رمان بغض کهنه9
وارد خونه شدم ! خونه ی پدری ! بابا ...
یعنی خونه اس ؟! پشت در کمین کردم ! صدای اواز دختری توی گوشم پیچید !
سرک کشیدم ! سمیرا بود ! پشتش بهم بود و داشت موهاشو شوونه می کرد! یه تاپ سفید با شلوار لی تنش بود ! از اون تاپا که همیشه حسرت پوشیدنش رو داشتم !
با یاد اوریش نفرتی سر تاپامو گرفت !
غریدم : نابودتون می کنم !
توی یه حرکت وارد خونه شدم ! اولین چیزی چشمم خورد بهش گلدون روی میز بود ! برداشتمش و محکم کوبوندم زمین ! با صدای بدی شکست !
سمیرا جیغی کشید و برگشت سمتم! با ترس بهم خیره شد : ت ... تو ...تو کی ... کی هستی ؟!
پوزخندی زدم: سلام بهت یاد نداده ؟! هه ... هر چند اون هیچ کاری رو درست درمون انجام نمی ده !
داد زد : می پرسم تو کی هستی ؟!
یه قدم رفتم نزدیکش : جیغ نزن کوچولو ! مگه کسی از ابجیش می ترسه ؟!
بهتش برد : ما ... ماه... ما...
کنترل تلویزیون رو برداشتم ! با تمسخر گفتم : ماهان نه توله سگ ! ... توله سگ صدام می کردی دیگه نه ؟!
چشاش از ترس گشاد شد !
با لکنت گفت : ماها.. ما.. ماه ... ت .. ما ...
با نفرت به صورتش خیره شدم : چیه ؟! ... چرا ترسیدی ؟! ... ابجی بزرگه ؟! هه ه خدای من ابجی ! ...
به طرفش حرکت کردم ! خودشو چسبوند به دیوار : جلوو نیا !
عصبانی کنترل رو پرت کردم سمت تلویزیون ! شیشه هاش خورد شد ! داد زدم : چه مرگته ؟! چرا ترسیدی ؟!... هان ؟! من همون دخترکم ... همون دختری که واسش انداره ی یه کنیز هم ارزش قائل نشدی ! ... من همون دختریم که بیخود و بی جهت کتکش زدی .... من همون دختریم که غرورم ، احساساتم ، ارزو هام ، شخصیتم زیر پاهات خورد شد ... یادته !؟ ... یادته وقتی دوستات میومدن خونه شرمت می شد بگی این ابجیمه ؟! ... یادته تو بازی هاتون هیچ وقت رام ندادین ؟! .. یادته ؟! ... د عوضی یادته یا نه ؟!
صورتش خیس شد : ترو خدا ماهان !
_ ماهان مرد ! می فهمی ؟! ماهان دق کرد ! از دست تو ! از دست اون بابات ! از دست اون دو تا داداش بدتر ازخودت !... دیگه به من نگو ماهان فهمیدی ؟! ... فهمیدی ؟!
چارپایه رو پرت کردم طرفش ! جیغی زد سرشو دزدید ! پارپایه به دیوار برخورد کرد ! به هق هق افتاد ! تنم لرزید .... حاجی ... حاجی کجاست ؟!
برگشتم طرفش : حاجی کجااست ؟!
میون هق هق گریه بریده بریده گفت : با .. با حسام ... رفته دکتر.... قلب... قلبش ....
توی یه حرکت رسیدم کنارش ! بازوشو گرفتم کوبوندمش به دیوار : گریه کن ! ... اره گریه کن ... باید زار بزنی ... باید بمیری .. هم تو .. هم اون عوضی ها ...
سمیرا - تروخدا ماهان ... تروخدا ...
با پشت دست کوبوندم تو دهنش ! لبش پاره شد ... خون از لبش سرازیر شد !
با نفرت گفتم : ببر صداتو ! حالم ازت بهم میخوره ! می فهمی ؟! حالم ازت بهم میخوره ! توی یه حرکت چاقو مو بیرون اوردم ! ضامنش رو ازاد کردم و گذاشتمش زیر گلوش ! گریه اش بند اومد ! رنگش پرید : تمومش کن... ماهان ... این بازی رو تمومش کن ! لبخندی نشست گوشه لبم : تازه داره شروع میشه ابجی ! هنو زوده واسه تموم شدن ! چاقو رو رو پوستش گذاشتم : می دونی چیه ؟! تو 17 سال خودتو خسته کردی و ازارم دادی من با یه حرکت کوچولو تلافی می کنم !
قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد : ماهان ...
زهرخندی زدم : چیه ؟!
سمیرا - تروخدا ..
کمی فشار دادم ! خط باریکی از خون رو گردنش ایجاد شد بازومو گرفت : ماهان ... خواهش می کنم !...
پوزخندی زدم
موهاشو کشیدم : چیه ؟! چرا داری التماس می کنی ؟! فکر نمی کردی بخوای اینجوری تاوان پس بدی نه ؟! هه ... چه حسی داری دو دقیقه بیشتر زنده نیستی ؟! هوم ...
یه دفعه خم شد و بازومو گاز گرفت ! مو هاشو ول کردم ! سیلی محکمی زدم تو گوشش ! افتاد رو زمین ! با مشت لگد افتادم به جونش ! جیغی کشید ! به گریه افتاد :نزن ... نزن... ترو خدا ماهان ... بــــابــــــا ! .... بابا ! ... ولم کن وحشی !.... سامـــــان !
پامو گذاشتم رو قفسه ی سینه اش : اشهدتو بخون کوچولو ! فشاری دادم ! سمیرا _ دارم خفه میشم ... تروخدا اهمیتی ندادم .... صورتش قرمز شد : ما .. ها.ن... خفه ...شدم.. تو ... فشار بیشتری دادم ! اشکش سرازیر شد : .. غ...غل...غلط کردم.... لبخندی نشست گوشه لبم ... پامو برداشتم ... به شروع کرد سرفه کردن ... بی توجه بهش به سمت اتاقش حرکت کردم ... در کمداش رو باز کردم ... یکی از رژ لباش رو برداشتم ! رفتم تو هال ! سمیرا با دیدنم خودشو عقب کشید ! زهر خندی زدم ... چشمم خورد به اینه ی توی هال . به سمتش رفتم در رژ رو باز کردم ! خیلی بزرگ نوشتم : بـــــــر می گردم ! به نوشته خیره شدم ! ... نفرتی سر تاپامو گرفت ... می کشمت حاجی .. زنده ات نمی ذارم ! سمیرا با بغض گفت : ماهان!
بی تو جه بهش رژ رو پرت کردم و از خونه زدم بیرون !
سامان
بعد از یه بحث مسخره با علیرضا سوار ماشینم شدم و رفتم اداره برای دادن گزارش کار ! کمی هم دور زدم و ساعت سه رفتم خونه ... حس اینکه ماشین رو ببرم تو خونه نبود ... تو خیابون پارک کردم وداخل خونه شدم ... نمی دونم چرا دلم شور میزد .. انگار داشتن تو دلم رخت میشستن ... یه چیزی ته دلم می گفت یه اتفاق بدی داره میفته ... دستم مشت شد ...به در هال رسیدم اومدم کفشم رو دربیارم که با دیدن امیر تو خونه ماتم برد ! سریع برگشتم و به دیوار تکیه دادم ... قلبم شروع کرد تند تند زدن ... نمی خواستم یه درصد فکر کنم افکاری که گاهی به سراغم میومدن و من اونا رو با سماجت پس میزدم وافعیت دارن ! اب دهنم رو قورت دادم ! اروم سرک کشیدم ... امیر وارد اتاق سمیرا شد چند لحظه بعد با چیزی توی دستش برگشت تو هال !دقت کردم ! یه رژ بود ! به سمت اینه ی توی هال رفت و چیزی روش نوشت ! ! چند لحظه بهش خیره شد ! صدای سمیرا تو گوشم پیچید ! با بغض اروم چیزی گفت ! یه چیزی شبیه ... شبیه ... ماها...ماهان وا رفتم ... با شنیدن صدای قدماش که هر لحظه نزدیکتر میشد پشت موتور حسام سنگر گرفتم ! سریع از در خارج شد و در رو محکم بست ! مثه جت از جام پریدم و وارد خونه شدم !
سمیرا زار زار گریه می کرد ! کنارش رفتم : اون کی بود ؟! سرشو بالا گرفت ! با دیدنم از جاش پرید وخودشو انداخت بغلم : سامان .. ماهان برگشته .. ماهان برگشته ... اون می خواست منو بکشه .. داشت خفه ام می کرد... سامان ... وا رفتم ! ..یعنی.... ماهان .. ابجیم اینکاره شده ؟! .. وای بر من ! وای من ! .. ماهان ... سمیرا رو کنار زدم خودمو رو مبل انداختم ... سرمو گرفتم بین دستام !سرمو گرفتم بالا : زنگ بزن حسام ! ببین کار بابا تموم شده یا نه ؟! یه وقت زرتی نگی ماهان اومده همونجا سکته کنه ها ! اشکاشو پاک کرد : باشه ! چشمم خورد به زخم رو گردنش ! از جام بلند شدم ! کنارش رفتم : گردنت چی شده ؟! نکنه ماهان ... اشکی از چشمش سرازیر شد : اون دیوونه شده سامان ! فکم منقبض شد : به بابا اینا زنگ بزن ! سرشو تکون داد و به سمت تلفن رفت ! بهش خیره شدم ! یه دفعه صحنه ها تو ذهنم جون گرفت : ماهان سریع رفت کنارش ! با لبخند سری واسه من و سعیدتکون داد : سلام ! سلام ! خوبین ؟! ببخشید من یه لحظه با رایان کار دارم ! شرمنده !
و دست علی رو کشیدو بردش یه گوشه !
سمیرا _ سلام ! حسام کی میاین خونه ؟! ... اره سامان خونه اس ! . چشمامو ریز کردم : چشای علیرضا برقی زد: مریض بود ...- چه مریضی ؟!
علیرضا - کمرش درد می کرد!
- واسه چی ؟!
کلافه شد : من چه می دونم برو از خودش بپرس !
اب دهنم رو قورت دادم : حسام کی میاین ؟!
.... نه اخه فقط مریضم یکم .... اومم ... کمرم درد می کنه !
سرمو گرفتم پایین :
ماهان از صبح شکمش رو ماساژ میداد ! بعد که از معلم اجازه گرفت علی رو برد یه گوشه ...
سمیرا : باشه ... زود بیاینا !... منتظرم ...!
مخم سوت کشید ... ینی علیرضا می دونست اون ماهانه ؟!
از جام پریدم ! ... نامرد ! ... علیرضا ی نامرد ! ...
سمیرا _ کجا میری ؟!
- باید برم !
سمیرا _ نه تروخدا ... سامان من می ترسم ... اگه دوباره ..
- بد کردیم ... داره انتقام می گیره ... در رو قفل می کنم !
با التماس گفت : سامان !
- ابجی ! باید برم ... خیلی مهمه !
خودشو کنار کشید ! ... لبخندی زدم و از خون زدم بیرون ...
سوار ماشینم شدم .... تو همین لحظه صدای گوشیم بلند شد ! کمی خودمو بالا
کشیدم تا بتونم گوشی رو بیرون بیارم ! با کلی بدبختی بیرون اومد ! علی بود !
فکم منقبض شد ! جواب دادم : بعله ؟!
سریع گفت : سامان بدو بیا اداره ! اخمی کردم : چه خبره مگه ؟!
با هیجان گفت : یکی از ادمای جلال دستگیر شده !
_ جلال کیه ؟!
با حرص گفت : دیوونه ... جلال شیلنگ ... همون یارو شره ... امیر باهاش می پرید !
تند گفتم : فهمیدم ! .. الان اومدم !
سریع گوشی رو قطع کردم ! ماشین و روشن کردم و پامو با قدرت گذاشتم رو گاز !
ماشین از جاش کنده شد ! !
******* ******
خودمو پرت کردم تو اداره! بلافاصله چشمم خورد به علیرضا !
کنار ستوان محمدی ایستاده بود و باهاش حرف میزد ! کنارشون رفتم ! ستوان محمدی با دیدنم احترام گذاشت : قربان !
_ ازاد! سلام ! چی شده ؟!
علیرضا _ سعید ... یکی از ادماش دستگیر شد !
- خب !
- الان باید ازش باز جویی کنیم !
بهش نگاهی انداختم ! ... چرا بهم نگفته بود ؟! ... علیرضا !
- سامان !
_ هان ؟!
علیرضا - باید ازش باز جویی کنیم !
- اخه واسه چی دستگیر شده مگه ؟!
علیرضا - تو ماشین مواد مخدر داشت !
با حرص چشم برگردوندم : داداشم! این چه ربطی به امیر...
علیرضا - اینو باید من و تو کشف کنیم !
پوفی کشیدم ! رو کردم به ستوان محمدی : مرخصی!
احترام گذاشت و ازمون دور شد ! رو کردم به علیرضا : باهات کار دارم ! باید باهات حرف بزنم !
علیرضا - اوکی ! فعلا باید بریم برای بازجویی !
بی رمق سرمو تکون دادم : بذار لباسمو عوض کنم !
علیرضا _ اوکی!لفتش نده !
چیزی نگفتم ! به سمت اتاقم حرکت کردم ! لباسم رو برداشتم ! احساس می کردم
از مخم داره دود بلند میشه ! هیچ رقمه نمی تونستم باور کنم این بلا سرم
اومده ! ... بازم صحنه های چند دقیقه قبل تو ذهنم جون گرفت ! ... صدای
سمیرا که ماهان رو صدا میزد مثه چاقویی بود که به قلبم میخورد ! سرمو گرفتم
پایین ! ... نفس عمیقی کشیدم ... نفسمو محکم فوت کردم و بعد از تعویض لباس
از اتاق زدم بیرون !
ماهان
وارد خونه ی جلال شدم ! ... به اندازه ی کافی حالم خراب بود و با دیدن
بهزاد خراب ترم شد ! ... پوفی کشیدم ... میشه گفت بهزاد از اون ادم
خطرناکاس .. یه جورایی معاون همون باند کذایی !
از خصوصیات اخلاقیش میشه گفت : به شدت بددهن ! .. بی تربیت ... وحشی ... و
خلاصه خدا نکنه کسی باهاش چپ بیفته تا دمار از روزگارش در نیاره ول کن قضیه
نیس!... رفتم کنارشون !.. زیرلب سلامی گفتم ! ... جواب نداد ! ... اینقدر
بدم میاد از اینجور ادما ! ...
با لحنی که توش ناخواسته پر از کنایه شده بود گفتم : بنده رو احضار فرموده بودید ؟!
رو به جلال کرد و گفت : بریم!
با حرص لبمو جوییدم ! ... یه نگاه اینورم نندازی ها ... مکروهه .. گناه داره !
جلال بهم اشاره کرد ! وارد خونه شدم ! ... یه گوشه دست تو جیب ایستادم ! اونم روی یه صندلی نشست ! جلالم بغلش ایستاد !
- تو ماهانی ؟!
- بعله با اجازه تون !
از جاش بلند شد و کنارم اومد ... با ترس کمی خودمو عقب کشیدم ... لبخندی گوشه لبش نشست ... !
بهزاد - تا احر همین هفته باید قال قضیه رو بکنی ! فهمیدی ؟!
مخم سوت کشید : ولی قرار بود دو ماه ...
بهزاد - اره قرار بود ! اما نمی شه ! این پسره داره واسمون خطرناک میشه !
- چه خطری ؟!
بهزاد - اون دوباره فلش رو به کامپیوتر وصل کرده ! ... این بار بیش تر طول کشیده !
- یعنی فهمیده ؟!
بهزاد - غیر ممکن نیس !
با یه حساب سر انگشتی فهمیدم فقط 4 روز وقت هست ! اه از نهادم بلند شد!
بهزاد مشکوک نگام کرد : چته ؟!
- هوم ؟! ... هیچی ! ... خوبم !
یه دفعه با دست محکم کوبید به دیوار ! چسبیدم به دیوار ! انگشتشو کشید رو بینی م : اگه بخوای زیرش بزنی نابودت می کنم !
داد زد : مفهومه ؟!
با ترس سرمو تکون دادم ! پوزخندی زد و خودشو کنار کشید !
اب دهنم رو قورت دادم ! رو به جلال کرد : حسین کجاست ؟!
جلال - همونجایی که گفتین قربان !
اروم گفتم :حسین کیه ؟!!
جلال گفت : همونی که فلش رو گم کرده بود !
اب دهنم رو قورت دادم ! بهزاد به جلال اشاره ای کرد و گفت : بریم !
نفس عمیقی کشیدم ! بعد از اینکه از خونه اومدیم بیرون سوار ماشین شدم !
خودمو تو صندلی مچاله کردم ! دو تا ماشین دیگه هم همراهمون حرکت کردن ! بغض
کرده بودم ...
خاطرات تو ذهنم جون گرفت ! ... وقتی برای اولین بار دیدمش ... معلم صداش
زده بود که بیاد درس جواب بده ... اخ که نگاش چقدر ارامش بخش بود ... پلکم
داغ شد ...
زندگیمو مرور کردم ! پر از بدبختی ! پر از فلاکت ! فقط 1 ماه و یه هفته اش رو زندگی کردم ... خندیدم ! از ته دل ! ...
سرمو برگردوندم سمت پنجره ! با انگشتم شروع کردم نقاشی کشیدن ... بغض داشت
خفه ام می کرد ! ... برگشتم عقب ... روزایی که تو این مدت پشت سر گذاشتم
... تلخ و شیرین ! .. خوب و بد ! ... زشت و زیبا !
اهی کشیدم ... اشکی از گونه ی چشمم سرازیر شد ! ... یه دفعه ماشین ایستاد !
... سرمو گرفتم بالا ! با دیدن تفنگ گرفته جلو صورتم ماتم برد ! ماشین
حرکت کرد !
بهزاد از وسط ماشین خودشو انداخت عقب ! اومدم خودمو کنار بکشم که موهامو
کشید ! لوله ی تفنگ رو گرفت زیر گلوم : چیه ؟! نگرانشی ؟! داری واسش گریه
می کنی ؟!
وحشت کرده بودم ! نالیدم : تروخدا اقا !
کوبید تو دهنم ! ... طعم تلخ خون پیچید تو دهنم... به گریه افتادم ! با
تهدید گفت : جاسوسک احمق ! فکر نکن می تونی سر ما رو شیره بمالی ! حسین که
فلش رو گم کرده هر روز داره شکنجه میشه !
با التماس گفتم : من که کاری نکردم .. بخدا کاری نکردم !
لوله ی تفنگ رو گذاشت زیر گردنم : نبایدم بکنی !
لبخند چندشی زد و جلو نشست ! دستمو گرفتم جلو دهنم تا صدای گریه ام در نیاد ! ... سرمو گرفتم پایین !
جلال داد زد : خفه می شی یا خودم زحمتشو بکشم؟!
محکم کوبیدم تو دهنم ! ... از شدت ترس می لرزیدم ... !
بالاخره به اون محل رسیدیم !.. خودمو از ماشین پرت کردم پایین ! یه مرد شیک اومد جلو ماشین ! ... در ماشین رو باز کرد !
بهزاد و جلال اومدن بیرون !
بهزاد جلو رفت ! به مرده رو کرد و گفت : بیارینش !
مرد سرشو کمی خم کرد و به سمت طرفی حرکت کرد! به اطراف نگاهی انداختم ! یه
بیابون خشک و برهوت ! ... پرنده هم پر نمی زد!... خودمو عقب کشیدم ... تو
همین موقع دو تا مرد یه پسر به صورت داغون کشون کشون اوردن و انداختنش پلو
پای بهزاد!
حسین از شدت وحشت خشکش زده بود !
هزاد نگاهی بهش انداخت : خوب نگاه کن احمق! از اخرین لحظات زندگیت لذت ببر ! ...حال کن ... دیگه ای لحظه ها رو نمی بینی!
حسین زد زیر گریه ! پاهای بهزاد و گرفت و ضجه زد : تروخدا منو نکشید اقا !
... تروخدا ... تقصیر من نبود ... بخدا تقصیر من نبود اقا ! ... به خانواده
ام رحم کنید ... ترو خدا !
قلبم ریخت ! صدای داد بهزاد تو بیابون پیچید : خفه شو عوضی! ... حالم ازت بهم میخوره ... ببین بخاطر تو ی احمق به چه روزی افتادیم ؟!
حسین زار زد : غلط کردم ... غلط کردم ...هر کاری بگید انجام میدم ... هر چی شما بخواین .. تروخدا منو نکشید ....
بهزاد خم شد و یقه ی حسین و گرفت و بلندش کرد ! سرشو کوبید به کاپوت ماشین
... وحشت زده چشمامو بستم .. صدای التماس حسین قلبمو به لرزه می نداخت !
.... خدایا این بود جهان ارمانیت ؟!... دنیایی که می خواستی اینجوری بود
؟! .... ببین داره می کشتش ..حسین داره التماس می کنه که نکشتتش .... مگه
جون ادما دست اینه ؟! ... مگه دست اینه که بکشتش یا نه ؟! .... خدا این
زندگیه ؟! ... داره میمیره خدا .. داره میمیره !
چشممو باز کردم ... حسین بی حال رو زمین کنار ماشین افتاد ه بود ...به
بهزاد خیره شدم ... دستش رف سمت جیبش و کلتش رو بیرون اورد ! ... حسین خشکش
زد : نه .. نه .. تروخدا!
کنارش رفت ! ... تفنگ رو گذاشت رو شقیقه اش : اشهدتو بخون !
اومدم برم جلو که صدای شلیک تفنگ تو بیابون پیچید !
زانوهام خم شد ... به حسین نگاه کردم ... خون از سرش سرازیر شده بود !
با بهت خودمو بهش رسوندم ... کنارش زانو زدم ... با دستی لرزون به سرش دست
کشیدم ... دستم خیس شد ... بغضم ترکید ... اروم اروم اشکام سرازیر شد ! با
ترس نالیدم : کشتیش ... کشتیش !
بهش خیره شدم ! چشمام تار می دید : کشتیش بی انصاف ... کشتیش ! ... حسین رو کشتیش ... قاتل ...قاتل ...
بهزاد پوزخندی نثارم کرد و بی تفاوت سیگارش رو بیرون اورد ... تنم می لرزید
... به جنازه خیره شدم ... من می ترسم خدا ...اینا منو هم می کشن ...سامان
... بابا ...
به هق هق افتادم ... من می ترسم ... من از اینا می ترسم .. اینا شیطانن !
... خدا کمکم کن ... من میخوام برگردم خونه ... میخوام برم خونمون ..
بابام کجاست ؟! ... بابا تو جهنم گیر کردم ... به دادم برس ...
صدای جلال تو گوشم پیچید : اگه زر زرکنی تو رو هم می فرسته ور دست اون !
بهش خیره شدم ! چقدر راحت از کشتن حرف میزد ! ... انگار براش مهم نبود یکی
زیر دست و پاش جون بده ! ... یاد خودم افتادم ... من فقط میخواستم سمیرا رو
بترسونمش ... ولی حاجی رو !
با نفرت گفتم : متنفرم ازت !
جلال - نشنیدم !
داد زدم : حالم از همه تون بهم میخوره ! ... نفرت انگیزی ! ... اش...
مشت محکمی که به دهنم کوبیده شد حرفمو نیمه تموم گذاشت ... صورتم از اشک خیس شد ! صدای داد بهزاد رسید : چه غلطی می کنه جلال ؟!
تنم لرزید ... بازم جنازه ی حسین رو دیدم ... من همینجا می میرم .. من میرم
... ماهان مرد ... دختری در لباس پسر کشته شد ... هیچ کس نمی فهمه .. از
این افکار هق هق گریه ام شدید تر شد ! چشمم خورد به بهزاد که به طرفم یورش
برد ! نفسم بند اومد ... خودمو کشیدم کنار و دستم رو حصار صورتم کردم !
...چند لحظه گذشت ! ... وقتی دیدم خبری از کتک نشد اروم دستمو کشیدم کنار
... بهزاد بالاسرم با تفنگ کوفتیش ایستاده بود : بلند شو !
اب دهنم رو قورت دادم : من ... من غ .. غلط
داد زد : خفه بمیر ! می گم بلند شو !
از جام پریدم ! تفنگ رو گذاشت رو شقیقه ام ... عرق سردی رو تنم نشست : بس کن ... تروخدا !
بهزاد - نظرت چیه تو رو هم بفرستم جهنم ؟!
مگه اینجا جهنم نیس ؟! ... جهنم از زندگی من بدتره ؟! ... وحشتناک تره ؟! ...
سرمو با لرز تکون دادم : نه ... نه !
بهزاد زهرخندی زد ... انگار از اینکه داشتم از شدت وحشت سکته میکردم لذت می
برد : چرا ؟! ... اتفاقا کسی رو هم نداری ! ... هه ! دنبال جنازه تم نمی
گردن !
دیگه داشت اشکم در میومد : ولم کن !
ولم کرد ... پاهام می لرزید ! صدای نحسش تو گوشم پیچید : جلال ! بریم !
چشممو محکم فشار دادم !... خدا کی این کابوسای احمقانه تموم میشه ؟!
*** ************ ***************
سامان
زانو هام خم شد ! ... افتادم رو زمین ... علیرضا هول شد کنارم نشست : خوبی سامان ؟!
چشممو رو هم فشار دادم ! محکم ! .... چیزی تو سرم کوبیده میشد ! ... خدا ماهانم !... ماهان!
علیرضا - سامان ... داداشم !
صورتم خیس شد ! با دستم صورتمو پوشوندم : خدا ... خدا ... این چه بلایی بود سرم اومد ؟!... این چه مصیبتی بود؟!
صدای علیرضا تو گوشم پیچید : مرد که گریه نمی کنه !
داد زدم : مگه مرد دل نداره ؟! ... مگه مرد احساس نداره ؟!.... امیر
خواهرمه ... می فهمی یعنی چی ؟!... می فهمی احمق ؟! .... اون دزده خواهرمه
... ادم ربائه خواهرمه !
یه دفعه از جام پریدم و کوبوندمش به دیوار : تو می دونستی نه ؟!... تو ی
اشغال می دونستی و چیزی بهم نگفتی ؟! ... می دونستی اون خواهرکه و نگفتی ..
تو ..
دستم بالا رفت که سربع گرفتش ! بلند گفت : چرا حالیت نیس ؟! میگم فقط می دونستم دختره ! ... می فهمی؟!
شل شدم .... تکیه مو زدم به دیوار .. اروم سر خوردم ... ماهان دزده ... ماهان خلافکار شده ! ... خدای من !
علیرضا با دیدن حال و روزم دلش سوخت و اومد کنارم نشست ! خاطرات تو ذهنم جون می گرفت و دیوونه ام می کرد !
چقدر احمقم ... چقدر بی فکرم ! ... چرا وقتی خواست بیرونش کنه وساطت نکردم
؟! ... چرا سکوت کردم ؟!... چرا با حرفام ازارش دادم ؟!...
چرا ؟! .. چرا ؟! ... خدا چرا ؟!
سرمو گذاشتم رو شونه ی علیرضا ! .... بشکن بغض کهنه ... بودنت ازارم میده ...بشکن شاید منم باهات بشکنم ! شاید باهات از بین برم !
تنها یه جمله تو سرم فریاد میزد : چقدر زود دیر میشود !
اتاق علی غرق سکوت بود ... انگار روحی نداشت ... کاش مثه اتاق بی روح بودم ! ...
کاش و کاش و کاش !
و ای کاش ، کاشی وجود نداشت !
لیوان ابی که علیرضا بهم داده بود رو سر کشیدم ! ...لیوان رو گذاشتم روی زمین و دوباره سرمو گذاشتم رو زانوم !
صدای علیرضا تو گوشم پیچید : بهتری؟!
سرمو اروم تکون دادم ! .. تا حالا جلوی کسی گریه نکرده بودم ! ... توی
خلوتم توی این سه سال داغون شدم اما قبلا فقط یه قطره اشک می ریختم ! ...
فقط یه قطره !
علیرضا کنارم رو زمین نشست ! ... اروم گفت : می خوای چیکار کنی سامان ؟!
- چیو ؟!
- قضیه ی ماهان رو ! ... می گی بهش ؟!
اهی کشیدم : فکر نمی کنم واکنش خوبی نشون بده !
سرشو تکون داد : راست میگی !
زمزمه کردم : جبران می کنم ابجی!... شده به عنوان یه همکلاسی ... شده به
عنوان یه دوست ... گذشته رو جبران می کنم ! ... فقط بهم فرصت بده ! ... یه
فرصت ....
سرمو گذاشتم رو پام ... انگار تازه حس می کردم چقدر بهش احتیاج دارم !
******** ********** *************
علیرضا
رو صندلیم نشسته بودمو داشتم فیزیکمو زیر و بالا می کردم ! ... یاد دیروز
افتادم .... سامان بزور از اداره کشیدم بیرون ... بعد از کلی داد و بیداد
فهمیدم امیر ، ماهانه ! ...
شکستن سامان رو دیدم ... خورد شدنش رو دیدم ... گریه شو دیدم ...
هیچ وقت فکر نمی کردم امیر ماهان باشه ... هیچ وقت!
با صدای کفشی سرمو گرفتم بالا .... ماهان بود !
زیر لب سلامی گفت ! ... ناخواسته نگاهم به سمت سامان کشیده شد ! .. عصبی دستی به موهاش کشید !
دستمو گذاشتم رو شونه اش !.... برگشت طرفم ! .... لبخندی زدم و زمزمه وار گفتم : خدا بزرگه !
بی رمق خندید ! ... خنده ای که از صد تا گریه بد تر بود !
یوسف بلند گفت : بچه های جیگر طلا! توجه نمایید !
همه ی نگاه ها به طرفش کشیده شد ! سرفه ای مصنوعی کردو گفت : اهم ...
اقایون ، اقای خسروی گفتند که افرادی که عضو فرزانگانن فردا به اردو می
برنشون !
نگاه ها در یک لحظه رنگ متفاوتی به خودشون گرفت ! بعضی ها ذوق زده ... بعضی ها ناراحت ... بعضی ها خوشحال ... بعضی ها ...
این وسط فقط نگاه ما سه تا بی تفاوت بود !
خالی از هر احساسی !
ارش بلند گفت : یوسف اسامی رو بخون !
ماهان بی تفاوت کیفش رو انداخت رو صندلیش و خودشم نشست !
یوسف - چه کاریه ؟! خودتون می دونین دیگه !
فرهاد - فک نزن یوسف !... گفتن بخون بگو چشم !
زیر لب برو بابایی گفت و شروع کرد خوندن اسامی !
12 نفر بودن ! تقریبا نصف کلاس ! با شنیدن امیر خیرابی خشکم زد ! ماهان با تعجب گفت : منکه عضو نشدم ؟!
یوسف - چرا شدی !
لبخندی گوشه لبم نشست .! منو سامانم عضو شدیم ! خیلی الکی و کشکی ! به سمت سامان برگشتم ! لبخندش امیدوار بود ...
ماهان پوفی کشید ! زیر لب غرید : اینو دیگه کجای دلم بزارم ؟!
وای من گوشم چقدر تیز شده ! ... برم اسپند دود کنم واسه خودم ! ... اخ الانه ملت همینجوری چشمم بزنن !
با احساس دردی توی پهلوم سرمو گرفتم بالا ! سامان با اخم بهم خیره شده بود ! لبخند ژکوندی تحویلش دادم : جانم خوشگلم ؟!
پوفی کشید : بخدا حسرت به دلم موند یه بار جدی ببینمت !
لبخندی زدم : بی خیال بابا ! دنیا جای جدی شدن نیس !
چشم گردوند ! ... برو بابا ! بداخلاق ! حقا که برادر همین ماهان ضد حالی ! اه !
سرمو گرفتم پایین ! سامان بعد از فهمیدن قضیه داغون شد ... به چشم خودم
دیدم شکست ! ...کمرش خم شد ... جریانشونو تا حدودی می دونستم .. اینکه
ماهان ...
صدای خنده ی پسرا باعث شد از افکارم دست بردارم و بهشون لبخند بزنم !
ماهان
من فرزانگان عضو شدم ؟! من به گور بابام خندیدم فرزانگان عضو شدم !... اقا
من حوصله ی جواب پس دادن به جلال رو ندارم ! ... من نخوام بیام کیو باید
ببینم ؟!... اه !
کلافه سرمو گذاشتم رو دسته ی صندلیم ! ... صدای شاد یوسف تو گوشم پیچید : خیلی حال میده بچه ها !
سرمو گرفتم بالا ! با تمسخر گفتم : چی حال میده جیگر ؟! ... اینکه یه عالمه پول بدی بخاطر هیچ و پوچ ؟!
همه ساکت شدن ! یوسف اروم گفت : پول کدوومه >! ... فقط 30 هزار ت..
داد زدم : د احمق! همین 30 هزار تومان واسه فلک زده ای مثه من پول یه هفته اس ! بفهم !
صدای اروم شهاب تو گوشم پیچید : یه هفته ! 30 تومان ؟!
بغض کردم ! از جام پریدم و به سمت در کلاس دوییدم ! صورتم خیس شد ! .. اخ لعنت به اشک ! متنفرم از این ضعفم !
صدای شهاب تو گوشم پیچید : ببین من منظوری نداشتم ... هی ... امیر !
به وسط حیاط رسیدیم !
یه دفعه برگشتم طرفش : ببین شهاب! حالم ازت بهم میخوره ! وقتی می بینمت یا
روزای بدبختی م میفتم ! حالم از حرف زدنت ، خندیدنت بهم میخوره !
داد زدم : می فهمی ؟!
پسرای کلاسای دیگه تو حیاط جمع شده بودن و داشتن دعوامونو نگاه می کردن ! نفسم تند تند شده بود !
شهاب اروم گفت : چرا یه دفعه قاطی می کنی ؟!
کفری شدم : من قاطی می کنم ؟!
شهاب بهم نزدیک شد : ببین امیر .. این همه پسر جمع شده ! ابرو ریزی نکن !
صورتمو برگردوندم تا اشکمو نبینه ...