رمان بغض کهنه10
چشمم خورد به پسرا که اب از لب و لوچه شون راه افتاده بود ! همچین هیجان زده به دعوامون نگاه می کردن انگار چه خبره ؟!
شیطونه میگفت برم بزنم دک و دهنشو اسفالت کنم ! هم دل این طفلی ها شاد میشه هم یکم من دق و دلیم رو خالی می کنم ! والا !
پوفی کشیدم و عقب گرد کردم ! حوصله نداشتم بعد دعوا دو ساعت برم دفتر جواب
پس بدم ! ... چشمم خورد به چند تا پسر که داشتن سبزی پاک می کردن ! از ته
دل لبخندی زدم ! امروز قرار بود اش بپزن ! وای که چقدر من اش دوست دارم !
اخ آش های عزیز فوق العاده بود ! فوق العاده !
با لبخند رفتم کنارشون ! خودمو پرت کردم رو سکو !
- خسته نباشید بچه ها !
ارمیا پررو پررو سینی سبزی ها رو هل داد طرفم: بشین تمیز کن! ما خسته شدیم !
چشمامو گرد کردم : مگه من نوکرتم ؟!
ریز خندید : نمی دونم والا !
چشم غره ای بهش رفتم ! صدای رایان تو گوشم پیچید: بچه ها شما برین ! ما تمیزش می کنیم !
- اورین فرزندان من ! پاکش کنید ! شما می تونید ! اورین ! اورین !
از جام بلند شدم که سریع جیم شم که صدای انکر الاصواتی رایان تو گوشم پیچید : امیر خان با شما هم بودم !
اه از نهادم بلند شد ! اقا من از سبزی پاک کردن بدم میاد ! .. به کی باید بگم خدا ؟!
پوفی کشیدم و برگشتم طرفشون ! یوسف و شهابم نشسته بودن ! بغل شهاب نشستم ! یکم نگام کرد ! لبخند مصنوعی زدم ! یعنی چته ؟!
لبخند دختر کشی زد و روشو برگردوند ! چونه مو انداختم بالا! ارمیا اینا رفتن سمت روشویی !
یوسف گفت : بچه ها جدی ! کی میاد اردو ؟!
سرمو بلند کردم ! رایان نگاهی به شهاب انداخت !
شهاب بی تفاوت شونه ای بالا انداخت : معلوم نیس ! حالا چرا اینجوری ؟!
یوسف - چه جوری ؟!
رایان - با این همه عجله ؟! چند روز قبل خبر میکردن ! اگه یه نفر پول نیاورد چی ؟!
یوسف - پول رو که خودشون میدن !
با بهت گفتم : پس تو چی گفتی ؟!
یوسف - حواسم نبود !
- یعنی چی ؟!
یوسف - یعنی نخود چی !
ابرو هامو انداختم بالا ! چه خوب !
یوسف - میاین ؟!
نمی دونم چرا ولی احساس کردم رایان و شهاب زیر چشمی نگام کردن !
- نمی دونم ! شاید اومدم !
لبخندی گوشخ لب هر سه نشست !
************ ************
با شنیدن صدای زنگ خونه از جام پریدم ! کیفمو برداشتم و حملهههه!
توی حرکت خیلی حرفه ای خودمو از میون پسرا به بیرون مدرسه پرت کردم ! .. اخ ازادی !
نفس عمیقی کشیدم که باعث شد کل دود و دم تهران بره تو حلقم ! سرفه ی وحشتناکی کردم !
صدایی تو گوشم پیچید : خوبی ؟!!
سرمو گرفتم بالا ! نگام با نگاه نگران شهاب تلافی کرد ! زمزمه کردم : ممنون !
لبخند مهربونی زد !
نگاش کردم : چیزی شده شهاب ؟!
سرشو تکون داد : نه چی باید بشه ؟!
کوله مو رو شونه ام جا به جا کرده ام و حرکت کردم : مشکوک میزنی !
تقریبا با دو خودشو بهم رسوند ! لبخندی زد : چه مشکوکی ؟!
شونه امو انداختم بالا !
کمی سرعتمو بیشتر کردم تا شاید شرش کم شه !
دوباره با دو خودشو بهم رسوند : امیر یه سوال بپرسم ؟!
- بگو !
شهاب - حالا چرا اینقدر تند تند میری ؟!
کم کم داشتم عصبی میشدم : شهاب کاری داری ؟!
شهاب - هان ؟! ... نه فقط خواستم با هم بریم خونه !
اخم کردم و جلو روش وایسادم : که چی بشه ؟!
تعجب کرد : هان ؟! امیر تو چرا اینقدر بد اخلاقی ؟!
پوزخندی زدم و به راهم ادامه دادم ! کنارم بی هیچ حرفی شروع کرد قدم زدن !
هوا افتابی بود و خورشید مستقیما رو مخم می تابید ! یعنی احساس می کردم دو
دقیقه دیگه دود از سرم بلند میشه ! هر چند هوا زیاد گرم نبود ولی خوب همون
افتاب مستقیم برای سردرد گرفتن و یه هفته تو خونه موندن کافی بود !
به خیابون رسیدیم ! بی توجه اومدم رد شم که صدای قیژ موتوری تو گوشم پیچید ! سوزش توی پام باعث شدم زانو بزنم !
شهاب با نگرانی کنارم زانو زد : چی شد ؟!
تا چشمش به خونهای پام افتاد حرف تو دهنش ماسید !
با عصبانیت از جاش بلند شد و به سمت موتوریه رفت : این چه طرز موتور سواریه ؟!
صداشونو نمی شنیدم ! شدید از دسش عصبانی بودم ! زخمم بدجوری می سوخت ولی اون پسره ...
با بغض غریدم : تمومش کن !
ملت دورمون جمع شده بودن ! یه پسر خواست کمکم کنه که شهاب با اخم گفت : خودم کمکش می کنم !
برو بمیر پسره ... ! صورتمو برگردوندم ! کمکم کرد از خیابون رد شیم و رو نیمکت بشینم !
به سمت خیابون رفت ! دسشو برای اولین تاکسی بلند کرد و گفت : دربست !
به پای باندپیچی م خیره شدم ! اهی کشیدم ! یعنی از در و دیوار داشت برام می ریخت ! به خشکی شانس !
شهاب وارد اتاق شد ! براندازش کردم ! هیکلش عجیب اشنا بود ! بازو های قویش
که مثه رایان بود باعث میشد زیاد سر به سرش نذارم ! می ترسیدم یکی بزنه تو
دهنم پخش زمین شم ! والا چه کاریه ؟!
اصلا بازو اندازه دور کمر من ! خدا می دونه چقدر کلاس بدنسازی میره ! حیف
اون همه پول که بخاطرش میده ! اون پولا رو بده من دنیا رو واست رنگ می کنم !
بخدا!
صداش بلند شد : تو کوری ؟!
ماتم برد !
داد زد : بدبخت ! اگه ماشین زیرت گرفته بود چه غلطی می کردی ؟!
زیر می گرفت؟! کاش زیر می گرفت! اگه زیر می گرفت که دیگه اینقدر بدبختی نمی کشیدم !
اخم کردم ! اروم اما محکم گفتم : صداتو بیار پایین !
از عصبانیت داشت نفس نفس میزد !
خودشو رسوند کنارم : احمق ! تو که میخوای خودکشی کنی یه جای بهتر خودکشی کن !
اشک تو چشمام حلقه زد: شهاب ! خفه شو ! گمشو از جلو چشام !
پوزخندی زد : همین ! فقط بلدی بزنی زیر گریه ! فقط همین کار رو بلدی !
اشکم در اومد ! چرا عذابم میداد ! داد زدم : اره ! اره ! به تو چه ربطی
داره ؟! به تو یکی چه مربوطه ؟! اره ! من دل نازکم ! من ادم نیستم ! من
ضعیف ! از تو و امثال تو یکی بهترم ! مفهومه؟!
انگار از دیدن دلش سوخت : بسه دیگه !
قطره ی اشکی بعدی سرازیر شد ! همین دیگه ! اینم واسه من ادم شده ! سرم داد میزنه ! اسممو عوض می کنم اگه ادمش نکنم !
از تخت پایین پریدم ! فقط یه کوچولو شل میزدم ! پام مشکل چندانی نداشت !
یقه شو گرفتم : فقط یه دفعه دیگه سر من داد بزنی بلایی سرت میارم که اجدادت بیاد جلو چشمت ! مفهومه ؟!
زهر خندی زد ! انگار سر همین چنددقیقه نابود شده بود : قلدر شدی!
به قدری با ناراحتی اینو گفت که یه لحظه دستم شل شد و به خودم نگاهی انداختم !
راست می گفت ! من یه دخترم ! پس ظرافت دخترانه ام کجاست ؟! .. احساسات لطیفم کو ؟! .. چرا اینقدر خشن شدم ؟!
دستمو اروم پایین کشیدم ! یقه اش رو درست کردم : به تو مربوط نیس !
اومدم برگردم که یه دفعه دستمو کشید و در اغوشم کشید !
چشمام گشاد شد !
تو بغلش گم شدم . صداش تو گوشم پیچید : دیوونه سکته کردم . اگه بلایی سرت می یومد چی ؟
احساس کردم بغض کرده . چرا شو نمی دونم ؟
چقدر شیرینه حس کنی یه نفر نگرانته . اینکه یه نفر دلش برات شور میزنه . حس اینکه برای یه نفر مهمی . خیلی لذت بخشه نه ؟
الان همون حس رو داشتم . اینکه شهاب نگرانمه . شهاب ..
کاش به جای شهاب حاجی بود ... کاش به جاش سامان بود .
ناراحت سرمو از رو سینه اش برداشتم : ببخش نگرانت کردم
تو چشای مشکی اش خیره شدم ... چقدر مهربون بود . کاش به جای شهاب سامان اینجا وایساده بود.
کاش ...
سرمو پایین گرفتم و گوشه ی تخت نشستم !
نگران اومد کنارم : چت شد ؟ ناراحتت کردم
سرمو پایین گرفتم :نه . ناراحت نشدم
اروم زانو زد . یه دفعه چشاش درشت شد : چه بلایی سرت اوردن ؟
سرمو گرفتم بالا و گنگ بهش خیره شدم . دستش رفت سمت گردنم . یاد اون روز
کذایی افتادم ( فلش بک : جلال چاقو میکشه رو گردن ماهان ) : هیچی .
شهاب - یعنی چی ؟ چیکارت کردن امیر ؟
سرمو گرفتم : می گم هیچی
شهاب لبخندی زد . اروم از جاش بلند شد . به چشاش نگاه کردم . هنوز نگران بود . اخی ! بغضشو نگاه .
- بخاطر من بغض کردی دیوونه ؟
شهاب برگشت سمتم ! حس عجیبی داشتم . انگار دوباره گذشته رو جلو روم میاوردن
. چشاش برام عجیب اشنا بود . انگار قبلا یه جایی دیده باشم .
با خنده گفت : غرق نشی
پوفی کشیدم : کی مرخص میشم ؟
شهاب - الان میرم دنبال کارای ترخیص .
لبخندی زدم : ممنون
از در بیرون رفت . تکیه ام رو دادم به پشتی تخت .
زیر لب شروع کردم شعری رو خوندن
به چه قیمتی گذشتی
از شبای خیس مهتاب ؟
چی اوردی بر سر عشق
به جز ارزویی بر باد ؟
به چه قیمتی غرور را
سر راهمون کشیدی ؟
جرا لحظه های با هم
بودنامونو ندیدی ؟
چشامو بستم . چهره ی حاجی جلو روم مجسم شد
خوب من ما هر دو باختیم
توی این بازی بیخود
هر دو تامون کم گذاشتیم
که ترانه هامونم مرد
چیزی از لحظه نمونده
منو تو لحظه رو کشتیم
حکم اعدام دلامون
با غرورمون نوشتیم
صدای گرم شهاب تو گوشم پیچید :
اگه دوسم نداری به روم نیار
یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم
نذار حرف و حدیث مردم بشم
سرمو گرفتم بالا : اومدی ؟ ... دیوونه این چیه ؟
خندید : کالسکه ی مخصوص اعلی حضرت
خنده ام گرفت : دیوونه این کالسکه اس ؟
نگاهی به ویلچر انداخت : خوب همچین کالسکه ی کالسکه هم نیس ! ولی خیلی باحاله جون تو !
- جون خودت . مگه چلاق شدم ؟
نشست رو ویلچر : نشین ! خودم میرم !
قهقهه ام بالا رفت : بیا پایین دیوونه زشته !
با لبخند نگام کرد ! زیر لب چیزی گفت .
- هر چی فحش دادی خودتی .
نگام کرد : جان ؟
- جان و کوفت
شهاب - به جون تو من چیزی نگفتم . چرا قاطی می کنی؟
- جون عمه ت
شهاب - باشه جون عمه ام
اخم کردم و سرمو برگردوندم !
شهاب - بیا سوار شو !
خنده ام گرفت ! همچین می گفت سوار شو انگار پوروشه است . والا
برگشتم طرفش ! برای اولین بار با ناز گفتم : اگه نیام ؟
نیشش رو باز کرد : با زور میارمت !
دوباره قلدر شدم : تو غلط می کنی !
خندید : باشه بابا . حالا سوار میشین ؟
- نمیشم .
شهاب - نمیای ؟
- نچ .
شهاب - باشه .. خودت خواستی
اومد کنار تختم و خودشو بهم نزدیکتر ! از ترس خودمو کشیدم عقب : برو عقب !
دستشو گذاشت زیر پام و تو یه حرکت بلندم کرد .
بلند گفتم : منو بذار زمین .
جا خورد . اروم گذاشتم زمین . چرا بغلم کرد پسره ی بی ادب ؟ نه شرمی نه حیایی . اه ! چرا باید زرت و زورت منو بغل کنه ؟
محکم گفتم : دیگه از اینکارا نکن ! خوب ؟
لبخند محوی گوشه لبش نشست ! اه . اینم که هی زرت و زورت نیشش باز میشه . قبلا جدی تر بود . بچه پررو
شهاب - چرا عین دخترا رفتار می کنی ؟
جا خوردم ! سریع بهش خیره شدم . چشاش شیطون شده بود .
- چه ربطی داره ؟ خوشم نمیاد کسی بغلم کنه . حرفیه ؟
شونه اش رو انداخت نه بالا : نچ ! حالا بیا بریم
- این ویلچر رو هم ببر لطفا . با پا میام راحت ترم
به هر جایی نگاه می کردم غیر از چشاش . نمی دونم ولی بدجوری معذب بودم .
اونم با اون حرکتش . حیف که نمی تونستم بزنم تو گوشش دلم یه نمه خنک شه .
اه
ویلچر رو برد بیرون . از اتاق بیمارستان بیرون اومدم .گاهی پرستار یا و
دکتری میومد و می رفت . اروم اروم به طرف شهاب راه افتادم ...
یاد شهاب افتادم
عجیب رفتاراش عوض شده بودا .. اصلا خفن ها ... قبلا خبری از لبخند و بغل و نگرانی و اینا نبود ..
اونم کی ؟ شهاب ! ... شهاب که به خونم تشنه بود . وای وای . فکر کنم خل شده ها .
خدا بهش رحم کنه
شهاب - خل شدی ؟
باز شروع کرد ؟ نگاش کردم : تو مثه اینکه بدت نمیاد یه کف گرگی نثارت کنم نه ؟
پوفی کشید : بیا بریم تا دوباره دعوامون نشده
خوبه می دونه .. مثه بچه ی ادم سرمونو انداختیم پایین و از بیمارستان اومدیم بیرون .
*************** *****************
دستمو محکم کوبیدم بهم : من گشنمه
!
شهاب با چشای گشاد شده برگشت طرفم : جااااااان؟ ؟
با خجالت سرمو برگردوندم . احمق ... اخه تو پول داری ؟...
چرا الکی حرف مفت می زنی ؟ ... گیرم غذا گرفت بعد پولشو می خوای از کجا
بیاری ؟
اهی کشیدم . پول ..پوزخندی زدم
شهاب - اقا برو سمت رستوران ...
با بهت برگشتم طرفش : من شوخی کردم !
شهاب - خودمم گشنمه . ساعت 3 بعد از ظهره ها .
سرمو تکون دادم و چسبیدم به در ماشین . شهاب مشکوکی ... خیلی زیاد .
من گیجم ! خیلی هم گیجم . ولی نه اونقدر که نفهمم تو یه دفعه تغییر احساسات بدی ... اونم کی ؟ شهاب ؟
پسری که از همون اول مدرسه رفتنم باهاش کل انداختم . نچ نچ
به رستوران رسیدیم . با هم از ماشین پیاده شدیم . نگاهی به رستوران انداختم
! به نظر شیک و نوساز میومد . خوش به حال صاحابش واقعا . هیع
بعد از خوردن یه ناهار توپ از رستوران زدیم بیرون . . از شهاب طوری که فردا
باز پررو نشه تشکر کردم سوار اتوبوس شدم به سمت خونه جعبه کبریتیم راه
افتادم . نزدیک خونه از اتوبوس پیاده شدم و شروع کردم راه رفتن !
با حس اینکه یه نفر دنبالمه نفسم بند اومد . امروز هر طوری بود باید گیرش
مینداختم . بعد از اون قضیه یه بار دیگه هم متوجهش شدم ولی باز قصر در رفت !
به یه کوچه بن بست رسیدیم ... کمی جلو رفتم و توی یه حرکت برگشتم و با لگد
کوبوندم تو سرش . افتاد زمین بلافاصله نشستم رو قفسه ی سینه اش . سعی کرد
از جاش بلند شه که با مشت زدم تو صورتش . توی یه حرکت کلاشو از سرش بیرون
کشیدم . با دیدن چهره اش کبود شدم .
شهرام یکی از ادامای جلال بود .
غریدم : به به ! چشم و دلم روشن ! جلال گفت دنبال من راه بیفتی ؟
رنگش پریده بود : نه بخدا .. بخدا نه
داد زدم : خفه شو ! خوب .؟ ... فقط خفه شو !
از روش بلند شدم و یقه اش رو گرفتم و اونو هم بلند کردم ! به التماس افتاد :
غلط کردم ... تروخدا به اقا چیزی نگین ..تروخدا ... منو میکشه !
- خفه میشی یا خودم زحمتش رو بکشم ؟
نگاهی به اطراف انداختم ... شهرام هنوز داشت التماس می کرد .. نزدیک خونه ی جلال بودیم !
بلند گفتم : راه بیفت ! من تکلیف تو یکی رو باید مشخص کنم !
داشت اشکش در میومد . هلش دادم .. حسابی قاطی بودم ... جلال .. جلال می کشمت !
******* ****************
در زدم ! دو دقیقه بعد قد رضا توی در ظاهر شد . هلش دادم : برو کنار
وارد حیاط شدم داد زدم : کجاست ؟
رضا اومد کنارم : چه خبرته ؟
بلند تر گفتم : جلال کدوم گوریه ؟
صدای محکم جلال تو گوشم پیچید : چه خبرته وسط ظهری ؟
با حرص گفتم : خوبی تو ؟
براندازم کرد : مثل اینکه شما یه هوا بهتری ! چته ؟
شهرام و هل دادم وانداختم جلو ی پاش : این چیه ؟
با بی تفاوتی گفت : ادمه !
زدم زیر خنده ! خنده ی عصبی : نه بابا ! من فکر کردم گونی برنجه !
داد زدم : منو مسخره کردی ؟ ... واسه من بپا گذاشتی ؟
نگاهی گذرا به شهرام که از ترس داشت سکته می کرد انداخت : خوب اره . مشکلی داری ؟
چشمم رو بستم و بغضمو قورت دادم : گفتی برو مدرسه اشون ... گفتم چشم ..
گفتی باهاش دوست شو ... گفتم چشم ... گفتی برو خونه اش .. گفتم به روی دیده
.... دیگه بپا گذاشتنت برای چیه ؟
جلال - چون بهت اعتماد ندارم !
انگار سطل اب یخی رو سرم خالی کردن : هان ؟
جلال - شهرام بلند شو ! چه خبر از مدرسه ؟
تکون سختی خوردم : فردا قراره ببرنشون اردو !
جلال - یوسف ؟
- به احتمال زیاد باهاشون میره
جلال دست تو جیبش کرد و تکه ی کوچیکی که حدس میزدم چی باشه همراه با چند تا
اسکناس از تو جیبش بیرون اورد ! دستم ناخواسته طرفش دراز شد ... به دست
دراز شده ام خیره شدم ... یه لحظه انگار دنیا وایساد ... داشتم گداییشو می
کردم ؟ ... پس چرا دستم سمتش درازه ؟ .. چرا بهم پول میده ؟ .. چرا خوار و
ذلیلم می کنه ؟
اهی کشیدم