خدارو شکر ساعت ۹ از خواب بیدار شدم.کلی سرو صدا از پایین می اومد.یه حدسایی زدم.بلند شدم و از توی پنجره ی اتاق یه نگاهی به بیرون انداختم.حدسم درست بود.داشتن وسایل مهمونی امشبو می اوردن و میذاشتن تو ویلا . کنجکاوانه نگاهی هم به ویلای پشتی انداختم اما هیچکس هیچ وسیلع ای رو به اونجا نمیبرد.احساس کردم که اون ویلا علیرغم زیبایی که داره یا متروکه ست و یا ممنوعه.در هر حال این چیزا به من مربوط نبود و الان باید بیشتر به دردای خودم فکر میکردم.دوباره غم وجودمو فراگرفت . پرده ی اتافو جمع نکردم و گذاشتم جلوی نورو بگیره . گرچه نور خورسید توی این ساعات برام خیلی زیبا بود اما الان حواسمو باید فقط میدادم به یه چیز …مهمونی امشب و کار من ….

ساقی نشده بودیم که سعادتشو به لطف این اقای پناهی که حتی جرات نداشتم تو دلم هم بهش فحش بدم شدیم….بد ادمی بود …ببببدددد

رفتم سراغ همون کمد دیواری که تو اتاق بود و خیلی هم سالم مونده بود و صد البته خیلی مرتب.لباسا همه توی کاور چیده شده بودن.کار هرکی بود ادم خوش سلیقه ای بوده.دوباره ولی اینبار با دقت بیشتری به لباسا نگاه کردم.با لباس رسمی میونه ی خوبی نداشتم اما بعضی اوقات چاره ای نبود …مثل اینبار.

میدونستم قراره ادمای زیادی به این مهمونی بیان و همونطور که کاملا واضح بود پر میشد از انواع و اقسام مردایی که جالب به نظر نمیرسیدن. با توجه به هشداری هم که پناهی داده بود میشد فهمید اوضاع تا چه حد داغونه.اگه بگم تا حالا تو این مهمونیا شرکت نکردم که لافه با داشتن زندایی مثل الا و کلا اقوامی مثل اقوام ما از یک چنین مهمونیایی هیچ وقت کم سعادت نبودیم.اما تاحالا هیچ وقت و به هیچ قیمتی بدون حجاب توی این مراسم ها حضور نداشتم.مامانم بر خلاف چه فامیل پدری و چه فامیل مادری ادم معتقد و با ایمانی بود.خودش میگفت خدا بهش نظر کرده.بابامم رفته رفته با دیدن مامانم و از روی علاقه ای که بهش داشت به دین گرایش بیشتری پیدا میکنه و خوب من هم بچه ی یک چنین ادمایی بودم.گرچه دلم خیلی میخواست چادری هم باشم اما تا اون موقع شرایط ایجاب نمیکرد.توی تک تک مهمونیا همه بهم میگفتن که چرا خودم و داشته هامو میپوشونم و یا اینکه خوشگلی رو باید نشون داد ولی من جور دیگه ای فکر میکردم.خوشگلی که باز باشه تا همه ببیننش رفته رفته تبدیل میشه به یه چیز عادی و چیزی که ارزش داره لیاقتش هم ادم ارزشمنده.(من این فکرا رو همیشه با خودم مرور میکردم اما نمیدونستم که این ارزش عاقبت…)

با این تفاسیر یه کت دامن فوق العاده خوشگل صورتی سفیدو برداشتم به همراه یه جوراب شلواری . دیگه مانتو که نمیتونستم بپوشم.دامنش تا پایین زانو میومد و پاییناش نوارای صورتی داشت و کتش هم برعکس صورتی بود و سراستین و یقش نوار سفید داشت.

با دیدن لباس توی تنم یه لبخند ملیح زدم که رفته رفته و با یاداوری شرایط تبدیل به غم محسوسی توی چهرم شد.من اون سارایی نبودم که دلم میخواست…اختیارم انگاری که دیگه دست خودم نبود…سختیای روزگار که نباید ادمو تبدیل به برده کنن…نمیدونم شایدم اونقدر قوی نبودم که بتونم با این یکی هم مبارزه کنم اما من که…توی افکارم غلت و واغلت میزدم که تقه ای به در خورد. متعجب شدم و توی یه حرکت شالمو از روی تخت برداشتم.

-اماده ای دیگه؟

نگاهی به زنی کردم که تقریبا خشن بود و یا شاید بهتره بگم خسته …

-مگه از کی شروع میشه؟

-از ساعت ۱۰ یا ۱۱ کلا اومدم ببینم حاضری یا نه اقا گفتن بیام …

نگاهی به سرتاپام انداخت.یه جوری شدم.

-ببینم تو شرابا رو پخش میکنی؟

سری تکون دادم.

-حواست به خودت باشه …به خاطر خودت میگم…گرچه به من ربطی نداره ولی من اگه جات بودم سرمو هم بلند نمیکردم.

و بعد از اتاق رفت بیرون . حرفاش غوغایی تو دلم به پا کرد.نمیدونستم احتمال خیلی چیز ها وجود داره که حتی این خانمه هم بهم اخطار میده.

لباسو دراوردم و با کلی نذرو نیازو صلوات سعی کردم فکرمو از این مهمونی خارج کنم. کلی از برنامه ی درسیم عقب افتاده بودم.یعنی کلی که نه ولی بازم باید میخوندم.تصمیم گرفتم تا زمان شروع مراسم بشینم پای درسم و قبلش هم برای رفع گرسنگی شدید یکی از کیت کت های ذخیره شدمو دراوردم و کیتی برو تو گلو دیگه…

هر چند دقیقه ای که به ساعت ۱۰ نزدیک تر میشد اضطرابم هم افزایش پیدا میکرد و نزدیکای ساعت ۸ هم این اضطراب و هم گرسنگی امونمو بریدن و دلمو زدم به دریا…

از اتاق با یه بسم الله زدم بیرون.اون کت دامنه رو تنم نکرده بودم و یه شلوار جین و یه سارافون ساده تنم بود.اشپزخونه مستقیم روبه روی پله ها بود.اروم اروم رفتم سمتش…

دیگه به دستگیره ی یخچال رسیده بودم که بازم صدایی غافلگیرم کرد.

-گرسنت شد؟

برگشتم و با دیدن همون خانمه یه کم اروم گرفتم.سری تکون دادم . 

-تو برو بالا دیگه حاضر شو اقا گفتن باید یه سری چیزا رو بهت بگم من برات یه چیزی میارم بخوری.

مهربونتر از قیافش برخورد میکرد.با رضایت لبخندی زدم و از پله ها دوباره رفتم بالا.

***

با توجه به اون چیزی که از اون خانم شنیده بودم دوباره کت دامن به هراه جوراب شلواری سفید و خدارو شکر کلفتی هم که وجود داشت تن کردم.اینبار اما هیچگونه حسی بهم دست نداد.نشستم گوشه ی تخت و توی اینه ی میز ارایش خودم و صورت و از همه بارزتر چشای سبز غمبارمو نگاه کردم.هیچ چیز به اندازه ی بازیچه بودن احساس بدی نداشت ...اینو تازه فهمیده بودم.

اینبار بدون اینکه تقه ای به در بخوره در باز شد و همون خانم در حالیکه یه سینی غذا و مقداری مخلفات دستش بود وارد اتاقم شد.

- میخوای اول یه چیزی بخور هان؟

-بله اینطوری بهتره ...

-خوب پس بجنب 

اول یه کم خیره نگاهش کردم و بعد با دیدم چپ چپ نگاهی که بهم کرد از رو رفتم و مشغول خوردن غذا شدم.

-تو تازه اومدی؟

-کجا؟؟

-اینجا دیگه برای کار

-بله یه جورایی تازه اومدم.

-اولین بارته داری ازاین کارا میکنی؟

یه جوری شدم و در همون حال که قاشق دستم بود سرمو نرم تکون دادم.

-اقا خودش مطمءنه ولی تو این مهمونیا مواظب باش 

نگاهش کردم.مگه من قرار بود بازم ...

-فکرو خیال اضافه نکن اگه دیگه غذا نمیخوری بذار من کارمو شروع کنم.

خدایی هم دیگه میل نداشتم.

-چه کاری ؟

-خدارو شکر انگار کار خاصی ندارم.بیا اینجا ببینم.

با تردید رفتم سمتش. نگاهی به صورتم انداخت.

-نه ...یه ارایش ملیح کافیه ...بیا اینجا بشین.

به صندلی روبه اینه اشاره کرد و شروع کرد به میکاپ (؟)صورت من .اون به کارش میرسید و من تو فکر این بودم که دلیل این کارا چی میتونه باشه؟مگه قرار نیس که من فقط شراب پخش کنم؟پس چرا دیگه انقدر باید به خودم برسم؟؟

کارش که تموم شد نگاهی به خودم توی اینه انداختم.همونطوری که گفته بود یه ارایش ملیح روی صورتم انجام داده بود.گرچه خیلی تغییر کرده بودم اما توی اون لحظات این چیزا برام کوچکترین اهمیتی نداشتن.

-خیلی خوب دیگه پاشو بریم پایین 

نگاهی به ساعتم انداختم....ساعت ۹ بود و تنها ۱ ساعت باقی مونده بود.از جام بلند شدم و رو به رو ی اینه ی دیواری شالمو هم مرتب کردم و با برانداز اخر دنبالش راه افتادم.

-در ضمن ...من حورام

-منم سارام .

و بعد بدون اینکه چیزی بگه پله ها رو پایین رفت . همونطور که سرم پایین بود از پله ها پایین میرفتم که پله ی اخرو ندیدم و دوباره پرت شدم تو بغل یکی دیگه که گمون میکردم حوراست ولی....متاسفانه بازم پناهی بود.باپررویی تمام پامو با دستم گرفتمو ماساژدادم که یعنی پای منم درد گرفت.بعدم مثلا من تازه فهمیدم تو کیی نگاهش کردمو دستمو گذاشتم روی دهنم.

-اوا شرمنده ندیدمتون ...

گرچه انتظار یه جواب کوبنده داشتم اما همونطور بهم زل میزد.میخواستم از اونجا رد شم اما بازم به طرز میتونم با صراحت بگم وحشتناکی داشت نگام میکرد.دیگه کم کم داشتم زیر نگاهاش به مایع تبدیل میشدم که حورا یه جورایی نجاتم داد.

-پس کجا موندی تو ؟؟؟......اوا اقا شرمنده فک کردم...

-همه چیو توضیح بده موبه مو ...

-چ...چچچشم اقا  من کارمو بلدم.

از جلوی پله ها کشید کنار و راهو باز کرد تا برم اما چه اون موقعی که داشت با حورا حرف میزد و چه وقتی که از جلوی راهم کنار میرفت . توی نگاهش چیزی رو نمیشد تشخیص داد ولی انگار یه حس تجدید خاطره بود...اروم از کنارش میگذشتم که دوباهر طرف حرفشو حورا قرار داد.

-حورا تو برو سراغ بقیه ی کارا خودم بهش میگم

دوباره دلشوره گرفتم و عاجزانه به حورا که سرد و فرمانبردارانه به پناهی نگاه میکرد خیره شدم.

-چشم اقا...

ای خدا بگم چی کارت نکنه ازخدا خواسته گذاشت رفت...

پناهی جلوتر از من راه افتاد.تازه نگاهم به محیط خونه افتاده بودو وقت کرده بودم دقت کنم.مبلا و میزا رو برده بودن و جاش کلی چراغ بود و وسایل موزیک و دنس.حتی وسایل موسیقی خودشم نبودن.رفت سمت میز خیلی بزرگی که گوشه ی هال بود و چشمم افتاد به تعداد بسیار زیادی شراب یه شکل.

همونطور که من با بیچارگی به میز شرابا نگاه میکردم اونم دوباره با همون حالت به من نگاه میکرد.۵ دقیقه ای  به همین منوال گذشت تا اینکه خودش به حرف اومد.

-اولا که اینجا فقط ویسکی داریم هرکی هرچی خواست میگی اقای پناهی صلاح ندونستن ....چی میگی؟

-میگم اقای پناهی صلاح ندونستن.

-خوبه با کسی حرف اضافه نزن هرکس درخواست کرد براش توی این سینی ها گیلاسارو از یخ و ویسکی پر میکنی و میبری واسشون به کسی هم اجازه نمیدی بهشون دست بزنه.اگرم تموم شد احیانا توی همون انباری که کنار اتاق رخت چرکاس یه یکی دو جعبه ای هست ولی بعید میدونم لازم بشه در هرصورت اگه کمتر از نصف شدن میری پایینو اون جعبه رو میاری .خیلی سنگین نیست .

دارم بهت میگم با کسی حرف نمیزنی کلا سرتم بالا نیار دیگه چه برسه به کارای دیگه یه سری میزا رو میگم نمیخواد چیزی بیاری فقط دوتا بطری و چندتا گیلاس بذار سر میزا .به نفع خودته به حرفام موبه مو گوش کنی وگرنه اگه اتفاقی افتاد به من هیچ ربطی نداره خرفهم شدی دیگه؟؟؟

-بله 

از ترس داشتم دیگه میمردم اون بچه ترس اولیه الان اونقدر بزرگ شده بود که تمام وجودمو به اتیش میکشید.مونده بودم که سوالمو ازش بپرسم یانه.کلافه مشغول بازی مردن با شال سفید صورتی که روسرم بود شدم . اونم هیچی نمیگفت و اینبار با چشمای تنگ بهم خیره شده بود . بازم شجاعانه نگاهش کردم و در عین حال سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم .

-ببخشید...میگم ...ممکنه امشب اتفاق بدی هم خدای نکرده ....

-اره 

با ترس نگاهش کردم.

-به اون چیزایی که گفتم عمل کن.

-میشه ...اگه ممکنه شما...

-نه ...لل ه ی تو که نیستم 

اینو گفت ...من بازم ضایع شدم و بعدم گذاشت و رفت.

خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم مهموناش باهم اومدن . انواع و اقسام ادمای پیرو جوونی که جالب بود پناهی با هیچ کدوم حتی سلام هم نمیکرد و یه جورایی نگاه نفرت بارشو نثار تک تک مهموناش میکرد. هیچ کس حواسش به من نبود خدارو شکر.منم نگاهمو کنجکاوانه دوخته بودم به در تا ابنکه یه پسر هم قد خود پناهی ولی نه با اون هیکل فابریک وارد ویلا شد و پناهی هم کلی باهاش گرم گرفت.موهای پسره قشنگ طلایی بود و یه کت شلوار رسمی هم پوشیده بود.قیافه ی خاص و فوق مهربونی داشت . اون دوتا داشتن باهم حرف میزدن و منم خیره شده بودم به اون پسره که یهو برگشت سمتم و حسابی غافلگیرم کرد.منم که دستمو تکیه داده بودم به میز نزدیک بود میزو هرچی ویسکی گرونه از بین ببرم.از همون فاصله هم نگاه غصبناک پناهی رو رو خودم حس میکردم....