درست بود که دکتر به ظاهر خود را مخالف خطرناک بودن نیکیتا نشان می داد ولی خودش هم دیگر از چیزی که ساخته بود می ترسید ، اینکه نیکیتا قادر بود بعد از خاموشی بصورت پویا خودش را فعال بسازد باعث تعجب و نگرانی او بود چون دیگر کوچکترین کنترلی روی ربات نداشت .
از پله های ساختمان که بالا می رفت به کدهایی که در هر خط برنامه او نوشته بود فکر می کرد....یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ چطور امکانات محدود ربات رشد کرده و چرا خروجی کدها تغییر کرده بود؟
به مقابل در خانه که رسید ، نفسش را به آرامی بیرون داد حالا نمی دانست که آن سمت در چه چیز انتظارش را می کشد؟ بی شک دیگر خودش فرمانروایی نمی کرد ....
لبخند تلخی بر چهره نشاند و کلیدش را از جیب شلوار بیرون آورد ولی هنوز آن را در قفل نینداخته بود که نیکیتا در را باز کرد .
دکتر به سر تا پای او نگریست ، یادش نمی آمد که لباس صورتی و دامن کوتاه و سفید رنگی که نیکیتا به تن کرده بود را خریده باشد، اخم آشکاری کرد و گفت :
- این چیه پوشیدی؟!
نیکیتا لبخند کشداری زد و با دست چین های دامنش را تکان داد ، دکتر به اطراف نگریست اصلا حوصله همسایه فضولش را نداشت ، نیکیتا را کنار زد و داخل خانه شد سپس همانطور که به سمت کاناپه می رفت گفت :
- از کجا فهمیدی من پشت درم؟!
نیکیتا در را بست و به سمت دکتر آمد .
نیکیتا : از ضربان قلبت....
دکتر پژمان : که اینطور....جالبه.
دکتر این را گفت و روی کاناپه نشست سپس پاهایش را دراز کرد و سعی کرد کمی بخوابد ، هنوز پلک هایش را روی هم نگذاشته بود که نگاهش به نیکیتا افتاد ؛ همانطور بالای سرش ایستاده ود و به طرز عجیبی خیره نگاهش می کرد .
دکتر سعی کرد بی تفاوت باشد برای همین چشمانش را بست ، سکوت لذت بخشی در فضا جاری بود تا اینکه صدای لرزیدن یک جسم شیشه ای باعث شد چشمانش را باز کند .
درحالیکه محو تماشای لیوان شیری که در دست نیکیتا تکان می خورد ، بود گفت :
- این....این چیه؟
نیکیتا : یه لیوان شیر گرم....برای اینکه خواب راحتی داشته باشی پدر.
نگاه دکتر روی لیوان شیر ماسید و اشک در چشمانش حدقه زد ، یاد شبهایی افتاد که نیکا با یک لیوان شیر گرم به بستر می آمد و آرامشی که در پی نوشیدن آن لیوان شیر وجودش را فرا می گرفت غیر قابل توصیف بود....
دکتر نگاهش را از لیوان شیر گرفت و با هیجان به نیکیتا گفت :
- از کجا می دونستی من....من قبل از خواب دوس دارم شیر گرم بخورم....؟
نیکیتا : من خیلی چیزا می دونم....
دکتر پژمان : نیکیتا....تو...تو چی می دونی؟
نیکیتا : همه چی رو....
دکتر پژمان : منظورت از همه چیز چیه؟
نیکیتا : همه چی رو درباره زندگی شما و زنی به اسم نیکا!
دکتر پژمان : از کجا...؟!
نیکیتا لیوان شیر را روی میز کنارش گذاشت و به سمت کشوی میز تلویزیون رفت سپس دفتری با جلد قهوه ای سوخته را بیرون آورد و به دکتر گفت : از اینجا!!!
دکتر پژمان آهی کشید و گفت :
- می دونی دفتر خاطرات یعنی چی...؟!
نیکیتا : دفتری که انسان ها تمایل دارند درباره احساستشون اونجا بنویسن....
دکتر پژمان : خوبه....ولی آیا می دونی که احساسات جز خصوصی ترین چیزهای یه انسانه؟
نیکیتا : بله.
دکتر پژمان : پس چرا دفتر خاطرات منو خوندی؟
نیکیتا : چون....
دکتر پژمان : چون چی؟
نیکیتا : می خواستم درباره عشق گذشتون بدونم....
دکتر پژمان به خنده افتاد ، نیکیتا جلو آمد و روی کاناپه نشست ، خیلی جدی به دکتر نگاه می کرد ، دکتر با دیدن نگاه او دیگر نخندید .
نیکیتا دستش را جلو آورد و دست دکتر را در دست گرفت ، نگاه دکتر به پوست باز شده نیکیتا در قسمت انگشتها افتاد .
دکتر پژمان : انگشتات....چی شدن؟!
نیکیتا : اونا رو بریدم ...
دکتر پژمان : برای چی؟!
نیکیتا : می خواستم منو هم مثل مارال بغل کنی...می خواستم دستمو پانسمان کنی!
دکتر پژمان : ربات دیوونه!!!....من که نمی تونم با تو عشق بازی کنم!!!!
نیکیتا : من ربات نیستم....
دکتر پژمان : تو یه تیکه آهن بیشتر نبودی...من بودم که بهت ظاهر انسانی دادم...شاید جلوی آیینه بری و شبیه یه انسان خودتو ببینی....ولی نیکیتا ، تو یه ربات هستی....هیچوقت یه انسان نمیشی!!!!
نیکیتا : من میخوام انسان باشم....
دکتر پژمان : محاله....
نیکیتا : پس منو تجزیه کن....
دکتر پژمان : می دونی تجزیه کردن یعنی چی؟
نیکیتا : نه!!!
دکتر پژمان : درباره مرگ چی میدونی؟
نیکیتا : خیلی کم.
دکتر پژمان : مرگ هم یه مرحله از زندگیه...مثل تولد....مرگ مثل خوابه.....مثل موقعی که من تو رو خاموش می کنم...مثل فرو رفتن توی یه خلسه آرامش بخش...مثل...
نیکیتا : مثل تجزیه....
دکتر پژمان : آره...مثل تجزیه....مثل نابود شدن....
نیکیتا : نیکا هم نابود شد؟
دکتر پژمان : نه....اون فقط به یه مرحله دیگه از زندگی وارد شد...
نیکیتا : منم میخوام تجزیه شم....اینکه من انسان بشم هم یه مرحله جدیده!!!
دکتر پژمان : آخه برای چی میخوای انسان بشی؟
نیکیتا : چون میخوام عاشق تو باشم!
دکتر پژمان : نباید عاشق پدرت باشی....
نیکیتا :این گناهه؟
دکتر پژمان : اگه انسان باشی....شاید...
نیکیتا : پس تو گناهکاری!!!!!

دکتر به سمت دیگر غلت زد تا نیکیتا را نبیند سپس با ناراحتی گفت :
- منظورت چیه؟
نیکیتا : من می دونم که تو چقدر منو دوست داری!
دکتر نیشخندی زد و ساکت ماند ، برایش جالب بود که یک ربات از عشق و احساس حرف بزند ، زمانی که نیکیتا را ساخته بود تمام هدفش این بود که بتواند احساسات آن را تا مرحله انسانی برساند ولی حالا که ساخته دستش خود لب گشوده بود و اعتراف می کرد برای دکتر سخت بود که اعتراف کند....
اعتراف کند که عاشق یک ربات شده است ....حتی فکرش هم مضحک و دیوانه کننده بود و به این خاطر دکتر حسی را که نسبت به نیکیتا پیدا کرده بود را به تمسخر می گرفت و شاید عشق نیکیتا نسبت به خودش را هم جدی نمی گرفت...
نیکیتا گفت : شیرت داره سرد میشه....
دکتر بی تفاوت به او چشمهایش را بست ، دلش نمی خواست به یک ربات وابسته شود!
***
مارال کلید را در قفل در چرخاند و به آرامی وارد خانه شد ، سالن در تاریکی فرو رفته بود ، دسته کلیدش را روی جا کفشی گذاشت و کفش هایش را با بی حوصلگی از پا در آورد ، بند کیفش را روی شانه انداخت و با شانه هایی افتاده نه از سنگینی کیف بلکه از خستگی ، به سمت اتاقش حرکت کرد ، تا برسد چندباری خمیازه کشید ، مقابل اتاقش رسیده بود که چراغ های سالن یکباره روشن شد و مارال حیران و آشفته برگشت و پدر و مادر پیرش را در سالن دید که همانطور گوشه ای ایستاده بودند و با ناراحتی به او می نگریستند .
مارال : اِ...سلام...شما ها هنوز نخوابیدید؟
پدرش همانطور که وزن بدنش را روی عصا انداخته بود و به جلو خم شده بود نگاهی ملامت بار به او انداخت و گفت :
- چقدر دیر اومدی....
مارال لبخند محوی زد و جلو آمد ، می دانست که مادرش اگر زیاد بیدار بماند دچار سردرد می شود برای همین بی آنکه جواب پدرش را بدهد به سمت مادر ریز نقش و خمیده اش رفت و او را به اتاق خواب برد سپس برگشت و در چشمان سیاه پدرش خیره شدسپس با اعتراض گفت :
-بهتون که گفته بودم پیش مسعود هستم !
پدرش به سختی روی مبل نشست سپس درحالیکه عینک دور سیاهش را از روی چشم بر می داشت گفت :
- خب...چی شد؟
مارال با کلافگی گفت : باید چیزی میشد؟
پدرش با ناراحتی گفت :
- تاریخ ازدواجتون رو تعیین کردید؟
مارال پوفی کشید و گفت :
- نشد که بگم....
پدرش با عصبانیت عصا را به زمین کوبید و تقریبا فریاد زد :
- یعنی چی که نشد؟!...ببینم اصلا میخواد باهات ازدواج کنه یا نه؟
مارال دستانش را روی شقیقه هایش گذاشت ، هر وقت پدرش داد می زد دچار سردرد می شد ، پدرش هم این را خوب می دانست برای همین بود که با شرمندگی گفت :
- متاسفم....
مارال سری تکان داد و بی آنکه بماند و این بحث را به پایان برساند به اتاقش پناه برد .
حالا درون چهار دیواری اتاقش هیچ چیزی برای پنهان کردن نبود ، روی تخت نشست و از ته دل گریه کرد ، حقیقت این بود که مارال دوست داشت زودتر ازدواج کند ولی نه با مسعود....بلکه با دکتر رستگار!!!!
چکار می توانست بکند ...؟ نامزدی با دکتر پژمان جز نقشه شان بود....

چشمهایم را به آرامی باز کردم ، دهانم خشک شده بود ، صدای بارش باران که به پنجره می خورد اعصابم را قلقلک می داد ، یادم نمی آید که هیچ سالی آنقدر باران باریده باشد ، از شب شروع شده بود و تاالان ادامه داشت .
روی کاناپه جابه جا شدم و روی شکم خوابیدم ، چشمانم اما باز بود و درست به لیوان شیری که دست نخورده باقی مانده و یک میلی متر رویش سر شیر بسته بود ، نگاه می کردم...چقدر دلم میخواست دیشب آن لیوان شیر را تا آخر سر بکشم ولی استاد سرکوب کردن هوس هایم بودم...
چشمانم را بستم ...نه اینکه واقعا دلم بخواهد آنها را روی هم بگذارم....چشمهایم سنگین شده بود...خواب آلود نبودم ولی خستگی امانم را بریده بود ، در واقع خستگی بود که مرا وادار به خوابی دوباره کرد...خوابی که حتی به مرحله خواب بودن هم نرسید و با بلند شدن زنگ خانه به یک چرت کوتاه شباهت پیدا کرد.
با کلافگی بلند شدم وبه ساعت دیواری نگریستم ، روی هفت و نیم صبح به انتظار نشسته بود ، یادم نمی آمد تابحال مهمانی در این وقت صبح داشته باشم ولی همیشه بار اولی وجود داشت و این بود که بیشتر از کنجکاوی مرا ترغیب کرد تا به سمت در بروم ، در را که باز کردم در کمال تعجب خانم زارعی را دیدم با کاسه ای حلیم در دست...
بوی دارچینی که رویش ریخته بود در کل راهرو پیچیده بود ، خانم زارعی را بیشتر از سه بار ندیده بودم...
بار اول زمانی بود که این خانه را اجاره کرده بودم ، بار دوم زمانی بود که صدای موزیک بلندی که گذاشته بودم خواب بعد از نهارش را برهم زده بود ، آن روز کلی سرزنشم کرد و من کلی شرمنده شدم و سومین بار همین لحظه بود...
در کل دیگر داشت چهره این پیرزن حساس و غرغرو را که همسایه رو به رویی م بود یادم می رفت ولی صورت گرد و لبخند همیشگی اش ، قرن ها هم که می گذشت فراموشم نمی شد...
خانم زارعی لبخندش را کشیده تر کرد و ظرف حلیم را بالاتر گرفت ، در آن لحظه داشتم به این فکر می کردم که چه کار خوبی انجام داده ام که در این صبح سرد که خستگی تمام سلول های بدنم حتی سلول های خاکستری مغزم را احاطه کرده بود ، شایسته چنین قدردانی بی نظیری باشم....
- سلام... بگیر پسرم.
با ولعی خاص که در نگاهم بود ، دستم را به طرف ظرف دراز کردم ، ولع بیشتر در دستانم بود لیکن آن چیزی که در نگاهم بود شباهتی زیاد با شوق داشت .
هنوز سوالی نپرسیده بودم که خانم زارعی گفت :
- حال خانمت چطوره؟
اگر آیینه ای در رو به رویم بود می توانستم با جرئت بگویم که چهره ای مضحک ، متعجب و سردرگم به خود گرفتم .
من : خانمم؟!
خانم زارعی : بله....اون خیلی دوستتون داره...خیلی برای خونه زحمت میکشه...چندباری که دیدمش اینو فهمیدم...
من : دوستم داره؟!...زحمت میکشه؟ چندبار دیدیتش....اما...کی رو؟!از کی حرف می زنید؟
خانم زارعی : مثل اینکه گوش هات سنگین شده...گفتم که ...خانمت رو میگم!
من : آهان....حتما منظورتون ماراله....
خانم زارعی : مارال؟! مارال دیگه کیه...
من : من گیج شدم...پس منظورتون کیه؟
خانم زارعی : نیکیتا....خودش بمن گفت اسمش اینه....نکنه دروغ گفته....
من : شما نیکیتا رو دیدید؟!!!
خانم زارعی : فکر کردی میتونی ازدواجت رو از من پنهون کنی؟...نه...از زیر شیرینی دادن نمی تونی در بری!
نگاهم به خنده ی خانم زارعی و دندان مصنوعی زرد شده او بود ، در سرم اما فکر این بود که نیکیتا و خانم زارعی کی و چگونه با هم ملاقات داشتند؟ اصلا مگر نیکیتا بیرون از خانه هم رفته بود ؟ آیا هنوز خواب بودم؟
خانم زارعی : کجایی؟...هوش و حواس درست و حسابی که نداری مادر جون....طفلکی خانمت خیلی خسته میشه توی روز....یه کم هواشو داشته باش!آفرین پسرم...من دیگه برم...راستی همه کنجدای روی حلیم رو خودت نخوری ....بده به خانمت بذار اون بخوره...
خانم زارعی که داخل خانه اش شد ، چند دقیقه ای همانطور حلیم به دست در راهرو ایستادم ، داشتم گفته هایش را تحلیل می کردم...نیکیتا....زن من؟....
با کلافگی وارد خانه شدم و نیکیتا را صدا کردم ، ظرف حلیم را روی کابینت در آشپزخانه گذاشتم و با چشمانی که در جستجوی نییتا بود به سالن باز گشتم ، چند بار دیگر صدایش کردم ولی خبری نشد...
دیگر داشتم عصبانی می شدم ، حتما بازی قایم باشک را هم به لیست کارهای خارق العاده ای که می توانست انجام دهد اضافه کرده بود ، دلم می خواست تا پیدایش کردم بگویم سک سک....
حداقل از عصبانیتم کم می شد یا لااقل با یک لبخند دیوانه وار سعی می کردم عصبانیتم را نادیده بگیرم ، تنفسم شدت گرفته بود و پوست صورتم برافروخته و داغ بود ، مستقیم به سمت اتاق کار رفتم و در را که باز کردم بلند داد زدم : نیکیتا!!!!!!!!!!!!!!!
ولی میزان تعجبم خیلی بیشتر از صدایم بود...عجیب بود که نیکیتا آنجا هم نبود ، با نهیب زدن به عقلم داخل دستشویی و حمام را هم بررسی کردم ولی انگار نیکیتا آب شده و داخل زمین رفته بود....
با پریشانی در سالن مشغول قدم زدن بودم و به این فکر می کردم که چگونه یک شکایت نامه برای دزدی از منزل تنظیم کنم....
جالب بود که اگر می پرسیدن چه چیز از منزلتان کم شده بایست می گفتم نیکیتا، آنوقت آنها با تمسخر می پرسیدند نیکیتا دیگه چیه؟ دوست دخترت یا یک مجموعه کارتون یا سریال دوست داشتنی از کلکسیون شما؟
آنوقت من بی ادعا می گفتم : ساخته دست من....زندگی من....یک ربات انسان نما!
و چهره آنها دیدنی بود وقتی زیر پرونده ای که من یک دیوانه هستم را امضا می کردند....
در همین افکار بودم که با صدای بسته شدن در آپارتمان با عجله به آن سمت دویدم و باورم نمی شد آن چیز را که می دیدم...
نیکیتا مقابلم ایستاده بود ، با پالتویی شیک و خاکستری ، با یک چتر صورتی در دست راست و یک نان سنگک در دست چپ.
نزدک بود از حال بروم ، آنقدر چشمانم را بسته و باز کردم و از پهلوی خود نیشگون گرفتم که فهمیدم واقعا بیدار هستم...
نیکیتا چترش را کنار جا کفشی گذاشت و با لبخندی عجیب گفت :
- سلام....صبح بخیر....
با عصبانیت گفتم : تو کجا بودی؟!!!
نیکیتا نان در دستش را بالا گرفت و گفت :
- رفته بودم برات نون بخرم.
من : چی؟! رفته بودی چی بخری؟
نیکیتا : نون!
من : تو...تو رفته بودی بیرون؟...ببینم این چندمین باره که میری بیرون؟
نیکیتا : فکر می کنم ششمین بار....بیرون جای قشنگ و عجیبیه!
من : با این سر و وضع؟....وای....خدای من....شانس آوردم که تا الان مامورای منکرات نیومدن اینجا....
نیکیتا : مگه سر و وضع من چشه؟ شبیه انسان ها نیستم؟
من : چرا....تو شبیه یه زنی....اما بی روسری.....بدون حجاب....
نیکیتا : روسری؟
من : آره...از اینایی که زنا سرشون می کنن....از اینایی که مارال سرش میکنه!
نیکیتا : من باید روسری سرم کنم؟
من : نه!...تو نباید روسری سرت کنی...چون تو دیگه نباید از این در بیرون بری....
نیکیتا : چرا؟
من : چون من میگم....این یه دستوره و باید اطاعت کنی....
نیکیتا سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت ، صدای رعدی که در فضا پیچید پنجره سالن را لرزاند ، با نگرانی به سمت نیکیتا رفتم و صورت و دستانش را بررسی کردم .
من : هیچ می دونستی حتی یه قطره آب هم ممکنه سیستم تو رو مختل کنه!
نیکیتا : من مراقب بودم....
من : اگه یکی به سر و وضع تو گیر می داد ؟
نیکیتا : فکر می کنم بیشتر انسان ها خواب بودن....بجز یک مرد نارنجی پوش که کنار سطل زباله بود هیشکی منو ندید!
من : اگه یکی می فهمید تو انسان نیستی چی؟
نیکیتا : هیشکی نمی فهمید....
نیکیتا با خرسندی به سمت آشپزخانه رفت ، لبخندی از سر ناباوری روی صورتم نقش بست ، من چه ساخته بودم؟ این دیگر چه جورش بود ؟ رباتی با قابلیت رفتن به نانوایی؟ آه....چه بلایی داشت سرم می آمد......

سر میز صبحانه که نشستم هنوز در بهت بودم، نیکیتا مانند یک کدبانو در حال چیدن میز بود ، جالب این بود که در چیدن وسایل صبحانه وسواس خاصی داشت درست مانند وسواس یک تازه عروس در چیدمان وسایل ، ظرف شکر را جلویم گذاشت تکه ای از برش نان در سمت راستم، مربای هویج به موازات آن و ظرف کره کمی آنطرف تر...جایی برای گذاشتن استکان چای هم باز کرده بود ، تعجبم بیشتر شد وقتی دیدم که دو تا استکان چای روی میز است ...چه با خود فکر می کرد؟ اینکه دو نفری صبحانه بخوریم ؟
ازم خواست که مشغول شوم اما از قصد لب به چای نزدم در عوض خودم را مشغول نگاه کردن به صفحه موبایلی که در دست داشتم نشان دادم. از گوشه چشم دیدم که پشت میز نشست ،حلیمی که خانم زارعی آورده بود را گرم کرده و در یک ظرف چینی گلدار روی میز گذاشته بود .
صاف بهش خیره شدم و یکدفعه گفتم :
- گفتی شش بار بیرون رفتی ...هان ؟
نیکیتا مانند فرزندی مطیع جوابم را داد :بله.
مختصر و کوتاه جواب داد ، این بود که فکر کردم شاید بهتر است بحث را ادامه ندهم ولی این مساله که ساخته ی دستم دیگر تحت کنترل من نیست اذیتم می کرد به فکر افتادم که بیشتر درباره ارتباطات او با دنیای خارج بدانم برای همین گفتم : واسه چی گفتی بیرون جای قشنگ و عجیبیه؟...به نظر من که نه قشنگ هست نه عجیب...
نیکیتا : این دیدگاه شماست.
من : دیدگاه منه؟! تو چی فکر کردی؟ یعنی دیدگاه یه ربات با من فرق داره؟
نیکیتا : دیدگاه هر انسانی با انسان دیگه فرق داره...پس چرا دیدگاه یک ربات نباید با شما فرق کنه؟
من : خب...واسه چی بیرون قشنگه؟
نیکیتا : بیرون بزرگتر از خانه شماست...بیرون اتاق های زیاد نداره ولی خیابان های زیادی داره که به نظر بی انتها میاد...بیرون سقف نداره ولی یک آسمان داره....و...
من : خب؟
نیکیتا : بیرون پر از انسان هایی شبیه شماست...بعضی ها چشمشون شبیه شماست...بعضی ها لبشون...بعضی ها چونه و گونه های استخوانی مثل شما دارند...
من : همه رو به چشم من می بینی؟!
نیکیتا : نه...اونها واقعا شبیه هستند....
من : خب حالا بگو چرا بیرون عجیبه؟
نیکیتا : بیرون پر از فرهنگ لغات عجیبه....چند وقت پیش بود که از پشت پنجره ، بیرون رو نگاه میکردم...مردمی که بیرون بودند بی دلیل با هم دیگه دعوا می گرفتند...حتی در بین بچه ها هم اینو دیدم...به همدیگه القابی رو که برای حیوون ها بکار میره نسبت میدادن....حتی وقتی یک پسر جوان برای کمک به سبک کردن بار یک پیرزن نزدیکش شده بود اون پیرزن با عصایش به پشت او کوبید و مزاحم خطاش کرد...برام عجیبه که چرا انسان ها با هم دشمن هستند ؟مگه همه از یک خانواده نیستن؟ اگر من انسان بودم حتما به دیگران کمک می کردم...حتما انسانی متفاوت با کسانی که دیدم می شدم...فقط اگر انسان بودم...
می توانم به جرئت قسم بخورم که تحت تاثیر حرفهایش قرار گرفته بودم ولی باور اینکه یک سیستم دارای هوش مصنوعی برای من معنی انسانیت را توضیح دهد عجیب بود و غیرقابل باور....
برای همین با تمسخر خندیدم و ظرف حلیم را به سمت خود کشیدم ، دو قاشق از آن را در دهانم گذاشتم و گفتم :
- ولی تو انسان نیستی....
نیکیتا : بله.
از اینکه آنطور کوتاه جواب می داد کفری شدم ، با بدجنسی گفتم :میخوری؟
و به ظرف حلیم اشاره کردم ، دیدم که نگاهش به آن معطوف شد ، طوری به ظرف خیره شده بود که حس کردم هر لحظه امکان دارد بلند شود و ذره ای از آن را امتحان کند ، کنجکاو بودم که ببینم آخرش چه می شود ...به ضعف خود اقرار میکند یا با حماقت بلند میشود و قاشقی از آن بر می دارد...
نگاهش بیشتر از یک دقیقه طول نکشید ، صبر من هم!
من : چیه؟ نمی خوری؟
نیکیتا : نمی تونم.
من : چرا؟
نیکیتا : اگر انسان بودم میخوردم...
من : چقدر حلقه شرطی میذاری...! شرط اینجا نادرسته از حلقه تکرار بیا بیرون...
نیکیتا : من دستگاه گوارش ندارم....
من : به اضافه اینکه حس بویایی هم نداری...همچنین چشایی...علاوه بر اینکه سیستم تو معیوب میشه هیچ لذتی هم از طعم و بوی غذا نمیبری...اصلا میدونی اینها چین؟
نیکیتا : بله.
عصبانی شدم و با فریاد گفتم :
- چطور میتونی درباره چیزی که هیچوقت امتحانش نکردی بدونی؟!!!
نیکیتا : من یک سرچر هستم.
دست به سینه شدم و گفتم : چی هستی؟!!!
نیکیتا : من مقالات پزشکی زیادی رو مطالعه کردم...میدونم که این دو حس متفاوت در زمان مواجه بدن با مولکول های خارجی مانند بو و ماده بوجود می آید....
من : تو درباره عملکرد و واکنش بدن در مواجهه با این حس ها میدونی...ولی آیا می تونی درکشون کنی؟
نیکیتا : قطعا نه.
من : چون تو انسان نیستی...و هیچ اگری هم در کار نیست...تو هیچوقت یک انسان نمیشی...تو یک رباتی و متعلق به دنیای ربات ها...نباید قدم در دنیای آدمها بذاری...بیرون پر از آدمه...کسایی که اگه بفهمن تو از چی ساخته شدی روت قیمت میذارن و یا اگه کمی زرنگ تر باشن و کمی غریبه با دنیای علم ، جات توی بازار آهن قراضه هاست...
نیکیتا : لطفا عصبانی نشید و از صبحونه تون لذت ببرید....
نیشخندی زدم و در دل گفتم :
- لذت ببرم؟ مگه تو میذاری؟ شدی یه کابوس...دیگه می ترسم توی خونه تنهات بذارم...باید یه فکری کنم...آره...فهمیدم!

نیشخندی زدم و در دل گفتم :
- لذت ببرم؟ مگه تو میذاری؟ شدی یه کابوس...دیگه می ترسم توی خونه تنهات بذارم...باید یه فکری کنم...آره...فهمیدم!
و با فکری که در سر داشتم مشغول به خوردن صبحانه شدم ، تمام زحمت عملی کردن این فکر رفتن تا پای تلفن و تماس با یک حفاظ ساز بود ، چیزی که ذهنم را به خود مشغول کرده بود به معنای واقعی کلمه ساده بود...
اگر نیکیتا غیر قابل کنترل بود و اشتیاق به بیرون رفتن داشت چرا من راه خروجی را برایش سد نکنم ؟
صحبت با حفاظ ساز بیشتر از ده دقیقه طول نکشید ، قرار شد بعد از اندازه گرفتن در و پنجره برای آنها یک حفاظ محکم و ایده آل بسازد ، این قسمت خوب ماجرا بود چرا که وقتی شب شد همه چیز تغییر کرد ، تمام شوقی که در صبح از محدود کردن نیکیتا داشتم به پریشان خاطری و یاس تبدیل شده بود ، در واقع هر وقت که در خانه بودم و نیکیتا در کنارم بود احساس می کردم اگر نباشد چقدر تنها هستم...
نیکیتا یک ربات بود...
مجموعه ای از آهن و برد و خازن....
قلب نداشت....ولی قلب مرا وادار به تپیدن بیشتر می کرد....شوق مرا دو چندان و ترس مرا کمرنگ می کرد...
نیکیتا برایم سمبلی از عشق ، شجاعت و پاکی بود..مانند بچه ای می نمود که تازه روی پاهای خودش ایستاده ، پر از شوق کشف ، آمیخته با هوشی اجتماعی و تشنه تجربه کردن...
با اینکه کارم شده بود سرمشق نوشتن روی حافظه نیکیتا ، که او صرفا یک ربات است ولی هر بار که این جمله را به زبان می آوردم لرزش صدایم محسوس تر می شد...
لرزشی که می دانستم دلیلش عدم ایمان وشک به درستی گفته هایم است...
گاهی شب ها در حال خواب و بیداری می دیدم که در اتاق کار باز است و نور آبی رقیق و خیره کننده ای از درون اتاق ساطع می شود ، لبخند مضحکی می زدم و با خود می گفتم :
- چه خواب مسخره ای...دلم یه ساحل گرم و یه دریای آبی میخواد...کاش خواب اونو ببینم...
و بعد خودم را نیشگون می گرفتم تا یا بیدار شوم یا به ناچار رویایم تغییر کند ولی جالب اینجا بود که درد حاصل از نیشگون را حس می کردم و بیدار نمی شدم ، در عوض در خلسه ای عجیب فرو می رفتم ، با چشمانی باز خواب می دیدم...
شایدم خواب نبود...شاید تمام مدت بیدار بودم ولی می دانستم که توانایی بلند شدن از روی کاناپه را نداشتم...
با این حال یک معمای حل نشدنی در ذهن داشتم ... چه کسی در اتاق کار من بود ؟ آن نور آبی رنگ مرموز چه بود ؟
خواب بود یا واقعیت نمی دانم ...اما اکثر شب ها آن نور را می دیدم....
امشب هم دیدم....شاید یکی از حالاتی بود که بعد از استرس های طولانی ، خواب فرد را مختل می کند....شاید بخاطر استرسی بود که گاه و بیگاه سراغم می آمد...
یادم می آمد تمام امروز را استرس داشتم...همه اش هم بخاطر نیکیتا بود....فکر حبس کردن او در خانه دیوانه م می کرد ، مدام خودم را سرزنش می کردم و اینکار را درست نمی دانستم ولی مدتی بعد به خود نهیب میزدم ،نیکیتا که یک انسان نیست...او حقی ندارد پس در حقش هم هیچ اجحافی نمی شود...این ربات حق زندگی ندارد...اصلا چه پیوستگی با زندگی دارد ؟ درونش منبعی از حیات نیست...فقط یک سیستم است...سیستمی که اگر یکی از سیم هایش پاره شود به طور کل مختل می شود...
خانه در تاریکی فرو رفته بود ، روی کاناپه دراز کشیده بودم و چشمانم به نور آبی بود که از سمت اتاق کار می آمد ، احساس می کردم تمام بدنم لمس شده است ، قادر نبودم انگشتانم را تکان دهم با این حال حرکت خون را زیر پوستم حس می کردم ، بعد تمام بدنم مور مور شد و سوزشی خفیف در نوک انگشتانم حس کردم ، تکانی شدید خوردم و ناگهان روی کاناپه نشستم ، عجیب بود..
انگار برای لحظه ای توانایی حرکت نداشتم...انگار همان بختکی که در قصه های مادربزرگم درباره ش می شنیدم و می ترسیدم و شب ها از هول آمدنش زیر لحاف پشمی پنهان می شدم اکنون به سراغم آمده بود...
ترسیده بودم ولی این ترس ، پیوسته نبود ، چون لحظه ای آمد و لحظه بعد به کلی از وجودم محو شد .حس کنجکاویم از این ترس بیشتر بود، بلند شدم و به سمت اتاق کار قدم برداشتم....
هر قدمی که بر می داشتم یک فکری از ذهنم می گذشت...
اول به این فکر کردم که اگر دزدی به خانه آمده چطور با او مقابله کنم ؟ بعد به این فکر کردم که چقدر دلم میخواهد الان خواب بودم....بعد هم این فکر از ذهنم گذشت که برای مردن خیلی جوان هستم...
درست پشت در اتاق قرار گرفته بودم که حس کردم آن نور مرموز شبیه نوری است که همیشه از مانیتور کامپیوتر ساطع میشد، با این خیال که فراموش کرده ام سیستم را خاموش کنم کمی آرام گرفتم ، با بی خیالی در را کنار زدم و به فردی که در تاریکی پشت سیستم نشسته بود و کدنویسی می کرد نگریستم ، چهره اش در تاریکی محو شده بود ، سریع و بدون مکث برنامه می نوشت....
دستم را روی کلید برق گذاشتم تا لامپ را روشن کنم ولی هنوز دستم به کلید نرسیده بود که متوجه حضور من شد ، فکر کنم تصویرم را در بازتاب مانیتور دیده بود...
بلند شد و به سمتم برگشت..
درست بود که تاریکی همه چیز را در خود بلعیده بود ولی چشمانم نیکیتا را دید و آن موقع بود که بدون اینکه متوجه چیزی شوم از هوش رفتم....

وقتی چشمانم را باز کردم از تاریکی خبری نبود ، صبح شده بود و من هنوز روی کاناپه بودم ، اما سردرد بدی داشتم ، گیج و متزلزل بودم ، سرم سنگینی می کرد و نگاهم به دنبال نیکیتا بود ، هنوزم به یاد داشتم که دیشب چه چیز دیده ام ، نمی توانسته آن را خواب دیده باشم ، مطمئن بودم که تا اتاق کار پیش رفته بودم ولی اکنون....
نگاهم را به اطراف انداختم ، صبح ساکت و مرموزی بود ، حتی صدای معمول شکسته شدن ظرفها نیز از آشپزخانه نمی آمد ، سرم را به پشت برگرداندم تا به ساعت دیواری نگاهی بیندازم که ناگهان صورت لبخند زنان نیکیتا را دیدم که از لبه بالای کاناپه به بمن نگاه می کرد ، مانند یک مادر که بر بالین فرزندش بنشیند و مراقبش باشد ، پشت کاناپه نشسته بود و دستهایش را روی تکیه گاه آن گذاشته بود و نگاهم می کرد ، بی هیچ حرکتی...بی صدا و غیر قابل پیش بینی.
ترسیده بودم ، چون هرگز سابقه نداشت توسط یک ربات زیر نظر گرفته شوم ، نگاه و حالت نیکیتا طوری بود که مطمئن شدم دیشب اتفاقی افتاده است ، نگاهم را به سمت دیگری متمایل کردم و دستانم را روی پیشانی گذاشتم ، لازم بود یک کدئین بخورم ، سنگینی دست نیکیتا را روی شانه ام حس کردم و نمی دانم چه شد که یکدفعه از جای پریدم و بلند شدم .
حالا وقتی کنارش بودم احساس ناامنی و تشویش داشتم ، به نظرم غیر قابل اعتماد تر از همیشه می بود . نیکیتا هم بلند شد ، لبخندش هنوز بسته نشده بود ، نمی دانستم برای چه لبخند می زند ، شاید ترس را از نگاه و رفتار من خوانده بود و از این برتری به خود می بالید ، نگاهمان بهم گره خورده بود ، احساس می کردم قلبم تند تر از همیشه می تپد ، نیکیتا بدون مقدمه گفت :
- از چی می ترسی؟
وقتی آنطور عامیانه و بی تکلف حرف می زد بیشتر می ترسیدم ، چطور توانسته بود آنقدر خوب مانند یک انسان معمولی ، با انعطاف صحبت کند .
نیکیتا جلوتر آمد و من عقب تر رفتم ، خنده دار بود ولی دلم نمی خواست دیگر در خانه باشم .
نیکیتا : از چی می ترسی؟
من : من نمی ترسم !
نیکیتا : قلبت خیلی تند میزنه....وقتی هم که به من جواب دادی تند تر از قبل شد....این یعنی داری دروغ میگی؟
من : دروغ؟!...تو می دونی دروغ یعنی چی؟
نیکیتا : یعنی حرفی را به اشتباه زدن با آگاهی قبلی.
من : خب....آره...دروغ گفتم....من می ترسم!
نیکیتا : از چی؟
من : از تو!
لبخندش بسته شد و خیلی جدی نگاهم کرد ، گویی انتظار نداشت این را از من بشنود ، به سمت دیگری رفت و آرام گفت :
- علت این ترس چیه؟
چیزی نگفتم ، نگاهم به اتاق کار بود ، شاید بهتر بود درباره دیشب باهاش حرف می زدم ، درباره چیزی که دیده بودم و چه چیز عجیبی دیده بودم !
نیکیتا پشت سیستم نشسته بود و مشغول کد نویسی بود...چرا این اتفاق افتاده بود ؟ چطور می توانست کدنویسی کند؟ از کجا یادگرفته بود ؟ برای چه کد می نوشت؟ برای خودش؟!
در فکر بودم که نیکیتا به سمتم برگشت و گفت :
- چرا از من می ترسی؟
من : دیشب...دیشب من یه چیزی دیدم !
نیکیتا : چی دیدی؟!
من : تو رو دیدم....توی اون اتاق!
و انگشت اشاره ام را به سمت اتاق کار گرفتم ، نگاهی به آن سمت کرد و با حیرت گفت :
- من اونجا نبودم !
من : یعنی من دروغ میگم؟
نیکیتا : نه....فکر کنم خواب دیدید....تمام دیشب تب داشتید...اما من مراقبت بودم.
من : دیدمت که توی اون اتاق نشسته بودی ....
نیکیتا : داشتم چکار می کردم؟
من : داشتی برنامه می نوشتی....
نیکیتا : من تمام دیشب بالای سرتون بودم....همینجا!
عصبانی بودم ولی خشمم را فرو دادم چون این فکر از سرم گذشت که وقتی نیکیتا مفهوم دروغ گفتن را می داند چرا خودش نتواند دروغ بگوید....شاید او هم داشت با آگاهی قبلی حرفی را به اشتباه می زد ، مطمئن بودم اگر چیزی که دیشب دیده بودم حقیقت داشته است پس شب های دیگر هم حتما تکرار می شود ، باید امشب خودش را به خواب می زدم و یواشکی مراقب نیکیتا می بودم ، با این فکر دیگر کوچکترین کوششی برای ادامه دادن این بحث نکردم ، کت مشکی ام را از جای لباسی برداشتم و جلوی آیینه قدی که در قسمت راهروی کوچک مقابل در قرار داشت ، رفتم موهای آشفته ام را با حرکات سریع دست به سمت بالا مرتب کردم و دکمه های پیراهن سفیدش را بستم ، تمام مدت نیکیتا به طرز عجیبی نگاهم می کرد ، بی آنکه چیزی بگویم از خانه خارج شدم.

***
دکتر تا غروب برنگشت ، به موسسه نرفته بود چون وقتی دوباره برگشت همراه چند مرد بود که وسایل و تجهیزاتی در دست داشتند ، نیکیتا کناری ایستاد تا دیده نشود ولی از پشت یک ستون سرش را بیرون آورد و نگاه کرد که آنها چه می کنند ؛ در خانه را باز گذاشته بودند و در حال جوش دادن یک حفاظ آهنی برای آن بودند ، نیکیتا به دکتر که دست به کمر آنطرف تر ایستاده بود و برکار آنها نظارت می کرد نگاهی انداخت ، دکتر هم متوجه نگاه او شد ، لبخندی فاتحانه زد و خیره نگاهش کرد . بعد از حدود یک ساعت ، کار آنها به اتمام رسید و رفتند ، حالا در ورودی یک حفاظ آهنی داشت ، چیزی که نیکیتا اصلا آن را دوست نداشت .
دکتر که خیلی خسته به نظر می آمد کتش را از تن در آورد و روی کاناپه لم داد ، چشمانش را بست و چند نفس عمیق کشید و برای مدتی همانطور ماند . نیکیتا آرام به سمت در رفت و آن را باز کرد ، دستی بر روی حفاظ در کشید ، چیزی نبود که نیکیتا از عهده خم کردنش بر نیاید ، تقریبا از جنس خودش ساخته شده بود ، با درصدی مقاومت کمتر....
می دانست که دکتر برای چه این حفاظ را درست کرده است ، حتما می خواست مانع خروج دوباره او از خانه شود ولی نیکیتا دلش می خواست همراه دکتر به بیرون برود ، به موسسه برود و دوستان او را ببیند ....نمی خواست که در آپارتمان کوچک او زندانی شود ولی باید صبر می کرد تا دوباره اعتماد دکتر را به دست بیاورد.

فردای آن روز به محض اینکه اولین روشنایی خورشید در آسمان مات و سیاه چرده پدیدار شد ، دکتر از خانه بیرون آمد ، در خانه را بست ، حفاظ را هم قفل کرد ولی چون حفاظ محکم و سنگین بود در هنگام بستن آن ، سر و صدایی غیر قابل تحمل در راه پله پیچید به طوریکه خانم زارعی با چشمانی پف کرده ، هراسان از خانه اش بیرون آمد .
دکتر پژمان با شرمندگی سرش را پایین انداخت و عذر خواست ، خانم زارعی اخم آشکاری کرد و درحالیکه با تعجب به حفاظ می نگریست گفت :
- این دیگه چیه؟!
دکتر پژمان لبخند محوی زد و با دستپاچگی گفت : خب....حفاظه دیگه!
خانم زارعی : واسه چی؟!!!
دکتر پژمان : محافظت !!!
خانم زارعی : وا...مادر مگه اینجا سابقه دزد داره؟!!
دکتر پژمان اصلا حوصله جواب دادن به سوال هایش را داشت ، به زور لبهای بی حوصله اش را از هم باز کرد و گفت :
- بخاطر نیکیتا....خب...اون می ترسه تنهایی توی خونه بمونه!
خانم زارعی ابروانش را با حیرت بالا برد و گفت : از چی می ترسه؟؟؟.....مگه اینجا لولوخورخوره داره؟
دکتر پژمان به قصد فرار از زیر بمباران سوالات ناتمام همسایه فضولش ، به ساعت مچی اش نگاهی کرد و با ناراحتی ساختگی گفت :
- وای....داره دیرم میشه....من باید برم ...ببخشید.
و بدون اینکه بخواهد لحظه ای معطل کند خیلی سریع از پله ها پایین رفت ولی خانم زارعی به این حفاظ مشکوک شده بود و فکر می کرد قضیه چیز دیگری است بنابراین جلو رفت و به در خانه دکتر کوبید و خیلی آهسته نیکیتا را صدا زد .
خانم زارعی : نیکیتا......نیکی جان....دخترم حالت خوبه؟
مدتی نگذشت که در خانه باز شد و نیکیتا از پشت میله های حفاظ نمایان شد ، خانم زارعی با دیدن او خودش را به میله ها چسباند و درحالیکه با کنجکاوی به چهره نیکیتا می نگریست و منتظر پیدا کردن ردی از اشک یا کبودی بود ، گفت :
- حالت خوبه؟!...چی شده؟ ببینم با شوهرت دعوا کردی؟
نیکیتا سرش را به طرفین تکان داد و هیچ نگفت ، حالت چهره اش خیلی محزون بود . خانم زارعی برای دلداری او گفت :
- بابا این مردا همشون یه جورن....زورگو و بی عاطفه...توی خونه زندونی کردت آره؟...عیبی نداره منم سن تو بودم همینجور توی خونه حبس می شدم.....
نیکیتا باز چیزی نگفت و با همان نگاه غم دار و ترحم برانگیز به خانم زارعی خیره شد ، حالا خانم زارعی فقط می گفت و نیکیتا فقط می شنید و تجربه کسب می کرد ولی نقشه نیکیتا این نبود که تمام مدت همانجا ساکت بایستد ، او منتظر یک فرصت بود که دکتر را در عمل انجام شده قرار دهد و برای اینکار به کمک خانم زارعی نیاز داشت ، مرحله اول نقشه ای که طراحی کرده بود فریب خانم زارعی و وادار کردن او به بعضی کارها بود چون خانم زارعی نفوذ زیادی روی دکتر داشت و نیکیتا این را خیلی خوب می دانست ....

***
صبح زود ، در راهرو های پیچ در پیچ موسسه هوش برتر ، هیچ صدایی جز وزش هراسناک باد شنیده نمی شود ، در اصل موسسه طوری طراحی شده بود که راهرو ها هیچ روزنه ای به بیرون نداشته باشند ولی بعدها که سیستم تهویه جوابگوی این همه راهروی جدید نشد ، چند پنجره کوچک در بالاترین گوشه راهروهای اصلی تعبیه کردند که این پنجره های چرخشی اغلب اوقات باز بودند و اوایل صبح که هنوز رفت و آمد در موسسه به اوج خود نرسیده بود این صدای وزش باد محسوس تر و خوفناک تر می شد ، ولی آن روز بجز این صدای کلیشه ای و اعتیاد آور ، صداهای ریز و نامفهوم دیگری هم شنیده می شد ، چیزی مانند پچ پچ که دو نفر در خفا مشغول به آن بودند....
این صدا از اتاق دکتر رستگار می آمد .....
مارال با عصبانیت یکی از پرونده های روی میز دکتر رستگار را بلند کرد و محکم به میز کوبید . دکتر رستگار که مشغول سیگار کشیدن بود و هر دو پایش را روی میز گذاشته بود ، نعره ای زد و گفت : چته تو هم اول صبحی؟!!
مارال با صدایی لرزان که ناشی از فشار روحی چند روز اخیر بود گفت :
- تکلیف منو روشن کن رامین....!
دکتر ته سیگارش را روی میز خاموش کرد و گفت :
- آخه تو بگو من چکار کنم.....!!!!
مارال روی مبلی که رو به روی میز بود نشست و با کلافگی گفت :
- من نمیخوام با مسعود ازدواج کنم!!!!
دکتر رستگار : خب از اولم قرار نبود که باهاش ازدواج کنی....تو فقط می بایست اونو تحت نظر میگرفتی...
مارال : من خسته شدم...بابام منو تحت فشار میذاره...اون میخواد من و مسعود زودتر بریم سر خونه و زندگیمون!
دکتر رستگار : تو اون اختراع شگفت انگیزش رو برام بیار....اونوقت می تونی وصلت رو بهم بزنی!!!!
مارال : از کجا معلوم که تو هنوز سر قول و قرارت هستی؟!
دکتر رستگار : هه....از کجا معلوم که تو هم هنوز به من وفاداری؟!!!...تازگی ها شک می کنم که حسی بهش نداشته باشی...
مارال : بچه نشو....خودتم می دونی که چقدر برام مهمی....فقط بخاطر تو ...من با یه مرد دیگه نشست و برخاست می کنم...با یه مرد دیگه نامزد شدم....خودمو تباه کردم فقط بخاطر اینکه تو به خواسته ت برسی....اونوقت تو....اونوقت تو میری و با این دختره قرار میذاری؟!!!
دکتر رستگار پاهایش را پایین انداخت و با تعجب گفت : کدوم دختره؟!
مارال : همین دلفانی رو میگم....امروز صبح که دیدمش داشت برام از شامی که باهم توی رستوران نوش جان کردید می گفت ....
دکتر رستگار از پشت میز بیرون آمد و گفت : آره....با هم شام خوردیم و اون یه عالمه وراجی کرد....کل اون شب رو سر درد داشتم...ولی عزیزم اینم جزئی از نقشه بود...باید بهش نزدیک میشدم....آخه...آخه یکم...
مارال : یکم چی؟!!!
دکتر رستگار خندید و گفت : بهت شک کرده بودم....
مارال : چرا ؟
دکتر رستگار : یکسال باهاش بودی و هنوز نتونستی اون کدها رو برام بیاری....!!!! تو بودی شک نمی کردی؟ فکر کردم عاشقش شدی....خامت کرده....یا چه میدونم دلت واسش میسوزه....نمی خوای زمینش بزنی!
مارال از روی مبل بلند شد و نفس عمیقی کشید سپس گفت :
- من تازگی از وجود اون ربات مطلع شدم....
دکتر رستگار ، پشت خود را به میز تکیه داد و گفت : که اینطور...چه جالب....
مارال با اندوه گفت : اون منو دوست نداره و از این بابت خوشحالم....چون اگه دوستم داشت، خودمو هیچوقت نمی بخشیدم!
دکتر رستگار با تمسخر گفت : اینقدر دلت واسش می سوزه؟!!!
مارال سرش را پایین انداخت و گفت : دلم واسش نمی سوزه....اون آدم خوبیه....دیوانه وار زن مرحومشو دوس داره....و این ربات .....همش بخاطر زنشه....تمام چیزی که اون ساخته حاصل عشقه....
دکتر رستگار پوزخندی زد و گفت : عشق؟!!!...مارال لطفا کمتر از این حرفای مسخره بزن...عشق کیلویی چنده؟...تو باید کدها رو برام بیاری....من با داشتن اون کدها می تونم مثل رباتی که اون مرد توی خونه پنهون کرده بسازم....فکر کن....اگه این طرح مال من بشه....من چقدر معروف میشم !!!!
مارال : ما معروف میشیم....!
دکتر رستگار : چی؟!...چی گفتی؟
مارال : ما...گفتم ما معروف میشیم.
دکتر رستگار سرش را تکانی داد و گفت : اوه...البته....البته...فقط اون کدها رو بمن برسون....
مارال : چه جوری؟!!
دکتر رستگار :یه وقتی که اون توی موسسه هست برو خونش...برو سر وقت لب تاپش و اون کدها رو کپی کن...
مارال : من کلید خونشو ندارم....
دکتر رستگار : خب ازش بگیر.....!!!! تو نامزدشی ...باید کلیدها رو داشتی باشی!!!!
مارال پوفی کشید و گفت : باشه...باشه....ببینم چکار میتونم بکنم...
دکتر رستگار جلوتر آمد و بازوان ظریف مارال را با دست فشرد ، حس خوبی در تمام بدن مارال پخش شد ، چهره جذاب دکتر رستگار باعث می شد که بیشتر برای بدست آوردن کدها تلاش کند....
دکتر رستگار لبخندی زد و گفت : تو خیلی خوشگلی!!!!
مارال عصبانی شد و شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و دستان دکتر رستگار را از خود دور کرد سپس گفت :
- دروغگو....!!!! من اصلا قیافه خوبی ندارم....
و با ناامیدی از اتاق خارج شد.

قبل از اینکه به اتاق خودش برود تصمیم گرفت سری به اتاق بایگانی بزند و لیست قطعاتی که هفته قبل درخواست کرده بود را پرینت بگیرد ، وقتی وارد بایگانی شد ، دکتر پژمان را دید ، خیلی آراسته و مرتب به نظر می رسید و بالای سر خانم دلفانی ایستاده و نگاهش به صفحه مانیتور بود . مارال نگاهی به ساعت مچی اش انداخت ، در واقع هرگز سابقه نداشت که دکتر پژمان آنقدر زود در موسسه حاضر باشد و این برای مارال خیلی عجیب بود .
مارال با گفتن سلام ، حضور خود را در اتاق اعلام کرد ، خانم دلفانی با لبخند جواب سلامش را داد ولی دکتر پژمان فقط نگاهی گذرا و سرد به او انداخت و زحمتی برای باز کردن لب هایش به خود نداد تا سلام بدهد ، مارال می دانست که او عادت دارد اکثر مواقع در دلش سلام بدهد طوریکه هیچ کس نشنود و خیلی از این عادت او بدش می آمد .
مارال نزدیک تر آمد و خطاب به خانم دلفانی گفت :
- از لیست قطعات دوشنبه پیش یه پرینت می خواستم....
خانم دلفانی زیر لب گفت : یه لحظه.
و مشغول پچ پچ با دکتر پژمان شد ، مارال از اینکه آن دو به صورت مخفیانه صحبت می کردند ناراحت بود بنابراین با دلخوری گفت :
- اگه مزاحمم برم بیرون!
دکتر پژمان به سمت او برگشت و گفت : چیزی نیست...مربوط به 1074 هست!
مارال با کنجکاوی پرسید : چی شده؟
دکتر پژمان با اندوه گفت : میخوام یه درخواست بگیرم....
مارال : که چی بشه؟
دکتر پژمان برگه هایی که از پرینتر بیرون آمده بود را برداشت و گفت : واسم سخته!
و بی آنکه چیز دیگری بگوید از اتاق بیرون رفت . مارال به دلفانی نگریست و گفت :
- چه درخواستی؟!
دلفانی شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت : نمیدونم...مثل اینکه میخواد مجوز ورود به اتاق تجزیه رو بگیره...
مارال : اتاق قرمز...؟!!!
دلفانی : اوهوم.
مارال : چقدر طول میکشه که مجوزش صادر بشه؟
دلفانی : فکر کنم یه هفته....
مارال : که اینطور....
دلفانی : دوشنبه پیش؟!
مارال : چی؟!!
دلفانی : گفتی لیست دوشنبه پیشو میخوای؟
مارال : بله....
خانم دلفانی مشغول پرینت گرفتن شد در همان حال با شوق خاصی گفت :
- به نظرت منو و رستگار بهم میایم؟
مارال با حرص گفت : رستگار؟
دلفانی پوفی کشید و گفت : آره دیگه...دکتر رامین رستگار....همونی که موهای روشنی داره!!!
مارال سرش را تکان داد و گفت : آره بهم میاید....
دلفانی برگه ها را به دست مارال داد و گفت :
- دعا کن ازم خواستگاری کنه....می دونی....اصلا بخاطر اونه که من تابحال توی این موسسه لعنتی موندم....
مارال لب هایش را به هم فشرد سپس با لحن قاطعی گفت :
- زیاد بهش اطمینان نکن!
دلفانی با ناراحتی گفت : چطور؟....چیزی ازش دیدی؟
مارال بی آنکه جوابش را بدهد از اتاق خارج شد ، مقصدش اتاق دکتر پژمان بود و در فکرش فقط یک چیز....
یک هفته برای بدست آوردن کدهای نیکیتا فرصت داشت!!!!

وقتی مارال به پشت در اتاق رسید صدای خنده دکتر پژمان از درون اتاق به وضوح شنیده می شد ، می خواست قبل از ورود در بزند ولی کنجکاوی باعث شد که بدون اطلاع وارد شود ، انتظار داشت چیزی ببیند که بتواند آن را بهانه کند و به این رابطه خاتمه دهد ولی دکتر در اتاقش تنها نشسته بود و نگاهش را به سقف دوخته بود و با اینکه او وارد اتاق شده بود هنوز داشت می خندید .
مارال رو به رویش ایستاد و گفت : چیه؟!
دکتر برای لحظه ای خاموش شد و نگاهش را از سقف به صورت متحیر مارال انداخت سپس دوباره شروع کرد به خندیدن....هر چه او بلندتر می خندید ، اخم روی پیشانی مارال واضح تر می شد....
مارال خواست به این خنده های دیوانه وار اعتراض کند که دکتر در حین خندیدن ، بریده بریده شروع به صحبت کرد....
دکتر پژمان : هه...خیلی عجیبه....می دونی؟....فکر کنم دارم دیوونه میشم...دیگه...دیگه می ترسم برم خونه!
و جمله آخر را با جدیت و خیلی آهسته تر گفت ، حالا دیگر نمی خندید و مارال می توانست ترس را در چشمان سیاه دکتر ببیند.
مارال به سمت در اتاق رفت و آن را بست سپس کنار دکتر نشست و با حالتی به ظاهر نگران دستش را روی پیشانی دکتر گذاشت .
مارال : داغه!...تب داری....
دکتر پژمان دستمارال را کنار زد و از روی مبل بلند شد سپس با بی حوصلگی گفت :
- ببینم به تو یاد ندادن اول در بزنی ، بعد وارد شی؟
مارال با حرص گفت : حالا مگه چی شده؟
دکتر پژمان شانه هایش را بالا انداخت و با ناراحتی گفت :
- چیزی نشده!!! فقط یه دیوونه رو دیدی که داره همینجوری می خنده!!!
مارال : ببینم....نکنه دوباره کابوسات شروع شده؟
دکتر پژمان دکمه های بالای لباسش را باز کرد ، تمام صورتش عرق کرده بود انگار که گرمش بود .
دکتر پژمان : الکی شایعه درست نکن....
مارال : به چی داشتی می خندیدی؟ ....برای چی می ترسی بری خونه؟!
دکتر پژمان سر جایش ایستاد و شقیقه هایش را آرام مالید ، خیلی عصبی به نظر می رسید و گویی دلش می خواست با کسی حرف بزند ، مارال این را فهمید و بلند شد تا به سمتش برود که دکتر دستش را بالا آورد و از او خواهش کرد که همانجا بایستد ، مارال با اعتراض گفت :
- چیه؟!!!....میخوام کنارت باشم....
دکتر پژمان پشت میز کارش رفت و گفت :
- من به تنهایی عادت دارم....پس بهتره بری و بذاری من یکم استراحت کنم....
مارال دست به سینه شد و گفت : قضیه درخواست مجوز چیه؟
دکتر پژمان روی صندلی خود نشست و درحالیکه سعی می کرد موضوع مجوز را انکار کند گفت :
- مجوز...؟! درباره چی حرف میزنی؟!!!
مارال نفسش را با حرص بیرون داد و گفت :
- مجوز اتاق تجزیه!
دکتر پژمان نیشخندی زد و گفت : کی گفته من دنبال مجوزم؟
مارال لبخند ملیحی زد و گفت : خانم دلفانی....اون گفت که میخوای درخواستشو بدی!
دکتر پژمان با ناراحتی گفت : هنوز که ندادم....
مارال جلو تر آمد و گفت : با نیکیتا مشکلی پیدا کردی؟!
دکتر لبخند تلخی زد و گفت : مشکل....؟ اون دیگه تحت کنترل من نیست....
مارال : یعنی چی تحت کنتل تو نیست؟! تو خودت کدهاشو نوشتی.....
دکتر با حیرت گفت : آره، من نوشتم....ولی نه همه کدها رو....
مارال با تعجب گفت : منظورت چیه؟!
دکتر پژمان دوباره به خنده افتاد ، این خنده ها مارال را عصبی می کرد.
مارال : اَه...بسه دیگه!!! اینقدر نخند...چی اینقدر خنده داره....
دکتر پژمان گویی که از چیزی ترسیده باشد یا هیجانزده باشد ، هم می خندید و هم انگار داشت آماده گریه می شد ، در همان حال گفت :
- نیکیتا....اون....اون موجود آهنی...وقتی شبا چشامو روی هم میذارم....اون میره و خودشو ارتقا میده....می فهمی...؟ می تونی درک کنی؟
مارال : کم حرفای مسخره بزن مسعود....انتظار داری اینا رو باور کنم؟ فکر کنم بخاطر بالا رفتن دمای بدنت داری هذیون میگی....
دکتر پژمان : کاش هذیون بود....کاش....کاش خواب بود!!! من خیلی از نیکیتا می ترسم....یادته...یادته تو بمن گفته بودی اون نمیخواد یه ربات باشه!!! ...حالا می فهمم که درست گفته بودی....اون چیز...اون رباتی که من ساخته بودم اینقدر باهوش نبود...ولی اون الان طوری عمل می کنه که من...
دکتر پژمان حرفش را نیمه تمام گذاشت و نفس عمیقی کشید ، مارال با حیرت گفت :
- به این خاطر میخوای تجزیه ش کنی...؟
دکتر پژمان چشمانش را بست و با ناراحتی گفت : کاش می تونستم اینکارو نکنم....
مارال : میخوای شب در کنارت باشم؟
دکتر پژمان سرش را به علامت نه تکان داد و چیزی نگفت ، مارال نگاهی به کت دکتر که روی چوب لباسی گوشه اتاق آویزان بود نگریست و گفت :
- راستش....راستش اومده بودم ببینم می تونم کمی پول ازت قرض بگیرم؟
دکتر پژمان چشمانش را باز کرد و با بی حالی گفت : توی جیب کتم یه مقدار هست...اونو بردار!
مارال لبخندی زد و گفت : ممنونم!
و به طرف چوب لباسی رفت ، دکتر پژمان احساس می کرد سرش کمی سنگین است بنابراین سرش را روی میز گذاشت و آرام نفس کشید ، مارال درحالیکه با یک چشم مراقب دکتر پژمان بود ، دستش را درون جیب های کت فرو برد تا دسته کلید او را پیدا کند ، خیلی زود توانست آن را بیابد ، در جیب راستی بود . دسته کلید را برداشت و فوری درون جیب روپوش سفید موسسه که بر تن داشت انداخت و بعد خیلی بی صدا و آرام از اتاق خارج شد....

***

تمام آن روز را دکتر در اتاقش ماند و بیرون نیامد ، سعی داشت با کار کردن روی پروژه های موسسه ، کمتر به نیکیتا فکر کند و موفق هم شد ، برای چند ساعتی آرامش داشت ولی با رسیدن به اتمام ساعت کار موسسه ، دوباره تشویش و نگرانی به سراغش آمد ، حتی به این فکر افتاد که شب را در هتل سپری کند ولی حس مسئولیت درباره چیزی که ساخته دست او بود وادارش کرد که از جای بلند شود و به قصد رفتن به خانه کت خود را برتن کند ، وقتی کتش را پوشید و چراغ اتاق را خاموش کرد ، ضربه ای به در اتاق خورد ، دکتر به ساعت مچی اش نگریست و با تعجب گفت : بفرمایید تو....
در باز شد و مارال جلو آمد ، صورتش عرق کرده و رنگ پریده بود ، دکتر با نگرانی گفت :
- حالت خوبه ؟!
مارال لبخندی تصنعی زد و گفت : آره...خوبم...داری میری؟
دکتر نیشخندی زد و گفت : البته....تو نمی خوای بری؟
مارال سرش را پایین انداخت و گفت : چرا...فقط...فقط...
دکتر جلو آمد و گفت : چی می خوای بگی؟!
مارال : بابام میخواد با تو صحبت کنه....
دکتر نفسش را با حرص بیرون داد : درباره چی...؟!
مارال قیافه مظلومی به خود گرفت و گفت : درباره ما.....کی قراره ازدواج کنیم؟این تاخیر بابام رو عصبانی میکنه!
دکتر ناگهان به هم ریخت و داد زد : عصبانی میکنه؟ به من چه ربطی داره...مارال!!! تو که می دونی من توی چه شرایطی هستم...تو که از حال و احوال من خبر داری...یکم صبر کن...بالاخره ازدواج می کنیم....
مارال دندان هایش را به هم فشرد و گفت : حالا چرا داد می زنی....؟
دکتر دستش را روی پیشانی خود گذاشت و چشمانش را بست ، آرام و عمیق نفس می کشید گویی سعی داشت به آرامش برسد ، مارال از این فرصت استفاده کرد و خیلی سریع و بی آنکه صدایی از دسته کلید در دستش در فضا منتشر بشود ، آن را درون جیب کت دکتر انداخت سپس درحالیکه کمی پریشان بود گفت :
- منو ببخش پژمان....من قصد ناراحت کردنت رو نداشتم....
دکتر پژمان پوفی کشید و چشمانش را گشود سپس با ناراحتی گفت :
- تو منو ببخش....اعصابم بهم ریخته...خودم با بابات حرف می زنم!
مارال سرش را تکان داد و بی آنکه چیز دیگری بگوید از اتاق بیرون رفت ، در راهرو دکتر رستگار و دلفانی را دید که مشغول خوش و بش بودند ، تازگی ها خانم دلفانی به سر و صورتش بیشتر می رسید و باعث شده بود جذابیتش بیشتر به چشم آید ، مارال دست راستش را از حرص مچ کرد و بدون اینکه نگاهی به آن دو بیاندازد با عجله از آنجا خارج شد ، نیم ساعت بعد ، موبایل مارال مرتب به صدا در می آمد و مارال که در تاکسی نشسته بود و در راه برگشت به خانه شان بود ، با هر زنگی که می خورد یکبار دیگر انگشتش شصتش را روی دکمه بیزی می فشرد تا صدای رستگار نشنود ولی وقتی از تاکسی پیاده شد و موبایل برای بار هفتم به صدا درآمد بی آنکه تماس را رد کند به آن جواب داد، قدمهایش را آهسته کرد و نگاهش به در خانه شان بود که در انتهای کوچه باریک خودنمایی می کرد .
مارال : چیه..؟!
دکتر رستگار : چه عجب...تو جواب دادی!
مارال : چکار داری ؟!
دکتر رستگار : قهر کردی؟
مارال : واسه چی باید قهر کنم...؟
دکتر رستگار : برو دختر خوب...من که می دونم داشتی از حسادت منفجر میشدی...
مارال : به کی حسودی کردم ؟!
دکتر رستگار : به....به هر زنی که دور و بر من باشه!
مارال : مگه تو کی هستی؟!
دکتر رستگار : من؟..من کسی هستم که تو خیلی دوسش داری....
مارال : نه....
دکتر رستگار : نه...؟! یعنی منو دوس نداری؟
مارال : تو بی وفایی....
دکتر رستگار : کی بی وفا نیست؟!
مارال : من هر کاری که گفتی کردم ولی دیگه بخاطر تو هیچ کاری نمی کنم....
دکتر رستگار : فکر کنم امروز خیلی خسته شدی....ببینم از روی کلید ها ساختی؟
مارال : نه....
دکتر رستگار : نه...؟!!! دیوونه شدی؟ پس امروز چه غلطی می کردی؟
مارال : با من درست صحبت کن..باشه؟
دکتر رستگار : نکنه جدی جدی عاشق اون پژمان شدی؟!
مارال : نمی دونم....
دکتر رستگار : تو برام کلید ها رو بیار...اونوقت هر کاری خواستی انجام بده!
مارال : من از روی کلیدها ساختم....
دکتر رستگار : چی؟!!! پس دروغ گفتی که نساختی؟
مارال : آره....
دکتر رستگار : چرا؟!!
مارال : به تلافی دروغ هایی که هر روز بهم میگی....
دکتر رستگار با صدای بلند خندید، مارال به مقابل در خانه شان رسیده بود ، چشمانش را بست و بی آنکه بخواهد اعصابش را برای این خنده های مرض گونه ، خرد کند موبایلش را خاموش کرد سپس با اندوهی که در صورتش نقش بسته بود ، وارد خانه شد....
***
دکتر پژمان وارد ساختمان شد و به آهستگی از پله ها بالا رفت ،وقتی به مقابل واحد خودش رسید ، برای مدتی به حفاظ آهنی نگریست ، با بی حوصلگی دستش را درون جیب کت فرو برد و دسته کلیدش را بیرون آورد ، داشت قفل حفاظ را باز می کرد که خانم زارعی بیرون آمد و گفت :
- اومدی؟!
دکتر پژمان به پشت سرش نگریست ، خانم زارعی با شماتت نگاهش می کرد ، دکتر پژمان سلام داد و گفت :
- کارم داشتید؟
خانم زارعی با گلایه گفت :
- آخه این چه رفتاریه که تو داری...هان؟ مرد باید در خونه رو روی زنش قفل کنه؟...این انصافه؟ حتی پرنده توی قفس هم دلش میگیره...چه برسه به این طفلکی ...
دکتر پژمان با تعجب گفت : طفلکی؟!
خانم زارعی اخم کرد و گفت : دیگه نبینم درو به روی زنت قفل کنی....!
دکتر پژمان با گنگی گفت : زنم...؟!
خانم زارعی چشم غره ای برایش رفت و با عصبانیت داخل خانه اش شد و در را محکم بست. دکتر پژمان از صدای بلند برخورد در ، کمی تکان خورد ، سپس برگشت و مشغول به باز کردن حفاظ شد ، وقتی وارد خانه شد ، چشمانش به دنبال نیکیتا می گشت ولی هر چقدر جلو می رفت و سرش را به اطراف می چرخاند نیکیتا را نمی دید ، تا اینکه آغوش سرد کسی از پشت احاطه اش کرد ، دکتر با ترس برگشت و نیکیتا را دید ، لبخند می زد و او را در آغوش کشیده بود ، مانند یک زن طبیعی....با همان انعطاف و نرمی...با نگاهی خیره که گویی دیگر شیشه ای و بی احساس نبود....یا شاید دکتر اینطور به نظرش می آمد....
نیکیتا گفت : من دوستت دارم!
دکتر پژمان از آغوش او فرار کرد ، کیفش را روی یکی از کاناپه ها پرت کرد و گفت :
- مگه بهت نگفتم تو نباید منو دوست داشته باشی؟
نیکیتا جلو آمد و گفت : می خوای برات برقصم؟
و بی آنکه منتظر جواب دکتر بماند ، شروع به رقص و اینور و آنور شدن کرد ، دکتر با خستگی روی کاناپه نشست و نگاهش را به نیکیتا دوخت ، به این فکر کرد که چطور یک ربات می تواند برای جلب توجه کردن آنطور تلاش کند....و چطور می تواند به این سادگی او را جادو کند...
دکتر آهی کشید و گفت : من اون نیکیتای فرمان بردار رو دوست داشتم نه این زن خود سر رو....
با این حرف ، نیکیتا ایستاد و دیگر نرقصید ، چشمان نیکیتا حالا برق می زد ، دکتر پژمان نیشخندی زد و گفت :
- خانم زارعی به من گفت در رو روی زنم قفل نکنم...اون فکر میکنه تو زن منی!....نیکیتا ، تو چه جوری اونو گول زدی؟
نیکیتا جلو آمد و گفت : همانطور که تو رو گول زدم پدر!
دکتر پژمان اشاره کرد که متوجه نشده است ، نیکیتا گفت :
- تو داری عاشق من میشی....مگه نه پدر؟
دکتر پژمان دستش را روی قلبش گذاشت و گفت : برای عاشق شدن... خیلی دیره....
نیکیتا گفت : چرا عاشق من نمیشی؟
دکتر پژمان بلند شد و خیلی صریح گفت : شاید تا هفته دیگه....تو رو...تجزیه کردم....
نیکیتا لحظه ای ساکت شد ولی بعد گفت :
- شایدم اینطور نشد!
دکتر پژمان گفت : شاید!
سپس بی آنکه سراغ یخچال برود و چیزی بخورد به اتاق کار رفت و در آنجا را از پشت قفل کرد.