رمان بهار زندگی25
بدون اونکه حواسم باشه ، برای بار هزارم از صبح تا حالا ، به گوشیم نگاه کردم اما دریغ از یک تماس یا حتی پیام ! "بی خیال شده "
- بله ؟
با سئوال مهران به خودم اومدم و با تردید همون کلمه پرسشی رو به خودش تحویل دادم:
- بله ؟
مهران سرشو تکون داد و با خنده گفت :
- فکر کنم شما چیزی گفتید که من نشنیدم !
- آهان نه چیزی نگفتم .
تازه گیها خیلی بی حواس شده ام و هر اونچه در مغزم می گذره بی اختیار به
زبونم می آد ! باید بیشتر حواسمو جمع کنم . کلافه و بی حوصله سرمو انداختم
پایین و دوباره به صفحه گوشیم زل زدم . فکر می کردم امروز صبح که گوشی رو
روشن کنم با کوله باری از پیامهای رسیده از جانب کسرا مواجه می شم . چه
خیال خامی !
نفسی از سینه کشیدم و به مانیتور لپ تاپ مهران نگاه کردم . چه انتظاری دارم من آخه ؟ چرا آدم نمی شم ؟
- اینجا رو ببین !
حواسم دوباره جمع شد و به قسمتی از برنامه ام که مهران انگشت روش گذاشته بود نگاه کردم :
- خوب ؟
نگاهم کرد :
- خوب به نظرت چه اشکالی داره ؟
چشم از مانیتور گرفتم و نگاهش کردم و بی حوصله گفتم :
- من اگه می دونستم مشکلش چیه که خودم حلش می کردم .
لبخند صبورانه ای زد که باعث شد از خودم خجالت بکشم :
- چقدر کم طاقتی دختر خوب . اینطوری که هیچ وقت نمی تونی برنامه نویسی کنی !
ر است می گفت اما من امروز واقعا حوصله نداشتم . نه حوصله سر و کله زدن با
کدهای برنامه ، نه حوصله پند و اندرز شنیدن . با چهره ای نادم نگاهش کردم و
آرام زیر لب ببخشید گفتم . لپ تاپ رو بست و دست به سینه روی صندلی چرخدارش
به سمتم چرخید :
- چی شده ؟
- هیچی . امروز یه کم بی حوصله ام . اومدنم پیش شما اشتباه بود . بی خودی وقت شما رو هم گرفتم !
- اصلا اینطور نیست . من خودم گفتم که بیای ! اما حالا می خوام بدونم دلیل بی حوصلگیت چیه ؟
شانه بالا انداختم :
- چیزی نیست .
- مطمئنی ؟ شاید بتونم کمکت کنم ؟
لبخند زدم و سعی کردم معقول تر رفتار کنم :
- شما خیلی خوبید . من همینطور هم نمی تونم قدردان کمکهای شما باشم .
اشاره ام به آموزشهایی بود که این مدت بی چشمداشت به من داده بود .
- اینو نگفتم که تشکر کنی . من واقعا دوست دارم کمک حالت باشم . منو مثل ...
چند لحظه عمیق به چشمهام نگاه کرد و ادامه داد :
- مثل یه دوست خانوادگی بدون . این خواسته قلبی منه .
- ممنونم آقا مهران . همینطور هم هست . باور کنید .
و سعی کردم با نگاهی صادقانه این باور رو بهش برسونم . چند ثانیه بی حرف نگاهم کرد و بعد سرشو تکون داد و گفت :
- خوب ، پس مطمئنم باشم مشکل خاصی در میون نیست ؟
- مطمئن باشید . یه بی حوصلگی ناشی از روزمرگیه . همین
- پس اگه اینطوره واجب شد که ناهار بریم بیرون . یه ناهار طلبت بود . یادت که نرفته ؟
- یادمه اما امروز ...
خواستم بگم امروز خسته ام و باشه یه روز دیگه که همون لحظه سر و کله مهسا طبق معمول با داد و بیدا پیدا شد :
- پایه اید یا نه ؟
و انگشتشو تهدیدوار برای من و مهران تکون داد . مهران گفت :
- سه پایه یا چهار پایه ؟
- یه پایه اشم قبوله . هستید یا نه ؟
میدونستم باز از اون پیشنهادهای بیرون رفتن می خواد بده برای همین سریع از جا برخاستم و گفتم :
- من که باید برم . کلی درس دارم !
و ملتمس به مهران نگاه کردم تا شرایطم رو درک کنه و چیزی به خواهرش بگه . مهسا با نارضایتی گفت :
- واقعا که ! تو هنوز نمی دونی پیشنهادم چیه ؟ اول بشنو بعد اگه نخواستی جا بزن !
مهران گفت :
- تو مگه جز پیشنهادهای شکمی پیشنهاد دیگه ای هم داری ؟
- باعث افتخارمه که جزو معدود خانمهای شکمو هستم . فکر کردی کم می آرم ؟
و با بدحنسی به برادرش نگاه کرد و ابرو بالا انداخت .
- خیلی خوب ، حالا پیشنهادت رو بگو ببینیم می شه اصلا روش فکر کرد یا نه !
مهسا گفت :
- اگه بگم دیگه حق فکر کردن ندارید . مجبورید عمل کنید ! حالا بگم ؟
مهران با تردید به من نگاه کرد :
- شما چی می گی بهار خانوم ؟ بگه ؟
حقیقتا حوصله شوخی ها و صحبتهای زیاده از حد مهسا رو نداشتم . دلم آرامش می
خواست . این دو سه روز پر بوده از حادثه و اتفاق . پس با خواهش و تمنا به
مهران زل زدم :
- منکه گفتم بهتون باید برم .
- قول می دم اگه پیشنهادش خوب باشه ، خودم بعد از ناهار سریع برگردونمتون خونه ! بیشتر از یکی دو ساعت نمیشه .
خوشم نمی آد مهران تازه گیها بهم گیر می ده . مهسا سریع پشت بند حرف برادرش گفت :
- راست می گه . منو پویا یه جای جدید کشف کردیم می خوایم ببریمتون اونجا . غذاهاش عالیه .
سعی کردم به زور هم که شده لبخند بزنم .
- مرسی از پیشنهادت مهسا جون ، اما من واقعا باید برگردم خونه . ضمن اینکه ...
همون لجظه گوشیم زنگ خورد و منم از خدا خواسته؛ برای فرار از سئوال و
جوابهای اضافه سریع از کیفم بیرون کشیدمش و بدون نگاه به اسم شخص تماس
گیرنده ، دگمه اتصال ارتباط رو زدم :
- بله ؟
- تا یه ساعت دیگه می آی همون کافی شاپی که چند روز پیش بردمت . مطمئن باش
حرفای خوبی دارم برای زدن . از شنیدنشون پشیمون نمی شی ! منتظرم ، بای !
با بهت و ناباوری گوشی رو از گوشم دور کردم و بهش زل زدم . این دیوانه دیگه چی می گه این وسط ؟
- چی شد ؟
گیج و منگ سرم روبالا بردم و به مهسا نگاه کردم :
- ها ؟
- می گم چی شد رفتی تو فکر ؟ اتفاقی افتاده ؟ کی بود پشت خط ؟
سرمو تکون دادم و سعی کردم از موقعیت پیش اومده نهایت استفاده رو ببرم .
- هیچی . فقط یه کاری پیش اومده که من باید سریع برم . واقعا معذرت می خوام . ایشالا یه فرصت دیگه باهاتون همراه می شم .
- اتفاقی افتاده بهار خانوم ؟
با پرسش مهران جهت نگاهمو به سمتش تغییر دادم :
- مساله مهمی نیست . فقط باید سریع برم جایی . مرسی از آموزشهای امروز . حسابی زحمت دادم .
تو اون لحظه من اصلا به پرهام و قرارش فکر نمی کردم . فقط داشتم از تنها
راه فراری که با تماس پرهام مهیا شده بود ؛ استفاده می کردم .
- پس اجازه بدید برسونمتون . انگار عجله دارید !
- نه نه ممنون . خودم می رم .
- تو که به ما نمی گی چی شده . لااقل بذار مهران برسونتت ، اینطوری خیالمونم راحت تره .
به مهسا نگاه کردم
- اما من ترجیح می دم تنها برم . امیدوارم درکم کنید . نمی تونم با شما بیام آقا مهران !
دو جمله آخرم رو به مهران ادا شد . مهران با بی میلی و شک گفت :
- آخه ...
- خواهش می کنم . اگه می شد مطمئن باشید بهتون زحمت می دادم . فعلا با اجازه .
دیگه اصرای نکردن و منم از خداخواسته بعد از دست دادن با مهسا و خداحافظی
مجدد با مهران و همینطور پویا همسر مهسا ، از شرکتشون خارج شدم . همینکه از
ساختمان بیرون زدم ، نفسی از سر آسودگی کشیدم و تازه تازه مغزم شروع به
پردازش کرد که خوب حالا تکلیف چیه ؟ بی خیال پرهام بشم و برگردم خونه یا
...
اما نمی دونم طی چه پروسه مغزی بود که درست یک ساعت بعد توی همون کافی شاپ ،
روی همون میز قبلی، روبروی پرهام نشسته بودم و در حالیکه به بخار متصاعد
شده از فنجان چایم خیره شده بودم ؛ فکرم هر لحظه از شاخه ای به شاخه دیگه
ای می پرید .
- دارم می رم آمریکا !
اونقدر غرق در افکارم شده بودم که کلامش منو از جا پروند . متوجه نشدم چی گفت !
- چی ؟
با تمسخر نگاهم کرد :
- خسته نشدی اینقدر بهش فکر می کنی ؟
اخم کردم . واقعا گیج بودم .
- به کی ؟
پوزخند زد و چیزی نگفت .در عوض پاکت سیگاری از جیب کتش درآورد و مشغول آتش
زدن یک نخ سیگار شد . یادم نمی آد پرهام قبلا هم سیگاری بوده یا نه ؟!
- دارم می رم آمریکا و ...
حتما درست نشنیده بودم ! با دهان باز زل زدم بهش و ... حس کردم دارم پرواز می کنم .
- می خوام که تو هم با من بیای !
انگار یه چیزی منو از اون بالا گرفت کشید و محکم کوبید روی زمین . می
دونستم خوشی ام دووم نداره ! برای چند ثانیه که با دهان گشاد نگاهش کردم
اما بعدش تازه پی بردم چه حرف مسخره ای زده . شبیه شوخی بود. آمریکا ؟ من و
پرهام با هم؟ مگه شهر بازیه ؟ خنده ام گرفت .
- خوبه . برای این آخر هفته که نیست ؟ بهتره باشه برای بعد از امتحانات که به درسم لطمه نخوره .
نگاه نافذ پرهام با شوخی من هیچ تغییری نکرد . تنها دود سیگارش رو بیرون
فرستاد و باز پوزخند زد . چند لحظه گذشت و پرهام به همون شکل مسخره منو زیر
نظر گرفته بود . کم کم داشتم آرامشم رو از دست می دادم . پرهام همیشه منو
با کارها و حرفاش غافلگیر می کرد . اما این دیگه واقعا چیزی بیش از
غافلگیری بود . انگار اونچه شنیده بودم تازه داشت تاثیرش رو می گذاشت.
- ممنون از پیشنهادت . من قصد ندارم خانواده امو ترک کنم . با اینکه پیشنهادت واقعا وسوسه کننده بود .
یه لحظه حس کردم همه اینها فیلمه و من و پرهام هم بازیگریم و داریم دیالوگ
هامونو می گیم و پیشنهاد پرهام هم چیزی شبیه به دعوت برای شام آخر هفته است
که چون از قبل تصمیم گرفته بودم آخر هفته با خانواده ام باشم ، ردش کردم .
آمریکا ؟ واقعا مطمئن نبودم همچین چیزی شنیده باشم . شاید داشتم خیال می
کردم ؟!
- دارم برای دکتری می رم . کارهام تموم شده و فقط مونده ویزام بیاد . اگه
همه چی درست پیش بره ، نهایت تا فروردین سال بعد یا اوائل اردیبهشت رفتنی
ام . تو هم می تونی بعد از امتحانات ترم آینده ات بیای . باید خیلی زود
مدارکت رو در اختیارم بذاری . کارهاتو می سپرم دست وکیلی که کارهای منو
انجام داد . باید اول ویزای 6 ماهه بگیری و بیای . بعد که اومدی همونجا
وکیل می گیریم و کارهای موندنت رو پیگیری می کنیم . با توجه به اینکه اونجا
هیچ اقوامی نداری و از طرفی برای تحصیل هم نمی تونی بیای ، ویزا گرفتنت
سخت می شه . اما چون ویزای انگلیس داری ، در قالب توریست می تونی ویزا
بگیری . یعنی تنها شانسته که البته اونم آسون نیست !
دقیقا نمی دونستم باید چی بگم . فکر کردم دیالوگهای این قسمت یادم رفته .
فنجانم رو گرفتم دستم و کمی از چای یخ کرده اش نوشیدم . مزه چای کیسه ای
توی آب جوشی که حالا سرد شده بود حالمو بد کرد ! واقعا چطور برای همچین
چیزی 6 هزار تومن می گرفتن ؟
- سکوتت به خاطر هیجان زیاده یا شوک زیاد ؟ یا شایدم هر دو ؟ البته حق داری
. آدمهای زیادی نیستن که یه روز خیلی اتفاقی با همچین پیشنهادی مواجه بشن !
ولی دوست دارم احساست رو بدونم .
- تو حالت خوبه ؟
سئوال چرتی بود . مشخص بود داره هذیون می گه !
- من خوبم ، اما تو فکر کنم خیلی خوب نباشی .
و بعد خندید و سیگارش رو توی زیر سیگاری خاموش کرد .
- فکر نکنم . رفتی خونه دماسنج بذار ببین تبت تا چه حد بالاست . می ترسم از دست بری .
پرهام تکیه اشو داد و دوباره جدی شد .
- یه هفته فرصت داری فکر کنی . چون بعدش دارم می رم ترکیه و یه مدتی نیستم .
باید قبلش مدارکت رو بهم بدی تا بدم دست وکیل . امیدوارم شانست رو هدر ندی
. به اندازه کافی دلیل داری که برای همیشه از ایران بری !
- تو زده به سرت . اصلا می دونی آمریکا کجاست ؟
ابروهاشو داد بالا :
- جایی که برای هر دومون حکم رهایی داره . رهایی از بندهایی که ما رو اینجا محدود و ناتوان کرده .
کنترل صدام داشت از دستم در می رفت .
- خدایا ... پرهام ... من ...من... خدایا .. اصلا نمی دونم چی بهت بگم ...
تو ... تو واقعا دیوانه شدی . رو چه حسابی همچین پیشنهادی به من دادی ؟
اینکه دو بار باهات اومدم کافی شاپ تا به مزخرفاتت گوش کنم ، باعث نمی شه
باهات تا اون سر دنیا بیام ! امیدوارم بدونی چقدر ازت متنفرم و تحملت چقدر
برام سخته ! با این شرایط حتی اگه اینجا بی کس و کار باشم و آمریکا برام
تنها جای دنیا برای زندگی کردن باشه ، هرگز حاضر نیستم با تو قدم به این
بهشت بذارم !
- فقط یک دلیل منطقی برای موندنت بیار . می خوام ببینم تو اون مغز معیوبت چه میگذره !
دمای مغزم کم کم داشت به نقطه جوش می رسید . خونسردی غیرقابل تحمل پرهام هم مزید بر علت بود .
- چه دلیلی مهمتر از خانواده ام ؟ برای چی باید اینجا رو ترک کنم ؟
- یعنی می خوای تا آخر عمرت مجرد بمونی و کنار پدر و مادرت زندگی کنی ؟
واقع بین باش ! خودتم می دونی که در حالت طبیعی پدر و مادرت همیشه بالا سرت
نخواهند بود . خواه ناخواه یه روزی باید ازشون جدا بشی ! اگه تو ایران
بمونی فکر می کنی بتونی کسرا رو از ذهنت بیرون بندازی ؟ اینا هنوز ازدواج
نکردن تو با دیدنشون داشتی پس می افتادی ! اگرچه این پیش پا افتاده ترین
دلیله ! چون واقعا ممکنه اونقدر با اراده باشی که در آینده ای نزدیک بتونی
کسرا رو فراموش کنی و بعدش یه ازدواج موفق داشته باشی ! با یکی در حد همون
خانواده خودت یا نهایت کمی بالا یا پایین تر . اما خودتم خوب می دونی عقده
حقارتی که کسرا با پس زدن تو در دلت کاشته همیشه یه جایی اون ته قلبت باقی
می مونه . یه آدم یا یه عشق رو ممکنه بتونی فراموش کنی اما بعضی زخمها رو
خصوصا اگه از جنس تحقیر باشن هرگز نمی تونی نادیده بگیری و زخمش با هر
تلنگری تو زندگیت سر باز میکنه و باعث آزارت می شه . اگه با من بیای ، کمکت
می کنم اونجا تو یکی از دانشگاههای خوب تحصیل کنی . کار خوب پیدا کنی و در
نهایت زندگی خوبی برای خودت دست و پا کنی . بعد از چند سال حتی می تونی
برای پدر و مادرت اقامت بگیری . بعد یه روز برمی گردی و همه اینها رو می
کوبی تو صورت اون کس که نتونست قابلیتها و تواناهایی هات رو ببینه و به
خاطر پول از تو گذشت ! من دارم امکانی برات فراهم می کنم که بتونی به
بهترین نحو خودت رو به اون کسی که موجب این شکست شده ، ثابت کنی و بفهش
بفهمونی از دست دادن تو بزرگترین اشتباه زندگیش بوده .
دستامو رو سینه قفل کردم .
- اونوقت دقیقا به چه دلیلی داری این همه لطف در حقم می کنی و یه مزاحم رو با خودت همراه می کنی ؟
شانه هاشو با بی قیدی بالا انداخت .
- از تو خوشم می آد ! اولین دختری هستی که جدا از جاذبه های جنسی برام جذابیت داری و ...
خیره شد تو چشام . نمی دونم چرا نمی تونستم پلک بزنم .
- دلم نمی خواد از دستت بدم !!!
می تونم بگم اولین بار بود ؛حرفهایی که از زبان این پسر می شنیدم کمی روم
تاثیر گذاشت . مسلما منظورم به جمله آخرش نیست ! اما از نوع نگاه و تحلیلی
که کرده بود در مورد زخمی که خودمم می دونستم شاید هیچ وقت خوب نشه و البته
قابلیتها و توانایی هایی که در من دیده بود ، خوشم اومد !
با این حال هنوز اصل قضیه برای من خیلی دور از ذهن و بیشتر شبیه یه جوک بود
. ضمن اینکه نمی تونستم باور کنم یه پسر صرفا به خاطر خوش اومدن از یه
دختر ! همچین کاری کنه . تنها چیزی که به ذهنم می اومد رو بیان کردم :
- تو با کسرا چه خصومتی داری ؟ به نظرم می رسه بیشتر از خوش اومدن از من باید از کسرا متنفر باشی !
پرهام یکدفعه زد زیر خنده . حتی نمی گفت عاشقمه یا دوستم داره که بیشتر باورش کنم !
بعد از اینکه چند دقیقه ای حسابی خندید گفت :
- برای همینه که ازت خوشم می آد . زیرکی . فکر می کنم باید لقبت رو از پیشی به روبَهَک تغییر بدم ! چطوره ؟ دوستش داری ؟
واقعا کنجکاو بودم دلیل نفرتش رو بفهمم . نباید چیز کوچکی باشه !
- دلیل تنفرت از کسرا چیه ؟
لبخند کجی روی لبش نشست . چند ثانیه همونطور نگاهم کرد و بعد در حین بلند شدن سوئیچش رو از روی میز برداشت :
- هفته بعد باهات تماس می گیرم . منطقی و عاقلانه فکر کن . بای روبهک من !
و با لبخندی کذایی و بدون حتی یک تعارف برای رسوندن من ، از کافی شاپ خارج
شد ! منم خیلی جدی انگار که هنوز روبروم نشسته باشه ، لبخند زدم و جواب
دادم :
- حتما . فقط یادت باشه بلیطها رو بیزینس کلاس بگیری . بالاخره اون همه ساعت تو هواپیما ! اذیت می شیم .
وقتی نگاه متعجب دختر و پسر میز بغلی رو به خودم دیدم فهمیدم باز بلند بلند
فکر کردم . این چه وضعیت جدید مزخرفی بود که توش گیر کرده بودم ؟!!!
سینی خالی از فنجانهای چای رو روی میز قرار دادم و خودم کنار بهناز نشستم و ارسلان رو که بغل بهناز بود از دستش گرفتم.
- قربونت برم خاله ! چقدر بزرگ شدی تو ... الهی ... جان ... وای وای داره می خنده به من ... نگاه بهناز ... نگاه چطور می خنده
با ذوق چهره ارسلان رو به بهناز نشون دادم و یه بوس کوچولو از صورت نرمش
گرفتم و کمی بیشتر به خودم فشردمش . بر خلاف نوزادی های مهتاب ، بچه آروم و
بی آزاری بود و آدم رو عاشق خودش می کرد . ضمن اینکه وقتی یه کم باهاش حرف
می زدی هم بهت می خندید . بچه باید اینطوری باشه . نه مثل این مهتاب نحس و
پر سر و صدا !
چه حلال زاده . همون موقع سر و کله مهتاب از توی اتاقش پیداش شد و اومد به
طرف من و با تعجب به بچه توی بغل من نگاه کرد . فکر کنم بدش نمی اومد کاردی
چنگالی چیزی پیدا کنه و اونو بکنه تو چشمای بچه ! تمام عروسکای بی زبونش
رو بی چش و چال کرده بود با این کار ! با احتیاط کمی ارسلان رو ازش دور
کردم و خطاب به سروناز پرسیدم :
- سروناز انگاری قراره کاملا شبیه باباش بشه . رنگ و روش که اینطور می گه !
آخه اون اوائل فکر می کردم به خاطر اینک تازه به دنیا اومده رنگ پوستش تیره است .سروناز با محبت به بچه اش نگاهی کرد و گفت :
- آره . خدا کنه فقط به اندازه باباش تخس و شیطون نشه .
بهناز گفت :
- بچه به این آرومی ! باید خدا رو شکر کنی . نمی دونی این مهتاب تا یه
سالگی اش ، چه بلایی سرم آورد از بس اذیت می کرد و آروم و قرار نداشت !
مهتاب که هنوز در سکوت نظاره گر ارسلان بود یکباره دستش رو به سمت ارسلان دراز کرد و به من گفت :
- خاخا ، نی نی اِده (خاله نی نی بده . مهتاب به خاله بر وزن ماما می گفت خاخا !)
- خاله این عروسک نیست . اگه بگیری دستت اوف می شه .
بهناز دست مهتاب رو گرفت و اونو به سمت خودش کشید :
- بیا اینجا بغل من بشین ، نی نی رو ببین .
مهتاب اما لج کرد و دستش رو پس کشید و دوباره با سماجت به من گفت :
- نی نی اِده .
و سعی کرد همزمان از روی پاهای من بالا بیاد و خودشو تو بغلم جا بکنه . سروناز با خنده گفت :
- بده من ارسلان رو . فکر کنم مهتاب داره حسودی می کنه .
یه نگاه به مهتاب کردم و دیدم می خواد ارسلان رو انگار چنگ بزنه ، ترسیدم و
سریع بچه رو به مادرش سپردم و سرجام نشستم و به مهتاب اشاره کردم.
- بیا بشین بغل من خاله .حالا خیالت راحت شد ؟
مهتاب که حالا با خیال راحت توی آغوش من جا خوش کرده بود با بی خیالی به
ارسلان نگاه می کرد و خیار می خورد . بی اختیار سرشو بوسیدم و توی دلم
قربون این بچه لوس خواهرم رفتم .
بهناز داشت می پرسید :
- پس با این حساب کلی فامیل و آشنا توی انگلیس دارید ؟
سروناز پاسخ داد :
- بله . خواهر و برادر شهرام ، دخترخاله اش که همون خواهر کسرا بشه . دایی
شهرام با خانواده اش . تازه نوه عموی منم هست . دایی شهرام و کارین با
برادر بزرگه ی شهرام لندن زندگی می کنن ولی خواهرش نیوکاسل زندگی می کنه
نوه عموی منم منچستر .
من گفتم :
- چه خوب . می تونید خیلی خیلی شهرهای انگلیس رو بگردید . چه مدت اونجا می مونید ؟
- مامان و بابای شهرام احتمالا دو ماهی بمونند . خاله شهین می گه تا وقتی
بچه شهره از چله در بیاد . اما من و شهرام سه هفته ای برمی گردیم .
همینقدرم که شهرام راضی به ول کردن کارش شده ، خیلیه ! اون اوائل که می گفت
یه هفته ! کلی باهاش حرف زدم تا راضی شده بیشتر بمونیم .
بهناز گفت :
- بچه خواهر شوهرت کی بدنیا می آد ؟
با پرسش بهناز یاد خاله شهین افتادم و پشت بندش منم پرسیدم :
- خاله شهین چطور راضی شد بیاد این همه مدت ؟ فکر میکردم نمی تونه از خونه و زندگیش خیلی دور بمونه .
سروناز خندید :
- پس فکر کردی چرا عمو رو داریم با خودمون می بریم ؟ اگه اون نمی اومد محال
بود خاله بیاد .البته خاله حق داشت نخواد عمو رو تنها بذاره . آخه عمو
بیماری قند داره .یه مدت پیش هم قندش رفته بود بالا بیمارستان بستری اش
کردند . دیگه این شهرام بود که اول رو مخ باباش کار کرد . شهره که رسما
قهر کرده بود با مامان ، باباش !
بهناز گفت :
- کار خوبی کردید راضیشون کردید . جدا از خواهر شوهرت که موقع زایمان تنها
نیست ، این سفر فکر کنم واسه روحیه پدرشوهر و مادرشوهرتم خوب باشه .
سروناز لبخند زد و با عشق به چهره پسرش نگاه کرد و گفت :
- قبل از اینکه بفهمم باردارم ، می خواستیم یه سفر بریم انگلیس . چند روز
بعد از اینکه ویزامون اومد و داشتیم برنامه ریزی می کردیم واسه سفر فهمیدم
باردار شدم ! چون اون اوائلم یه مقدار مشکل داشتم دکتر استراحت مطلق داد و
این شد که به خاطر این گل پسر کلا سفرمون رو کنسل کردیم . خلاصه این سفر
بدجور رو دلم مونده بود.
یاد سفر خودم افتادم که اصلا مشابه سفر به اروپا محسوب نمی شد ! با اون حال
و اوضاع رفتن و برگشتن . جز چند جای دیدنی لندن اونم به لطف کارین ،
نتونستم جای دیگه ای رو ببینم و بیشتر مواقع همراه بابا و مامان ، خونه یا
بیمارستان بودیم . بی هوا دلم گرفت .
سروناز از وقتی اومده بود یک کلمه هم از کسرا چیزی نگفته بود . نمی فهمیدم
این خوبه یا بد ؟ خودم دلم می خواست یه چیزی ازش بشنوم . شاید یه چیزی تو
مایه های اینکه حالش خوش نیست و تو خودشه و از این حرفا !!! تقریبا ده ،
دوازده روزی از دیدارمون توی دفتر وکیل می گذره و هیچ خبری ازش نشده !
انگار نه انگار که رفته بودیم دفتر معینی واسه انجام کارهای طلاق ! حتی
معینی هم دیگه باهام تماس نگرفته . یه بار خودم با دفترش تماس گرفتم که
منشی اش گفت نیست و براش پیغام می ذاره اما بازم خبری نشد !
صحبتهای بعدی سروناز و بهناز رو نشنیدم و درست وقتی سروناز قصد خداحافظی
داشت متوجه شون شدم . قرار بود یه هفته قبل از سال نوی میلادی برن انگلیس و
حالا اومده بود برای خداحافظی . بعد از رفتنش بهناز گفت :
- کاش یه روز بریم به خانوم جون سر بزنیم .
- چطور ؟
- مگه باید طوری بشه ؟ یه بار خانوم جون اومده اینجا یه بارم ما بریم دیدنش دیگه . به هر حال اون بزرگتره !
با بی میلی گفتم :
- تو که میدونی چرا من نمی رم اونجا ! اونا هم توقعی از من ندارن .
بهناز خم شد تا فنجان و پیش دستی ها رو از روی میز برداره .نشستم روی مبل و
کلیپس سرم رو باز کردم و شروع به ماساژ دادن سرم کردم. این کلیپس جدیدم
فقط خوشگل بود ولی دندانه هاش پوست سرم رو می خراشید . گمانم باید می
انداختمش دور .
بهناز رفت تو آشپزخانه و از همونجا گفت :
- این حرفا چیه ؟ نباید به خاطر کسرا از بقیه چشم پوشید . اتفاقا این رفت و آمدها باعث می شه که کم کم همه چیز برات عادی بشه .
حوصله جر و بحث با بهناز رو نداشتم .
- خیلی خوب حالا یه روز می ریم .
- بذاریم وقتی که سروناز اینها رفتن . خانوم جونم تنها می شه می ریم دیدنش .
یه بارم ناها یا شام دعوتش می کنیم بیاد پیشمون . فکر نکنم عادت به این
همه تنهایی داشته باشه . همیشه دورش شلوغ بوده
یه خیار برداشتم و گاز زدم :
- تنها نیست . کسرا پیششه .
- اون که از صبح تا شب بیرونه . راستی هیچ خبری از وکیل نشد ؟
- نه . منم یه بار زنگ زدم ولی جوابی نگرفتم .
بهناز اومد بیرون تا بقیه چیزها رو جمع کنه :
- میگم نکنه پشیمون شده ؟
پوزخند زدم :
- نخیر . اونقدر سرش شلوغه که یادش می ره زنی داره که باید طلاقش بده ! وقت نمی کنه بیچاره .
- آخه اینطور که نمی شه .شاید اصلا یه خواستگار خوب برات پیدا شد خواستی شوهر کنی !
یهو براق شدم و غریدم :
- بهناز !
بهناز سریع عقب نشینی کرد :
- منظورم اینه که باید سریعتر تکلیفت رو معلوم کنه دیگه ! میخوای با خانوم
جون صحبت کنم ؟ ببینیم اصلا می خواد چیکار کنه ؟ هدفش چیه این همه عقب می
اندازه ؟
کلیسم رو از روی مبل برداشتم و بلند شدم :
- نه . نمی خوام پای بقیه رو وسط بکشم . خودم قضیه رو با کسرا حل می کنم ! اگه لازم شد بهت می گم .
بهناز سینی پر رو دوباره به آشپزخانه برد :
- یه مدت دیگه هم صبر میکنیم اگه خبری نشد با خانوم جون صحبت می کنم . این
قضیه داره خیلی کش می آد . یه طلاق که این همه وکیل وصی نمی خواد .
جوابی ندادم و به سمت اتاق راه افتادم . نمی دونم چرا دلم نمی خواست به آخر
این قضیه فکر کنم . انگار موندن تو این وضع بلاتکلیفی بهتر از هر وضعیت
دیگه ای بود !
با شکوفه و سوری از در دانشگاه بیرون اومدیم و پیاده به سمت
فست فودی که قرار بود ناهار رو اونجا به میزبانی سوری بخوریم ، راه
افتادیم .
- یه برف درست و حسابیم نزد امسال !
شکوفه در حالیکه دگمه های پالتوشو می بست اینو گفت . من گفتم :
- هواشناسی گفته آخر هفته برف و بوران داریم .
سوری با ذوق گفت :
- بچه ها بیاید قرار بذاریم اگه برف زد جمعه عصر بریم بالا شهر برف بازی .
شکوفه جواب داد :
- من میگم بریم شمشک ، دیزین. هم اسکی می کنیم هم برف بازی . خیلی حال میده .
من سریع گفتم :
- من از برف بازی خوشم نمی آد !
سوری یکی زد پس کله ام . اه جقدر از این حرکتش بدم می آد . اونم تو معابر عمومی .
- چقدر تو بی ذوق و سلیقه ای . کدوم آدمی پیدا می شه برف بازی دوست نداشته باشه ؟
عصبانی چادرم رو که با ضربه سوری رفته بود عقب ، روی سرم دوباره تنظیم کردم و گفتم :
- من ! بار آخرت باشه اینطوری می کنی سوری . صد بار بهت گفتم وقتی چادر سرمه از این کارا نکن . خوشم نمی آد ! فهمیدی ؟
- نه برف بازی دوست داری ، نه پس کله ، نه همبرگر ، نه کله پاچه ، نه نوشابه زرد ! آخه واقعا تو آدمی با این اداهای مزخرفت ؟
شکوفه برای غائله بحث گفت :
- می ریم یه پارکی بالا شهر که برف زیاد باشه . باشه بهار ؟ نه نگو دیگه . خوش می گذره . قبل از امتحانات یه تفریحی می کنیم .
- حالا اصلا بذار ببینیم واقعا برف می باره یا نه ، بعد برنامه بچینیم .
من واقعا برف بازی دوست نداشتم ! کلا وقتی برف می اومد بر خلاف همه که ذوق
زده می شدند ، من عزا می گرفتم . آخه یه بار تو بچگی موقع برف بازی پام
شکسته بود و این بود که همیشه ترس داشتم .
- حالا که اینطور شد فردا ماشینمو می آرم . می ترسم برف بباره تا مدتها نتونم پشتش بشینم !
یه ماه بود سوری ماشین خریده بود اما چون می ترسید پشتش نمی نشست ! ناهار امروزم در واقع شیرینی خرید ماشینش بود .
- بردار این لکنته رو بیار ببینیم چه شکلیه اصلا . مُردیم اینقدر تعریفشو شنیدیم !
شکوفه اینو گفت و سوری جواب داد :
- لکنته ماشین تو و شوهر بی ریخت آینده اته . درست حرف بزن . وگرنه با ماشینم سواری بهت نمی دم ها !
من خندیدم :
- والا اینطور که تو از ماشینت استفاده می کنی . فکر نکنم حالاحالاها خودتم سوارش بشی . چه برسه به ماها !
سوری عصبانی گفت :
- مرض . عجب بچه پرروهایی هستید . فعلا که دارید از مزایای ماشین خریدنم بهره می برید . دیگه چه مرگتونه ؟
منظورش به ناهار امروز بود که دعوتمون کرده بود . شکوفه گفت :
- حالا یه ساندویچ کثیف ما رو مهمون کردی . ببینم تا چند ماه می خوای تو سرمون بکوبی !
من گفتم :
- من ساندویچ نمیخورم ها . گفته باشم . فقط پیتزا ! با سوپ و سالاد و دلستر !
- یه کاری نکنید رَم کنم از همینجا در برم تو کف ناهار بمونید . بذارید حداقل برسیم ، بعد ندید بدید بازی در بیارید .
شکوفه گفت :
- می گم سوری حالا که فکر می کنم می بینم دلم شیشلیک می خواد . من یه جای خوب این دور و برا می شناسم . موافقی بهار ؟
- آره . منم که دقت میکنم می بینم دلم کباب برگ می خواسته ، نه پیتزا . با دوغ و سالاد و سبزی . آخ جون .
سوری هم با قیافه ای متفکر پشت سر ما گفت :
- هوم . منم الان فکر کردم فهمیدم امروز یه جا ناهار دعوت دارم . خوب دیگه من برم . بهتون خوش بگذره . کاری ندارید با من ؟
و خیلی ناگهانی پیچید تو یه کوچه و خواست فرار کنه که همزمان من و شکوفه
گیرش انداختیم و کشون کشون تا یه رستوران درست و جسابی بردیم . حالا مگه
حاضر می شد بعد ناهار پولو حساب کنه ؟ آخر سر شکوفه دست کرده تو کیفش پول
در بیاره می بینیم ، فقط 30 تومن پول تو کیفشه ! در حالیکه غذامون شده بود
70 تومن . هر کاریش کردیم هم رمز کارت بانکیشو نداد تا بقیه پولو حساب کنیم
. هیچی دیگه مجبور شدیم بقیه پولو خودمون دو تا بدیم . آخ که چقدر سوختیم .
عجب مارمولکیه این سوری . تا ما باشیم دیگه رو دعوت این حساب باز نکنیم
بریم بشینیم یه جا دل از عرا در بیاریم !
با تمام اینها بعد از مدتها اوقات خوشی رو داشتم . بدون دغدغه هایی که از
جانب پرهام یا کسرا نصیبم می شد . شاد و فارغ از هر فکر و خیال . که البته
خیلی دوام نداشت !
اون روز علی رغم میلم با بچه ها قرار برف بازی آخر هفته رو گذاشتم . اینقدر
باهاشون بهم خوش گذشته بود که حس می کردم باید ارتباطم رو زیادتر می کردم .
سوری حتی قول داد با ماشینش ما رو ببره بگردونه که البته من باور نکردم .
رانندگی اونم تو برف ؟ بعید به نظر می رسه !
بعد از ناهار که برمیگشتم خونه از یه شماره عجیب غریب پیامی به این مضمون بدستم رسید :
- تا برگردم بهت فرصت می دم . این شانس رو از خودت نگیر ! من همیشه اینقدر مهربون نیستم !
با خوندن پیام به سرعت فهمیدم که از جانب پرهامه . می دونستم هنوز ترکیه
است و برنگشته . نمی دونم برای چه کاری رفته بود اما سفرش بیشتر از اونچه
که فکر میکردم طول کشیده و این مایه امیدواری بود . دوست داشتم هیچ وقت
برنگرده ! بی توجه به پیامش خواستم دوباره گوشی رو بذارم توی کیفم که پیام
دیگه ای رسید :
- راستی تو فکر تهیه یه لباس مناسب برای مهمونی باش . وقتی برگردم مراسم نامزدی خواهرمه !
با عصبانیت صفحه پیام رو بستم و گوشی رو توی کیفم پرت کردم ! غلط کرده .
هنوز منو طلاق نداده می خواد یه دختر دیگه رو نامزد کنه ؟ احتمال زیادی
داشت که پرهام صرفا به خاطر آزار و ترغیب من برای همراهیش این خبر رو بهم
داده باشه . اما به هر حال تا شب هر کار می کردم نمی تونستم ار فکر اینکه
شاید کمتر از یه ماه دیگه کسرا نامزد کنه بیرون بیام ! پرهام خوب بلد بود
دست رو نقطه ضعفهای من بذاره . و برای همین بود که ازش متنفر بودم .
شب بعد از شام ، کسل و بی حوصله همراه با بهناز و رضا توی سالن نشسته بودیم
و مثلا داشتیم سرالی می دیدیم . من که فقط چشمام رو صفحه تلوزیون بود و
حواسم پرت موضوعات دیگه . ماشالا اینقدر هم موضوع واسه فکر و خیال داشتم که
تا چند سال آینده غصه نخورم به چی باید فکر کنم . ظهری خودمو چشم کردم از
بس با بچه ها گفتیم و خندیدیم حالا هر کار می کنم خنده رو لبم نمی آد . رضا
هم با لپ تاپی که تازه به صورت قسطی خریده بود داشت ور می رفت . بهناز اما
یه چشمش به مجله قلاب بافی ای بود که من براش خریده بودم و یه چشمش به
تلوزیون . هر از چند گاهی هم هی از من می پرسید . مامانه چی گفت ؟ پسره
کجا رفت ؟ دختره چرا این کار رو کرد ؟ منم یه چرتی تحویلش می دادم که
مطمئنم فردا بخواد بشینه ادامه سرال رو ببینه نفهمه چی به چی بود .
ساعت از 11 شب گذشته بود و دیگه کم کم داشتیم برای خواب آماده می شدیم که صدای زنگ در خونه همه رو متعجب و البته کمی هراسان کرد .
بهناز که از همه به آیفون نزدیک تر بود به سمتش رفت :
- بله ؟ .... آهان ، بله ، بله ! خوب هستید شما ؟ ..... چی شده ؟
.... تشریف نمی آرید بالا ؟ .... باشه . الان می گم آقا رضا بیاد پایین
.... برای چی ؟ .... باشه پس چند لحظه منتظر بمونید لطفا ...
گوشی آیفون رو که گذاشت به رضا مهلت ندادم چیزی بپرسه و سریع از بهناز پرسیدم:
- کی بود ؟
- کسراست . یه چیزی بپوش بریم پایین .
جله آخرش خطاب به رضا بود . باز من با تعجب فراوان پرسیدم:
- چی کار داره ؟
رضا گفت :
- تعارفش کن بیاد بالا . دم در بده !
بهناز چشم غره ای به رضا رفت و گفت :
- لازم نکرده ! در ضمن شنیدی که تعارفشم کردم . قبول نکرد .
رضا نگاه مشکوکی به من انداخت و با تردید از بهناز پرسید :
- مطمئنی با ما کار داره ؟
دقیقا حرف دل منو زد . بهناز اما مطمئن در حالیکه به سمت اتاق خوابشون می رفت تا لباس مناسب بپوشه گفت :
- بله عزیزم . حالا زود بپوش بریم پایین .
تا وقتی بهناز و رضا برن پایین و برگردن دل توی دلم نبود . هیچ تصوری
نداشتم که کسرا برای چی اومده دم خونه بهناز ! صحبتهاشون نزدیک ده دقیقه
طول کشید و من اگرچه سعی کردم از آیفون صداشونو بشنوم اما موفق نشدم . هر
چه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم . چرا به من زنگ نزده بود ؟
یعنی واقعا با من کار نداشت ؟ شاید برای صحبت در مورد طلاق اومده ! اما آخه
الان ؟ 11:30 شب وسط هفته ؟ اینکه هیچ نوع حدسی نمی تونستم بزنم ،منو عصبی
می کرد . در کنارش هم یه دلشوره بی دلیل تمام وجودمو در بر گرفته بود. این
وقت شب سرزده اومدن نمی تونه خیلی دلیل جالبی داشته باشه ! خدایا یعنی چی
شده ؟
بالاخره ده دقیقه کذایی گذشت و بهناز و رضا هر دو اومدند بالا . بهناز با عجله در حالیکه باز به سمت اتاق خوابشون می رفت به من گفت :
- بهار من دارم می رم بیمارستان . مهتاب رو ببر توی اتاقت . امشب حواست بهش باشه .
دلم هری ریخت پایین . پشت سرش حرکت کردم :
- بیمارستان واسه چی ؟ چه اتفاقی افتاده ؟
مانتو و شال دم دستی اش رو در آورد و از توی کمد اتاق مانتو و روسری دیگه ای بیرون کشید :
- نگران نشو . خانوم جون بیمارستان بستریه . امشب به عنوان همراه می خوام برم پیشش بمونم .
- ای خدا . بیمارستان واسه چی ؟ پس صبر کن منم باهات بیام .
اومدم با عجله از اتاق بزنم بیرون که بهناز بازومو گرفت :
- چرا هول می کنی ؟ نیازی نیست تو بیای . ضمنا فقط یه همراه رو اجازه می دن پیشش بمونه .
قلبم مچاله شده و وحشت توی وجودم لانه کرد . حس بدی داشتم. باید می رفتم می
دیدمش وگرنه امشب آروم نمی گرفتم . اگه دیگه نتونم ببینمش چی ؟ یه قطره
اشک از چشمم چکید :
- بهناز تو رو خدا بذار بیام . میخوام ببینمش .
بهناز جلوی آینه روسری رو سرش کرد . مهتاب که روی تخت مامان و باباش
خوابیده بود با سر و صدای ما از خواب بیدار شد و شروع به نق زدن کرد .
بهناز در حالیکه به سمت مهتاب می رفت تا دوباره بخوابوندش ، لب باز کرد
چیزی بگه که
صدای موبایلم بلند شد . شک نداشتم کسراست . نفهمیدم چطور خودم رو به گوشیم رسوندم :
- بله ؟
- الو بهار ...
مهلت ندادم چیزی بگه . با بغض و ناله پریدم میون حرفش :
- چی شده کسرا ؟
ریزش اشکهام دست خودم نبود . تصویر خانوم جون یه لحظه از جلوی چشمم کنار نمیرفت . صدای کسرا خسته و داغون بود :
- چیزی نیست عزیزم . گریه نکن !
عصبی شدم . چرا هیشکی درست جوابمو نمی داد .
- می گم چی شده ؟ خانوم جون چش شده ؟
- بهار عزیز دلم یه لحظه به من گوش کن . الان خواهرت می آد پایین نمی تونم حرف بزنم .
صدای هق هقم بلند شد .
- تو رو خدا جواب منو بده .
- حالش خوبه عزیزم . به خدا الان حالش خوبه . خطر از سرش رفع شده .
حالا یه لحظه گوشتو بده به من ببین چی می گم . فردا خانوم جون مرخص می شه ،
می برمش خونه . دکتر گفته یکی باید 24 ساعت مراقبش باشه . می دونی که
سروناز اینا رفتن مسافرت . هیچ کس نیست ازش خواهش کنم یه مدت بیاد پیشمون .
خودم گرفتارم . شهرامم نیست که کارامو بسپارم بهش خودم بشینم خونه ازش
مراقبت کنم . دستم به هیچ جا بند نیست . نمی خواستم مزاحمت بشم اما الان
واقعا کسی رو ندارم ازش کمک بخوام . می تونم ازت خواهش کنم یه مدت بیای پیش
خانوم جون ؟ می دونم فصل امتحاناته . نمی ذارم اذیت شی . فقط می خوام
خیالم راحت باشه مواقعی که نیستم یکی پیش خانوم جون هست که به محض اینکه
حالش بد بشه سریع برسوندش بیمارستان . امشبم اومدم اجازه تو رو بگیرم
ببرم بیمارستان که خواهرت گفت خودش می آد . برای همین صلاح دیدم پیشنهادمو
اول به خودت بگم که اگه قبول می کنی بعد اجازه ات رو از خواهرت بگیرم . اگه
نه که باید بگردم دنبال پرستار . تا فردا فکر کن بهم خبر بده . نمی خوام
تو معذوریت قرار بگیری . می دونم دلت از من پره و چشم دیدنم رو نداری . قول
می دم اگه بیای جلوی چشمت نباشم . بهار ، فقط ...
یه لحظه مکث کرد . حس کردم صداش لرزید . انگار که داشت گریه می کرد :
- فقط به خاطر خانوم جون ... منو در نظر نگیر . فقط به اون فکر کن
. خواهش می کنم ... می دونم که بر خلاف من خیلی دوستش داری ... ازت خواهش
می کنم بهار ...
همراه کسرا منم پشت تلفن گریه می کردم . خواستم چیزی بگم که بهناز وارد اتاق شد .
- کجایی تو دارم صدات می کنم ؟
بی اختیار گوشی رو از گوشم جدا کردم . بهناز با تعجب پرسید :
- کی بود ؟
با گریه پرسیدم :
- داری می ری ؟
فهمید نمی خوام جواب بدم . بی خیال شد و گفت :
- آره . مراقب مهتاب باش . به زور دوباره خوابوندمش .
سرمو تکون دادم . اومد از اتاق خارج بشه که لحظه آخری برگشت نگاهم کرد و گفت
- نگرانش نباش قربونت برم . ایشالا خوب می شه . کسرا می گفت خطر از سرش رفع شده .
لبهام لرزید و اشکهای بیشتری از جشمام سرازیر شد .
- نمی تونم ! رسیدی اونجا بهم زنگ بزن خبر از حالش بهم بده .
یکباره اومد جلو و محکم بغلم کرد . بعد از کمی که منو از خودش جدا کرد گفت :
- می خواست تو رو ببره اما من اجازه ندادم . نمیخواستم دوباره ببینیش و هوایی شی اما ..
مکث کرد . تو چشام خیره شد :
- می خوای بری؟ از نظر من اشکالی نداره ! اگه خودت دوست داری ؟
الان وقت مطرح کردن پیشنهاد کسرا نبود . اما خوب شد که بهناز فهمید خانوم جون چقدر برام باارزشه .
- برو دیگه دیر شد . بهم زنگ بزن از اونجا .
دیگه بهنازم چیزی نگفت و بعد از خداحافظی از رضا به سرعت از خونه خارج شد .
دم در وقتی دستامو آوردم بالا تا در رو پشت سر بهناز ببندم چشمم به گوشی
توی دستم افتاد و یادم به مکالمه ناتمامم با کسرا . خنده دار بود که کسرا
فکر می کرد ممکنه به خاطر حضور اون از کمک به خانوم جون سر باز بزنم .
وقتی پیشنهادشو مطرح می کرد من حتی یک لحظه هم به کسرا و اینکه ممکنه حضورش
منو آزار بده فکر نکرده بودم ! هر چه بود توی ذهنم فقط و فقط خانوم جون
بود . خانوم جون با اون پوست روشن و چشمای عسلی مهربونش که نمی دونم از کی و
چطور مهرش اونقدر توی قلبم رشد کرد که از تصور یه لحظه نبودنش به همون
اندازه وحشت زده می شدم که از نبودن بابا !