اينجا بعضي وقتا به خانوماي مجرد گير مي دن مخصوصا" با اين قيافه تصادفي كه تو داري ، همراه من بيا اگه پرسيدن بگو كار آموز فلان شركتم ، منم تائيد مي كنم ،آخه اينجا محيط مردونست اگه آزادي بدن بد ميشه.ولي اتفاقي نيفتاد، اون پسر برام يه ماشين گرفت ،به راننده سفارش كرد كه من و دقيق برسونه به همون آدرس، ازش تشكر كردم و بهش گفتم اميدوارم نسترن قدرتو بدونه ، خوشحال شد و با سر تشكر كرد و رفت.رسيديم به دم در مجتمع .. پول راننده رو حساب كردم وپياده شدم...رفتم دم در نگهباني .. زدم به شيشه ، يه آقايي اومد جلو گفت :بفرمائيد :ببخشيد آقا مي خوام برم بلوك 5 پلاك 22 ميشه راهنمائيم كنيد :خانوم اول بگيد با كي كار دارين و كي هستين :ببخشيد با آقاي حكيمي ... نيما حكيمي ... تو شركت .... من خواهرشم ... پشت سرش يه پسر جوون با يه لهجه قشنگي گفت : آقا رحمت همون پسر خله كه با خودشم قهره، آقاي منوچهري زنگ زد گفت مهمون داره... :خوب ميمردي زودتر مي گفتي ... بيااين خانوم و راهنمائي كن.... باشه : خانوم مگه اين پسره كس و كارم داره...اون بلوكه رو ميبيني ، ها همون يكي ، ميري طرف راست اولين بلوك طبقه اول..را افتادم يادم رفت تشكركنم... بارون گرفته بود ، تو اون هواي گرم و نمناك ... آپارتمان و پيدا كردم ، مثل ديوونه ها اول خوب درو بو كردم ، آره بوي نيماي منو مي داد... دست گذاشتم روزنگ ، هيچكس جواب نداد...قلبم داشت از جا كنده ميشد... رفتم عقب وايسادم و نگاه كردم ، چراغاي خونه خاموش بود... نكنه نباشه ... خيس خيس شده بودم ... مامان گفته بود نيما در باز نمي كنه... پس حتما" هست نمي خواد درو باز كنه... اينم گفت كه منوچهري به نيما نمي گه تو ميري اونجا ممكنه نيما زياد خوشش نياد و ديوونه بازي در بياره، حالا ديگه همه ازعكس العملاي نيما مي ترسيدن.... نيما بايد بفهمه من پشت درم ، شايد اگه بفهمه در و باز كنه، همه فكرام با شك و ترديد بود، اگه ... شايد ... اما من نيومده بودم كه شك كنم ،كاري به اين حرفا نداشتم ... چيكار كنم .. چطوري بهش بگم من اومدم...زير اين بارون...كاري دستم بر نمي اومد... برم ... بمونم... بشينم تا صبح كه داره ميره سر كار منو ببينه... دوباره در زدم، فايده ايي نداشت... در زدم.....دلم هري ريخت ، نكنه فهميده منم و نمي خواد رام نده.. نكنه واقعا باهام قهر باشه .. نكنه اصلا" مرده.... دوويدم طرف در و با مشت شروع كردم به در زدن ... داد زدم نيماااا، نيما داداشي ... ولي بازم در باز نشد...خسته شده بودم ، فكرم كار نمي كرد...داد زدم: نيمائييييي درو باز كن... منم ندا .. نيما خيس شدم ... تنهايي مي ترسم ...نيما مي دونم خونه اي ...نيما خيلي نامردي... هيچ خبري نشد...رفتم عقبتر ...نااميد شدم...اماااا يه دفعه در باز شد.... پاهام بيحس شدن ، نيما بود ... نفسم بالا نمي يومد.... آخخخخخ چه خوب ... نيماي من ...همه جا تاريك بود فقط سايشو مي ديدم... واااي خدايا اون زندهست من مي تونم دوباره ببينمش ، مي تونم لمسش كنم .....اگه بفهمه كه من دختر عموشم ديگه تنهام نمي ذاره... خدايا شكرتامااااا نيما داد زد... بد و بيراه گفت...نيماي من .. حتي فكرشم نمي كردم نيما يه روزي با من اينطوري رفتار كنه .:اينجا چيكار ميكني، بعد از اين همه وقت اومدي اينجا چيكار ... دنبال چي هستي .. برو گمشو ... نمي خوام ببينمت ...اومدي ببيني چيكار كردي بامن... اينهمه وقت منو عذاب دادي... حالا اومدي چي بگي ... نمي خوام حتي اسمتم بشنوم...نيما مرده ... داداشت مرده... برو پيش همونايي كه منو كشتن ... من هيچكس و ندارم ... از همتون متنفرم ... نمييييي خوامت، اينو بفهم ...حالا هم گمشو برو از راهي كه اومدي... يخ كردم ... افتادم رو زمين ... باورم نمي شد... چقدر برا اين لحظه نقشه كشيده بودم ...تاريك بود ... سرد بود...صورت نيما رو نمي تونستم ببينم ...زدم زير گريه... بلند بلند گريه كردم... اين حق من نبود... از نيما توقع نداشتم... با خودم گفتم :چرا زود قضاوت مي كني نيما؟؟... تو چه مي دوني چه به روزم آوردي؟؟ ... كجا برم ... چطوري برم... با كدوم پا برم ... از كدوم راه برم...هر كس به طريقي دل ما مي شكند بيگانه جدا دوست جدا مي شكندبيگانه اگر مي شكند حرفي نيست از دوست بپرسيد چرا مي شكندزار زار گريه مي كردم ... چقدر خسته بودم ... اينقدر مامان و بابا به من بد و بيراه گفتن دلم نسوخت ولي حرفاي نيما آتيشم زد، مي خواستم بر گردم، چقدر بايد تحقير مي شدم... زير اون بارون ... حرفاي نيما...دلم خيلي شكسته بود ...يه لحظه زنگ صداي ملا اومد تو گوشم.. مژده مسيحا... والعصر و واي از اين خسران آدمي.... بلند شدم رو پام وايسادم ... نبايد كوتاه بيام ... بلند داد زدم : دلم مي خواست بيام، حالا كه زنده اي، كو تا بميري... داداش من زنده ست، دارم صداشو مي شنوم ... اينهمه راه و نيومدم كه برگردم ... توهم اينو بفهم ... الآنم اگه رام ندي ، شروع مي كنم به داد زدن ، وقتي همه ريختن تو محوطه يكي باغيرت تر از تو پيدا ميشه منو تو خونش را بده ... اونوقت مطمئن ميشم كه مردي ...نمي دونم من اين همه جون و از كجا آورده بودم ، چند روز بود نه هيچي خورده بودم ، نه خوابيده بودم ، كتكم كه ديگه نگو...نيما اومد طرف من، دستم و گرفت ، ساكمم برداشت، كشون كشون بردم تو ، دستاش سرد بود ،ولي برا من اون دستاي سردم خيلي ارزش داشت ...همه جا تاريك بود ، با يه صدايي كه انگار از ته چاه مي ياد گفت: ميري تو اتاق صداتم در نمي آد ، فردا هم راهتو ميكشي ميري... من و پرت كرد تو اتاق .. سرم خورد به يه چيزي، نفهميدم تخت بود ، ميز بود... ولي از حال رفتم... وقتي سرم و از زمين بلند كردم همه جا روشن شده بود.... :من كجام.. چقدر سرم درد مي كرد ...تازه يادم اومد... موبايلم داشت خودشو مي كشت ... برداشتم مامانم بود ، به زور احوالپرسي كردم، دروغكي گفتم كه نيما خوبه ولي من هنوز بهش نگفتم و از اين حرفا ، نمي خواستم بيشتراز اين نگران بشه ، زودم خداحافظي كردم..رفتم پشت در نيما رو صدا كردم چند بار اما جوابي نيومد حتما" رفته بيرون، اگه بود من حسش مي كردم ... يه مدت نشستم صداي در خونه اومد ، دوباره بلند شدم شروع كردم به صدا زدن : نيما .. نيمايي.. جواب ندي ، مي ميرما... جوابمو نميدي .. نميگي چرا اومدم ، اومدم كه بمونم .. نيما ديگه لازم نيست از عشقمون بترسي ، من مال تو... اينو كه گفتم در باز شد ... نيما پريد تو، ديوونه شده بود نمي فهميد چيكار مي كنه ، شايد مي خواست منو بزنه... اما نه، دستمو گرفت :پاشو برو بيييييرون ... :نمي رم نيما ... نمي ررررم... :بابا و مامان چه جوري ولت كردن بياي اينجا اون باباي خوش غيرت كه اگه مي خواستي بري مهموني صد تا شرط مي ذاشت ولت كرد بياي اينجا كه چي بشه... نيما عوض شده بود... لحن حرف زدنش ، رفتارش ...تنهايي داغونش كرده بود...بهش حق مي دادم، ولي منم تقصيري نداشتم سرش داد زدم : نميرم، ولم كن... تو حقمي ... مال مني .. مامان و بابا كه سهله از اون گنده تراشم نمي تونن تو رو از من بگيرن ... نيما ولم نمي كرد منو به زور با خودش مي برد.....: نيما تو به حرفاي من گوش كن ... نيما بذار بگم ... اما اون منو مي كشوند و با خودش مي برد...مي خواست از خونه بيرونم كنه ... يه لحظه از دستاش فرار كردم رفتم تو اتاق و درم بستم ... پشت در راحتتر مي شد باهاش حرف زد، وحشي شده بود، اومد پشت در ... قلبم داشت وايميستاد ... زورم بهش نمي رسيد .... خدايا آرومش كن ....با مشت مي زد به در... صداي نيما اومد:ببين خانووووم تو هيچ نسبتي با من نداري، من هيچكس و ندارم ... از نظر من همه مردن...اگه هم يه وقت يه چيزي بهت گفتم، ميخواستم ببينم چقدر ظرفيت داري،مي خواستم امتحانت كنم احمق... تو برا من مردي ، همه چي براي من تموم شده، مي خوام زندگيمو از نو بسازم ، مي خوام كسي رو دوست بدارم كه ارزش داشته باشه...اينو خوب تو گوشات فرو كن، تو براي من بي ارزشي، مي فهمي.... اشكام ريختن بيرون صداي گريم بلند شد، بلند بلند گريه مي كردم... دلم شكست ...:دروغ ميگي نيما... ديوونه شدي ....تو رو خدا بگو دورغ ميگي .. تو نمي توني اينقدر بد بشي ...ولي نيما من هر چي گفتم راست بود، حرف دلم بود ... نيما كاش نگفته بودم، خيلي بي معرفتي ، از روزي كه گفتم نذاشتي 24 ساعت آب خوش از گلوم پايين بره .. نيما چطور دلت اومد... گريه امانم و بريده بود.... نيما اگه تو دلت سنگ شده ... دل من به خدا برات تنگ شده ..داشتم دق مي كردم ، دلم تاب نداشت... نفسم بريده بود... سوره والعصر و خوندم ... يه چيزي مي خواستم كه آرومم كنه... پشت در نشستم ، يكي از آهنگاي كه رو موبايلم بود ،آوردم ... بايد آروم مي شدم دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم عاشق شدم ای وای اگر صیاد منغافل شود از یاد من قدرم نداند فریاد اگر از کوی خود وز رشته ی گیسوی خودبازم رهاند دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم دیدی که من با این دلبی آرزو عاشق شدم با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم عاشق شدمای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من قدرم نداند فریاد اگر از کوی خودوز رشته ی گیسوی خود بازم رهاند دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلمدر پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنموای ز دردی که درمان ندارد فتادم به راهی که پایان ندارد از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی اوتا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کند وای ز دردی که درمان ندارد فتادم به راهی که پایان ندارددیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم دیدی که در گرداب غم از فتنه ی گردون رهی افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلمدیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
نيما ميترسي اسممو صدا كني، من ندااا هستم، از اينكه عاشق پسر عمومم نمي ترسم... به مامان و بابا هم گفتم ،به همين خاطر مامان و بابا اجازه دادن بيام ... من خودمو نمي كشم واي ميسم و حقم و مي گيرم...نيماااااا باور كن راست مي گم .. نيماييييييي من دوست دارم، حتي اگه تو ديگه دوستم نداشته باشي ... اگه اينهمه وقت تنهات گذاشتم دليل داشت .. تو حرفام و گوش كن....اگه اذيتم نكني همه چيو بهت مي گم ... به خدا نيما ديگه جوني برام نمونده ...بزار بيام پيشت .... نيما هيچي نمي گفت --: خوب اگه باور نمي كني زنگ بزن از مامان بپرس .. يا از بابا ... با دائي كه قهر نيستي از اون بپرس .... نيما هيچي نمي گفت ... اعصابم خورد شده بود دوباره داد زدم--: نيما يه چيزي بگو ، من دروغ نمي گم... غلط كردي منو از خونت بكني بيرون...نمي دونم چه حالي داشت ولي مطمئن بودم حرفاي من و باور نكرده بود چون هيچي نگفت...خدايا چه جوري بگم كه باور كنه؟؟ ..... يه نيم ساعتي گذشت در اتاق باز شد ،من نشسته بودم، سرمم گذاشته بودم رو زانوم، نيما ظرف غدا رو گذاشت جلوي روم و رفت ، بدون هيچ احساسي، بدون هيچ نگاهي...باورم نمي شد، نيما شده بود مثل كوه يخ... با بغض از پشت سر نگاش كردم...باورم نميشد.. --: نيماااا من چند روزه هيچي نخوردم ، الانم نمي خوام ببرش، آدم مرده كه غذا نمي خوره ...اون يه لحظه مكث كرد و رفت، داشت در اتاق و قفل مي كرد ... شايد فكر مي كرد من ديوونه شدم و اون حرفا الكيه.... واي نكنه دوباره بره بيرون .. نبايد وقت و از دست مي دادم ،پريدم و در و هل دادم عقب .. نمي دونستم دارم چيكار مي كنم ... اينطرف و اونطرف دويدم ... آشپزخونه ... چاقو... تو يه چشم به هم زدن چاقو رو پيدا كردم گذاشتم رو دستم .. نيما دنبالم اومد...--: نيما خودمو مي كشم ، اگه بياي جلو خودمو مي كشم ... به لكنت افتاده بود... خوب .. خوب...--: پس بيا زنگ بزن به مامان از اون بپرس ببين راست مي گم يا نه ، اگه راست بود به حرفام گوش كن، اگه بهت دروغ گفته بودم، جون نيما همين الآن مي رم....ديگه برا هميشه ميرم ، قول ميدم اذيتت نكنم ... نيما رفت عقبتر، دلش نمي خواست با مامان حرف بزنه، فكر مي كرد من همون ندايي هستم كه يه قطره خون ببينه پس ميفته، فكر مي كرد ول مي كنم و اينا نقشه ست كه با مامان آشتي كنه... اما من عوض شده بودم ...اون حتي سرشم بالا نكرد ،--: هر كاري مي خواي بكن ... اون چي فكر ميكرد ، .... با حرص داد زدم --: نشونت مي دم... توكه ميگي من مردم ... حالا مي ميرم ... داغم و مي ذارم رو دلت... اونوقت برو خودتو بكش ... چاقو رو فشار دادم خون پاشيد رو زمين ... نيما هول شد ... --: باشه ... باشه، هر چي تو بگي ... نكن ديوونه ، چاقو رو بده به من--: برو عقب، تا ده مي شمارم --: تلفن كجاست ... به كي زنگ بزنم ... چيكار كنم... آخيييي نيما هنوز منو دوست داره، ديگه خيالم يكم راحت شد،--: موبايلم اونجاست نيما.. تا ده مي شمارم .. شروع كردم به شمارش ... صداي نيما اومد--: الو مامان ... خوبم ...اينو فرستادين اينجا كه چي بشه ... ندا رو واسطه كردين ، بياد يه مشت دروغ بگه .....اين امكان نداره ، مي فهميد چي ميگين ... محاله باور كنم ...نمي دونم مامان چي مي گفت فقط صداي گريه و زاريش مي يومد ...ولي يه لحظه نزديك بود گوشي از دست نيما بيفته كه نيما رو سينش گوشيو گرفت ... فهميدم جا خورده ... آره نيما داشت ولو ميشد رو زمين، تلفنو قطع كرد، تا حالا فكر مي كرد همه اينا يه نقشه ست ... گفت: ندا تو اتاق ، زوووود.... سرم و انداختم زيرو رفتم تو اتاق...يعني بازم باور نكرد ...ديگه بايد چيكار مي كردم،جون تو دست و پام نبود، دستم و محكم گرفته بودم خون نياد، نيما حتي نيومد ببينه چيزيم شده يا نه...اومدم پاشم، كه صداي زنگ موبايلم بلند شد، نمي خواستم گوشي و جواب بدم .. شمارش ناشناس بود ، اما جواب دادم --:الو--: الو سلام خانوم حكيمي بنده موسوي هستم آآآ ... استادتون --: بله بله .. سلام استاد، با من كاري داشتين--: ببخشيد، شمارتونو از دانشگاه گرفتم، قصدم مزاحمت نبود ، مي خواستم جوياي احوال بشم و در ضمن اگر كمكي لازم دارين، خدمت برسم.--: استاد شما لطف دارين، مزاحمت چيه ، نمي دونم چطور تشكر كنم، فكرشم نمي كردم .--: تعارف نمي كنم ، خوشحال ميشم كاري انجام بدم ... آآآ فقط يه چيزي ، خواستم بگم از برادرتون توقع نداشته باشين خيلي راحت اين مسئله رو بپذيرن ، دخترم زمان لازمه تا بعضي مسائل حل بشن ، شما چون مستقيم با اين مسئله درگير بودين باورش براتون آسونه ، اما با اون حالي كه از برادرتون وصف مي كردين بهش فرصت بدين... توكل كن دخترم ، اگرم ديدي لازمه من با خوانواده يا برادرتون صحبت كنم بهم خبر بدين شماره من روي گوشيتون افتاده... مزاحم وقتتون نمي شم ، خداحافظ--: بازم ممنونم ، حتما" مزاحم ميشم استاد ، خداحافظآخي بلاخره يكي تو اين دنيا پيدا شد كه بهم دلداري بده و نگرانم باشه.. با حرفاي استاد بهتر ديدم به نيما يه فرصت بدم تا يكم با خودش خلوت كنه،... حق با استادم بود... قر آن و از تو كيفم در آودم مشغول خوندنش شدم... تا صبح نيما نيومد تو اتاق،هيچي نگفت ، ولي بيدار بود، راه مي رفت ، آه مي كشيد ،..منم بيدار بودم ، ...دم دماي صبح بود ...حالت تهوع داشتم دويدم بيرون ، رفتم سراغ دستشويي ... نيما از جاش تكون نخورد... نتونستم جلوي خودمو بگيرم ...دوباره زدم زير گريه ... گلوم مي سوخت.. ضعف داشتم ... "امان از اين خسران آدمي"... دست و صورتم و شستم ...سرمو انداختم زير كه برم تو اتاقم ... نيما حالا وايساده بود، از كنارش رد شدم مثل يه تيكه سنگ شده بود ... اما من برگشتم ... زورم گرفت هيچي بهش نگم .. دستاشو گرفتم و تكونش دادم ... داد زدم --:نيما... نيما نيگام كن ... ببين ، تو چشام نيگا كن .. نيماااا من به خاطر تو كتك خوردم ، به خاطر تو تحقير شدم ، به خاطر تو از خونه زدم بيرون ..انصاف داشته باش ...نيگام كن نيماااا ... خيلي بي رحمي... راستي راستي زمونه اينقدر آدما رو عوض ميكنه ، شايدم دلتنگيه كه ديگه دلي جا نمي ذاره، .... همه جاي بدنم درد مي كرد .. دوباره داد زدم--: نيما اگه نيگام كني خيلي چيزا رو مي فهمي... تكونش مي دادم .... نيما يه تيكه سنگ شده بود...ديگه نا اميد شدم ، اومدم برم كه نيما دستام و فشار داد.... دستاش سرد سرد بود ، عين تو خواب، ولي جون داشت ... هيچي نگفت ... يواش سرشو آورد بالا ونيگام كرد، گرم شدم... جون گرفتم .. دردام تموم شد ...دستاش سرد بود ولي جون داشت ... نگاهش سنگين بود، ولي بود ...ديگه هيچي نمي خواستم ... دنيا رو بهم پس دادن ... زندگيمو بهم پس دادن ... عشق دوباره به من لبخند مي زد ...فقط با يه نگاه ... همه غصه ها از دلم رفت.... همه خستگيام تموم شد ...نيما به من نگاه كرد ... طاقت اون نگاه غمگينو نداشتم ....يواش سرم و گذاشتم رو سينش ... قلبش با چه سرعتي ميزد ...اي خدا يعني اين واقعا" نيماي منه ....نيماي من زنده ست..... بدنش مي لرزيد ، نمي تونست خودشو نگه داره،... ترسيدم از حال بره، ازش فاصله گرفتم ... اي كاش مي شد تا آخر عمر همونجا مي موندم ... نيما هيچ عكس العملي نشون نداد ... ولي اون لحظه همون يه نگاه هم كافي بود، تا به همه چيز دلببندم و ياس و تو وجودم بكشم.دوباره حالت تهوع ، معدم درد گرفته بود... هيچي نخورده بودم ... دوباره رفتم تودستشويي ، يكدفعه گرم شدم نيما اومده بود كنارم ، نه هيچي گفت ، نه هيچ كاري كرد ... اما همين حضورش يعني همه چيز.از دسشويي اومدم بيرون ... نيما دستشو آورد بالا ... نمي دونم چرا فكر كردم ميخواد منو بزنه .. آخه به چه جرمي ... دستم و گرفتم جلوي صورتمو رومو برگردوندم... از بس تو اين چند روز بهم بد گذشته بود ديگه فرق بين بد و خوب نمي فهميدم... نمي دونستم نيما منظورش چيه ... اگه بزنه ، بر ميگردم ، ديگه بسه...اماااا.... نيما به حرف اومد... --:نداااا فكر كردي ... نداااا كاش ميمردم، تو فكر كردي من اينقدر نامردم .. فكر كردي مي خوام بزنم... آخه چرا بزنمت؟؟؟ حرفشو ادامه نداد و در عوض بغضش تركيد...رومو برگردوندم نيما داشت گريه مي كرد... صداي نيماي من بود ... مي ترسيدم ، اما با دستام صورتشو گرفتم ....زل زدم تو صورتش .. چقدر نيماي من شكسته شده بود، .. به آرومي گفتم --:نيما گريه نكن ... ببخش ديگه ... ببخش ...تو رو خدا ... نيگام كن... خيره شد به صورتم ... اما گريش شديدتر شد... --:ندا چي به سرت اومده... صورتت چي شده ... لبت چي شده ... چشات چي شده .... ندا چي رو ببينم ...نداااا تو رو خدا من طاقت ندارم... چرا اومدي؟؟؟ حيف تو نيست؟؟ ... اينا چيه تو ميگي ؟؟ چرا مامان ميگه از تو براش عزيزترم ... ندا اذيتم نكن ، بذار به حال خودم باشم ... هر چي فكر ميكنم عقلم به جايي قد نميده ...تو اينجايي ، يه حرفايي ميزني ، اينم از حال و روزت ... ندا چيو نيگاه كنم، اين كه صورت نداي من نيست ... چت شده ...طاقت نيو وردم ...گريه افتادم ... صورتشو بين دستام فشار دادم --: تو كه اجازه نمي دي من همه چيزو بهت بگم ... نيما من هيچوقت به تو دروغ نمي گم ...خيلي دوست دارم ، گريه نكن ، ديگه بايد بخنديم ...آروم بگير، مي گم بهت ...نيماااا به خاطر تو مامان و بابا منو زدن ... فقط به خاطر تو .. اگه خواستي تو هم بزن خوووووب ،فقط گريه نكن.....بيرونمم نكن.... من الآن هيچيم نيست ... نيما من مي دونم حرفات همش الكيه... تو منو دوست داري بهمم دروغ نگفته بودي...ولي اون آروم نميگرفت ...همينجور گريه ميكرد--: ندا من باورم نميشه راستشو بگو، اينا چيه ميگي، پسر عمو ... من ... دستشو گرفتم و بردمش تو اتاق ، از تو كيفم قرآنم و آوردم بيرون... --: نيما تو اينو قبول داري ... با اشاره سر گفت آره ... دستم و گذاشتم رو قرآن ... --: نيما به اين قرآن من و تو پسر عمو دختر عمو هستيم، تو پسر عمو حسني .. ما بيخود عاشق هم نشده بوديم ... نيما دل آدما فرق بين برادرو ديگري رو ميفهمه... سرعقلمون كلاه گذاشتن اما با دلامون كه نمي تونستن بجنگن... تهش همينه... اصلا" از اولم منو تو بايد مي فهميديم ... نيما خودم از بابا شنيدم ، ولي من مثل تو شك نكردم ، اصلا" جاي شك نبود... ما عاشق هميم نه خواهر و برادر ، غريزه آدما تشخيص ميده...ببين من رفتم مستقيم تو چش مامان و بابا نيگاه كردم و گفتم دوست دارم ...وقتي مامان و بابا متوجه شدن اوضاع از چه قراره منو به اين روز انداختن ... حالا تو آروم باش همش و برات تعريف مي كنم ... ببين اونا نمي خواستن من بيام ، اگه بدوني چه كارا كردم ... اگه بفهمي ديگه منو نمي ندازي بيرون.. دلت مي سوزه...مي خواستم يه جوري آرومش كنم.... آروم نميشد... --: داداشي دوسم ندالي،...نيما ديگه طاقت نيوورد.... دستام و گرفت و منو بلند كرد .... آره خواب نمي ديدم ... اون داشت آروم منو بغل مي كرد ، داشت منو فشار مي داد ، اون منو مي خواست ، چقدر دلم برا آغوشش تنگ شده بود، گرماي نفسش مي خورد به صورتم و بهم جون مي داد، محكم منو به خودش فشار ميداد ، منم دستامو انداختم دور گردنش و صورتمو گذاشتم رو لپش ... اون بلند بلند گريه مي كرد .. طعم شور اشكاش .. نفساي گرمش ... فشار دستاش ... خداي من!!! اين لحظات چقدر شيرين بود... ديگه كم كم صداش و مي شنيدم ... --: ندااااا اگه بدوني چي كشيدم... ندااا روزي صد بار مردم و زنده شدم.... بد كردم هم با خودم هم با تو... ندااا از فراقت آب شدم ... ندا از دوريت پير شدم....ندا كاش ميدونستي چي كشيدم... نمي خواستم اينجوري بشه... ندااااا ببخش ... نمي خواستم عذابت بدم... يه 2 ساعتي شد كه ما تو بغل هم گريه مي كرديم ... ديگه نيما آروم شده بود ، اما هنوزم محكم منو چسبونده بود به خودش... به آرومي گفت --: ندا خوب كردي اومدي ...ندا خيلي دوست دارم خيلي.... دوستت دارم... باورم نميشه تو ميتوني بشي مال من... يعني خدا حرفام و شنيده و تو رو به من ميده... ندا من به جز تو از خدا هيچي نمي خوام... كم كم خودمو كشيدم عقب --: نيما خدا منو به تو داده ، من اينجام پيش تو ... فقط ما دو تائيم ...اما نيما نمي تونست اينهمه دلتنگي و يكجا فراموش كنه ... دوباره نيما و دلتنگي و اشك ...گشنم بود ، از ضعف بدنم درد گرفته بود... انگار يكي يكي حسام داشتن بيدار مي شدن ، نيما دوباره كز كرده بود يه گوشه و رفته بود تو فكر ،.. اصلا" دوست نداشتم اونجوري زار و درمونده ببينمش... فهميد دارم نيگاش مي كنم ،يه لبخند كمرنگي زد--: ندا بازم ممنونم .. تو زندگيو برام سوغاتي آوردي... يكم ديگه صبر كردم ، گشنم بود... با التماس گفتم --:نيما گشنمه از جمعه تا حالا هيچي نخوردم ... نيما انگار منتظر پيشنهاد من بود، فوري از جاش بلند شد و گفت ميرم يه چيزي بگيرم ... --: نيماييييي زود برگرد، تنهام ، كلي حرف دارم باهات، ... نيما حال خوشي نداشت بدون جواب رفت بيرون.. واي من چه بويي گرفته بودم، كثيف بودم ، از جمعه تاحالا نه رفته بودم حموم ، نه لباسام و عوض كرده بودم ، با اون بارونم كه ديگه شده بودم مرداب ... تصميم گرفتم برم يه دوش بگيرم، تا نيما برگرده... آبش يكم بو مي داد ... از حموم اومد بيرون ، با حوله نيما خودمو خشك كردم، بوي عطر تن نيما رو ميداد ، چند بار حولشو بوسيدم... خدايا شكرت.... تا اومدم لباسامو پوشيدم نيما هم وارد خونه شد ، زود اومدم بيرون... نيما وسطاي هال بود ، برگشت --:رفتي حموم ..... ولي يكدفعه خشكش زد، نايلون غذا از دستش افتاد... ترسيدم ، چرا اينجوري نيگام ميكنه ...چشاش يه جوري شده بود.. فرار كنم ... وايسم... تا به خودم اومدم نيما كنار من بود ، دستاش و گرفت دو طرف صورتم --: ندا موهات كو،نمي دونستي اونا رشته هاي جون من بودن؟؟... چيكارشون كردي؟... نداااا چي به سرت اومده؟.. ندا تو واقعا" خودتي؟ .... بعدم با گريه دستام و گرفت و ادامه داد --: ندا چرا دستات كبوده؟ ، چرا گردنت زخمه؟ .... نداااا من طاقت ندارم تو رو به اين حال ببينم ...كاشكي مي مردم و تو رو اينجوري نمي ديدم... دوباره گريه... چقدر گريه كرد... نمي تونستم آرومش كنم ... كاش روسريم و در نمي آوردم ... نيما حالش بد بود،يكم غذا خورديم ،خيلي كم .... اونروز نيما فقط گريه مي كرد ... چيكارش مي تونستم بكنم ...رفتم كنارش نشستم ....--:نيماااا اين كه همش شد گريه، من اومدم كه بخنديم ... من هيچيم نيست ...نيما آهي كشيد و جواب داد--: با اين حال و روز تو من بخندم... يا به حال خودم...نداااا به چي بخندم ...از ته دلش يه آه كشيد ، يه آه سوزناك ...--:ندا ببخش ... منو ببخش ... سرمو گذاشتم رو سينش، قلبش آرومتر شده بود.... --: نيما من تو رو بخشيدم كه اينجام،براش شعر مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد... رو خوندم.... --: نيما تو مسيحاي مني ... تو نتيجه صبر مني ...به جاي گريه باهام حرف بزن ، من اندازه يه دنيا باهات حرف دارم... خسته شده بودم ،زبونم ديگه كار نمي كرد خوابم مي يومد، ...--: نيمايييي باهام حرف بزن تا باصداي تو بخوابم ، يه خواب خوب ، يه خواب آروم ، كنارنيماي خودم ، مثل اونشب كه ميخواستي بري ، يادته نيما... من خيلي وقته نخوابيدم، از وقتي تو اون بلا رو سر خودت آوردي ، بيداريم شد عذاب و خوابم شد كابوس ... نيما دستشو كشيد رو سرم و پشتشم يه آآآآه بلند ... عزيزززم من شب اولي چند بار بهت سر زدم خواب بودي.... اخمامو كشيدم تو هم...--: خواب...نه نيما خان فكر كنم بيهوش شدم ... با دستم زخم كنار ابروم و نشون دادم .... وقتي انداختيم تو اتاق اينجوري شد... ناخود آگاه جاي زخمه تير كشيد منم زمزمه كردم بيگانه اگر ميشكند حرفي نيست، از دوست بپرسيد چرا مي شكند.... كاش اينو نگفته بودم ...از زبونم در رفت، خراب كردم... اينبار خودشو ول كرد رو زمين و دوباره شروع كرد به گريه كردن.... كاري از دستم بر نمي يومد ، خسته بودم ،منم كنارش خوابيدم رو زمين و با صداي گريش به خواب رفتم.... يه خواب عميق.. بعد از مدتها كابوس نديدم ... جيغ نزدم ... فقط خوابيدم ... ادامه دارد ... زياد ميشد وقتي نيما داشت با تلفن حرف ميزد ، من گوشي رو بر مي داشتم وفضولي مي كردم، بعضي وقتا نيما مي فهميد ولي به روم نمي آورد، اگه يه دختر پشت گوشي بود، دلم يه جوري ميشد و اونروز به هر بهانه اي كه شده ، داد و بيداد را مي نداختم و كلي نبما رو اذيت مي كردم .... يواش گوشي رو برداشتم ، مامان بود : نيما بابات مداركتون و تائيد كرده بعدم با پست هوايي فرستاده پيش آقاي منوچهري ، نيما نكنه رو حرف بابات نه بياري ، بيشتر از اين دلشو آتيش نزنيد ، اون اصرار داره عقد دائم باشه، --:مامان بچه بازي كه نيست ، ندا تازه رسيده ، كلا" ندا هنوز آمادگيشو نداره.ما بايد در اين مورد باهم حرف بزنيم، اصلا" چطوري به ندا بگم.--: نيما بابات سختشه شما دو تا اينجوري پيش هم باشيد ، آخه جوونيد ، مادر ندا كه مي گفت تو گفتي يا اون يا هيچكس ، التماست مي كنم ، باباتم خيالش راحت ميشه ، ميشناسيش كه ....همينم كه راضي شد ندا بياد خدايي شد، آخه ديگه چه آمادگي مادر، اگه بدوني ندا چطور خودشو به آب و آتيش زد كه بياد ، حالا تو ميگي مي خواي فكر كني... ندا از خداشه ، خودم باهاش حرف مي زنم ..ذوق كردم ، يواش گوشيو گذاشتم و خودمو زدم به خواب ... يعني بابا مي خواد من بشم زن نيما... اصلا" فكر نمي كردم ... با خودم مي گفتم برا اين كارم يك ماهي جار و جنجال به پا ميشه ... قربون اين غيرت بابام برم كه به دادم رسيد... صداي نيما رو مي شنيدم ، بيچاره مونده بود چي بگه.. دنيا برا اون زير و رو شده بود .. البته برا نيما ازدواج همچين زودم نبود امسال اون 29 ساله ميشد، ولي در مورد من به اين زودي انتظار نداشت، بابا روش فشار بياره...نيما اومد كنار تخت ، آروم صدام كرد، يه بار دو بار... چقدر صداش قشنگ بود، چشا مو باز كردم و پريدم تو بغلش ، هول كرده بود.... --:ندا چته ...آرومتر ... --:گشنمه داداشي ... --:بيا بريم ناهارت يخ كرد... --:نمي يام!! ... پام درد مي كنه، تو اذيتم كردي، بغلم كن ... چشاش چه برقي زد ... از رو تخت بلندم كرد... --:ندا چقدر سبك شدي ، الهي نيمات بميره... منو نشوند پشت ميز.. گشنم بود اما زياد نخوردم ، ترسيدم حالم بد بشه...نيما داشت مي خورد، دستامو گذاشتم زير چونم و نگاش كردم: چقدرعوض شده بود، صورتش سياه ، چشاش گود افتاده، كنار چشاش پر چين و چروك ، موهاشم كه نگو، يكي بود يكي نبود .. هنوز كامل در نيومده بود ، چند تا از تاراي موشم سفيد شده بود ... هيچ نشوني از اون نيماي سابق تو صورتش نبود، اما در عوض عطر تنش ، صداي قلبش، دستاي گرمش ... هنوز دست نخورده بود، همون نيماي سابق.بعد غذا نيما گفت --: ندا باورت ميشه من از بعد مريضيم يه بارم مزه غذارو نفهميده بودم ، اولين باره مي فهمم چي خوردم...بعدشم رفت 2 تا چايي ريخت --: بريم تو هال مي خوام باهات حرف بزنم.از اون گريه ها ديگه خبري نبود ،چه زود تو دل نيما به جاي سنگ ، محبت لونه كرده بود.... لحن حرف زدن نيما جدي بود--: ببين ندا مي خوام در مورد يه موضوع مهم باهات حرف بزنم ، من از ديشب خيلي فكر كردم ..اما هنوزم باورم نميشه همه اين حرفا درست باشه ... اومدن تو، خبراي تو ، راستش من دست از همه چيز كشيده بودم ، همه چي برام تموم شده بود ، ولي با اومدن تو ... ورق برگشت.... بگذريم ، مامان امروز زنگ زد "و ماجرا رو تعريف كرد" من كه مي دونستم ولي خودمو زدم به اون راه ... آخر سرم آهي كشيد و گفت ندا تو مجبور نيستي به پاي من بشيني ، حتي حالا هم كه پسر عموتم حاضر نيستم به زور تصاحبت كنم ، من خودمم به يه فرصت نياز دارم...ااالبته نه اينكه فكر كني در مورد انتخاب تو مي خوام فكر كنم نه، مي خوام وضعيت روحي و جسميم بهتر بشه،... من اصلا" نمي دونم تو برا زندگي آيندت فكري كردي يا نه؟؟؟... ندا خوب فكراتو بكن ، بابا عجله داره ولي من هيچ عجله اي ندارم، زندگي توئه هر جور خواستي مي توني انتخابش كني ... بغض اومده بود تو گلوش ...حتي اگرم موافق نبودي من هيچ حرفي نمي زنم ، براي تو از من بهتر زياده ، خيلييا آرزوشونه تو رو داشته باشن...من برات ميشم همون داداش هميشگي ... اگه بگي نه تركت نمي كنم، خيالت راحت باشه.... ديگه همه چيز با خودته...چقدر نيما خوب بود، با اين همه علاقه، بازم مي گفت هر چي تو بگي... ياد شهروز افتادم كه داد مي زد تو مال مني ، هنوز هيچي نشده احساس تملك مي كرد... اونوقت نيمايي كه به خاطر من حاضر شد از جونش بگذره بازم ميگه هر چي من بگم ... خدايا يعني من لياقت نيما رو دارم... برا نيما هم زن زياده... خودم مي دونم لب تر كنه ، كشته و مرده زياد داره...يكم خودمو جدي گرفتم --: نيما بابا مي خواااااد؟؟.... تو چي؟؟؟ ... يعني تو اينونمي خواي؟؟؟.. يعني مي خواي منو داشته باشي ولي نمي خواي شريك زندگيت باشم؟؟؟...تو بايد رسما" از من خواستگاري كني ...منم رسما" جواب مي دم... نيما جاش و عوض كرد ، اومد نشست روبروم ... زل زد تو چشام، دستامو گرفت--:نداااا نمي دونم چطور ازت بخوام شريك زندگيم باشي، هيچوقت بهش فكر نكرده بودم، با چه زبوني بگم كه يار زندگيم باشي، راستش من هيچوقت نمي تونستم به ازدواج با تو فكر كنم، بهم حق بده ... از اين حرفا بلد نيستم ...تو خواهرم بودي ، اصلا" چند سالي ميشه كه فكر ازدواج و از سرم بيرون كرده بودم ..به خاطر عشق تو من حاضر بودم يه عمر تنها باشم، حالا هم به نظر خودم تو لياقتت يكي بهتر از منه ... ندااا من خيلي بدم... اذيتت كردم ...ولي دوست دارم ... خيلي دوستت دارم .. مي ترسم از دستت بدم .... من خوشبختت مي كنم ... اينو مطمئن باش، هيچكس پيدا نميشه كه بيشتر از من تو رو دوست داشته باشه ... ندا من با تمام وجود به تو نياز دارم......يكم مكث كرد، دستام و فشار داد... --: قبولم مي كني ندا؟ ... ندا من يه عمريه كه در حسرت داشتنت سوختم و ساختم ، چه شبايي كه با فكرت خوابيدم و چه صبحايي كه به اميد ديدنت بيدار شدم ، با اين كه مي دونستم مال من نميشي، تو چند قدم از من فاصله داشتي و اما از نظر من خيلي دور بودي ، هميشه دلتنگت بودم ، مثل تو پيدا نميشه ... حالا ديگه مي توني مال من بشي ...نداااا خونه ازگل ندارم ولي چند تا كاخ از دل برات مي سازم ، من دلم ميخواد تو بامن ازدواج كني ... مي خوام شريكم باشي ...مي خوام فقط مال من باشي...ااااگه با من ازدواج كني، خوشبختت مي كنم، اينو قول مي دم... ندا من عاشقتم با تمام وجودم دستام و بوسيد --: نداااا خيلي بهت محتاجم...واي كه چشاش چه برقي ميداد، چقدر از دورييه اين چشا ناليدم ، مگه مي تونم بدون نيما سر كنم ، هرگز... هرگز...من فكرام كردم كه اومدم... مي خواستم راضي بشه من كنارش باشم... برا چند لحظه فقط نيگاش كردم ....دستاشو فشار دادم ...--: من قبول مي كنم ... قول ميدم هميشه كنارت بمونم...حرفاي زيادي داشتم كه مي خواستم تو اون لحظه بزنم اما زبونم بند اومده بود فقط نگاش كردم و لبخند زدم... نيما خيلي ذوق زده بود... چشاش پر اشك بود...نيما منو كشوند طرف خودش ، دستاشو حلقه كرد دور كمرم ، منو فشار داد به خودش ، داغ شدم...آتيش گرفتم ، منم اونو به خودم فشار مي دادم ، سرمو بوسيد .. هزار بار منو بوسيد ...چقدر آغوشش گرم بود، بوي زندگي مي داد، بوي عشق مي داد، من در آغوش اون غرق شدم ... قلبم بعد از مدتها آروم گرفت...ديگه واقعا" روزاي بد تموم شده بودن... نيما دوباره من و بوسيد --:به زندگي من خوش اومدي، خوشبختت مي كنم ... قول مي دم .. قول ... دستاشو گذاشت پشت گردنم ... حالا ديگه گرماي لباش و حس ميكردم ،داشت آتيشم مي زد اما يه لحظه....خودمو كشيدم عقبت ... بايد همه چيزو به نيما مي گفتم--: نيما قبل از اينكه ما ازدواج كنيم، بايد همه حرفامون و به هم بزنيم، ما بايد كينه ها رو از دلامون بيرون بريزيم ... پس خواهش ميكنم ... ما بايد دلامون از هم پاك بشه ... به حرفام گوش بده .. خيلي آروم دستاشو شل كرد... فهميد كه نمي خوام زياد بهش بچسبم ... يكم ناراحتش كرده بودم ... حالشو مي فهميدم ... اون نمي خواست از من جدا بشه... دستاشو گرفتم و كشومندش كنارخودم،... بدون مقدمه شروع كردم به تعريف كردن، حرفاي زيادي تو دلم مونده بود --: براش گفتم از اون شب و اون خواباي تكراري ، از صبح و اون همه نااميدي ... از بيمارستان، از خلوتم با خدا، از عهدم با خدا، از اونهمه گريه ها، از دل بريدن و جون دادن ، از دل كندنم از دنيا...از تنهائيام ، نقطه به نقطه .. خط به خط .. حتي جريان ديدن شهروز.. حتي فكرام در مورد ازدواج با سهيل... امامزاده... مژده اون پير روحاني .. كتك خوردنام... نااميديام ... (راستش بعضي چيزا رو فاكتور گرفتم ، حرفاي بابارو پزشك قانوني ،تهمت به نيما ، نمي خواستم بيشتر از اين غرور نيما رو بشكنم، نيما برا من پاكترين بود).... اومدنم به اينجا ... به اينجا كه رسيدم ، نيما دستشو گرفت جلوي دهنم --: ندا خواهش مي كنم از اينجاشو ديگه نگو، من بد كردم ... دست خودم نبود ...وقتي نيگاش كردم صورتش خيس بود ... خيس خيس ... مي دونستم خودشو مقصر مي دونه و گناهشم پذيرفته ...نيما هنوزم يه جورايي شك داشت كه هوشياره يااز اثر اون قرصاي آرام بخش توهم زده... مي گفت تو اين مدت چند بار من و مامان و بابا رو ديده ، بعد فهميده خياله...همه جا ساكت بود.. نيما تو فكر ... صداي تلفن تو خونه پيچيد ، نيما رفت گوشيو برداشت، ديگه راه افتاده بود ... منوچهري بود ، به نيما گفته بود مدارك رسيده و بابا باهاش صحبت كرده اونم با عاقد برا فردا ساعت 9 قرار گذاشته به نيما گفته بود از من گله نكنيد باباتون خيلي اصرار كرده منم بدون هماهنگي با شما اينكارو كردم ولي بازم با خودتونه و كلي حرف ديگه...--:نيما بگوحالا نوبت توئه .. .يه نگاه مظلومانه اي به من كرد --: ندا من چي بگم ، تو اين همه حرف قشنگ داشتي ...همه گله هايي كه من داشتم از تو بيجا بود ولي تو هر چي گله كني حق داري ، من هيچ دليلي ندارم، جز خودخواهي... آآآه ... ندا خيلي سخت بود، يه نفس عميق كشيد و ادامه داد--: ندا اونشب وقتي تو مغازه بهم گفتي دوستم داري و من تو رو بوسيدم اولش خوشحال شدم، انگار دنيا رو بهم دادن ... اما ندا شب كه شد ، تو دلم يه غوغايي به پا بود ، همش خودمو سرزنش مي كردم ، آخه تو خواهرم بودي ، چه عشق بي معنايي، چرا من از تو نخواستم بري سراغ زندگيت؟؟... اون حرفا .. اون بوسه عشق ... داشتم ديوونه مي شدم اگه ادامه پيدا مي كرد و دستم در مي رفت...، ندا، من برادرت بودم نمي تونستم خوشبختت كنم ، نمي تونستم باهات همراه بشم، اصلا" هيچ كاري نمي تونستم بكنم، زجر مي كشيدم... از اونروز ديوونه شدم ، رواني شدم، دست خودم نبود، مجنون شدم .. مجنون تو ندا... با خودم فكر مي كردم بيام اينجا خوب مي شم ، اما بدتر شدم... هر شب خواباي پريشون ... خواب تو رو كه داري با يكي مي خندي ، يه بار با شهروز ، يه بار سعيد پسر عمه مهري...خواب تو رو كه داري گريه مي كني و دليلش منم .. خواب اينكه پير شدي و جوونيتو از من مي خواي ... نمي دوني بهم چي مي گذشت ، تصميم گرفتم برگردمو اين ماجرا رو تمومش كنم ، مي خواستم باهات حرف بزنم كه يه جوري تمومش كنيم .... اما دلم كه شكسته بود ، بابا اونشب غرورمم شكست ، ديدي كه ندا هر چي تونست بهم گفت، هر چي تونست ، برا اولين بار منو زد، اونم به خاطر ترك اين كار لعنتي... وقتي ديدم داره تو رو هل ميده و من نمي تونم ازت حمايت كنم ، از خودم بدم اومد .. آخه اين چه عاشقيه كه حتي نمي تونه عشقشو به زبون بياره ، حرفاي بابا تير خلاص من بود، وقتي همه خوابيدن ، تازه اول مصيبت من شروع شد ، يواش اومدم دم در اتاقت اما تو خواب بودي ... چقدر داغون بودم ،تو حيف بودي به پاي من بسوزي ... هيچي نمي فهميدم ، يه جنون آني بود ..رفتم سراغ قرصاي بابا همشو خوردم... تازه چند دقيقه گذشته بود كه پشيمون شدم ، دلم برات تنگ شد ، چطو ازت دل بكنم ، سر تو چه بلايي مي ياد، نبايد تنهات مي ذاشتم ... نكنه خودتو بكشي ، نكنه ديوونه بشي ... نكنه بدبخت بشي و هيچكس نباشه حمايتت كنه ...دلم برا مامانم سوخت ، خواستم صدات بزنم ، صدام در نمي يومد، به زور موبايلم و ورداشتم كه بهت زنگ بزنم ،بفهمي كارت دارم، اما دستام كرخ شده بود، گوشيم از دستم سر خورد و افتاد زير تخت ، نتونستم پيداش كنم ، مي خواستم پا شم اما نمي شد،قرصا خيلي زود زمين گيرم كردن،... چشام نمي ديد ... فقط تو اون دقايق از خدا خواستم بهت كمك كنه و تنهات نگذاره... ندا دعا كن هيچكس به اين روز نيفته نمي دوني چقدر سخته، پشيموني اما هيچ كاري نمي توني بكني ، فكرت كار مي كنه ، اما جسمت از كار مي يفته....ديگه هيچي نفهميدم فقط شكنجه مي شدم ، درد داشتم ، رگام كشيده مي شد ، وحشتناك بود.. نميشه توضيح بدم، خيلي بد بود... رو هوا و زمين بودم ، پرتم مي كردن بالا، ... تا اينكه بعد از اونهمه رنج و عذاب يدفعه يه نور اومد طرفم ، آروم گرفتم ... يكي صدام مي زد ... صداي تو بود ندا .. چشام و باز كردم ، نور خورد تو چشام ، نور اذيتم مي كرد .... دوباره هيچي نفهميدم ، اينبار كه چشام و باز كردم فقط يه سايه ديدم كه رفت ، فهميدم تويي ، مي خواستم صدات كنم ، اما نتونستم .... تو بيمارستان همش چشام به در بود ، صدات بود ، بوي تنت بود، اما تو نبودي... فكر كردم باهام قهري ،يه چند روز بشه مي ياي آشتي ... اما نيومدي ... بهت حق مي دادم ، وقتي دايي برام تعريف كرد كه تو اون يه هفته چه حالي داشتي، تصميم گرفتم ديگه باعث عذابت نشم ، بهترين موقعيت بود ، حالا كه نمي خواستي منو ببيني ، بايد همراهيت مي كردم ... بايد تموم مي شد ...ندا اون قرصا داغونم كرد ، دستام مي لرزيد، چشام خوب نمي ديد ، اما به هر مكافاتي بود خودمو رسوندم اينجا، روزا كار مي كردم شبا هم از بي خوابي و ترس از فكر تو، يه مشت قرص آرام بخش مي خوردمو از هوش مي رفتم، من دست از دنيا شسته بودم...از ترس اينكه فكرت بياد سراغم مشت مشت قرص مي خوردم ، با هيچكس حرف نمي زدم ، حتي با خودمم قهر بودم... قصه من هيچي نداره...تا اينكه تو اومدي...اونهمه سعي من برا فراموشي و داغون كردن خودم با شنيدن يه صداي تو تموم شد... تصميم گرفته بودم اگه يه وقت ديدمت خودم و بزنم به نديدن... هر روزم برا خودم تكرار مي كردم ... اما نتونستم خودمو كنترل كنم ... صدات منو كشوند پشت در...در و باز كردم ... تو زير بارون بودي ... ندااا دلم لرزيد ... صداي تو دلم و لرزوند ... مي خواستم بري ... اما اگرم مي رفتي برا من همه چيز تموم ميشد... فكر مي كردم فراموشت كردم ... ولي همش خيال بود ، تو هيچوقت برا من تموم نمي شدي ....وجود تو ... صداي تو ، بيدارم كرد از هر چي خواب بود... از هر چي غم بود... دوباره از عشقت ترسيدم ... ديگه نمي خواستم اون خاطرات بد تكرار بشه... واسه همين اون حرفا رو زدم ...ندائييييي .. باورم نميشه اون روزاي بد تموم شدن... خواهشم اينه كه تو از من دلخور نباشي، من خيلي زجر كشيدم، جبران مي كنم ... همه حرفايي كه اونشب زدم دروغ محض بود... --:حالا واقعا" من بيدارم ، يا دارم خواب مي بينم ، اينهمه خوشبختي از كجا اومد سراغ من...لپشو گرفتم و محكم فشار دادم ، صورتش استخوني شده بود... هيچي نگفت ، محكمتر فشار دادم ، يه آخ كوچولو گفت... بلند خنديدمو گفتم پس خواب نيستي... هميشه وقتي لپشو مي كشيدم دنبالم مي كرد و من و قلقلك ميداد، منم مي خنديدم اينقدر ادامه مي داد تا جيغ من در مي يومد و به التماس مي افتادم ، اما نيما خيلي عوض شده بود ، دل و دماغ نداشت ... حقم داشت ، تو اين مدت علاوه بر تنهائي و بدبختي اين قرصاي لعنتي هيچي براش جا نذاشته بود... نيما برگشت طرف من : نداااا برا فردا اگه مشكلي داري بگو من نمي خوام تو به خاطر دل بابا يه عمر گرفتار بشي ... كي باورش ميشه تو بشي قسمت منخودمو چسبوندم بهش و گفتم: اما من دلم مي خوام به خاطر دل تو گرفتار بشم ،هر چه زودتر بهتر.. نيما من انتخابمو كردم. ديگه نزديكاي صبح بود ، باهم يه چيزي خورديم . من خوابيدم ولي نيما بيدار موند ، مي گفت به زور اين قرصا اينقدر خوابيدم كه از حالا به بعد مي خوام همش بيدار باشم و هوشيار.نيما صدام كرد ، ساعت 30/8 بود--:ندا پاشو ... پاشو ... دير ميشه ، زود از جام بلند شدم ، دست و صورتم و شستم .. مانتوم و زود پوشيدم .... داشتم مي رفتتم دم در كه نيما جلوم و گرفت --:كجااااا .. چقدر هولي من گفتم حالا بايد كلي ناز بكشم تا خانوم راضي بشه بياد زنم شه .. اما انگار ... بعدم خنديد و زود بغلم كرد .....--: ندااا اگه بگي بله ديگه گفتيا، نمي خواي بيشتر فكر كني ...نيما رنگ و رو نداشت، اونم مثل من دلش شور مي زد.. يعني ميشه امروزم تموم بشه...حرفاي نيما اعصابمو به هم مي ريخت... زود جواب دادم --: نهههههه ... نمي خوام فكر كنم ، فكرام و كردم كه اينجام ، نيما ديگه داري اذيتم ميكني ، نيما موهامو ناز كرد و گفت:--:هر جور راحتي، پس بيا صبحونه بخور جون داشته باشي ، حوصله غش و ضعف ندارم ...نيما رو پاهاش بند نبود، كاش زود تموم بشه، اي خدا كمك كن همه چي خوب پيش بره..دم در محضر من چادر نمازمو انداختم سرم، بدون هيچ صحبتي پشت سر آقاي منوچهري رفتم تو ... راستش مي ترسيدم دوباره نيما شروع كنه ... محضر دار مدارك و از منوچهري گرفت ، منوچهري مختصر شرح حال ما روبراش توضيح داد ، اونم شروع كرد به كنترل مدارك با شناسنامه ... آخه تو شناسنامه اسم پدر و مادر هر دوي ما يكي بود ، ما تو شناسنامه هنوز خواهر و برادر بوديم....محضردار رو كرد به آقاي منوچهري و گفت رضايتنامه پدر ... دلم هري ريخت... اما منوچهري سريع از تو كيفش يه كاغذ در آورد و داد به اون... خيالم راحت شد... محضر دار مدارك و جمع و جور كرد، حتما" مشكلي نبوده...چقدر لحظات كند مي گذشت... محضردار رو كرد به منوچهري و گفت : شاهد دارين ، منوچهري هم جواب داد: گفتم 2 تا از بچه هاي شركت بيان ، تا شما مقدمات و آماده كنين اونا هم رسيدن، بدنم سرد شده بود ... يعني واقعا" همه چي داشت به اين خوبي تموم ميشد، چقدر دلشوره داشتم ، پس چرا نيما چيزي نميگه... دستام يخ كرده بود... زير چشمي به نيما نيگاه كردم.... به به ... اون از من بدتر بود، عرق كرده بود و دستاشو به هم فشار مي داد، چه استرس شيريني ، ... لبخند زدم و دوباره سوره والعصر... مسيحاي من كنارم بود .... محضر دار با اشاره دست تعارف كرد بريم تو اتاق بغل... اتاق عقد اونجا بود ، تا بلند شديم بريم اون دو تا شاهدم اومدن.با ديدن اون اتاق دلم هري ريخت... محضردار رو كرد به نيما و گفت : ببخشيد شاداماد نفرمودن مهريه چيه ... نيما رو كرد به من ... منم با لبخند گفتم : حاج آقا يه جلد قرآن ... :خانوم با رضايت كامله ، بنويسم ، بعدها پشيمون نشين.. --:بنويسيد ، پشيمون نميشمنيما مي خواست يه چيزي بگه اما حالش بدتر از اوني بود كه صداش در بياد..منوچهري پيشنهاد داد با دو تا گوشي شماره مامان و بابا رو بگيريم كه اونا هم تو اون لحظه مقدس شاهد عقد عزيزاشون باشن ، من قبول كردم ، اما نيما با اكراه و فقط به خاطر من قبول كرد، ... تو اون لحظات يه حسي داشتم ،دلشوره ،ترس از شروع يه زندگيه تازه ... اشكام مي ريختن رو صورتم ، دستام مي لرزيد، خدايا واقعا" ما خوشبخت مي شيم.... لحظه اي كه صيغه عقد و جاري مي كنن خيلي مقدسه، تا يه آدم تجربه نكنه ، نمي فهمه ،دلم يه حالي بود ، من .. نيما ... ديگه مي شديم ما.. چه حس غريبي داشتم .. كاش مامان و بابا بودن .. كاش مامان جون بود... لااقل كاش يلدا بود ...اي كاش همه بودن ... عاقد شروع كرد به مقدمه چيني ...بابا و مامانم از پشت تلفن رضايت خودشونو اعلام كردن ... عاقد، دعا خوند و حرف زد ،تا رسيد به اين جمله معروف : عروس خانوم وكيلم ... يه لحظه با اون چشماي خيسم به نيما نيگاه كردم كه كنارم نشسته بود ، طفلك چه حالي بود ... الآن از حا ل مي رفت ... نخواستم بيشتر از اين انتظار بكشه ... دوشيزه خانوم وكيلم :.... بلند گفتم بله .... راحت شدم ... صداي مامان اومد كه با گريه مي گفت مباركه .. مباركه ... عاقد از نيما هم بله رو گرفت .. تو صداي نيما شادي و اميد موج مي زد ... اما من گريه مي كردم ... دستام موقع امضاء مي لرزيد ، يه وقتايي هم برا اينكه ببينم كجا رو بايد امضاء كنم مجبور مي شدم اشكام و پاك كنم .. حال غريبي داشتم.. بدنم بيحس بود ... آتيش گرفته بودم .. يه چيزي تو دلمو چنگ ميزد...ترس از آينده ، ترس از زندگيه مشترك ، مسئوليت ، چه بار سنگيني ،...نمي تونستم جلوي اشكام و بگيرم... يكي از همكاراي نيما كه شاهد بود، با خنده گفت : ما فكر كرديم نيما از عشق مجنون شده ، نگو ليلي حالش بدتره بعدم رو كرد به منو باخنده گفت : آخه خانوم اين آدمه كه شما به خاطرش گريه مي كنين ... اما راست مي گين گريه داره آدم بشه زن اين...همه خنديدن به جز من، مي خواست جوو عوض كنه.... از نيما خواستم اتاق و خلوت كنن تا نماز بخونم... همه زود رفتن بيرون وقتي نيما خواست بره دستشو گرفتم ،نيما رو بوسيدم بهش گفتم : نيما تولد دوبارت مبارك...همه سعيم و مي كنم كه خوشبخت بشيم ... ولي اون فقط لبخند زد... نماز خوندم و برا همه دعا كردم... دعا كردم كه همه طعم واقعييه عشق و بچشن ، دعا كردم خدا كمك كنه كه هيچكس عشق و به هوس نفروشه... دعا كردم من و نيما خوشبخت بشيم ... از ته دل برا همه دعا كردم ...همه اونايي كه منو رنجونده بودن و بخشيدم همه رو... شهروز، مامان و بابام و ... نمي شد زياد معطل كنم ، همه منتظر من بودن... نيما اومد دنبالم ، زل زده بود تو چشام: ندا از هميشه زيباتر شدي، به زندگيم خوش اومدي ، خوشبختت مي كنم، ديدي من و تو شديم ما ... خيلي خوشحالم .. خيليازمحضر اومديم بيرون منوچهري و اون دو تا خداحافظي كردن و سوار ماشين شدن ، منوچهري سرشو از ماشين آورد بيرون و گفت : شادوماد 3 روز مرخصي برا ازدواج داري برو خوش باش ، ديگه بايد بچسبي به كار، دست تنهامون نذار...يكم كه از محضر دور شديم ، من چادرمم در آوردم و گذاشتم تو كيف، سرم پايي بود.... چه صدايي بود؟؟ قلبم از جا كنده شد، صداي جيغ نيما .. نيما مثل بچه ها بالا و پائين مي پريد و جيغ مي زد .. هوهو مي كرد... مي خواستم جلوشو بگيرم ، اما راستش حيفم اومد ... نيما تند تند اينو رو اونور مي رفت و هوهو مي كرد، پشت سر همم داد مي زد خدايا شكرت ، منم با خنده همراهيش مي كردم ... همه رهگذرا به ما نيگاه مي كردن...نيماخيلي خوشحال بود، ديوونه شده بودنهار ساندويچ خورديم، يكمم برا خونه خريد كرديم و طرفاي غروب رسيديم خونه ... من فكر مي كردم نيما از بس تقلا كرده ، الآن برسه خونه ولو ميشه .. نگو تازه اول شنگوليش بود... بالا پايين مي پريد ...هي منو مي بوسيد و آواز مي خوند .. هر چي بلد بود ... من خسته بودم .. جسمي نه، يه چيزيم بود ...اون حسي كه از بعد از عقد داشتم و نمي شناختم يكم گيج بودم ، دلم گرفته بود... ميخواستم نيما كنارم بشينه و منو نوازش كنه ، مي خواستم با دستاش صورتم و لمس كنه ، انگار تا حالا هيچوقت به من دست نزده بود، گرماي وجودشو مي خواستم ،لباي داغشو... بهش نياز داشتم ، احتياج به آرامش داشتم ...اونو كنار خودم ميخواستم با تمام وجود... چقدر تنها بودم .. اما روم نشد چيزي بهش بگم .. اون منو مي بوسيد اما نه اونجوري كه دلم مي خواست ... رفتم نشستم رو كاناپه ...واااي اون كه اصلا" ديوونه شده بود ... هيچوقت نفهميدم ، چرا آقايون موقع عصبانيت و خوشحالي دوست دارن شلوغش كنن و بر عكس زنا دوست دارن آروم باشن و گريه كنن.برا اولين بار تو اون چند روز من صداي زنگ خونه رو شنيدم.. نيما با تعجب به من نيگاه كرد... يعني كيه ندا... منم شونه هامو انداختم بالا ... سريع رفت سراغ در، همكاراي نيما بودن ، 2 تايي كه صبح به عنوان شاهد عقد ما اومده بودن با يكي ديگه ، با يه جعبه شيريني .. هموني كه صبح شوخي مي كرد ، سريع خودشونو انداخت تو خونه و با شوخي گفت: صبح كه به ما شيريني ندادين اقلا" يه چايي مهمونمون كنيد، شيريني رو خودمون آورديم ، منم با روي باز رفتم به اسقبالشون يه جورايي خوشحال شدم از اينكه اونا به ياد ما بودن ، هم اينكه نيما مجبوره بس كنه، بعد ازخوش آمدگويي رفتم براشون چايي درست كنم، حداقل مشغول شدم، اونا يه چند ساعتي مهمونمون بودن ، بچه هاي شادي بودن، نيما عيد كه اومده بود خونه از اونا برام گفته بود ، اما اين سري كه اومده بود با همه اونا به هم زده بود ، اونا هم مثل من از اينكه نيما بهتر شده بود خيلي خيلي خوشحال بودن ...نيما براشون شام گرفت، بعد شام ده دقيقه اي بودن و ديگه خداحافظي..بازم همون حس دلتنگي اومد سراغ من ، چرا نيما نمي فهميد ، اون داشت ميز و جمع و جور مي كرد ، پشتش به من بود ، مي خواستم صداش كنم ولي روم نمي شد... يكدفعه نيما روش و برگردوند طرف من و گفت--: ندا تو منو صدا زدي، تا اينو گفت ، نتونستم جلوي خودمو بگيرم و زدم زير گريه .. نيما سريع اومد كنارم ، تو يه چشم به هم زدن منو بلند كرد و گذاشت رو پاهاش .. با دو تا دستاشم محكم كمرمو چسبيد ....عين يه بچه كوچولو ... منم همينطور كه گريه ميكردم دستامو انداختم دور گردنش،..--: نيما من دلشوره دارم، پيشم بمون ... نيما تنهام نذاري ، دلم ميلرزه نيمايي، من مي ترسم ، من تنهام... يه جورييم نيما ، دلم ميلرزه، دست خودم نيست ...نيما منو محكم چسبوند به خودش ...--:چرا بدنت داره مي لرزه ندا؟؟ ... منو ببخش ، تقصير منه كه شلوغش كردم، يادم نبود تو وقتي ذوق زده ميشي آرامش مي خواي ... ببخش، از بس ذوق كرده بودم فقط مي خواستم خودمو خالي كنم ،نگو دل كوچيك تو هراسون بوده... ندا از اين به بعد از هيچي نترس ، فكر هيچي رو نكن ، حالا ديگه تو مال مني ، ما دو تا ديگه تنها نيستيم ، ديگه من مي تونم جلوي هر كسي وايسم و بگم ندا عشقمه ، جونمه ، درد و غمات ديگه مال منه ، نترس عزيزم ، آروم باش، بهم اطمينان داشته باش ، من عاشقتم، ....نيما منو نوازش ميكرد و آروم در گوشم حرف ميزد، نيما از عشق و زندگي مي گفت ،حركت دستاش رو بدنم غوغا مي كرد ، نمي دونم از كجا مي فهميد الآن كدوم قسمت بدن من به نوازش دستاش احتياج داره، ماهرانه منو مي بوسيد ...چه حس خوبي بود .. كم كم آروم شدم... اينقدر آروم و با احساس در گوشم حرف مي زد كه اونهمه دلتنگي و ترس جاشو داد به امنيت و آرامش... ديگه آروم شده بودم...--:ندا تو هم يه چيزي بگو .. باهام حرف بزن .... بگو دوستم داري ... خودتو خالي كن ... اگه حرف بزني آروم ميشي... شروع كردم به زمزمه كردن : خوابم يا بيدارم تو با مني با منهمراه و همسايه نزديك تر از پيرهنباور كنم يا نه هرم نفسهاتوايثار تن سوزه نجيب دستاتوخوابم يا بيدارم لمس تنت خواب نيستاين روشني از توست بگو از آفتاب نيستبگو كه بيدارم بگو كه رويا نيستبگو كه بعد از اين جدايي با ما نيستاگه اين فقط يه خوابه تا ابد بذار بخوابمبذار آفتاب شم و تو خواب از تو چشم تو بتابمبذار اون پرنده باشم كه با تن زخمي اسيرهعاشق مرگه كه شايد توي دست تو بميرهخوابم يا بيدارم اي اومده از خوابآغوشتو وا كن قلب منو درياببراي خواب من اي بهترين تعبيربا من مدارا كن اي عشق دامنگيرمن بي تو اندوه سرد زمستونمپرنده اي زخمي اسير بارونماي مثل من عاشق همتاي من محجوببمون ، بمون با من اي بهترين اي خوب پلكام سنگين شدن ...برا اولين بار تو آغوش گرم نيما با صداي لالائيش به خواب رفتم، يه آغوش امن كه تنها برا من آفريده شده بود و هيچكس نمي تونست تصاحبش كنه ، من تو آغوش بهترين يار زندگيم ، بزرگترين حاميم ، بهترين داداش دنيا، بهترين دوست و همدمم ... و الآن ديگه شريك زندگيم و همسرم به يه خواب عميق رفتم .....نيما بعد از صبحونه به من گفت:--: ندا ، امروز روز منه ، بايد هر كاري ميگم گوش بدي... بهش لبخند زدم، يعني باشه...--:خوب ندا پس پاشو بريم تو اتاق... وقتي چشممو باز كردم همونجا بودم ، چقدر گرم و راحت بود، نيما خواب نبود با دستاش موهاي منو نوازش مي كرد، يه تكون خوردم .... --:بيدار شدي ندا... چقدر آروم خوابيدي ، حتي يه تكون كوچيكم نخوردي ، كاش مي شد تا ابد تو بغلم نگهت دارم ... سرمو از رو سينش برداشتم و همين طور كه نگاش مي كردم --: نيما تو نخوابيدي؟؟؟..--: نه ... من زياد خوابيدم ، خيلي زياد ... كنار تو بايد بيدار باشم ، حيف نيست، اينهمه انتظاركشيدم ، حالا كه به آرزوم رسيدم بخوابم ... محاله خوابم ببره... ندا من سالها هر شب مي يومدم و تو خواب تماشات مي كردم، چقدر آرزو داشتم مي تونستم با صداي نفسات بخوابم... نداااا من به آرزوم رسيدم ، مي خوام بيدار باشم... در كنارت مي خوام بيدار باشم...دستمو گرفت ، منم فوري بلند شدم و رفتيم تو اتاق ، نيما لپ تاپشو از زير تخت آورد بيرون، روش پر خاك بود --:ندا بيا نيگاه كن ، نيما هزار تا فايل باز كرده بود و تو همشونم نوشته بود: گرم ياد آوري يا نه تو را من چشم بر راهم...--: نيما يعني چه؟؟؟ ... --: من وقتي از بيمارستان اومدم خونه مامان جون ، فقط چشمم به در بود كه تو بياي، هر بار ايميلاتو مرور مي كردم يا عكساتو مي ديدم يدونه فايل واست باز مي كردم ... اما از وقتي اومدم اينجا ديگه نااميد شدم ، تصميم گرفتم ديگه خاطراتمو مرور نكنم ... ندا يعني تو 10 روز هزار باردل بيچاره من هواتو كرده بود ، اگه ادامه مي دادم الآن كامپيوترم هنگ كرده بود ... زد زير خنده... --: ندا من مي خوام تو امروز شاد باشي و فقط برام بخندي، يه جشن دو نفره از صبح تا شب ، منم با سر موافقتم و اعلام كردم... نيما يه آهنگ شاد انتخاب كرد و بعدم گفت ندا برام مي رقصي... بوسيدمشو از جام بلند شدم، هر چي نيما بخواد... براش رقصيدم .. چند بار.. واي، چشاش بعد اينهمه مدت داشت به من مي خنديد... يه جوري نيگام مي كرد انگار تا حالا منو نديده ،اصلا" تا حالا هيچي نديده، خوشحال بود برام دست مي زد، صوت مي زد ... ديگه خسته شده بودم ، رفتم كنارش بشينم ، نذاشت بشينم ... حالا بايد دو تايي برقصيم.... --: واي نه نيما من از پا افتادم ... ولي اون منوكشيد و شروع كرد به رقصيدن.... از اينكه مي ديدم شاده و داره مي رقصه جون گرفتم... يه لحظه ياد اون خواب و اون دستاي سرد، نه ديگه نبايد فكرشو بكنم ... تنم لرزيد ... محكم بغلش كردم و با آهنگ همراه شدم ... آهنگ كه تموم شد، نيما رفت سراغ لپ تاپ ... يه آهنگ كه مخصوص رقص تانگوئه رو گذاشت... واي خدا محشر بود...من تو آغوش نيما مي رقصيدم و اون دائم با لباي گرمش منو مي بوسيد ، چنان محكم بغلم كرده بود كه نمي تونستم تكون بخورم ، با يه دستش منو فشار مي داد و با اون دستش موهامو نوازش مي كرد... چه حس غريبي داشتم ... حركات دست نيما به من يه حس تازه مي داد كه خوب نمي شناختمش...ديگه هر دو تامون از پا افتاديم ... نيما همينطور كه نفس نفس مي زد گفت --: ندا خيلي بدنم ضعيف شده ، يادته اگه صبح تا شبم مي رقصيدم خسته نمي شدم ... عالي بود ندا ، ممنون.ساعت 2 بعد از ظهر آماده شديم و برا نهار از خونه زديم بيرون ، بعد از نهار يه گشتي تو خيابونا زديم ، نيما منو برد چند جا رو بهم نشون داد ، رفتيم كنار دريا قدم زديم... بعدم رفتيم يه مغازه لباس فروشي ...، نيما با اصراريه لباس صورتي برام گرفت ، من از رنگاي تند بيشتر خوشم مي يومد، حتي نرفتم پرو كنم، يه لباس كوتاه و چين دار ... يه شام مختصرم خورديم و برگشتيم به خونه..نيما با يه احساس خاصي به من نيگاه مي كرد ، از من خواهش كرد كه اون لباسو براش بپوشم... لباسه خيلي كوتاه بود ، من تا حالا جلوي نيما از اين لباسا نپوشيده بودم...واااي كه وقتي از تو اتاق اومدم بيرون نيما چيكار كرد... ندا چه خشكل شدي، چه بهت مي ياد، ماه شدي ، واي خدايا تو چقدر نازشدي، ازهميشه بهتر شدي، تو محشري، ندا حيف بود از دستم مي رفتي... ندا آرزوم بود مال من بشي ...اومد طرف من ، حرف زدنش با ديشب فرق داشت، منو كشوند طرف خودش ، دستاشو برد پشت گردنمو لباشو محكم گذاشت رو لبام ... محكم بوسيد.. محكمتر... يه بوسه عشق ... يه بوسه واقعي... يه عشق واقعي ... ،.. چقدر سبك شده بودم ...منم اونو بوسيدم ، محكم به خودم فشارش دادم و دوباره اونو بوسيدم ، نيما هم مثل من داشت مي سوخت ،داغ داغ بود... صورتمو بوسيد تا رسيد به گوشم... خيلي آروم گفت: ندا خيلي مي خوامت، ....اون حس غريب دوباره اومده بود سراغ من ...حركت لباش تو دلم آشوب به پا ميكرد... اين ابراز عشق ديگه از نوع شب شراب نبود تا بامداد خمارش ريشمو بسوزونه... من تو آغوش شريك زندگيم بودم ... من خودمو سپردم به نيما و اجازه دادم اون سرمست بشه از شراب عشق... روح و جسم ما به هم گره خورد و ما اونشب ازدواجمون و از صميم قلب جشن گرفتيم....صبح با صداي نيما از خواب بيدار شدم...: ندا ، نداي من .. بيدار نميشي ، دلم برات تنگ شده، چشمامو باز كردم، اومدم يه غلطي بزنم ... تير كشيد تو كمرم و يه آخي گفتم .. نيما با دسپاچگي گفت: ندا چيزيت شده، ،.. از خجالت صورتم گرم شده بود ، مطمئن بودم الآن صورتم قرمز شده .. زود پا شدم نشستم، نيما هم نشست كنارم و شروع كرد به نوازش كردن موهام... سرمو گذاشتم رو سينش و ريز ريز خنديدم... سرمو با دستاش گرفت و رو زانوهاش نشت روبروم ... --:ندا لپات گل انداخته ، خانوم كوچولوي من رو ماهو كم كرده از خوشكلي ...ندا من چقدر خوشبختم كه بهترين لحظات عمرم و با تو و در كنار تو تجربه مي كنم ... اولين تجربه عشقم.. سرمو آوردم بالا ... چشماي نيما عين ستاره هاي آسمون برق مي زد ، ديگه از اون چشاي كم فروغ و نگاهاي غمگين هيچ اثري تو چشاش نبود... نيما منو بغل كرد و بوسيد بعدم ازم خواست بريم براي خوردن صبحونه... نيما يه صبحونه مفصل برام آماده كرده بود، منونشوند رو پاهاش ، خودش برام لقمه ميگرفت و مي داد بخورم ، البته هر با هر لقمه چند تا بوسه هم نثارم ميكرد... خوشحال بودم نيما گفت اولين تجربش با من بوده ... ولي من با شهروز، البته ما هم برنامه اونجوري نداشتيم ولي همينم آزارم مي داد، مطمئن بودم تو زندگيه نيما همينم نبوده، البته شادي و رقص و تفريح همه جوره فراهم بوده ... اي خدا ... دلم مي خواست به نيما بگم ، ...روم نمي شد، ولي حتما" يه روز ميگم رفتم خونه شهروز، نمي خوام هي چيزي رو از نيما پنهون كنم....روزاي خوب به سرعت برق و باد گذشتن ، ديگه نيما بايد ميرفت سر كار، اونشب از فكر اينكه من خواب باشم و نيما بره سر كار خوابم نمي برد، .. نيما هم خيلي دير خوابيد... صبح زود از خواب بيدار شدم ، نمازمو خوندم و برا نيما صبحونه آماده كردم، بعدم رفتم نيما رو از خواب بيدار كنم كه ديدم نيما كنار تخت نشسته... حالشو مي فهميدم ، دلش نمي يومد منو تنها بزاره ، ولي چاره اي نبود ، دو سه تا لقمه صبحونه خورد ، بعدم كلي به من سفارش كرد ، هزار بار منو بوسيد و رفت.... حالا من تو اين خونه بدون نيما چيكار كنم، نه دوستي ، نه آشنايي، وسيله درست و حسابي هم نبود كه بتونم با آشپزي و گردگيري خودمو مشغول كنم... رفتم رو تخت خوابيدم ،... با صداي تلفن از خواب بيدار شدم، مامان بود ، خيلي گريه و زاري كرد، دلش برامون تنگ شده بود، مي گفت حقش نيست اينطوري تنهاش بزاريم ، ازم خواست زود بر گردم، مامان اينم گفت كه حال بابا خوب نيست و مرتب اونو ميذاره تو فشار تا همينطور كه منو فرستاده برم گردونه...ساعت 4 بود اما نيما هنوز نيومده بود، خيلي حوصلم سر رفته بود، ...احتمالا" تو چند روزي كه مرخصي بوده كاراش حسابي قاطي شده... نزديكاي ساعت 5 نيما اومد، نهارم گرفته بود ، باهم نهار خورديم و اون سير تا پيازاتفاقات اونروز و برام تعريف كرد،... بعدم ازم پرسيد--: ندا حوصلت سر رفته نه؟؟؟... --:بيشتردلم برات تنگ شده بود، --:به اين زودي ، ندا تو با اين دل كوچيكت چطورمي خواي بري از پيشم، من چطور دوريت و تحمل كنم ... گوشام شروع كردن به صوت زدن... چي؟؟؟ برگردم؟؟ ، كجا برم؟؟ ، نيومدم كه برگردم!!!.... با بغض گفتم: نيما من هيجا نمي رم گفته باشم .. واقعا" گيج شده بودم، دستامو گرفتم جلوي صورتم و بلند بلند شروع كردم به گريه كردن، ...نيما چش شده بود ، من نمي خواستم برگردم ، اصلا" كجا برم، چطوري برگردم خونه بابا ، براي چي بايد برم... نيما منو بغل كرد ،ازم خواست آروم باشم و به حرفاش گوش بدم ،... خوب مي دونست اگه التماس كنم ديگه طاقت نمي ياره ،اين بود كه بلند شد رفت تو هال... سعي كردم خودمو آروم كنم، نبايد اينقدر احساساتي باشم، بايد به حرفاي نيمام گوش مي دادم، منم رفتم تو هال و نشستم پيش نيما. ادامه دارد ... تواينجا هيچكسو نمي شناسي، واقعا" تنهايي، من اصلا" نمي خوام تو تنها بموني ، امكانات اينجا محدوده، عسلويه محل كاره ... ببين ،من مجبورم بمونم ، بايد كار كنم، من در قبالت مسئولم ...اما تو مجبور نيستي بموني ، تو برگرد تهران پيش خانوادمون ، كاراتو سر و سامون بده، من دوست ندارم از صبح تا شب تو اين چارديواري منتظر من باشي ، تو حقت خيلي بيشتر از ايناست ، من اينقدر خودخواه نيستم كه بخوام به خاطر خودم تو رو اينجا نگه دارم، من ميخوام تو هر روز شادتر و سرزنده تر از ديروز باشي ... واقع بين باش ، اينجا برا ت هيچي نداره، من خوب روحياتت رو مي شناسم ،اينجا دووم نمي ياري، شايد به خاطر من تحمل كني، ولي تا كي ... ندا من قول مي دم دنبال يه كار ديگه باشم، اگه يه كار خوب تو تهران پيدا شد، بر ميگردم ، ... من فكرامو كردم ، ما بايد فرصت داشته باشيم تا بتونيم خودمونو جمع و جور كنيم، از حالا فقط يكسال به من فرصت بده ، اگه خدا خواست و يه كاري چيزي پيدا شد كه برمي گردم ، اگر نشد اونوقت مي شينيم يه تصميم اساسي مي گيريم.... تو بايد پيشرفت كني .. عشق ما بايد شكوفا بشه ، نه اينكه محدودت كنه... ببين مسائل ديگه اي هم هست، .. من دوست دارم جايي زندگي كني كه راحت باشي ، با كسائي باشي كه دوستشون داري، مي خوام از زندگيت راضي باشي .... دير يا زود از اينجا خسته ميشي، افسرده ميشي ، من نمي تونم زياد پيشت باشم، نذار چند وقت ديگه با يه تجربه تلخ برگردي ،خواهش مي كنم اجازه بده با خاطره خوش موقتا" از هم جدا بشيم و به اميد تكرار لحظاتي كه باهم داشتيم رنج دوري رو تحمل كنيم،... خوب فكر كن ، اگه الآن بري مامان و بابا ذوق مي كنن ، از دانشگاه عقب نيفتادي ، اجازه ندادي اطرافيان هر طوري مي خوان در موردت قضاوت كنن، و در مورد من ، مي دوني كه اگه بفهمن اومدي اينجا بموني چي ميشه ، خودشون هر چي دوست داشتن ، مي بافن و مي دوزن....ختم كلام اينكه اگه زود برگردي هيچ فرصتي از دستت نرفته، اما اگه زمان بگذره ديگه جبران بعضي از مسائل برات سخته .... تازه مسائل ماديم هست ، ببين من از محل كار تو مغازه يه پس اندازي دارم ، حقوق چند ماه اينجامم هست ، اگه بخواي بموني بايد با اين پول، برا آپارتمان وسيله بخريم ... منم چون دلواپستم نمي تونم اضافه كاري وايسم، حقوقمم همش ميشه خرج خونه ،اينطوري تا مدتها بايد درجا بزنيم... آآآآه .... اما اگه خيالم از بابتت راحت باشه ، هم مي تونم اضافه وايسم ، هم اينكه كاراي يكي دو تا از اين شركتاي كوچيك و راه بندازم ، اينطوري مي تونم تو يه سالي كه فرصت دارم، حسابي كار كنم و يه پس انداز خوبي برا خودم دست و پا كنم، تازه اگه بتونم يكي دو تا از بچه ها رو مي يارم پيش خودم اينجوري منوچهري بابت كرايه خونه هم از حقوقم كم نمي كنه، ... ندا تو رو خدا خوب فكر كن، من نمي تونم ناراحتيت رو تحمل كنم، اگه راحت و شاد باشي ، دوريت و يه جوري تحمل مي كنم..... فكر جدايي داغونم ميكنه ... اما ما بايد پيشرفت كنيم ، بايد به همه بفهمونيم عاقلانه تصميم مي گيريم ...نبايد با احساسمون تصميم بگيريم، دوري سخته ،ولي چاره اي نيست، بايد تحمل كنيم... نخواه من همش عذاب وجدان داشته باشم .... --: ببخش ، يادته من با عجله بابا موافق نبودم و زمان مي خواستم، به خاطر همين چيزا بود ديگه، اما ترسيدم اگه معطل كنم از دستم بري، من ديگه طاقت نمي يووردم ، حالا كه تو رو دارم حاضرم هر سختي رو تحمل كنم ... بهم فرصت بده قول مي دم همه تلاش خودمو بكنم تا يه زندگيه راحتو برات فراهم كنم ... ندا حالا ديگه تو مال مني و نيمه وجود من ديگه از دستم نمي ره... كابوس از دست دادنت ديگه نيست ...به خاطرخوشبختيت تلاش ميكنم ، با تمام وجودم تلاش مي كنم ...نيما خيلي حرف زد، همشم منطقي بود، هميشه حساب شده حرف ميزد ، به همين خاطرم حرفش تو خونه رو زمين نمي موند ، دوستاشم برا مشورت روش حساب مي كردن ، ... اما عشق و منطق دو واژه جدا از همه ...من احساساتي بودم، عقلم تو دلم بود ، براي همينم جلوي نيما كم مي يووردم و درست تصميم نمي گرفتم... اون رفت كه استراحت كنه، بيشتر مي خواست من تو اون حال نبينمش ... غم از سر و روش مي باريد، نمي خواست من برم، يه جورايي بين دو راهي گير افتاده بود، يه طرف دل خودش يه طرفم من .... آروم نشستم همونجا و رفتم تو فكر... نيما راست مي گفت ، ... علاوه بر اونايي كه نيما مي گفت و مي دونست ، يه چيزاي ديگه اي هم بود، حرفاي مامان كه ميگفت بابات داره دق ميكنه و نمي دونه جواب فاميل و چي بده ، مامان كه تنها شده بود و بابا سرزنشش مي كرد، اگه يه بلايي سر بابا مي يومد؟ بابا هم گناه داشت، درسام... دوستام ... واقعا" بايد مي رفتم ...بايد اجازه مي دادم بابا قضيه رو يه جوري سر و سامون بده، بايد بار خاطر نيما نباشم، بايد برا پيشرفت زندگيم تلاش مي كردم ... خيلي فكر كردم... من بايد تلاش كنم ، اما چه جوري؟؟؟ من كه هيچ كاري بلد نيستم؟؟ تحمل سختي هم ديگه نگو، مدركم كه ندارم برم سر كار...من و نيما اونشب شام نخورديم، وقت خوابم پشتم و كردم به نيما و خوابيدم ... چقدر دلم مي خواست نيما رو بغل كنم و باهاش حرف بزنم... اينقدر فكراي جور واجور اومدن تو سرم تا بلاخره خوابم برد، صبح وقتي پا شدم ، نيما رفته بود .. بازم دلم گرفت ، رفتم دست و صورتمو شستم ، نيما صبحونه برام گذاشته بود، بازم غصه خوردم، چطوري ول كنم برم ... يكم گريه كردم، چه فايده؟؟ اي كاش ميشد باهم برميگشتيم، اما به قول نيما تا كي ميشد ادامه داد بلاخره بايد مستقل مي شديم.به مامانم زنگ زدم... با اولين بوق گوشيو برداشت: الو سلام مامان: ندا توئي مادر خوب كردي زنگ زدي ، ... مامان كلي ذوق كرده بود، باورش نميشد من برگردم پيشش... كلي دعام كرد، خوشحال شد عاقلانه تصميم گرفتم، ((البته فكراي عاقلانه هميشه مال نيماست...))خداحافظي كردم، گوشيو گذاشتم... تصميم گرفتم به نيما زنگ بزنم ... يه كم سختم بود ولي خوب...بايد تصميممو بهش اعلام مي كردم ،نيما موبايل همراش نبود ...از رو گوشيم شماره محل كارشو پيدا كردم و گرفتم، چند تا بوق و منشي و بلاخره وصل شد:--:الو--:الو نيما سلام منم--:سلام گلم !!! باورم نميشه ندا توئي ، خوبي ... اتفاقي كه نيفتاده، كي بيدار شدي..--:خوبم، چرا بيدارم نكردي؟؟؟، يعني انقدر عجله داشتي كه از پيشم بري..--:ندا اين حرفو نزن، دلم نيومد از خواب بيدارت كنم ، شب خيلي دير خوابيدي، كاش مي تونستم همين الآن بيام پيشت ، دلم برات تنگ شده ... هنوزم باهام قهري--: الهي بميرم ، تو با اين دل كوچيكت چطور مي خواي من از پيشت برم؟؟؟نيما جا خورد از صداش معلوم بود : حالا ديگه اداي منو در مي ياري--: من فكرامو كردم ، هر چي تو بگي ، برام بليط بگير، برمي گردم پيش مامان وبابا ولي بايد سر قولات باشي، من ميرم دنبال كارام ولي بعد يك سال اگه كارات رديف نشد ، من مي يام همينجا برا زندگي بدون هيچ بحثي... مي شناسيم كه حرف حساب سرم نميشهنيما يكم مكث كرد:--:ممنون كه به حرفام فكر كردي، قول مي دم ،ممنون كه بازم همراهيم كردي--:به اميد ديدار ، مي بوسمت ، زود بيا خونه، نهار خوشمزه بگير--:چشم...باي بايگوشيو قطع كردم، بغض اومد تو گلوم، چطوري بايد دل مي كندم و ميرفتم... خدايا بازم قسمت من جدائي شد... خيلي گريه كردم ، مي دونستم الآن تو دل نيما هم چه خبره ، به جاي اونم گريه مي كردم... به همه جاي خونه سر زدم ، همه جاش پر بود از خاطرات قشنگمون ... تقويم روميزي نيما رو برداشتم ... رو همه صفحاتش تا آخر سال نوشتم "" دوستت دارم... منتظرتم"""" حالا هر روز كه نيما به تقويمش نيگاه مي كنه به ياد من ميفته، كي باورش ميشد من و نيما اينطور دلباخته هم بشيم؟؟؟ با ازدواج علاقه من به نيما رنگ و بوي ديگه اي به خودش گرفته بود، ما حالا در قبال هم مسئول بوديم ، اون ديگه همه هستيم بود و شريك هميشگي زندگيم، نبايد اينقدر بيقرار باشم، بايد كمكش كنم، اگه نيما يكم وضعيت ماليش بهتر بود امكان نداشت تنهام بذاره... رو تخت دراز كشيدم ،تا اومدم فكر كنم خوابم برد.با صداي نيما بيدار شدم، : خانومي كجايي؟؟؟آآآآآه... چقدر ژوليده بودم؟؟ بيچاره نيما كه بايد قيافه منو تحمل كنه ... ار تو اتاق اومدم بيرون... نيما با لبخند گفت--: ساعت خواب خانومم...زود بيا نهارت سرد ميشه... بدون شستن دست و صورتم فوري رفتم سراغ غذا، گشنم بود، نيما چشم ازم بر نمي داشت، طرفاي عصر نيما ازم خواست بريم پياده روي، منم كه از خدام بود... اون دلش گرفته بود، تو راه بليط برگشت به تهران و بهم داد، برا فردا شب بود ... چه زود...كاش برا چند روز ديگه بود... نبايد گله مي كردم، خيلي نيما گرفته بود ،هيچي نمي گفت ، فقط پشت سر هم آه مي كشيد. اونشب شب آخري بود كه مي تونستيم پيش هم باشيم... باهم كلي حرف زديم، نيما از همه چيز حرف ميزد الا سر زدن به من، حرصم گرفته بود، اونيكه وقتي زنگ مي زدم مغازه مثل برق مي يومد خونه و تحمل يك ساعت دوريم براش سخت بود ... اي واااي ... اي واااي...از نيما خواستم زود بياد تهران بهم سر بزنه،اما اون سرشو انداخت زير، يعني جوابش منفيه ... خيلي اصرار كردم... يدفعه نيماي صبور من از كوره در رفت، باورم نمي شد اون سر من داد بكشه، ... --: بس كن ندا، كجا بيام... تو اون خونه ... امكان نداره، من برا اونا مردم ندا مي فهمي، از همشون م ت ن ف رم ... اونا حق نداشتن تو رو از من مخفي كنن... من و تو حتي اگه عاشق همم نمي شديم ، يه انتخاب بوديم برا هم، اونا با خودخواهي مي خواستن حتي حق انتخابمو ازم بگيرن، ندا فكرشو بكن اگه تو ازدواج مي كردي، اگه من ازدواج مي كردم ، بعد مي فهميدم تو دختر عموم بودي ، واااي برا من اين كابوس تموم نميييييشه... حرفاي بابا از ذهنم پاك نميشه... در حقم ظلم كردن، اونا منو از دست دادن ، من به خاطر اونا خودمو كشتم ، من برا اونا تموم شدم .. ندا اونا حق نداشتن، من هيچوقت بابا رو نمي بخشم، تو ميگي بابا به خاطر من حاضر شده از مامان جدا بشه، عذر بدتر از گناه و ميبيني، ... به خاطر اين موضوعم بابا رو نمي بخشم ، اون زن بيچاره اين همه وقت چي مي كشيد، وقتي فكر مي كرد بابا منو بيشتر از اون دوست داره؟؟؟ فقط به خاطر همين مامان حسابش از همه جداست ، من به مامان مديونم، بابا چطور دلش اومد با ما اين كارو بكنه... من ديگه بابا ندارم، اون همه رو فداي من كرد و منو فداي اين كار و رودروايسي با رفيقش... ندا من وقتي مي يام اونجا كه بتونم يه خونه بگيرم و تو رو ببرم پيش خودم ، من خونه هيچكس نمي رم ، به جز مامان همشون در حق من نامردي كردن، من به هيچكس بدي نكردم و دروغ نگفتم، به همشون محبت كردم ... اونا چطور تونستن حقيقت به اين بزرگي رو از من پنهان كنن؟؟؟ حتي دائي ... حتي مادر جون ... همشون نامردن ، همشون خودخواهن نمي خوام هيچكدومشونو ببينم، ... من مستحق اينهمه بدبختي نبودم ... اونا خيلي بيرحم بودن... با من بد كردن.. صداش مي لرزيد، خيس عرق بود، اون واقعا" از همه بريده بود ترسيده بودم ، از طرز فكر نيما، از فكر جدائي ....برا خودم فكر مي كردم نيما همه رو بخشيده و راحت بهم سر مي زنه.... حداقل يكسال دوري ، معني حرفاي نيما اين بود... نيما با من اين كارو نكن ،اگه مي دونستم تصميم نيما اينه به اين راحتي حاضر نمي شدم برگردم، چاره چي بود؟؟؟ چيكار مي توستم انجام بدم؟؟؟ فعلا" كه قرباني من بودم، نه بابا و نه هيچكس ديگه .... نبايد شك به دلم راه مي دادم ، بايد مي رفتم، من بايد خودموبه همه نشون مي دادم ... بايد ثابت مي كردم ديگه اون دختر لوس و دست و پا چلفتي نيستم، يه جوارايي حق با نيما بود ، اونا نبايد تا اين حد پنهانكاري مي كردن، تازه اگه من اتفاقي نشنيده بودم، بنا نبود اونا صداشو در بيارن و تا حالا جفتمون نابود شده بوديم... نيما از رفتارش خيلي ناراحت بود!! دست خودش نبود، ولي من حقو صد در صد به اون مي دادم ... نبايد اصرارمي كردم ... صبر نكردم نيما بياد و ازم معذرت خواهي كنه ...رفتم كنارشو سرمو گذاشتم رو شونش، --:نيما هر جور تو راحتي... نيماااا هنوزم دوشم دالي...نيما با چشماي گريون منو در آغوش گرفت.... عين شبي كه برا اولين بار مي خواست بياد عسلويه.. اون خاطرات عينا" تكرار مي شدن، با اين تفاوت كه اينبار ما از اينكه كنار هم باشيم و تو بغل هم گريه كنيم از كسي باكي نداشتيم، --: از همه بيشتر ، از هميشه بيشتر... ندا خدا ميدونه دوريت برام چقدر سخته، قول بده مواظب خودت باشي، زود زود بهم زنگ بزن ... هر روز برام ايميل بفرست... شبا تنها نري بيرون... راستي رسيدي تهران يه حساب برا خودت باز كن ، نمي خوام از بابا پول بگيري ، خودم برات پول ميفرستم، اگرم يه وقت بيشتر خواستي فقط به خودم بگو، هر جور باشه رديف ميكنم، نكنه با شخصي جايي بري ، يا با بابا برو يا با آژانس، ندا سفارش نكنما.......نمي تونست حرف بزنه بغض داشت خفش مي كرد... موبايلم و دادم به نيما كه بتونم باهاش تماس بگيرم، قرار شد وقتي رسيدم خونه موبايل اونو بردارم ، سند ازدواج و شناسنامشو هم داد به من ، شناسنامش بايد اصلاح ميشد...كلي با هم حرف زديم و سفارش كرديم و از هم قول گرفتيم...--: نيما چرا در مورد مادر و پدرت چيزي نمي پرسي؟؟--: من يه دونه مادر دارم ، يه دونه بابا هم داشتم ، ديگه از كي بپرسم؟--: خوشحالم نيما ، مامان و بابا نگران بودن، نگران اينكه نكنه تو اونا رو به مادر پدري قبول نداشته باشي ... دوست داري برات تعريف كنم؟؟؟... اون مخالفتي نكرد ، منم شروع كردم--:مامان ميگه ، عمو حسن قيافه و رفتارش عين تو بوده... عاشق يه دختري ميشه كه اصلا" به خودش نمي يومده، تنها كسي كه همراهيش كرده، بابا بوده... بابا يك ماه بعد از عروسيه عمومامان و عقد ميكنه، راستي نيما تو مي دونستي بابا 8 بار رفته خواستگاري مامان، اون دلباخته مامان شده، عمه مهوش هم از همون وقت كينه مامانو به دل گرفته ...نيما زد زير خنده ، --: از كجا اينارو فهميدي ندا؟؟؟--: مامان برام تعريف كرد، نمي خواست جلوم كم بياره ، تازه بهم گفت خدا كنه نيما مثل بابا زود عاشقي از سرش نپره، اينو با يه سوزي گفت. تازه وقتي بابا براش پيغام فرستاده مي خواد ازش جدا بشه بابا جون جواب ميده فقط طلاق ، اما مامان خودشو به آب و آتيش مي زنه تا دل باباجون به رحم مي ياد و اجازه ميده برن سر خونه زندگيشون ، ولي خودمونيم نيما ما حق بابا رو گذاشتيم كف دستش، ....داشتم مي گفتم : عمو يه عاشق واقعي بوده ، اونا خيلي زود بچه دار مي شن، ولي زنعمو زياد اهل زندگي نبوده، با عمه ها هم نمي ساخته و هر روز سر يه قضيه با يكي دعواش ميشده ، خلاصه مثل مامان سازگار نبوده، چند بارم قهر مي كنه ولي عمو دوسش داشته و هر بار با هزار قربون صدقه مي رفته دنبالش... رو تصادفم اون قهر ميكنه و از پيش عمو ميره ... عمو با بچش ميره زنعمو رو برگردونه كه تصادف مي كنن... مامان ميگه بابا تو رو بغل كرده بوده و گريه مي كرده ،تا يك هفته هيچكس نتونسته تو رو از اون جدا كنه.. مامان مي گفت رابطه عمو با بابا مثل رابطه من با تو بوده، بابا هنوزم داغداره عمو حسنه، از وقتي تو اون كار و كردي بابا داغون شده ... نيما نمي خواست من ادامه بدم خنديد و گفت : ببينم نكنه پسر عمو بودن، --:نداااائي من دوست ندارم از گذشته بدونم ، من هيچي كم نداشتم كه بخوام حسرت بخورم، يا آرزوي چيزايي رو داشته باشم كه نداشتم، من از مادر و پدر هيچي كم نداشتم، اونا هواي منو بيشتر از تو داشتن، من بي معرفت نيستم...اگه بابا رو نبخشيدم به خاطر اينه كه كابوس از دست دادن تو رو اون برام سوغاتي آورد، حقمون نبود اينقدر بدبختي بكشيم ... بهم فرصت بدين كه خودمو پيدا كنم ، يكم تنهايي برام خوبه ...ببين ندا من هنوزم مريضم، دستامو نيگاه داره مي لرزه از بس قرص آرام بخش خوردم ، مغزم فلج شده ... ولي به خاطر تو سعي مي كنم فراموش كنم .. بهم فرصت بده، بذار خيالم از تو راحت باشه و بتونم خودمو جمع و جور كنم... از بابت امروز معذرت مي خوام... واقعا" نمي تونم بي خيال همه چي بشم، بهم فرصت بده.. نيما غمگين بود ، به پهلو خوابيده بود طرف من، تا صبح چشم روي هم نذاشت ، ...فكرجدايي برا هر دوي ما خيلي سخت بود... خوابم نمي برد ، بايد يه كاري بكنم كه ارزش اين جدائي رو داشته باشه... باخودم تصميم گرفته بودم نيما رو سر فراز كنم ، ديگه نبايد اون نداي لوس باشم ، بايد خودمو تغيير بدم.. خدايا كمكم كناز صبع تا ظهر گريه كردم هم برا خودم ، هم واسه نيما، نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم ، ولي بعد از ظهر جلوي نيما فقط خنديدم، نيما هيچ حرفي نمي زد....وقت رفتن بود، اما جوني برا رفتن نبود، نيما خودش وسايل من و جمع كرد، برام ساندويچ درست كرده بود ، ... مي فهميدم تو دلش غوغاست اما به رو خودش نمي آورد، نمي خواست جلوي رفتنم و بگيره.. . روزگار چقدر زود عوض ميشه.. روزي كه مي يومدم ، با چه دلهره و عجله اي ؟؟؟ .. ولي الآن حالي كه قدم بردارم و نداشتم، ولي خدائيش دلم آروم بود، اون چيزي رو كه مي خواستم به دست آورده بودم ، خدايا بازم شكرت ، من راضيم .. بايد محكم باشم حالا ديگه در قبال زندگيم مسئولم ، زندگي كه خودم خواستم شروع كنم و با كسي كه خودم مي خواستم، بايد قوي باشم تا نيما هم آرومتر باشه ... يه نفس عميق حالموبهتر مي كنه ... بايد قوي باشم ... قوي.. وارد فرودگاه شديم، نيما رفت كارت پروازمو گرفت... خودمم باورم نميشد بتونم نيما رو ترك كنم، ... هر لحظه ممكن بود پس بيفتم ، خدا مي دونه چطوري خودمو سر پا نگه داشته بودم... شماره پرواز اعلام شد و وقت وداع.... با دستام محكم بازوي نيما رو گرفته بودم، نمي خواستم برم، خدايا يعني نميشه بمونم؟؟...چاره اي نبود ،... محكم نيما رو بغل كردمو بوسيدمش..--:مواظب خودت باش نيما، قول بده به خودت برسي، قول بده اينبار كه ديدمت سر حال باشي، مي خوام موهات عين پارسال بلند باشه ... نمي تونستم حرف بزنم با بغض گفتم :نيما خيلي دوست دارم ، خيلي ، به خدا ميسپارمت.نيما هميشه خوددار تر از من بود ولي اونروز گريه ميكرد، دستشو گذاشته بود رو قلبشو گريه مي كرد، اينقدر شديد كه نمي تونست حرف بزنه، فقط گريه مي كرد... با هر بدبختي بود ازش جدا شدم، ديگه پشت سرمم نيگاه نكردم ، اگه يه بار ديگه با اون حال مي ديدمش امكان نداشت بتونم برگردم، آخرين نفري كه سوار هواپيما شد من بودم،وقتي نشستم زدم زير گريه، دلم گرفته بود ، دل كندن از نيما آسون نبود، شناسنامه و سند ازدواجمون تو كيفم بود، كيفم و محكم بغل كردم، انگار سند مالكيت نيما بهم قوت قلب مي داد... تو آسمون بودم، شايد نزديكتر به خدا ،دور شده بودم از نيمه خودم ، پس بايد محكم باشم و به جاي اونم تلاش كنم، تصميم گرفتم برم برا ثبت نام ترم تابستونه، 30 واحد ديگه باقي مونده بود، اگه تلاش مي كردم نيمه اول تموم مي شد..بايد دوشا دوش نيما تلاش كنم ، خدايا كمكم كنوارد سالن فرودگاه شدم، هيچكس نيومده بود دنبالم، دلم گرفت، اين يعني هيچكس تو شهر خودمم منتظر من نيست...آآه ، بازم اشكال نداره... فوري رفتم طرف فروشگاه يه كارت تلفن خريدم ، تلفن كارتي هم كه فراوون بود، شماره موبايل خودمو گرفتم :--: الو-: سلام نيما زنگ زدم بگم رسيدم--: سلام گلم من هنوز تو فرودگاهم، منتظر بودم خبرم كني برگردم--: نيما برو خونه شام بخور و بخواب، امشب ديگه من نيستم اذيتت كنم ، برو راحت بخواب--:آآآآآه ... ندا بد نشو ، من چطوري بدون تو بخوابم، كاش بودي، من موندم چطوري برگردم به اون خونه ، پاهام جون نداره--:خواهش ميكنم بس كن ، خودت پيشنهاد دادي برگردم ، حالا خون به دلم مي كني--: باشه ندا، ناراحت نشو، شب منتظر تماست مي مونم ،مواظب خودت باش، راستي كسي اومده دنبالت --: زنگ ميزنم بابا بياد تو فكري به حال خودت بكن، اصلا" دوست ندارم صدات اينجوري باشه، اگه بخواي از اين كارا بكني بر ميگردم، ديگه هم هيچوقت به حرفت گوش نميدم--: سعي مي كنم ، رفتي خونه حتما" بهم زنگ بزن ، نمي خوابم ، منتظرم --: باشه حتما" خداحافظ--: بايالكي گفتم به بابا زنگ ميزنم، اگه مي خواستن خودشون مي يومدن، با خودم فكر كردم برم خونه مادر جون ... اما نه ولش كن، مامانم گناه داره ، ديگه نبايد يه دختر لوس باشم، ... آژانس گرفتم، نيما راست مي گفت من اونجا غريبم ، اينجا همه چيز برام آشناست ، دلم مي خواست به همه سلام كنم، نمي دونم چرا الكي شاد بودم؟؟رسيدم به خونه، كليد خونه رو نداشتم ، بايد زنگ مي زدم، ... نكنه بابا رام نده، كاش برنگشته بودم... دلشوره داشتم...زنگ و فشار دادم،.. صداي مامان اومد: كيه:منم مامان، باز كندر باز شد، خوشحال شدم ، رفتم تو... حياط خونمون، باغچمون ، در و ديوارا، انگار صد سال ازشون دور بودم... مامان در هال و باز كرد و از تو پله هاي حياط به سرعت اومد طرف من،--: الهي قربونت برم ، دلم برات يه ذره شده بود، حالا بگم دختر گلم يا عروس گلمنيشم باز شد ، اصلا" انتظار اين حرفا رو از مامان نداشتم، آروم پرسيدم: بابا كجاست؟؟؟ مامان اشاره كرد به هال، بعدم آهسته گفت:--: بعد از ظهر تا حالا يه روزنامه گرفته دستش ، منتظرته ولي به رو خودش نمي ياره، ببخش نيومديم دنبالت، راستش ترسيدم پشيمون بشي و نياي ، اونوقت بابات تو فرودگاه آبروريزي مي كرد ، باور نمي كردم عاقل شده باشي و به حرف من گوش بدي. نيما نمي يومد--: هاااااا مي ياد ..مي ياد.. اما نه به اين زودي--: چطور راضي شد تو برگردي؟ قول بده همه چيز و برام تعريف كني، همشو ناقلا ...--: چه بوي خوبي؟--: حدس بزن شام چي داريم؟بو كشيدم... واااي مامان ، فسنجون درست كردي..--: مي دونستم دوست داري ، يادم باشه از اين به بعد آشپزي رو خوب يادت بدم ، نيما گناه داره، بچم سوء هاضمه مي گيره ... هر دو مون زديم زير خندهمن و نيما عاشق فسنجون مامان بوديم، جاي اون خاليه، كاش بود، اگه بود خونه رو مي ذاشت رو سرش از ذوق فسنجون... وارد هال شدم، بابا رو مبل نشسته بود و يعني داشت روزنامه مي خوند، نبايد بي احترامي مي كردم، بلند سلام كردم... اما بابا جواب نداد... رفتم جلو و دست بابا رو گرفتم و بوسيدم ... --: بابا ببخشيد، من نمي خواستم شما رو اذيت كنم --: نيما بهتره--: خوبه، سلام مي رسونهبابا هنوزم نيما رو به من ترجيح ميده، احوال منو نمي پرسه... بيخيال ، حالا كه نيماي اون شش دانگ مال منهدلم مي خواست به نيما زنگ بزنم ، اما يه گوشي درست كنار بابا بود ، مي ترسيدم اگه متوجه بشه دارم با نيما صحبت مي كنم عصباني بشه، رفتم تو آشپزخونه پيش مامان، برام چايي ريخت و كلي قربون صدقم رفت، از اومدنم پشيمون نبودم ، اين خونه بدون ما خيلي سوت و كور بود، كلي با مامان حرف زديم، مامان ميز و چيد، مامان زير لب گفت: جاي نيما خالي برامون سس سالاد درست كنه، جوابي ندادم ، چيزي برا گفتن نداشتم؟ ... در كنار هم شامو خورديم ، ظرفا رو شستم ، اونا رفتن براي خواب، بايد به نيما زنگ مي زدم ساعت 10:30 شب بود، خواستم از تلفن خونه زنگ بزنم ، اما نه نيما حساس شده بود، از فكر اتاق نيما سرم داغ ميشد، اتاق اون پر كابوس بود، قلبم به سرعت مي تپيد ، آهسته رفتم سراغ در اتاقش، اين همون دري بود كه باز نمي شد ، نيما رو با برانكارد از اين در آوردن بيرون، چه خاطره شكننده اي ، چطور برم تو اتاق؟؟؟ از دست تو نيما ، با خودم گفتم سريع مي رم گوشيو بر مي دارمو برمي گردم، وارد اتاق شدم، زود رفتم سراغ ميز، ... روي ميز، زير ميز... پيداش نمي كردم، اشكام تند تند مي ريختن ، دست خودم نبود، كجا بود؟؟ ... هاااا يادم اومد نيما برام تعريف كرد كه تو آخرين لحظات گوشي از دستش سر خورده بود ... پس بايد دور و ور تختشو نيگاه كنم، اينور نبود، حتما" افتاده بود اونور،رفتم رو تخت ، واي بدن نيمه جون نيما روتخت… خوب بين تخت و ديوار رو بررسي كردم ، آهان همونجا بود، از وحشت نزديك بود سكته كنم... گوشيو برداشتم ،خيلي ترسيده بودم، فكر مي كردم الآن يكي دستموميگيره… اشكام مي ريختن رو تخت نيما ...حالا شارژر كجاست ؟؟ يه دفعه همه جا روشن شد، از ترس دستامو گرفتم جلو صورتم، نزديك بود جيغ بزنم كه صداي مامانو شنيدم، --: ندا دنبال چيزي مي گردي؟؟ چرا چراغو روشن نكردي؟؟مامان با تعجب به من نيگاه مي كرد...--: چرا گريه مي كني؟؟--: چيزيم نيست مامان از اين اتاق مي ترسم ...دنبال موبايل نيما بودم--: من اتاقو مرتب كردم ، هر چي بود گذاشتم تو كشو ميز، ببين اونجا نيست، از چي مي ترسي؟؟ --: مامان يادت رفته نيما اينجا اون بلا رو سر خودش آورد، رو اين تخت.. گريم شديدتر شده بود، مامان اومد نزديك ، منو بغل كرد و گفت:--: عزيزم فراموشش كن، من به ياد خاطرات خوب اين اتاق هر روز مي يام و اينجا رو تميز مي كنم، به اميد روزي هستم كه صاحبش برگرده، بايد خوشحال باشي كه به خير گذشت، اين اتاق بوي نيما رو ميده !!! خوب بو كن.حق با مامان بود، خدايا شكرت .. خدايا شكرتمامان رفت بيرون ...شارژر تو كشو ميز بود، به اتاق يه نگاهي انداختم ، تمييز و مرتب بود مثل هميشه، اصلا" ترسناك نبود، نفس عميقي كشيدم، وجودم پر شد از بوي نيما .... چراغ اتاقو خاموش كردم و رفتم به اتاق خودم،مامان اتاق منو هم مرتب كرده بود، نشستم روي صندلي راحتيه اتاقم ... گذاشتم موبايل يكم شارژ بشه و بعد روشنش كردم، ده تا تماس بي پاسخ از طرف ندا... زود شماره رو گرفتم، با بوق اول صداي نيما اومد--: معلومه كجايي؟؟ ببخشيد سلام--: سلام ، دنبال گوشيت بودم، فرموده بودين از تلفن خونه زنگ نزنم، خيلي از اون اتاق خاطرات بدي داشتم راستش از اتاقت مي ترسيدم، --: چي ميگي؟ حالت خوبه ندا، نگران شدم--: خوبم ، تو خوبي برو بخواب صبح بايد بري سر كار--: ايميلتو جواب دادم حتما" بخون، شبت به خير--: نيما خيلي دوست دارم، شب تو هم به خير عزيزم، خداحافظ--: بايسريع رفتم سراغ كامپيوترمايميلمو باز كردمسلام به نداي خودمامروز بعد از مدتها رفتم سراغ ايميلام براي اينكه خاطرات تو رو مرور كنم، متوجه شدم قبل از اينكه بياي برام ايميل زده بودي اگه همون وقت مي خواستم جواب بدم اينطوري مي نوشتم: سفر کردم که از يادم بری ديدم نميشه ... آخ عشق يه عاشق با نديدن کم نميشه غم دور از تو موندن يه بی بال و پرم کرد ... نرفت از ياد من عشق سفر عاشقترم کرد هنوز پيش مرگتم من. بميرم تا نميری ... خوشم با حاطراتت اينو از من نگيری دلم از ابر و بارون بجز اسم تو نشنيد ... تو مهتاب شبونه فقط چشمام تورو ديد نشو با من غريبه مثل نا مهربونها ... بلا گردون چشمات زمين و آسمانها می خوام برگردم اما می ترسم ..... بگی حرفی نداری. بگی عشقی نمونده می ترسم بری تنهام بذاری ..... بری تنهام بذاری تورو ديدم تو بارون. دل ِ دريا تو بودی ... تو موج سبز ِ سبزه تن ِ صحرا تو بودی مگه ميشه نديدت تو مهتاب ِ شبونه ... مگه ميشه نخوندت تو شعر ِ عاشونه می خوام برگردم اما می ترسم ... بگی حرفی نداری ؛ بگی عشقی نمونده بری تنهام بذاری ؛ بری .... هنوزم پيش مرگتم من بميرم تا نميری ... خوشم با خاطراتت ... اينو از من نگيرين به خدا مي سپارمتبراش نوشتم:آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست هر كجا هست خدايا به سلامت دارشمواظب خودت باش ، شب خوش