باش..
اب دهانم و قورت دادم و منتظر خواندن اسمامون توسط مربی اموزشگاه شدم ...
در ماشین باز شد و راد قامتش رو ازاون جعبه ی چوب کبریت کشید بیرون.. بی توجه به سایرین نگاهی به اسمون انداخت و اهی کشید برگشت وگفت: اقایون سوار شید!
اعتراض دخترا بلند شد: تورو خدا بزارید اول ما امتحان بدیم..ساعت 1 شد..!
با ارامشی که فقط مخصوص خودش بود سوار ماشین شد و پسرا خوشحال از این توجه ابکی از اون تبعیت کردند...
سری تکون دادم و زیر لب گفتم: واقعا که!!
زودتر از اونچه که تصور می شد ماشین برگشت پسری 20 ساله با لب لوچه ی اویزون پیاده شد به طرف ما برگشت و با ناباوری گفت: همه رو رد کرد..!!
یکی از دخترا ریز ریز خندید و گفت : اخیش دلم خنک شد...
می دو نستم اگه برم جلو بشینم می خواد سنگ رو یخم کنه واسه همین خیلی محترمانه رفتم عقب نشستم
اینقدر بی حصله و عصبی بودم که نفهمیدم 2 نفر اول چطور امتحانشون رو گذروندن
بیحال سرم رو به شیشه تکیه داده بودم و بیرون رو نگاه می کردم ...
_بفرمایید پایین ...
دختر با ناراحتی گفت : تورو خدا بذارید یه بار دیگه امتحان کنم.. باور کنید من توی پل هیچ مشکلی نداشتم...خواهش می کنم اقای راد..
_بفرمایید پایین خانم..
ومن با شنیدن صداش که با بی رحمی تمام دخترک رو نا امید می کرد سرم رو از شیشه جدا کردم و از ماشین پیاده شدم
پشت رل نشستم و در رو بستم .. حضورش رو نادیده گرفتم و به کار خودم مشغول شدم .. وقتی راه افتادم صداش منو از عالم خودم بیرون اورد : ان شاءالله رفع کسالت شد؟!
با بی حوصله گی گفتم: بله؟!
_خوب خوابیدید؟
نگاش کردم...با یه نیم نگاه فهمیدم که امروز حسابی با هم ست شدیم !!:
متوجه منظورتون نمی شم!!
نگاهمو جواب داد و با لحنی شیرین گفت:
لطفا انکار نکن شخصی که تکیه به درخت چرت می زد تو نبودی ؟!
بی حوصله سری تکون دادم و به رو به رو خیره شدم .. مستقیم را هو گرفتم و منتظر اوامرش موندم ..
_بپیچ سمت چپ ...! برو بسمت خیابون اصلی ..
وارد خیابون اصلی شدم
_نزدیک به فروشگاه هر جا تونستی پارک کن...
سرمو تکون دادم و با دیدن اولین جای خالی پارک دوبل کردم درو باز کرد و گفت:
زیاد طول نمی کشه ...منتظر بمون
فقط نگاش کردم .. از ماشین پیاده شد .. 2قدم نرفته بود که بر گشت .. درو باز کرد
نیم تنه اش رو کشوند داخل ماشین و به سمتم خم شد ... دستمو رو قلبم گذاشتم و خودمو کشیدم عقب .. دستشو پشت صندلیم گذاشت و نگام کرد...
لبامو جمع کردم و اب دهانمو قورت دادم , مغزم قفل شده بود .. به هیچ چیز نمی تونستم فکر کنم..
دست راستش یواش رفت زیر فرمون .. پامو جمع کردم .. لبخندی رو لباش نشست.. سوئیچ رو در اورد و جلو روم گرفت..:
به تو اعتمادی نیست!!
وقتی دید هاج و واج نگاش می کنم لبخندش عمیق تر شد از ماشین خارج گشت ..به رفتنش خیره شدم..چه سنگین قدم از قدم بر می داشت .. با باز کردن در فروشگاه نیم نگاهی به عقب انداخت که باعث شد سریع نگامو بندازم پایین .. زیر لب گفتم: دیوونه!!
سرمو گذاشتم رو فرمون .. کمرم درد می کرد.. دستامو دور فرمون حلقه کردم و پاهامو به هم فشار دادم .. چشمامو رو هم گذاشتم.. اصلا حالم خوب نبود .. بی طاقت شده بودم و خدا خدا می کردم هرچه زودتر تموم بشه و بر گردم خونه: لعنتی ! زود بیا دیگه!!
دقایقی بعد صداشو شنیدم که نزدیک و نزدیک تر می شد...در عقب و باز کرد و پلاستیکای خریدشو روی صندلی جا داد:
چیزایی رو که گفته بودی خریدم !! تا یه ساعت دیگه خونه ام!! باشه.. خیلی خب .. فعلا.. (به اقای خونه چه خریدی هم کرده)
در و بست خودمو جمع و جور کردم و دستی به رو سریم کشیدم . از کنار چشمم متوجه شدم کج نشسته و داره بهم نگاه می کنه!! نیم نگاهی بهش انداختم و با صدای خسته گفتم: سوئیچ لطفا!
دستشو به طرفم دراز کرد .. دستمو واسه گرفتن کلید دراز کردم .. اما جای کلید ..جا خوردم.. چشمام گرد شد .. صورتمو بالا اوردم و به چهره ی ارام و جدیش نگاه کردم .. لبخند کم رنگی به نگاه پرسشگرم انداخت و گفت:
می دونم روزه نیستی!! بهتره تا گرم نشده بخوریش!!
چشمام از حالت تعجب خارج شد.. قلبم با سرعت بالایی شروع کرد به طپیدن! نگاهمو انداختم پایین و دستمو مشت کردم..
_نمی خوای از دستم بگیریش
سرمو به سختی بالا اوردم و با دستی لرزان نمی دونم چرا اما ویتامین سی رو از دستش گرفتم.. نفسی تازه کرد و گفت:
تا گرم نشده بخور!
اعصابم حسابی تحریک شده بود.. اصلا نمی دونستم باید چیکار کنم.. مغزم کند و به سختی فرمان می داد.. سرمو بی هدف تکون دادم و دستمو به سمت کیف کوچیکم بردم و اونو توی کیف گذاشتم...
دستپاچه دستمو به سمتش گرفتم تا سوئیچ لعنتی رو بهم بده .. انگار که فهمیده باشه سوئیچ و توی دستم گذاشت ولی جا سوئیچی رو ول نکرد... تمام کلافگی ام رو ریختم تو نگام و بهش نگاه کردم . نگاه سردرگمش رو که دیدم با عصبانیت سوئیچ و از دستش کشیدم و ماشین رو روشن کردم.. از پارک خارج شدم . راه اومده رو برگشتم.. دستام به وضوح می لرزید و عصبانیت وجودمو گرفته بود.. از دست خودم شاکی بودم ...لعنتی ...دلم می خواست...دلم میخواست...گریه کنم.. داد بزنم..
وای خدا من چم شده .. من دارم چیکار می کنم.. اصلا چی شد که اینجوری شد.. از من چه حرکتی سر زده که اون به خودش اجازه ی چنین رفتاری رو داده بود؟!.. اصلا..خدایا..سرم.. سرم داره منفجر میشه..کی می رسیم؟! کی تموم می شه..؟!
_نمی خواد دور بزنی پشت سر ماشین رو به روئیت بزن کنار..
از خدا خواسته فورا راهنما زدم و با سرعتی باور نکردنی پشت ماشین سیاه رنگ که مد نظرش بود پارک کردم.. ترمز دستی و کشیدم و کمربندمو باز کردم
دستمو به سمت دستگیره بردم تا درو باز کنم و خودمو از چار دیواری خفه کننده بندازم بیرون که صدام زد:
خانم مهربان..؟!
مکثی کردم تا حرفشو بزنه..
_دلتون نمی خواد دلیل رد شدنتون رو بدونید؟! (باز شدم سوم شخص مخاطب!)
یکدفعه به طرفش برگشتم و با عصبانیت گفتم:رد شدن؟!
لباش و جمع کرد سرش رو تکون دادو گفت:اهوم.. رد شدن!!!
از فرط عصبانیت قفسه ی سینم بالا پایین می رفتو از شدت ناتوانی که هیچوقت به این صورت در خودم ندیده بودم دستامو مشت کردم..این مرد چی از جون من می خواست؟!
کاش می تونستم.. می تونستم گردنشو .. نگاهی به گردنش انداختم ..نه! کلفت تر از اونی بود که با دستای من خرد بشه.. پس پس چیکار کنم که.. که دلم خنک شه.. وای خدا دارم سکته می کنم.. یکی به فریادم برسه..
_باز چه بهونه ای جور کردین که به ناف من ببندین!!
نگاه شیطنت باری کرد و گفت: نافِ شما؟!
اوپـسس حلما! باز گند زدی .. یه لحظه زبون به دهن بگیر..
نگاهش رو به ماشین رو به رویی انداخت و در حالیکه سعی می کرد خنده اش رو مهار کنه گفت: نه خانم ...من به ناف شما کاری ندارم...
وای خدای من یه ادم چقدر می تونه بی شرم و سوء استفاده گر باشه...
احساس کردم اگه چند لحظه دیگه بگذره دیگه نتونم جلو عصبانیت خودمو بگیرم...قبل از اینکه بخوام در و باز کنم به ادامه ی حرفش پر داخت:
خانم مهربان توی پروندتون می نویسم یه بار دیگه به معاینه ی چشم برید.. عجیبه پل به اون چشم نوازی رو ندیدید!
صدام می لرزید: پل!؟!
_ پل جلوی فروشگاه
سرمو به حالت تاسف تکون دادم و گفتم: واقعا متاسفم!! دلیلتون همین بود...؟!
یکم فکر کرد و گفت: اوووم ... چطور مگه؟!.. شما بهترشو سراغ دارید؟
واقعا این مرد خود خواه ظرفیت منو پیش خودش چقدر تخمین زده بود؟! توان من مگه چقدره..؟چرا با من این کارارو می کرد...؟ چی رو می خواست که من براش ثابت کنم..؟!
صبر و تحملم ... یا اوج بر افروختگیم رو؟
برگشتم و به رو به روم نگاه کردم... نفس عمیقی کشیدم و ماشین و روشن کردم ...ترمز دستی رو خوابوندم و دنده عقب گرفتم.. گاز دادمو به عقب رفتم...اروم و جدی پرسید:
می خوای چیکار کنی؟!
جواب ندادم و به کارم ادامه دادم .. 20 متری که به عقب رفتم زدم رو ترمز.. رفتم دنده 1... گاز دادم و کلاجو یواش ول کردم .. ماشین به جلو خیز برداشت و دور گرفت
_ با توام داری چیکار می کنی؟... دختر...
سریع رفتم دنده 2.. و گاز دادم.. تو عمرم اینقدر از کاری که می کردم مطمئن نبودم ..20 متر رو زودتر از اونچه که تصور می شد طی کردم.. مونده بود..1متر دیگه...چشمامو بستم ...و...صدای برخورد ماشین به جنسیس مشکی رنگ !!!
چشمامو که باز کردم.. نه!! اونجور که دلم می خواست هم مچاله نشد .. هنوز جا داشت ..!!
پره ی دماغم باز و بسته می شد . به طرفش برگشتم نگاهش به رو به رو ثابت مونده بود و چهره اش عاری از هرگونه عکس العملی.. در حالی که دندونامو به هم می سائیدم به طرفش غریدم:
این بهونه ی بهتری نیست جناب راد؟!
نفسی تازه کردم و کیفمو به دست گرفتم و از ماشین پیاده شدم...
با هر قدمی که به سمت خیابون اصلی بر می داشتم از طپش قلبم کاسته می شد و اروم تر می شدم...
برگشتم و به انتهای خیابون چشم دوختم... دریغ از عبور یه دونه ماشین.. نگاهی به ساعت گوشیم انداختم...
واای ساعت 2 بود..لعنتی !!هنذفریمو گذاشتم تو گوشمو و پوشه ی اهنگ های بی کلامو باز کردم .. اهنگی رو انتخاب و باز به انتهای خیابون نگاه کردم ... خبری از تاکسی نبود... نفسم رو فوت کردم .. دلدردم شدت گرفته بود.. گرد و غباری که اسمون رو پوشونده بود باعث شد که از گرمای هوا کاسته بشه...شدت باد که ریز گرد هارو جا به جا می کردلحظه به لحظه بیشتر می شد .. دقایق به کندی می گذشت..
متوجه شدم که کوپه ی مشکی رنگ مصدوم از پیچ خیابون فرعی گذشت و وارد خیابون اصلی شد .. دستام شروع کرد به لرزیدن .. اونارو به بغل گرفتم و سرم رو انداختم پایین ... با نوک پای راستم سنگ ریزه ی خیالی کف اسفالت رو جا به جا کردم...
کوپه ی مشکی رنگ لحظه به لحظه نزدیک تر می شد تا اینکه اونو کنار خودم احساس کردم
همینطور که سرم پایین بود گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم .. این قلب نازک نارنجی هم این وسط دوباره تالاپ تولوپ راه انداخته ...ماشین کاملا کنارم توقف کرده بود .. اب دهنم و قورت دادم و سرمو به اسمون گرفتم ...
وای خدا .. به دادم برس .. الان باید چیکار کنم؟!
باد شدت گرفت .. زیر روسریمو گرفتم تا از سرم نیفته.. نا خوداگاه سرمو برگردوندم و نگاش کردم .. دستش روی فرمان بود و ....نگام می کرد....اره.... داشت نگام می کرد...نمی دونم چی تو نگاش بود که دلم ...دلم ...لرزید.. زیر و رو شد...وای نه.. لبامو رو هم فشردمو سرمو انداختم پایین...
ماشین و براه انداخت و حرکت کرد ...برگشتم و با نگام بدرقه اش کردم ... اما ... بیشتر از10،15متر جلوتر نرفت و ماشین و کنار خیابون پارک کرد ...
می خواد چیکار کنه ؟ چرا نرفت؟ الان چی می شه؟ می خواد پیاده شه؟
دقایقی گذشت هرچقدر زیر چشمی نگاه کردم حرکت خاصی از جانبش ندیدم....صندلیشو نیمه خوابونده بودو اینه رو جوری تنظیم کرد که منو توی دیدش داشته باشه... شونه هامو بالا انداختم و برگشتم.
از دور ماشینی سر و کله اش پیدا شد.. یا خدا یا پیغمبر.. خودت به دادم برس...
تاکسی بود بهم نزدیک شد و ایستاد .. نفس راحتی کشیدم و سوار شدم... وقتی از کنارش رد می شدم ، بی اختیار نگاش کردم .. اونم سیخ نشستو رفتنم رو تماشا کرد.. تو اخرین لحظه حس کردم نگاش ...!!! تورو خدا حلما ...خواهش می کنم نگاش رو تفسیر نکن.. خواهش می کنم...!!
نفس عمیقی کشیدم وسرمو به صندلی ماشین تکیه دادم یک لحظه از ذهنم گذشت:
چرا ترمز نگرفت!!
***
نمی دونم چطور خودمو رسوندم خونه فقط می دونم سعی کردم تمام طول مسیر رو به چیزی فکر نکنم...
وقتی وارد خونه شدم و چهره ی نگران بابا رو به روم قرار گرفت...زیر لب سلامی کردم و کفشمو تو جا کفشی گذاشتم..
_هیچ معلومه کجا بودی ؟ حلما؟! ساعت 3 بعد از ظهره!! چرا رنگت پریده؟!حالت خوبه ؟ حلما؟!
برگشتم و گفتم : تورو خدا بابا .. من حالم خوبه .. نگران نباشید .. فقط .. هیچی..
_صبر کن ببینم تو امروز امتحان داشتی درسته؟!
شونه هامو با بی حالی بالا انداختم و اروم جواب دادم :
درسته ...رد شدم ... دیگه هم امتحان نمی دم ...
به طرفم قدم برداشت و دست راستشو روی شونه ام گذاشت،سرشو تکون داد و گفت:
این بار سومه که رد شدی ... چرا، علتش چیه؟!.. تو چه موردی مشکل داری دخترم؟
پوزخندی زدم:توی شانس ...بی خیال بابا جون...
_بی خیال چی؟! بی خیال تفکر غیر منطقی تو بشم؟! شانس؟! این دلیل رد شدنته؟! از تو بعیده حلما.. از تو بعیده...!! بهم بگو دلیلش چیه؟! چرا جلسه ی جبرانی نمی ری؟!
توی دلم گفتم:جلسه ی جبرانی!؟ بابا ی گلم بهتره تو هیچی از ماجرا ندونی !
_تابستون دیگه که درسام تموم شد می رم ... اینطور بهتره .. من می رم بخوابم.. واسه افطار صدام نزنید.. از مامان بزرگ هم به خاطر نیومدنم عذر بخوائید..!
بابا فقط نگام کرد و من به اتاقم پناه بردم .. صدای پوفشواز پشت در شنیدم .. لباسمو عوض کردم و بعد از خوردن یه مسکن قوی دراز کشیدم...
***
نور تی وی خونه رو از تاریکی مطلق بیرون آورده بودوروی زمین نشسته و به بدنه ی مبل تکیه داده بودم.
پاهامو تو بغل گرفته و دعای جوشن کبیر رو که زیر نویس شده بود را همراه مداح زمزمه می کردم...
پیغامگیر تلفن هم دقیقه به دقیقه فعال میشد و صدای امید و هستی به گوش میرسید.
صدای امید :به حسابت می رسم جیرجیرک..مارو خونه ی فامیلات دعوت کردی و خودت قالمون گذاشتی نه؟! مگه دستم بهت نرسه...
آخی طفلی ...کلی بهش اصرار کردم که واسه نذری خونه ی مامان بزرگ حتما کنارم باشه ..اما..حالا خودم..!
صدای هستی:به درک که نیومدی ..بو کن! حال کردی؟ عجب قیمه ای شده! نوش جونمون!
لبخند محوی روی لبام نشست و باز حواسمو دادم به فراز 56 از دعای جوشن.زیر لب زمزمه کردم:سبحانک یا لا اله الا انت ...الغوث الغوث...خلصنا من النار یا رب...
نگاهم به دیوار کنار تی وی ثابت ماند چشماش سیاه تر از تاریکی خونه بود باز هم همون نگاه چی تو نگاش بود؟!
نگاهشو حاکی از چی بدونم؟... با همه ی ازمون دهنده های اموزشگاهش همینطور رفتار می کرد؟!.. به همه همینطور زل می زد؟... با همه سر لج می افتاد؟.. همه رو ازار می داد؟..
(به تو پناه اوردم ...الغوث)
یعنی من ...یعنی چشمای من به چشمش اومده ؟ یعنی ...نه ...نه..اینجوری نیست...پس چه جوریه؟... نمی دونم فقط اینو می دونم که یه مرد نمی تونه زردی و رنگ پریدگی همه ی دخترارو درست حدس بزنه به جز دختری که ....
وای حلما چی داری می گی؟...مگه دروغ می گم؟...از جام پاشدم و به طرف اتاق رفتم.
کیفمو از کمد بیرون کشیدم.. شیشه ی ویتامین سی هنوز سر جاش بود برداشتمش و به سر جام برگشتم
_ببین ... اینم دلیلش ! اون واسه همه ویتامین سی می خره؟!
شیشه رو تو بغل گرفتم...اون نگاه اخرشو چی تفسیر کنم؟!
لازم نیست تفسیر خاصی کنی اون نگاه یه نگاه معمولی بود...بهتره به جای اینکه فقط نگاهش رو به یاد بیاری پلاستیکای خریدشو یادت بیاد که چطوردونه به دونه اش رو با عشق تهیه کرده بود!
دختره ی خوش خیال...اون نگاهی که تو دم به دیقه یه تفسیری ازش داری، صاحب داره می فهمی؟..... صاحب!!!
سرمو تکون دادم و زیر لب زمزمه کردم:
باشه... فهمیدم...
(خلصنا من النار یا رب...)
بوی نم خاک از دریچه ی کولر به مشامم رسید ... شیشه ی ویتامین سی رو به خودم فشردم و به طرف بالکن رفتم.
درش رو باز کردم. اسمون به سرخی می زد.. نم نم پراکنده ای شروع به باریدن کرد.. لبخند کجی زدم و زیر لب گفتم: اینم از بارون تابستون... سرمو بالا گرفتم. نگاهش فراموش نشدنی بود.. فراموش نشدنی...
سرمو به در بالکن تکیه دادم چشمام گرم شد و قطره اشکی از گوشه ی چشم چپم پایین اومد
***
صبح جمعه اول وقت راهی خونه ی مامان بزرگ شدم.
میدونستم باید الان خونشون میدون جنگ باشه، و بود. کلی که بهونه واسه نرفتنم ردیف کردم مامانبزرگ خندید و دستی به سرم کشید و گفت:
بابات بهم گفت که عذر داشتی و نتونستی بیای احیا!
رنگ به رنگ شدم وگفتم:
این بابای ما چرا باید همه چیزو به زبون بیاره؟
سری به اشپز خونه زدم و مشغول جا به جایی ظروف شدم تا ظهر تمام کارها به کمک دختر عمه ها انجام شد، از با قی مانده ی غذای نظری کمی خوردم و بعد از اون همگی دور هم نشسته مشغول حرف زدن شدیم
ساعت 4 بعد از ظهر بود که واسه تهیه افطاری هر کس کاری رو بر عهده گرفت. عمه ها هم واسه احیای فردا شب برنامه ریزی می کردن . اونقد خودمو مشغول کارا کردم که فرصتی برای فکر کردن به سایر امور نداشتم
فردای اونشب یعنی شب شهادت حضرت علی (ع) خونه ی مامانبزرگ جای سوزن انداختن نبود خاله اینا هم حضور داشتند. 5 دیگ بزرگ روی شعله در حال بار گذاشتن غذای عذا دارا بود حال و هوای عجیبی داشتم رو پله ها نشستم و به بزرگ تر های فامیل، در حالی که به دیگ ها سرکشی می کردن چشم دوختم. هستی کنارم نشست نگاهی گذرا به او انداختم و پرسیدم :
چه خبر؟
_عبود رو کشتن با تبر!
لبخندی زدم و چیزی نگفتم لحظه ای بعد اروم زمزمه کرد:
میثم جریان و به خانوادش گفت
_پس می خواستی نگه؟
_من می ترسم حلما
به طرفش برگشتم.. براحتی می شد ترس توی چهره اش دید ... دستاشو توی دستم گرفتم وتن صدام و اوردم پایین:
نگرانی داره، اما ترس نداره!
_ به نظرت خانوادش قبول می کنن؟
_الان منتظری بهت بگم خیلی دلشونم بخواد نه؟!.... هه هه اما نمی گم!
ضربه ای به بازوم زد و زیر لب کفت:
لووس!
_خارج از شوخی باید منتظر هر عکس العملی باشی.. هرچی باشه اونام واسه پسرشو ن کلی ارزو دارن... بزار تحقیقاتشون رو بکنن انوقت نوبت توئه که نظر پایانی رو بدی عجله هم نکن تو تازه 18 سالته ایشاالله هرچی پیش بیاد خیره
ابروشو با انداخت بالا با تعجب گفت:
باز تو مامانبزرگتو دیدی و جو گیر شدی؟ .. عین ننه جون ها حرف می زنی!
سیخونکی از پاش گرفتم و گفتم : حیف نون
***
شب 23 ماه رمضون ، قرار شد یه سر برم خونه خاله اینا..اخه قرار بود شعله زرد بپزه بعد از اون هم همگی دعوت مامانبزرگ رو اجابت می کردیم
ساعت 10 رسیدم ، خاله و 2 تا از خانومای همسایه توی حیاط مشغول بودن بعد از سلام و احوال پرسی سراغ بچه ها رو گرفتم خاله به خونه اشاره کرد و گفت:
تو اتاقاشون چپیدن
لبخندی زدم و به سمت ورودی خانه رفتم اول وارد اتاق هستی شدم
هستی از جا پرید و گفت:
ادم عاقل توالت هم که میره اهم می کنه .. بی شعور
خندیدم و گفتم:
مگه داشتی چه غلتی می کردی که اینقدر رنگت پرید
_ فرض کن دستم تو دماغم بوده!... تو باید ..
میون حرقش پریدم و در حالی که لپ تاپشو روشن می کردم گفتم:
اوه ... انگشت کردن تو دماغ که اشکالی نداره .. از تویی که غذای صبح تا شبت فست فوده، انتظار کارای بد تری می ره
از تختش پایین اومد .. دستشو حلقه کرد دور گردنم و کنار گوشم گفت:
حلما؟
_بله؟
_تو چته؟
انتظار همچنین سوالی رو نداشتم .. اب دهنم و قورت دادم ، وارد فایل موزیک شدم و گفتم:
چمه؟!
_کوچه ی علی چپ خیلی وقته بن بسته.. به من نگاه کن تو چته؟ یه جوری شدی
_اوپس... اهنگ جدید دانلود کردی و رو نمی کنی ؟ زود باش بفرست واسم
_باشه حلما خانم یادت باشه ها
دیدم فایده نداره ..دستشو گرفتم و پاشدم:
بیا بریم ببینیم امید چیکار میکنه..؟
دستشو از دستم بیرون کشید و روشو برگردوند:
اونم مثل تو!! چند روزه عین برج زهر مار فقط بهمون زل می زنه! شما دوتا چه مرگتون شده...؟تورو خدا یکی به منم بگه اینجا چه خبره؟!
_وااای هستی!قضیه رو اینقدر پلیسی نکن...هر ادمی تو زندگیش دچار بحران عاطفی میشه...امید رو نمیدونم اما من واقعا نیاز به یه منبع خارجی واسه فرار از این بحران دارم...حالا هم بیا بریم ببینیم امید چشه!!
_من نمیام!با هم دعوامون شده...
لبمو جمع کردم و از اتاق خارج شدم.ضربه ای به در زدم و منتظر اجازه ی امید شدم.
_بیا تو...
درو باز کردم و رفتم تو...:
سلام بر امید آقا!
صندلیشو چرخوند و به طرفم برگشت ،لبخندی زد و گفت:سلام حلما خانوووم...!از این ورا!
روتختش نشستم:
شنیدم ویروسی شدی!گفتم یه آنتی ویروس بهت معرفی کنم.
-خبه خبه...آنتی ویروستو واسه خودت نصب کن که چند روزه حتی از دور هم نمی شه اخماتو تحمل کرد!
_اخمای من یه روز تموم می شه...باید این دوره رو گذروند...اخلاق گند تو علتش چیه؟
_به اون کسی که تورو فرستاده واسه فضولی بگو اخلاق گند من با تموم شدن دوره ی اخمای شخصی دیگه، تموم میشه!
خندیدم و گفتم:
باور کن خیلی جدی گرفتی..
_و تو جدی تر...!!می دونستی؟هیج وقت اینطور ندیده بودمت!
خودمو جمع و جور کردمو با لحن جدی گفتم:تمومش کن امید...خیلی داری بزرگش می کنی!!!
نگاه خمارشو پایین انداخت و با لحنی گرفته گفت:
خواهیم دید!
موندن رو جایز ندونستم و از اتاق بیرون امدم...پشت در مکثی کردم و به خودم گفتم :
یعنی اینقدر تابلو شدم !؟ اینقدر روم اثر گذاشته ؟!
جلوی آینه ی راهرو ایستادم...به جهره ام دقت کردم ...اوهوم...این چندروز مدام، یه هاله از اشک تو چشمام نشسته بود...خدایا...من چم شده؟!!
دستی به صورتم کشیدم و به سمت حیاط رفتم.
ساعت 4 بعداز ظهر امید مارو به خونه ی مامان بزرگ رسوند.
ساعت 9 شب مراسم شروع شد. دعای ابوحمزه و جوشن ، قران به سر گرفتن و مداحی و در آخر خوردن سحری...
ساعت 3 بود که همراه بابا به خونه برگشتم.حسابی بهم ریخته بودم! شب بخیری به بابا گفتم و خودمو به اتاق رسوندم...لباسمو عوض میکردم که چشمم به شیشه ی ویتامین سی روی میز توالت افتاد...لباس خواب عروسکیمو به تن کردم و شیشه رو از رو میز برداشتم و زیر پتو خزیدم...شیشه رو توی بغل فشردم...از تصور اینکه کسی منو توی این حالت ببینه خجالت زده شدم و سرمو توی بالشم فرو بردم! من داشتم با خودم چیکار میکردم؟!
پتورو روی سرم کشیدم و زیر لب گفتم:
تو رو با کدوم چهره تصور کنم؟چهره ی دلسوز و مهربونت؟یا بدجنس و در حال عذاب دادنت؟!
لبخند تلخی گوشه ی لبم نشست.به این فکرکردم که چقدر...چقدر سخته...سخته که روی حرفم بمونم!! اینکه دیگه نمی رم...اینکه دیگه نمیبینمش!!!!
***