نیکیتا کمی با تاخیر اعلام شروع به وضعیت کاری کرد و این باعث تعجب دکتر شد ولی آن را به حساب اختلال لحظه ای پاک شدن بعضی از اطلاعات گذاشت .
برای اینکه وضعیت سیستم اطلاعاتی و یادگیری نیکیتا را بررسی کند مشغول به گفتن چند کلمه که روز قبل در حافظه اش ثبت شده بود ، کرد ولی برخلاف انتظارش نیکیتا هیچ کدام از آن کلمه ها را در سیستم ثبت نکرد و اعلام موجود بودن در بانک اطلاعاتی کرد .
دکتر پژمان درحالیکه هنوز متحیر بود ، نیکیتا را از کار انداخت و حافظه ی آن را دوباره بیرون کشید تا در کامپیوتر مورد بررسی قرار دهد و با کمال تعجب دید که تمام رکورد هایی که پاک کرده است هنوز در حافظه موجود است ، پس سیستم امنیتی نیکیتا یک پشتیبان از تمام اطلاعات ذخیره شده تهیه کرده بود تا در صورت فقدان آنها بازیابی بشوند .
دکتر پژمان یادش نمی آمد قابلیت پشتیبان گیری از اطلاعات را بصورت خودکار راه اندازی کرده باشد و برایش عجیب بود که چطور سیستم پشتیبان گیری خودکار عمل کرده است....
این موضوع تا صبح فکرش را درگیر کرد .
***
کسانی که در موسسه رباتیک استخدام شده بودند همیشه بر این نظر بودند که دیوارهای آنجا گوش و چشم دارد و همیشه هستند کسانی که با وجود داشتن علم رباتیک در سطح عالی باز هم چشمشان به دنبال ساخته های دیگران است ، به تعبیر دیگر ، کسانی بودند که پروژه ها را می دزدیدند .
سال پیش بود که یکی از پژوهشگران از یک مستخدم شکایت کرد ؛ موضوع ازاین قرار بود که این مستخدم لیسانسه با هدف شنود و انتقال اطلاعات محرمانه موسسه به بیرون ، در اتاق های پژوهشگران رفت و آمد می کرد و از طرح های آنها کپی می گرفت .
وقتی هنگام یکی از همین کپی کردن ها ، دستش روی شد هرگز علت این کار زشت خود را به زبان نیاورد و حتی نگفت که چه کسی از او خواسته این طرح ها را بدزدد ؛ عاقبت هم ساعتی بعد از دستگیری به طرز مشکوکی بر اثر گازگرفتگی در یک اتاق در بسته ، فوت کرد .
امروز هم ساعت هشت صبح در موسسه هوش برتر ، دو گوش می شنیدند و دو چشم مراقب بودند....
دکتر مارال عظیمی ، در اتاق بایگانی مشغول صحبت با خانم دلفانی بود .
او از خانم دلفانی خواسته بود یک لیست از موجودی قطعاتی که در انبار موسسه وجود دارد را برایش پرینت بگیرد و در جواب این پرسش خانم دلفانی که ((پس آقای دکتر داره پروژه جدیدی رو شروع می کنه؟ )) تنها به یک لبخند مرموز اکتفا کرده و پس از تحویل گرفتن پرینت به سمت انبار رفته بود .
دقایقی بعد از رفتن مارال ، آن فرد که پشت دیوارهای نه چندان ضخیم اتاق بایگانی ، ایستاده بود وارد اتاق شد .
او کسی جز دکتر رامین رستگار نبود .
خانم دلفانی با دیدن دکتر رستگار در اتاق تنها به سلامی قناعت کرد و مشغول کارهای تایپ شد .
آخرین دیدار بین آنها به بحث و دعوا گذشته بود و دکتر رستگار که بسیار کنجکاو شده بود مارال برای چه قطعات جدید و نایاب را می خواهد سعی کرد با معذرت خواهی ، ناراحتی را از دل خانم دلفانی بیرون آورد و سعی کند از او اطلاعات بگیرد .
دکتر رستگار جلو رفت و روی صندلی که گوشه اتاق رو به روی میز خانم دلفانی بود نشست سپس گفت :
- سلام.....چطورید خانم؟
خانم دلفانی لبخند خشکی تحویل او داد و گفت :
- ممنون....می گذرونیم.
دکتر رستگار : باید از شما معذرت بخوام!
خانم دلفانی : در چه مورد ؟!
دکتر رستگار لبخند کمرنگی زد ، می دانست که او خیلی خوب می داند در چه مورد.
دکتر رستگار : بخاطر اون سریال هایی که توی دیتابیس وارد نشده بود....
خانم دلفانی سرش را پایین انداخت و با متانت گفت:
- خواهش می کنم...کسی که باید معذرت بخواد من هستم....حالا آیا اشتباه دیگه ای مرتکب شدم؟!
دکتر رستگار خندید .
دکتر رستگار : مگه حتما باید اشتباهی انجام داده باشید که من بیام اینجا؟!!!
خانم دلفانی با زیرکی گفت :
- پس توی ساعت کاری حضور شما اینجا چه دلیلی می تونه داشته باشه؟
دکتر رستگار آهی کشید و گفت :
- خب...من....چطور بگم....من میخواستم شما رو برای شام دعوت کنم.
خانم دلفانی : به چه مناسبت ؟!
دکتر رستگار : شما فکر کنید آشتی کنون!
خانم دلفانی : ما که قهر نبودیم....
دکتر رستگار : بله....بله....قهر کردن کار بچه هاست....شما که دیگه بزرگ شدی خانم...مگه نه؟
خانم دلفانی یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت :
- معلومه که بزرگ شدم....
دکتر رستگار بلند شد و به سمت میز او آمد ، دستانش را باز کرد و روی میز گذاشت ، سپس به سمت او خم شد و گفت :
- فکر کنید دعوت شدید به یک شام رمانتیک و عاشقانه!
خانم دلفانی بی آنکه چیزی بگوید از خجالت سرش را پایین انداخت ، در تمام مدتی که در موسسه مشغول به کار شده بود از دکتر رستگار خوشش می آمد ولی داشتن یک رابطه عاشقانه با او را محال می دانست و اینک که بعد از آن بحث آخر ، دکتر برای این رابطه پیش قدم شده بود او را به وجد آورده بود.
دکتر با دانستن اینکه افسار او را در دست گرفته است ، لبخند پیروزمندانه ای زد سپس خودکار و کاغذی برداشت و محل قرارشان را همراه باساعت آن یادداشت کرد و روی میز گذاشت .
خانم دلفانی با کنجکاوی کاغذ را برداشت و روی آن را خواند ، آدرس یک رستوران مشهور بود .
دکتر رستگار تظاهر کرد که دارد از اتاق بیرون می رود ، خانم دلفانی با هیجان گفت :
- پس امشب میبینمتون؟!
دکتر ایستاد و روی برگرداند .
دکتر رستگار : بله....مطمئنا.
خانم دلفانی : خدانگهدار....موفق باشید
دکتر رستگار : اوم.....خانم دلفانی؟
خانم دلفانی : بله؟
دکتر رستگار : اتفاقی متوجه شدم که دکتر عظیمی دنبال چند تا قطعه می گشت.
خانم دلفانی : بله....اتفاقا قطعات نایابی هم بودن.
دکتر رستگار : می دونید که برای چی این قطعه ها رو می خواست؟!
خانم دلفانی : فکر می کنم برای دکتر پژمان می خواست...
دکتر رستگار : مگه دکتر پژمان دوباره به موسسه برگشته؟!
خانم دلفانی : نه....ولی احتمالا دارن روی یک ربات جدید کار می کنن.
دکتر رستگار : که اینطور....ممنون....آهان راستی....شب می بینمتون!
خانم دلفانی : همچنین .
چهره دکتر رستگار وقتی از اتاق بایگانی بیرون آمد ، دیدنی بود ، عصبانی به نظر می رسید و در آتش حسادت می سوخت به این فکر می کرد که چرا در این مدت که دکتر پژمان در موسسه نبوده ، به فکر مطرح کردن خود نیفتاده است....
حالا می دانست که دکتر پژمان در این مدت بیکار نبوده است و مشغول ساخت رباتی جدید بوده.
باید هر طور که می شد از پروژه جدید او سر در می آورد و به نظرش کار چندان دشواری نبود که بتواند از راز دکتر با خبر شود ، می توانست از یک ربات پرنده برای جاسوسی کمک بگیرد .
***
تقریبا دوساعت پس از پایان ساعت کاری ، دکتر رستگار در راه پله ساختمان دکتر پژمان بود و سعی می کرد نانو هامین بردی (یک نوع ربات پرنده ) که در دست داشت را از پنجره راهرو به سمت پنجره باز خانه دکتر پژمان ، که مشرف هم بودند هدایت کند .
این ربات پرنده قادر بود با تغییر زاویه و شکل بال های نازکش در مسیر های مختلف قرار گیرد و بخاطر اندازه ریزی که داشت از فضاهای محدود به راحتی عبور می کرد .
دکتر رستگار روی قسمت جلوی این پرنده یک دوربین کوچک نصب کرده بود که مجهز به میکروفون هم بود .
با دقت تمام ربات را به سمت پنجره باز مورد نظر ، هدایت کرد وقتی اینکار تمام شد پایین رفت و در قسمت خالی و تاریک زیر راه پله نشست ، از کیف همراهش ، لب تابی بیرون آورد و مشغول بررسی فیلم و صدایی که از پرنده جاسوس دریافت می کرد شد .
خانه به نظر خالی می آمد ولی لحظه ای گویی کسی را دید که از کنار دوربین گذشت ، شبیه دکتر پژمان نبود ، ربات را به سمت سوژه هدایت کرد و چشمانش از تعجب گرد شد.
یک زن؟
یک زن در خانه دکتر پژمان چکار می کرد ؟!
به نظرش این موضوع طبیعی نبود برای همین دچار شک شد و سیستم شناسایی ضربان قلب را به کار انداخت ، حیرت انگیز بود....
بار دیگر به آن زن که درون قاب دوربین شکار شده بود ، نگریست.....
چطور می توانست ضربان قلب نداشته باشد؟
با خود فکر کرد که چگونه دکتر پژمان یک انسان نما ساخته ؟
سپس زیر لب با حرص گفت :
- این یک طرح فوق العاده ست....و باید مال من بشه!!!!!

فصل پنجم:

گاهی باید اتفاق هایی بیفتد که انسانها باور کنند هر چیز غیر ممکنی می تواند ممکن شود ، یکی از از غیر ممکن ها ، برتر شدن ربات هاست و این در حال ممکن شدن بود....
دکتر پژمان در اتاق کارش مشغول کدنویسی بود که صدایی عجیب مانند مچاله شدن یک جسم فولادی به گوشش رسید ، تعجب کرده بود که این صدا آنقدر نزدیک گوشش بوده است ، مطمئن بود صدا از سالن خانه آمده بود بنابراین تعلل را جایز ندانست ، عینکش را از چشم برداشت و روی میز انداخت سپس به سرعت از اتاق بیرون آمد ، چیزی که می دید را نمی توانست باور کند....
اما بیرون از خانه ، زیر راه پله سرد و نمور ، دکتر رستگار چیزی را که نمی دید می توانست باور کند...
یک اتفاقی افتاده بود.....
اتفاقی که هر دو تن را متعجب ساخته بود !
دکتر پژمان با دهانی باز از تعجب جلو آمد ، نیکیتا مشتش را بالا گرفته بود و قطعه ای که در دستش بود را می فشرد ، صدای خرق خرق فولاد به گوش می رسید ، دکتر آب دهانش را به زحمت فرو داد ، نیکیتا متوجه حضور دکتر شد ، درحالیکه دستش ثابت مانده بود به دکتر نگاه کرد....
خط اخمی روی پیشانی دکتر رستگار پدید آمد ، نمایشگر دیگر چیزی نشان نمی داد ، دکتر با حرص مشغول بررسی اتصالات شد ، همه چیز به ظاهر درست بود ، دریافت که مشکلی برای فرستنده پیش آمده است...
و فرستنده....ربات پرنده!
حالا این هامین برد بخت برگشته به خمیری از خرده های فولاد در دست نیکیتا تبدیل شده بود....
دکتر پژمان ، مچ نیکیتا را باز کرد و ربات خرد شده را در دست گرفت و با دقت به آن نگریست .
یک نوع دوربین سیار با برد متوسط روی آن نصب شده بود ،مطمئن بود که کسی قصد جاسوسی داشته است و این ربات پرنده توسط یک فرد خارجی هدایت می شده است ، با این تصور به سمت پنجره ها رفت و با دقت بیرون را نگریست ، هیچ مورد مشکوکی در آن اطراف نبود ، دوباره به سمت نیکیتا برگشت .
نیکیتا چشمانش را بسته و باز کرد سپس گفت :
- جاسوس در حال مخابره اطلاعات است!
دکتر پژمان با حیرت به ربات نابود شده ای نگریست که در کف دستش بود ، چراغ های اطلاعاتی اش روشن و خاموش می شد .
نیکیتا جلو آمد و سوزن تعبیه شده در زیر انگشت اشاره اش را بیرون آورد و مشغول بازیابی اطلاعات ربات پرنده شد ، دکتر نمی دانست نیکیتا چطور طرز استفاده از سوزن اطلاعاتی را یاد گرفته است ، چطور بی آنکه او بهش دستور دهد موفق به منهدم کردن ربات جاسوس شده بود و چطور قابلیت خودمختاری در این حد را داشت؟
آیا نیکیتا در حال تکمیل و ارتقای سیستم خود بود؟
آیا توان ارتباط با شبکه اینترنت که در سیستم جستجو گر او گنجانده شده بود ، باعث هوشمندی او شده بود؟
با این اوصاف پس دیگر چیزی نبود که نیکیتا نیاز به یادگیری آن داشته باشد چرا که هر وقت اراده می کرد قادر بود در یک لحظه تمام اطلاعات ذخیره شده در اینترنت را ببلعد.
دکتر هنوز در بهت بود که نیکیتا گفت :
- فاصله حدود چهار متر تخمین زده شده است....ربات از طرف یک نوع پیشرفته از اپراتور کامپیوتری هدایت می شود...
دکتر با شنیدن این اطلاعات ،مطمئن شد که کسی در این اطراف بوده که ربات جاسوس را هدایت می کرده است و با صدای بلند بسته شدن در ورودی آپارتمان مطمئن شد که او در حال فرار است ، به سرعت به سمت پنجره رفت تا بتواند چهره مردی که در حال دویدن بود را شناسایی کند ولی چهره او در زیر کلاه لبه داری که سرش بود مخفی شده بود...
حالا دکتر پژمان نگران بود ، هم از هوش عجیب نیکیتا....هم از جاسوسی که به راز او پی برده بود....

***

آن روز نگران کننده هم آخر به پایان رسید و جای خود را به شب داد ، شبی که خانم دلفانی از صبح آن به قرارش با دکتر رستگار فکر می کرد .
دکتر رستگار در حال نقش بازی کردن برای خانم دلفانی ساده و زودباور بود و خانم دلفانی در طول قرار آن شب ، تصور قرار های بعدی خود با مرد متشخص و خوش چهره ای چون دکتر رستگار را در ذهن می پروراند .
دکتر رستگار یکسری چرت و پرت های عاشقانه که از کتابی خوانده بود تحویل خانم دلفانی داد ، ولی تمام مدت فکرش به چیزی بود که باعث از کار افتادن ربات پرنده اش شده بود ، باید از راز آن زن مرموز که بدون نیاز به قلبی برای تپیدن ، در خانه دکتر پژمان رفت و آمد می کرد با خبر می شد .
ذهنش آنقدر درگیر بود که وقتی خانم دلفانی شروع به حرف زدن درباره علایق خود کرد ، دلش می خواست بلند شود و برود چون به نظرش او به طرز شدیدی حوصله سر بر بود ؛ آخر سر هم موفق شد به بهانه شستن دستهایش چند دقیقه ای از آن صدای ریز و کشیده که به شدت روی مخش بود نجات پیدا کند .
با تمام فریبکاری دکتر رستگار و فریب خوردگی خانم دلفانی....آن ، تنها قرار آن شب نبود که جریان داشت ، در آن شهر بزرگ و تو در تو ، قرار های دیگری هم شکل گرفته بود....
قرار عاشقانه ، قرار کاری ، قرار ملاقات....
بله ، یک قرار ملاقات خاص هم جریان داشت و دکتر پژمان هم آنشب در منزلش با مارال قرار داشت .
مارال چند قطعه نایاب را برای دکتر آورده بود و عجله داشت که برود و دکتر هم دلش می خواست از مارال بپرسد که چرا افشای راز کرده است؟
کمی برایش سخت بود که بپرسد ولی عاقبت این سوال از دهانش خاج شد .
مارال اخم نکرد ، به ظاهر ناراحت هم نشد ، حتی صدایش هم نلرزید فقط یک کلمه گفت :
- چطور؟!
دکتر پژمان : امروز یه ربات پرنده توی خونه پیدا کردم.....
مارال : یه جاسوس؟!
دکتر پژمان : دلم میخواد بدونم چرا توی خونه من بود؟
مارال : من راز تو رو به هیچکس نگفتم مسعود....مطمئن باش.
دکتر پژمان : پس...چرا باید یه نفر درباره زندگی خصوصی من کنجکاو بشه؟!
مارال : شاید یکی رفت و آمدهاتو زیر نظر گرفته....
دکتر پژمان : یعنی کی؟
مارال : عنکبوت های موسسه؟
دکتر پژمان : چرا به فکر خودم نرسیده بود....
مارال : به هر حال موسسه مراقب پژوهشگرهاش هست....کمی محتاط باش!
دکتر پژمان سری تکان داد و مارال را تا نشستن او در ماشین آژانس همراهی کرد .
وقتی به خانه برگشت ، روی کاناپه لم داد و به فکر فرو رفت ، نیکیتا در آشپزخانه مشغول جابه جایی ظرف ها بود ، صدای برخورد ظرف ها به هم نمی گذاشت فکر پیوسته ای داشته باشد ، چندبار خواست سیستم نیکیتا را خاموش کند ولی وقتی می دید که او با چه دقتی مشغول به کار خانه است دلش نمی آمد ، چیزی که فکر دکتر را به خود مشغول کرده بود این بود که آیا مردی که از پشت سر دیده بود یکی از عنکبوتان موسسه بوده است؟
عنکبوتان موسسه حکم یک بازرس ویژه را داشتند که مراقب رفتار و اعمال کارکنان بودند ، گاهی وقتی موسسه به رفتار یک پژوهشگر مشکوک می شد از یک عنکبوت درخواست می کرد که بیست و چهار ساعته مراقب فرد مورد نظر باشد ، از ویژگی های یک عنکبوت این بود که باید سریع ، باهوش و فریبکار می بود.
یکی از علل نامگذاری این افراد به عنکبوت هم همین بود، آنها می بایست مانند عنکبوت خود را مخفی می کردند و برای طعمه دام می گذاشتند ، عنکبوت ، تاري مي تند که به طور واضح و مشخص ديده نمي شود و قربانيان ، به علت عدم مشاهده تارها ، به دام او مي افتند و دکتر پژمان نمی خواست در یکی از این تارها بیفتد و تمام زحماتی که برای ساخت نیکیتا کشیده بود به راحتی در اختیار موسسه قرار گیرد ....
تمام هفته را به شدت مراقب اطراف خود بود ، پرده های توری را عوض کرد و بجای آنها پرده های ضخیم آویزان کرد ، هر کجا که می رفت بادقت به چهره رهگذران می نگریست ، هر فرد مشکوکی را که می دید سعی می کرد از او فاصله داشته باشد ، در خانه با تلفن زیاد صحبت نمی کرد ، خط موبایلش را عوض کرده بود و چشمی روی در را برداشته بود تا کسی بوسیله دوربین برعکس کننده چشمی در به جاسوسی و مشاهده اوضاع درون خانه نپردازد .
زمانی که این ترس وسواس گونه در او کمرنگ تر شد ، مقارن با تماس آقای ناهیدی و اعلام موافقت او در مورد به پایان رسیدن دوره بیماری بود .
به مطب رفت و برگه گواهی سلامتش را از دست روانپزشک خود گرفت ، خوشحال بود که دوباره می تواند به موسسه برگردد.
فردای آن روز دوباره به موسسه برگشت ، وسایل شخصی اش را از نگهبان پس گرفت و پنج انگشتش را روی صفحه شناسایی سکوی احراز هویت گذاشت و بار دیگر آن صدای لطیف اپراتور را شنید :
- روز بخیر دکتر مسعود پژمان......به موسسه هوش برتر خوش آمدید.
سرش را با غرور بالا گرفت و سینه ستبر کرد ، درحالیکه برگه گواهی اش را در دست گرفته بود به سمت اتاق رئیس قدم گذاشت ، آقای رحیمی با خواندن یادداشت روانپزشک او ، مهر تایید به برگه زد و به نشانه همکاری مجدد با دکتر پژمان دست داد .
دکتر پژمان روپوش سفیدی به تن کرد و کارت شناسایی اش را بر گردن آویخت ، قبل از اینکه به اتاق خودش برود تصمیم گرفت سری به دکتر رستگار بزند ، بدون اینکه در بزند وارد شد .
دکتر رستگار که روی تعمیر یک هامین برد کار می کرد با دیدن دکتر پژمان آن وقت روز در اتاقش ، دستپاچه شد ، دکتر پژمان جلو آمد و سلام کرد ، دکتر رستگار جواب سلام او را داد و سعی کرد روی میزش را خلوت کند .
دکتر پژمان با حرص گفت :
- می بینی....؟ من دوباره به موسسه برگشتم....
دکتر رستگار سرفه کوتاهی کرد و گفت : آره....دارم می بینم....به موسسه خوش اومدی!
سپس هامین برد متلاشی شده ای که روی میز بود را درون کشوی باز میز انداخت .
دکتر پژمان روی صندلی مقابل او نشست و گفت :
- چرا خواستی منو از موسسه اخراج کنند؟من نمی فهمم....اینقدر وجودم برات آزاردهنده بود؟!
دکتر رستگار نیشخندی زد و گفت :
- چی داری میگی مسعود؟!!!....حالت خوبه؟
دکتر پژمان : هیچوقت اینقدر خوب نبودم....رامین ، تو تاحالا بهترین دوست من بودی....ولی دیگه ...دیگه تو رو دوست خودم حساب نمی کنم!!!
دکتر رستگار : تو دیوونه شدی....دچار سوءتفاهم نسبت بمن شدی....من فقط خواستم قوانین موسسه رعایت بشه!
دکتر پژمان : که اینطور....
دکتر رستگار : بله....پس چی فکر کردی؟! فکر کردی واسم راحت بود که برم و بگم تو بیماری روحی داری؟
دکتر پژمان به کشوی باز میز اشاره کرد و گفت :
- به هامین برد ها علاقه مند شدی!....قبلا طرفشون نمی رفتی....
صورت دکتر رستگار کمی تغییر رنگ داد ، با لرزش محسوسی که در صدایش بود گفت :
-اوه....اینا رو میگی؟....به نظرم ربات های جالبین....
دکتر پژمان خیلی جدی گفت :
- جاسوس های خوبین.....
دکتر رستگار : چی؟!
دکتر پژمان : دیروز یکی از اینا توی آپارتمانم پیدا کردم....
دکتر رستگار : واقعا؟!.....آخه واسه چی یکی باید جاسوی تو رو بکنه!
دکتر پژمان : به زودی می فهمم....
دکتر پژمان از جایش بلند شد و آهی کشید سپس گفت :
- دارم روی مشخصات اپراتورش کار می کنم.....اونو دیدم که از آپارتمانم بیرون اومد.... یه کلاه لبه دار سرش بود!
دکتر پژمان خواست از اتاق بیرون برود که نگاهش به کلاه لبه داری که در چوب لباسی کنار در قرار داشت ، افتاد ، برگشت و نگاه غضبناکی به دکتر رستگار انداخت.
دکتر پژمان : و چقدر اون کلاه شبیه این کلاه تو بود!!!
دکتر رستگار از پشت میز بیرون آمد و گفت :
- منظورت چیه؟!
دکتر پژمان خنده تلخی کرد و گفت :
- منظورم؟....منظوری نداشتم.....خواستم بگم شباهت زیادی با این داشت....همین.
دکتر رستگار دندان هایش را با حرص بهم فشرد ، دکتر پژمان که از اتاق بیرون رفت ، دکتر رستگار به سمت چوب لباسی رفت و کلاه را برداشت ، پنجره اتاقش را باز کرد و کلاهش را به بیرون پرت کرد.

***

دکتر پژمان تصمیم گرفته بود حالا که دوباره به موسسه برگشته است ، اجازه ندهد فرد دیگری جایگاه او را تصاحب کند ، به این خاطر سخت تر از قبل روی پروژه هایش کار می کرد . روزهای اول خیلی سخت بود که به نگاه همکاران عادت کند ولی پس از گذشت یک هفته ، همه چیز دوباره برایش عادی شد ، نگاه ها هم تغییر کرد ، گویی همه قضیه اخراج او از موسسه را فراموش کرده بودند ، دکتر پژمان با نظم و دقت زیاد ، روی پروژه ها کار می کرد ، روحیه کار گروهی که در او وجود داشت باعث شده بود ، حسادت ها ازبین برود و تعاون و دوستی جای آن را بگیرد، دکتر از هر لحاظ ، اوقات خوبی را پشت سر می گذاشت و احساس می کرد دیگر وقتش است که زندگی مشترکش را با مارال شروع کند . همه این اتفاقات باعث شده بود که بیشتر وقتش را بیرون از خانه بگذراند و از نظارت بر روی رفتار روزانه نیکیتا غافل بماند...
نیکیتا ، تغییر کرده بود ، بی آنکه دکتر متوجه آن شود.
تغییراتش آنچنان نامحسوس بود که در ظاهر نمی شد به آن پی برد ، تمام اتفاقات در بطن او افتاده بود....
سیستم کنترلی او ،هماهنگ تر از قبل کار می کرد...حرکات بدن و کشش و قوس عضلات در نیکیتا دیگر گسسته و با مکث اجرا نمی شد بلکه او منعطف تر از همیشه عمل می کرد....حتی لبخند های مصنوعی و ترسناکش هم دیگر به صورت قبل نبود....
نیکیتا راه می رفت ....می نشست....نگاه می کرد....حرف می زد....ادای نفس کشیدن را در می آورد....ادای خوابیدن را در می آورد....ادای غذا خوردن را در می آورد....بی آنکه واقعا نفس بکشد ، بی آنکه بخوابد ، بی آنکه چیزی بخورد.....
طوریکه هر کس که هویت او را نمی دانست به سختی می توانست باور کند که او یک ربات است .
نیکیتا آنچنان ماهرانه از یک انسان تقلید می نمود که گاهی خود دکتر هم به هویت واقعی چیزی که ساخته بود ، شک می کرد ، یکی از زمان هایی که نیکیتا باعث تعجب دکتر شد ، شبی بود که دکتر ، مارال را برای شام به خانه دعوت کرده بود .
در ابتدای شب ، همه چیز عادی می نمود ، مارال سر ساعت آمد ، دکتر به استقبالش رفت و با هم کمی چای نوشیدند ، نیکیتا مانند یک ربات فرمان پذیر مشغول پذیرایی بود و سعی می کرد با حرکات موزونی که انجام می داد مارال را بخنداند و سرگرم کند .
دکتر هم در آشپزخانه مشغول درست کردن استیک بود و صدای خنده های مارال را از پذیرایی می شنید ولی همه چیز از وقتی شروع شد که دکتر با یک لیوان شربت از آشپزخانه به پذیرایی آمد و آن را به دست مارال داد .
دکتر پژمان : بیا ....شربت پرتقال رو بخور تا من سالاد درست کنم و میز شام آماده بشه!!!
مارال سری تکان داد و لیوان شربت را از او گرفت ، نیکیتا هنوز در حال چرخیدن و ادا در آوردن بود ، مارال جرعه ای شربت نوشید و گفت :
- چرا نیکیتا؟!
دکتر پژمان : چی؟!
مارال : میگم چرا اسمشو گذاشتی نیکیتا؟!!
دکتر پژمان : همینطوری....البته اسم واقعیش این نیست!!!
مارال : مگه چند تا اسم داره؟!
دکتر پژمان : اسم واقعیش ربات 1074 هست!
مارال : نخندی ها....ولی چرا 1074؟
دکتر پژمان : خب....بهتره که ندونی!!!
مارال : من خیلی کنجکاو شدم....
دکتر پژمان : کنجکاوی زیاد خوب نیست....
دکتر با لحن گرفته و ناراحتی این را گفت و نگاهش را به نیکیتا انداخت سپس خندید و گفت :
- نگاه کن....داره می رقصه مارال!!!
مارال با حرص به نیکیتا که لبخند شیرینی زده بود و به این سمت و آن سمت می رفت نگریست .
مارال : خیلی دوستش داری؟
دکتر پژمان : کی....کی رو؟
مارال : یه دقیقه بمن نگاه کن....!!!! پژمان....
دکتر پزمان : نگاه کن...می بینی....این حرکتو تازه یاد گرفته....وقتی داشت رقص اسپانیولی می دید!
مارال : آخه یه مشت آهن قراضه چی داره که تو ماتت برده؟!!!
مارال تقریبا فریاد زد ، طوریکه نیکیتا هم با شنیدن صدای او گوشه ای ایستاد و دیگر حرکتی نکرد، دکتر پژمان با ناراحتی در چشمان مارال خیره شد....

مارال با حسادت آشکاری به نیکیتا نگریست و گفت :
- اصلا واسه چی اینو ساختی؟؟؟؟ واسه اینکه برات قر بده و عشوه و ناز بیاد؟! پژمان....من نامزد تو هستم ....ما قرار خیلی زود عروسی کنیم......فکر نمیکنی اینا وظیفه منه؟!
دکتر پژمان که می دانست مارال دوباره حساس شده است گفت :
- ولی عزیزم...به قول خودت این یه آهن قراضه ست!!!
نیکیتا وارد بحث آنها شد و مانند یک انسان به دفاع از خود پرداخت .
نیکیتا : من آهن قراضه نیستم....من نیکیتا هستم !
مارال دندان هایش را با حرص بهم فشرد، دکتر پژمان نیشخندی زد و چیزی نگفت .
مارال : چرا می خندی؟
دکتر پژمان : خب...آخه ببین چه بامزه میگه من نیکیتام....ببین چی ساختم!
مارال : باید فراموشش کنی پژمان!!!!!
دکتر پژمان : مارال بچه شدی؟
مارال : این رباتی که تو ساختی روز به روز داره پررو تر میشه!
دکتر پژمان : پررو؟!...مارال خودت میگی اون یه رباته!
مارال : وای....! پس چطور می تونه حرص منو در بیاره!
دکتر پژمان : اون دوست داشتنیه مارال....مشکل اینه که تو اونو به چشم یک انسان می بینی....می دونی که اون انسان نیست!
مارال : حق با توهه...من زیادی حساس شدم!
نیکیتا : من یک انسان هستم.....!
دکتر پژمان و مارال هر دو با تعجب به نیکیتا نگریستند ، نیکیتا حالتی عصبانی به چهره اش داد و گفت :
- من آهن نیستم....من انسان هستم....مثل شما هستم....
مارال خواست دوباره شروع کند که دکتر پژمان با اشاره از او خواست ساکت بماند ، دکتر از جایش بلند شد و به سمت نیکیتا رفت ، نیکیتا خندید و دستش را بسوی دکتر دراز کرد ، دکتر پژمان با بی توجهی به این حرکت او گفت :
- نیکیتا.....ربات 1074...باید بدونی تو انسان نیستی.....تو از جنس آهن و فولادی....شاید دچار اختلال وضعیت شدی....بهتره متوجه باشی که چی هستی....!
نیکیتا دستانش را جمع کرد و با تاکید بیشتر گفت :
- من انسان هستم....!!!
دکتر پژمان نیشخندی زد و گفت :
- ببینم....اگه انسان هستی پس چرا غذا نمی خوری؟ چرا چیزی نمی نوشی؟ چرا من می تونم با زدن یک دکمه تو را از کار بندازم.....؟؟نیکیتا....تو یک ربات هستی و من پدر تو هستم....تو هیچوقت مثل یک انسان واقعی نمیشی...تو بوسیله یک منبع تغذیه که شارژ میشه ، قادر به حرکتی.....بدن اون منبع تو هیچی نیستی عزیزم....! نیکیتای عزیزم...واقعا برام سخته که اینطور بهت بگم....ولی احساس می کنم بخاطر قابلیت های زیادی که در تو تعبیه شده ....دچار توهم شدی....دچار اختلال....هر روز اینو با خودت تکرار کن که تو یک ربات هستی نه بیشتر!!! مفهوم شد؟
نیکیتا نگاه شیشه اش را به مارال انداخت و دستانش را مشت کرد ، می توانست بازتاب صدای تپش قلب دکتر را بشنود ، بصورت نموداری از زمان و دفعات تکرار ، آن را تجزیه و تحلیل می کرد .
دکتر دوباره پرسش خود را تکرار کرد :
- مفهوم شد ربات 1074؟
نیکیتا به دکتر نگریست و گفت :
- انسان هم یک منبع تغذیه دارد.....
دکتر ابروانش را با تعجب بالا برد و گفت :
- جالبه....منبع تغذیه....میشنوی مارال ؟ ببین نیکیتا چی میگه....ادامه بده نیکیتا !
نیکیتا : قلب انسان یک منبع تغذیه است....من اگر قلب شما را از کار بندازم شما هم هیچی نیستید پدر....
دکتر پژمان از این حرف نیکیتا جای خورد ، اصلا انتظار شنیدن این حرف را نداشت ، آن هم از طرف یک ربات....
رباتی که برای صلح و دوستی دست به ساخت آن زده بود...و یک جور مظهر عشق گذشته او بود.

مارال که با شنیدن چنین جمله ای از دهان یک ماشین دچار خوف شده بود به سمت پژمان آمد و گفت :
- اون داره چی میگه.....؟!....اون خطرناکه...از کار بندازش!
نیکیتا سرش را چرخاند و به چهره هراسان مارال نگریست ، مارال از طرز نگاه نیکیتا خوشش نمی آمد احساس می کرد نیکیتا همیشه با تنفر به او نگاه می کند و اینکه یک ربات با نگاهش می توانست حس تنفر را در او القا کند بیشتر باعث ترسش می شد ، دکتر پژمان نگاهی کوتاه به مارال که پشت سرش ایستاده بود انداخت سپس به نیکیتا نگریست و گفت :
- یعنی می تونی قلب منو از کار بندازی؟
مارال با عجز گفت : بس کن پژمان....اون ماشین لعنتی رو خاموش کن!
دکتر پژمان : نیکیتا....چه جوری می تونی قلب یک انسان رو از کار بندازی؟ برام شرح بده لطفا!
نیکیتا : بدن انسان از اسکلتی استخوانی تشکیل شده است....روی این اسکلت را بافتی از ماهیچه و چربی می پوشاند....قدرت فشاری که هر کدام از بازوی های من می توانند در مشت ها تخلیه کنند آنقدر هست که با برخورد به ناحیه قفسه سینه یک انسان ، تمام اسکلت را متلاشی کند و به قلب ضربه وارد کند...به ساده ترین شکل ، اینطور است ، یک فشار کوچک از مشت های من برابر است با از کار افتادن ماهیچه های قلب.
دکتر پژمان یک تای ابرویش را بالا انداخت و با حیرت گفت :
- نیکیتا.....قلب انسان کجاست؟
نیکیتا دستش را بالا آورد و کف آن را روی سینه سمت چپ دکتر گذاشت سپس گفت :
- اینجاست....پر تحرک و تپنده!
مارال بازوی دکتر را گرفت و با ترس گفت :
- زودباش خاموشش کن....این ماشینی که ساختی می تونه تو رو بکشه!!!!
دکتر پژمان : هیس!!!!
مارال : مسعود!
نیکیتا : منظم....هفتاد بار در دقیقه....بدون هیچ اختلالی.....
دکتر پژمان : نیکیتا.....تو میدونی صدمه زدن یعنی چی؟
نیکیتا: میدونم پدر....
دکتر پژمان : قصد داری به من صدمه بزنی؟
نیکیتا : نه!!!
دکتر پژمان : خوبه....
دکتر پژمان دست نیکیتا را گرفت و آن را از بدنش دور کرد سپس خیلی سریع جعبه کنترل نیکیتا را باز کرد و آن را به حالت اسلیپ در آورد ، حالا نیکیتا تصاویر را می دید و صدا ها را می شنید ولی خودش نمی توانست کاری انجام بدهد . مارال که خطر را دور شده دید نفس راحتی کشید و گفت :
- لطفا این ربات رو تجزیه کن!
دکتر پژمان برآشفت و همانطور که نگاهش به نیکیتا بود گفت :
- تجزیه کنم؟!...من خیلی بخاطرش زحمت کشیدم...چه شبهایی که نخوابیدم....بخاطر اینکه 1074 رو تکمیل کنم من کل زندگیم رو دادم.....
مارال آهی کشید و دست دکتر را گرفت سپس درحالیکه او را به سمت اتاق کار می برد گفت :
- بیا با هم صحبت کنیم....
دکتر هم بی آنکه مخالفتی کند همراه مارال به اتاق کار رفت ، مارال پشت میزی که وسط اتاق کار بود نشست و به فضای نیمه تاریک اتاق نگریست .
مارال : اوه.....چند وقته این لامپ سوخته؟
دکتر پژمان همانطور که صندلی چوبی و قدیمی گوشه اتاق را به آن سمت می کشید گفت :
- کدوم لامپ؟
مارال : لامپی که سمت قفسه ها گذاشتی....
دکتر پژمان : نمی دونم...خیلی وقته....قبل از اینکه لامپ بالا سرمون بسوزه،اون سوخت! خیلی قبل تر....
مارال به چهره متفکر دکتر نگریست و گفت :
- بمن راست بگو...نیکیتا واقعا کیه؟
دکتر پژمان : می خواستی کی باشه؟!...اون یه رباته.....
مارال : ببینم....با من صادق هستی؟
دکتر پژمان : البته!
مارال : چرا من فکر می کنم قبل از من ، زن دیگه ای توی زندگی تو بوده؟!....زنی که احتمالا شباهت زیادی به عروسک شیرینت داره...
دکتر پژمان : چون زیادی خیال پردازی.....
مارال : اگه حقیقت رو خودت بهم بگی....بهتر از اینه که از زبون دیگران بشنوم....
دکتر پژمان : چت شده مارال؟ چرا راحتم نمی ذاری؟!
مارال : نیکیتا کیه؟....چرا نیکیتا ؟ چرا 1074؟ چرا ...؟!!!!


دکتر پژمان با کلافگی دستش را لای موهای پریشان و سیاهش فرو برد و لحظه ای نگاهش را به پایین دوخت سپس بی آنکه از گفتن آنچه در دل دارد نگران باشد و یا بترسد، با جسارتی بی سابقه در چشمان منتظر مارال چشم دوخت وگفت :
- نمی دونم به تقدیر اعتقاد داری یا نه....ولی من بهش معتقد نبودم....تا اینکه یه اتفاق ساده باعث شد بهش معتقد بشم...من دانشگاه قبول شدم به عنوان دانشجوی رباتیک....شماره ردیف من در بین لیستهای قبولی ده بود....دهمین نفر....داوطلبان رشته الکترونیک هم روزی که ما ثبت نام داشتیم اومده بودند....تک تک و به ترتیب ، دانشجویان رو ثبت نام می کردن...ولی من اونروز دیرتر از موعد رسیدم...شماره شصت رفته بود ولی من که ده بودم نه....ازدحام بچه ها طوری شده بود که یکی از رباتیک ثبت نام می کردن و یکی از الکترونیک....در گیر و دار التماس من برای اینکه کارم راه بیفته....شماره هفتاد و چهار رشته الکترونیک اعتراض کرد که نوبت اونه....
مارال : داوطلب شماره هفتاد و چهار؟
دکتر پژمان : آره....خب بعدا فهمیدم اسمش نیکاست....
مارال : بعدا؟.....مگه بعدا هم اونو دیدی؟!
دکتر پژمان : بارها....رابطه مون اونقدر جدی شد که تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم...
دکتر پژمان به اینجا که رسید متوجه لرزش محسوس چانه مارال شد ، مارال با حسادتی آشکار گفت :
- ازدواج کردید؟
دکتر پژمان خیلی کوتاه و بی تامل جواب داد :
- بله!
مارال احساس کرد که از درون به یکباره فرو ریخت ، دکتر حتی نتوانست احساس او را درک کند ، مشغول صحبت از نیکا شد...خیلی دقیق....
- خیلی دوستش داشتم....اگر هم بخوام هیچوقت نمی تونم زن دیگه ای رو مثل نیکا دوست داشته باشم...مثل اون دیگه پیدا نمیشه....
مارال : الان کجاست؟
دکتر پژمان : اون فوت کرد....
مارال : بخاطر چی؟!
دکتر پژمان : یه تصادف....
مارال : متاسفم....ولی...چرا اینا رو قبلا به من نگفته بودی؟!
دکتر پژمان : چون می ترسیدم دیگه باهام نباشی....
مارال : فکر می کنی بعد از فهمیدن اینکه قبلا یه بار ازدواج کردی ، هنوزم حاضرم باهات باشم...؟
دکتر پژمان : نمی دونم....فکر کنم یه سری بد و بیراه بهم بگی...یکم آبغوره بگیری....و همین الان کیفت رو برداری و بری!
مارال : تا یه دقیقه پیش همین قصد رو داشتم!
دکتر پژمان : یعنی حاضری هنوزم کنارم باشی؟!!!
مارال : معلومه که حاضرم....
دکتر پژمان : تو خیلی خوبی.....هر چقدر که صورت نیکا زیبا بود...درون تو به همون اندازه قشنگه!
مارال : حاضرم کنارت بمونم....ولی یه شرط داره!
خط اخمی در پیشانی کوتاه دکتر پژمان پدیدار شد .
دکتر پژمان : چی؟!....چه شرطی؟
مارال : اینکه اون ربات رو تجزیه کنی!!!!
دکتر پژمان : نه!!!!! امکان نداره....نه مارال...قبلا بهت گفتم واسش خیلی زحمت کشیدم!
مارال : اون ربات ، یه ماشین خطرناکه....نشنیدی چی می گفت؟...اون می تونه به اطرافیانش آسیب برسونه...به علاوه اینکه دلم نمی خواد صورت زن قبلیت رو هر روز ببینم!
دکتر پژمان : لطفا حساس نباش مارال....
مارال : باشه...از دومی صرف نظر می کنم....اینکه این ربات غیرقابل کنترله رو می پذیری؟
دکتر پژمان : می دونی که راحت می تونم با زدن یه دکمه متوقفش کنم....!
مارال خواست چیزی بگوید که صدای شکستن چند ظرف از آشپزخانه ، هر دویشان را وادار به بلند شدن کرد ، در چهره هر دویشان ترس و حیرتی پایدار نمایان بود!
و در ذهنشان یک سوال.....یعنی چه کسی می توانست در آشپزخانه باشد؟!

دکتر جلو رفت و مارال درحالیکه تقریبا به او چسبیده بود پشت سرش حرکت کرد ، از اتاق کار که بیرون آمدند ، صدای شکستن ظرف ها هنوز ادامه داشت، آشپزخانه در راستای اِل مانندی که در کنار اتاق کار بود ، قرار داشت ، دکتر به آشپزخانه نزدیک تر شد ، مارال کنار گوشش گفت :
- نه....نرو مسعود....شاید دزد باشه!!!
دکتر پژمان درحالیکه صدایش را پایین آورده بود با کلافگی گفت :
- یعنی چی؟...بذار ببینم کی توی آشپزخونه س!
دکتر با شهامت وارد آشپزخانه شد ولی مارال همانجا ایستاد و عاجزانه گفت :
- مسعود!!!!!
و هنوز مارال از ترس بر خود می لرزید که دکتر با حیرت گفت : تو؟!...نیکیتا.....!
مارال با شنیدن اسم نیکیتا ، با عجله به داخل آشپزخانه دوید و نیکیتا را مشغول جابه جایی ظرف سالاد دید . نیکیتا با ذوق خاصی مانند یک نو عروس در داخل آشپزخانه به این سمت و آن سمت می رفت ، گاهی غذای روی اجاق گاز را هم می زد ، گاهی ظرف ها را روی هم می چید و برای آوردن خیار که به سمت یخچال می رفت متوجه حضور دکتر و مارال شد ، چشمانش را مانند انسان های متعجب ، گرد کرد و لبخندی کوتاه زد .
نیکیتا : سلام....!!!!! پدر اومدی؟دیگه میخواستم بیام دنبالت...تو...دوست پدر، برای چی با پدرم به اتاق رفته بودی؟!
مارال نیم نگاهی به دکتر انداخت ، دکتر هم به اندازه او متعجب بود ، نیکیتا هنوز به مارال نگاه می کرد و منتظر شنیدن جوابش بود ، مارال به طرز محسوسی ترسیده بود و از جواب دادن ناتوان بود، دکتر که این را فهمیده بود بجای او پاسخ داد .
دکتر پژمان : رفته بودیم حرف بزنیم!
نیکیتا : درباره تجزیه من؟
دکتر پژمان : نیکیتا ...تو چطور ....من نمی فهمم...آخه من تو رو اسلیپ کرده بودم...چطوری فعال شدی؟
نیکیتا : درباره تجزیه من؟
دکتر پژمان : بگو چه جوری فعال شدی؟...جواب بده!!!!
نیکیتا : درباره تجزیه من؟...جواب بده!
دکتر پژمان : چه جوری می تونی بمن دستور بدی؟!!...کسی که باید دستور بده منم!
نیکیتا : من از این لحظه هیچ دستوری رو دریافت نمی کنم پدر.
دکتر پژمان : ببینم تو....
نیکیتا : پدر سالاد خیار دوست داری یا سالاد کلم؟
نیکیتا به سمت جا قشقی رفت و چاقوی تیزی از آن بیرون کشید ، مارال چند قدم عقب رفت و با ترس خطاب به مسعود گفت :
- پس چرا متوقفش نمی کنی؟!
دکتر با درماندگی گفت : دیگه اثر نمی کنه مارال....
مارال با عصبانیت گفت : یعنی چی که اثر نمی کنه؟! برو خاموشش کن...اون دکمه لعنتی رو بزن!
دکتر پژمان با حالتی عصبی سر مارال داد کشید :
- مگه نمی بینی اون تونسته خودشو فعال کنه؟!!!
مارال سرش را پایین انداخت ، داشت بغض می کرد که نیکیتا گفت :
- دوست پدر ، به من کمک می کنی؟
مارال سرش را به آرامی بالا آورد و متوجه شد نیکیتا به گوجه ها اشاره می کند .
مارال : نه!
نیکیتا : یعنی کمک نمی کنی؟!
نگاه مارال به چاقویی که در دست نیکیتا بالا و پایین می رفت افتاد ، نمی دانست باید چکار کند ، به طرز عجیبی از آن ربات می ترسید ، نگاهی به دکتر انداخت و سعی کرد کار درست را از نگاه او بخواند ، دکتر اشاره کرد که به کمکش برود ، مارال با ترس و اکراه به سمت نیکیتا قدم برداشت ، نیکیتا مشغول خرد کردن خیار بود ، مارال خواست به سمت چپ او برود و گوجه ها را پوست بکند که نیکیتا یکدفعه به سمتش برگشت و چاقویی را زیر چانه اش گذاشت.

دکتر که انتظار چنین عکس العملی را از نیکیتا نداشت ، دستپاچه شد و با پریشانی به مارال نگریست ؛ مارال از ترس کوچکترین کلمه ای نمی گفت ، فقط مردمک چشمش بین نیکیتا و دکتر می گشت .
دکتر من من کنان گفت :
- نیکیتا ! اون چاقو رو دور کن....زود باش!
نیکیتا با خونسردی به دکتر نگریست و چاقو را پایین نیاورد . مارال دیگر داشت سکته می کرد ، تمام بدنش آشکارا می لرزید . صورت دکتر سرخ شده بود و نیکیتا لبخند ترسناکی به چهره داشت .
مارال نفسش را به آرامی بیرون داد و خطاب به نیکیتا گفت :
- بذار برم....خواهش می کنم !!!!
نیکیتا گفت :
- نه....نباید بری!
مارال با گریه گفت : چرا؟!!
نیکیتا با جدیت گفت :
- چون باید گوجه ها رو خرد کنی!
و با ین حرف چاقو را از زیر چانه مارال برداشت و به دستش داد . مارال با ناباوری لبخندی زد .
نیکیتا : مشغول شو!
مارال : چی؟!....وای خدا....می خواستی بهم چاقوی پوست کنی بدی؟ فقط همین؟!!
نیکیتا بدون اینکه جواب مارال رنگ پریده را بدهد ، برگشت و به خرد کردن خیارها ادامه داد . مارال نفس راحتی کشید و نگاهی به دکتر انداخت ، حال و روز دکتر هم بهتر از او نبود و ترس و نگرانی را می شد در چهره اش تشخیص داد .
مارال کنار نیکیتا ایستاد و مشغول خرد کردن گوجه های قرمز و سفت شد ولی سنگینی نگاه نیکیتا را روی خودش حس می کرد ، از گوشه چشم نگاهی به نیکیتا انداخت و دید که او با چشمهای شیشه ای و بی روحش به او خیره شده است، خیلی از نگاه های خیره او می ترسید....
مارال آب دهانش را به آهستگی فرو داد ، هنوز هم از چاقویی که در دست نیکیتا بود واهمه داشت . نگاهش را به گوجه ها معطوف کرد و خواست که زودتر کارش را تمام کند . هنوز چند گوجه ای روی تخته مانده بود که نیکیتا به سمت دکتر که گوشه آشپزخانه ایستاده بود برگشت و گفت :
- تو !....می خوای همینطوری اینجا وایستی؟
دکتر با تعجب به پشت سر خود نگریست و حیرت زده گفت :
- با منی ...؟!!
نیکیتا : مگه کس دیگه ای هم اینجا هست؟
مارال نگاه نگرانش را به دکتر دوخت و با ایما و اشاره از او خواست که به هیچ وجه تنهایش نگذارد، دکتر هم که منظور او را خوب فهمیده بود با تکان دادن سرش تایید کرد اما نیکیتا مانند فردی عصبی ، چاقوی در دستش را محکم روی تخته انداخت و به سمت دکتر آمد سپس در حالیکه با دستان قدرتمندش به سینه دکتر فشار ی آورد ، او را به سمت بیرون آشپزخانه هل داد .
نیکیتا : بیرون!!!
دکتر پژمان : چکار می کنی؟....نمی خوام برم...هی!
دکتر خیلی مقاومت کد ولی زور بازوان مکانیکی نیکیتا چند برابر او بود و به ناچار تسلیم شد .
نیکیتا که به آشپزخانه برگشت ، مارال بسیار دستپاچه بود . اصلا احساس امنیت نمی کرد و نگاه نگرانش لحظه ای به نیکیتا بود و لحظه ای به گوجه ها....
مارال مشغول خرد کردن آخرین گوجه بود که نیکیتا گفت :
- تو، پدر منو دوست داری؟

مارال دست از خرد کردن کشید و گفت :
- چی؟....چی گفتی؟!
نیکیتا : من فکر میکنم پدرم تو رو خیلی دوست داره!
مارال : خب...آره....ما قراره با هم ازدواج کنیم!
نیکیتا : یعنی عاشقش هستی؟
مارال : آره.
نیکیتا : دیروز در یک مقاله خوندم که عشق باعث میشه ضربان قلب شدت پیدا کنه....قلب افراد ، در هنگام عشق ورزیدن بیشتر از حد طبیعی می تپه....و این یعنی فشار خونشون بیشتر میشه.... ولی ضربان قلب تو خیلی طبیعیه....!
مارال: خب که چی....چرا اینا واست مهمه؟!
نیکیتا : من هم پدر رو دوست دارم....اگه قلب داشتم بهت نشون می دادم که با دیدنش چقدر تند می تپه.....ولی من قلب ندارم!!!
مارال : معلومه که نداری....چون تو یه رباتی!!!!
مارال پوزخندی زد و مشغول خرد کردن گوجه در دستش شد .
نیکیتا دست از کار کشید و گفت :
- من به یه قلب نیاز دارم!
همین جمله کافی بود که ترس دوباره در وجود مارال رخنه کند ، نگاهش به چاقویی که در دست نیکیتا بود ثابت ماند . احساس می کرد الان است که آن ربات دیوانه ، چاقوی در دستش را بی رحمانه در سینه ش فرو کند و قلبش را بیرون بکشد .
آنقدر ترسیده بود که نفهمید چطور به جای خرد کردن گوجه در حال ضربه زدن به انگشتش است ، وقتی به خودش آمد که تمام تخته ، خونی شده بود و سوزشی غیرقابل تحمل در انگشتش حس می کرد . وقتی نگاهش به انگشت خونی اش افتاد ، جیغ بلندی کشید ، هیچوقت تحمل دیدن خون را نداشت و حالا که خون جاری شده از انگشتش را می دید احساس می کرد که دارد از حال می رود ، شانس آورد که دکتر با شنیدن صدای جیغش باعجله خود را به آشپزخانه رسانده بود.
دکتر که انگشت مارال را زخمی دید ، آن را با دستمالی بست و مارال را از آشپزخانه بیرون برد .
نیکیتا به خون قرمزی که نیمی از تخته را پوشانده بود نگریست ، صدای ناز کردن های مارال و نازکشیدن های دکتر از سالن را می توانست بشنود .
مارال : وای....وای مسعود میسوزه....آخ....
دکتر پژمان : هیچی نیست.....خوب میشه عزیزم...تحمل کن!
مارال : آی...آی مسعود...یه کاری کن...دارم آتیش می گیرم!
دکتر : فقط محکم نگهش دار....خونش بند اومد برات پانسمان می کنم!
نیکیتا هنوز صدای آنها را می شنید ، در واقع آنقدر بلند صحبت می کردند که تشخیص آن آسان بود. نگاهی به خیارهای خرد شده انداخت ، آنها را کنار زد و دستش را روی تخته گذاشت سپس مشغول بریدن انگشتش شد ، هر چقدر می برید از مایع قرمزی که دلش میخواست ببیند خبری نبود....محکم تر چاقو را حرکت داد ...فایده نداشت....هیچ خونی سرازیر نشد....دلش می خواست جیغ بکشد....مثل مارال جیغ بکشد از درد....ولی درد نداشت...تنها فشاری که از چاقو به بدنش منتقل می شد را حس می کرد.....
دست از بریدن کشید....دستش را بالا آورد و به پوست تکه تکه شده اش نگریست....هیچ حسی نداشت!!!
***
بعد از صرف شام ، زمان آن رسیده بود که مارال به خانه برگردد ، دکتر تا رسیدن آژانس ، کنارش در بیرون ساختمان ایستاد ، فرصت خوبی بود که هر دو هیجانات امروزشان را بیرون بریزند. دکتر بود که اول شروع کرد....
دکتر پژمان : چه جوری از کنترل من خارج شده...؟!!
مارال : تو کدهاش رو نوشتی....تو باید بدونی!!!
دکتر پژمان : اون خودشو فعال کرد مارال....به من دستور داد ، برای اولین بار....عامیانه تر از همیشه حرف زد....مثل یه انسان....من تابحال ندیده بودم که اون بتونه چنین کارهایی کنه...چیزهایی که امروز دیدم هیچ کدوم توی برنامه اش نبود!
مارال : وقتی چاقو رو گذاشت زیر چونم...یه جوری نگام میکرد مثل اینکه داره به هووی خودش نگاه میکنه!
دکتر پژمان : مارال!
مارال : خب راست میگم...اون از من بدش میاد...وقتی می بینه تو به من توجه میکنی حسودی میکنه!!!
دکتر پژمان : حسودی؟!....اونقدر احساسات پیچیده ای نداره که بتونه این جور چیزا رو درک کنه!
مارال : نمی دونم تو چی ساختی ولی هر چی که بوده الان تغییر کرده...اون خطرناکه...خیلی خطرناک!
دکتر پژمان : اون نمی تونه به کسی آسیب برسونه!
مارال : می دونی به من چی گفت ؟ گفت یه قلب میخواد!!!! برای چی یه ربات باید چنین چیزی رو بخواد؟!
دکتر پژمان : حتما سیستمش مختل شده....باید بررسیش کنم!
مارال : نه! نه پژمان اشتباه نکن.....اون قلب میخواد...چون اونقدر خوب رفتارهای یه انسان رو تقلید می کنه که میخواد یه انسان واقعی باشه....می فهمی؟ اون نمیخواد یه ربات باشه!!!
دکتر خواست چیزی بگوید که ماشین آژانس آمد و مارال به ناچار سوار شد ، قبل از اینکه ماشین حرکت کند ، مارال پنجره را پایین کشید و با نگرانی گفت :
- مراقب خودت باش مسعود....
دکتر لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت :
- اون به کسی آسیب نمی رسونه مارال !!!
مارال با ملامت سرش را ب طرفین تکان داد وبه راننده اشاره کرد که راه بیفتد....