رمان باورم کن16
سرمو کج کردم و چشم ازش برنداشتم.
مثل خودش آروم گفتم: شروین زندگی من و دیدی. بابام و دیدی. چیزایی و در موردم می دونی که هیچ کسی خبر نداره. ( با یه پوزخند اضافه کردم ) آرشامم دیدی. دوست داشتن؟؟؟..... دوست داشته شدن؟؟؟.... عشق؟.....بابام که عاشقش بودم خیانتکار بود. آرشام که دوسش داشتم متقلب از کار در اومد.عشق؟؟؟؟ دوست داشتن؟؟؟؟؟ جمله های غریبین . نمی فهممشون. درکشون نمی کنم. شروین دستش و گذاشت روی دستم. یه جورایی دلداری دهنده بود. دستش گرم بود و تنم و گرم کرد.شروین: نگو درکشون نمی کنی. نگو نمیفهمیشون. مگه میشه. تو کسی که مامان طراوت و اونجوری دوست داره. مهری خانم و زهرا. مش جعفر. عمو جواد. درسا، مهسا، الناز، مریم. تویی که برای دل مریم برای اینکه اون شوهر مزخرف و داره انقدر ناراحت شدی. تو با این دل مهربونت محاله که ندونی عشق و دوست داشتن چیه. می دونم که می دونی. خودتم می دونی که می دونی و خوبم می فهمیش. اما ازش فرار می کنی. یه نگاه به دورو برت بنداز. آدمها رو ببین. همه یه جور نیستن. همه مثل پدر تو و سینا نیستن. همه مثل آرشام نیستن. من به عشق اعتقاد دارم. به محبت باور دارم. به دوست داشتن اعتماد دارم. من جایی بودم، تو خانواده ای که همیشه عشق و دوست داشتن توش موج می زد. بابا و مامانم عاشق هم بودن و هستن. تو خونه امون همیشه محبت بینشون و می تونستی به چشم ببینی. من تو یه همچین خونه و خانواده ای بزرگ شدم. تا مدتها حس بدی و خیانت و فریب برام غیر ممکن بود. باورم نمیشد تو دنیا انقدر چیزای بد باشه. اونقدر محبت دیدم که یه جورایی مورد محبت بقیه قرار گرفتن برام عادی شده. انگاری همه وظیفه دارن من و دوست داشته باشن. به خاطر موقعیت پدرم، قیافه ام و خیلی چیزای دیگه همیشه تو مرکز توجه بودم. یه جورایی کسل کننده است. فکر می کنی اون دختره.... ژیلا، واقعا" من و دوست داشت؟؟؟؟نه..... برای پز دادن پیش دوستاش .و برای اینکه لقمه ی دهن پر کنی بودم اون جور آویزونم بود.یا همین آتوسا فکر می کنی چرا همیشه دور و برمه؟؟؟ چون از بچگی من و دیده که تو مرکز توجه بودم. یه جورایی احساس میکنه که اگه با من باشه همه می بیننش. برای ارضا حس جاه طلبیشه که همیشه دور و برمه. من اینا رو می بینم و می فهمم. اما بازم به دوست داشتن باور دارم.اینایی که تو میگی مختص اینجا و خانواده تو و آدمایی که می شناسی نیست. برای همه ی دنیاست. تو همه جا همه جور آدمی هست. بد خوب. مهربون، خشن، خائن، متقلب. باید بتونی به آدما اعتماد کنی. آنید تو می تونی. یه بار بهت گفتم اگه یه کاری و خوب بلد باشم اون شناخت آدمهاست. من می دونم . تو پرِ محبتی. تو می تونی عشق و ببینی و درک کنی. باید پیداش کنی. فقط خوب نگاه کن و درست دنبالش بگرد. تو.....دهنش و باز کرد که چیزی بگه که کسی صداش کرد. با اخم برگشت به سمت صدا. ماکان از کنار آلاچیق صداش می کرد. روش و برگردوند سمت من و با اخم چشماش و بست. یه نفس عمیق کشید و یه چیزی زیر لب گفت و آروم بلند شد. نگاه آخر و بهم کرد و برگشت سمت آلاچیق.با چشم بدرقه اش کردم. داشتم به حرفاش فکر می کردم و آروم خودم و رو تاب تکون می دادم. همیشه فکر می کردم نمی دونم عشق چیه. اما.... اما..... می دونستم. می فهمیدمش. شاید همیشه یه گوشه ذهنم امیدوار بودم که یه روزی بتونم عشقی داشته باشم اما... اما آرشام و رفتنش باعث شده بود به همه بی اعتماد باشم.تو فکرم غرق بودم که یه صدایی من و به خودم آورد. سرمو بلند کردم. آتوسا به فاصله یک متر کنار تاب دست به سینه ایستاده بود و با نفرت نگاهم می کرد. از نگاهش به خودم لرزیدم. چرا انقدر کینه تو نگاهش بود؟ من مگه چی کارش کرده بودم؟آتوسا: فکر میکنی اگه خودت و در اختیارش بزاری باهات میمونه؟؟؟؟چی؟ اختیار؟؟؟ کی ؟ من؟؟؟؟ اختیار چی؟؟؟آتوسا: آدمای مثل تو زیاد دور و بر شروین بودن. اما اون بعد یه مدت راحت ولشون کرد و رفت سراغ یکی دیگه. اون خوب بلده همه رو وابسته کنه اما باهاشون نمیمونه. تنوع و دوست داره. برام مهم نیست که الان با همین. یه روزی تو رو هم ول میکنه. مثل اونای دیگه.یه نگاه به سر تا پام کرد . همون جور که بهم نگاه می کرد یه دور دورم چرخید و رفت پشت تاب ایستاد و آروم هلم داد.آتوسا: پس لذت ببر. سعی کن تا جایی که می تونی از دوران بودن باهاش استفاده کنی.شدت هل دادنش زیاد شد.آتوسا: چون به زودی، خیلی زود تو رو هم مثل یه تیکه آشغال پرت میکنه یه گوشه. اونوقت من می مونم و شروین. اونی که پیششه منم نه تو نه هیچ احمق دیگه ای. بالاخره من و می بینه. من همیشه باهاشم. من جزو خانواده اشم. اون می تونه همه شماها رو دور بریزه اما منونه. چون باهاش نسبت خونی دارم. بالاخره کاری میکنم که دوستم داشته باشه.وای مامان این دختره چرا همچین می کرد. یه جوری حرف می زد. مثل جادوگرای بدجنس تو فیلمها. هر لحظه منتظر بودم صدای قهقهه بلند و و حشتناکش و بشنوم. اما اون همچنان داشت هلم می داد و یه جورایی تهدید می کرد.بابا استفاده چیه؟ دور انداختن چیه؟ سر جدم من و شروین فقط با هم دوستیم. شاید من یه کوچولو احساسای عجیب غریب نسبت بهش داشته باشم که خودمم سر در نمیارم ازشون اما اون هیچ فکری در مورد من نمیکنه. بابا شروینه ها. پسر قطب. هر چقدرم مهربون بشه بازم قطبیه. چرا واسه خودت توهم می زنی؟؟؟وای ننه این تابه چقدر بالا می ره؟ بمیری آتوسا من از این جوری تاب خوردن می ترسم. الان قلبم میاد تو دهنم. به زور گفتم: بسه. دیگه تابم نده. اما آتوسا بی توجه به من تو هر برگشتی محکمتر هلم می داد. دیگه واقعا" ترسیده بودم. دستهام داشت می لرزید. می ترسیدم تو هر بالا رفتن تاب دستهام شل بشه و پرت بشم پاین. تو یه لحظه چشمام و بستم تا ارتفاع و نبینم. یهو دستام که از ترس عرق کرده بود لیز خورد و فقط تونستم یه جیغ بکشم که تو داد شروین که اسمم و صدا می کرد گم شد.از اون بالا پرت شدم پاییت و صاف با صورت افتادم تو گِلا. خدایی بود که زمین گلی بود و نرم وگرنه شاید یه بلایی سرم میومد. اما الان همه هیکل و لباسهام گلی شده بود. یه دستی من و از تو گِلا بلند کرد و نشوندم. با صورت گلی به زور چشمام و باز کردم و نگاهم قفل شد تو چشمهای نگران شروین. واقعا" حس می کردم که نگرانه. چقدر عجیب بود که چشماش این حس نگرانی و بهم می رسوند. ذوق زده کشف و خوندن نگاه شروین بودم که بازوهام تکون خورد.شروین بازوهام و گرفته بود و تکون می داد و مدام صدام می کرد.شروین: آنید ... آنید خوبی؟؟؟ طوریت نشد؟؟؟؟؟ آنید.....به خودم اومدم. تازه یادم افتاد ببینم سالمم یا نه. به جز مچ دست چپم بقیه جاهام خوب بود و درد نداشت. فقط مچ دستم یکم درد می کرد. با دست راستم مچم و گرفتم و یکم ماساژ دادم. شروین یه نگاهی به دستم کرد و گقت: درد میکنه؟من: یکم. زیاد مهم نیست. اما همه هیکلم کثیف و گلی شده.شروین: مهم نیست. چی شد که افتادی؟؟؟کمکم کرد که بلند شم. یه نگاه به آتوسا کردم. ناراحتی و عصبانیت و ترس تو صورتش بود. ترس از اینکه شروین بفهمه تقصیر اون بود. ناراحت و عصبانی از حرکت و نگرانی شروین. دلم می خواست مثل بچه ها چغلیش و بکنم تا حالش گرفته شه اما دیدم همین حرص و عصبانیت بسشه. رومو برگردوندم سمت شروین و گفتم: دستم لیز خورد پرت شدم. شروین یه نگاه طولانی بهم کرد. سرمو کج کردم و چشم ازش برنداشتم. مثل خودش آروم گفتم: شروین زندگی من و دیدی. بابام و دیدی. چیزایی و در موردم می دونی که هیچ کسی خبر نداره. ( با یه پوزخند اضافه کردم ) آرشامم دیدی. دوست داشتن؟؟؟..... دوست داشته شدن؟؟؟.... عشق؟.....بابام که عاشقش بودم خیانتکار بود. آرشام که دوسش داشتم متقلب از کار در اومد.عشق؟؟؟؟ دوست داشتن؟؟؟؟؟ جمله های غریبین . نمی فهممشون. درکشون نمی کنم. شروین دستش و گذاشت روی دستم. یه جورایی دلداری دهنده بود. دستش گرم بود و تنم و گرم کرد.شروین: نگو درکشون نمی کنی. نگو نمیفهمیشون. مگه میشه. تو کسی که مامان طراوت و اونجوری دوست داره. مهری خانم و زهرا. مش جعفر. عمو جواد. درسا، مهسا، الناز، مریم. تویی که برای دل مریم برای اینکه اون شوهر مزخرف و داره انقدر ناراحت شدی. تو با این دل مهربونت محاله که ندونی عشق و دوست داشتن چیه. می دونم که می دونی. خودتم می دونی که می دونی و خوبم می فهمیش. اما ازش فرار می کنی. یه نگاه به دورو برت بنداز. آدمها رو ببین. همه یه جور نیستن. همه مثل پدر تو و سینا نیستن. همه مثل آرشام نیستن. من به عشق اعتقاد دارم. به محبت باور دارم. به دوست داشتن اعتماد دارم. من جایی بودم، تو خانواده ای که همیشه عشق و دوست داشتن توش موج می زد. بابا و مامانم عاشق هم بودن و هستن. تو خونه امون همیشه محبت بینشون و می تونستی به چشم ببینی. من تو یه همچین خونه و خانواده ای بزرگ شدم. تا مدتها حس بدی و خیانت و فریب برام غیر ممکن بود. باورم نمیشد تو دنیا انقدر چیزای بد باشه. اونقدر محبت دیدم که یه جورایی مورد محبت بقیه قرار گرفتن برام عادی شده. انگاری همه وظیفه دارن من و دوست داشته باشن. به خاطر موقعیت پدرم، قیافه ام و خیلی چیزای دیگه همیشه تو مرکز توجه بودم. یه جورایی کسل کننده است. فکر می کنی اون دختره.... ژیلا، واقعا" من و دوست داشت؟؟؟؟نه..... برای پز دادن پیش دوستاش .و برای اینکه لقمه ی دهن پر کنی بودم اون جور آویزونم بود.یا همین آتوسا فکر می کنی چرا همیشه دور و برمه؟؟؟ چون از بچگی من و دیده که تو مرکز توجه بودم. یه جورایی احساس میکنه که اگه با من باشه همه می بیننش. برای ارضا حس جاه طلبیشه که همیشه دور و برمه. من اینا رو می بینم و می فهمم. اما بازم به دوست داشتن باور دارم.اینایی که تو میگی مختص اینجا و خانواده تو و آدمایی که می شناسی نیست. برای همه ی دنیاست. تو همه جا همه جور آدمی هست. بد خوب. مهربون، خشن، خائن، متقلب. باید بتونی به آدما اعتماد کنی. آنید تو می تونی. یه بار بهت گفتم اگه یه کاری و خوب بلد باشم اون شناخت آدمهاست. من می دونم . تو پرِ محبتی. تو می تونی عشق و ببینی و درک کنی. باید پیداش کنی. فقط خوب نگاه کن و درست دنبالش بگرد. تو.....دهنش و باز کرد که چیزی بگه که کسی صداش کرد. با اخم برگشت به سمت صدا. ماکان از کنار آلاچیق صداش می کرد. روش و برگردوند سمت من و با اخم چشماش و بست. یه نفس عمیق کشید و یه چیزی زیر لب گفت و آروم بلند شد. نگاه آخر و بهم کرد و برگشت سمت آلاچیق.با چشم بدرقه اش کردم. داشتم به حرفاش فکر می کردم و آروم خودم و رو تاب تکون می دادم. همیشه فکر می کردم نمی دونم عشق چیه. اما.... اما..... می دونستم. می فهمیدمش. شاید همیشه یه گوشه ذهنم امیدوار بودم که یه روزی بتونم عشقی داشته باشم اما... اما آرشام و رفتنش باعث شده بود به همه بی اعتماد باشم.تو فکرم غرق بودم که یه صدایی من و به خودم آورد. سرمو بلند کردم. آتوسا به فاصله یک متر کنار تاب دست به سینه ایستاده بود و با نفرت نگاهم می کرد. از نگاهش به خودم لرزیدم. چرا انقدر کینه تو نگاهش بود؟ من مگه چی کارش کرده بودم؟آتوسا: فکر میکنی اگه خودت و در اختیارش بزاری باهات میمونه؟؟؟؟چی؟ اختیار؟؟؟ کی ؟ من؟؟؟؟ اختیار چی؟؟؟آتوسا: آدمای مثل تو زیاد دور و بر شروین بودن. اما اون بعد یه مدت راحت ولشون کرد و رفت سراغ یکی دیگه. اون خوب بلده همه رو وابسته کنه اما باهاشون نمیمونه. تنوع و دوست داره. برام مهم نیست که الان با همین. یه روزی تو رو هم ول میکنه. مثل اونای دیگه.یه نگاه به سر تا پام کرد . همون جور که بهم نگاه می کرد یه دور دورم چرخید و رفت پشت تاب ایستاد و آروم هلم داد.آتوسا: پس لذت ببر. سعی کن تا جایی که می تونی از دوران بودن باهاش استفاده کنی.شدت هل دادنش زیاد شد.آتوسا: چون به زودی، خیلی زود تو رو هم مثل یه تیکه آشغال پرت میکنه یه گوشه. اونوقت من می مونم و شروین. اونی که پیششه منم نه تو نه هیچ احمق دیگه ای. بالاخره من و می بینه. من همیشه باهاشم. من جزو خانواده اشم. اون می تونه همه شماها رو دور بریزه اما منونه. چون باهاش نسبت خونی دارم. بالاخره کاری میکنم که دوستم داشته باشه.وای مامان این دختره چرا همچین می کرد. یه جوری حرف می زد. مثل جادوگرای بدجنس تو فیلمها. هر لحظه منتظر بودم صدای قهقهه بلند و و حشتناکش و بشنوم. اما اون همچنان داشت هلم می داد و یه جورایی تهدید می کرد.بابا استفاده چیه؟ دور انداختن چیه؟ سر جدم من و شروین فقط با هم دوستیم. شاید من یه کوچولو احساسای عجیب غریب نسبت بهش داشته باشم که خودمم سر در نمیارم ازشون اما اون هیچ فکری در مورد من نمیکنه. بابا شروینه ها. پسر قطب. هر چقدرم مهربون بشه بازم قطبیه. چرا واسه خودت توهم می زنی؟؟؟وای ننه این تابه چقدر بالا می ره؟ بمیری آتوسا من از این جوری تاب خوردن می ترسم. الان قلبم میاد تو دهنم. به زور گفتم: بسه. دیگه تابم نده. اما آتوسا بی توجه به من تو هر برگشتی محکمتر هلم می داد. دیگه واقعا" ترسیده بودم. دستهام داشت می لرزید. می ترسیدم تو هر بالا رفتن تاب دستهام شل بشه و پرت بشم پاین. تو یه لحظه چشمام و بستم تا ارتفاع و نبینم. یهو دستام که از ترس عرق کرده بود لیز خورد و فقط تونستم یه جیغ بکشم که تو داد شروین که اسمم و صدا می کرد گم شد.از اون بالا پرت شدم پاییت و صاف با صورت افتادم تو گِلا. خدایی بود که زمین گلی بود و نرم وگرنه شاید یه بلایی سرم میومد. اما الان همه هیکل و لباسهام گلی شده بود. یه دستی من و از تو گِلا بلند کرد و نشوندم. با صورت گلی به زور چشمام و باز کردم و نگاهم قفل شد تو چشمهای نگران شروین. واقعا" حس می کردم که نگرانه. چقدر عجیب بود که چشماش این حس نگرانی و بهم می رسوند. ذوق زده کشف و خوندن نگاه شروین بودم که بازوهام تکون خورد.شروین بازوهام و گرفته بود و تکون می داد و مدام صدام می کرد.شروین: آنید ... آنید خوبی؟؟؟ طوریت نشد؟؟؟؟؟ آنید.....به خودم اومدم. تازه یادم افتاد ببینم سالمم یا نه. به جز مچ دست چپم بقیه جاهام خوب بود و درد نداشت. فقط مچ دستم یکم درد می کرد. با دست راستم مچم و گرفتم و یکم ماساژ دادم. شروین یه نگاهی به دستم کرد و گقت: درد میکنه؟من: یکم. زیاد مهم نیست. اما همه هیکلم کثیف و گلی شده.شروین: مهم نیست. چی شد که افتادی؟؟؟کمکم کرد که بلند شم. یه نگاه به آتوسا کردم. ناراحتی و عصبانیت و ترس تو صورتش بود. ترس از اینکه شروین بفهمه تقصیر اون بود. ناراحت و عصبانی از حرکت و نگرانی شروین. دلم می خواست مثل بچه ها چغلیش و بکنم تا حالش گرفته شه اما دیدم همین حرص و عصبانیت بسشه. رومو برگردوندم سمت شروین و گفتم: دستم لیز خورد پرت شدم. شروین یه نگاه طولانی بهم کرد. وای نکنه فهمید دارم چاخان می کنم. سرمو انداختم پایین که گیر نده. ملیسا اومد کنارم و بازومو گرفت. تازه متوجه دورو برم شدم. همه جمع شده بودن دورم و داشتن وارسی می کردن ببینن سالمم یا نه. ملیسا: بیا بریم من کمکت می کنم. خودتو تمیز کنی. اون سمت یه جوی آب بود. بیا بریم. همراه ملیسا رفتم و با کمکش خودمو تمیز کردم. اما چه فایده لباسام نابود بود. چقدر به خودم فحش دادم که به حرف شروین گوش نکردم و لباس اضافی نیاوردم. با ملیسا رفتیم سمت آلاچیق. همه نشسته بودن و حرف می زدن. خبری از شروین نبود. ما که رسیدیم همه نگاه ها اومد سمت ما دوتا. مهیار از جاش بلند شد و گفت: آنید بیا اینجا بشین. آخی پسر خوب. یه لبخند بهش زدم و اومدم برم جاش بشینم که صدای شروین مانعم شد.شروین: اول بیا برو لباساتو عوض کن بعد بیا.با تعجب برگشتم نگاهش کردم. من زمین خوردم این ضربه مغزی شد. من لباس نیاورده بودم که. برگشتم دیدم دستش سمت من درازه و کوله اشو گرفته سمتم. رفتم سمتش و کوله اش و گرفتم و گفتم: من که لباس نیاوردم. شروینم گفت: دفعه اولت نیست که لباس نداری. بیا بگیر بازم باید لباسهای من و بپوشی. یه کوچولو اخمام رفت تو هم. با اینکه خوشحال بودم که از شر لباسهای کثیف خودم خلاص میشدم اما خوب لباسهای شروین برام گشاد بود و من توش گم بودم. حالا باید جلو این احتشامیا به شکل مضحکی میومدم.شروین که صورت ناراضیمو دید گفت: چیه؟ چرا قیافت این جوری شده؟ دفعه اولت که نیست لباسهای من و می پوشی.کوله بغل، رفتم سمت درختها که لباسامو عوض کنم. تو همون حالت گفتم: دارم فکر می کنم چند تا تا باید به پاچه شلوارت بزنم.شروین یه لبخندی زد و دستش و تو جیبش فرو کرد. همون جور که داشتم از کنار بچه ها رد می شدم چشمم افتاد به دهنای باز این احتشامیا که همه شون با تعجب به من و گاهی هم به شروین نگاه می کردن. وا اینا چشونه؟ اون موقع که پرت شدم هم این جوری نگاه نمی کردن. بی خیال شونه امو انداختم بالا و رفتم پشت درختها و لباسامو عوض کردم. لباسهای کثیف خودمو گوله کردم و گذاشتم تو نایلونی که تو کوله بود. این شروینم فکر همه چیو می کرد. اما خوب این پسره که دیگه شالی روسری چیزی نداشت بندازم رو سرم. یه نگاه به ته کوله انداختم. یه کپ تو کوله اش بود. درش آوردم. چون موهام و با گیره بسته بودم بالا تو سرم جا نمیشد. موهام و باز کردم موهای فرم و گیس کردم و کج آوردم رو شونه ام. کلاهم گذاشتم رو سرم. بهتر از هیچی بود. حداقل یکی از دور می دید نمی گفت دختره بی حجابه. تازه با اون لباسهای گشاد و اون کلاه شبیه رپرا شده بودم یکی از دور می دید فکر می کرد پسرم. شلوارو رو کمر با بند و تابوندنش سفت کردم که نیوفته. پاچه اشم چند تا تا زدم. تیشرت آستین کوتاه شروین برام آستین بلند شده بود. با یه آه رفتم سمت آلاچیغ و بچه ها.حتما" با دیدن من می زدن زیر خنده.رفتم جلوشون و تا رسیدم همه نگاه ها اومد رو من. اما در کمال تعجب من هیچ کس نخندید بلکه همه با دهن باز بهم نگاه کردن. یه جورایی قیافه ها ناباور بود. مهیار: جدی جدی تو لباسهای شروین و پوشیدی؟؟؟؟؟ماکان: وقتی شروین گفت لباسهای من و بپوش فکر کردم اشتباه شنیدم. آرشام فقط با بهت و کمی عصبانیت نگاهم می کرد. یه دفعه بلند شد و رفت سمت درختها. آتوسام فقط بهم چشم غره می رفت. من که حسابی گیج شده بودم. از شروینم خبری نبود. ملیسا دستم و کشید و نشوندم کنار خودش.فرناز: ببینم شروین راست می گفت که دفعه اولت نیست که لباسهاش و می پوشی؟؟؟؟؟وا این چه سوالی بود؟گیج سرمو تکون دادم که یعنی آره.ملیسا با هیجان گفت: یعنی رابطه اتون انقده خوب و نزدیکه؟؟؟ کی دیگه لباساش و پوشیدی؟ خونه مامان طراوت؟من: نه دفعه قبل که اومدیم شمال یهویی شد و من لباس نیاوردم مجبوری شروین لباسهاشو داد بهم. دیگه این دوتا چشماشون از این باز تر نمی شد جالبیش این بود که آتوسا هم زوم کرده بود رو حرفهای ما و اونم بهت زده نگاهم می کرد.فرناز: دفعه قبل؟ با کی اومده بودین؟من: من و شروین.آتوسا: دوتاییییییییییییییییییی؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آتوسا همچین با جیغ این و گفت که گوشم درد گرفت. با چشمهای متعجب نگاهش کردم.من: آره دوتایی گفتم که یهویی شد. چرا شماها انقدر تعجب کردین. ملیسا: دفعه اول نیست که شروین با دوست دخترش میره مسافرت ولی تا حالا یادم نمیاد دیده باشم که کسی جرات کنه به لباسهای شروین دست بزنه چه برسه به پوشیدنشون. حتی دوست دخترای خیلی صمیمیش و هم خونه ای هاشم به لباسهای شروین دست نمی زدن. خیلی سر لباسهاش حساسه. موندیم چه طوری لباسهاش و داده که تو بپوشی. آتوسا با یه پوزخند گفت: حتما" بعدش همه شون و انداخته دور.سرمو کج کردم و یکم فکر کردم. تو همون حالت متفکر سر تکون دادم و گفتم: نه... ننداخته دور. اتفاقا" بعدش اون لباسا رو تو تنش دیدم. مثل لباسی که پریشب تنش بود یکی از لباسایی بود که پوشیده بودم. آتوسا دندوناشو رو هم فشار داد و با حرص بلند شد و رفت. ملیسا و فرنازم تو فکر بودن. منم راستش یکم فکرم مشغول بود. یعنی اینا راست می گفتن؟ شروین انقدر رو لباسهاش حساسه؟ درسته که خودش بهم اجازه داده بود لباسهاشو بپوشم اما دفعه اولم که بی اجازه تنم کرده بودم هیچی نگفته بود بهم. اگه این جوری بوده که اینا می گن باید همون موقع سرمو از تنم جدا می کرد. اما.....حتما" اینا زیادی شلوغش کردن. شروین اصلا" این مدلی که اینا می گن نیست.خلاصه بی خیال شدم. پسرا برای ناهار جوجه کباب درست کردن که خداییش خیلی خوش مزه بود. بعد سه چهار ساعت موندن تو جنگل دم غروب وسایل و جمع کردیم که برگردیم
ماکان گفت: بچه ها بیاید بریم ساحل. دوست دارم شب کنار دریا باشم. همه موافقت کردن. سوار ماشینها شدیم و اول رفتیم ماشینها رو کنار ویلا پارک کردیم و من سریع رفتم بالا و لباسهای خودمو پوشیدم و دوییدم تابرسم به بچه ها. رفتیم ساحل نزدیک ویلا. دم غروب بود و هوا کم کم داشت تاریک می شد. این ندید بدیدام رفتن چوب جمع کردن و آتیش روشن کردن. آخه یکی نیست بگه تو این گرما خر تب کرده که شما می خواید آتیش روشن کنید. هر چند هوا که تاریک شد یکم هوا خنک تر شد و باد میومد اما من کماکان می گفتم این احتشامیا یه چیزیشون میشه. زیادی واسه همه چیز ذوق می کردن. من اصلا" نمی دونم اینا تو اون کشوری که هستن مگه ساحل و دریا ندارن؟؟؟؟ تا حالا اونجا آتیش روشن نکردن که الان این جوری ادا اصول در میاوردن؟ خوشم میومد شروین فقط نشسته بود و گیتار به دست سرد و قطبی به حرکات اینا نگاه می کرد. انقده که این بچه ها جیغ و داد کرده بودن شروین راضی شده بود براشون آهنگ بزنه. منم که عشق گیتار. مخصوصا" که صدای شروین خیلی قشنگ بود. منتظر بودم که شروع کنه. من دقیقا" رو به روی شروین نشسته بودم البته اولش یه جایی نزدیکش نشسته بودم. اما انقدر که هر بار یکی اومد و گفت من اینجا بشینم، من اینجا بشینم. انگار غیر از نزدیک شروین جای دیگه ای نبود منم مجبوری انقده خودم و هی کشیدم کنار که آخرش رسیدم به روبه روی شروین. شعله های آتیشم که روشن. با اینکه آتیشش کوچیک بود اما قشنگ بود و حس خوبی می داد. جون می داد برای عکس هنری گرفتن. کاش درسا اینجا بود میگفتم دوتا عکس با آتیش ازم بگیره. زانوهام و تو بغلم گرفته بودم و به آتیش نگاه می کردم. به شعله هاش که هفت رنگ می سوخت و میرفت بالا. انگار قر کمر میومد که این جوری پیچ و تاب می خورد.تو حال خودم بودم که صدای گیتار بلند شد. چقدر گیتار و دوست داشتم و چقدر دلم می خواست می تونستم خودم بزنم اما هیچ وقت پیش نیومده بود که بتونم یاد بگیرم. از پشت شعله های آتیش به شروین نگاه کردم. چشمهاش بسته بود و سرش پایین بود و گیتار می زد. سرشو بلند کرد و نگاهش تو چشمام قفل شد. چقدر نگاهش عجیب بود. لبهاش از هم باز شد. باور كن ، صدامو باور كنصدایی كه تلخ و خسته ستباور كن ، قلبمو باور كنقلبي كه كوهه اما شكسته ستشكسته ست باور كن ، دستامو باور كنكه ساقهء نوازشهباور كن ، چشم منو باور كنكه يك قصيده خواهشه چقدر با احساس می خوند. انگار به قلبم چنگ می زندن. نمی تونستم چشمم و از نگاهش جدا کنم. وسوسهء عاشق شدنالتهاب لحظه هامهحسرت فرياد كردنهاسم كسی با صدامه اسم تو هر اسمی كه هستمثل غزل چه عاشقانه ستپر وسوسه مثل سفرمثل غربت صادقانه ست چشماش برق می زد انگار بغض کرده بود. صداش می لرزید. همه ساکت بودن. صداش همه رو مسخ کرده بود. علاوه بر صداش نگاهشم من و هیپنوتیزم کرده بود. زیر تیر نگاهش قلبم به تبش افتاده بود و نفسهام تند شده بود. همراه آرامشی که صداش بهم می داد منقلبم می کرد.ذهنم خالی از هر فکری بود. فقط..... می تونستم نگاهش کنم. باور كن اسممو باور كنمن فصل بارون برگممطرود باغ و گل و شبنمدرختم درخت خشكی تو دست تگرگمباور كن هميشه باور كنكه من به عشق صادقمباور كن حرف منو باور كنكه من هميشه عاشقم تموم شد آهنگ تموم شد اما نگاهش جدا نشد. صدای دست زدن بچه ها میومد اما من نه صدایی می شنیدم نه کسی و جز شروین می دیدم. با نگاهش انگار ضربان قلبم و متوقف کرده بود.نفسم بند اومد. بعد یه نگاه به نسبت طولانی چشماش و ازم گرفت. تونستم نفس بکشم. اکسیژن راه خودش و به ریه هام پیدا کرد. خدایا من چه مرضی گرفته بودم؟؟؟؟؟ نکنه دارم می میرم. قبلا" این حالتها رو نداشتم. می ترسیدم. از این چیزی که به جونم افتاده بود می ترسیدم. اخمام بی اختیار تو هم رفته بود. صدای گیتار دوباره بلند شد. نمی خواستم دیگه به شروین نگاه کنم. اما وقتی که شروع کرد به خوندن بی اختیار نگاه متعجبم رفت سمتش. باور کن واسه تو که بی تابم منباور کن واسه چشماته بی خوابم منباور کن که به داشتنت می بالم منباور کن... باور کنننننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننن نننجونمی ؛ عمرمی ؛ قلبمی ٰ؛ نفسیبمونو تنهام نذار تو این بی کسیمی دونممی دونیعاشق چشماتمباور کن بدجوری غرق نگاتماز عشقت دیوونمقدر تو می دونم پیش تو می مونمحسه تو می خونماز اینکه پیشمی از خدا ممنونمباور کن عشق منبا تو می مونم باور کن تپش تند تند قلبموباور کن سردیه دستای خستموباور کن تا آخرش من پات هستموباور کن... باور کن... آهنگ باور کن( بابک جهان بخش) گیتار می زد و می خوند و همراه آهنگ شونه هاشو سرشو تکون می داد و می خوند. انقدر آهنگ شاد بود که پسرا شروع کردن به دست زدن و دخترا هم با لبخند بشکن می زدن و همون جور نشسته خودشون و تکون می دادن. نه به اون آهنگه که اشکم و در آورد نه به این آهنگه که قر تو کمرم آورده بود.دوباره چشمم رفت سمت نگاهش. تا چشمامون قفل شد یه لبخند قشنگ اومد رو لبهاش و یه چشمک بهم زد. دیگه این فک مگه جمع می شد؟؟؟؟ این شروین شیطون بلا کجا بود که من تا حالا ندیده بودمش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟انقدر اون شب شروین متفاوت بود که من احساس می کردم اصلا نمی شناسمش. یه خط در میون آهنگای غمگین و شاد می خوند. همه رو جذب کرده بود. همش با چشم داشتم زیر و روش می کردم بلکم اون شروین قطبی رو پیدا کنم اما ا نگار خیلی خوب یه جای امن قایم شده بود. شب فوق العاده ای بود. تا حالا بهم انقدر خوش نگذشته بود و انقدر احساسهای مختلف تو یه شب بهم دست نداده بود. خوشحالی، غم، هیجان، ...............ساعت 11 شب وسایلمون و جمع کردیم که بریم. رو آتیشی که دیگه خاکستر شده بود شن ریختیم و به سمت ویلا حرکت کردیم. همه با هم دوتا و سه تا می رفتن و می گفتن و می خندیدن. منم کنار مهیار و ملیسا داشتم راه می رفتم. دستامو رو سینه ام تو هم گره کرده بودم و با لبخند به حرکات این مهیار دیونه نگاه می کردم که چه جوری حرص ملیسا رو در میاره و ماها رو می خندونه. جلوی در ویلا یهو آرشام ایستاد و با صدای بلند گفت: مهام کی اومدی؟؟؟؟همه سرها چرخید سمت در ویلا. مهام با ماشینش جلوی در ویلا ایستاده بود و با اینکه مرتب بود اما کلافه به نظر می رسید. یه لبخند تلخ زد و اومد سمت ماها به همه یکی یکی دست داد. خدایا این پسره چش بود. این مهام همیشگی نبود. مهام مهربون که همیشه لبخند می زد نبود. انقدر چشماش غم داشت که رو همه تاثیر گذاشته بود و همه ساکت شده بودن. دیگه کسی نمی خندید. حتی کسی حرف هم نمی زد. مهیار: مهام اتفاقی افتاده؟ماکان: حالت خوبه پسر؟؟؟مهام بازم یه لبخند زد که از صد تا اشک بدتر بود. فقط سر تکون داد. رو به شروین گفت: شروین می تونیم حرف بزنیم؟؟؟؟؟شروینم متعجب نگاهش کرد و سریع گفت: آره، آره بیا بریم تو ویلا.شروین دستی به کمر مهام زد و اون و سمت ویلا برد. ماها هم مبهوت مونده بودیم که یعنی چی می تونه شده باشه؟؟؟؟نگران شدم. نکنه برای کسی اتفاقی افتاده باشه؟؟؟؟ نکنه طراوت جون طوریش شده باشه؟سریع زنگ زدم خونه. اما وقتی صدای شاد مهری خانم و شنیدم و بعدشم با طراوت جون حرف زدم دلشوره ام بر طرف شد. اما این حالی که مهام داشت اصلا" عادی نبود. حتما" یه چیزی شده. همه رفتیم تو ویلا. مهام و شروین رفته بودن تو اتاق و حرف می زدن. انقدر دلم می خواست برم سرمو بچسبونم به در و ببینم چی می گن که نگو. اما نمی شد. یه فکری مثل برق اومد تو سرم. سریع شماره درسا رو گرفتم. با دومین بوق گوشی و برداشت. **** تکیه به دیوار کنار اتاق نشسته بودم و مبهوت تو فکر حرفهای درسا بودم. اصلا" باورم نمی شد. مهام بعد از یک ساعت حرف زدن با شروین از تو اتاق اومد بیرون. چشماش قرمز به رنگ خون بود. پیدا بود گریه کرده. یه ببخشید به همه مون گفت و از ویلا رفت بیرون و صدای روشن شدن ماشینش بهمون فهموند که رفته. بچه ها همه گیج مونده بودن چون قرار بود مهام چند روز بعد ما بیاد. اما حالا این جوری اومده و یک ساعتم نشد که رفت.من اما تو شوک حرفای درسا بودم. دلم می خواست برم تو اتاق و با شروین حرف بزنم اما احساس می کردم که دلش می خواد یکم با خودش خلوت کنه. وقتی به درسا زنگ زدم و در مورد مهام ازش پرسیدم. با صدای گرفته و ناراحتی که از درسا بعید بود.(((( گفت: مادر مهام مریضه. سرطان داره. غده های سرطانی هم دور و بر مهره های کمرش و گرفتن. باید عمل بشه اما کسی حاضر نیست عملش کنه. چون عمل خطرناکیه اگه عمل نشه تا چند وقت دیگه می میره و اگه عمل بشه ممکنه فلج بشه و برای همیشه رو تخت بیوفته و نتونه تکون بخوره. برای همین کسی و نمی تونن پیدا کنن که با این ریسک بالا اون و عمل کنه. احتمال اینکه عمل موفقیت آمیز باشه و بتونن همه غذه رو بدون آسیب رسیدن به نخاع در بیارن خیلی کمه.من: خوب با این اوضاع مهام چرا اومده شمال؟؟؟؟؟درسا: چون تنها امیدش به شروینه. اومده شاید بتونه اون و راضی کنه که مامانش و عمل کنه.متعجب گفتم: وقتی این همه دکترای خوب و قدیمی و متخصص گفتن نمیشه از شروین چه کاری بر میاد؟؟؟؟درسا: شروین تنها کسیه که این جور عملهای پر خطر و انجام میده و احتمال موفقیتش زیاده. اون با اینکه سنش اونقدر زیاد نیست اما تو رشته اش یه نابغه است. عملهای خیلی سخت، که کسی حاضر نیست انجامشون بده رو قبول میکنه و جالب اینجاست که موفقم میشه. نبوغ و تبحر خاصی تو این جور عملها داره. شنیدم با تکیه بر علم و احساسش عمل میکنه و معمولا" موفقه.ناباور گفتم: حتما" اشتباه می کنی اگه شروین انقدر کارش خوب بود و کارشو دوست داشت پس چرا چند ماهه اومده ایران و بی کاره؟؟؟درسا ساکت شد. بعد چند ثانیه آروم گفت: من درست نمی دونم. باید از خودش بپرسی. آنید........... دعا کن شروین راضی بشه. مهام همه امیدش به شروینه. حتی اگه مامانش زیر عمل دووم نیاره نمی خواد بی تلاش اون و از دست بده.)))ساعت سه نصفه شب بود و همه رفته بودن تو اتاقهاشون و با صدای لالایی گیتار شروین خوابیده بودن. درست سه ساعت یعنی دقیقا" از بعد رفتن مهام بود که شروین تو اتاق خودش و حبس کرده بود و صدای ناله سازش گوشِ دل همه رو خون کرده بود. آنچنان با سوز ساز می زد و می خوند که من خودم دو ساعت بود که یه بغض قلنبه بیخ گلومو گرفته بود و داشت خفه ام می کرد. مدام فقط یه آهنگ و می زد. فقط یه شعرو می خوند و هر بار از دفعه قبل غمگین تر با سوز و گدازتر.آهنگ لحظه های معین.یه حسی داشتم. یعنی این آهنگ و برای یه دختر می خوند؟ یعنی یه دختری تو زندگیش بوده که تنهاش گذاشته و رفته؟ یعنی شروین این اخلاقش این سردیش به خاطر شکستش تو عشق بوده؟طاقتم تموم شده بود. نگران شروین بودم. می ترسیدم. نکنه حالش بد بشه. باید می رفتم تو اتاق حتی اگه شده سرم داد بکشه و از تو اتاق پرتم کنه بیرون. الان که حالش خوب نبود من تنهاش نمی زاشتم با اینکه نمی دونستم برای چی انقدر ناراحته. برای یه عمل؟؟؟؟؟با این حال اون تو همه ناراحتیهام کنارم بود منم باید کنارش می موندم. رفتم یه لیوان آب آوردم و در زدم. هیچ صدایی جز صدای ساز نمیومد. دوباره در زدم. من: شروین.... شروین درو باز کن.... باید بیام تو.... حالت خوبه؟؟؟؟صدای ساز قطع شد اما در باز نشد. چند بار دیگه هم به در زدم و صداش کردم اما هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد. ناامید تکیه دادم به دیوار و نشستم رو زمین. سرمو با ناراحتی تکیه دادم به دیوار که صدای چرخش کلید و شنیدم. با ذوق بلند شدم و لیوان و برداشتم. دستگیره رو چرخوندم. در با صدای تقی باز شد. بی اختیار لبخند زدم. در و باز کردم و رفتم تو اتاق. چراغها خاموش بود و فقط نور مهتاب بود که از پنجره می تابید و یکم اتاق و روشن می کرد. اومدم چراغ و روشن کنم که صدای شروین مانعم شد.شروین: روشنش نکن.دستمو عقب کشیدم. تخت و دور زدم و رفتم کنارش. اون سمت تخت نشسته بود و آرنجش و تکیه داده بود به زانوهاش و سرشو تو دستهاش گرفته بود. با اینکه درست دیده نمی شد اما واقعا" حال زارش پیدا بود. موهای همیشه مرتبش نامرتب و بهم ریخته بود. شونه هاش خم شده بود. صداش دو رگه بود. جلوش ایستادم و لیوان و گرفتم سمتش. من: شروین بیا یکم آب بخور. سرشو بلند کرد و تو چشمهام نگاه کرد. چشمهام به تاریکی عادت کرده بود و خوب صورتش و می دیدم. یه غمی تو نگاهش بود که دلم و آتیش زد. خدایا چی شروین سرد و یخ و این جوری داغون کرده. این همون آدم بی تفاوتی نبود که من می شناختم. دیدم حرکتی نمی کنه. مثل یه مادر لیوان و بردم سمت لبهاش. لبهاش از هم باز شد. آروم آروم نصف لیوان و به خوردش دادم. لیوان و گذاشتم رو پاتختی. جلوش زانو زدم. سرمو بالا گرفتم که بتونم به چشمهاش نگاه کنم. نگاهش تو نگاهم بود. مثل یه جوجه بی پناه نگاهم می کرد. دلم ریش شد. دستمو گذاشتم رو دستش و آروم فشارش دادم. من: شروین...... تو همون حالت چشماش و آروم بست.شروین: می دونی مهام چرا اینجا بود؟می دونستم. اما هیچی نگفتم تا خودش ادامه بده. آروم چشماش و باز کرد.شروین: ازم می خواست مادرش و عمل کنم. سرطان داره. عملش خطرناکه. ریسکش بالاست. ممکنه دوم نیاره زیر عمل یا ممکنه حتی برای همیشه....ساکت شد. بغض کرده بود. تو چشمهام نگاه کرد و گفت: آنید ..................... نمی تونم. نمی تونم عملش کنم، می ترسم. نه اینکه از عمل سختش بترسم نه. دفعه اولم نیست که این عملها رو انجام می دم اما........... اما به خودم قول دادم دیگه دست به تیغ جراحی نزنم و دیگه کسی وعمل نکنم. مخصوصا" یه آشنا رو.( چرا؟ چرا باید یه همچین قولی به خوش می داد؟ چرا نمی خواد کسی و عمل کنه؟ تو سرم پر ابهام بود.)یه نفس عمیق کشید.شروین: بهت گفتم مامان و بابام عاشق هم بودن. خونه امون همیشه پر عشق بود. رابطه مامان بابام فوق العاده بود. منم که تک فرزند واسه خودم جولان می دادم. همیشه کلی آدم و دوست تو سنهای مختلف داشتم. اما ... اما یکی بود که از پنج سالگی باهاش بودم. رزا.... یه دختر ایرانی که همه زندگیش و آمریکا بوده مثل من. رزا همسایه و دوستم بود. از زمانی که یادمه می شناسمش. پدرش دوست بابام بود. رابطه صمیمی پدر و مادرامون باعث شده بود که از همون بچگی ما همیشه با هم باشیم. همبازی بچگیها و دوست دوران نوجوونی و جونی. حتی با هم رفتیم دانشگاه و یه رشته درس خوندیم پزشکی.اونقدر با هم صمیمی بودیم که همه جا با هم می رفتیم و همه کارهامون و با هم انجام می دادیم. شر بودیم. شیطنتهامونم با هم بود. همه از دستمون آسی بودن اما دوستمونم داشتن. جفتمون مغرور و خشک بودیم و بی تفاوت نسبت به همه کس و همه چی. مدام دوستامون و عوض می کردیم. اون دوست پسراشو منم دوست دخترامو. چقدر دوتایی در مورد دوستامون حرف می زدیم و می خندیدیم. (یه خنده ای کرد و ادامه داد) صمیمیتمون انقدر زیاد بود که همه فکر می کردن ماها عاشق و معشوقیم. چه فکرایی می کردن. ماها با هم دوست بودیم. دوتا دوست صمیمی که همه حرفاشون و بهم می گفتن. اولین کسی که دوست دخترامو بهش نشون می دادم رزا بود. اونم همیشه دوست پسراشو اول به من معرفی می کرد یه جورایی من باید تاییدشون می کردم. برام مثل یه خواهر بود. همیشه پشت هم و کنار هم بودیم. چه روزایی بود. چقدر شاد بودیم. تنها کسی که می تونست باهام کنار بیاد رزا بود. ( دوباره بغض کرد)رزا حقش این نبود. دو سال پیش کم کم سر درداش شروع شد. اوایل خیلی کم بود جوری که هیچ کدوم توجهی بهش نمی کردیم. اما چند ماه بعد سردرداش بیشتر شد و من احمق نفهمیدم. یعنی نزاشت که بفهمم یه چیزیش هست. سر درداش و اونقدر عادی نشون می دا که من اصلا" شک نکردم که ممکنه مریض باشه. من احمق مثلا" تخصصم مغز و اعصاب بود اما نفهمیدم که خواهرم بهترین دوستم مریضه.(بغضش داشت خفه اش می کرد صداش دو رگه شده بود)یه روز که از شدت سر درد تو بیمارستان بی هوش شد بعد آزمایشها فهمیدیم که تو سر کوچولوش تومور داره. یه تومو ربزرگ که خیلی پیشروی کرده بود. نمی دونم چه طور تا اون روز نفهمیده بودیم. شایدم اون فهمیده بود و بهم نمی گفت. مریضیش که رو شد. دیوونه شدم. باورم نمی شد که یه همچین مریضی داشته باشه. همیشه ماها مریضی و درد و برای بقیه می دونیم هیچ وقت فکر نمی کنیم که این چیزا برای ماها و خانواده امون ممکنه اتفاق بیوفته. حتی برای یه پزشک.داشتم دیوونه می شدم. رزا تازه با الکس نامزد کرده بود. یه پسر آمریکایی که به خاطر عشقش به رزا عاشق ایران و زبون فارسی شده بود. اوایل برای جلب نظر رزا شعرای فارسی و با لهجه شیرینی برای رزا می خوند. مخصوصا" شعرای معین و چون رزا خیلی شعراش و دوست داشت. می خواستن دو ماه بعد ازدواج کنن. من و الکس و رزا باهم یه گروه داشتیم. با هم ساز می زدیم و می خوندیم. الکس برای رزا آهنگای عاشقونه می خوند. چقدر سر به سرشون می زاشتم و اذیتشون می کردم. چقدر شاد بودیم. اما زندگی برامون نساخت. برای هیچ کدوممون.دردی که به جون رزا افتاد نه تنها آرزوهای اون و به باد داد و رزای من و خواهر کوچولومو پرپر کرد بلکه زندگی من و الکسم نابود کرد.رزا وقتی نگرانیهای من و می دید می خندید و بهم دلداری می داد. می گفت : من که نگران نیستم چون بزرگترین و بهترین و دیوونه ترین دکتر و دارم و اون تا همه ی این تومورو از سرم در نیاره ول نمیکنه. همیشه به الکس امیدواری می داد و آرومش می کرد. الکس حالش بدتر از من بود.اما روزی که رزا عکسای سرشو دید یهو از این رو به اون رو شد. گفت: نمی زاره عملش کنم. ( یه نفس عمیق کشید)اون من و بهتر از خودم می شناخت. می دونست تمام تلاشم و می کنم. اما اگه یک درصد موفق نشم نابود می شم. رزا هر کسی نبود. نمی تونستم از دستش بدم. اونم عکسا رو دیده بود و شدت پیشروی تومورو هم دیده بود. می دونست احتمال اینکه زنده بیرون بیاد خیلی کمه اما نمی خواست زجر کش بشه ترجیح می داد زیر عمر بمیره. اما نمی خواست تو دستای من جون بده چون ..... چون می دونست نمی تونم خودمو ببخشم. می دونست نابود می شم.اما من کوتاه نیومدم.اونقدر به خودم و موفقیتم مطمئن بودم که اصرار کردم. اونقدر گفتم و گفتم که همه راضی شدن عملش کنم. تو اتاق عمل قبل از بیهوشی دستمو گرفت و گفت: شروین نمی بخشمت اگه به خاطر من از اونچیزی که دوست داری بگذری. هر چی که شد باید قبولش کنی و باهاش کنار بیای. فقط خندیدم بهش و گفتم: وقتی بیدار شدی می بینمت.نمی دونستم که اون چشمها رو برای بار آخره که باز می بینم.(بغضش ترکید و قطره های اشک بودن که مثل رود از چشمش جاری شدن. )شروین: آنید اون رفت. دوم نیاورد. هر کاری کردم اون تومور مثل کنه به مغزش چسبیده بود و جدا نمیشد. هر کاری کردم هر راهی که رفتم جواب آخر همون بود که شد. من به الکس قول داده بودم که رزا رو سالم تحویلش می دم اما نتونستم سر قولم وایسم.( اشک از چشماش جاری شد)رزا رفت. زیر دستای من رفت و من نتونستم جلوش و بگیرم. نتونستم بهترین دوست و خواهرم و نجات بدم. نتونستم آرزوهای الکس و عشقش و براش حفظ کنم.من و الکس داغون شدیم. بیچاره الکس...... همه اش یه گوشه می نشست و با گیتار فقط یه آهنگ و می زد و گریه می کرد. آهنگی که واقعا" وصف حالش بود. آهنگی که رزا عاشقش بود.( زیر لب آروم زمزمه کرد) لحظههارو با تو بودندر نگاه تو شکفتنحس عشق رو در تو دیدن مثل رویای تو خوابهبا تو رفتن با تو موندنمثل قصه تورو خوندنتا همیشه تورو خواستن مثل تشنگی آبه اگه چشمات من رو میخواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بودجون به دستات میسپردماگه اسمم رو میخوندی دیگه از یاد نمیبردماگه با من تو میموندی همه دنیارو میبردمبی تو اما سرسپردن بی تو و عشق تو بودنتو غبار جاده موندن بی تو خوب من محالهبی تو حتی زنده بوندن بی هدف نفس کشیدنتا ابد تورو ندیدن واسه من رنج و عذابه اگه چشمات من رو میخواست تو نگاه تو میمردماگه دستات مال من بود جون به دستات میسپردماگه اسمم رو میخوندی دیگه از یاد نمیبردماگه با من تو میموندی همه دنیارو میبردمتوی آسمون عشقم غیر تو پرندهای نیستروی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگهای نیستتوی قلب من عزیزم هیچ کسی جایی ندارهدل عاشقم بجز تو هیچ کسی رو دوست ندارهاگه چشمات من رو میخواست تو نگاه تو میمردماگه دستات مال من بود جون به دستات میسپردماگه اسمم رو میخوندی دیگه از یاد نمیبردماگه با من تو میموندی همه دنیارو میبردملحظههارو با تو بودن لحظههارو با تو بودن ( تازه می فهمیدم چرا این آهنگ و با بغض می زد و می خوند) دنیام تموم شد. رشته ام ، کارم تموم شد. وقتی نمی تونستم عزیزانمو نجات بدم چه طور می تونستم بقیه آدمها رو نجات بدم. نتونستم... نتونستم سر قولم وایسم .... نمی تونستم دیگه برم اتاق عمل.... می ترسیدم ... همه اش صورت بی هوش رزا رو تخت اتاق عمل و قیافه داغون و شکسته الکس جلوی چشمام میومد...... می ترسیدم مریضهای دیگه ام مثل رزا زیر دستای من بمیرن. اگه رزا رو عمل نمی کردم می تونست بیشتر زنده بمونه. مجبور نبود انقدر زود بره. رزا رفت. لبخندمو برد. شادیمو برد. هیجان زندگیمو برد. هم من و هم الکس نابود شدیم.( هق هق می کرد)دیگه نمی تونستم اون بیمارستان، اون خونه، اون شهری که هر جاش من و یاد رزا و روزهای خوب بچگی و شادیهای نوجونی و جونیمون می نداخت بمونم. اومدم ایران... اومدم اینجا.... خودمو تو خونه حبس کردم ... تا کسی و نبینم... تا کسی برام مهم نشه... تا به کسی اهمیت ندم.... وقتی نمی تونم ازشون محافظت کنم چرا باید بهشون نزدیک شم که نبودشون داغونم کنه؟؟؟؟نمی خواستم ... نمی خواستم کسی برام مهم باشه... اما نشد.... بدتر شد.... مامان طراوت.... مهام ... تو.... همه ... همه تون مهم شدین... همه با ارزش شدین... نتونستم جلوی خودمو بگیرم که بی تفاوت باشم... حالا هم که مادر مهام.... مهام امیدش به منه.... من چی کار کنم؟؟؟...... نمی خوام مهام و داغون ببینم.............هق هق می کرد و به پهنای صورتش اشک می ریخت. قلبم درد گرفته بود. طاقت اشک ریختن و زجه زدنش و نداشتم. طاقت داغون دیدنش و نداشتم. نه شروین نمی تونه بشکنه. شروین محافظم، دوستم کسی که همیشه تو همه ناراحتیهام کنارم بود. نمی تونه این جوری باشه. شروین همیشه باشد سرد و مغرور باشه. این جوری دیدنش برام مثل عذابه.از جام بلند شدم. جلوش ایستادم. دستاش و گذاشته بود رو صورتش و اشک می ریخت. مثل یه پسر بچه بی پناه. طاقتم تموم شد. یه قدم رفتم جلوتر. دستمو بردم جلو و سرشو کشیدم تو بغلم. مثل یه بچه ی مظلوم خودش و چسبوند به من و دستاش و حلقه کرد دور کمرم و سرش و فشار داد بهم. انگار می خواست خودش و قایم کنه. آروم دست کشیدم رو موهاش. چقدر بی تاب بود. چه خاطرات بدی و به یاد آورده بود. درکش می کردم. جوری که انگار رزا رو از نزدیک دیده ام و می شناسمش.سعی کردم تموم اون آرامشی که وقتی اون بغلم می کنه ازش می گیرم و بهش تزریق کنم. آروم گفتم: شروین داری خودتو اذیت می کنی. می دونم رزا هم راضی نیست که تو رو تو این حالت ببینه. تو کاری ازت بر نمیومد که براش انجام بدی. می دونم اگه راهی داشت که بتونی نجاتش بدی هر کاری می کردی تا زنده بمونه. رزا می دونست که نمی تونه دوم بیاره برای همینم راضی نمی شد تو عملش کنی. می دونست. می شناختت، مطمئن بود که به این حال و روز میوفتی واسه همین اون حرف آخر و بهت زد. تو نمی تونی به هیچ عنوان از چیزی که می خوای بگذری. تو به رزا قول دادی. تو نمی تونستی هیچ کاری نه برای رزا انجام بدی. درد الکسم زمان درمان میکنه. تو نباید خودت و نابود کنی. نباید زندگیتو فدا کنی. تو باید جای رزا هم زندگی کنی و به چیزایی که اون نتونست برسه برسی. مگه نمیگی مثل خواهرت بود؟ مطمئن باش به خواهر هیچ وقت راضی به عذاب کشیدن برادرش نیست. پس به خودت بیا و زندگیتو جمع کن و از اول شروع کن. با امید بیشتر. تو تواناییش و داری که به خیلی از آدمها کمک کنی. می ت.نی امید و زندگی و آرزوهای خیلیها رو نجات بدی.الانم امید مهام تویی. اگه رزا رو نتونستی نجات بدی شاید بتونی مادر مهام و نجات بدی. شاید این جوری خودتم آروم بشی. نمی دونم چقدر تو اون حالت اشک ریخت و گریه کرد. منم همراهش اشک ریختم . ناراحتیش عذابم می داد. منی که برای خودم به زور اشک می ریختم برای شروین خون گریه می کردم. بی صدا جوری که فکر نکنم حتی شروین متوجه گریه کردنم شده باشه .نمی دونم تونستم آرومش کنم یا نه. تونستم کمکش کنم تصمیم درست و بگیره یا نه. اما تو اون لحظه فقط می خواستم کنارش باشم و نزارم تنهایی غصه بخوره. حتی اگه نتونم کاری بکنم.یکم که آرومتر شد. فتم رو تخت نشستم و بهش اشاره کردم که سرش و بزاره رو پاهام. آروم اومد کنارم و سرشو گذاشت رو پاهام. مثل یه بچه که از تاریکی و هیولا می ترسه خودش و مچاله کرده بود. دستمو بردم تو موهاش، باهاشون بازی کردم. آروم نازشون کردم. اونقدر این کارو انجام دادم که نفسهاش منظم شد و خوابید. منم تو همون حالت تکیه امو به پشتی تخت دادم و چشمام نور به چشمای بسته ام می زد و اذیت می کرد. با دست چشمام و مالیدم و آروم بازشون کردم. یکم گیج بودم. یهو اتفاقای دیشب یادم اومد و چشمام باز باز شد. سریع دور و اطرافم و نگاه کردم. از شروین خبری نبود.دلشوره گرفتم. آخه این پسر با اون حالش کجا رفته؟ شاید رفته باشه پایین صبحونه بخوره.یکم خیالم راحت شد. رفتم دست و صورتمو شستم. لباسهامو عوض کردم و رفتم پایین. با لبخند رفتم تو آشپزخونه اما خبری از شروین نبود.دوباره دلشوره اومد تو وجودم. دلم یه جوری شده بود. دیشب حالش خیلی بد بود. چقدر بی پناه و آسیب پذیر بود. نکنه رفته باشه یه بلایی سر خودش بیاره. با این فکر انگار نگرانیم 1000 برابر شد. سریع یه نگاهی به کل ویلا کردم اما شروین هیچ جا نبود. دوییدم رفتم مانتو و شالمو برداشتم و از ویلا اومدم بیرون. می دوییدم و نگران همه جا رو نگاه می کردم. رفتم لب ساحل همون جایی که دیشب رفته بودیم. کل ساحل و گشتم. جنگل کنار ویلا رو هم گشتم. اما نبود. دیگه قلبم داشت کنده می شد از نگرانی. همش فکر می کردم نکنه مثل این کتابها و فیلمها رفته باشه تو دریا و خودش و غرق کنه. نکنه جسد نیمه جونش با یه عالمه خزه و جلبک یه گوشه ساحل افتاده باشه. شروین حیف بود که این جوری بمیره. تا به این فکر می کردم که ممکنه یه اتفاق خیلی بد براش افتاده باشه نفسم بند میومد و یه دردی تو قفسه سینه ام می پیچید. هر جایی که فکر می کردم ممکنه باشه رو گشتم اما نبود. نبود......باید بر می گشتم ویلا و به بقیه خبر می دادم. باید همه مون دنبالش می گشتیم .دوییدم سمت ویلا. از دلشوره و نگرانی و دوییدن نفس نفس می زدم و قلبم تند تند می زد.نفس کم آوردهم. وسط کوچه ویلا ایستادم و خم شدم. دستامو تکیه دادم به زانوم و سعی کردم نفسهام و تنظیم کنم. شروین حالش خوب بود. اون آدم نمیتونه کار احمقانه ای بکنه محاله. یکم که حالم جا اومد کمرم و صاف کردم و ایستادم. تا سرمو بلند کردم چشمم افتاد به شروین که از سر کوچه داشت می دویید سمت ویلا. یه تاپ حلقه ای سفید و شلوار ورزشی مشکی پوشیده بود. با دیدنش انگار دنیا رو بهم دادن. با ذوق صداش کردم.من: شرویننننننننننننننننننن.... ..............صدام جلوی در ویلا متوقفش کرد. انقدر از دیدنش خوشحال شدم که یهو بی اختیار دوییدم سمتش و خودمو پرت کردم تو بغلش. همچین خودمو کوبیدم تو سینه اش که شروین یه تکون محکم خورد اما عقب نرفت. محکم تو جاش با دستای باز و بهت زده ایستاده بود. همچین بهش چسبیدم و سرمو فرو کردم تو سینه اش و دستمو انداختم دور کمرش که انگار هر آن ممکنه از دستم در بره و من وظیفه داشتم که نگهش دارم.تو همون حالم با بغضی که نمی دونم از کجا اومد گفتم: کجا رفتی؟؟؟؟ نگفتی میمیرم از نگرانی؟؟؟؟ نباید یه خبر می دادی؟؟؟؟ می دونی چقدر دنبالت گشتم؟؟؟؟ خیلی بی فکری.....این یعنی من بودم؟؟؟ کی بغض کردم؟ این همه نگرانی تو صدام از کجا اومده بود؟ خودم شکه شده بودم چه برسه به شروین.شروین بهت زده گفت: نگران شدی؟؟؟؟ برای من؟؟؟؟؟دستای شروین حلقه شد دور کمرم و آروم چند تا ضربه به پشتم زد.شروین با یه صدای مهربون که خیلی برام عجیب بود گفت: ببخشید. نمی دونستم نگران میشی. بیدار که شدم دیدم خوابیدی دلم نیومد بیدارت کنم باید یکم تنهایی فکر می کردم برای همین رفتم که بدوام.تنم مور مور شد. ما دوتا چمون شده بود؟ چقدر مهر و محبت تراوش می کرد ازمون. یه جور عجیبی شدم. یه تکونی به بدنم دادم که دستای شروین شل شد. آروم خودمو از بغلش کشیدم بیرون. کلافه سرمو خاروندم. یه جوری بودم. نمی تونستم تو صورت شروین نگاه کنم. همون جور که چشمم به آسمون و ابرها بود گفتم: آهان ........... خوبه.......... بیا بریم تو .....این و گفتم و خودم زودتر و جلوتر از شروین رفتم تو ویلا. صدای خنده شروین و از پشت سرم شنیدم.رو آب بخندی. تو کی حالت خوب شد که نای خندیدن پیدا کردی. خوشم میاد مثل خودم حالتهاش متغیره. مثل هوای شماله. یه وقت آفتابی یه وقت ابری یهو باد و بارون میشه. گاهی هم ابرو بارون و آفتاب با هم. خدایی چه هوا و چه شخصیت قاطی قاراشمیشی داشتیم ماها.رفتم تو اتاق و خودمو پرت کردم رو تخت. دیشب به خاطر شروین درست نتونسته بودم بخوابم. تا چشمام و بستم خوابیدم. خوبی منم این بود تو اتوبوس و در حالت ایستاده هم خوابم می برد و خواب می دیدم.داشتم یه خواب خیلی با حال می دیدم که حس کردم یه چیزی رو صورتمه. از ترس اینکه نکنه جک و جونوری سوسکی چیزی باشه سریع دستمو آوردم رو صورتم که پرتش کنم کنار اما این جونوره خیلی گنده تر بود. با دستم سریع اون چیزی که رو صورتم بود و محکم گرفتم و تو یه حرکت که ناشی از ترس ناگهانیم بود از جام پریدم که بشینم که تو زمین و هوا سرم محکم کوبیده شد به یه چیز سفت.صورتم جمع شد. با اون یکی دستم سرمو مالوندم و چشمام و باز کردم ببینم چی خورده به سرم.تا چشمام و باز کردم چشم تو چشم شروین شدم که تو فاصله کمی ازم نشسته بود و اونم سرشو با دستش می مالوند.با اخم گفتم: داری چی کار میکنی؟؟؟؟ سرم ترکید. چه کله سفتی هم داری.شروینم همون جور که سرش و می مالوند با چشم غره گفت: چه طرز بیدار شدنه؟ نه خوابیدنت مثل آدمیزاده نه بیدار شدنت.من: بچه پرو.... تو اصلا" اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟با کنجکاوی به اطرافم نگاه کردم تا شاید بتونم دلیل حضورشو بفهمم. لباساش و عوض کرده بود و موهاشم هنوز نم داشت. پس دوش گرفته بود. اما رو تخت اونم تو جای من چی کار می کرد؟؟؟؟نگاهم رفت سمت دستم. گیج داشتم به دستم که دست شروین و مثل دزدا گرفته بود نگاه می کردم. یهو یه چیزی اومد تو ذهنم یه هههههههههههههه بلند گفتم و سریع دست شروین و از تو دستم پرت کردم اون ور که محکم پرت شد تو سینه اش که آخش و در آورد. خودمو کشیدم عقب و چسبوندم به پشتی تخت و بالشتمو گرفتم تو سینه امو با اخم و بلند گفتم: داشتی چی کار می کردی؟؟؟؟؟ فکر کردی خوابم اومدی اینجا که چی؟؟؟؟؟؟ فکر کردی حالا چون تو یه اتاق می خوابیم خبریه؟؟؟؟ حالا چهارتا بغل و دوتا بوس اجباری داشتیم فکر نکن خبریه ها نه جونم. خودتو سنگین نگه دار من اصلا" به تو اون جوری فکر نمی کن.........با ضربه ای که به پیشونیم خورد صدام قطع شد. تازه به خودم اومدم دیدم همون جور نشستم و مثل کولی ها دارم جیغ جیغ می کنم و تند و تند و پشت سر هم دارم حرف می زنم و انگشت اشاره امم تهدید آمیز گرفتم سمت شروین و هی تکون می دم و این بدبختم هی دهنش و باز میکنه یه چیزی بگه که به خاطر هوچی بودن من مجبوری دوباره دهنش و می بنده. شروینم که دیده من سوار خر مبارک شدم و یکه تازی میکنم با کف دستش کوبوند تو پیشونیم که ساکتم کنه.خداییش دردم گرفت. یه جیغ کوتاه کشیدم و تند و تند با دست پیشونیم و مالیدم و با اعتراض گفتم: هویییییییییییییی چته دیونه دردم گرفت.شروین خونسرد گفت: بهتر. تا تو باشی که یکسره حرف نزنی. یکم وسطاش نفسم بگیری بد نیست. دوباره تو خودتو زیادی تحویل گرفتیا. من چی کار به کار تو دارم؟چشمام و ریز کردم و گفتم: نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شروین سرد: نه.من: نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شروین با تاکید و محکم: نه.من: پس چرا دستت و رو صورتم می کشیدی؟؟؟؟؟صورت سردش یهو بهت زده شد. حسابی هول کرد. چشماش چرخید و هر جایی غیر من و نگاه کرد.نه پس یه غلطایی داشتی می کردی که این جوری هل کردی دیگه. اما واقعا" داشتی چی کار می کردی؟؟؟؟؟دستم ناخداگاه رفت سمت صورتم و بابهت گفتم: داشتی نازم می کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شروین یه سرفه ای کرد و با اخم گفت: ناز چیه تو هم. می خواستم بیدارت کنم. باید باهات حرف بزنم. تو آشپزخونه منتظرتم. زودی بیا.این و گفت و سریع رفت بیرون.چیشششششششش اینم با خودش درگیره ها. چه هولیم کرده بود.یاد قیافه اش که افتادم نیشم باز شد. آخیییییییییی شروین قطبی خجالت کشید.اما عجیب از این فکر که داشت نازم می کرد خوشنود بودم. سر خوش از جام پاشدم و دست و صورتم و شستم و حاضر شدم رفتم پایین.جلوی در آشپزخونه خشکم زد.وای خدا ببین این شروین بلا چه کرده. چه میزی چیده 600 قلم چیز سر میز گذاشته واسه صبحونه. منم که شکمووووووووووووووویه سوتی کشیدم و با لبخند گفتم: چه کدبانویی . نه دیگه الان دقیقا" وقت شوهر کردنته.شروین برگشت سمتم و با یه قیافه ای که سعی می کرد خجالت زده باشه اما خداییش خیلی مسخره بود گفت: شوهر کمه پیدا نمیشه اگه یه مورد خوب سراغ داشتی بگو که من با این همه هنرم رو دست مامان اینا نمونم.سر خوش یکم آب پرتقال خوردم و بی هوا گفتم: رو دست بمونی؟ مگه من می زارم؟ اگه شده خودم می گیرمت که حروم نشی. یه قلوپ آب میوه خوردم که در حین قورت دادنش تازه فهمیدم چی گفتم و چرا شروین این جوری با لبخند نگاهم می کنه. آب میوه پرید تو گلوم و به سرفه افتادم. شروین از جاش بلند شد و اومد سمتم و آروم پشتم و مالید. با این حرکتش تنم مورمور شد. نه که حالمو بهتر کنه بدترم کرد. الان یه حس عجیبم پیدا کرده بودم. به زور خودم و یه تکون دادم که یعنی بسه خوب شدم.دستش و برداشت و کنارم ایستاد و بهم نگاه کرد. خدا این چرا امروز انقده مهربون شده بود؟ سر جدت برو همون قطب اون جوری باهات راحت ترم. الان مثل دخترای 14- 15 ساله پسر ندیده هی رنگ به رنگ می شم.انگار شروین از نگاهم فهمید دردم چیه. یه خنده همراه سرفه کرد و رفت روبه روم پشت میز نشست دستاش و قفل کرد تو هم و آرنجاش و گذاشت رو میز و چونه اش و تکیه داد به دستاش. یه اشاره به من کرد که بخورم. آخیش قیافه اش دوباره همون جور جدی شده بود. حالا نمی دونم این یه کوچولو اخمش برا چی بود.شروین: بابت دیشب ممنون. متشکرم که کنارم موندی و به حرفام گوش کردی. حرفام رو دلم تلنبار شده بود. هیچ وقت اینها رو به کسی نگفتم. همه خودشون می دونستن که مرگ رزا داغونم کرد دیگه تکرار و گفتنش فایده ای نداشت. اونام به خاطر من دیگه اسمی ازش نمی برن.هیچی نگفتم فقط آروم نگاهش کردم. گناهی چه غمی تو صورتش بود.برای اینکه جو و عوض کنم با یه لبخند شاد گفتم: تو هم به وقتش کنارم بودی و به حرفام گوش کردی این به اون در.یه ابروش رفت بالا. یهو یه لبخند زد و گفت: این به کدومشون در؟ دلداری دادن من که یکی دوتا نبود. خوب شاید بشه این و با قضیه بابات مقایسه کرد اما هنوز کلی به من بدهکاری.لب ور چیدم و براش پشت چشم نازک کردم. با همون نیمچه لبخند گفت: چیه نگفتم همین الان حسابتو صاف کن که شاید یه وقتی بهت احتیاج شد.ممن: انگار آچارم میگه بمون تو جعبه ابزار شاید نیازت شد. نیششش تا بنا گوش باز شد. یهو جدی شد و گفت: می خوام برگردم تهران.دستم همراه لقمه ای که درست کردم تو هوا تو راه دهنم خشک شد. شروین: می خوام عمل و قبول کنم. من عاشق کارم هستم. وقتی این رشته رو خوندم می دونستم که نمی تونم همه رو نجات بدم. شاید این واقعیت یادم رفته بود و بعد..... به شکل خیلی بدی برام یاد آوری شد.خیلی به خودم مغرور شده بودم. می خواستم پا جای خدا بزارم. اما خدا خیلی بد و ناجور بهم فهموند که من فقط یه وسیله ام که اگه اون نخواد نمی تونم کاری بکنم. الانم برای عمل مادر مهام همه سعیم و می کنم اما قولی نمی دم. شاید همه اش سرنوشت بود که باعث شد من آخرش به اینجا برسم. یه شروع دوباره تو یه جای جدید، کشور جدی، خونه جدید با آدمهای جدید....تو چشمام نگاه کرد و آرومتر گفت: با امید جدید....یه گرمایی وارد تنم شد. یه حس خوب. نمی دونم این حس به خاطر آروم شدن و برگشتن شروین به زندگیش بوده یا به خاطر حرف آخرش.برو بابا تو هم زیادی کتاب خوندی. خودتو تحویل گرفتی. حرفش هیچ ربطی به تو نداشت.سرشو انداخت پایین. تکیه اش و داد به صندلی. صورتش سرد شد. دوباره شد همون شروین یخی که می شناختمش.شروین: صبحونه اتو بخور. بعدم وسایلتو جمع کن. بر می گردیم تهران.سرش و بلند کرد و تیز بهم نگاه کرد و گفت: تو هم با من میای. نمی خوام اینجا تنها بمونی.پوف تنها؟؟؟ این اره و اوره و شمسی کوره رو نمیبینه؟ ویلا پر آدمه تنها دیگه چه صیغه ایه؟ هر چند تو هم نمی گفتی خودم آویزن میومدم باهات. اینجا بمونم برای کی؟ آرشام و آتوسا؟ می ترسم یه بلایی سرم بیارن. بعدم من به زور تو اومدم بی تو بمونم که چی.شروین منتظر بود که جوابش و بدم منم گذاشتمش تو خماری و با آرامش واسه خودم لقمه گرفتم و خوردم. هی لقمه گرفتم و خوردم. یه 5-6 دقیقه تو سکوت نگام کرد و آخرشم بی طاقت گفت: آنیددددددددددددددددبا تعجب نگاش کردم.من: چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شروین: نگفتی با من میای یا نه؟من: وقتی ننه بزرگت نباشه من بیچاره میشه ام له له تو آدم گنده. معلومه باهات میام بچه رو که تنهایی ول نمی کنن بره تو خیابون.یهو یه قهقهه ای زد و از جاش بلند شد اومد سمتم. ای بمیری آنید با این حرف زدنت الان میاد لهت میکنه. ننه بزرگ و بچه چی بود گفتی؟ این شروین اعصاب مصاب نداره که. خودمو چسبوندم به صندلی و چشمام و ریز کردم که اگه ضربه ای بهم اصابت کرد آمادگیش و داشته باشم. شروین اومد کنارم و خم شد روم و دستش و آورد سمتم. دیگه مطمئن بودم که این دفعه کتکه رو زده. دیگه خنده ای هم در کار نبود. یهو شروین لپم و کشید یه لبخند قشنگ زد و گفت: به خدا تو یه چیز دیگه ای...........چشمای گشاد شده از تعجبم روش ثابت موند. شروین از کنارم رد شد و رفت و در حین خروج گفت: راحت صبحونه اتو بخور و بیا وسایلت و جمع کن.دستم رو گونه ام موند. این به من گفت چیز دیگه؟؟؟؟ مثلا چه چیزیم؟ این چرا امروز این جوری شده؟ یه لرزی تو تنم پیچید و مور مورم شد.وای خدا این شروین یه چیزیش میشه. داره من و می ترسونه. جای دستش رو گونه ام داغ بود با یه حس قشنگ.حاضر شدنمون یک ساعتم طول نکشید. وقتی به بچه ها گفتیم داریم بر می گردیم همه تعجب کردن. اما هیچ کس جرات نداشت بپرسه چرا. انقدر قیافه شروین جدی و ترسناک شده بود که همه شجاعتشون ته کشیده بود. شاید سعی می کرد با این جدی بودنش و تند عمل کردنش فرصت پشیمونی و عقب گرد و از خودش بگیره. همه چیز خیلی تند گذشت. برگشتمون به تهران. اعلام آمادگی شروین برای عمل خانم شقاوت. کارهای بیمارستان و آماده کردن همه چیز.وقتی خانم احتشام فهمید که شروین می خواد مادر مهام و عمل کنه از شوق دوباره دست به تیغ جراحی شدن شروین اشک تو چشماش حلقه شد. از شادی محکم بغلم کرد و فشارم داد. خوب که چلوندم دو سه تا ماچ آبدار کردم . من: طراوت جون الان باید شروین و بغل کنید و ببوسید من و چرا بغل کردین؟احتشام: چون می دونم محرکش تو بودی. تو باعث شدی شروینم دوباره به زندگیش برگرده. تو باعث شدی دوباره بره اتاق عمل.من: من؟؟!!!! من کاره ای نبودم. اصلا" چه جوری من می تونم باعث بشم شروین یه تصمیمی بگیره. احتشام با یه لبخند بهم نگاه کرد و گفت: این شروینی که الان اینجاست زمین تا آسمون با اونی که روز اول اومد تو این خونه فرق میکنه. من همه اینها رو می بینم.گیج مونده بودم که منظورش چیه.خانم احتشام: دختر تو برای من یه رحمتی.این و گفت و رفت سمت اتاقش. منم گیج و مبهوت مونده بودم که چی میگه.دیگه شروین و کمتر میشد دید. یا بیمارستان بود یا خونه مهام یا اگرم خونه بود تو اتاقش بود و گیتار می زد و می خوند. انقده خوشم میومد شبها با صدای سازش بخوابم. شب اول که اومدم بخوابم قد یک ساعت فقط قلت زدم اما چشمام رو هم نمیومد. صدای سازش که بلند شد آرامش گرفتم و خوابیدم.شروین فردا عمل داشت. نگرانش بودم. یعنی الان حالش خوبه؟تو جام غلت زدم و پتومو پیچیدم دور خودم. نمی دونم چرا دیگه چرخیدن و تکون خوردن تو تخت بهم حال نمی داد.یاد ویلا افتادم. یاد اینکه رو تخت با شروین می خوابیدیم. یاد بغل کردنش برای حفظ جونش. یاد اون شبی که می ترسیدم و چقدر نرم بغلم کرد تا آروم شم. یاد لباس عوض کردنش بی توجه به من. یاد لج کردنمون با آرشام. چقدر شبها اونجا راحت می خوابیدم. برا خودم عجیب بود که چه جوری منی که شبی هزار دور می چرخیدم انقده آروم تو بغلش خوابیدم و نفسمم نگرفت. همیشه وقتی یکی بغلم می کرد نفس تنگی می گرفتم. اما بغل شروین یه چیز دیگه بود. شروین....هوی دختره بی تربیت چه شروین شروینی هم میکنه. بابا خجالت بکش. پسره نامحرم عجنبی بغلت کرده نشستی یادش می کنی و خوشت میاد؟ الان باید از احساس گناه و عذاب وجدان و خجالت بمیری نه اینکه نیشت باز باشه. دست خودم که نیست خوشم اومد وقتی بغلم کرد یا وقتی بوسیدم.بگیر بکپ نکبت من که می دونم دردت چیه. الان اگه شروین کنارت بود و بغلت می کرد راحت تا ظهر می خوابیدی.خبیث واسه خودم خندیدم و سرمو تند تند به نشونه بله تکون دادم. تو حال و هوای شروین و دعوا کردن خودم بودم که با صدای در یه متر پریدم هوا. وای کی بود این وقت شب. به پتو چنگ زدم و پرسیدم: کیه؟کسی جواب نداد. پا شدم رفتم در و باز کردم. شروین دست به جیب پشت در بود. در و که باز کردم سرشو آورد بالا و یه جوری نگام کرد و یه جور عجیبی گفت : میشه بیام تو؟انقده مظلوم گفت که دلم کباب شد. مثل یه بچه که شب می ترسه و میره دم اتاق مامانش و میگه مامان شب میشه پیشت بخوابم؟؟؟؟با یه لبخند مهربون گفتم: بیا تو. بعدم دوییدم و پریدم رو تخت و نشستم روش. از پرش من هنوز تشک تخت تکون می خورد. چهار زانو نشستم و پتو رو بغل کردم . شروین از حرکت من خنده اش گرفت. اومد و نشست رو تخت. درست رو به روم. شروین: چرا نخوابیدی؟یه لبخندی زدم و گفتم: اگه خوابیده بودم که الان به جای ولو شدن رو تخت من باید تو اتاقت تنهایی سیر می کردی.یه لبخندی زد و گفت: خوبه که نخوابیدی و بیداری اما از تو بعیده که بیدار بمونی. ساعت 1 نصفه شبه.با یه لبخند گفتم: آخه قصه ی شبم و نشنیدم. گویندش امشب تنبل بوده هنوز شروع نکرده.با تعجب گفت: قصه شب؟یه اشاره به خودش کرد و گفت: منظورت منم؟سرمو بالا و پایین کردم و گفتم: آره . امشب از سازت خبری نبود.دستاش و تو هم قلاب کرد و با یه آه گفت: خوبه ساز من می تونه یکی و آروم کنه و بخوابونه.کلا" همه وجودت می تونه ملت و آروم کنه فقط سازت که نیست. ببند فک و آنید.شروین: فردا عمل دارم.سرش پایین بود. نگاش کردم. من: استرس داری؟شروین: می ترسم خراب کنم.انقده مظلوم این و گفت که دلم غش رفت براش. مثل یه بچه که می ترسید امتحان ریاضیش و گند بزنه. بی اختیار دستم و بردم جلو و گذاشتم رو دستای قلاب شده اش.با یه لبخند که سعی می کردم آرامش دهنده باشه نگاش کردم. انقدر نگاش کردم تا سرش و بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد.من: نتیجه هر چی هم که باشه من مطمئنم تو همه تلاشت و می کنی. من بهت اعتماد دارم. یه لبخند قشنگ اومد رو لباش. امیدوار بودم که تونسته باشم بهش آرامش بدم همون جور که اون بهم آرامش می داد.شروین: فردا میای بیمارستان؟بدون فکر گفتم: اگه تو بخوای حتما".با یه لبخند گفت: پس فردا منتظرتم. فقط نگاش کردم. یه حس غریبی تو چشماش بود که یه حال عجیبی بهم می داد. آروم دستمو از رو دستاش گرفتم. هنوز تو چشماش غرق بودم. یه لبخند زد و گفت: میرم قصه ی شب بگم برای دختر کوچولوم که راحت بخوابه.انقده بدم میومد بهم بگن کوچولو.یه پشت چشم براش نازک کردم و گفتم: کوچولو خودتی.قهقه اش بلند شد اما سریع خوردش. خونسرد نگاهم کرد. بلند شد و ایستاد. با دست یه اشاره به کل قدش کرد و گفت: به نظرت این قد و قواره کوچولو میشه؟ اگه این جوریه که حتما" یه مشکل شدید چشمی داری.نگفت بینایی. مثل خودم میگفت مشکل چشمی. با حرص بالشتم و پرت کردم سمتش و جیغی گفتم: بچه پرو برو بیرون. نصفه شبی هم من و حرص میده. انگار خوابش نمی گیره بی حرص خوردن من. بالشت و تو هوا گرفت و پشتش و کرد سمتم و رفت به طرف در.من: اوا بالشت و کجا می بری. بدش ببینم.شروین خیلی ریلکس و خونسرد در و باز کرد و گفت: این مزد این همه شب گیتار زدنمه. کنسرت مجانی گوش می دی یه چیزی باید جاش ازت بگیرم یا نه.رفت بیرون و منم با دهن باز نگاهش کردم. پسره پاک دیوونه بود. حالا خوبه بالشت زیاد دارم اما اون یکی و دوست داشتم خیلی راحت بود. خنگ خدا بالشتم شد مزد ؟ خوب می گفت یه چیز دیگه بهش می دادم. آره جون خودت . خوب بود مثل این سواستفاده گرا می گفت یه ماچ بده؟؟؟؟نه که تو هم بدت میومد ببوسیش.دوباره خود درگیر شده بودم که صدای گیتارش بلند شد. آروم دراز کشیدم و با چشمای بسته به آهنگش گوش کردم. هر شب دو سه ساعت گیتار می زد و می خوند. همه اشون غمگین بودن و با سوز خونده می شدن. اما این آهنگ..... یه چیز دیگه بود..... برای خواب معصومانه عشق کمک کن بستری از گل بسازیم برای کوچ شب هنگام وحشت کمک کن با تن هم پل بسازیم کمک کن سایه بونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم کمک کن با کلام عاشقانه برای زخم شب مرهم بسازیم بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن تو رو میشناسم ای شبگرد عاشق تو با اسم شب من آشنایی از اندوه تو و چشم تو پیداست که از ایل و تبار عاشقایی تو رو میشناسم ای سر در گریبون غریبگی نکن با هق هق من تن شکستتو بسپار به دست نوازشهای دست عاشق من بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن بدنبال کدوم حرف و کلامی سکوتنت گفتن تمام حرفهاست تو رو از طپش قلبت شناختم تو قلبت قلب عاشقهای دنیاست تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه منو به جشن نور و آیینه بردی چرا از سایه های شب بترسم تو خورشیدو به دست من سپردی بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن کمک کن جاده های مه گرفته منه مسافرو از تو نگیرن کمک کن تا کبوترهای خسته روی یخ بستگی شاخه نمیرن کمک کن از مسافرهای عاشق سراغ مهربونی رو بگیرم کمک کن تا برای هم بمونیم کمک کن تا برای هم بمیریم بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن چه آهنگ عجیبی. دلم یه جوری شد. عاشق این آهنگ بودم و انصافا" شروین خیلی قشنگ خونده بودتش. انگاری با همه وجودش شعر و کلام و ادا می کرد. واقعا" به دل می نشست. با لذت به آهنگش و صداش گوش کردم. حتی خوندنشم بهم انرژی می داد. منتظر آهنگ بعدیش شدم اما هر چی صبر کردم هیچ صدای گیتار و آوازی نیومد. انگار واقعا" این آهنگ و خونده بود برای خوابیدن من و چقدر قشنگ حس آرامش صداش من و به دنیای خواب برد. با نگرانی به راهرو بیمارستان نگاه می کردم. قرار بود ساعت 10 مامان مهام و عمل کنن. مهام تک فرزند بود. انگاری مامان و باباش خیلی همو دوست داشتن و باباش از وقتی که فهمیده بود قراره زنش عمل بشه مدام اضطراب داشت و خلاصه حالش خراب بود. مهامم به زور باباش و تو خونه نگه داشته بود که نیاد با اون حالش پشت در اتاق عمل بس بشینه می ترسید بیچاره سکته کنه از انتظار و نگرانی. من از ساعت 9 اومده بودم بیمارستان. شروین که زودتر از من رفته بود. تا حالا ندیده بودمش. اومده بودم پشت در اتاق عمل ایستاده بودم و منتظر. مامان مهام و برده بودن که حاضرش کنن برای عمل. منم منتظر بودم که شروین و مهام یکیشون بیاد. تنهایی منتظر و نگران بودن خیلی سخت بود. هم نگران خانم شقاوت بودم هم شروین. خدا کنه استرس نداشته باشه. خدا کنه عمل موفقیت آمیز باشه. خدا کنه دستش نلرزه. رو صندلی نشسته بودم به انتهای سالن نگاه می کردم. شروین و دیدم که از دور داشت میومد سمت اتاق. تنها بود. کسی تو سالن نبود. از دور با دیدنش دلم گرم شد. صورتش آروم بود. خدایا شکرت یعنی آرومه. با یه لبخند از جام بلند شدم و منتظر تا بهم برسه. از دور بهم لبخند زد. اومد جلوم ایستاد و با لبخند تو چشمام نگاه کرد و گفت: اومدی..... من: پس چی؟ شک داشتی؟ گفتم که میام. استرس ند ...... حرفم نصفه موند چون یهو شروین دستاش و انداخت دور کمرم و من و کشید تو بغلش. انقدر شکه شدم که حرف تو دهنم موند. دستام کنار بدنم افتاده بود و با دهن باز و بهت زده تو بغلش بودم. خودش و کشیده بود پایین تا هم قدم بشه. چون در حالت عادی کنارش که می ایستادم سرم تا سینه اش می رسید اما الان از روی شونه اش می تونستم پشت سرش و ببینم اونم سرش و گذاشته بود رو شونه ام. این چرا یهو همچین کرد؟ تو بهت مونده بودم و قدرت حرکت نداشتم. یه حسی تو تنم راه افتاده بود. هم قشنگ بود و خوب هم یه جورایی ترسناک بود. معذب شده بودم. آخه این حرکات چی بود اونم تو بیمارستان الان یکی می دیدتمون خیلی بد می شد. سعی کردم خودمو تکون بدم و از تو بغلش بیام بیرون. من: این چه کاریه؟ اینجا که کسی نیست نه آرشام نه آتوسا که ببینن پس چرا همچین می کنی؟ باید جلوی اونا فیلم بازی کنی نه وقتی تماشاچی نداریم. اومدم خودمو بکشم عقب که شروین محکمتر بغلم کرد وگفت: دارم پول کنسرتم و می گیرم. خودمو هی تکون می دادم که از بغلش بیام بیرون اما نمی شد. من: متقلب چند بار پولش و ازم می گیری همین دیشب یه بالشت جای مزدت گرفتی. شروین: اون مال شبهای قبل بود این یکی برای کنسرت ویژه دیشبمه. همون جور وول می خوردم تا بتونم خودمو بکشم بیرون. راستش یه حس عجیبی داشتم. از اینکه بغلش بودم خوشم میومد در صورتی که نباید این احساس و داشته باشم. زیر لب گفتم: باج گیر...... آروم دم گوشم گفت: هیشششششش.... دو دقیقه آروم باش و تکون نخور. می خوام آروم شم. بی اختیار متوقف شدم. دیگه تکون نمی خوردم. حرفش یه جورای..... خیلی قشنگ بود...... فوق العاده.... اومد سر زبونم که بگم: با من می خوای آروم شی؟ با بغل کردن من؟ اما حرف تو دهنم موند. فقط آروم یه دستمو بالا آوردم و آروم و نرم مالیدم به کمرش. من: استرس نداری؟ شروین: الان دیگه ندارم. با حرفش یه لبخند اومد رو لبم. چند تا ضربه آروم به پشتش زدم. یه نفس عمیق کشید و نرم خودش و کشید عقب. کامل ازم جدا شد و بعد دستش و خیلی آروم از دور کمرم جدا کرد جوری که دستش کامل به دور کمرم کشیده شد. مثل یه نوازش نرم. یه لبخند قشنگ زد و گفت: مرسی........... سرمو کج کردم و با یه لبخند نگاش کردم. من: موفق باشی.... تو چشمام یه نگاهی کرد و با همون لبخندش رفت سمت در اتاق عمل. پشت در برگشت و نگام کرد و گفت: منتظر می مونی؟ من: میمونم.... لبخندش عمیق تر شد. چشماشم داشت می خندید. رفت و من چشمم به در بسته اتاق عمل موند
مثل خودش آروم گفتم: شروین زندگی من و دیدی. بابام و دیدی. چیزایی و در موردم می دونی که هیچ کسی خبر نداره. ( با یه پوزخند اضافه کردم ) آرشامم دیدی. دوست داشتن؟؟؟..... دوست داشته شدن؟؟؟.... عشق؟.....بابام که عاشقش بودم خیانتکار بود. آرشام که دوسش داشتم متقلب از کار در اومد.عشق؟؟؟؟ دوست داشتن؟؟؟؟؟ جمله های غریبین . نمی فهممشون. درکشون نمی کنم. شروین دستش و گذاشت روی دستم. یه جورایی دلداری دهنده بود. دستش گرم بود و تنم و گرم کرد.شروین: نگو درکشون نمی کنی. نگو نمیفهمیشون. مگه میشه. تو کسی که مامان طراوت و اونجوری دوست داره. مهری خانم و زهرا. مش جعفر. عمو جواد. درسا، مهسا، الناز، مریم. تویی که برای دل مریم برای اینکه اون شوهر مزخرف و داره انقدر ناراحت شدی. تو با این دل مهربونت محاله که ندونی عشق و دوست داشتن چیه. می دونم که می دونی. خودتم می دونی که می دونی و خوبم می فهمیش. اما ازش فرار می کنی. یه نگاه به دورو برت بنداز. آدمها رو ببین. همه یه جور نیستن. همه مثل پدر تو و سینا نیستن. همه مثل آرشام نیستن. من به عشق اعتقاد دارم. به محبت باور دارم. به دوست داشتن اعتماد دارم. من جایی بودم، تو خانواده ای که همیشه عشق و دوست داشتن توش موج می زد. بابا و مامانم عاشق هم بودن و هستن. تو خونه امون همیشه محبت بینشون و می تونستی به چشم ببینی. من تو یه همچین خونه و خانواده ای بزرگ شدم. تا مدتها حس بدی و خیانت و فریب برام غیر ممکن بود. باورم نمیشد تو دنیا انقدر چیزای بد باشه. اونقدر محبت دیدم که یه جورایی مورد محبت بقیه قرار گرفتن برام عادی شده. انگاری همه وظیفه دارن من و دوست داشته باشن. به خاطر موقعیت پدرم، قیافه ام و خیلی چیزای دیگه همیشه تو مرکز توجه بودم. یه جورایی کسل کننده است. فکر می کنی اون دختره.... ژیلا، واقعا" من و دوست داشت؟؟؟؟نه..... برای پز دادن پیش دوستاش .و برای اینکه لقمه ی دهن پر کنی بودم اون جور آویزونم بود.یا همین آتوسا فکر می کنی چرا همیشه دور و برمه؟؟؟ چون از بچگی من و دیده که تو مرکز توجه بودم. یه جورایی احساس میکنه که اگه با من باشه همه می بیننش. برای ارضا حس جاه طلبیشه که همیشه دور و برمه. من اینا رو می بینم و می فهمم. اما بازم به دوست داشتن باور دارم.اینایی که تو میگی مختص اینجا و خانواده تو و آدمایی که می شناسی نیست. برای همه ی دنیاست. تو همه جا همه جور آدمی هست. بد خوب. مهربون، خشن، خائن، متقلب. باید بتونی به آدما اعتماد کنی. آنید تو می تونی. یه بار بهت گفتم اگه یه کاری و خوب بلد باشم اون شناخت آدمهاست. من می دونم . تو پرِ محبتی. تو می تونی عشق و ببینی و درک کنی. باید پیداش کنی. فقط خوب نگاه کن و درست دنبالش بگرد. تو.....دهنش و باز کرد که چیزی بگه که کسی صداش کرد. با اخم برگشت به سمت صدا. ماکان از کنار آلاچیق صداش می کرد. روش و برگردوند سمت من و با اخم چشماش و بست. یه نفس عمیق کشید و یه چیزی زیر لب گفت و آروم بلند شد. نگاه آخر و بهم کرد و برگشت سمت آلاچیق.با چشم بدرقه اش کردم. داشتم به حرفاش فکر می کردم و آروم خودم و رو تاب تکون می دادم. همیشه فکر می کردم نمی دونم عشق چیه. اما.... اما..... می دونستم. می فهمیدمش. شاید همیشه یه گوشه ذهنم امیدوار بودم که یه روزی بتونم عشقی داشته باشم اما... اما آرشام و رفتنش باعث شده بود به همه بی اعتماد باشم.تو فکرم غرق بودم که یه صدایی من و به خودم آورد. سرمو بلند کردم. آتوسا به فاصله یک متر کنار تاب دست به سینه ایستاده بود و با نفرت نگاهم می کرد. از نگاهش به خودم لرزیدم. چرا انقدر کینه تو نگاهش بود؟ من مگه چی کارش کرده بودم؟آتوسا: فکر میکنی اگه خودت و در اختیارش بزاری باهات میمونه؟؟؟؟چی؟ اختیار؟؟؟ کی ؟ من؟؟؟؟ اختیار چی؟؟؟آتوسا: آدمای مثل تو زیاد دور و بر شروین بودن. اما اون بعد یه مدت راحت ولشون کرد و رفت سراغ یکی دیگه. اون خوب بلده همه رو وابسته کنه اما باهاشون نمیمونه. تنوع و دوست داره. برام مهم نیست که الان با همین. یه روزی تو رو هم ول میکنه. مثل اونای دیگه.یه نگاه به سر تا پام کرد . همون جور که بهم نگاه می کرد یه دور دورم چرخید و رفت پشت تاب ایستاد و آروم هلم داد.آتوسا: پس لذت ببر. سعی کن تا جایی که می تونی از دوران بودن باهاش استفاده کنی.شدت هل دادنش زیاد شد.آتوسا: چون به زودی، خیلی زود تو رو هم مثل یه تیکه آشغال پرت میکنه یه گوشه. اونوقت من می مونم و شروین. اونی که پیششه منم نه تو نه هیچ احمق دیگه ای. بالاخره من و می بینه. من همیشه باهاشم. من جزو خانواده اشم. اون می تونه همه شماها رو دور بریزه اما منونه. چون باهاش نسبت خونی دارم. بالاخره کاری میکنم که دوستم داشته باشه.وای مامان این دختره چرا همچین می کرد. یه جوری حرف می زد. مثل جادوگرای بدجنس تو فیلمها. هر لحظه منتظر بودم صدای قهقهه بلند و و حشتناکش و بشنوم. اما اون همچنان داشت هلم می داد و یه جورایی تهدید می کرد.بابا استفاده چیه؟ دور انداختن چیه؟ سر جدم من و شروین فقط با هم دوستیم. شاید من یه کوچولو احساسای عجیب غریب نسبت بهش داشته باشم که خودمم سر در نمیارم ازشون اما اون هیچ فکری در مورد من نمیکنه. بابا شروینه ها. پسر قطب. هر چقدرم مهربون بشه بازم قطبیه. چرا واسه خودت توهم می زنی؟؟؟وای ننه این تابه چقدر بالا می ره؟ بمیری آتوسا من از این جوری تاب خوردن می ترسم. الان قلبم میاد تو دهنم. به زور گفتم: بسه. دیگه تابم نده. اما آتوسا بی توجه به من تو هر برگشتی محکمتر هلم می داد. دیگه واقعا" ترسیده بودم. دستهام داشت می لرزید. می ترسیدم تو هر بالا رفتن تاب دستهام شل بشه و پرت بشم پاین. تو یه لحظه چشمام و بستم تا ارتفاع و نبینم. یهو دستام که از ترس عرق کرده بود لیز خورد و فقط تونستم یه جیغ بکشم که تو داد شروین که اسمم و صدا می کرد گم شد.از اون بالا پرت شدم پاییت و صاف با صورت افتادم تو گِلا. خدایی بود که زمین گلی بود و نرم وگرنه شاید یه بلایی سرم میومد. اما الان همه هیکل و لباسهام گلی شده بود. یه دستی من و از تو گِلا بلند کرد و نشوندم. با صورت گلی به زور چشمام و باز کردم و نگاهم قفل شد تو چشمهای نگران شروین. واقعا" حس می کردم که نگرانه. چقدر عجیب بود که چشماش این حس نگرانی و بهم می رسوند. ذوق زده کشف و خوندن نگاه شروین بودم که بازوهام تکون خورد.شروین بازوهام و گرفته بود و تکون می داد و مدام صدام می کرد.شروین: آنید ... آنید خوبی؟؟؟ طوریت نشد؟؟؟؟؟ آنید.....به خودم اومدم. تازه یادم افتاد ببینم سالمم یا نه. به جز مچ دست چپم بقیه جاهام خوب بود و درد نداشت. فقط مچ دستم یکم درد می کرد. با دست راستم مچم و گرفتم و یکم ماساژ دادم. شروین یه نگاهی به دستم کرد و گقت: درد میکنه؟من: یکم. زیاد مهم نیست. اما همه هیکلم کثیف و گلی شده.شروین: مهم نیست. چی شد که افتادی؟؟؟کمکم کرد که بلند شم. یه نگاه به آتوسا کردم. ناراحتی و عصبانیت و ترس تو صورتش بود. ترس از اینکه شروین بفهمه تقصیر اون بود. ناراحت و عصبانی از حرکت و نگرانی شروین. دلم می خواست مثل بچه ها چغلیش و بکنم تا حالش گرفته شه اما دیدم همین حرص و عصبانیت بسشه. رومو برگردوندم سمت شروین و گفتم: دستم لیز خورد پرت شدم. شروین یه نگاه طولانی بهم کرد. سرمو کج کردم و چشم ازش برنداشتم. مثل خودش آروم گفتم: شروین زندگی من و دیدی. بابام و دیدی. چیزایی و در موردم می دونی که هیچ کسی خبر نداره. ( با یه پوزخند اضافه کردم ) آرشامم دیدی. دوست داشتن؟؟؟..... دوست داشته شدن؟؟؟.... عشق؟.....بابام که عاشقش بودم خیانتکار بود. آرشام که دوسش داشتم متقلب از کار در اومد.عشق؟؟؟؟ دوست داشتن؟؟؟؟؟ جمله های غریبین . نمی فهممشون. درکشون نمی کنم. شروین دستش و گذاشت روی دستم. یه جورایی دلداری دهنده بود. دستش گرم بود و تنم و گرم کرد.شروین: نگو درکشون نمی کنی. نگو نمیفهمیشون. مگه میشه. تو کسی که مامان طراوت و اونجوری دوست داره. مهری خانم و زهرا. مش جعفر. عمو جواد. درسا، مهسا، الناز، مریم. تویی که برای دل مریم برای اینکه اون شوهر مزخرف و داره انقدر ناراحت شدی. تو با این دل مهربونت محاله که ندونی عشق و دوست داشتن چیه. می دونم که می دونی. خودتم می دونی که می دونی و خوبم می فهمیش. اما ازش فرار می کنی. یه نگاه به دورو برت بنداز. آدمها رو ببین. همه یه جور نیستن. همه مثل پدر تو و سینا نیستن. همه مثل آرشام نیستن. من به عشق اعتقاد دارم. به محبت باور دارم. به دوست داشتن اعتماد دارم. من جایی بودم، تو خانواده ای که همیشه عشق و دوست داشتن توش موج می زد. بابا و مامانم عاشق هم بودن و هستن. تو خونه امون همیشه محبت بینشون و می تونستی به چشم ببینی. من تو یه همچین خونه و خانواده ای بزرگ شدم. تا مدتها حس بدی و خیانت و فریب برام غیر ممکن بود. باورم نمیشد تو دنیا انقدر چیزای بد باشه. اونقدر محبت دیدم که یه جورایی مورد محبت بقیه قرار گرفتن برام عادی شده. انگاری همه وظیفه دارن من و دوست داشته باشن. به خاطر موقعیت پدرم، قیافه ام و خیلی چیزای دیگه همیشه تو مرکز توجه بودم. یه جورایی کسل کننده است. فکر می کنی اون دختره.... ژیلا، واقعا" من و دوست داشت؟؟؟؟نه..... برای پز دادن پیش دوستاش .و برای اینکه لقمه ی دهن پر کنی بودم اون جور آویزونم بود.یا همین آتوسا فکر می کنی چرا همیشه دور و برمه؟؟؟ چون از بچگی من و دیده که تو مرکز توجه بودم. یه جورایی احساس میکنه که اگه با من باشه همه می بیننش. برای ارضا حس جاه طلبیشه که همیشه دور و برمه. من اینا رو می بینم و می فهمم. اما بازم به دوست داشتن باور دارم.اینایی که تو میگی مختص اینجا و خانواده تو و آدمایی که می شناسی نیست. برای همه ی دنیاست. تو همه جا همه جور آدمی هست. بد خوب. مهربون، خشن، خائن، متقلب. باید بتونی به آدما اعتماد کنی. آنید تو می تونی. یه بار بهت گفتم اگه یه کاری و خوب بلد باشم اون شناخت آدمهاست. من می دونم . تو پرِ محبتی. تو می تونی عشق و ببینی و درک کنی. باید پیداش کنی. فقط خوب نگاه کن و درست دنبالش بگرد. تو.....دهنش و باز کرد که چیزی بگه که کسی صداش کرد. با اخم برگشت به سمت صدا. ماکان از کنار آلاچیق صداش می کرد. روش و برگردوند سمت من و با اخم چشماش و بست. یه نفس عمیق کشید و یه چیزی زیر لب گفت و آروم بلند شد. نگاه آخر و بهم کرد و برگشت سمت آلاچیق.با چشم بدرقه اش کردم. داشتم به حرفاش فکر می کردم و آروم خودم و رو تاب تکون می دادم. همیشه فکر می کردم نمی دونم عشق چیه. اما.... اما..... می دونستم. می فهمیدمش. شاید همیشه یه گوشه ذهنم امیدوار بودم که یه روزی بتونم عشقی داشته باشم اما... اما آرشام و رفتنش باعث شده بود به همه بی اعتماد باشم.تو فکرم غرق بودم که یه صدایی من و به خودم آورد. سرمو بلند کردم. آتوسا به فاصله یک متر کنار تاب دست به سینه ایستاده بود و با نفرت نگاهم می کرد. از نگاهش به خودم لرزیدم. چرا انقدر کینه تو نگاهش بود؟ من مگه چی کارش کرده بودم؟آتوسا: فکر میکنی اگه خودت و در اختیارش بزاری باهات میمونه؟؟؟؟چی؟ اختیار؟؟؟ کی ؟ من؟؟؟؟ اختیار چی؟؟؟آتوسا: آدمای مثل تو زیاد دور و بر شروین بودن. اما اون بعد یه مدت راحت ولشون کرد و رفت سراغ یکی دیگه. اون خوب بلده همه رو وابسته کنه اما باهاشون نمیمونه. تنوع و دوست داره. برام مهم نیست که الان با همین. یه روزی تو رو هم ول میکنه. مثل اونای دیگه.یه نگاه به سر تا پام کرد . همون جور که بهم نگاه می کرد یه دور دورم چرخید و رفت پشت تاب ایستاد و آروم هلم داد.آتوسا: پس لذت ببر. سعی کن تا جایی که می تونی از دوران بودن باهاش استفاده کنی.شدت هل دادنش زیاد شد.آتوسا: چون به زودی، خیلی زود تو رو هم مثل یه تیکه آشغال پرت میکنه یه گوشه. اونوقت من می مونم و شروین. اونی که پیششه منم نه تو نه هیچ احمق دیگه ای. بالاخره من و می بینه. من همیشه باهاشم. من جزو خانواده اشم. اون می تونه همه شماها رو دور بریزه اما منونه. چون باهاش نسبت خونی دارم. بالاخره کاری میکنم که دوستم داشته باشه.وای مامان این دختره چرا همچین می کرد. یه جوری حرف می زد. مثل جادوگرای بدجنس تو فیلمها. هر لحظه منتظر بودم صدای قهقهه بلند و و حشتناکش و بشنوم. اما اون همچنان داشت هلم می داد و یه جورایی تهدید می کرد.بابا استفاده چیه؟ دور انداختن چیه؟ سر جدم من و شروین فقط با هم دوستیم. شاید من یه کوچولو احساسای عجیب غریب نسبت بهش داشته باشم که خودمم سر در نمیارم ازشون اما اون هیچ فکری در مورد من نمیکنه. بابا شروینه ها. پسر قطب. هر چقدرم مهربون بشه بازم قطبیه. چرا واسه خودت توهم می زنی؟؟؟وای ننه این تابه چقدر بالا می ره؟ بمیری آتوسا من از این جوری تاب خوردن می ترسم. الان قلبم میاد تو دهنم. به زور گفتم: بسه. دیگه تابم نده. اما آتوسا بی توجه به من تو هر برگشتی محکمتر هلم می داد. دیگه واقعا" ترسیده بودم. دستهام داشت می لرزید. می ترسیدم تو هر بالا رفتن تاب دستهام شل بشه و پرت بشم پاین. تو یه لحظه چشمام و بستم تا ارتفاع و نبینم. یهو دستام که از ترس عرق کرده بود لیز خورد و فقط تونستم یه جیغ بکشم که تو داد شروین که اسمم و صدا می کرد گم شد.از اون بالا پرت شدم پاییت و صاف با صورت افتادم تو گِلا. خدایی بود که زمین گلی بود و نرم وگرنه شاید یه بلایی سرم میومد. اما الان همه هیکل و لباسهام گلی شده بود. یه دستی من و از تو گِلا بلند کرد و نشوندم. با صورت گلی به زور چشمام و باز کردم و نگاهم قفل شد تو چشمهای نگران شروین. واقعا" حس می کردم که نگرانه. چقدر عجیب بود که چشماش این حس نگرانی و بهم می رسوند. ذوق زده کشف و خوندن نگاه شروین بودم که بازوهام تکون خورد.شروین بازوهام و گرفته بود و تکون می داد و مدام صدام می کرد.شروین: آنید ... آنید خوبی؟؟؟ طوریت نشد؟؟؟؟؟ آنید.....به خودم اومدم. تازه یادم افتاد ببینم سالمم یا نه. به جز مچ دست چپم بقیه جاهام خوب بود و درد نداشت. فقط مچ دستم یکم درد می کرد. با دست راستم مچم و گرفتم و یکم ماساژ دادم. شروین یه نگاهی به دستم کرد و گقت: درد میکنه؟من: یکم. زیاد مهم نیست. اما همه هیکلم کثیف و گلی شده.شروین: مهم نیست. چی شد که افتادی؟؟؟کمکم کرد که بلند شم. یه نگاه به آتوسا کردم. ناراحتی و عصبانیت و ترس تو صورتش بود. ترس از اینکه شروین بفهمه تقصیر اون بود. ناراحت و عصبانی از حرکت و نگرانی شروین. دلم می خواست مثل بچه ها چغلیش و بکنم تا حالش گرفته شه اما دیدم همین حرص و عصبانیت بسشه. رومو برگردوندم سمت شروین و گفتم: دستم لیز خورد پرت شدم. شروین یه نگاه طولانی بهم کرد. وای نکنه فهمید دارم چاخان می کنم. سرمو انداختم پایین که گیر نده. ملیسا اومد کنارم و بازومو گرفت. تازه متوجه دورو برم شدم. همه جمع شده بودن دورم و داشتن وارسی می کردن ببینن سالمم یا نه. ملیسا: بیا بریم من کمکت می کنم. خودتو تمیز کنی. اون سمت یه جوی آب بود. بیا بریم. همراه ملیسا رفتم و با کمکش خودمو تمیز کردم. اما چه فایده لباسام نابود بود. چقدر به خودم فحش دادم که به حرف شروین گوش نکردم و لباس اضافی نیاوردم. با ملیسا رفتیم سمت آلاچیق. همه نشسته بودن و حرف می زدن. خبری از شروین نبود. ما که رسیدیم همه نگاه ها اومد سمت ما دوتا. مهیار از جاش بلند شد و گفت: آنید بیا اینجا بشین. آخی پسر خوب. یه لبخند بهش زدم و اومدم برم جاش بشینم که صدای شروین مانعم شد.شروین: اول بیا برو لباساتو عوض کن بعد بیا.با تعجب برگشتم نگاهش کردم. من زمین خوردم این ضربه مغزی شد. من لباس نیاورده بودم که. برگشتم دیدم دستش سمت من درازه و کوله اشو گرفته سمتم. رفتم سمتش و کوله اش و گرفتم و گفتم: من که لباس نیاوردم. شروینم گفت: دفعه اولت نیست که لباس نداری. بیا بگیر بازم باید لباسهای من و بپوشی. یه کوچولو اخمام رفت تو هم. با اینکه خوشحال بودم که از شر لباسهای کثیف خودم خلاص میشدم اما خوب لباسهای شروین برام گشاد بود و من توش گم بودم. حالا باید جلو این احتشامیا به شکل مضحکی میومدم.شروین که صورت ناراضیمو دید گفت: چیه؟ چرا قیافت این جوری شده؟ دفعه اولت که نیست لباسهای من و می پوشی.کوله بغل، رفتم سمت درختها که لباسامو عوض کنم. تو همون حالت گفتم: دارم فکر می کنم چند تا تا باید به پاچه شلوارت بزنم.شروین یه لبخندی زد و دستش و تو جیبش فرو کرد. همون جور که داشتم از کنار بچه ها رد می شدم چشمم افتاد به دهنای باز این احتشامیا که همه شون با تعجب به من و گاهی هم به شروین نگاه می کردن. وا اینا چشونه؟ اون موقع که پرت شدم هم این جوری نگاه نمی کردن. بی خیال شونه امو انداختم بالا و رفتم پشت درختها و لباسامو عوض کردم. لباسهای کثیف خودمو گوله کردم و گذاشتم تو نایلونی که تو کوله بود. این شروینم فکر همه چیو می کرد. اما خوب این پسره که دیگه شالی روسری چیزی نداشت بندازم رو سرم. یه نگاه به ته کوله انداختم. یه کپ تو کوله اش بود. درش آوردم. چون موهام و با گیره بسته بودم بالا تو سرم جا نمیشد. موهام و باز کردم موهای فرم و گیس کردم و کج آوردم رو شونه ام. کلاهم گذاشتم رو سرم. بهتر از هیچی بود. حداقل یکی از دور می دید نمی گفت دختره بی حجابه. تازه با اون لباسهای گشاد و اون کلاه شبیه رپرا شده بودم یکی از دور می دید فکر می کرد پسرم. شلوارو رو کمر با بند و تابوندنش سفت کردم که نیوفته. پاچه اشم چند تا تا زدم. تیشرت آستین کوتاه شروین برام آستین بلند شده بود. با یه آه رفتم سمت آلاچیغ و بچه ها.حتما" با دیدن من می زدن زیر خنده.رفتم جلوشون و تا رسیدم همه نگاه ها اومد رو من. اما در کمال تعجب من هیچ کس نخندید بلکه همه با دهن باز بهم نگاه کردن. یه جورایی قیافه ها ناباور بود. مهیار: جدی جدی تو لباسهای شروین و پوشیدی؟؟؟؟؟ماکان: وقتی شروین گفت لباسهای من و بپوش فکر کردم اشتباه شنیدم. آرشام فقط با بهت و کمی عصبانیت نگاهم می کرد. یه دفعه بلند شد و رفت سمت درختها. آتوسام فقط بهم چشم غره می رفت. من که حسابی گیج شده بودم. از شروینم خبری نبود. ملیسا دستم و کشید و نشوندم کنار خودش.فرناز: ببینم شروین راست می گفت که دفعه اولت نیست که لباسهاش و می پوشی؟؟؟؟؟وا این چه سوالی بود؟گیج سرمو تکون دادم که یعنی آره.ملیسا با هیجان گفت: یعنی رابطه اتون انقده خوب و نزدیکه؟؟؟ کی دیگه لباساش و پوشیدی؟ خونه مامان طراوت؟من: نه دفعه قبل که اومدیم شمال یهویی شد و من لباس نیاوردم مجبوری شروین لباسهاشو داد بهم. دیگه این دوتا چشماشون از این باز تر نمی شد جالبیش این بود که آتوسا هم زوم کرده بود رو حرفهای ما و اونم بهت زده نگاهم می کرد.فرناز: دفعه قبل؟ با کی اومده بودین؟من: من و شروین.آتوسا: دوتاییییییییییییییییییی؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آتوسا همچین با جیغ این و گفت که گوشم درد گرفت. با چشمهای متعجب نگاهش کردم.من: آره دوتایی گفتم که یهویی شد. چرا شماها انقدر تعجب کردین. ملیسا: دفعه اول نیست که شروین با دوست دخترش میره مسافرت ولی تا حالا یادم نمیاد دیده باشم که کسی جرات کنه به لباسهای شروین دست بزنه چه برسه به پوشیدنشون. حتی دوست دخترای خیلی صمیمیش و هم خونه ای هاشم به لباسهای شروین دست نمی زدن. خیلی سر لباسهاش حساسه. موندیم چه طوری لباسهاش و داده که تو بپوشی. آتوسا با یه پوزخند گفت: حتما" بعدش همه شون و انداخته دور.سرمو کج کردم و یکم فکر کردم. تو همون حالت متفکر سر تکون دادم و گفتم: نه... ننداخته دور. اتفاقا" بعدش اون لباسا رو تو تنش دیدم. مثل لباسی که پریشب تنش بود یکی از لباسایی بود که پوشیده بودم. آتوسا دندوناشو رو هم فشار داد و با حرص بلند شد و رفت. ملیسا و فرنازم تو فکر بودن. منم راستش یکم فکرم مشغول بود. یعنی اینا راست می گفتن؟ شروین انقدر رو لباسهاش حساسه؟ درسته که خودش بهم اجازه داده بود لباسهاشو بپوشم اما دفعه اولم که بی اجازه تنم کرده بودم هیچی نگفته بود بهم. اگه این جوری بوده که اینا می گن باید همون موقع سرمو از تنم جدا می کرد. اما.....حتما" اینا زیادی شلوغش کردن. شروین اصلا" این مدلی که اینا می گن نیست.خلاصه بی خیال شدم. پسرا برای ناهار جوجه کباب درست کردن که خداییش خیلی خوش مزه بود. بعد سه چهار ساعت موندن تو جنگل دم غروب وسایل و جمع کردیم که برگردیم
ماکان گفت: بچه ها بیاید بریم ساحل. دوست دارم شب کنار دریا باشم. همه موافقت کردن. سوار ماشینها شدیم و اول رفتیم ماشینها رو کنار ویلا پارک کردیم و من سریع رفتم بالا و لباسهای خودمو پوشیدم و دوییدم تابرسم به بچه ها. رفتیم ساحل نزدیک ویلا. دم غروب بود و هوا کم کم داشت تاریک می شد. این ندید بدیدام رفتن چوب جمع کردن و آتیش روشن کردن. آخه یکی نیست بگه تو این گرما خر تب کرده که شما می خواید آتیش روشن کنید. هر چند هوا که تاریک شد یکم هوا خنک تر شد و باد میومد اما من کماکان می گفتم این احتشامیا یه چیزیشون میشه. زیادی واسه همه چیز ذوق می کردن. من اصلا" نمی دونم اینا تو اون کشوری که هستن مگه ساحل و دریا ندارن؟؟؟؟ تا حالا اونجا آتیش روشن نکردن که الان این جوری ادا اصول در میاوردن؟ خوشم میومد شروین فقط نشسته بود و گیتار به دست سرد و قطبی به حرکات اینا نگاه می کرد. انقده که این بچه ها جیغ و داد کرده بودن شروین راضی شده بود براشون آهنگ بزنه. منم که عشق گیتار. مخصوصا" که صدای شروین خیلی قشنگ بود. منتظر بودم که شروع کنه. من دقیقا" رو به روی شروین نشسته بودم البته اولش یه جایی نزدیکش نشسته بودم. اما انقدر که هر بار یکی اومد و گفت من اینجا بشینم، من اینجا بشینم. انگار غیر از نزدیک شروین جای دیگه ای نبود منم مجبوری انقده خودم و هی کشیدم کنار که آخرش رسیدم به روبه روی شروین. شعله های آتیشم که روشن. با اینکه آتیشش کوچیک بود اما قشنگ بود و حس خوبی می داد. جون می داد برای عکس هنری گرفتن. کاش درسا اینجا بود میگفتم دوتا عکس با آتیش ازم بگیره. زانوهام و تو بغلم گرفته بودم و به آتیش نگاه می کردم. به شعله هاش که هفت رنگ می سوخت و میرفت بالا. انگار قر کمر میومد که این جوری پیچ و تاب می خورد.تو حال خودم بودم که صدای گیتار بلند شد. چقدر گیتار و دوست داشتم و چقدر دلم می خواست می تونستم خودم بزنم اما هیچ وقت پیش نیومده بود که بتونم یاد بگیرم. از پشت شعله های آتیش به شروین نگاه کردم. چشمهاش بسته بود و سرش پایین بود و گیتار می زد. سرشو بلند کرد و نگاهش تو چشمام قفل شد. چقدر نگاهش عجیب بود. لبهاش از هم باز شد. باور كن ، صدامو باور كنصدایی كه تلخ و خسته ستباور كن ، قلبمو باور كنقلبي كه كوهه اما شكسته ستشكسته ست باور كن ، دستامو باور كنكه ساقهء نوازشهباور كن ، چشم منو باور كنكه يك قصيده خواهشه چقدر با احساس می خوند. انگار به قلبم چنگ می زندن. نمی تونستم چشمم و از نگاهش جدا کنم. وسوسهء عاشق شدنالتهاب لحظه هامهحسرت فرياد كردنهاسم كسی با صدامه اسم تو هر اسمی كه هستمثل غزل چه عاشقانه ستپر وسوسه مثل سفرمثل غربت صادقانه ست چشماش برق می زد انگار بغض کرده بود. صداش می لرزید. همه ساکت بودن. صداش همه رو مسخ کرده بود. علاوه بر صداش نگاهشم من و هیپنوتیزم کرده بود. زیر تیر نگاهش قلبم به تبش افتاده بود و نفسهام تند شده بود. همراه آرامشی که صداش بهم می داد منقلبم می کرد.ذهنم خالی از هر فکری بود. فقط..... می تونستم نگاهش کنم. باور كن اسممو باور كنمن فصل بارون برگممطرود باغ و گل و شبنمدرختم درخت خشكی تو دست تگرگمباور كن هميشه باور كنكه من به عشق صادقمباور كن حرف منو باور كنكه من هميشه عاشقم تموم شد آهنگ تموم شد اما نگاهش جدا نشد. صدای دست زدن بچه ها میومد اما من نه صدایی می شنیدم نه کسی و جز شروین می دیدم. با نگاهش انگار ضربان قلبم و متوقف کرده بود.نفسم بند اومد. بعد یه نگاه به نسبت طولانی چشماش و ازم گرفت. تونستم نفس بکشم. اکسیژن راه خودش و به ریه هام پیدا کرد. خدایا من چه مرضی گرفته بودم؟؟؟؟؟ نکنه دارم می میرم. قبلا" این حالتها رو نداشتم. می ترسیدم. از این چیزی که به جونم افتاده بود می ترسیدم. اخمام بی اختیار تو هم رفته بود. صدای گیتار دوباره بلند شد. نمی خواستم دیگه به شروین نگاه کنم. اما وقتی که شروع کرد به خوندن بی اختیار نگاه متعجبم رفت سمتش. باور کن واسه تو که بی تابم منباور کن واسه چشماته بی خوابم منباور کن که به داشتنت می بالم منباور کن... باور کنننننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننن نننجونمی ؛ عمرمی ؛ قلبمی ٰ؛ نفسیبمونو تنهام نذار تو این بی کسیمی دونممی دونیعاشق چشماتمباور کن بدجوری غرق نگاتماز عشقت دیوونمقدر تو می دونم پیش تو می مونمحسه تو می خونماز اینکه پیشمی از خدا ممنونمباور کن عشق منبا تو می مونم باور کن تپش تند تند قلبموباور کن سردیه دستای خستموباور کن تا آخرش من پات هستموباور کن... باور کن... آهنگ باور کن( بابک جهان بخش) گیتار می زد و می خوند و همراه آهنگ شونه هاشو سرشو تکون می داد و می خوند. انقدر آهنگ شاد بود که پسرا شروع کردن به دست زدن و دخترا هم با لبخند بشکن می زدن و همون جور نشسته خودشون و تکون می دادن. نه به اون آهنگه که اشکم و در آورد نه به این آهنگه که قر تو کمرم آورده بود.دوباره چشمم رفت سمت نگاهش. تا چشمامون قفل شد یه لبخند قشنگ اومد رو لبهاش و یه چشمک بهم زد. دیگه این فک مگه جمع می شد؟؟؟؟ این شروین شیطون بلا کجا بود که من تا حالا ندیده بودمش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟انقدر اون شب شروین متفاوت بود که من احساس می کردم اصلا نمی شناسمش. یه خط در میون آهنگای غمگین و شاد می خوند. همه رو جذب کرده بود. همش با چشم داشتم زیر و روش می کردم بلکم اون شروین قطبی رو پیدا کنم اما ا نگار خیلی خوب یه جای امن قایم شده بود. شب فوق العاده ای بود. تا حالا بهم انقدر خوش نگذشته بود و انقدر احساسهای مختلف تو یه شب بهم دست نداده بود. خوشحالی، غم، هیجان، ...............ساعت 11 شب وسایلمون و جمع کردیم که بریم. رو آتیشی که دیگه خاکستر شده بود شن ریختیم و به سمت ویلا حرکت کردیم. همه با هم دوتا و سه تا می رفتن و می گفتن و می خندیدن. منم کنار مهیار و ملیسا داشتم راه می رفتم. دستامو رو سینه ام تو هم گره کرده بودم و با لبخند به حرکات این مهیار دیونه نگاه می کردم که چه جوری حرص ملیسا رو در میاره و ماها رو می خندونه. جلوی در ویلا یهو آرشام ایستاد و با صدای بلند گفت: مهام کی اومدی؟؟؟؟همه سرها چرخید سمت در ویلا. مهام با ماشینش جلوی در ویلا ایستاده بود و با اینکه مرتب بود اما کلافه به نظر می رسید. یه لبخند تلخ زد و اومد سمت ماها به همه یکی یکی دست داد. خدایا این پسره چش بود. این مهام همیشگی نبود. مهام مهربون که همیشه لبخند می زد نبود. انقدر چشماش غم داشت که رو همه تاثیر گذاشته بود و همه ساکت شده بودن. دیگه کسی نمی خندید. حتی کسی حرف هم نمی زد. مهیار: مهام اتفاقی افتاده؟ماکان: حالت خوبه پسر؟؟؟مهام بازم یه لبخند زد که از صد تا اشک بدتر بود. فقط سر تکون داد. رو به شروین گفت: شروین می تونیم حرف بزنیم؟؟؟؟؟شروینم متعجب نگاهش کرد و سریع گفت: آره، آره بیا بریم تو ویلا.شروین دستی به کمر مهام زد و اون و سمت ویلا برد. ماها هم مبهوت مونده بودیم که یعنی چی می تونه شده باشه؟؟؟؟نگران شدم. نکنه برای کسی اتفاقی افتاده باشه؟؟؟؟ نکنه طراوت جون طوریش شده باشه؟سریع زنگ زدم خونه. اما وقتی صدای شاد مهری خانم و شنیدم و بعدشم با طراوت جون حرف زدم دلشوره ام بر طرف شد. اما این حالی که مهام داشت اصلا" عادی نبود. حتما" یه چیزی شده. همه رفتیم تو ویلا. مهام و شروین رفته بودن تو اتاق و حرف می زدن. انقدر دلم می خواست برم سرمو بچسبونم به در و ببینم چی می گن که نگو. اما نمی شد. یه فکری مثل برق اومد تو سرم. سریع شماره درسا رو گرفتم. با دومین بوق گوشی و برداشت. **** تکیه به دیوار کنار اتاق نشسته بودم و مبهوت تو فکر حرفهای درسا بودم. اصلا" باورم نمی شد. مهام بعد از یک ساعت حرف زدن با شروین از تو اتاق اومد بیرون. چشماش قرمز به رنگ خون بود. پیدا بود گریه کرده. یه ببخشید به همه مون گفت و از ویلا رفت بیرون و صدای روشن شدن ماشینش بهمون فهموند که رفته. بچه ها همه گیج مونده بودن چون قرار بود مهام چند روز بعد ما بیاد. اما حالا این جوری اومده و یک ساعتم نشد که رفت.من اما تو شوک حرفای درسا بودم. دلم می خواست برم تو اتاق و با شروین حرف بزنم اما احساس می کردم که دلش می خواد یکم با خودش خلوت کنه. وقتی به درسا زنگ زدم و در مورد مهام ازش پرسیدم. با صدای گرفته و ناراحتی که از درسا بعید بود.(((( گفت: مادر مهام مریضه. سرطان داره. غده های سرطانی هم دور و بر مهره های کمرش و گرفتن. باید عمل بشه اما کسی حاضر نیست عملش کنه. چون عمل خطرناکیه اگه عمل نشه تا چند وقت دیگه می میره و اگه عمل بشه ممکنه فلج بشه و برای همیشه رو تخت بیوفته و نتونه تکون بخوره. برای همین کسی و نمی تونن پیدا کنن که با این ریسک بالا اون و عمل کنه. احتمال اینکه عمل موفقیت آمیز باشه و بتونن همه غذه رو بدون آسیب رسیدن به نخاع در بیارن خیلی کمه.من: خوب با این اوضاع مهام چرا اومده شمال؟؟؟؟؟درسا: چون تنها امیدش به شروینه. اومده شاید بتونه اون و راضی کنه که مامانش و عمل کنه.متعجب گفتم: وقتی این همه دکترای خوب و قدیمی و متخصص گفتن نمیشه از شروین چه کاری بر میاد؟؟؟؟درسا: شروین تنها کسیه که این جور عملهای پر خطر و انجام میده و احتمال موفقیتش زیاده. اون با اینکه سنش اونقدر زیاد نیست اما تو رشته اش یه نابغه است. عملهای خیلی سخت، که کسی حاضر نیست انجامشون بده رو قبول میکنه و جالب اینجاست که موفقم میشه. نبوغ و تبحر خاصی تو این جور عملها داره. شنیدم با تکیه بر علم و احساسش عمل میکنه و معمولا" موفقه.ناباور گفتم: حتما" اشتباه می کنی اگه شروین انقدر کارش خوب بود و کارشو دوست داشت پس چرا چند ماهه اومده ایران و بی کاره؟؟؟درسا ساکت شد. بعد چند ثانیه آروم گفت: من درست نمی دونم. باید از خودش بپرسی. آنید........... دعا کن شروین راضی بشه. مهام همه امیدش به شروینه. حتی اگه مامانش زیر عمل دووم نیاره نمی خواد بی تلاش اون و از دست بده.)))ساعت سه نصفه شب بود و همه رفته بودن تو اتاقهاشون و با صدای لالایی گیتار شروین خوابیده بودن. درست سه ساعت یعنی دقیقا" از بعد رفتن مهام بود که شروین تو اتاق خودش و حبس کرده بود و صدای ناله سازش گوشِ دل همه رو خون کرده بود. آنچنان با سوز ساز می زد و می خوند که من خودم دو ساعت بود که یه بغض قلنبه بیخ گلومو گرفته بود و داشت خفه ام می کرد. مدام فقط یه آهنگ و می زد. فقط یه شعرو می خوند و هر بار از دفعه قبل غمگین تر با سوز و گدازتر.آهنگ لحظه های معین.یه حسی داشتم. یعنی این آهنگ و برای یه دختر می خوند؟ یعنی یه دختری تو زندگیش بوده که تنهاش گذاشته و رفته؟ یعنی شروین این اخلاقش این سردیش به خاطر شکستش تو عشق بوده؟طاقتم تموم شده بود. نگران شروین بودم. می ترسیدم. نکنه حالش بد بشه. باید می رفتم تو اتاق حتی اگه شده سرم داد بکشه و از تو اتاق پرتم کنه بیرون. الان که حالش خوب نبود من تنهاش نمی زاشتم با اینکه نمی دونستم برای چی انقدر ناراحته. برای یه عمل؟؟؟؟؟با این حال اون تو همه ناراحتیهام کنارم بود منم باید کنارش می موندم. رفتم یه لیوان آب آوردم و در زدم. هیچ صدایی جز صدای ساز نمیومد. دوباره در زدم. من: شروین.... شروین درو باز کن.... باید بیام تو.... حالت خوبه؟؟؟؟صدای ساز قطع شد اما در باز نشد. چند بار دیگه هم به در زدم و صداش کردم اما هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد. ناامید تکیه دادم به دیوار و نشستم رو زمین. سرمو با ناراحتی تکیه دادم به دیوار که صدای چرخش کلید و شنیدم. با ذوق بلند شدم و لیوان و برداشتم. دستگیره رو چرخوندم. در با صدای تقی باز شد. بی اختیار لبخند زدم. در و باز کردم و رفتم تو اتاق. چراغها خاموش بود و فقط نور مهتاب بود که از پنجره می تابید و یکم اتاق و روشن می کرد. اومدم چراغ و روشن کنم که صدای شروین مانعم شد.شروین: روشنش نکن.دستمو عقب کشیدم. تخت و دور زدم و رفتم کنارش. اون سمت تخت نشسته بود و آرنجش و تکیه داده بود به زانوهاش و سرشو تو دستهاش گرفته بود. با اینکه درست دیده نمی شد اما واقعا" حال زارش پیدا بود. موهای همیشه مرتبش نامرتب و بهم ریخته بود. شونه هاش خم شده بود. صداش دو رگه بود. جلوش ایستادم و لیوان و گرفتم سمتش. من: شروین بیا یکم آب بخور. سرشو بلند کرد و تو چشمهام نگاه کرد. چشمهام به تاریکی عادت کرده بود و خوب صورتش و می دیدم. یه غمی تو نگاهش بود که دلم و آتیش زد. خدایا چی شروین سرد و یخ و این جوری داغون کرده. این همون آدم بی تفاوتی نبود که من می شناختم. دیدم حرکتی نمی کنه. مثل یه مادر لیوان و بردم سمت لبهاش. لبهاش از هم باز شد. آروم آروم نصف لیوان و به خوردش دادم. لیوان و گذاشتم رو پاتختی. جلوش زانو زدم. سرمو بالا گرفتم که بتونم به چشمهاش نگاه کنم. نگاهش تو نگاهم بود. مثل یه جوجه بی پناه نگاهم می کرد. دلم ریش شد. دستمو گذاشتم رو دستش و آروم فشارش دادم. من: شروین...... تو همون حالت چشماش و آروم بست.شروین: می دونی مهام چرا اینجا بود؟می دونستم. اما هیچی نگفتم تا خودش ادامه بده. آروم چشماش و باز کرد.شروین: ازم می خواست مادرش و عمل کنم. سرطان داره. عملش خطرناکه. ریسکش بالاست. ممکنه دوم نیاره زیر عمل یا ممکنه حتی برای همیشه....ساکت شد. بغض کرده بود. تو چشمهام نگاه کرد و گفت: آنید ..................... نمی تونم. نمی تونم عملش کنم، می ترسم. نه اینکه از عمل سختش بترسم نه. دفعه اولم نیست که این عملها رو انجام می دم اما........... اما به خودم قول دادم دیگه دست به تیغ جراحی نزنم و دیگه کسی وعمل نکنم. مخصوصا" یه آشنا رو.( چرا؟ چرا باید یه همچین قولی به خوش می داد؟ چرا نمی خواد کسی و عمل کنه؟ تو سرم پر ابهام بود.)یه نفس عمیق کشید.شروین: بهت گفتم مامان و بابام عاشق هم بودن. خونه امون همیشه پر عشق بود. رابطه مامان بابام فوق العاده بود. منم که تک فرزند واسه خودم جولان می دادم. همیشه کلی آدم و دوست تو سنهای مختلف داشتم. اما ... اما یکی بود که از پنج سالگی باهاش بودم. رزا.... یه دختر ایرانی که همه زندگیش و آمریکا بوده مثل من. رزا همسایه و دوستم بود. از زمانی که یادمه می شناسمش. پدرش دوست بابام بود. رابطه صمیمی پدر و مادرامون باعث شده بود که از همون بچگی ما همیشه با هم باشیم. همبازی بچگیها و دوست دوران نوجوونی و جونی. حتی با هم رفتیم دانشگاه و یه رشته درس خوندیم پزشکی.اونقدر با هم صمیمی بودیم که همه جا با هم می رفتیم و همه کارهامون و با هم انجام می دادیم. شر بودیم. شیطنتهامونم با هم بود. همه از دستمون آسی بودن اما دوستمونم داشتن. جفتمون مغرور و خشک بودیم و بی تفاوت نسبت به همه کس و همه چی. مدام دوستامون و عوض می کردیم. اون دوست پسراشو منم دوست دخترامو. چقدر دوتایی در مورد دوستامون حرف می زدیم و می خندیدیم. (یه خنده ای کرد و ادامه داد) صمیمیتمون انقدر زیاد بود که همه فکر می کردن ماها عاشق و معشوقیم. چه فکرایی می کردن. ماها با هم دوست بودیم. دوتا دوست صمیمی که همه حرفاشون و بهم می گفتن. اولین کسی که دوست دخترامو بهش نشون می دادم رزا بود. اونم همیشه دوست پسراشو اول به من معرفی می کرد یه جورایی من باید تاییدشون می کردم. برام مثل یه خواهر بود. همیشه پشت هم و کنار هم بودیم. چه روزایی بود. چقدر شاد بودیم. تنها کسی که می تونست باهام کنار بیاد رزا بود. ( دوباره بغض کرد)رزا حقش این نبود. دو سال پیش کم کم سر درداش شروع شد. اوایل خیلی کم بود جوری که هیچ کدوم توجهی بهش نمی کردیم. اما چند ماه بعد سردرداش بیشتر شد و من احمق نفهمیدم. یعنی نزاشت که بفهمم یه چیزیش هست. سر درداش و اونقدر عادی نشون می دا که من اصلا" شک نکردم که ممکنه مریض باشه. من احمق مثلا" تخصصم مغز و اعصاب بود اما نفهمیدم که خواهرم بهترین دوستم مریضه.(بغضش داشت خفه اش می کرد صداش دو رگه شده بود)یه روز که از شدت سر درد تو بیمارستان بی هوش شد بعد آزمایشها فهمیدیم که تو سر کوچولوش تومور داره. یه تومو ربزرگ که خیلی پیشروی کرده بود. نمی دونم چه طور تا اون روز نفهمیده بودیم. شایدم اون فهمیده بود و بهم نمی گفت. مریضیش که رو شد. دیوونه شدم. باورم نمی شد که یه همچین مریضی داشته باشه. همیشه ماها مریضی و درد و برای بقیه می دونیم هیچ وقت فکر نمی کنیم که این چیزا برای ماها و خانواده امون ممکنه اتفاق بیوفته. حتی برای یه پزشک.داشتم دیوونه می شدم. رزا تازه با الکس نامزد کرده بود. یه پسر آمریکایی که به خاطر عشقش به رزا عاشق ایران و زبون فارسی شده بود. اوایل برای جلب نظر رزا شعرای فارسی و با لهجه شیرینی برای رزا می خوند. مخصوصا" شعرای معین و چون رزا خیلی شعراش و دوست داشت. می خواستن دو ماه بعد ازدواج کنن. من و الکس و رزا باهم یه گروه داشتیم. با هم ساز می زدیم و می خوندیم. الکس برای رزا آهنگای عاشقونه می خوند. چقدر سر به سرشون می زاشتم و اذیتشون می کردم. چقدر شاد بودیم. اما زندگی برامون نساخت. برای هیچ کدوممون.دردی که به جون رزا افتاد نه تنها آرزوهای اون و به باد داد و رزای من و خواهر کوچولومو پرپر کرد بلکه زندگی من و الکسم نابود کرد.رزا وقتی نگرانیهای من و می دید می خندید و بهم دلداری می داد. می گفت : من که نگران نیستم چون بزرگترین و بهترین و دیوونه ترین دکتر و دارم و اون تا همه ی این تومورو از سرم در نیاره ول نمیکنه. همیشه به الکس امیدواری می داد و آرومش می کرد. الکس حالش بدتر از من بود.اما روزی که رزا عکسای سرشو دید یهو از این رو به اون رو شد. گفت: نمی زاره عملش کنم. ( یه نفس عمیق کشید)اون من و بهتر از خودم می شناخت. می دونست تمام تلاشم و می کنم. اما اگه یک درصد موفق نشم نابود می شم. رزا هر کسی نبود. نمی تونستم از دستش بدم. اونم عکسا رو دیده بود و شدت پیشروی تومورو هم دیده بود. می دونست احتمال اینکه زنده بیرون بیاد خیلی کمه اما نمی خواست زجر کش بشه ترجیح می داد زیر عمر بمیره. اما نمی خواست تو دستای من جون بده چون ..... چون می دونست نمی تونم خودمو ببخشم. می دونست نابود می شم.اما من کوتاه نیومدم.اونقدر به خودم و موفقیتم مطمئن بودم که اصرار کردم. اونقدر گفتم و گفتم که همه راضی شدن عملش کنم. تو اتاق عمل قبل از بیهوشی دستمو گرفت و گفت: شروین نمی بخشمت اگه به خاطر من از اونچیزی که دوست داری بگذری. هر چی که شد باید قبولش کنی و باهاش کنار بیای. فقط خندیدم بهش و گفتم: وقتی بیدار شدی می بینمت.نمی دونستم که اون چشمها رو برای بار آخره که باز می بینم.(بغضش ترکید و قطره های اشک بودن که مثل رود از چشمش جاری شدن. )شروین: آنید اون رفت. دوم نیاورد. هر کاری کردم اون تومور مثل کنه به مغزش چسبیده بود و جدا نمیشد. هر کاری کردم هر راهی که رفتم جواب آخر همون بود که شد. من به الکس قول داده بودم که رزا رو سالم تحویلش می دم اما نتونستم سر قولم وایسم.( اشک از چشماش جاری شد)رزا رفت. زیر دستای من رفت و من نتونستم جلوش و بگیرم. نتونستم بهترین دوست و خواهرم و نجات بدم. نتونستم آرزوهای الکس و عشقش و براش حفظ کنم.من و الکس داغون شدیم. بیچاره الکس...... همه اش یه گوشه می نشست و با گیتار فقط یه آهنگ و می زد و گریه می کرد. آهنگی که واقعا" وصف حالش بود. آهنگی که رزا عاشقش بود.( زیر لب آروم زمزمه کرد) لحظههارو با تو بودندر نگاه تو شکفتنحس عشق رو در تو دیدن مثل رویای تو خوابهبا تو رفتن با تو موندنمثل قصه تورو خوندنتا همیشه تورو خواستن مثل تشنگی آبه اگه چشمات من رو میخواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بودجون به دستات میسپردماگه اسمم رو میخوندی دیگه از یاد نمیبردماگه با من تو میموندی همه دنیارو میبردمبی تو اما سرسپردن بی تو و عشق تو بودنتو غبار جاده موندن بی تو خوب من محالهبی تو حتی زنده بوندن بی هدف نفس کشیدنتا ابد تورو ندیدن واسه من رنج و عذابه اگه چشمات من رو میخواست تو نگاه تو میمردماگه دستات مال من بود جون به دستات میسپردماگه اسمم رو میخوندی دیگه از یاد نمیبردماگه با من تو میموندی همه دنیارو میبردمتوی آسمون عشقم غیر تو پرندهای نیستروی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگهای نیستتوی قلب من عزیزم هیچ کسی جایی ندارهدل عاشقم بجز تو هیچ کسی رو دوست ندارهاگه چشمات من رو میخواست تو نگاه تو میمردماگه دستات مال من بود جون به دستات میسپردماگه اسمم رو میخوندی دیگه از یاد نمیبردماگه با من تو میموندی همه دنیارو میبردملحظههارو با تو بودن لحظههارو با تو بودن ( تازه می فهمیدم چرا این آهنگ و با بغض می زد و می خوند) دنیام تموم شد. رشته ام ، کارم تموم شد. وقتی نمی تونستم عزیزانمو نجات بدم چه طور می تونستم بقیه آدمها رو نجات بدم. نتونستم... نتونستم سر قولم وایسم .... نمی تونستم دیگه برم اتاق عمل.... می ترسیدم ... همه اش صورت بی هوش رزا رو تخت اتاق عمل و قیافه داغون و شکسته الکس جلوی چشمام میومد...... می ترسیدم مریضهای دیگه ام مثل رزا زیر دستای من بمیرن. اگه رزا رو عمل نمی کردم می تونست بیشتر زنده بمونه. مجبور نبود انقدر زود بره. رزا رفت. لبخندمو برد. شادیمو برد. هیجان زندگیمو برد. هم من و هم الکس نابود شدیم.( هق هق می کرد)دیگه نمی تونستم اون بیمارستان، اون خونه، اون شهری که هر جاش من و یاد رزا و روزهای خوب بچگی و شادیهای نوجونی و جونیمون می نداخت بمونم. اومدم ایران... اومدم اینجا.... خودمو تو خونه حبس کردم ... تا کسی و نبینم... تا کسی برام مهم نشه... تا به کسی اهمیت ندم.... وقتی نمی تونم ازشون محافظت کنم چرا باید بهشون نزدیک شم که نبودشون داغونم کنه؟؟؟؟نمی خواستم ... نمی خواستم کسی برام مهم باشه... اما نشد.... بدتر شد.... مامان طراوت.... مهام ... تو.... همه ... همه تون مهم شدین... همه با ارزش شدین... نتونستم جلوی خودمو بگیرم که بی تفاوت باشم... حالا هم که مادر مهام.... مهام امیدش به منه.... من چی کار کنم؟؟؟...... نمی خوام مهام و داغون ببینم.............هق هق می کرد و به پهنای صورتش اشک می ریخت. قلبم درد گرفته بود. طاقت اشک ریختن و زجه زدنش و نداشتم. طاقت داغون دیدنش و نداشتم. نه شروین نمی تونه بشکنه. شروین محافظم، دوستم کسی که همیشه تو همه ناراحتیهام کنارم بود. نمی تونه این جوری باشه. شروین همیشه باشد سرد و مغرور باشه. این جوری دیدنش برام مثل عذابه.از جام بلند شدم. جلوش ایستادم. دستاش و گذاشته بود رو صورتش و اشک می ریخت. مثل یه پسر بچه بی پناه. طاقتم تموم شد. یه قدم رفتم جلوتر. دستمو بردم جلو و سرشو کشیدم تو بغلم. مثل یه بچه ی مظلوم خودش و چسبوند به من و دستاش و حلقه کرد دور کمرم و سرش و فشار داد بهم. انگار می خواست خودش و قایم کنه. آروم دست کشیدم رو موهاش. چقدر بی تاب بود. چه خاطرات بدی و به یاد آورده بود. درکش می کردم. جوری که انگار رزا رو از نزدیک دیده ام و می شناسمش.سعی کردم تموم اون آرامشی که وقتی اون بغلم می کنه ازش می گیرم و بهش تزریق کنم. آروم گفتم: شروین داری خودتو اذیت می کنی. می دونم رزا هم راضی نیست که تو رو تو این حالت ببینه. تو کاری ازت بر نمیومد که براش انجام بدی. می دونم اگه راهی داشت که بتونی نجاتش بدی هر کاری می کردی تا زنده بمونه. رزا می دونست که نمی تونه دوم بیاره برای همینم راضی نمی شد تو عملش کنی. می دونست. می شناختت، مطمئن بود که به این حال و روز میوفتی واسه همین اون حرف آخر و بهت زد. تو نمی تونی به هیچ عنوان از چیزی که می خوای بگذری. تو به رزا قول دادی. تو نمی تونستی هیچ کاری نه برای رزا انجام بدی. درد الکسم زمان درمان میکنه. تو نباید خودت و نابود کنی. نباید زندگیتو فدا کنی. تو باید جای رزا هم زندگی کنی و به چیزایی که اون نتونست برسه برسی. مگه نمیگی مثل خواهرت بود؟ مطمئن باش به خواهر هیچ وقت راضی به عذاب کشیدن برادرش نیست. پس به خودت بیا و زندگیتو جمع کن و از اول شروع کن. با امید بیشتر. تو تواناییش و داری که به خیلی از آدمها کمک کنی. می ت.نی امید و زندگی و آرزوهای خیلیها رو نجات بدی.الانم امید مهام تویی. اگه رزا رو نتونستی نجات بدی شاید بتونی مادر مهام و نجات بدی. شاید این جوری خودتم آروم بشی. نمی دونم چقدر تو اون حالت اشک ریخت و گریه کرد. منم همراهش اشک ریختم . ناراحتیش عذابم می داد. منی که برای خودم به زور اشک می ریختم برای شروین خون گریه می کردم. بی صدا جوری که فکر نکنم حتی شروین متوجه گریه کردنم شده باشه .نمی دونم تونستم آرومش کنم یا نه. تونستم کمکش کنم تصمیم درست و بگیره یا نه. اما تو اون لحظه فقط می خواستم کنارش باشم و نزارم تنهایی غصه بخوره. حتی اگه نتونم کاری بکنم.یکم که آرومتر شد. فتم رو تخت نشستم و بهش اشاره کردم که سرش و بزاره رو پاهام. آروم اومد کنارم و سرشو گذاشت رو پاهام. مثل یه بچه که از تاریکی و هیولا می ترسه خودش و مچاله کرده بود. دستمو بردم تو موهاش، باهاشون بازی کردم. آروم نازشون کردم. اونقدر این کارو انجام دادم که نفسهاش منظم شد و خوابید. منم تو همون حالت تکیه امو به پشتی تخت دادم و چشمام نور به چشمای بسته ام می زد و اذیت می کرد. با دست چشمام و مالیدم و آروم بازشون کردم. یکم گیج بودم. یهو اتفاقای دیشب یادم اومد و چشمام باز باز شد. سریع دور و اطرافم و نگاه کردم. از شروین خبری نبود.دلشوره گرفتم. آخه این پسر با اون حالش کجا رفته؟ شاید رفته باشه پایین صبحونه بخوره.یکم خیالم راحت شد. رفتم دست و صورتمو شستم. لباسهامو عوض کردم و رفتم پایین. با لبخند رفتم تو آشپزخونه اما خبری از شروین نبود.دوباره دلشوره اومد تو وجودم. دلم یه جوری شده بود. دیشب حالش خیلی بد بود. چقدر بی پناه و آسیب پذیر بود. نکنه رفته باشه یه بلایی سر خودش بیاره. با این فکر انگار نگرانیم 1000 برابر شد. سریع یه نگاهی به کل ویلا کردم اما شروین هیچ جا نبود. دوییدم رفتم مانتو و شالمو برداشتم و از ویلا اومدم بیرون. می دوییدم و نگران همه جا رو نگاه می کردم. رفتم لب ساحل همون جایی که دیشب رفته بودیم. کل ساحل و گشتم. جنگل کنار ویلا رو هم گشتم. اما نبود. دیگه قلبم داشت کنده می شد از نگرانی. همش فکر می کردم نکنه مثل این کتابها و فیلمها رفته باشه تو دریا و خودش و غرق کنه. نکنه جسد نیمه جونش با یه عالمه خزه و جلبک یه گوشه ساحل افتاده باشه. شروین حیف بود که این جوری بمیره. تا به این فکر می کردم که ممکنه یه اتفاق خیلی بد براش افتاده باشه نفسم بند میومد و یه دردی تو قفسه سینه ام می پیچید. هر جایی که فکر می کردم ممکنه باشه رو گشتم اما نبود. نبود......باید بر می گشتم ویلا و به بقیه خبر می دادم. باید همه مون دنبالش می گشتیم .دوییدم سمت ویلا. از دلشوره و نگرانی و دوییدن نفس نفس می زدم و قلبم تند تند می زد.نفس کم آوردهم. وسط کوچه ویلا ایستادم و خم شدم. دستامو تکیه دادم به زانوم و سعی کردم نفسهام و تنظیم کنم. شروین حالش خوب بود. اون آدم نمیتونه کار احمقانه ای بکنه محاله. یکم که حالم جا اومد کمرم و صاف کردم و ایستادم. تا سرمو بلند کردم چشمم افتاد به شروین که از سر کوچه داشت می دویید سمت ویلا. یه تاپ حلقه ای سفید و شلوار ورزشی مشکی پوشیده بود. با دیدنش انگار دنیا رو بهم دادن. با ذوق صداش کردم.من: شرویننننننننننننننننننن.... ..............صدام جلوی در ویلا متوقفش کرد. انقدر از دیدنش خوشحال شدم که یهو بی اختیار دوییدم سمتش و خودمو پرت کردم تو بغلش. همچین خودمو کوبیدم تو سینه اش که شروین یه تکون محکم خورد اما عقب نرفت. محکم تو جاش با دستای باز و بهت زده ایستاده بود. همچین بهش چسبیدم و سرمو فرو کردم تو سینه اش و دستمو انداختم دور کمرش که انگار هر آن ممکنه از دستم در بره و من وظیفه داشتم که نگهش دارم.تو همون حالم با بغضی که نمی دونم از کجا اومد گفتم: کجا رفتی؟؟؟؟ نگفتی میمیرم از نگرانی؟؟؟؟ نباید یه خبر می دادی؟؟؟؟ می دونی چقدر دنبالت گشتم؟؟؟؟ خیلی بی فکری.....این یعنی من بودم؟؟؟ کی بغض کردم؟ این همه نگرانی تو صدام از کجا اومده بود؟ خودم شکه شده بودم چه برسه به شروین.شروین بهت زده گفت: نگران شدی؟؟؟؟ برای من؟؟؟؟؟دستای شروین حلقه شد دور کمرم و آروم چند تا ضربه به پشتم زد.شروین با یه صدای مهربون که خیلی برام عجیب بود گفت: ببخشید. نمی دونستم نگران میشی. بیدار که شدم دیدم خوابیدی دلم نیومد بیدارت کنم باید یکم تنهایی فکر می کردم برای همین رفتم که بدوام.تنم مور مور شد. ما دوتا چمون شده بود؟ چقدر مهر و محبت تراوش می کرد ازمون. یه جور عجیبی شدم. یه تکونی به بدنم دادم که دستای شروین شل شد. آروم خودمو از بغلش کشیدم بیرون. کلافه سرمو خاروندم. یه جوری بودم. نمی تونستم تو صورت شروین نگاه کنم. همون جور که چشمم به آسمون و ابرها بود گفتم: آهان ........... خوبه.......... بیا بریم تو .....این و گفتم و خودم زودتر و جلوتر از شروین رفتم تو ویلا. صدای خنده شروین و از پشت سرم شنیدم.رو آب بخندی. تو کی حالت خوب شد که نای خندیدن پیدا کردی. خوشم میاد مثل خودم حالتهاش متغیره. مثل هوای شماله. یه وقت آفتابی یه وقت ابری یهو باد و بارون میشه. گاهی هم ابرو بارون و آفتاب با هم. خدایی چه هوا و چه شخصیت قاطی قاراشمیشی داشتیم ماها.رفتم تو اتاق و خودمو پرت کردم رو تخت. دیشب به خاطر شروین درست نتونسته بودم بخوابم. تا چشمام و بستم خوابیدم. خوبی منم این بود تو اتوبوس و در حالت ایستاده هم خوابم می برد و خواب می دیدم.داشتم یه خواب خیلی با حال می دیدم که حس کردم یه چیزی رو صورتمه. از ترس اینکه نکنه جک و جونوری سوسکی چیزی باشه سریع دستمو آوردم رو صورتم که پرتش کنم کنار اما این جونوره خیلی گنده تر بود. با دستم سریع اون چیزی که رو صورتم بود و محکم گرفتم و تو یه حرکت که ناشی از ترس ناگهانیم بود از جام پریدم که بشینم که تو زمین و هوا سرم محکم کوبیده شد به یه چیز سفت.صورتم جمع شد. با اون یکی دستم سرمو مالوندم و چشمام و باز کردم ببینم چی خورده به سرم.تا چشمام و باز کردم چشم تو چشم شروین شدم که تو فاصله کمی ازم نشسته بود و اونم سرشو با دستش می مالوند.با اخم گفتم: داری چی کار میکنی؟؟؟؟ سرم ترکید. چه کله سفتی هم داری.شروینم همون جور که سرش و می مالوند با چشم غره گفت: چه طرز بیدار شدنه؟ نه خوابیدنت مثل آدمیزاده نه بیدار شدنت.من: بچه پرو.... تو اصلا" اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟با کنجکاوی به اطرافم نگاه کردم تا شاید بتونم دلیل حضورشو بفهمم. لباساش و عوض کرده بود و موهاشم هنوز نم داشت. پس دوش گرفته بود. اما رو تخت اونم تو جای من چی کار می کرد؟؟؟؟نگاهم رفت سمت دستم. گیج داشتم به دستم که دست شروین و مثل دزدا گرفته بود نگاه می کردم. یهو یه چیزی اومد تو ذهنم یه هههههههههههههه بلند گفتم و سریع دست شروین و از تو دستم پرت کردم اون ور که محکم پرت شد تو سینه اش که آخش و در آورد. خودمو کشیدم عقب و چسبوندم به پشتی تخت و بالشتمو گرفتم تو سینه امو با اخم و بلند گفتم: داشتی چی کار می کردی؟؟؟؟؟ فکر کردی خوابم اومدی اینجا که چی؟؟؟؟؟؟ فکر کردی حالا چون تو یه اتاق می خوابیم خبریه؟؟؟؟ حالا چهارتا بغل و دوتا بوس اجباری داشتیم فکر نکن خبریه ها نه جونم. خودتو سنگین نگه دار من اصلا" به تو اون جوری فکر نمی کن.........با ضربه ای که به پیشونیم خورد صدام قطع شد. تازه به خودم اومدم دیدم همون جور نشستم و مثل کولی ها دارم جیغ جیغ می کنم و تند و تند و پشت سر هم دارم حرف می زنم و انگشت اشاره امم تهدید آمیز گرفتم سمت شروین و هی تکون می دم و این بدبختم هی دهنش و باز میکنه یه چیزی بگه که به خاطر هوچی بودن من مجبوری دوباره دهنش و می بنده. شروینم که دیده من سوار خر مبارک شدم و یکه تازی میکنم با کف دستش کوبوند تو پیشونیم که ساکتم کنه.خداییش دردم گرفت. یه جیغ کوتاه کشیدم و تند و تند با دست پیشونیم و مالیدم و با اعتراض گفتم: هویییییییییییییی چته دیونه دردم گرفت.شروین خونسرد گفت: بهتر. تا تو باشی که یکسره حرف نزنی. یکم وسطاش نفسم بگیری بد نیست. دوباره تو خودتو زیادی تحویل گرفتیا. من چی کار به کار تو دارم؟چشمام و ریز کردم و گفتم: نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شروین سرد: نه.من: نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شروین با تاکید و محکم: نه.من: پس چرا دستت و رو صورتم می کشیدی؟؟؟؟؟صورت سردش یهو بهت زده شد. حسابی هول کرد. چشماش چرخید و هر جایی غیر من و نگاه کرد.نه پس یه غلطایی داشتی می کردی که این جوری هل کردی دیگه. اما واقعا" داشتی چی کار می کردی؟؟؟؟؟دستم ناخداگاه رفت سمت صورتم و بابهت گفتم: داشتی نازم می کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شروین یه سرفه ای کرد و با اخم گفت: ناز چیه تو هم. می خواستم بیدارت کنم. باید باهات حرف بزنم. تو آشپزخونه منتظرتم. زودی بیا.این و گفت و سریع رفت بیرون.چیشششششششش اینم با خودش درگیره ها. چه هولیم کرده بود.یاد قیافه اش که افتادم نیشم باز شد. آخیییییییییی شروین قطبی خجالت کشید.اما عجیب از این فکر که داشت نازم می کرد خوشنود بودم. سر خوش از جام پاشدم و دست و صورتم و شستم و حاضر شدم رفتم پایین.جلوی در آشپزخونه خشکم زد.وای خدا ببین این شروین بلا چه کرده. چه میزی چیده 600 قلم چیز سر میز گذاشته واسه صبحونه. منم که شکمووووووووووووووویه سوتی کشیدم و با لبخند گفتم: چه کدبانویی . نه دیگه الان دقیقا" وقت شوهر کردنته.شروین برگشت سمتم و با یه قیافه ای که سعی می کرد خجالت زده باشه اما خداییش خیلی مسخره بود گفت: شوهر کمه پیدا نمیشه اگه یه مورد خوب سراغ داشتی بگو که من با این همه هنرم رو دست مامان اینا نمونم.سر خوش یکم آب پرتقال خوردم و بی هوا گفتم: رو دست بمونی؟ مگه من می زارم؟ اگه شده خودم می گیرمت که حروم نشی. یه قلوپ آب میوه خوردم که در حین قورت دادنش تازه فهمیدم چی گفتم و چرا شروین این جوری با لبخند نگاهم می کنه. آب میوه پرید تو گلوم و به سرفه افتادم. شروین از جاش بلند شد و اومد سمتم و آروم پشتم و مالید. با این حرکتش تنم مورمور شد. نه که حالمو بهتر کنه بدترم کرد. الان یه حس عجیبم پیدا کرده بودم. به زور خودم و یه تکون دادم که یعنی بسه خوب شدم.دستش و برداشت و کنارم ایستاد و بهم نگاه کرد. خدا این چرا امروز انقده مهربون شده بود؟ سر جدت برو همون قطب اون جوری باهات راحت ترم. الان مثل دخترای 14- 15 ساله پسر ندیده هی رنگ به رنگ می شم.انگار شروین از نگاهم فهمید دردم چیه. یه خنده همراه سرفه کرد و رفت روبه روم پشت میز نشست دستاش و قفل کرد تو هم و آرنجاش و گذاشت رو میز و چونه اش و تکیه داد به دستاش. یه اشاره به من کرد که بخورم. آخیش قیافه اش دوباره همون جور جدی شده بود. حالا نمی دونم این یه کوچولو اخمش برا چی بود.شروین: بابت دیشب ممنون. متشکرم که کنارم موندی و به حرفام گوش کردی. حرفام رو دلم تلنبار شده بود. هیچ وقت اینها رو به کسی نگفتم. همه خودشون می دونستن که مرگ رزا داغونم کرد دیگه تکرار و گفتنش فایده ای نداشت. اونام به خاطر من دیگه اسمی ازش نمی برن.هیچی نگفتم فقط آروم نگاهش کردم. گناهی چه غمی تو صورتش بود.برای اینکه جو و عوض کنم با یه لبخند شاد گفتم: تو هم به وقتش کنارم بودی و به حرفام گوش کردی این به اون در.یه ابروش رفت بالا. یهو یه لبخند زد و گفت: این به کدومشون در؟ دلداری دادن من که یکی دوتا نبود. خوب شاید بشه این و با قضیه بابات مقایسه کرد اما هنوز کلی به من بدهکاری.لب ور چیدم و براش پشت چشم نازک کردم. با همون نیمچه لبخند گفت: چیه نگفتم همین الان حسابتو صاف کن که شاید یه وقتی بهت احتیاج شد.ممن: انگار آچارم میگه بمون تو جعبه ابزار شاید نیازت شد. نیششش تا بنا گوش باز شد. یهو جدی شد و گفت: می خوام برگردم تهران.دستم همراه لقمه ای که درست کردم تو هوا تو راه دهنم خشک شد. شروین: می خوام عمل و قبول کنم. من عاشق کارم هستم. وقتی این رشته رو خوندم می دونستم که نمی تونم همه رو نجات بدم. شاید این واقعیت یادم رفته بود و بعد..... به شکل خیلی بدی برام یاد آوری شد.خیلی به خودم مغرور شده بودم. می خواستم پا جای خدا بزارم. اما خدا خیلی بد و ناجور بهم فهموند که من فقط یه وسیله ام که اگه اون نخواد نمی تونم کاری بکنم. الانم برای عمل مادر مهام همه سعیم و می کنم اما قولی نمی دم. شاید همه اش سرنوشت بود که باعث شد من آخرش به اینجا برسم. یه شروع دوباره تو یه جای جدید، کشور جدی، خونه جدید با آدمهای جدید....تو چشمام نگاه کرد و آرومتر گفت: با امید جدید....یه گرمایی وارد تنم شد. یه حس خوب. نمی دونم این حس به خاطر آروم شدن و برگشتن شروین به زندگیش بوده یا به خاطر حرف آخرش.برو بابا تو هم زیادی کتاب خوندی. خودتو تحویل گرفتی. حرفش هیچ ربطی به تو نداشت.سرشو انداخت پایین. تکیه اش و داد به صندلی. صورتش سرد شد. دوباره شد همون شروین یخی که می شناختمش.شروین: صبحونه اتو بخور. بعدم وسایلتو جمع کن. بر می گردیم تهران.سرش و بلند کرد و تیز بهم نگاه کرد و گفت: تو هم با من میای. نمی خوام اینجا تنها بمونی.پوف تنها؟؟؟ این اره و اوره و شمسی کوره رو نمیبینه؟ ویلا پر آدمه تنها دیگه چه صیغه ایه؟ هر چند تو هم نمی گفتی خودم آویزن میومدم باهات. اینجا بمونم برای کی؟ آرشام و آتوسا؟ می ترسم یه بلایی سرم بیارن. بعدم من به زور تو اومدم بی تو بمونم که چی.شروین منتظر بود که جوابش و بدم منم گذاشتمش تو خماری و با آرامش واسه خودم لقمه گرفتم و خوردم. هی لقمه گرفتم و خوردم. یه 5-6 دقیقه تو سکوت نگام کرد و آخرشم بی طاقت گفت: آنیددددددددددددددددبا تعجب نگاش کردم.من: چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شروین: نگفتی با من میای یا نه؟من: وقتی ننه بزرگت نباشه من بیچاره میشه ام له له تو آدم گنده. معلومه باهات میام بچه رو که تنهایی ول نمی کنن بره تو خیابون.یهو یه قهقهه ای زد و از جاش بلند شد اومد سمتم. ای بمیری آنید با این حرف زدنت الان میاد لهت میکنه. ننه بزرگ و بچه چی بود گفتی؟ این شروین اعصاب مصاب نداره که. خودمو چسبوندم به صندلی و چشمام و ریز کردم که اگه ضربه ای بهم اصابت کرد آمادگیش و داشته باشم. شروین اومد کنارم و خم شد روم و دستش و آورد سمتم. دیگه مطمئن بودم که این دفعه کتکه رو زده. دیگه خنده ای هم در کار نبود. یهو شروین لپم و کشید یه لبخند قشنگ زد و گفت: به خدا تو یه چیز دیگه ای...........چشمای گشاد شده از تعجبم روش ثابت موند. شروین از کنارم رد شد و رفت و در حین خروج گفت: راحت صبحونه اتو بخور و بیا وسایلت و جمع کن.دستم رو گونه ام موند. این به من گفت چیز دیگه؟؟؟؟ مثلا چه چیزیم؟ این چرا امروز این جوری شده؟ یه لرزی تو تنم پیچید و مور مورم شد.وای خدا این شروین یه چیزیش میشه. داره من و می ترسونه. جای دستش رو گونه ام داغ بود با یه حس قشنگ.حاضر شدنمون یک ساعتم طول نکشید. وقتی به بچه ها گفتیم داریم بر می گردیم همه تعجب کردن. اما هیچ کس جرات نداشت بپرسه چرا. انقدر قیافه شروین جدی و ترسناک شده بود که همه شجاعتشون ته کشیده بود. شاید سعی می کرد با این جدی بودنش و تند عمل کردنش فرصت پشیمونی و عقب گرد و از خودش بگیره. همه چیز خیلی تند گذشت. برگشتمون به تهران. اعلام آمادگی شروین برای عمل خانم شقاوت. کارهای بیمارستان و آماده کردن همه چیز.وقتی خانم احتشام فهمید که شروین می خواد مادر مهام و عمل کنه از شوق دوباره دست به تیغ جراحی شدن شروین اشک تو چشماش حلقه شد. از شادی محکم بغلم کرد و فشارم داد. خوب که چلوندم دو سه تا ماچ آبدار کردم . من: طراوت جون الان باید شروین و بغل کنید و ببوسید من و چرا بغل کردین؟احتشام: چون می دونم محرکش تو بودی. تو باعث شدی شروینم دوباره به زندگیش برگرده. تو باعث شدی دوباره بره اتاق عمل.من: من؟؟!!!! من کاره ای نبودم. اصلا" چه جوری من می تونم باعث بشم شروین یه تصمیمی بگیره. احتشام با یه لبخند بهم نگاه کرد و گفت: این شروینی که الان اینجاست زمین تا آسمون با اونی که روز اول اومد تو این خونه فرق میکنه. من همه اینها رو می بینم.گیج مونده بودم که منظورش چیه.خانم احتشام: دختر تو برای من یه رحمتی.این و گفت و رفت سمت اتاقش. منم گیج و مبهوت مونده بودم که چی میگه.دیگه شروین و کمتر میشد دید. یا بیمارستان بود یا خونه مهام یا اگرم خونه بود تو اتاقش بود و گیتار می زد و می خوند. انقده خوشم میومد شبها با صدای سازش بخوابم. شب اول که اومدم بخوابم قد یک ساعت فقط قلت زدم اما چشمام رو هم نمیومد. صدای سازش که بلند شد آرامش گرفتم و خوابیدم.شروین فردا عمل داشت. نگرانش بودم. یعنی الان حالش خوبه؟تو جام غلت زدم و پتومو پیچیدم دور خودم. نمی دونم چرا دیگه چرخیدن و تکون خوردن تو تخت بهم حال نمی داد.یاد ویلا افتادم. یاد اینکه رو تخت با شروین می خوابیدیم. یاد بغل کردنش برای حفظ جونش. یاد اون شبی که می ترسیدم و چقدر نرم بغلم کرد تا آروم شم. یاد لباس عوض کردنش بی توجه به من. یاد لج کردنمون با آرشام. چقدر شبها اونجا راحت می خوابیدم. برا خودم عجیب بود که چه جوری منی که شبی هزار دور می چرخیدم انقده آروم تو بغلش خوابیدم و نفسمم نگرفت. همیشه وقتی یکی بغلم می کرد نفس تنگی می گرفتم. اما بغل شروین یه چیز دیگه بود. شروین....هوی دختره بی تربیت چه شروین شروینی هم میکنه. بابا خجالت بکش. پسره نامحرم عجنبی بغلت کرده نشستی یادش می کنی و خوشت میاد؟ الان باید از احساس گناه و عذاب وجدان و خجالت بمیری نه اینکه نیشت باز باشه. دست خودم که نیست خوشم اومد وقتی بغلم کرد یا وقتی بوسیدم.بگیر بکپ نکبت من که می دونم دردت چیه. الان اگه شروین کنارت بود و بغلت می کرد راحت تا ظهر می خوابیدی.خبیث واسه خودم خندیدم و سرمو تند تند به نشونه بله تکون دادم. تو حال و هوای شروین و دعوا کردن خودم بودم که با صدای در یه متر پریدم هوا. وای کی بود این وقت شب. به پتو چنگ زدم و پرسیدم: کیه؟کسی جواب نداد. پا شدم رفتم در و باز کردم. شروین دست به جیب پشت در بود. در و که باز کردم سرشو آورد بالا و یه جوری نگام کرد و یه جور عجیبی گفت : میشه بیام تو؟انقده مظلوم گفت که دلم کباب شد. مثل یه بچه که شب می ترسه و میره دم اتاق مامانش و میگه مامان شب میشه پیشت بخوابم؟؟؟؟با یه لبخند مهربون گفتم: بیا تو. بعدم دوییدم و پریدم رو تخت و نشستم روش. از پرش من هنوز تشک تخت تکون می خورد. چهار زانو نشستم و پتو رو بغل کردم . شروین از حرکت من خنده اش گرفت. اومد و نشست رو تخت. درست رو به روم. شروین: چرا نخوابیدی؟یه لبخندی زدم و گفتم: اگه خوابیده بودم که الان به جای ولو شدن رو تخت من باید تو اتاقت تنهایی سیر می کردی.یه لبخندی زد و گفت: خوبه که نخوابیدی و بیداری اما از تو بعیده که بیدار بمونی. ساعت 1 نصفه شبه.با یه لبخند گفتم: آخه قصه ی شبم و نشنیدم. گویندش امشب تنبل بوده هنوز شروع نکرده.با تعجب گفت: قصه شب؟یه اشاره به خودش کرد و گفت: منظورت منم؟سرمو بالا و پایین کردم و گفتم: آره . امشب از سازت خبری نبود.دستاش و تو هم قلاب کرد و با یه آه گفت: خوبه ساز من می تونه یکی و آروم کنه و بخوابونه.کلا" همه وجودت می تونه ملت و آروم کنه فقط سازت که نیست. ببند فک و آنید.شروین: فردا عمل دارم.سرش پایین بود. نگاش کردم. من: استرس داری؟شروین: می ترسم خراب کنم.انقده مظلوم این و گفت که دلم غش رفت براش. مثل یه بچه که می ترسید امتحان ریاضیش و گند بزنه. بی اختیار دستم و بردم جلو و گذاشتم رو دستای قلاب شده اش.با یه لبخند که سعی می کردم آرامش دهنده باشه نگاش کردم. انقدر نگاش کردم تا سرش و بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد.من: نتیجه هر چی هم که باشه من مطمئنم تو همه تلاشت و می کنی. من بهت اعتماد دارم. یه لبخند قشنگ اومد رو لباش. امیدوار بودم که تونسته باشم بهش آرامش بدم همون جور که اون بهم آرامش می داد.شروین: فردا میای بیمارستان؟بدون فکر گفتم: اگه تو بخوای حتما".با یه لبخند گفت: پس فردا منتظرتم. فقط نگاش کردم. یه حس غریبی تو چشماش بود که یه حال عجیبی بهم می داد. آروم دستمو از رو دستاش گرفتم. هنوز تو چشماش غرق بودم. یه لبخند زد و گفت: میرم قصه ی شب بگم برای دختر کوچولوم که راحت بخوابه.انقده بدم میومد بهم بگن کوچولو.یه پشت چشم براش نازک کردم و گفتم: کوچولو خودتی.قهقه اش بلند شد اما سریع خوردش. خونسرد نگاهم کرد. بلند شد و ایستاد. با دست یه اشاره به کل قدش کرد و گفت: به نظرت این قد و قواره کوچولو میشه؟ اگه این جوریه که حتما" یه مشکل شدید چشمی داری.نگفت بینایی. مثل خودم میگفت مشکل چشمی. با حرص بالشتم و پرت کردم سمتش و جیغی گفتم: بچه پرو برو بیرون. نصفه شبی هم من و حرص میده. انگار خوابش نمی گیره بی حرص خوردن من. بالشت و تو هوا گرفت و پشتش و کرد سمتم و رفت به طرف در.من: اوا بالشت و کجا می بری. بدش ببینم.شروین خیلی ریلکس و خونسرد در و باز کرد و گفت: این مزد این همه شب گیتار زدنمه. کنسرت مجانی گوش می دی یه چیزی باید جاش ازت بگیرم یا نه.رفت بیرون و منم با دهن باز نگاهش کردم. پسره پاک دیوونه بود. حالا خوبه بالشت زیاد دارم اما اون یکی و دوست داشتم خیلی راحت بود. خنگ خدا بالشتم شد مزد ؟ خوب می گفت یه چیز دیگه بهش می دادم. آره جون خودت . خوب بود مثل این سواستفاده گرا می گفت یه ماچ بده؟؟؟؟نه که تو هم بدت میومد ببوسیش.دوباره خود درگیر شده بودم که صدای گیتارش بلند شد. آروم دراز کشیدم و با چشمای بسته به آهنگش گوش کردم. هر شب دو سه ساعت گیتار می زد و می خوند. همه اشون غمگین بودن و با سوز خونده می شدن. اما این آهنگ..... یه چیز دیگه بود..... برای خواب معصومانه عشق کمک کن بستری از گل بسازیم برای کوچ شب هنگام وحشت کمک کن با تن هم پل بسازیم کمک کن سایه بونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم کمک کن با کلام عاشقانه برای زخم شب مرهم بسازیم بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن تو رو میشناسم ای شبگرد عاشق تو با اسم شب من آشنایی از اندوه تو و چشم تو پیداست که از ایل و تبار عاشقایی تو رو میشناسم ای سر در گریبون غریبگی نکن با هق هق من تن شکستتو بسپار به دست نوازشهای دست عاشق من بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن بدنبال کدوم حرف و کلامی سکوتنت گفتن تمام حرفهاست تو رو از طپش قلبت شناختم تو قلبت قلب عاشقهای دنیاست تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه منو به جشن نور و آیینه بردی چرا از سایه های شب بترسم تو خورشیدو به دست من سپردی بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن کمک کن جاده های مه گرفته منه مسافرو از تو نگیرن کمک کن تا کبوترهای خسته روی یخ بستگی شاخه نمیرن کمک کن از مسافرهای عاشق سراغ مهربونی رو بگیرم کمک کن تا برای هم بمونیم کمک کن تا برای هم بمیریم بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن چه آهنگ عجیبی. دلم یه جوری شد. عاشق این آهنگ بودم و انصافا" شروین خیلی قشنگ خونده بودتش. انگاری با همه وجودش شعر و کلام و ادا می کرد. واقعا" به دل می نشست. با لذت به آهنگش و صداش گوش کردم. حتی خوندنشم بهم انرژی می داد. منتظر آهنگ بعدیش شدم اما هر چی صبر کردم هیچ صدای گیتار و آوازی نیومد. انگار واقعا" این آهنگ و خونده بود برای خوابیدن من و چقدر قشنگ حس آرامش صداش من و به دنیای خواب برد. با نگرانی به راهرو بیمارستان نگاه می کردم. قرار بود ساعت 10 مامان مهام و عمل کنن. مهام تک فرزند بود. انگاری مامان و باباش خیلی همو دوست داشتن و باباش از وقتی که فهمیده بود قراره زنش عمل بشه مدام اضطراب داشت و خلاصه حالش خراب بود. مهامم به زور باباش و تو خونه نگه داشته بود که نیاد با اون حالش پشت در اتاق عمل بس بشینه می ترسید بیچاره سکته کنه از انتظار و نگرانی. من از ساعت 9 اومده بودم بیمارستان. شروین که زودتر از من رفته بود. تا حالا ندیده بودمش. اومده بودم پشت در اتاق عمل ایستاده بودم و منتظر. مامان مهام و برده بودن که حاضرش کنن برای عمل. منم منتظر بودم که شروین و مهام یکیشون بیاد. تنهایی منتظر و نگران بودن خیلی سخت بود. هم نگران خانم شقاوت بودم هم شروین. خدا کنه استرس نداشته باشه. خدا کنه عمل موفقیت آمیز باشه. خدا کنه دستش نلرزه. رو صندلی نشسته بودم به انتهای سالن نگاه می کردم. شروین و دیدم که از دور داشت میومد سمت اتاق. تنها بود. کسی تو سالن نبود. از دور با دیدنش دلم گرم شد. صورتش آروم بود. خدایا شکرت یعنی آرومه. با یه لبخند از جام بلند شدم و منتظر تا بهم برسه. از دور بهم لبخند زد. اومد جلوم ایستاد و با لبخند تو چشمام نگاه کرد و گفت: اومدی..... من: پس چی؟ شک داشتی؟ گفتم که میام. استرس ند ...... حرفم نصفه موند چون یهو شروین دستاش و انداخت دور کمرم و من و کشید تو بغلش. انقدر شکه شدم که حرف تو دهنم موند. دستام کنار بدنم افتاده بود و با دهن باز و بهت زده تو بغلش بودم. خودش و کشیده بود پایین تا هم قدم بشه. چون در حالت عادی کنارش که می ایستادم سرم تا سینه اش می رسید اما الان از روی شونه اش می تونستم پشت سرش و ببینم اونم سرش و گذاشته بود رو شونه ام. این چرا یهو همچین کرد؟ تو بهت مونده بودم و قدرت حرکت نداشتم. یه حسی تو تنم راه افتاده بود. هم قشنگ بود و خوب هم یه جورایی ترسناک بود. معذب شده بودم. آخه این حرکات چی بود اونم تو بیمارستان الان یکی می دیدتمون خیلی بد می شد. سعی کردم خودمو تکون بدم و از تو بغلش بیام بیرون. من: این چه کاریه؟ اینجا که کسی نیست نه آرشام نه آتوسا که ببینن پس چرا همچین می کنی؟ باید جلوی اونا فیلم بازی کنی نه وقتی تماشاچی نداریم. اومدم خودمو بکشم عقب که شروین محکمتر بغلم کرد وگفت: دارم پول کنسرتم و می گیرم. خودمو هی تکون می دادم که از بغلش بیام بیرون اما نمی شد. من: متقلب چند بار پولش و ازم می گیری همین دیشب یه بالشت جای مزدت گرفتی. شروین: اون مال شبهای قبل بود این یکی برای کنسرت ویژه دیشبمه. همون جور وول می خوردم تا بتونم خودمو بکشم بیرون. راستش یه حس عجیبی داشتم. از اینکه بغلش بودم خوشم میومد در صورتی که نباید این احساس و داشته باشم. زیر لب گفتم: باج گیر...... آروم دم گوشم گفت: هیشششششش.... دو دقیقه آروم باش و تکون نخور. می خوام آروم شم. بی اختیار متوقف شدم. دیگه تکون نمی خوردم. حرفش یه جورای..... خیلی قشنگ بود...... فوق العاده.... اومد سر زبونم که بگم: با من می خوای آروم شی؟ با بغل کردن من؟ اما حرف تو دهنم موند. فقط آروم یه دستمو بالا آوردم و آروم و نرم مالیدم به کمرش. من: استرس نداری؟ شروین: الان دیگه ندارم. با حرفش یه لبخند اومد رو لبم. چند تا ضربه آروم به پشتش زدم. یه نفس عمیق کشید و نرم خودش و کشید عقب. کامل ازم جدا شد و بعد دستش و خیلی آروم از دور کمرم جدا کرد جوری که دستش کامل به دور کمرم کشیده شد. مثل یه نوازش نرم. یه لبخند قشنگ زد و گفت: مرسی........... سرمو کج کردم و با یه لبخند نگاش کردم. من: موفق باشی.... تو چشمام یه نگاهی کرد و با همون لبخندش رفت سمت در اتاق عمل. پشت در برگشت و نگام کرد و گفت: منتظر می مونی؟ من: میمونم.... لبخندش عمیق تر شد. چشماشم داشت می خندید. رفت و من چشمم به در بسته اتاق عمل موند
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۸ ساعت 17:30 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|