رمان بهار زندگی26
با وسواس آخرین نگاه رو به قفسه تقریبا خالی انداختم و بعد
به سمت کمد لباسهام رفتم تا اونجا رو هم از نظر بگذرونم. اگرچه بهناز قرار
بود فردا برای عیادت خانوم جون بهمون سر بزنه و می تونست وسایلی رو که یادم
رفته برام بیاره اما من نمی تونستم اضطراب و تنشی که توی وجودم ولوله می
کرد رو به هیچ طریقی آروم کنم و برای بار دهم تمام اتاق رو زیر و رو کردم
که مبادا وسیله ای رو جا بگذارم ! می دونستم وسواسم بی خوده و دلیل اضطرابم
چیز دیگه ایه اما با سماجت داشتم خودمو گول می زدم که قطعا به خاطر ترس از
فراموش کردن وسیله ای خیلی ضروریه که این مدتی که خونه نیستم ممکنه بهش
نیاز پیدا کنم !
بالاخره با زنگ در خونه ، دل از اتاق کندم و بیرون رفتم . همزمان با من ،
بهناز با چند بسته خوراکی شامل آجیل و بیسکوییت و هات چاکلت که میدونست
عاشقشم و یه سری خوراکی دیگه از آشپزخانه بیرون آمد . با دیدنش زدم زیر
خنده . تنها چیزی که اون لحظات می تونست به من کمی آرامش بده .
- مگه دارم می رم سفر ؟
بهناز ساک دستیم رو ازم گرفت و گذاشت روی زمین تا زیپش رو باز کنه .
- ایام امتحاناته . برات خوراکی خریدم که موقع درس خوندن بخوری .ا گه بخوای
صبح تا شب به خاطر خانوم جون تو خونه حبس باشی ، کی می ره برات خوراکی می
خره ؟
ساکم رو کمی کشیدم تا بسته های خوراکی رو توش نذاره .
- بهناز ، به خاطر خدا . اگه خانوم جون ببینه ناراحت می شه . مگه دارم می رم اسیری ؟
بهناز عصبانی ساکم رو دوباره به سمت خودش کشید و بسته های خوراکی رو به زور توش جا کرد :
- بیخود . تو هم رفتی اونجا سعی کن عزت و احترامت رو حفظ کنی . هر چیزی
نیاز داشتی . هر موقع شبانه روز بود به من و رضا زنگ می زنی می گی . دوست
ندارم اصلا به کسرا رو بندازی . اگرچه وظیفشه هر کاری داری انجام بده اما
نمی خوام خیالات برش داره که خبریه . باشه بهار ؟
نمی تونستم چیزی در جوابش بگم . بهناز کلا با رفتن من مخالف بود و فقط به
خاطر خانوم جون و صد البته عشقی که من در دلم نسبت بهش داشتم پذیرفته بود
که من مدتی رو برم پیشش . بنابراین هر مخالفتی باهاش اونم در این دقایق
آخر می تونست منو از رفتن باز بداره که من اصلا اینو نمی خواستم .
بنابراین بغلش کردم و بوسیدمش .
- حتما . نگران نباش . بابت اینها هم ممنون .
این بار پاکتی رو جلوم گرفت :
- بیا بذار تو کیف دستیت . اگه بازم بیشتر خواستی زنگ بزن برات کارت به کارت کنم .
پاکت رو گرفتم و توش رو باز کردم . 6 تا تراول پنجاهی ! جیغم رفت هوا :
- بهناز چه خبره ؟ سیصد تومن پولو می خوام چی کار آخه ؟ من که همه اش تو خونه ام !
پاکت رو به سمتش دراز کردم که دستمو گرفت و هول داد :
- بذار تو کیفت . حرفم نباشه . اینطوری خیال من راحت تره .
پوفی کردم و پاکت رو گذاشتم تو کیفم . صدای آیفون دوباره بلند شده بود که
بهناز برش داشت و گفت من دارم می آم پایین . دوباره بغلش کردم و بوسیدمش و
در حالیکه دستاشو تو دستم محکم می فشردم ، با مطمئن ترین لحنی که می تونستم
داشته باشم گفتم :
- بهناز نگرانم نشو . باشه ؟ من این کار رو اول به خاطر خدا بعدم به خاطر خانوم جون دارم می کنم و با تمام قلبم ایمان
دارم که هیچ آسیبی تو این راه نمی بینم . با تمام وجودم می دونم خدا
مراقبمه و اصلا نگران نیستم . استرس دارم اما نگران نیستم ! دلم می خواد تو
هم نگران نباشی . باشه ؟
چند ثانیه ای تو چشمام نگاه کرد و بعد خم شد تا ساک رو برداره .
- بیا بریم پایین تا دوباره زنگ نزده .
آهی کشیدم و با ناامیدی به دنبالش راه افتادم . تا زمانی که دوباره پیشش
برنمی گشتم محال بود دلش آروم بگیره . اونم با اون وضعیتی که سری پیش از
اون خونه دراومده بودم !
کسرا با دیدن من و بهناز جلو اومد و بعد از احوالپرسی با هر دومون ، ساک رو
از دست بهناز گرفت تا توی ماشین بگذاره . یکبار دیگه بهناز رو در آغوش
گرفتم و ازش خداحافظی کردم . هم دلتنگ بودم و هم یه جورایی ... آه نه !
همون دلتنگ کافیه !
توی ماشین نشستم و منتظر شدم کسرا هم سوار شه که دیدم کمی دورتر از ماشین
بهناز در حال صحبت کردن با کسراست .از سر پایین افتاده کسرا و تایید
کردنهایی که با تکان سرش انجام میداد فهمیدم بهناز داره سفارشم رو می کنه
یا شایدم تهدید که به من آسیبی نرسونه ! آخر سر هم کسرا چند جمله مختصری
ادا کرد و بعد سریع سوار شد و به همراه هم راه افتادیم .
هوا بسیار سرد شده بود و آسمون کیپ تا کیپ ابری بود و طبق نظر هواشناسی
باید از امشب بارش برف شروع می شد . یه دفعه یادم به برنامه برف بازی با
سوری و شکوفه افتاد و این جمله معرف که "آدم از یه ساعت بعد خودش هم خبر
نداره" ! و مجموعه اینها باعث شد بیخودی دلم بگیره . نمی دونم دقیقا دلیلش
چی بود .شاید دوری از بابا و مامان و دلتنگی بی امان ، یا بیماری خانوم جون
، و یا حتی نزدیکی اجباری به کسرا و احتمالا پریسا همه با هم باعث شده بود
دلم بگیره اما نتیجه اش شد آه بلندی که از سینه ام بیرون اومد و شکسته شدن
سکوت تلخ بین من و کسرا توسط اون !
- شام خوردی ؟
شام ؟! بی اختیار نگاهی به ساعت ماشین انداختم . ساعت که تازه 7 بود !
- نه .
- می خوای بریم یه جا یه چیزی بخوریم ؟
ابروهام اومد بالا اما کماکان سرم رو به سمت پنجره نگه داشتم :
- نه ممنون . میل ندارم .
تمام این 12 ساعت اخیر یکی یکی نامردی های کسرا رو برای خودم لیست کرده
بودم تا در زمان لازم ازشون استفاده کنم ! مواقعی مثل الان که می خواست با
تظاهر به مهربانی قلبم رو دوباره شکست بده . بنابراین سریع لیست رو در
آوردم و به اولین موردی که توش نوشته بودم نگاه کردم : خیانت ! حس کردم
قلبم تیر کشید و من دقیقا همینو می خواستم . لیست رو برگردوندم توی کیف و
این بار با قلبی سخت تر که از تپش لحظاتی پیشش افتاده بود ، به بیرون چشم
دوختم .
- اما من خیلی گرسنه امه دلم می خواد یه چیزی بخورم !
و سریع ماشین رو گوشه خیابون و کنار یه رستوران همون نزدیکی ها پارک کرد !
به سرعت به سمتش برگشتم و با جدیت تو چشماش نگاه کردم و گفتم :
- ممنون می شم اگه اول منو برسونی خونه . به اندازه کافی از درسام عقب هستم !
چهره کسرا که به نظرم به طرز مرموزی بشاش و سرحال بود با شنیدن کلامم و
دیدن چشمهای سردم یکباره در هم رفت . چند ثانیه ای بهم خیره موند و عاقبت
با آهی که کشید ماشین رو دوباره به حرکت در آورد و تا خود خونه دیگه هیچ
حرفی بینمون رد و بدل نشد ! می دونستم ناراحتش کردم . لااقل اینطور نشون
میداد اما مساله این بود که من علی رغم تمام دلخوری هام به هیچ وجه قصد
نداشتم توی این مدتی که نزدیکش هستم تحریک و یا ناراحتش کنم . هم من هم
بهناز به این نتیجه رسیده بودم که نادیده گرفتن و بی تفاوتی بهترین گزینه
برای برخورد با کسراست . به نوعی رفتار عادی با حداقل اصطکاک و هم صحبتی .
وقتی کسرا ماشین رو توی خونه پارک کرد ؛ منتظرش نشدم و تنها به سمت منزل
خانوم جون راهی شدم . اونقدر دل به فرار داشتم که حتی یادم رفت ساکم رو از
دستش بگیرم . اما پشت در خونه خانوم جون که رسیدم دو به شک موندم که اصلا
خانوم جون خونه خودشه ؟ شاید خونه کسرا بود ؟ اگه نتونه در رو باز کنه چی ؟
باید صبر می کردم کسرا همراهم می اومد ! اما علی رغم استدلالهای ذهنیم که
می گفت کسی در رو به روم باز نخواهد کرد ، بی هوا دستم رو روی زنگ خونه
فشار دادم . و کمی بعد در کمال حیرتم ، خانمی جوان در رو به روم باز کرد .
- سلام خانوم بفرمایید . خیلی خوش اومدید .
با تعجب به خانوم جوان چشم دوختم .
- سلام . خانوم جون اینجاست ؟
- بله بفرمایید داخل . آقا کسرا نیومدن ؟
همزمان که داخل می رفتم سرم رو تکون دادم :
- چرا . با هم اومدیم .
به سمت اتاق خانوم جون راه افتادم .
- خانوم من برای خانوم جون سوپ درست کردم و برای شما و آقا کسرا زرشک پلو با مرغ . اگه با من کاری ندارید من برم دیگه ؟
برگشتم به سمتش و مبهوت نگاهش کردم که اصلا این کی هست ؟ که همون لحظه در
خونه باز شد و کسرا وارد شد . اون خانم هم سریع به سمت کسرا برگشت و این
بار از کسرا کسب تکلیف کرد . کسرا در جوابش گفت :
- ممنون راضیه خانوم . به آقا اسماعیل سلام برسونید بهش بگید فردا سپردم یه
تعمیرکار بیاد برای شوفاژ خونه . صبح اگه می شه خونه باشه تا یارو بیاد
کارش رو انجام بده .
- چشم حتما . پس من با اجازه تون برم .
کسرا سری تکان داد و در حالیکه در رو دوباره باز می کرد از جلوی در کنار رفت :
- لطف کردید خانوم .
وقتی در خونه بسته شد با تعجب از کسرا پرسیدم :
- آشپز گرفتید ؟
به سمتم برگشت :
- سرایدارن . یه زن و شوهر که یه بچه سه ساله دارن . کارای ساختمونو انجا می دن .
فکر کردم یعنی غذا پختن هم جزو کارای ساختمونه ؟ اما از اونجا که تمایل به
ادامه صحبت نداشتم ، دیگه چیزی نپرسیدم و برگشتم تا به اتاق خانوم جون برم .
در رو که باز کردم دیدم چشماش بسته است و احتمال دادم خوابه . خواستم
برگردم که یکهو با کسرا که دقیقا پشت سرم ایستاده بود برخورد کردم . کمی
خودم رو کنار کشیدم . سرم رو انداختم پایین و خواستم از کنارش آهسته رد شم
که پرسید :
- چی شد ؟ چرا برگشتی ؟
آروم جواب دادم :
- خوابیده . نمی خوام بیدارش کنم .
کسرا اما خیلی عادی دستشو گذاشت دور شونه هام و منو همراه خودش به داخل اتاق کشوند و همزمان گفت :
- بیا اینجا ببینم . از صبح که فهمیده می آی اینجا کلی ذوق داشته .
معذب و ناراحت شونه هامو از زیر دستش خالی کردم و وسط اتاق ایستادم . کسرا
با تعجب برگشت ببینه چی شده که با نگاه سرد و توبیخ گرم مواجه شد . چند
لحظه در سکوت تماشام کرد و بعد بدون اینکه حرفی بزنه کنار تخت خانوم جون
نشست و آرام بیدارش کرد . چشمای خانوم جون که باز شد نزدیک تر شدم . هنوز
منو ندیده بود .
- خانون جون بهار اومده ...
باز رفتم نزدیک تر . چشماش اومد بالا و منو دید . آهسته سلام کردم در
حالیکه اشک تو چشمام جمع شده بود . چقدر چهره اش ضعیف و رنجور نشون می داد .
- سلام به روی مثل بهارت . کسرا کمکم کن بشینم .
کسرا آرام خانوم جون رو نشوند و بعد جاشو به من داد تا کنار خانوم جون روی
تخت بشینم و در آغوشش فرو برم . البته نمی شد خیلی در اون حالت موند .
خیلی ملایم همدیگه رو بغل کردیم و سریع از هم جدا شدیم . کسرا هم یه گوشه
ایستاده بود به تماشا . بعد از اون حال و احوالپرسی همراه با اشک شوق خانوم
جون دستامو محکم گرفت و تو عمق چشام خیره شد .
- می ترسیدم دیگه نبینمت .
اشکهای رفته دوباره برگشتند . بهش نگفتم منم دقیقا از همین می ترسیدم . در عوض دستاشو محکم تر گرفتم و گفتم :
- دیگه از این حرفا نزنید خانوم جون . خدا رو شکر صحیح و سالم برگشتید خونه .
لبخند کم جونی روی لبهاش نشست . چقدر بی فروغ بود این چشمها . کجاست اون
برق چشمهای عسلی . دلم به یکباره فشرده شد و ترسی ناشناخته به وجودم چنگ
انداخت .
- مهم اینه که الان اینجا پیشمی و می تونم سیر ببینمت .
همون لحظه تلفن همراه کسرا زنگ خورد و کسرا مجبور شد اتاق رو ترک کنه . خانوم جون ادامه داد :
- با اینکه می دونستم اینجا اومدنت فقط برات دردسر و زحمت ایجاد می کنه اما
با کسرا مخالفت نکردم . می خوام یه مدت سیر ببینمت قبل اینکه ...
با بغض و گلایه ای شدید میون حرفاش پریدم و خم شدم و صورتمو روی دستهای سردش که هنوز دستامو محکم گرفته بود ، گذاشتم :
- خانوم جون ...
دستهاشو آروم از زیر صورتم بیرون آورد و سرم رو روی پاش گذاشت و مشغول به نوازشم شد .
- احساس دین می کنم بهت بهار . می خوام اینجا باشی تا جبران کنم . من کوتاهی کردم .
فکر کردم در مورد بابا داره حرف می زنه . همونطور که سرم پایین بود گفتم :
- خانوم جون تو رو خدا دیگه از این حرفا نزنید . اگه یه بار دیگه اون اتفاق
برای شما بیافته این بار من به جای بابا یه کلیه امو به شما می دم . دوست
ندارم این حرفا رو ازتون بشنوم .
خانوم جون آهی کشید و مدتی در سکوت به نوازش سرم ادامه داد . دلم نمی
خواست هرگز ازاون وضعیت بیرون بیام . انگار مدتها بود که چنین آرامش عمیقی
رو حس نکرده بودم .
- این سکته مثل یه تلنگر بود برام . خوشحالم که زنده موندم .
با خوشحالی زیاد سرم رو بالا آوردم و لبخندی از سر شوق زدم . حس می کردم
بارقه کمرنگی از امید توی چشمای خانوم جون سو سو می زنه . این خودش بهترین
نشانه بود . اینکه خانوم جون از برگشتن به زندگی خوشحال بود و می خواست به
زندگی ادامه بده .
کمی دیگه با خانوم جون از این در و اون در حرف زدیم تا اینکه کسرا با سینی
محتوی سوپ خانوم جون و داروهاش وارد اتاق شد . می خواست خودش به خانوم جون
غذا بده که من مخالفت کردم و خواستم من این کار رو انجام بدم که خانوم جون
هر دومون رو دعوا کرد و گفت که هنوز اینقدر بی دست و پا نشده که نتونه به
تنهایی غذا بخوره ! و بعد از کسرا خواست که منو به اتاقی راهنمایی کنه تا
وسایلم رو اونجا مرتب کنم و به عبارتی اونجا ساکن بشم .
چادر به دست همراه کسرا وارد اتاقی که سمت راست اتاق خانوم جون بود ، شدم .
کسرا از قبل ساکم رو گوشه اتاق گذاشته بود . در حقیقت این اتاق اتاق مهمان
بود . یک تخت دو نفره داشت و یک میز تحریر که پر بود از وسایل کسرا . حدس
زدم این مدت اخیر که سروناز و شهرام رفتند احتمالا کسرا همراه خانوم جون
زندگی می کرده و ساکن این اتاق بوده . برای همین گفتم :
- مثل اینکه اینجا اتاق توئه . من می رم اون یکی اتاق !
- نه نه . تو همینجا بمون . من الان وسایلم رو جمع می کنم و می برم .
سری تکان دادم :
- چه کاریه ؟ خوب من می رم اونجا !
- اونجا تخت و میز تحریر نداره که بتونی راحت روش درس بخونی ! من که تعارف ندارم باهات .
خواستم بگم آهان راست می گی یادم نبود تو زیادی رک و راستی اما فقط گفتم :
- من خونه بهناز اینها هم میز تحریر ندارم . پس نگران نباش !
کسرا سریع لپ تاپش رو از روی میز تحریر برداشت همراه با یک سری وسایل دیگه که روی میز بود .
- گفتم که نه . من می رم اتاق روبرویی . الان می آم بقیه وسایل رو هم می برم .
حوصله جر و بحث نداشتم پس شانه بالا دادم و رفتم روی تخت نشستم . یادم بود
قبلا این تخت توی اتاق بود اما میز تحریر نه ! حدس زدم که حتما کار کسراست .
احتمالا برای خودش اینو آورده . کسرا چندین بار توی اتاق رفت و آمد کرد تا
وقتی همه وسایلش رو جمع کرد . منم همزمان کتابهامو از توی ساک در آوردم و
سعی کردم مرتب و منظم روی میز تحریر بچینم . البته به نحوی این کار رو کردم
که چشم کسرا ابدا به خوراکی های تو ساک نیافته !
بعد از اینکه کسرا کارش تموم شد پالتومو در آوردم و یک شومیز آستین بلند
پوشیدم به همراه همون شلوار جینی که پام بود و یک شال سبک که برای خونه
مناسب بود . یه جورایی حجاب مسخره ای بود ! شلوار جین و شومیزم خیلی گشاد
نبود و با شالی که سرم بود همخونی نداشت اما من هم حوصله روگرفتن بیشتر از
کسرا رو نداشتم ! به نظرم بیخود بود و اون شال هم به نوعی نادیده گرفتن
رابطه نیم بند قانونی ای بود که من هنوز با کسرا داشتم !
از اتاق که بیرون اومدم اول به خانوم جون سری زدم و وقتی دیدم در حال
استراحته ، به هوای چای درست کردن ، به سمت آشپزخانه رفتم . عجیب بود که
اصلا احساس غریبی و رودربایستی نمی کردم ، به گونه ای که انگار مدتهاست
ساکن این خونه هستم !
کسرا توی آشپزخانه در حال شستن ظرف بود. تا منو دید به روم لبخند زد و گفت :
- بیا بشین الان شام می کشم بخوریم !
دیدن کسرا تو اون وضعیت برام جالب و جدید بود ! هنوز لباسهای بیرونش تنش
بود و تو این تیپ زمستونی اش واقعا جذاب به نظر می رسید . پلیور خردلی
همراه با شلوار جین آبی تیره . که برای بیرون یک پالتو مشکی روش می پوشید .
هنوز بی هدف وسط آشپزخانه ایستاده بودم که کسرا کار شستن ظرفش تموم شد و
دستهاشو خشک کرد و برگشت به سمتم. منم همون لحظه به سمت اجاق رفتم و در
حالیکه کتری رو برمی داشتم تا از آب پرش کنم گفتم :
- می خوام چایی درست کنم .
- بذار من درست می کنم . بیا اول شام بخوریم .
همونطور که کتری زیر شیر آب در حال پر شدن بود سرم رو برگردوندم :
- من الان میل ندارم . تو بخور .
و دوباره به جریان پر شدن کتری چشم دوختم .در راستای تصمیممم مبنی بر
کمترین اصطکاک با کسرا ، ترجیح می دادم حتی اگه موقع شام خونه است هر کدوم
جداگانه غذامونو بخوریم تا به قولی زیاد چشم تو چشم نشیم . ضمن اینکه من
واقعا اون لحظه گرسنه نبودم . تا اونجا که یادم می آد خود کسرا هم قول
داده بود زیاد دور و برم آفتابی نشه و بذاره به حال خودم راحت و آسوده باشم
.
شیر آب رو که بستم کسرا کنارم بود و کتری رو از دستم گرفت .
- تو برو سراغ درسِت . من درست می کنم .
بی تفاوت نگاهش کردم که کتری رو برد روی اجاق گذاشت و زیرش رو روشن کرد .
شاید باید تشکری هر چند خشک و خالی می کردم اما من بی حرف راهمو کشیدم تا
از آشپرخانه خارج بشم . فقط دم در برگشتم و گفتم :
- تو حواست به خانوم جون هست من برم درس بخونم ؟
کمی نگاهم کرد . لبخند کوچکی زد و آروم سرش رو تکون داد :
- من همینجام . خیالت راحت . کاری داشتی بهم بگو .
بدون اینکه جواب لبخند یا حتی نگاه گرمش رو بدم نگاهمو گرفتم و به سمت
اتاقم رفتم تا کمی با درس خوندن خودمو از فکر و خیال راحت کنم . اما همین
که کتاب رو جلوم باز کردم ذهنم از کسرا و دلتنگی بی امانی که از لحظه
دیدارش توی دلم انباشته شده بود ، پر شد . از وقتی دیدمش اونقدر سرد و بی
تفاوت برخورد کردم و همه چی رو توی دلم ریختم که حس می کردم دلم می خواد از
جا کنده بشه . چقدر سخت بود که این همه نزدیکش باشم و ندیده بگیرمش . چقدر
باید قلبم رو از کینه پر می کردم که بتونم جواب هیچ کدوم از محبتها و توجه
هاش رو ندم . چقدر باید اون لیست کذایی که امروز از صبح در حال نوشتنش
بودم رو مرور می کردم که هر ثانیه و هر لحظه ، قلبم با یادش تپیدن نگیره و
دوباره رسوای عالمم نکنه ، وقتی حضورش تمام فضای اطرافم رو عطرآگین کرده ؟
خدایا یعنی تاب می آرم ؟
نمی دونم چقدر توی افکار و دلتنگی ها و خاطرات خوب و بدم غرق بودم که در
اتاق زده شد . با عجله شالم رو از پشت صندلی برداشتم و مجددا سرم کردم و
اجازه ورود دادم . کسرا در اتاق رو گشود و همونجا توی چارچوب ایستاد .
انگار می دونست این پلیور خردلی بی اندازه بهش می آد که نمی خواست عوضش کنه
!
- چایی آوردم .
نگاهمو از پلیورش به سینی ای که حاوی دو فنجان چای و یک بشقاب شیرینی بود ، انداختم .
- ممنون . زحمت کشیدی .
و از جا بلند شدم و خواستم سینی رو از دستش بگیرم که نذاشت . سینی رو روی میز کنار تخت گذاشت و خودش روی تخت نشست .
- داره برف می آد .
درسته از برف بازی و راه رفتن توی برف خوشم نمی اومد اما نمی تونستم منکر
بشم که عاشق تماشای بارش برف خصوصا از پشت پنجره هستم ! با خبر کسرا
بلافاصله به سمت پنجره رفتم و پرده شو کنار زدم . منظره فوق العاده ای جلوی
چشمم بود . یک خیابون باریک و تاریکِ سرتاسر سفید . شاید وقتی از این
بالا و اتاق گرم و نرم اون برفهای سفید دست نخورده پنبه ای رو می دیدم می
تونستم درک کنم چرا همه اینقدر عاشق راه رفتن روی برفهای دست نخورده هستند و
گرنه ... به نظرم راه رفتن توی برف حماقتی بیش نبود ! بعد از کمی دید زدن
رفتم لیوان چای ام رو به همراه یک شیرینی از سینی برداشتم و پشت میز تحریر
نشستم . کسرا هنوز روی تخت بود و گمانم به من نگاه می کرد ! اون یکی لیوان
دست نخورده چای می گفت که می خواد چایی اش رو همینجا بخوره !
- می خواستم ازت تشکر کنم که قبول کردی بیای اینجا .
نگاهش کردم . خواستم بگم من به خاطر خانوم جون اومدم اما ... ترجیح دادم
سکوت کنم و در عوض سری به معنای قبول تشکرش تکون دادم و بعد نگاهمو از
نگاه خیره و عمیقش گرفتم و سر به زیر جرعه ای از چایی رو نوشیدم .
- امتحاناتت کی شروع می شه ؟
با تاخیر جواب دادم :
- 10 روز دیگه !
- مشکلی تو درسا نداری ؟
- نه !
- می تونیم برنامه بذاریم شبا که می آم دو سه ساعت تو بعضی درسا باهات کار کنم .
سرم رو بردم بالا . نگاهش رنگی از اشتیاق گرفته بود و این منو متعجب می کرد !
- خیلی ممنون . مشکلی هم باشه از بچه ها کمک می گیرم .
- همون دو تا دوستت رو می گی ؟
داشت به شکوفه و سوری اشاره می کرد :
- هم اونا هم بعضیهای دیگه .
نمی دونم چرا تو ذهنم چهره مهران نقش بست اگرچه این ترم درسی نداشتم که
مهران بتونه کمکم کنه ! به شیرینی ام گاز زدم و جرعه دیگه ای از چای نوشیدم
. داغی مطبوع چای به همراه طعم دلچسب شیرینی ، حس خوبی بهم بخشید .
- تو ... با بودن من اینجا مشکلی نداری ؟
سریع سرم رو آوردم بالا . بهم زل زده بود . خوب البته من مشکل داشتم اما حق
نداشتم اونو از پیش خانوم جون برونم ! به جز شبها مواقع دیگه که خونه نبود
! پس به نظرم اشکالی نداشت .
شانه ای از سر بی تفاوتی بالا دادم و گفتم :
- نه . اصلا !
- منظورم الان نیست . برای مدتی که اینجا هستی می گم اگه من بعد از کار بیام همینجا ، تو اذیت نمی شی ؟
این انتظار عجیب توی چشمهاش برای جواب گرفتن از من ، نشونه چیه ؟
- هر طور راحتی . برای من فرقی نداره .
به طرز احمقانه ای حس کردم منتظر شنیدن کلام دیگه ای از من بود . کلافه
بودم . من ادامه این مکالمه بی معنی رو نمی خواستم . اما کسرا هنوز لب به
چای اش نزده بود !
فکر کنم صدای فکرمو شنید چون همون لحظه فنجان چایش رو برداشت و کمی از چای رو مزه مزه کرد .
- از اتفاق اخیر کسی خبر نداره . من که خودم خونه نیستم نمی خواستم بقیه هم به بهانه عیادت از خانوم جون مزاحم تو بشن .
احتمالا منظورش به پریسا و خانواده اش بود و باید بگم خیلی متعجب شدم .
چطور به خانواده همسر آینده اش هیچی نگفته بود ؟ بهش زل زدم . نم یدونم چرا
منتظر بودم حرفش رو ادامه بده . که ناگهان خنده روی لبهاش حواسمو پرت کرد :
- هنوزم وقتی منتظر شنیدن یه حرف مهمی به لبهای طرف مقابلت زل می زنی !
لحظه ای چشمهام گرد شد که البته سریع خودمو جمع و جور کردم . هنوز خنده رو لبهاش بود . با کلام محبت آمیزی گفت :
- هر چی دوست داری بشنوی ، ازم بپرس .
الان من باعث تفریحش شده بودم ؟ به سردی رومو ازش گرفتم :
- سئوالی ندارم .
دوباره به نقش و نگارهای قالی خیره شدم . دیگه هوس چایی هم نداشتم . دلم میخواست فقط تنها باشم . چرا نمی رفت ؟
- چرا باهام حرف نمی زنی ؟
یه لحظه تصور کردم رنجشی که توی صدای کسرا به گوشم رسید فقط ناشی از اوهام
خودم بود اما به محض اینکه نگاهم با نگاه منتظر و دلخورش تلاقی پیدا کرد
حیران شدم که این چرا اینطوری میکنه ؟
خیلی صادقانه جواب دادم :
- آخه حرفی ندارم بزنم .
لحظه ای سرش رو پایین انداخت و لبهاشو محکم به هم فشرد . اما بعد ، سرش رو که بالا آورد حسرتی عمیق توی چشمش بیداد می کرد .
- چقدر غریبه شدی بهار . فکر می کنم نمی شناسمت !
ته ته قلبم ، همونجا که توش احساسات ناب و غلیط جریان داره به سوزش افتاد .
به چه حقی ، به چه حقی انتظار داشت من همون بهار قدیم باشم ؟ مگه همه چیز
بین ما مثل قبل بود که من هم مثل قبل باشم ؟ اصلا این احمق چی ازم می خواد
که یک ساعته توی اتاق نشسته و دست از سرم بر نمی داره ؟
دلم نمی خواست کنترلمو از دست بدم . نفسی عمیق کشیدم . خیلی عمیق . فکر می کنم سه بار . بعد مستقیم بهش نگاه کردم :
- لطفا برنامه داروهای خانوم جون رو برام روی یک کاغد بنویس ،تا از فردا
خودم حواسم به داروهاش باشه . یک دسته کلید هم برای مواقع ضروری پیشم بذار .
رژیم غذایی اشم بنویس ؛تا طبق اون براش ناهار و شام درست کنم . اگه چیز
دیگه ای هم لازمه برام روی کاغذ بنویس .
بعد فنجان نصفه چایم رو برداشتم و از جا برخاستم . رفتم به سمت میز کنار تخت و در حالیکه فنجان رو توی سینی قرار میدادم گفتم :
- به خاطر چای هم ممنون .
اومدم برگشت کنم که مچ دستم رو چسبید . دست داغش مثل یک دستنبند الکتریکی
جریانی از برق رو به بدنم منتقل کرد و لرزشی خفیف سرتاسر وجودمو در برگفت .
سرم رو برگردوندم و با چشمهایی ریز شده از عصبانیت نگاهش کردم . دهانش رو
باز کرد چیزی بگه که پشیمون شد . شاید ترسید . با اون نگاه آتشین من بعید
به نظر نمی رسید . چند ثانیه ای همینطور نگاهم کرد و بعد دستمو به نرمی ول
کرد . بلند شد و سینی رو از روی میز برداشت و روبرم ایستاد :
- همینکه اینجا پیش خانوم جون هستی یک دنیا ممنون . تمام کارای اینجا اعم
از آشپزی رو راضیه خانوم انجام می ده . باهاش هماهنگ کردم روزی سه چهار
ساعت ، بیاد بالا برای انجام کار . علاوه بر این هر ساعت از روز خواستی بری
بیرون می تونی باهاش تماس بگیری بیاد بالا پیش خانوم جون بمونه تا بری و
برگردی . یک لحظه هم نباید تنها بمونه . بقیه موارد رو هم روی برگه برات
می نویسم می ذارم روی میز مبل .
داشت از اتاق خارج می شد که باز ایستاد و روشو به سمتم برگردوند .
- من شب تو اتاق خانوم جون می خوابم . کاری داشتی اونجا هستم .
و از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست .
دو ساعت بعدی رو توی اتاق کمی به درس خوندن ، کمی به تماشای برف و کمی هم
به فکر کردن گذروندم . ساعت 11:30 بود که حس کردم دلم از گرسنگی داره ضعف
می ره و یادم افتاد هنوز شام نخوردم . با این سر و صدای شکمی محال بود
خوابم بببره و تصمیم گرفتم سری به آشپزخانه بزنم . صدای آهسته تلوزیون که
تا یک ساعت پیش شنیده می شد قطع شده بود و حدس می زدم کسرا هم خوابیده باشه
. بنابراین آهسته و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون اومدم و مستقیم به سمت
آشپزخانه رفتم. یکی از چراغهای سالن روشن مونده بود که باعث می شد به راحتی
مسیر رو پیدا کنم .
- گرسنه ات شده ؟
فریادی از سر ترس کشیدم و دست روی قلبم گذاشتم و به سمت صدا برگشتم :
- وای . ترسیدم !
کسرا که معلوم بود دراز کشیده ، روی مبل نشست . دستی به موهای نامرتبش کشید و گفت :
- ببخشید . حواسم نبود .
بعد از جاش بلند شد و به سمتم اومد . خدایا این چرا لباسهاشو عوض نمی کرد ؟ این پلیور خوشرنگش دیگه داشت می رفت رو مخم .
- منم شام نخوردم . منتظر شدم با هم بخوریم که رو مبل خوابم رفت . بیا بریم غذا رو گرم کنیم و بخوریم .
از کنارم گذشت و وارد آشپزخانه شد . قسمتی از موهامو که از کلیپس بیرون
اومده بود رو گرفتم دستم و دور انگشتم تاب دادم و همون دم در آشپزخانه معطل
ایستادم که حالا تکلیف چیه ؟ من نمی خواستم با کسرا غذا بخورم اما این دل
ضعفه لامصب ول کن نبود .
وارد آشپزخانه شدم . کسرا داشت برنج رو توی دیس می کشید تا توی مایکروفر گرم کنه . منو که دید گفت :
- از تو یخچال سالاد و بطری آب رو در می آری ؟
یه نگاه به دیس برنج کردم و یه نگاه به کسرا . نادیده گرفتن کدومشون راحت
تر بود ؟ اون برنج دانه بلند و خوش ظاهر یا این مرد خوش قد و بالای متظاهر
؟! ابروهامو دادم بالا . تو یک لحظه تصمیممو گرفتم .
رفتم به سمت یخچال و بطری آب و ظرف سالاد رو بیرون آوردم و گذاشتم سر میز .
ظروف غذا برای دو نفر روی میز چیده شده بود . بطری آب معدنی رو باز کردم .
لیوان رو از کنار یکی از بشقابها برداشتم و از آب پرش کردم . کسرا جالا
داشت با زرشکها روی دیس برنج رو تزئین می کرد . نگاهم به دیس برنج بود که
لیوان رو بالا آوردم و به لبم نزدیک کردم :
- من فقط اومده بودم آب بخورم .
و آب رو لاجرعه تا ته سر کشیدم و بعد لیوان رو محکم گذاشتم روی میز و برای
خروج به سمت در آشپزخانه رفتم . فقط دم در برگشتم تا هم شب به خیری بگم و
هم آخرین نگاه حسرت بارم رو به اون دانه های برنج خوشمزه بندازم که با چهره
وارفته و پکر کسرا روبرو شدم . یک آن گرسنگی یادم رفت و دلم به شدت براش
سوخت . خیلی توی ذوقش خورده بود که این قیافه رو به خودش گرفته بود . از
دست خودم و دلسوزی بی موردم عصبانی شدم . بی اختیار اخم کوچکی کردم و سریع
شب به خیری آهسته چاشنی اش کردم و از آشپزخانه خارج شدم .
چاره ای نبود امشب باید از آجیل ها و خوراکی های بهناز تغذیه می کردم . خواهرم یه چیزی می دونست که این همه خوراکی بارم کرده بود .
صبح وقتی از خواب بیدار شدم و پشت پنجره قرار گرفتم ، از میزان برفی که
تمام پستی بلندی های شهر رو پوشونده بود ، شوکه شدم . همین که پرده رو کنار
زدم سفیدی مطلقی جلوی دیدم بود که سرتاسر زاویه دیدم رو از بالا تا پایین
در بر گرفته می گرفت . البته دیگه حس خوب دیشب رو از دیدنش نداشتم و دیدن
این همه برف خصوصا وقتی کماکان در حال بارش بود ،بیشتر حس درماندگی رو بهم
منتقل می کرد ! و اولین فکری که کردم این بود که قطعا نه امروز و نه فردا و
نه شاید پس فردا بهناز نمی تونه بیاد اینجا ! و از اونجا که اون روز پنج
شنبه بود و فردا جمعه با ناامیدی اندیشیدم که این دو روز بی بروبرگرد تو
خونه می پوسم !
وقتی از اتاق بیرون اومدم در کمال تعجب مرضیه خانوم خونه بود و توی
آشپزخانه مشغول پخت و پز . فهمیدم برنامه من بعد به همین منواله و مرضیه
صبحهای زود می آد اینجا . خوب راستش خوشحال بودم که نیازی نیست هر روز به
فکر شکمم باشم چون واقعا یکی از دغدغه های اصلی اینجا اومدنم آشپزی کردن
بود که به لطف کسرا از سرم برداشته شد !
یاد کسرا که افتادم تعجب کردم که اصلا امروز صبح چطور از خونه خارج شده با
این حجم عظیم برف و بلافاصله سئوالم رو سر صبحانه از مرضیه پرسیدم .
- ماشین رو که نتونستن در بیارن . آقا اسماعیل برفهای جلوی پارکینگ رو پارو
کرده بود اما ماشین تو کوچه نمی رفت . آخه بقیه ماشینها هم تو برف گیر
کرده بودن . آقا اسماعیل می گفت دو سه تا ماشین سر همین کوچه ما به هم
خورده بودن .
- خوب آخرش چطوری رفت پس ؟
- نمی دونم والا خانوم . فکر کنم پیاده رفته باشن تا ایستگاه تاکسی یا اتوبوس . دیگه من اومدم بالا نفهمیدم چی شد .
با خودم فکر کردم چه عزمی ! مطمئن بودم شرکتهای دولتی و مدارس و دانشگاهها
تماما تو این روز بسته است . حالا این کسرا چه فکری کرده با خودش تو این
برف و بوران پاشده رفته سر کار خدا داند ! بعد از صبحانه رفتم به خانوم جون
سر زدم و کمی پیشش نشستم . بیدار شده بود و داشت کتاب می خوند . روحیه اش
که به نسبت دیشب خیلی بهتر بود و باعث می شد من هم حس بهتری داشته باشم .
ازش اجازه خواستم دفتر دستکم رو بردارم بیارم یه گوشه از اتاق بشینم به
درس خوندن که اول واسه خاطر راحتی من قبول نمی کرد اما بعد راضی شد . با
خودم فکر کردم اینطوری جلو چشم خانوم جون باشم خودمم کمتر به فکر و خیال می
رم و بیشتر حواسمو به درس می دم ! اما دو سه ساعت بعد موقعی که مرضیه می
خواست بره خانوم جون ازش خواست بعد از ناهار آقا اسماعیل و خودش دوباره
بیان بالا کارشون داره .
خلاصه اینکه خانوم جون تصمیم داشت یه مدت بار و بندیل اتاقش اعم از تخت و
پاتختی و کتابخانه کوچکش رو به سالن منتقل کنه ! می گفت اینطوری بهتره
حوصلمم تو اتاق سر نمی ره لااقل هر وقت خواستم تلوزیون رو روشن می کنم
شماها هم لازم نیست بیاید تو این دخمه !
منم باهاش موافق بودم این اتاق خیلی کوچک بود واسه اینکه بخوای شبانه روز
وقتت رو توش سپری کنی . اگه تختش رو به سالن منتقل می کردیم هم فضای
دلبازتری داشت هم ماها هم راحت تر کنارش می موندیم . بنابرای دو ساعتی بعد
از ناهار من و مرضیه و آقا اسماعیل با کمک هم اول وسایل سالن رو جا به جا
کردیم تا جای مناسبی برای تخت خانوم جون باز بشه بعد تخت و مابقی وسایل رو
از اتاق خوابش به سالن منتقل کردیم .
منم بعدش با خیال راحت کتابهامو روی میز وسط مبل ولو کردم و در کنار خانوم
جون شروع به درس خوندن کردم . طفلی خانوم جون به خاطر اینکه حواس منو پرت
نکنه یک کلمه باهام حرف نمی زد اما من خودم هر چند دقیقه یکبار هوس حرف زدن
به سرم می زد و هی سر صحبت رو با خانوم جون باز می کردم .
بهناز هم صبح باهام تماس گرفته بود و هم بعد از ظهر و همونطور که پیش بینی
کرده بودم می گفت نمی تونیم تو این برف پاشیم بیایم عیادت ! همون صبح هم با
خانوم جون تلفنی احوالپرسی کرد و ازش معذرت خواهی کرد و گفت ایشالا به
زودی می آن بهش سر می زنن . بعد از ظهری اما سروناز اینا و خاله شهین اینا
از انگلیس زنگ زدن . من به محض اینکه شماره انگلیس رو شناختم گوشی رو سریع
دادم به خانوم جون . راستش نمی خواستم بفهمن اینجام اما خانوم جون یه لحظه
حواسش نبود و لو داد که بهار هم اینجاست . البته طفلی واسه خاطر خودم بود
که بتونم با بابا و مامانم حرف بزنم آخه همه خونه کارین جمع بودن و بابا و
مامان هم اونجا حضور داشتن . خلاصه که بعد این حرف خودش مجبور شد دروغی
تحویلشون بده که بهار اومده بهم سر بزنه . حالا خوبه اونا اون سر دنیا
پیگیر وضعیت آب و هوای این ور دنیا نبودن و گرنه حتما شک می کردن که آخه تو
این برف این بهار کم عقل پاشده از جنوب تهران اومده شمال تهران بگه چی ؟
به هر جهت اتفاقی بود که افتاد و به خیر گذشت . من بیشتر واسه خاطر خود
خانوم جون نگران بودم که نکنه استرس برملا شدن این دروغ برای قلبش مضر باشه
اما خانوم جون انگار نه انگار اتفاقی افتاده اصلا بهش فکر نمی کرد . می
گفت اونا هر چی من بگم باور می کنن خیالت تخت .
مرضیه بعد از ظهر هم یه سر اومد بالا اما وقتی دید کاری نداریم زود رفت .
واسه ناهار که نذاشتم واسه من غذا بپزه .غذای دیشب دست نخورده وارد یخچال
شده بود و برای ناهار همونو گرم کردم و خوردم . خانوم جون هم که از خوراک
ظهرش کلی مونده بود و می گفت برای شبش کافیه . منم که مجددا یا غذای ظهر رو
می خوردم یا مثل دیشب اگه کسر خیلی گیر داد بیا با هم شام بخوریم که کلا
مجبورمی شدم هیچ چی نخورم !
بعد از ظهری وقتی ساعت 7 شد و خبری از کسرا نشد خانوم جون ازم خواست گوشی
تلفن رو بهش بدم تا یه تماسی با کسرا بگیره . من به خانوم جون گفتم که کسرا
صبح ماشین نبرده . حتما حالا برای برگشت دچار مشکل شده و وقتی کسرا پاسخ
تماس خانوم جون رو داد ، حدسم درست از آب در اومد . یک ساعت و نیم می شد که
تو صف تاکسی های ونک به میدان کاج ایستاده بود اما خبری از تاکسی نبود .
نشون به اون نشون که ساعت 10 تازه سر و کله اش پیدا شد . یکبار دیگه هم
البته ساعت 9 باهاش تماس گرفتیم که می گفت تو ترافیک سنگینی گیر کرده و راه
بندان شده . وقتی زنگ در رو زد خودم در رو به روش باز کردم . علی رغم
خستگی شدید لبخندی به روم زد و وارد خونه شد . از دیدن دکوراسیون جدید خونه
شگفت زده و البته خوشحال شد . به نظرش ایده خوبی بود و بعد از در آغوش
گرفتن خانوم جون همونجا روی مبلی کنار تخت خانوم جون ولو شد .
خانوم جون از جا بلند شد تا بره توی آشپزخانه و براش غذا گرم کنه که من اجازه ندادم .
- شما بشینید خانوم جون . من می رم !
خانوم جون گفت :
- عزیزم قلبم یه کم اشکال پیدا کرده ، دست و پام که خدا رو شکر سالمه !
اما من مصرانه از خانوم جون خواستم بشینه سر جاش و اجازه بده خودم کارها رو
انجام میدم و همزمان که اینها رو می گفتم چشم افتاد به کسرا که با لبخندی
موذی گوشه لبش به کشمکش ما نگاه می کرد و لام تا کام حرف نمی زد ! فهمیدم
از منگنه قرار گرفتن من خوشش اومده و احتمالا به تلافی دیشب که نمی ذاشت
من دست به سیاه و سفید بزنم امشب از جاش جم نمی خورد ! با حرص نگاهمو ازش
گرفتم رو رفتم تو آشپزخانه . به هر حال چاره ای هم نداشتم نمی تونستم اجازه
بدم خانوم جون به زحمت بیافته و وقتی وارد آشپزخانه شدم یه فحش درست و
حسابی نثار خودم کردم که عین نخود پریدم وسط آش این نوه و مادربزرگ !
غذای کسرا رو گرم کردم و براش آوردم توی سالن و بعد برای خودم و خانوم جون
هم دو لیوان گل گاو زبانی که قبل از اومدن کسرا دم کرده بودم ریختم و
دوباره وارد سالن شدم و روی مبلهایی که مقابل تخت خانوم جون و سمت راست
کسرا بود قرار گرفتم .
کسرا لباساشو عوض کرده بود و همونجا روی میز وسط مبل داشت دو لپی غذا
میخورد و با خانوم جون حرف می زد . وقتی هم روی مبل نشستم مکالمه اش رو
برای لحظه ای با خانوم جون قطع کرد و با همون دهن نیمه پر ازم پرسید :
- تو شام خوردی ؟
خانوم جون به جای من جواب داد :
- یه ساعت پیش که من میخواستم سوپم رو بخورم بهار واسه اینکه من تنها نباشم غذاشو گرم کرد و با من خورد . تو راحت باش عزیزم .
کسرا سری تکان داد و با تمام وجودش دوباره مشغول غذا خوردن شد . یه جوری که مطمئن شدم نه دیشب نه امروز لب به غذا نزده !
خانوم جون داشت می گفت :
- پس بگم بهت زنگ بزنه ؟
کسرا کمی آب نوشید و گفت :
- ببین یه کم می تونه صبر کنه تا سرم خلوت شه ؟ این ور سال که قطعا نمی رسم !
- بعید می دونم . مادرش می گفت می خوان این ور سال شرکتشون رو سر و سامون بدن .
- خوب راه بندازن . فعلا سیستمهاشون رو بخرن کارشون رو شروع کنن تا بعد ما اون ور سال شبکه شون رو براشون راه اندازی بکنیم .
- کسرا من که سر در نمی آرم تو چی میگی مادر . خوب بذار بهت زنگ بزنه ، خودت همینها رو بهش بگو .
کسرا کلافه سری تکان داد و با چهره ای در هم گفت:
- خیلی گیره به خدا !
خانوم جون با چشمهای گرد شده گفت :
- کی ؟ خانم صولت ؟
کسرا سریع جواب داد :
- نه بابا ، پسرشو می گم ! چی کار به خانوم صولت دارم من ؟
خانوم جون همونطور متعجب پرسید :
- تو که تا حالا ندیدیش ؟ از کجا می شناسیش ؟
- همین که دو ماه دارم می پیچونمش ول نمی کنه !
خانوم جون کمی فکر کرد و گفت :
- اگه نمی تونی مادر خودتو مجبور نکن . می گم نمی تونه وقت نداره !
کسرا فکری کرد و انگار که بدش نیومده باشه گفت :
- بد نمی شه برات ؟ دوست صمیمیته آخه ؟
خانوم جون مصمم و محکم جواب داد :
- چه حرفیه کسرا جان ؟ مگه خانوم صولت رو ندیدی تا حالا ؟ خیلی با شخصیت تر از این حرفان !
کسرا شانه ای بالا داد :
- گفتم شاید توقع داشته باشن .
- نه عزیزم فقط خواستن اگه می شه یه آشنا کارشون رو انجام بده .
از صحبت های خانوم جون و کسرا فهمیده بودم قضیه چیه و به اینجا که رسید مشکوک و محتاط از خانوم جون پرسیدم :
- خانوم جون من یه نفر رو می شناسم که شاید بتونه کار این آقا رو انجام بده .
با این حرف سر کسرا به سرعت به سمت من چرخید :
- کی رو می گی ؟
یه طوری می پرسه که انگار تک به تک آشناهای من رو می شناسه ! البته
استثنائا این یکی رو خوب می شناخت ! با زیرکی و خونسردی پاسخ دادم :
- می شناسیش . مهران رو می گم . یه مدت پیشت کار می کرد !
ضربه به شدت کاری بود ! گیج و سر درگم و با چشمانی گشاد شده گفت :
- مهران ؟! یادم نمی آد!
- مهران ارجحی . ارش صنایع بود ؟!
دهانش باز شد و همونطور خیره نگاهم کرد . نمی دونم شاید از بهت شاید از شوک
! با اون نحوه مهران گفتنم هر جفتشون رو حساس کرده بودم . چون خانوم جون
هم به گونه ای خاص و با دقت زیر نظرم گرفته بود . سعی کردم به این مسائل
اهمیت ندم . این پروژه فرصت خوبی بود که من هم بتونم کارم رو تو شرکت مهران
اینا آغاز کنم . می دونستم یکی از دوستهای مهران به کار شبکه وارده . به
علاوه شاید اینها طراحی سیستمهای نرم افزاریشون رو هم در آینده به ما می
دادن . در واقع من کاملا داشتم به منافع شخصیم فکر می کردم و لاغیر !
نگاهمو از کسرای حیران گرفتم و به خانوم جون که خیره به نقطه ای نامعلوم غرق در فکر بود دوختم و پرسیدم :
- نظرتون چیه خانوم جون ؟ باهاش صحبت کنم ؟
با پرسش من حواس خانوم جون جمع شد و نگاهشو به چشمام دوخت . لحظه ای همونطور خیره نگاهم کرد و بعد لبخندی عجیب روی لبش نقش بست :
- حتما ! چون پسرش تاکید داشت که با آشنا کار کنه ! با دوستت صحبت کن خبرشو بهم بده !
کسرا با بدخلقی به خانوم جون گفت :
- می گم ازش بدم می آد واسه همینه . خودش عرضه نداره یکی رو پیدا کنه ، مامانی شو واسطه می کنه .
خانوم جون با لحنی سرزنش وار گفت :
- کسرا خجالت بکش . تو اصلا مجید رو نمی شناسی که اینطور پشت سرش حرف می
زنی ! اینا مارگزیده ان عزیزم . برادر بزرگش یه بار با یه غریبه شریک شد
سرش کلاه گذاشت برای همین ترجیح می دن با یه آدم آشنا و معتبر کار کنن .
- این که شراکت نیست مادر من . می ره یه شرکت پیدا میکنه باهاش قراداد می بنده می آن کارشو انجام می دن و
تمام ! آشنا و معتبر دیگه صیغه ایه !؟
- حالا تو چرا جوش می آری ؟ بهت پیشنهاد دادن گفتی نمی تونم و خلاص . دیگه چه کار به کار بقیه داری ؟
کسرا که دید از سمت خانوم جون جواب نمی گیره شروع کرد به من گیر دادن :
- اصلا مگه این پسره برنامه نویس نبود ؟ تا اونجا که یادمه تو رزومه اش فقط همین بود .
- با چند تا از دوستاش شرکت زدن و همه کاری می کنن . تامین تجهیزات ، نرم
افزار ، پشتیبانی ، شبکه . یکیشون رو می دونم که تخصصش شبکه است اصلا !
کسرا با تمسخر گفت :
- هه . دیگه حالا هر جوجه ای پا می شه می ره واسه خودش شرکت می زنه ! ببینم نکنه تو هم باهاشون کار می کنی ؟
از لحن تمسخرآلودش خیلی بدم اومد . نه به خاطر خودم بلکه به خاطر مهران !
کسرا هیچ حقی نداشت کار و شخصیت دیگران رو تحقیر کنه . اونم آدمی به پاکی و
مهربانی مهران . به تلخی اما محکم جواب دادم :
- هنوز نه . اما از خدامه که این افتخار رو پیدا کنم ! چون بر خلاف تجربه
قبلیم ، میدونم با آدمی کار خواهم کرد که به جز پول ، به چیزای دیگه هم
اهمیت می ده .
و بعد با جدیت از جا برخاستم و به سمت اتاقم حرکت کردم .
- بهار !
کسرا بود که داشت صدام می کرد و احتمالا برخاسته بود ، دنبالم بیاد که خانوم جون مانعش شد :
- کسرا ، بشین سر جات !
بعد در اتاق رو بستم و دیگه صدایی نشنیدم . به نظرم کسرا واقعا بدبخت بود
. کسی که هنوز نمی دونست دقیقا دنبال چیه و فقط به این و اون گیر می داد !
آدمی که خودش سر تا پا اشکاله و صدها عیب و ایراد روی بقیه می ذاره .
بذار تو همین منجلاب بمونه و بمیره . باید هر چه سریعتر به مهران زنگ بزنم و
کار رو بگیرم ! فرصت خوبیه . بعد از امتحانات به اندازه کافی وقت دارم که
باهاشون همکاری کنم . با این فکر لبخندی روی لبم اومد و به دنبال تلفن
همراهم گشتم که نمی دونم آخرین بار کجا گذاشته بودم !
فصل 68
صبح روز جمعه که از خواب برخاستم ، بارش برف قطع شده بود اما صخامت برفی که
توی این یک روز و نیم روز زمین ها نشسته بود توی بعضی مناطق به نیم متر
رسیده بود . اونقدر نمای شهر حتی از پشت همین پنجره کوچک اتاق قشنگ و
زیبا به نظر می رسید که واقعا وسوسه می شدم برای قدم زدن شده به تنهایی یکی
دو ساعتی بیرون باشم !
که البته وسوسه ام با پیشنهادی که کسرا سر میز صبحانه بهم داد کاملا از ذهنم بیرون پرید :
- بهار دوست داری بریم بیرون واسه برف بازی ؟
نگاه متعجبم بین خانوم جون و کسرا رفت و برگشت کرد و آخر روی کسرا متوقف شد :
- نه ممنون . باید بشینم سر درسام !
و سعی کردم تمام توجهم رو معطوف به لقمه نون و پنیر و گردویی بکنم که داشتم
واسه خودم می گرفتم . کسرا ظرف پنیر رو که کمی از دسترسم دور بود به سمتم
هل داد و گفت :
- از الان تا ناهار بشین درس بخون بعد دو سه ساعت می ریم بیرون هم ناهار می
خوریم هم دوست داشتی بعد ناهار می ریم یه جا که بشه برف بازی کرد .
لقمه آماده ام رو توی دستم نگه داشتم و خیلی صریح گفتم :
- من اومدم اینجا برای اینکه پیش خانوم جون باشم . بعلاوه گفتم که درس دارم !
لقمه رو داخل دهانم بردم و به خانوم جون چشم دوختم که انگار اصلا بین ما حضور نداشت و حتی بهمون نگاه هم نمی کرد !
- 10 روز فرجه داری دو سه ساعت این بین به هیچ جا بر نمی خوره . بعلاوه
خانوم جون هم راضی نیست که تو از تفریحات آخر هفته ات به خاطر اون بزنی !
لحن شوخ کسرا رو نادیده گرفتم و همزمان که جرعه ای از چایم رو می نوشیدم
باز به خانوم جون چشم دوختم که به گونه ای عجیب کمترین توجهی به ما و بحث
شکل گرفته بین ما نداشت !
- من اصلا از برف ....
با برخاستن صدای زنگ گوشی همراه کسرا ، ضمن یه معذرت خواهی از جا بلند شد و
گفت که الان بر می گرده و بعد سریع به سمت سالن رفت تا گوشی اش رو برداره .
به شدت مشتاق بودم ببینم کیه که صبح اول وقت روز جمعه باهاش گرفته . اگرچه
حس ششم خیلی راسخ و محکم داشت تو گوشم می گفت پریساست دیگه احمق جان !
لب باز کردم به خانوم جون چیزی بگم که با شنیدن اسم پریسا از دهان کسرا که
صداش به آشپرخانه می رسید لبهام بسته شد و تمام حواسم ناخودآگاه متمرکز
مکالمه بین اونها شد .
- نمی تونم پریسا . خانوم جون تنهاست می خوام پیش اون باشم ...... آخه عزیز
من . این برنامه ها که تو می گی باید از دیشب برنامه ریزی می شد تا صبح
زود حرکت کنیم نه الان !...... ببینم مگه تو الان تو فرجه های امتحانی
نیستی ؟ نباید درس بخونی ؟..... نه . گفتم که نه پریسا . چند بار می گی
.... ناهار هم باید اینجا باشم ....... وقتی خودت تنها می شینی برنامه ریزی
می کنی نباید توقع داشته باشی همه خودشونو باهات هماهنگ کنن ....... خیلی
خوب حالا ناراحت نشو . بعد از ظهر اگه شد یه سر می زنم . یه کاری هم با
بابات دارم ....... ببینم چی می شه ....... اگه شد دیگه ....... باشه
......... سلام برسون ....... نه . خداحافظ ...
به محض تموم شدن مکالمه نفس عمیقی کشیدم و یک آن چشمم به خانوم جون افتاد
که دیدم با خنده ای محو داره نگاهم می کنه وهمین که چشمم بهش افتاد آرام
بهم گفت :
- شاید عصری خانوم صولت و پسرش بیان اینجا . هم دیدن من هم اینکه پسرش در
مورد کار باهات صحبت کنه . فقط به این چیزی نگو چون ممکنه برنامه امون رو
بهم بریزه !
تا خواستم چیزی بگم کسرا وارد آشپزخانه شد و نگاه پرسشگرم رو که به خانوم جون دوخته بودم بدون جواب گذاشت .
ظهر کسرا باز برای بیرون رفتن اصرار کرد که نپذیرفتم ! تقریبا تمام مدت توی
اتاقم درس می خوندم تا وقت ناهار . ناهار رو هم کسرا از بیرون سفارش داد و
بعد از ظهر حوالی ساعت 6 از خونه بیرون زد ، با وعده اینکه زود بر می گرده
و به جای ناهار شام رو اگه دوست داشتم بیرون می ریم که البته من تاکید
کردم به کارش برسه و به فکر من نباشه چون برای شب هم قصد بیرون رفتن نداشتم
!
کسرا نگفت اما خودم فهمیده بودم که می خواد به منزل پریسا بره و بعید می
دونستم بتونه برای شام برگرده . وقتی رفت از اتاقم بیرون زدم تا مدتی رو
کنار خانوم جون بشینم و به عبارتی خستگی در کنم . رفتن کسرا افسرده و کسلم
کرده بود و دیگه حوصله درس خوندن نداشتم . اینجا وقتی کنارش بودم پذیرفتن
این مساله که کسرا حالا دیگه نامزد داشت برام خیلی سخت تر از زمانی بود که
ازش دور بودم و همه این مسائل در کنار هم باعث شده بود عصبی بشم . از دست
خودم از دست کسرا و حتی از دست خانوم جون که بی خیالیش نسبت به من و کسرا
برام خوشایند نبود .
یه ساعتی از رفتن کسرا می گذشت که خانوم جون با کسب اجازه از من با خانوم
صولت تماس گرفت که اگه فرصت دارند امشب یه سر به ما بزنند . بهانه تماسش هم
موضوع کار پسرش بود و در کنارش تاکید کرد که حتما آقا مجید هم حضور داشته
باشند . بعدشم علی رغم مخالفت من سریع به مرضیه زنگ زد که برای آماده کردن
وسایل پذیرایی یه سر بالا بیاد و بعد هم مثل دیکتاتورها منو مجبور کرد تا
زمان اومدن خانوم صولت و پسرش که گویا بعد از شام می شد ، به اتاقم برگردم و
بشینم پای درسم !
خانوم صولت و پسرش مجید ، حوالی ساعت 9:30 پیداشون شد . درست زمانی که من
حاضر و آماده با آرایشی محو روی صورتم به اصرار خانوم جون ، از اتاق بیرون
اومدم تا برای دم کردن چای به آشپزخانه برم .
مرضیه دقایقی پیش رفته بود واین شد که خودم در رو به روی مهمانها باز کردم و
به یکباره تمام تصوراتی که در عرض همین یکی دو ساعت اخیر از خانم صولت و
پسرش توی ذهن ساخته بودم ، فرو ریخت و در کمال تعجبم با دو نفر از متفاوت
ترین دوستان خانوم جون آشنا شدم . مادر و پسری که از چهره و نوع پوشش هر
جفتشون می شد تشخیص داد که از گروه آدمهای معتقد به دین و مذهب هستند .
خانم صولت خانمی میانسال با پوششی مشابه خودم یعنی چادر بود . رفتاری متین و
موقر و سنگین داشت با نگاهی آرام و مهربان . یک جورهایی انرژهای ساطع شده
از وجودش شبیه خانوم جون بود و از همان لحظه اول حس خوشایندی نسبت بهش
پیدا کردم .
مجید هم پسری پرحرف اما مودب بود . قد متوسطی داشت با چهره ای خوب که برای
یک پسر کمی ظریف بود . حتی با وجود ته ریش مرتب و تمیزی که داشت باز هم یک
جور ظرافت توی صورتش هویدا بود .
بعد از احوالپرسی های اولیه و گله و شکایتهای خانم صولت از مخفی کاری خانوم جون بابت بیماریش صحبتها به سم و سوی کار رفت .
پس از رد و بدل کردن اطلاعات اولیه مجید پیشنهاد داد که فردا صبح یا بعد از
ظهر به اتفاق هم پیش مهران بریم . بعد از تماسی که من با مهران گرفتم ،
قرار شد فردا بعد از ظهر مهران دنبالم بیاد و با هم پیش مجید بریم . البته
این پیشنهاد خانوم جون بود که من هم حتما تو این قرار کاری حضور داشته باشم
و مجید هم با اشتیاق و تایید خانوم جون رسما برای فردا ازم دعوت کرد ! بعد
از اون نشست به تعریف اینکه از اول دبستان تا همین یک لحظه پیش دقیقا چه
کارهایی کرده و چه اهدافی داشته و چطور به این اهداف دست پیدا کرده . پسر
به این پرحرفی ندیده بودم . بنده خدا ولی اونقدر با ذوق و شوق از کار و
اهداف و ایده ها و شرکت تازه تاسیسش می گفت که دلم نمی اومد با بی توجهی
ذوقش رو کور کنم .
- این یه ساله تو خونه داشتم کار می کردم چون در آمد حاصل از پروژه ها
اونقدر نبود بتونم یه جا کرایه کنم . البته شریکم هنوز یه جا ثابت داره کار
می کنه . ولی از وقتی گرید گرفتیم یکی دو تا مناقصه خوب برنده شدیم و با
شریکم برآورد کردیم دیدیم می تونیم یه جای کوچیک واسه شرکت بگیریم .
بالاخره اینطوری بدون جا و مکان کار کردن سخته . حالا فردا تشریف می آرید
می بینید اونقدرها هم کوچیک نیست . 10 نفر براحتی می تونن توش کار کنند .
می خوام بعد از اینکه تجهیزات و شبکه اونجا راه افتاد استخدامی بزنم برای
جذب نیرو . شما هم اگه کسی رو می شناسید می تونید معرفی کنید . البته
استخدام قطعیشون احتمالا بیافته برای سال بعد ... بذار ببینم .... اوم ..
آره دیگه این ور سال بعید می دونم جور بشه ... آخه می دونید خانوم داریم رو
یه مناقصه کار می کنیم که اگه خدا بخواد و جور بشه اوضاع شرکتمون رو از
این رو به اون رو می کنه . احتمال زیاد هم برنده می شیم . واسه اون کمِ کم 5
تا نیرو لازم دارم . ولی فعلا یکی دو تا کافیه . حالا شما ببین ...
پریدم میون حرفش بلکه بتونم کمی از هیجانش رو بگیرم . ربع ساعت بلاوقفه
داشت حرف می زد و اگه هیچ چی نمی گفتم می تونست این روند رو به یک ساعت هم
بکشونه در صورتی که مخ من واقعا داغ کرده بود .
- ببخشید پریدم میون صحبتتون . من برم یه سری دیگه چای بیارم . بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید لطفا .
از جا برخاستم تا فنجانهای خالی رو جمع کنم که مجید گفت :
- نیازی نیست خانوم . بفرمایید بشینید زحمت نکشید . ما دیگه چایی نمی خوریم .
مستاصل و درمانده به خانم صولت چشم دوختم بلکه اون هوس چایی کرده باشه که اونم با محبت نگام کرد و گفت :
- راست می گه دخترم بیا بشین زحمت نکش ما دیگه کم کم بایدپاشیم بریم .
آخرین نفر خانوم جون بود که با عجز و در ماندگی نگاش کردم که انگار خدا رو شکر حرف نگام رو فهمید و خطاب به خانم صولت گفت :
- کجا حالا ؟ تازه اومدید . بهار مادر بی زحمت یه سری دیگه چایی بریز و بیار . خوب داشتی می گفتی بهیه خانوم ؟
شادمان از خلاص شدن چند دقیقه ایم از دست مجید داشتم می رفتم سمت آشپزخانه
که زنگ در خونه زده شد . راه رفته رو برگشتم و سینی رو دوباره روی میز
گذاشتم و با عجله رفتم به سمت در . خانم صولت هم تو اون فاصله سریع چادر و
مقنعه اش رو سر کرد و در جواب خانوم جون که داشت می گفت حتما کسراست ابراز
خوشحالی می کرد که چقدر خوب که موفق به زیارتش می شن !
به محض گشودن در کسرا با اخم و آهسته ازم پرسید :
- مهمون داریم ؟
در جوابش سر تکان دادم و در رو بیشتر باز کردم . دوباره یواش ازم پرسید کیه
که چون در کاملا باز شده و من هم از جلوش کنار رفته بودم جوابش رو ندادم .
حالا خانم صولت و مجید به احترامش از جا برخاسته بودند و کسرا هم اونها رو
دیده بود . تو فاصله احوالپرسیشون من سریع سینی فنجانهای خالی رو برداشتم و
به آشپزخانه پناه بردم . خوب شد کسرا اومد و گرنه این مجید معلوم نبود تا
وقت رفتن چطور می خواست مخ من رو تلیت کنه . اه پسر هم اینقدر پر چونه ؟ پس
چرا مادرش اینطوری نیست ؟ حتما به پدرش رفته خوب ! خدا رحم کنه .مرد باشی ،
پیرباشی ، پرحرف هم باشی دیگه بقیه دلشون رو به چیت خوش کنن ؟
تا اونجا که تونستم به بهانه چای تو آشپزخانه موندم و کمی مغزم رو باد زدم
تا خنک شه . و بعد با یک فنجان اضافه تر چای دوباره به سالن برگشتم . کسرا
روبروی مجید نشسته بود و در کمال حیرتم اون بود که داشت حرف می زد و مجید
با دقت گوش به حرفاش سپرده بود . بعد از تعارف چای روی مبلی تو فضای مابین
کسرا و مجید جای گرفتم و به ظاهر گوش به صحبتهاشون دادم در حالیکه حواسم
اصلا باهاشون نبود . تا اینکه با شنیدن اسم خودم از زبان بهیه خانوم حوسم
جمع شد و چشمم رو چرخوندم تا بهش رسیدم و با معذرت خواهی ازش خواستم جمله
اش رو دوباره تکرار کنه . جالب بود که تو اون لحظه همه ساکت شده بودند !
- عرض کردم تا وقتی پیش حاج خانوم هستید ایشالا یه روز دعوتتون می کنم حتما تشریف بیارید منزلمون .
بی هوا لبخند گشادی زدم و با حواس پرتی گفتم :
- آهان بله بله چشم حتما ...
و در همون حین بی اختیار نگاهم به کسرا افتاد که با چشمانی ریز و موشکافانه
نگاهش بین من و بهیه خانوم گردش کرد و آخر سر با شنیدن جواب من اخم ریزی
روی پیشانیش نشست . نگاهمو سریع از کسرا گرفتم و به مجید دوختم که داشت با
گوشیش ور می رفت و حدس زدم پیام می داد . گفتم چرا یه دقیقه همه جا ساکت شد
نگو با گوشیش مشغول شده .
صدای بهیه خانوم باعث شد دوباره بهش نگاه کنم که داشت با لبخند و محبت بهم می گفت :
- اتفاقا عروس بزرگم هم سن شماست . رشته اشم کامپیوتره . ایشالا اومدید خونمون می بینش . عین خودت ماهه !
سنسورهام شروع به کار کرد و حواسم بیش از اونچه که لازم بود جمع شد . یه بوهایی می اومد ! خانوم جون خطاب به بهیه خانوم گفت :
- پسر بزرگه و کوچیکه رو زن دادی مونده وسطیه . برای این آقا کی می خوای آستین بالا بزنی ؟
مجید همون لحظه سریع سرش رو بالا آورد و با لحنی معترض به خانوم جون گفت :
- داشتیم حاج خانوم ؟ ما اومدیم اینجا بلکه شما مادر ما رو راضی کنی یه مدت
دست از سرم برداره . حالا به جاش داری شیرش می کنی از فردا دیگه امونم نده
؟
بهیه خانوم نگاه سرشار از ناراحتی به مجید انداخت و با آهی حانسوز به خانوم جون گفت :
- اوائل می گفت کار و بارم جور نیست . بذار درست شه بعدا . حالا که شکر خدا
شرکتشون راه افتاده می گه بذار توسعه اش بدیم و کمی از زیر بار قرض و وام
بیایم بیرون بعدا . من می دونم فردا پس فردا هم که انشالا کارشون سکه شد
باز یه بهانه دیگه می تراشه . اصلا نمی دونم چرا شبیه داداشاش نیست این بچه
؟
خانوم جون لبخند اطمینان بخشی بهش زد و گفت :
- انشالا اینم به زودی سر به راه می شه . بذار یه کم از هول و ولای کار
بیاد بیرون و زندگیش رو غلتک بیافته خودش به دست و پات می افته براش زن
بگیری .
بهیه خانوم آه عمیقی از سینه اش کشید و گفت:
- خدا از دهنتون بشنوه حاج خانوم .
و همزمان سرش رو به سمت پسرش چرخوند و نگاه ناامیدانه ای بهش انداخت و همون
حین نگاهش چرخید و برای یه لحظه به من افتاد و چشماش واسه یه ثانیه برق زد
و برگشت به سمت خانوم جون و ادامه داد :
- دعا می کنم یه دختر خوب و خانواده دار بیاد همکارش بشه و دلشو همچین با
خودش ببره که یادش بره کار و بار کیلویی چند ؟ اون موقع ببینم باز از این
بهانه ها می آره یا نه ؟
خانوم جون تنها کسی بود که به حرف بهیه خانوم خندید و مجید تنها لبخند
مضحکی زد انگار که مطمئن بود محاله همچین اتفاقی بیافته . منم که دیگه
مطمئن شده بودم تو دعای خیر بهیه خانوم در حق پسرش نقش اصلی رو ایفا می کنم
همچین خشک و جدی سرجام بی حرکت موندم که بهیه خانوم یهو هوا ورش نداره ،
همین امشب مراسم خواستگاری راه بندازه . به کسرا نگاه کردم ببینم اون تو چه
حالتیه دیدم با اخمهایی درهم در حال فشار دادن دندونهاش رو هم دیگه است و
چند تا نفس عمیق پی در پی می کشه . واسه چند ثانیه که همونطور با خشم نگاهش
بین مادر و پسر مهمان رفت و آمد کرد اما بعد یهو نگاهش رو من که داشتم
بررسی اش می کردم قفل شد و اخمش غلیظ تر شد .
نمیدونم چرا یک آن با یاد ایام قدیم از نگاهش ترسیدم و سرم رو زیر انداختم .
اما بعد سعی کردم به خودم مسلط بشم و ترس رو کنار بذارم . چه معنی میده .
خودش از عصر تا حالا بساط نامزد بازی داشته حالا من یه خواستگار ناقابل
پیدا کردم جرم کردم ؟
مهمانها دقایقی بعد از جا بلند شدند و بنای رفتن کردند . به محض بسته شدن در پشت سرشون فریاد کسرا بلند شد :
- برای چی وقتی من نیستم اجازه دادین بیان ؟ مگه نگفتم از این پسره بدم می
آد ؟ وقتی دوست ندارم باهاش کار کنم یعنی حتی دلم نمی خواد دور و بر
خانواده ام بپلکه !
من که خم شده بودم ظرفهای کثیف روی میز رو بردارم با داد کسرا صاف ایستادم و
با بهت برگشتم به سمتش ببینم با چه جراتی داره سر من داد می زنه که دیدم
با خشم و چشمانی قرمز به خانوم جون زل زده و فهمیدم مخاطبش من نیستم !
خانوم جون چند لحظه بی حرف با چهره ای جدی به کسرا زل زد و بعد در حالیکه
انگشت اشاره شو به سمت کسرا نشانه رفته بود ، محکم و پرصلابت گفت :
- قیل و قالت رو می ذارم به حساب جوونیت و می بخشمت ! اما اجازه نمی دم
پاتو از گلیمت درازتر کنی و برام حد و مرز بذاری ؟ یعنی من تو موقعیتی هستم
که تو باید برام تعیین کنی با کیا رفت و آمد داشته باشم ؟
صدای نیمه بلند خانوم جون باعث شد کسرا متوجه لحن زشتش بشه و عقب نشینی کنه . بنابراین آرامتر از قبل گفت :
- منطورم این نبود خانوم جون . ببخشید ... اما ....
کلافه و عصبی چنگی به موهاش زد و چند لحظه مستاصل به خانوم جون زل زد و با صدایی که رنجش عمیقی داشت ادامه داد :
- یعنی متوجه نشدید مامانه از بهار خوشش اومده ؟ که دعوت از شما هم به خاطر بهار ِ ؟ که می خواد بهار رو برای پسرش ....
به اینجای حرفش که رسید مکث کرد و دست مشت شده اش رو بالا آورد و با حرص روی لبش فشار داد. خانوم جون خونسرد و طلبکار پرسید :
- خوب که چی ؟ به فرض هم که از بهار خوششون اومده باشه و برای پسرشون نشون
کرده باشن . جرم کردن ؟ کار خلافی مرتکب شدن که اینطور مورد غضب جنابعالی
واقع شدن ؟
دهان کسرا ناگهان باز شد و لحظاتی با بهت و ناباوری ای عمیق به همون شکل
عجیب به خانوم جون خیره موند . چند بار پلک زد و سرشو با ناباوری به
طرفین تکون داد .
- باورم نمی شه .... شما .. شما ....چطوری ....
باز مکث کرد . کلمات به زبونش نمی اومدن . چهره اش بی حالت و گنگ شده بود .
بعد با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد به خانوم جون گفت :
- اسمش هنوز تو شناسناممه ! چطور می تونید ...
صداش یکباره ته کشید و خاموش شد . خانوم جون روی تختش نشست و با کنترل
تلوزیون اونو روشن کرد . بعد عینکش رو از توی قاب در آورد و چشماشو روی
صفحه روشن تلوزیون دوخت و با بی تفاوتی خطاب به کسرا گفت :
- اتفاقا تکلیف این مساله هم باید هر چه زودتر معلوم شه . هم تو داری
نامزد می کنی هم بهار دیر یا زود این اتفاق براش می افته . خوب نیست بیشتر
از این اسمتون تو شناسنامه هم بمونه ! .... بهار عزیزم اون سریاله که دیشب
داشتیم می دیدیم کدوم شبکه بود ؟
اونقدر شوکه شده بودم که نتونستم جواب خانوم جونو بدم ! این خونسردی ها این
بی تفاوتی ها از خانوم جون خیلی بعید بود . اصلا انگار این رفتاراش رو نمی
تونستم هضم کنم . دروغ نمی تونستم به خودم بگم راستش انتظار داشتم خانوم
جون ته دلش به جدایی ما راضی نباشه و یه امید ضعیفی داشتم که شاید ....لبام
یکباره لرزید . گلوم بغض دار شد و چشام تار . قلبم خدشه دار شده بود و
احساسم خوار .
اونقدر نگاه ماتم به صفحه متحرک تلوزیون خیره موند که نفهمیدم کسرا کی سالن
رو ترک کرد . تنها با صدای محکم دری که کوبیده شد به خودم اومدم و دیدم
کسرا نیست . به خانوم جون نگاه کردم که انگار نه انگار ! با خیال راحت
نشسته بود پای سریال ... آرام و بی صدا به اتاقم خزیدم و تا ساعتهایی از
نیمه شب بیدا و متفکر به خودم فکر کردم و آینده ای که قطعا بدون کسرا بود .
بعد از ساعتی هضم حرفهای خانوم جون برام راحت تر شد . من به همه چیز از
دریچه احساس نگاه کرده بودم و خانوم جون از دریچه منطق ! منطق هم خیلی وقت
پیش بهم گفته بود که کسرا از آن من نیست و نباید بهش دل ببندم... پس دلخوری
از خانوم جون دیگه معنی نداشت . اما من طبق معمول همیشه با خیالی کودکانه
فکر می کردم شاید از دست خانوم جون کاری بر بیاد که .... شاید ... اه لعنتی
... دیگه این فکرها هم معنی ندارن ... همه چیز واقعا تموم شده بهار ...
نمی بینی ؟
ساعت 2:30 بامداد بود که بالاخره چشام از زور خستگی داشتن روی هم می افتادن
. تازه اون موقع بود که لباسهای مهمانی رو با تاپ و شلوارکی که برای خواب
بود تعویض کردم و با خاموش کردن چراغ در حالیکه مسواک هم نزده بودم به
درون رختخواب خزیدم . چشام تازه گرم شده بود که ناگهان حس کردم کسی دستم رو
کشید . با وحشت چشام از هم باز شد . می خواستم جیغ بزنم که دستی جلوی دهنم
رو گرفت :
- هیس . منم . نترس ... آروم باش ... نترس
کم کم چهره کسرا رو زیر نور ضعیف چراغ خوابی که تازه روشن شده بود ، تشخیص
دادم . به آرامی دستشو از دروی دهنم برداشت و به جاش دستامو گرفت و کمکم
کرد روی تخت بشینم . دستمو روی قلبم گذاشتم که هنوز تند می زد و گفتم :
- ترسیدم . چرا مثل روح نصف شبی ظاهر شدی ؟
خیره شده بود به چهره ام و آرام گفت :
- کارت داشتم !
با غیض نگاش کردم که البته تو اون تاریکی بعید می دونستم بفهمه :
- الان یادت افتاده ؟ ساعت دو و نیم نصفه شب ؟
البته یادم افتاد که کسرا قبلا هم نصف شب مزاحمم شده بود ! فکر می کنم خوشش می اومد نقش ارواح خبیثه رو در نیمه شب بازی کنه .
- خانوم جون تا یه کم پیش بیدار بود . نتونستم زودتر بیام !
- بهتر بود اصلا نمی اومدی و می ذاشتی فردا صبح . اگه سکته می کردم چی ؟
این ناراحتی و عذاب توی چشماش از چه جنسی بود که حتی توی تاریکی هم به وضوح پیدا بود ؟ زمزمه وار گفت :
- حالم خوب نبود ... حالم خوب نیست ... نمی تونستم تا فردا صبر کنم ...
بعد سرشو انداخت پایین و رفت توی فکر . مدتی تو سکوت گذشت . شاید چند دقیقه
. هر چه منتظر شدم چیزی نگفت .انگار واقعا حالش خوب نبود ! حوصله ام سر
رفت :
- خوب حالا چی کارم داشتی ؟
یکباره سرشو آورد بالا و زل زد تو چشام . از اون نگاه مظلوم لحظاتی پیش خبری نبود و جاشو برق خطرناکی گرفته بود :
- فردا قرارتو با مجید و مهران بهم می زنی و می شینی تو خونه ! بفهمم با
یکی از این کره خرا پاشدی رفتی یه جهنم دره ای ، من می دونم و تو . روشن شد
یا نه ؟
خنده ام گرفت . بیچاره دستش به هیچ بند نبود فقط تهدید می کرد . فکر می کرد
من اون بهارم که با داد و تهدیدهاش هنوز می ترسم . پوز خندی زدم که اگه
خودشو ندید صداشو مطمئنم شنید :
- باز منو تنها گیر آوردی فکر کردی بی کس و کارم و هر بلایی دلت بخواد می
تونی سرم بیاری ؟ من هر غلطی دلم بخواد می کنم و با هر کی بخوام هر کجا
بخوام ، می رم و شما هم هیچ کاری نمی تونی بکنی چون این نسبت کشکی که بین
ماست خیلی وقته از حیض اعتبار ساقط شده و به زودی هم ...
ناگهان پتو از روم کنار رفت و با ضربه ای که کسرا تخت سینه ام زد روی تخت
افتادم . روم چمبره زد و دستهاشو دو طرف بدنم گذاشت . چهره اش از این زاویه
زیر نور قرمز رنگ وحشتناک به نظر می رسید . ترس تمام وجودمو در بر گرفت و
قلبم، هراسان شروع به تپشهای تند و بی وقفه کرد :
- نسبت کشکی ؟ هان ؟ ...
ناله ضعیفی کردم :
- کسرا ...
- اعتبار ساقط شده ؟ آره ؟
صورتشو نزدیک آورد . لبهاش کنار گوشم قرار گرفت . صداش همه وجودمو به لرزه در آورد . چشمام بی اختیار بسته شد:
- می دونی اگه همین الان اراده کنم می تونم به این نسبت کشکی اونقدر اعتبار ببخشم که هیچ کی نتونه بندهاشو پاره کنه ؟
سرشو کمی بالا آورد . چونه امو با دستش گرفت و فشار داد تا چشمامو باز کنم .
نگاهشو تو صورتم چرخوند . دوباره نزدیک شد و آهسته زیر گوشم نجوا کرد :
- کدوم قانون ، کدوم عرف ، کدوم شرعی می تونه بیاد همین حالا تو رو از بغل من در بیاره ؟
دستشو از زیر بدنم رد کرد و در آغوشم گرفت . در حالیکه با اون یکی دستش
شروع به نوازش گونه ام کرده بود . چشماش دیگه اون خباثت لحظات پیش رو نداشت
.
- تو زن منی . مهم نیست تا کِی . مهم الانه . همین حالا ، همین لحظه که چشمای قشنگت پر از ترس شده و دل من پر از نیاز به آغوشت .
بعد سرشو توی گودی گردنم فرو برد . نوک بینیش روی پوستم از زیر گوش تا سر
شانه ام حرکت می کرد . بدنم مور مور شد و سرمو به جهت مخالف چرخوندم و
اسمشو زیر لب ناله کردم :
- کسرا ...
تو همون حال خودش گفت :
- هیچ کس حتی همین خانوم جونی که دلت به حمایتش گرمه نمی تونه تو رو از من
بگیره . نه تا وقتی بخوام . تو مال منی . تا هر وقت که من بخوام ...
چشام ابری شد :
- ولم کن ...
هرم نفسهای گرمش روی گردنم حالم رو داشت دگرگون می کرد و من اینو نمی خواستم :
- کسرا ... تو رو خدا ...
نفسهای عمیق پی در پی می کشید :
- بوی بهار می دی ... بوی زندگی ... دلم برای این بو تنگ شده ...
ابرها باریدن گرفتند . رطوبت اشک رو که روی گونه ام احساس کرد . کمی فاصله گرفت و بهم چشم دوخت :
- ش ش ش ش ش ... آروم قشنگم ... آروم ... گریه نکن ...
اشکهام شدت گرفت . کسرا با دست آزادش تند و تند اشکها رو پاک می کرد:
- چی شده عزیز دلم ... چرا گریه می کنی امیدم ؟ ... گریه نکن ...
صداش لرزید و بغض دار شد :
- کسرا بمیره برات ، گریه نکن ...
سرشو آورد نزدیک و بغضش شکست:
- من خودم خرابم ، تو خرابترم نکن ...
اشکش جاری شد و لبش روی پوست گردنم نشست تا جای جای صورت ، گردن و شانه امو
مملو از بوسه های ریز و داغ و مرطوبی بکنه که تمام بدنمو ملتهب می کرد و
وجودمو به آتش می کشید .
تو اون لحظات گرم و پر وسوسه و اشتیاق ، که عقل هر آدم خشک و بی احساسی رو
می تونست زایل کنه ، نمی دونم چهره پریسا از کجا توی ذهنم نقش بست و یکباره
راه نفسم رو گرفت . حس اینکه لحظاتی مشابه این رو با اون داشته و یا خواهد
داشت ، حال دگرگون شده خوشم رو متهوع کرد . نیشتر خیانت حال و آینده اش
قلبمو تیره کرد و برودت اون تمام وجود سوزانم رو به زمهریری سرد تبدیل کرد .
بی اختیار دستهامو آوردم بالا و روی سینه اش گذاشتم تا از خودم دورش کنم .
کسرا هنوز داشت منو می بوسید . اما دیگه از حال خوش لحظات پیش در من اثری
نبود . انگار همه چیز یه خواب خوش بود که قد پلک زدن هم دووم نداشت !
- ولم کن ...
چطور نامردی هاش با دو بوسه داشت فراموشم می شد :
- برو کنار
حالم از این خود ِ ضعیفم که با دو کلمه خام می شه بهم می خوره :
- کسرا ... با توام
فشار دستهام بیشتر شده بود اما کسرا هیچی حالیش نبود . بوسه هاش حس تهوعم رو بیشتر می کرد :
- برو اونور ... برو اون ور لعنتی
سنگینی بدنش نفسم رو بند آورده بود :
- دارم خفه می شم ...
حس تحقیر و خیانت و عصبانیت ، جری ترم کرد :
- ولم کن ... ازت متنفرم لعنتی ... ولم کن
یکباره خشکش زد و از حرکت ایستاد ! کمی بعد از روم بلند شد و نشست . سرم
جام نیم خیز شدم و بعد آروم آرم من هم نشستم . بهم خیره شده بود و حرف نمی
زد . اشکهامو با دست پاک کردم و دستی به موهام کشیدم . نگاهش کردم که بی
حالت و گنگ به من زل زده بود . نفهمیدم چی شد که دست از سرم برداشت .
- تو ... تو چی گفتی ؟
با عصبانیت زل زدم بهش :
- داشتی خفه ام می کردی !
سرشو تکون داد و کلافه سئوالش رو تکرار کرد :
- تو چی گفتی ؟
- من خیلی حرفها زدم . کدومش رو می گی ؟
چشماش با خواهشی گنگ و امیدی ضعیف تو چشام قفل شد :
- تو از من متنفری ؟
من ازش متنفر بودم ؟ مسلما نه ، شاید اگه الان دروغ نمی گفتم تا عمر دارم
پشیمون می شدم که چرا نتونستم با شکستن دلش انتقام دل شکستمو بگیرم . با بی
رحمی نگاهمو صاف تو نگاهش دوختم .
- به اندازه همه عمرم !
لحظاتی هیچ عکس العملی نشون نداد . انگار مغزش هنوز پردازش نکرده بود . اما
بعد لباش لرزید و فکش سفت شد . نگاهش از همه حس های قشنگ لحظات پیش تهی شد
و در عوض پر از حرص و غضب و انتقام شد. بعد ناگهان با شتاب از جا برخاست و
به سمت در رفت . دم در لحظه ای ایستاد و برگشت .
- فردا ، حتی واسه یه لحظه هم از در این خونه بیرون نمی ری !
بعد پوزخندی زد و ادامه داد :
- می خوام نهایت استفاده رو از روزهای آخر شوهر بودنم بکنم ! ... شب خوش .
دستهام مشت شد و نفسهام عصبی و تند . لعنتی ! خواستم چیزی بگم که بیرون رفت و در رو پشت سرش بست . مشتم رو بالا آوردم و آروم گفتم :
- نامردم اگه بذارم این روزهای آخر به کامت تموم شه ! قول می دم کسرا ! قول !