هدف برتر 6
برســـــــــــــــام
فیلم تموم نشده بود که با اعصابی خرد از سینما زدم بیرون ، یه کم از سینما دور شده بودم که صداش رو شنیدم .
_برسام ! برسام صبر کن ، وایسا دیگه کجا می ری ؟
عصبانیتم یه کم فروکش کرده بود ، صبر کردم تا خودشو بهم برسونه ، نفس زنان اومد جلوم وایساد . قبل از اینکه بتونه چیزی بگه با حرص بهش گفتم : چی شد ؟ از عشقتون زدین و افتخار دادین بیاین بیرون ؟ هان ؟
نفس هاش آروم شده بود ، حالا می تونست حرف بزنه:
_عشقم کیه ؟ اصلا چرا وسط فیلم پا شدی اومدی بیرون ؟
از روی ناراحتی چنگی زدم تو موهام از خونسردیش گاهی اوقات روانی می شدم : به خاطر اینکه زدی زیر قولت ، واسه اینکه گولم زدی ، بهم دروغ گفتی .
مظلومانه گفت:
_ مگه چی کار کردم ؟
آمپرم چسبید، داد کشیدم:
_بگو چیکار نکردی ؟ مگه قرار نبود دور این بازیگره رو خط بکشی ؟ مگه قرار نبود دیگه براش غش و ضعف نکنی ؟ اصلا تازه فهمیدم چرا انقدر مهربون شده بودی! بعد پرو پرو منو برداشتی آوردی تا فیلم این یارو رو ببینم ؟
نگاهش کردم ، سرش رو انداخته بود پایین ...
_جوابی نداری ؟
سرش رو آورد بالا و خیلی آروم گفت : آخه فکر کردم دیگه اون ماجرا یادت رفته ...
پس بگو! منو خر گیر اورده ... دوباره داد کشیدم:
_یادم رفته بود! سختم یادم رفته بود ، بعد از سه بار قهر و آشتی حرفات تازه یادم رفته بود.یادم رفته بود که می خواستی موهامو ، لباس پوشیدنمو یا حرف زدنمو مثل این آقا کنم. یادم رفته بود! فکر می کردم قولت قول باشه ، ولی تو با این کارت یادم آوردی ...
پشتم رو بهش کردم و راهم رو گرفتم ، دیدم باز داره صدام می کنه ... نباید توجهی می کردم اما وایسادم
فرناز : ببخش برسام ، نمی دونستم انقدر ناراحت می شی ... قول می دم دیگه بهش فکر نکنم ... اصلا دیگه اسمش رو هم نمیارم ، خوبه ؟ حق با توئه عزیزم من بعضی وقتا زیاده روی می کنم ...
آه کشیدم، چرا نمی تونستم یه بار درست و حسابی تنبیهش کنم؟ چرا تا مظلوم می شد دلم براش می لرزید؟ چرا نمی تونستم بگم نه؟ اصلاً مگه می تونستم بگم نه ؟! مگه می شد عشقم رو از دست خودم ناراحت کنم ؟
کوتاه اومدم ، بهم قول هم نمی داد کوتاه میومدم اخمامو باز کردم اما هنوزم عبوس بودم: باشه امیدوارم اینبار روی حرفت بمونی ... چرا متوجه نیستی فرناز؟ من به پسره گلزار آلرژی دارم. توام می شینی در گوش من قربون تیپ و هیکلش می ری ... باور کن اگه یه بار دیگه ...
سریع پرید وسط حرفم و گفت:
- نه نه باور کن بار اخرم بودم ... دیگه ازت نمی خوام بیای با هم بریم فیلماشو ببینیم ... من فقط برسام خودم رو می خوام ...
فقط سرم رو تکون دادم ...
چهره ناراحتش ، باز شد ، لبخندی زد و گفت : پس آشتی دیگه ؟!
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ... خندیدم : آشتی ... اصلا حالا که آشتی کردیم ، شام مهمون من .
چشماشو ریز کرد و گفت : مگه وضع مالیت بد نبود ؟
- بد هست ، اما نه واسه روزهای مبادا ! امروزم یه روز مباداست ، پس می تونم خرج کنم .
خندید ، اومد کنارم ، دستشو تو دستم قفل کرد و گفت : پس بزن بریم که خیلی گشنمه !
***
بعد از یک ربع پیاده روی به رستوران رسیدیم .
فرناز تا چشمش به رستوران افتاد ، از خوشحالی دو تا دستش رو کوبید به هم و گفت : وااای مرسی برسام ! خیلی وقت بود که این رستوران نیومده بودیم .
خندیدم ، خوشحال بودم که کدورت ها برطرف شده بود و تونسته بودم فرناز رو خوشحال کنم : منم مثل تو ! دیدم دلم واسه پاتوق سابقمون تنگ شده ، گفتم بیایم یه تجدید خاطره ای بکنیم !
در رستوران رو باز کردم ، فرناز با تشکر وارد شد و منم به دنبالش ، گوشه دنج رستوران یه میز دو نفره بود ،
قبل از این که فرناز بشینه ، سریع صندلی رو براش کشیدم عقب ، بعد هم نشستم روبروش ، غذا رو سفارش دادیم و مشغول مرور خاطراتمون شدیم .
_ اولین بار یادته ، واسه چی اومدیم این رستوران ؟
فرناز اخم کوچولویی کرد و با خنده گفت : فکر کن یادم نباشه ! بعد از آخرین جلسه کلاس زبان بود دیگه ! که با کلی اعتماد به نفس و اخم و تخم اومدی جلو و به انگلیسی من رو به شام دعوت کردی ! حالا نمی شد به فارسی دعوتم کنی ؟! یا حداقل یه ذره لبخند بزنی؟
خندیدم ، یاد اون روز افتادم که چطور بین گفتن و نگفتن ، رفتن و نرفتن مونده بودم و بالاخره دلم رو زدم به دریا : شاید باورت نشه ! اما اما هر کاری کردم نتونستم به فارسی بگم ، برام سخت بود، اینقدر که هر بار ازت درخواست کرده بودم و جواب رد شنیده بودم. ، اما انگلیسی برام خیلی راحت شده بود ...
دو تا آرنجش رو گذاشت روی میز ، کف دستش رو زد زیر چونه ش ، خندید و گفت : بعد منم مجبور شدم انگلیسی جوابتو بدم !
با هم، همزمان و بدون هماهنگی گفتیم : Yes !Of course
داشتیم به هماهنگی خودجوشمون می خندیدیم که گوشیم زنگ خورد ، از خونه بود ، جواب دادم .
_سلام مامان ... نه ، با فرنازم ... فرنازم سلام می رسونه ... کی ؟ هفته دیگه ؟ به چه مناسبت خوب ؟ ... باشه ...نه شاممون رو بخوریم بیام ...خداحافظ
فرناز : هفته دیگه چی می شه ؟
_ خاله م مهمونی گرفته ، به افتخار من و تو ...
فرناز : همون خاله ت که تا همین چند وقت پیش به خاطر این که دخترش رو نگرفته بودی باهاتون قهر بود ؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره دیگه ، من که یه خاله بیشتر ندارم
فرناز : اونوقت چی شد که کوتاه اومد ؟
_مثل اینکه دخترش از یه پسره خوشش اومده و می خوان عروسی کنند ، اونم دیگه خیالش از بابت دخترش راحت شده ، می خواد کدورتا رو هم از بین ببره ، یادت باشه روز مهمونی جایی قرار نذاری که یه مهمونی حیثیتیه ، اگه مشکلی پیش بیاد ، بازم آتیش به پا می شه.
فرناز : خیالت راحت ... همچین برخوردی بکنم تو مهمونی ، که طوفان و زلزله هم این خونواده رو نتونه از هم بپاچونه ! آبروی شوهرم آبروی منم هست ...
=================
خونه که رسیدم یه راست رفتم تو اتاقم ، دوست داشتم بشینم یه گوشه و به هیچ چیز توجهی نکنم ، تا بعد از این روز پر از حادثه ، یه کم آرامش بگیرم ، بهترین کار مطالعه بود ، مجله ای رو که دیروز خریده بودم و هنوز وقت نکرده بودم بخونم برداشتم تا بخونمش .
چند ورقی که خوندم ، یه کم آروم شدم .. داشتم کم کم از فکرو خیال میومدم بیرون که دیدم در مورد یک فیلم مطلب نوشته ، فیلم دموکراسی تو روز روشن رو نقد کرده بود ، همون فیلمی که واسه دیدنش برای اولین بار با فرناز رفته بودیم سینما ، فیلمی که اصلا نفهمیدم چی بود ؛ اون روز بدجور شوک زده شدم، همین که گلزار وارد فیلم شد فرناز کنار گوش من مشغول قربون صدقه رفتنش شد ... چند لحظه با بهت نگاش کردم ولی اصلا به روزی خودش نیاورد و به کارش ادامه داد. داغ کرده بودم و دوست داشتم هر چی از دهنم در می یاد بار فرناز کنم. خجالت هم نمی کشید! کنار نامزدش نشسته بود قربون یه پسر دیگه می رفت ... خیلی جلوی خودم رو گرفتم ... خیر سرم می خواستم رعایت کنم ، به روی خودم نیاوردم و تحمل کردم تا فیلم تموم شه ... اما از سینما که اومدیم بیرون ، دیدم فرناز داره با دقت نگام می کنه ، با تعجب گفتم: چی دیدی ؟
فرناز هم خندید و گفت : تا حالا دقت نکرده بودم ! چقدر این بارونی مشکی بهت میاد ... بعد با ذوق گفت فقط اگه موهات رو بلند تر کنی از پشت خیلی خواستنی میشی ! میشی عین گلزار !
این کلمه آخرو که گفت دیگه قاطی کردم و شروع کردم به دادوبیداد که این چه وضعشه ؟ توی سینما که فقط قربون صدقه این آقا رفتی بعدم میگی اگه مثل اون بشم خواستنی میشم .... تو دیگه شوهر داری ... می فهمی ؟ قربون صدقه رفتن واسه پسرای غریبه ممنوعه خانوم ، حتی اگه اون بخواد بازیگر باشه ..روشنه ؟!
فرنازم که تا حالا این روی منو ندیده بود ، لب ورچید و با بغض گفت:
- مگه من چی گفتم؟
- دیگه می خواستی چی بگی؟ یه ذره به حرفی که زدی فکر کن! خجالت بکش فرناز!
فرناز چند لحظه ای با خشم نگام کرد و بعدم شروع کرد به دویدن ... با قهر از پیشم رفت ... منم اینقدر که از دستش دلخور بودم دنبالش نرفتم. یه راست رفتم کنار دریا و سعی کردم با صدای امواج خشمم رو سرکوب کنم. یه مدتی باهم قهر بودیم. اما بعدش خودم کم آوردم. اینقدر این مدت بهم سخت گذشت که خودم پاشدم رفتم ازش معذرت خواهی کردم تا کوتاه بیاد و منو ببخشه. منو بخشید و بعدش قول داد که دیگه این اتفاقا تکرار نشه .
فیلم تموم نشده بود که با اعصابی خرد از سینما زدم بیرون ، یه کم از سینما دور شده بودم که صداش رو شنیدم .
_برسام ! برسام صبر کن ، وایسا دیگه کجا می ری ؟
عصبانیتم یه کم فروکش کرده بود ، صبر کردم تا خودشو بهم برسونه ، نفس زنان اومد جلوم وایساد . قبل از اینکه بتونه چیزی بگه با حرص بهش گفتم : چی شد ؟ از عشقتون زدین و افتخار دادین بیاین بیرون ؟ هان ؟
نفس هاش آروم شده بود ، حالا می تونست حرف بزنه:
_عشقم کیه ؟ اصلا چرا وسط فیلم پا شدی اومدی بیرون ؟
از روی ناراحتی چنگی زدم تو موهام از خونسردیش گاهی اوقات روانی می شدم : به خاطر اینکه زدی زیر قولت ، واسه اینکه گولم زدی ، بهم دروغ گفتی .
مظلومانه گفت:
_ مگه چی کار کردم ؟
آمپرم چسبید، داد کشیدم:
_بگو چیکار نکردی ؟ مگه قرار نبود دور این بازیگره رو خط بکشی ؟ مگه قرار نبود دیگه براش غش و ضعف نکنی ؟ اصلا تازه فهمیدم چرا انقدر مهربون شده بودی! بعد پرو پرو منو برداشتی آوردی تا فیلم این یارو رو ببینم ؟
نگاهش کردم ، سرش رو انداخته بود پایین ...
_جوابی نداری ؟
سرش رو آورد بالا و خیلی آروم گفت : آخه فکر کردم دیگه اون ماجرا یادت رفته ...
پس بگو! منو خر گیر اورده ... دوباره داد کشیدم:
_یادم رفته بود! سختم یادم رفته بود ، بعد از سه بار قهر و آشتی حرفات تازه یادم رفته بود.یادم رفته بود که می خواستی موهامو ، لباس پوشیدنمو یا حرف زدنمو مثل این آقا کنم. یادم رفته بود! فکر می کردم قولت قول باشه ، ولی تو با این کارت یادم آوردی ...
پشتم رو بهش کردم و راهم رو گرفتم ، دیدم باز داره صدام می کنه ... نباید توجهی می کردم اما وایسادم
فرناز : ببخش برسام ، نمی دونستم انقدر ناراحت می شی ... قول می دم دیگه بهش فکر نکنم ... اصلا دیگه اسمش رو هم نمیارم ، خوبه ؟ حق با توئه عزیزم من بعضی وقتا زیاده روی می کنم ...
آه کشیدم، چرا نمی تونستم یه بار درست و حسابی تنبیهش کنم؟ چرا تا مظلوم می شد دلم براش می لرزید؟ چرا نمی تونستم بگم نه؟ اصلاً مگه می تونستم بگم نه ؟! مگه می شد عشقم رو از دست خودم ناراحت کنم ؟
کوتاه اومدم ، بهم قول هم نمی داد کوتاه میومدم اخمامو باز کردم اما هنوزم عبوس بودم: باشه امیدوارم اینبار روی حرفت بمونی ... چرا متوجه نیستی فرناز؟ من به پسره گلزار آلرژی دارم. توام می شینی در گوش من قربون تیپ و هیکلش می ری ... باور کن اگه یه بار دیگه ...
سریع پرید وسط حرفم و گفت:
- نه نه باور کن بار اخرم بودم ... دیگه ازت نمی خوام بیای با هم بریم فیلماشو ببینیم ... من فقط برسام خودم رو می خوام ...
فقط سرم رو تکون دادم ...
چهره ناراحتش ، باز شد ، لبخندی زد و گفت : پس آشتی دیگه ؟!
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ... خندیدم : آشتی ... اصلا حالا که آشتی کردیم ، شام مهمون من .
چشماشو ریز کرد و گفت : مگه وضع مالیت بد نبود ؟
- بد هست ، اما نه واسه روزهای مبادا ! امروزم یه روز مباداست ، پس می تونم خرج کنم .
خندید ، اومد کنارم ، دستشو تو دستم قفل کرد و گفت : پس بزن بریم که خیلی گشنمه !
***
بعد از یک ربع پیاده روی به رستوران رسیدیم .
فرناز تا چشمش به رستوران افتاد ، از خوشحالی دو تا دستش رو کوبید به هم و گفت : وااای مرسی برسام ! خیلی وقت بود که این رستوران نیومده بودیم .
خندیدم ، خوشحال بودم که کدورت ها برطرف شده بود و تونسته بودم فرناز رو خوشحال کنم : منم مثل تو ! دیدم دلم واسه پاتوق سابقمون تنگ شده ، گفتم بیایم یه تجدید خاطره ای بکنیم !
در رستوران رو باز کردم ، فرناز با تشکر وارد شد و منم به دنبالش ، گوشه دنج رستوران یه میز دو نفره بود ،
قبل از این که فرناز بشینه ، سریع صندلی رو براش کشیدم عقب ، بعد هم نشستم روبروش ، غذا رو سفارش دادیم و مشغول مرور خاطراتمون شدیم .
_ اولین بار یادته ، واسه چی اومدیم این رستوران ؟
فرناز اخم کوچولویی کرد و با خنده گفت : فکر کن یادم نباشه ! بعد از آخرین جلسه کلاس زبان بود دیگه ! که با کلی اعتماد به نفس و اخم و تخم اومدی جلو و به انگلیسی من رو به شام دعوت کردی ! حالا نمی شد به فارسی دعوتم کنی ؟! یا حداقل یه ذره لبخند بزنی؟
خندیدم ، یاد اون روز افتادم که چطور بین گفتن و نگفتن ، رفتن و نرفتن مونده بودم و بالاخره دلم رو زدم به دریا : شاید باورت نشه ! اما اما هر کاری کردم نتونستم به فارسی بگم ، برام سخت بود، اینقدر که هر بار ازت درخواست کرده بودم و جواب رد شنیده بودم. ، اما انگلیسی برام خیلی راحت شده بود ...
دو تا آرنجش رو گذاشت روی میز ، کف دستش رو زد زیر چونه ش ، خندید و گفت : بعد منم مجبور شدم انگلیسی جوابتو بدم !
با هم، همزمان و بدون هماهنگی گفتیم : Yes !Of course
داشتیم به هماهنگی خودجوشمون می خندیدیم که گوشیم زنگ خورد ، از خونه بود ، جواب دادم .
_سلام مامان ... نه ، با فرنازم ... فرنازم سلام می رسونه ... کی ؟ هفته دیگه ؟ به چه مناسبت خوب ؟ ... باشه ...نه شاممون رو بخوریم بیام ...خداحافظ
فرناز : هفته دیگه چی می شه ؟
_ خاله م مهمونی گرفته ، به افتخار من و تو ...
فرناز : همون خاله ت که تا همین چند وقت پیش به خاطر این که دخترش رو نگرفته بودی باهاتون قهر بود ؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره دیگه ، من که یه خاله بیشتر ندارم
فرناز : اونوقت چی شد که کوتاه اومد ؟
_مثل اینکه دخترش از یه پسره خوشش اومده و می خوان عروسی کنند ، اونم دیگه خیالش از بابت دخترش راحت شده ، می خواد کدورتا رو هم از بین ببره ، یادت باشه روز مهمونی جایی قرار نذاری که یه مهمونی حیثیتیه ، اگه مشکلی پیش بیاد ، بازم آتیش به پا می شه.
فرناز : خیالت راحت ... همچین برخوردی بکنم تو مهمونی ، که طوفان و زلزله هم این خونواده رو نتونه از هم بپاچونه ! آبروی شوهرم آبروی منم هست ...
=================
خونه که رسیدم یه راست رفتم تو اتاقم ، دوست داشتم بشینم یه گوشه و به هیچ چیز توجهی نکنم ، تا بعد از این روز پر از حادثه ، یه کم آرامش بگیرم ، بهترین کار مطالعه بود ، مجله ای رو که دیروز خریده بودم و هنوز وقت نکرده بودم بخونم برداشتم تا بخونمش .
چند ورقی که خوندم ، یه کم آروم شدم .. داشتم کم کم از فکرو خیال میومدم بیرون که دیدم در مورد یک فیلم مطلب نوشته ، فیلم دموکراسی تو روز روشن رو نقد کرده بود ، همون فیلمی که واسه دیدنش برای اولین بار با فرناز رفته بودیم سینما ، فیلمی که اصلا نفهمیدم چی بود ؛ اون روز بدجور شوک زده شدم، همین که گلزار وارد فیلم شد فرناز کنار گوش من مشغول قربون صدقه رفتنش شد ... چند لحظه با بهت نگاش کردم ولی اصلا به روزی خودش نیاورد و به کارش ادامه داد. داغ کرده بودم و دوست داشتم هر چی از دهنم در می یاد بار فرناز کنم. خجالت هم نمی کشید! کنار نامزدش نشسته بود قربون یه پسر دیگه می رفت ... خیلی جلوی خودم رو گرفتم ... خیر سرم می خواستم رعایت کنم ، به روی خودم نیاوردم و تحمل کردم تا فیلم تموم شه ... اما از سینما که اومدیم بیرون ، دیدم فرناز داره با دقت نگام می کنه ، با تعجب گفتم: چی دیدی ؟
فرناز هم خندید و گفت : تا حالا دقت نکرده بودم ! چقدر این بارونی مشکی بهت میاد ... بعد با ذوق گفت فقط اگه موهات رو بلند تر کنی از پشت خیلی خواستنی میشی ! میشی عین گلزار !
این کلمه آخرو که گفت دیگه قاطی کردم و شروع کردم به دادوبیداد که این چه وضعشه ؟ توی سینما که فقط قربون صدقه این آقا رفتی بعدم میگی اگه مثل اون بشم خواستنی میشم .... تو دیگه شوهر داری ... می فهمی ؟ قربون صدقه رفتن واسه پسرای غریبه ممنوعه خانوم ، حتی اگه اون بخواد بازیگر باشه ..روشنه ؟!
فرنازم که تا حالا این روی منو ندیده بود ، لب ورچید و با بغض گفت:
- مگه من چی گفتم؟
- دیگه می خواستی چی بگی؟ یه ذره به حرفی که زدی فکر کن! خجالت بکش فرناز!
فرناز چند لحظه ای با خشم نگام کرد و بعدم شروع کرد به دویدن ... با قهر از پیشم رفت ... منم اینقدر که از دستش دلخور بودم دنبالش نرفتم. یه راست رفتم کنار دریا و سعی کردم با صدای امواج خشمم رو سرکوب کنم. یه مدتی باهم قهر بودیم. اما بعدش خودم کم آوردم. اینقدر این مدت بهم سخت گذشت که خودم پاشدم رفتم ازش معذرت خواهی کردم تا کوتاه بیاد و منو ببخشه. منو بخشید و بعدش قول داد که دیگه این اتفاقا تکرار نشه .
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۷ ساعت 18:47 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|