رمان بهار زندگی24
کمی بعد در حالیکه مشغول نوشیدن چای و خندیدن به جوک سوری بودم ، گوشیم به
لرزش در اومد . با ته مانده های خنده ای که هنوز توی صورتم بود گوشی رو از
توی کیف در آوردم به صفحه اش نگاه کردم . نگاه کردن همانا و تبدیل شدن خنده
ام به اخمی غلیظ همان !
"یعنی چه کارم داره ؟" جمله ای بود که بی اختیار بلند ادا کرده بودم و سوری و شکوفه همزمان با هم گفتند :
- کیه ؟
نگاهی سردرگم به قیافه های پرسشگرشون انداختم و آهسته زیر لب زمزمه کردم :
- پرهامه !
و دوباره مشکوک و متعجب به نام پرهام روی صفحه لرزان گوشی خیره شدم . فکر
کردم توی این بحبوحه حوصله جنگولک بازیهای این یکی رو دیگه ندارم !
- به به دوست پسرای نو مبارک . پرهام دیگه کیه ؟ ره آورد انگلیسه ؟
بی کلام نگاه حیرانم رو دوباره به سوری دوختم که چیزی پرسیده و من متوجه
نشده بودم . در این فاصله یکبار لرزش گوشی متوقف شد و بعد از ثانیه هایی
دوباره شروع شد . شکوفه گفت :
- جواب بده بابا . خودشو کشت .
با ببخشیدی از کنار بچه ها برخاسته و کمی ازشون فاصله گرفتم . تجربه ثابت
کرده گفتگوهای من و پرهام بیشتر شبیه به نزاع سگ و گربه است تا صحبت های
عادی بین دو آدم عاقل و بالغ !
- بفرمایید ؟
- کجایی ؟
قطعا هیچ کس مثل پرهام نمی تونه در فاصله ای کمتر از سه ثانیه ، آرامش منو ،
از اندازه نسبی مثبت بی نهایت به منفی بی نهایت برسونه ! برای گفتن جمله
بعدی واقعا نیاز داشتم نفس عمیقی بکشم :
- چی شده آقای محمدی ؟
- باید ببینمت . کجایی ؟
- اما من نمی خوام شما رو ببینم !
- اشتباه می کنی عزیزم . حالا بهم بگو کجایی ؟
نگفتم ؟! دارم کم کم به منفی بینهایت می رسم .
- گفتم که ...
- هی پیشی حوصله دعوا مرافعه ندارم . باید ببینمت چون باهات کار مهمی دارم . مطمئن باش از شنیدن حرفام پیشمون نمی شی .
- چه حرفایی ؟ پشت تلفن بگو !
- نمی شه باید ببینمت .
- به قول خودت منم حوصله دعوا مرافعه ندارم . دیدارهای ما هیچ وقت جالب و خالی از جار و جنجال نبوده . پس ...
- اینبار هست . حالا بگو کجایی !
نمی تونم بگم کنجکاو نشدم . خصوصا که پرهام از یه جهاتی رابطه خیلی نزدیکی با بعضی ها داشت !
- دانشگاه .
- کلاسای بعدیت رو کنسل کن . تا نیم ساعت دیگه اونجام .
با بهت و ناباوری به گوشی توی دستم نگاه کردم . واقعا بی شرم و بی ادب بود !
اگه اینقدر کنجکاوم نکرده بود محال بود راضی بشم ببینمش . قول میدم این
آخرین بار باشه ! بی نزاکت ...
حدود یک ساعت بعد توی یک کافی شاپ کوچک و خلوت روبروی هم نشسته بودیم . از
وقتی سوار ماشینش شدم به جز سلام کلمه ای دیگه ای بینمون رد و بدل نشد و
توی کافی شاپ هم که نشستیم بعد از سفارش چای وقهوه ، سیگاری آتش زد و به
مدت ده دقیقه باز بی کلام به نقطه ای نامعلوم خیره شد . که تمام اینها برای
من خیلی عجیب بود . پرهام توی جمع اصولا کم حرف بود اما در برابر من همیشه
زیادی حرف داشت ، اونم از نوع نیش و کنایه . اما امروز ...
یه لحظه از فکری که توی مغزم گذشت ، مو به تنم سیخ شد . نکنه از جریان عقد
من و کسرا با خبر شده باشه و حالا اومده که ... اومده چی ؟ می خواد چه کار
کنه ؟ باج بگیره ؟ از من ؟ اگرم بخواد باج بگیره باید از کسرا باج بگیره .
اوه نه . اون می خواد منو تحت تسلطش دربیاره نه کسرا رو ... خدایا ...
بااضطراب نگاهی به پرهام انداختم که چهره اش از پشت دود غلیظ سیگار خیلی
مشخص نبود . راستش به این پرهام با این چهره آرام و غرف در تفکر نمی خورد
که برای باج گیری اومده باشه . اما پس ...
- هنوزم به کسرا فکر می کنی ؟
ضربه مهلکی بود . پس درست حدس زدم . موضوع رو فهمیده . چند بار پلک زدم تا تصویر شفاف تری ازش داشته باشم که موفق نشدم .
- نه !
صدای آهسته و نامطمئنم به قدر کافی گویای شک و تردید درونم بود . سیگار رو
خاموش کرد و بالا تنه اش رو کشید جلو و دستهاشو از آرنج به میز تکیه داد و
مشتها رو زیر چونه گره کرد . موشکافانه و دقیق بهم زل زده بود . چشمهاش برق
تازه ای داشت . انگار افکار تازه ای پشت اونها جریان پیدا کرده بود .
یکباره انرژی بدی به وجودم سرازیر شد .
- اما اون هنوز به تو فکر می کنه !
اخم کردم . از این گیجی و سر درگمی خوشم نمی اومد . سعی کردم کمی مطئن تر صحبت کنم .
- همچین چیزی نیست .
- چرا هست و تا وقتی به تو فکر کنه ، نمیتونه پریسا رو وارد زندگیش کنه !
بی اختیار نفسی از سر آسودگی کشیدم . انگار اوضاع به اون بدی ای نبود که فکر می کردم . خودش ادامه داد :
- می دونی چطور می تونه به تو فکر نکنه ؟
مشکوک نگاهش کردم . دوباره اون حس بد لحظات پیش سراغم اومد .
- اینکه تو کاملا از دسترسش خارج بشی ، برای همیشه !
سرمو تکون دادم و کمی مردد گفتم:
- ما همین الانم هیچ رابطه ای با هم نداریم . من از اون خونه اومدم بیرون و دیگه توی شرکتش هم کار نمی کنم .
لبخند کج و بی حالتی روی لبهاش نشست :
- اما هیچ کدوم از اینا باعث نمی شه که یه مرد از فکر کردن به دختر مورد علاقه اش دست بکشه !
- اگه اینطورم باشه ، به من ربطی نداره . چون من دیگه به اون فکر نمی کنم .
- حتی اگه بیاد سراغت و ازت خواستگاری بکنه ؟
اخم کردم :
- با این سئوال و جوابها می خوای به چی برسی ؟
- جواب منو بده .
تیز و برنده نگاهش کردم .
- همچین اتفاقی هرگز نمی افته .
اعتقاد قلبیمو گفته بودم . این بار نیشخند زهرآلودی زد و گفت :
- قطعا جواب مثبت خواهی داد . چون تو هم دوستش داری . اما این اصلا به نفعت نیست . می دونی چرا ؟
اینکه منو اینقدر ضعیف می دید که با یه اشاره کسرا دوباره به سمتش برم ،
برام مهم نبود . در اون لحظه به شدت دلم می خواست سر از افکارش در بیارم .
پس هیچ جوابی ندادم .
همونطور که خط نگاهشو حفظ می کرد ، خودشو عقب کشید و به صندلی تکیه داد .
- اگه کسرا با پریسا ازدواج کنه نهایت تا دو سه سال دیگه می تونه یکی از
ثروتمندترین مردهای این کشور بشه . چون بواسطه پدرم ، با افرادی ارتباط
پیدا کرده که هیچ خط قرمزی براشون وجود نداره و محدودیتی در کسب و کار
ندارند . به نوعی می شه گفت اون همین الانش هم وارد این گروه شده و داره
خیلی سریع پله های ترقی رو طی می کنه .
سیگار دیگه ای بیرون کشید و آتش زد . کلافه بودم . کاش زودتر می رفت سر اصل مطلب ! بعد از پک اول ادامه داد :
- اگه نتونه تو رو از ذهنش بیرون بندازه ، دوباره به سمتت بر می گرده .
اما این می شه سرآغاز شکست توی کارش . چون بلافاصله اون پل ارتباطیش قطع می
شه . ورشکست شدن اولین نشانه اشه . در بهترین حالت فرض می گیریم توی زندان
نیافته و بتونه با تو زندگی مشترکش رو آغاز کنه . اما مطمئن باش یه قسمت
بزرگی از ذهنش هنوز دنبال اون فرصتها و موقعیتهای از دست رفته است . من
کسرا رو خوب می شناسم . جاه طلب و بلند پروازه . اون همیشه دنبال بهترین
هاست . آخرش رو بهت بگم . زندگیتون دوام چندانی نخواهد داشت . چون کسرا
بدون ارتباطات قوی ای که پدرم داره هرگز نمی تونه به اینجایی که الان هست و
بعد از این قراره باشه ، برسه . خودشم اینو می دونه . مسیری که الان توش
پا گذاشته جایی نیست که هر کسی رو راه بدند . پس خیلی زودتر از اونچه که
فکرشو بکنی سرخورده می شه و از زندگی باتو و به عبارت بهتر بگم از انتخاب
تو پشیمون می شه .
دستامو رو سینه قفل کردم . حرفاش هیچ حسی در من ایجاد نمی کرد .سرمو کج کردم و با بی خیالی گفتم :
- به خاطر همین باید از دسترسش خارج بشم ؟ که تو گزینه های انتخابی اش جایی نداشته باشم ؟
پوزخندی زدم و ادامه دادم :
- مطمئن باش قبل از اینکه بذارم همچین فضاحتی به بار بیاد و بعد از یه مدت
زندگی مشترک ، عزت نفس و غرورم زیر سئوال بره ، توی همون اولین درخواستش
برای ازدواج جواب رد بهش میدم . کسرا برای من یه مهره سوخته است که دیگه
هرگز زنده نمی شه .
پک عمیقی به سیگارش کشید و دوباره اومد جلو و صاف تو چشام زل زد :
- تو چی ؟ تو می تونی ازدواج اونو به راحتی بپذیری و اونو در کنار یه زن دیگه ببینی ؟
منم خودمو بیشتر کشیدم جلو و چشامو ریز کردم و خیره شدم بهش . حالا چهره هامون در فاصله ای کمتر از 30 سانتی متر از هم قرار داشت .
- چی میخوای بگی ؟ حرف اصلیتو بزن !
برای چند ثانیه هیچ نگفت و تنها با نیشخندی زهرآلود بهم خیره موند . اما
بعد یکباره خودشو عقب کشید و با کج کردن سرش نگاهشو از شیشه پشت سر من که
مشرف به خیابان بود ، به نقطه ای در بیرون دوخت :
- هی ، اونجا رو ببین . مثل اینکه ...
برای چند ثانیه هیچ نگفت و تنها با
نیشخندی زهرآلود بهم خیره موند . اما بعد یکباره خودشو عقب کشید و با کج
کردن سرش نگاهشو از شیشه پشت سر من که مشرف به خیابان بود ، به نقطه ای در
بیرون دوخت :
- هی ، اونجا رو ببین . مثل اینکه مهمون داریم ...
با عوض شدن جهت نگاه پرهام ، منم بی اختیار سرمو عقب بردم و از پشت پنجره
به بیرون نگاه کردم ، تا جایی که توجه پرهام رو جلب کرده بود ، پیدا کنم که
...
به یکباره سیل عظیمی از احساسات گوناگون و متضاد با هم به سوی قلبم هجوم
بردند و در کسری از ثانیه ضربان قلبم به اوج رسید . برای لحظاتی حس کردم
همه دنیا از جلوی چشمام محو شد الا تصویر روبرو که با درجه وضوح بالا و دور
آهسته داشت خودشو با گستاخی تمام بهم عرضه میکرد و واقعیت تلخ و زشت نهانش
رو با همه توان به مغزم می کوبید !
کسرا و پریسا در کنار هم در حالیکه پریسا بازوی اونو محکم بین دستان ظریفش
می فشرد و دست حمایتگر کسرا پشت کمرش قرار داشت ، داشتند از عرض خیابان
عبور می کردند . پریسا خندان و شاد داشت چیزی می گفت و وقتی به پیاده روی
این سمت رسیدند کسرا هم نگاهش کرد و ضمن اینکه لبخند می زد در جوابش چیزی
گفت . انگار یکی قلبمو محکم بین مشتش گرفته بود و ول نمی کرد . نفسم داشت
به شماره می افتاد اما نمی تونستم دست از نگاه کردن بهشون بردارم . تا وقتی
به سمت در کافی شاپ اومدند و از جلوی دیدم کنار رفتند . صورتمو که
برگردوندم نفسام به خر خر افتاده بود . من قوی ام . من محکمم . من می تونم .
می تونم ... خدایا کمکم کن . من می تونم تحمل کنم . چرا نفسم بالا نمی آد .
نفسم ... نه . الان وقتش نیست . اسپری ام .خدا ...با وحشتی وافر دست تو
کیفم بردم و دنبال اسپری گشتم . وقتی بین مشتم جای گرفت لحظه ای مکث کردم .
دلم نمی خواست جلوی پرهام ضعف نشون بدم . اسپری رو بیشتر توی مشت فشردم و
نفس عمیق کشیدم... بهار نباید ضعیف باشی . خودتو نگه دار . نفس عمیق بکش .
نفس عمیق . آفرین . تو می تونی . یه نفس دیگه . محکم باش . با تمام وجود
اکسیژن رو به ریه هات بکش . تو قوی هستی . تو از پسش بر می آی . به خاطر
بیار که اون کیه و چه بلایی سر تو آورد ! همون مهره سوخته که گفتی . همون
که تنهات گذاشت و رفت . همونکه ... چرا یادم نمی آد ؟ مگه اون هنوز همسر من
نیست . پس دستش توی دست یه دختر دیگه چه کار می کنه ؟ نه . این نبود . یه
چیز دیگه رو باید به یاد می آوردی . اینکه ... اینکه چی ؟ من فقط یه چیزی
یادم می آد . اون شوهرمه و همین الان در کنار یه زن دیگه دیدمش . این انصاف
نیست . خدا . این انصاف نیست . چرا من ....
- سلام . می گم پرهام این هوا جون میده واسه پیاده روی ، حیف نیست ...
همزمان با برخاستن من ، پرهام هم از جاش بلند شد و همون لحظه بود که چشم
پریسا و کسرا به من افتاد و می تونم قسم بخورم برای لحظاتی نفس تو سینه همه
مون ، حبس شد . من از ناراحتی ، پرهام از هیجان ، پریسا از تعجب و کسرا
... نمی دونم . چون اصلا نگاهش نکردم ! بالاخره بعد از ثانیه هایی پریسا
دستش رو جلو آورد و گفت :
- سلام . ببخشید من متوجه حضورت نشدم . خوبی ؟
و لبخند سرد و بی روحی تحویلم داد . منم مثل خودش با بی جونی دستش رو گرفتم
و جوابش رو دادم . اما برعکس با تمام قدرتی که هیچ وقت در خودم ندیده بودم
نگاه مات و شیشه ایم رو به کسرا دوختم و بدون هیچ تفسیری از برق عجیب
نگاهش ، با لحن نسبتا محکمی گفتم :
- سلام آقای مهندس . خوب هستید ؟ خانواده خوبن ؟
که البته پرسشم ، با مداخله پرهام برای دعوت از همه جهت نشستن ، بی جواب
موند ! من و پرهام سر جاهای قبلی و پریسا و کسرا به ترتیب ؛ سمت راست و چپم
، و روبروی همدیگه قرار گرفتند . بعد از نشستن نگاه سرکشم رو با تمام توان
به فنجای خالی از چایم دوختم و سعی کردم اجازه ندم دلتنگی ای که لحظه به
لحظه داشت تشدید می شد ، کنترل نگاهم رو بر عهده بگیره !
پرهام بدون نظر خواهی از همه ، گارسون رو صدا کرد و ازش خواشت منوی غذا رو
برامون بیاره . به هیچ وجه دلم نمی خواست ناهار رو با این جمع صرف کنم اما
تو اون لحظات دشوار و پیچیده که مغزم مطلقا کار نمی کرد و اعضای بدنم از
ترس رسوا شدن هر یک از احساسات درونیم ، منقبض و به هم فشرده بودند ،
نتونستم مخالفت کنم و بی اختیار تسلیم خواسته پرهام شدم .
- از دیدنت اینجا شوکه شدم . راستش فکر نمی کردم که تو و پرهام ...
با شنیدن صدای پریسا چشام بالا اومد و بی اختیار تو جفت نگاه مشکی و موذی
پرهام قفل شد . نفسم تو سینه حبس شد . از فکری که پریسا و کسرا می تونستند
در موردم بکنند .
صدای پریسا کمی رنگ شوخی گرفت :
- پس رابطه تون جدی شده ؟
کماکان نگاهش می کردم تا شاید جوابی به این سئوال بده . اما اون با نهایت
بدجنسی داشت از تماشای من لذت می برد . نفس عمیق و پر صدایی از سینه کسی که
سمت چپم نشسته بود ، بیرون اومد ، باعث شد دستهام مشت بشه و نگاهم بره به
سمت پریسا که مشکوک و کنجکاو به دهان من زل زده بود . به دهان من ، نه
دهان برادرش !
- نه عزیزم ، رابطه ای وجود نداره که بخواد جدی بشه .
و لبخند نمایشی اما مطمئنی بر لب نشوندم تا جلوی هر گونه سئوال دیگه ای رو
بگیرم . اگرچه جوابم به هیچ وجه قانع کننده نبود و وقتی پرهام هم بعد من
سکوت اختیار کرد متوجه شدم اونم قصد نداره تا پرده از این به اصطلاح راز
بین ما برداره .
پریسا که حس می کرد کمی ضایع شده سعی کرد بحث رو عوض کنه . پس خطاب به پرهام پرسید :
- ببینم برای چی گفتی ناهار بیایم اینجا ؟ اینجا که کافی شاپه !
پرهام گفت :
- غذا هم داره . ساندویچ و پیتزا و لازانیا
و همزمان گارسون با دو منوی غذا در دست سر میز حاضر شد . یکی از منوها رو
مقابل پرهام و پریسا در اون گوشه میز و دیگری رو بین من و کسرا این کنج از
میز گذاشت و رفت . از نحوه تقسیم بندی زوجها توسط گارسون توی دلم پوزخند
زدم . نگاه ثابت پریسا روی اون منوی کوچک بازی که در محدوده مشترک بین من و
کسرا قرار داشت نشون میداد که این انتخاب تصادفی گارسون برای اون هم سنگین
اومده .
- پریسا برو کنار نامزدت بشین ، از وقتی اومده اخماش تو همه ، اختمالا دوری از تو براش خیلی سخته !
نگاه سرکشم بالاخره تاب نیاورد و با کلام کنایه آمیز پرهام ، به سمت کسرا
کشیده شد . وقتی چرخش سرم رو به سمت خودش دید اونم سریع نگاهشو انداخت تو
چشمام . نمیدونم من حرفه ای بودم تو خوندن نگاه یا کسرا ساده بود تو بروز
احساسات !طوری که دلم داشت از جا کنده می شد وقتی در عرض تنها یک ثانیه ،
اون همه حرف و حس متناقض رو ازش دریافت کردم . سرزنش ، گلایه ، نارضایتی ،
دلتنگی و ... محبت . خدا ... نه ، نه ، نه ، اشتباه می کنم ! این درست
نیست . بهار . باز داری راه رو به خطا می ری . باز داری گند می زنی . باز
...
- بهار جان ممکنه جامونو با هم عوض کنیم ؟
با شنیدن صدای پریسا درست بالای سرم . چشمهای خسته و غمگینم رو که برای
فرار از نگاه کسرا بسته بودم ، باز کردم و از جا برخاستم و چند لحظه بعد سر
جای اون و درست روبروی کسرا نشستم !
بعد از سفارش غذا این پرهام بود که رشته سخن رو با زیرکی بدست گرفت .
- پریسا بهار رو هم باید برای عقدت دعوت کنی ، خیلی مشتاقه که حتما شرکت کنه !
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و سعی کردم اصلا و ابدا به نگاه روبرو که به
شدت داشت برام انرژی می فرستاد چشم ندوزم . پرهام بازی کثیفی رو شروع کرده
بود و من اگر جه خیلی دیر متوجه شده بودم اما نمی خواستم کم بیارم .
پریسا لبخند بزرگی روی لب نشوند و با خوشحالی تمام گفت :
- حتما دعوتت می کنم عزیزم . فکر می کنم یه ماه نهایت دو ماه دیگه بتونیم رسما عقد کنیم . مگه نه کسرا ؟
و همزمان که چهره شو به سمت کسرا بر می گردوند هر دو دستش رو روی دست راست کسرا که روی میز مشت شده بود قرار داد .
- نمی دونم عزیزم . بهت گفتم که نیاز به زمان دارم تا کارهامو سر و سامون بدم !
و همزمان دستش رو آهسته از زیر دستان عزیزش ! بیرون کشید . بی اختیار
پوزخند زدم و ابروهام پرید بالا اما نگاهم با سماجت روی اون نقطه از میز که
حالا خالی از دستان هر دو بود ، ثابت موند ! فرار دستت از زیر دستانش رو
باور کنم یا عزیزم گفتنت رو ؟
- یعنی ممکنه تا اون موقع پروژه ات تموم نشده باشه ؟
یکباره پرده ای از نگرانی چهره پریسا رو پوشوند .
- اجازه بده بعدا راجبش صحبت کنیم پریسا . الان زمانش نیست !
پریسا لحظه ای با ناراحتی به کسرا نگاه کرد و بعد سرشو انداخت زیر و به
فکر فرو رفت . پرهام خطاب به پریسا که حالا مغموم شده بود گفت :
- پریسا ، جای مطرح کردن مسائل خصوصی دو نفره تون ! توی جمع نیست . بهتره
کسرا رو تو معذوریت قرار ندی . بالاخره اونم دیر یا زود حسن نیتش رو ثابت
می کنه . مگه نه رفیق ؟
و با این حرف موذیانه به چهره عصبی و کلافه کسرا نگاه کرد و پوزخند زد . بعد رو به من کرد و گفت :
- حتما می دونی که کسرا شرکتش رو گسترش داده و در آینده ای نزدیک به یه
شرکت هولدینگ تبدیل می شه باید یه روز ببرمت اونجا رو نشونت بدم . با زمانی
که اونجا بودی کلی فرق کرده .
پریسا با ذوقی کودکانه بی خبر از کنایه های نهفته در کلام برادرش گفت :
- پس بذار وقتی شرکت رو به برج سفید منتقل کرد ببرش . دیروز بالاخره یه واحد تجاریش رو قولنامه کردیم .
کسرا به تندی و عتاب آلود خطاب به پریسا گفت :
- پریسا ! من شرکت رو به اونجا منتقل نمی کنم . دیشب هم با پدر صحبت کردیم و به توافق رسیدیم !
پریسا با خونسردی جواب داد :
- می دونم . اما عزیزم تو که بابا رو می شناسی . وقتی چیزی نظرش رو جلب کنه
به هیچ وجه کوتاه نمی آد . حرف غیر منطقیه هم نمی زنه . قدم اول پیشرفت
اینه که دفتر کارت تو یکی از بهترین مکانهای تجاری باشه . نمی دونم تو چرا
اعتراض داری .
کسرا سعی کرد خونسردیشو بدست بیاره پس با لحن آرومتری گفت :
- بسیار خوب . این یه مساله است بین من و پدرت . بهتره در موردش بحث نکنیم . پرهام چرا ناهار رو نمی آرن ؟ ما کارداریم باید بریم !
پرهام در حالیکه باز سیگار دیگری از پاکت بیرون می کشید ، جواب داد :
- عجله نکن . یه امروز رو بی خیال کار و بار شو . و گرنه مهمون من ! فکر می کنه به خاطر اونه که بی حوصله ای و عجله داری .
سریع گفتم :
- اصلا اینطور نیست . بذارید مهندس راحت باشن آقا پرهام . من ناراحت نمی شم !
نمی دونم حرف من عصبانیش کرده بود یا حرف پرهام ، که با چشمانی ریز شده و
قرمز نگاهش چند بار بین من و پرهام گردش کرد و بعد سرشو انداخت پایین .
- کسرا جان اگه نگرانی و عجله داری می خوای پاشیم بریم ؟ می ریم شرکت همونجا یه چیز سفارش می دیم با هم می خوریم .
با این کلام پریسا ، کسرا سرشو بالا آورد و چند ثانیه ای متفکر بهش نگاه
کرد . بعد غافلگیرانه به پرهام نگاه کرد و با لحنی نامفهوم در حالیکه چشم
از پرهام بر نمی داشت ، جواب داد :
- نه حالا که فکر می کنم می بینم حق با داداشته . یه امروز رو بی خیال کار و
بار . بالاخره داداشت و مهمونش ! هم برای من خیلی عزیزن .
و همزمان با جمله آخر نگاهش به سمت من کشیده شد و سریع چرخید و با لبخندی
تصنعی روی پریسا متوقف شد . من الان از این جمله چه برداشتی باید می کردم ؟
مسلما اون نگاه تهدید آمیز و اون لحن پر کنایه ، هیچ رنگی از محبت توش
نداشت ! خصوصا که بعدش با چهره ای آسوده تر و بشاش تر شروع به صحبت با
پریسا کرد و رسما من و پرهام رو بی خیال شد .
. واقعا دست مریزاد . مقابل زنش نشسته ، داره با یه دختر دیگه نامزد بازی
می کنه ! وقاحت تا کجا آخه ؟! پر حرص نفسمو فوت کردم و فکر کردم چقدر خوش
شانسم که جای پریسا نیستم !
کمی بعد غذاها روی میز چیده شد و مشغول ناهار شدیم . جو سنگینی بینمون
برقرار بود که به جز پریسا بقیه کاملا ازش آگاهی داشتیم . کسرا و پرهام
پیتزا سفارش داده بودند و من لازانیا و پریسا چیپس و پنیر ! آخه آدم واسه
ناهار چیپس و پنیر می خوره ؟ از اون ادا اطوارهای زنونه برای جلب نظر مردان
؟ یه حسی ته دلم وادارم کرد علی رغم بی اشتهایی ، با حرص و ولع بیافتم به
جون لازانیای خوش آب و رنگم . از اینکه حتی ذره ای شبیه پریسا باشم بیزار
بودم .
داشتم با کارد یه تیکه از لازانیامو می بریدم که دیدم دو تکه پیتزا توی بشقابم قرار گرفت . با تعجب سرم رو بالا گرفتم که پرهام گفت :
- تو هم یه تیکه از اون لازانیات بذار برای من .
حرکت کارد و چنگال توی دستانم متوقف شد و با چشمانی گشاد زل زدم به پرهام .
اونم وقتی دید من حرکتی نمی کنم خودش با یه لبخند موذی دست به کار شد و
کارد رو از دستم کشید و از قسمتی از لازانیام که برش نخورده بود برای خودش
برید و توی ظرف غذاش گذاشت .
- حیف بود از پیتزاش نخورده باشی . ضمن اینکه نمی شد از خیر اون لازانیا هم گذشت .
نمید ونم چرا بی اختیار نگاهم به سمت کسرا رفت که با اخمی غلیظ داشت ما رو
تماشا می کرد . با اینکه از کار پرهام قلبا رضایت نداشتم ولی حس خوش غریبی
زیر پوستم دویده بود که حسابی به اون ناخوشی می چربید و باعث شد بقیه غذامو
با اشتهای بیشتری تا ته بخورم .
اواخر غذا خوردنمون بودیم که پریسا خطاب به من پرسید :
- راستی بهار الان جایی مشغول به کار هستی یا مثل من فعلا چسبیدی به درس و دانشگاه ؟
با دستمال کاغذی دهانم رو پاک کردم و در حالیکه کمی از نوشیدنیم رو میخوردم جواب دادم :
- فعلا نه اما به زودی مشغول میشم !
پریسا نمکدان رو برداشت و شروع به پاشیدن نمک روی ظرف به اصطلاح غذاش ! کرد .
- به سلامتی کجا هست ؟
قبل از اینکه جواب بدم صدای اعتراض آمیز کسرا بلند شد که پریسا رو مورد خطاب قرار می داد:
- کافیه . چقدر نمک می ریزی ؟
پریسا نمکدان رو سرجاش گذاشت و گفت :
- خوب دوست دارم .
اخمهای کسرا تو هم رفت . البته فکر کنم از قبلش هم تو هم بود !
- چند بار از مضراتش برات بگم تا بپذیری ؟
پریسا شانه ای بالا انداخت و جوابی نداد . حس کردم یه جا اون ته مهای قلبم
یه خراش ناجور خورد و در پی سوزش ناشی از اون خیلی منظوردار ،از دهانم پرید
:
- مدیرعاملش از بچه های صنایع دانشگاه خودمون بوده که البته فارغ التحصیل
شده . یه شرکت تازه تاسیس داره و قراره که به عنوان برنامه نویس استخدامم
کنه !
و بی پروا به چشمان کسرا که همزمان چند حس مختلف رو مثل تعجب و شک و شاید کمی خشم توشون نمودار شده بود ، زل زدم .
- همون پسره است که قبلا هم باهاش برو و بیا داشتی ؟
به نظرم تنها به خاطر همین یه جمله ای که بسیار به موقع ادا شده بود ،می
تونم از تمام خطاهای گذشته پرهام چشم پوشی کنم . آیا اگه م یدونست که پرسشش
چقدر من رو خوشحال کرده باز هم به زبان می آورد یا نه ؟اصولا الان پرهام
طرف من بود یا کسرا ؟ اگر چه الان واقعا برام مهم نیست .
- درسته . همونه !
- کدوم پسره ؟
با سئوال غافلگیرانه کسرا ، هر دومون خیلی سریع به جانبش برگشتیم . پس
اشتباه نکرده بودم . آقا کسرا حسابی کنجکاو و البته عصبی شده بود . اونقدر
که نتونسته بود جلوی پرسش نابهنگامش رو بگیره . لبخندی موذیانه روی لبم
نشست :
- اتفاقا شما می شناسیدش آقای مهندس . آقای ارجحی رو میگم . مهران ارجحی . یه مدت توی شرکت شما همکار بودیم .
اخمهای کسرا این بار به شدت در هم گره خورد . پرهام که داشتم کم کم از هم
بازی بودن باهاش توی این تئاتر غریب لذت می بردم ، چهره از کسرا گرفت و
لبخندی به روم پاشید و گفت :
- چه خوب ! البته اگه تا اون موقع راههای بهتری از سر کار رفتن پیش روت نداشته باشی !
متوجه منظور پرهام نشدم و جمله پریسا حواسم رو پرت کرد و اجازه کنجکاوی بیشتر بهم نداد :
- آهان منم می شناسمش . البته فکر کنم تو زمانی که من شرکت نمی اومدم استخدام شده بود و خیلی زود هم در اومده بود . نیست کسرا ؟
کسرا با چهره ای درهم نگاه عصبانیش رو از من و پرهام گرفت و به پریسا دوخت .
و بعد از چند ثانیه که هیچ پاسخی از ستمش شنیده نشد ، یکباره از جا برخاست
و رو به پرهام گفت :
- من دیرم شده باید برم . بابت دعوتت هم ممنون . خیلی خوش گذشت !
پرهام ابرویی بالا انداخت و گفت :
- خواهش می کنم . قابلی نداشت . این دعوت هم به افتخار مهمون عزیزم بود . و
گرنه می دونی که من از این اخلاق ها ندارم شوهر خواهر عزیز !
و با بدجنسی تمام پوزخندی به چهره منقبض کسرا زد و خیلی خونسرد دستش رو
برای فشردن دست کسرا بالا آورد . کسرا با تاخیر دستان پرهام رو در دست فشرد
و بدون نگاهی به جانب من یا حتی پریسا در مقابل چشمان بهت زده نامزدش
برگشت که از ما جدا بشه که با صدای پریسا متوقف شد و باز به سمت ما چرخید:
- کجا داری می ری ؟ صبر کنم منم بیام . مگه نمی خواستی ...
بی حوصله و کلافه دستش رو بالا آورد و نذاشت پریسا حرفش رو ادامه بده :
- پریسا جان اگه ممکنه امروز با پرهام برگرد خونه . اون برنامه هم باشه برای یه روز دیگه .
پریسا که نمی خواست اجازه بده کسرا به راحتی ولش کنه از جا برخاست و به کسرا نزدیک شد :
- مگه شرکت نمی ری ؟ خوب منم باهات می آم دیگه .
- نه شرکت نمی رم . برنامه ام تغییر کرد . خداحافظ !
و خیلی سریع عقب گرد کرد و قبل از اینکه باز پریسا چیزی بگه ، اونو سرخورده
و حیران ، وسط سالن کافی شاپ ترک کرد . کمی بعد هم در حالیکه پریسا جلو و
من عقب ماشین پرهام جای گرفته بودیم به سمت خونه بهناز حرکت کردیم . اونقدر
هر سه نفرمون فکر و خیال داشتیم که هیچ کس توی ماشین یک کلمه هم بر زبان
نیاورد و هر کی توی دنیای خودش غوطه ور بود . من و پریسا به احتمال زیاد
به یک نفر مشترک فکر میکردیم و پرهام هم ..... خدا داند . تنها موقعی که
مقابل منزل بهناز پارک کرد و خواستم از ماشینش پیاده شم گفت :
- در مورد اون مساله هم سر فرصت باهات تماس می گیرم . فعلا !
اونقدر تحت تاثیر دیدار غیر مترقبه کسرا ، شوک زده و پر تنش بودم که جایی
برای فکر و خیال اضافه توی ذهنم نبود . پس با خستگی شانه ای بالا دادم و
وقتی ماشین پرهام از جلوی دیدم محو شد به سمت خونه حرکت کردم .
تا وقتی با چشمای خودم تابلوی دفتر وکالت مجید معینی وکیل
پایه یک دادگستری و مشاور حقوقی رو ندیدم ، باور نمی کردم که همه چیز حقیقت
داشته باشه !
وقتی دیروز همین آقای معینی با همراهم تماس گرفت و قرار امروز رو گذاشت فکر
می کردم همه اش یه بازیه برای اینکه کسرا منو بکشونه سمت خودش ! فکر می
کردم اگه به اون آدرسی که بهم داده شده بیام به جای تابلوی دفتر وکالت باید
تابلوی نام شرکت کسرا رو ببینم . اما حالا با قرار گرفتن مقابل در واحدی
که دفتر وکالت وکیل کسرا برای طلاقمون بود ، فهمیدم حقیقت درست همون چیزیه
که باورش نداشتم !
دو روز از دیدارمون می گذشت که معینی ، وکیل کسرا باهام تماس گرفت و ازم
خواست یه ملاقات حضوری داشته باشیم برای شروع پروسه طلاق ! اگه کسرا رو
ندیده بودم و این اتفاق می افتاد پذیرشش برام خیلی راحت تر بود تا حالا که
درست دو روز بعد دیدارمون اینطور ناگهانی به فکر شروع پروسه طلاق افتاده
بود .
عصبانیت ها و کلافگی ها و به هم ریختگی های اون روزش و از همخ مهمتر رنجی
رو که توی نگاهش خونده بودم ، این فکر اشتباه رو در من بوجود آورد که شاید
... شاید ... آه خدا این حق من نیست . من که داشتم فراموشش می کردم . این
دیدار ناگهانی باز همه چیمو به هم ریخت ...
بغض بدی راه گلومو گرفت . تقصیر خودت بود . تقصیر خدا ننداز . فکر کردی باز
ببینتت هوایی می شه ؟ مگه اون مثل تو سست عنصره ؟ از اون یاد بگیر . ببین
چطور با وجود علاقه ای که هنوز می دونی ته قلبش هست با بی رحمی پست می زنه ؟
حتی بعد از این همه مدت که تو رو دید باز هم از تصمیمش منصرف نشد ! یه
جورایی انگار تازه یادش افتاد که یه زن بی نوایی هم داره که باید زودتر از
اینها تکلیفش رو مشخص می کرده . باز خوب شد حواسش اومد سر جاش ! شاید هم
پریسا و خانواده اش بست نشستن که باید دخترشونو عقد کنه و برای همین اومده
که سریع از شر من خلاص بشه . اتفاقا چه خوب ... مگه نه بهار ؟ هوم ؟ مگه تو
همینو نمی خواستی ؟
مثل دیوونه ها خودم برای خودم سری تکون دادم و زیر لب گفتم :
- چرا چرا منم دقیقا دنبال همین بودم .
با صدای خانومی که پشت سرم قرار گرفت به خودم اومدم :
- ببخشید اجازه می دید ؟
با معذرت خواهی از جلوی در کنار رفتم و پشت سر اون خانم که زنگ دفتر رو زده
بود قرار گرفتم . در با صدای تیکی باز شد و ابتدا اون خانم و بعد من در
حالیکه صلواتی رو برای آرام شدنم زیر لب فرستادم ، وارد شدم .
اون خانم بعد از سلام و احوالپرسی با منشی سراغ کسی رو گرفت و وقتی شنید
اون شخص نیست روی مبلهای سالن به انتظارش نشست . من هم چون می دونستم ساعت
ملاقاتم ده دقیقه دیگه است کنار همون خانم روی مبل جای گرفتم که با سئوال
منشی به سمتش برگشتم :
- امر شما خانوم ؟
- من معتمد هستم با آقای معینی قرار ملاقات داشتم . البته ساعت 3 .
منشی که گویا خبر از این قرار داشت سری تکان داد و دیدم که تلفنش رو برداشت و گفت :
- آقای معینی ، خانم معتمد تشریف آوردن . بفرستمشون تو یا صبر کنم تا ساعت 3 ؟
بعد دوباره سری تکان داد و با گفتن بله چشم تلفن رو قطع کرد و خطاب به من گفت :
- همراه من تشریف بیارید خانم معتمد .
با تانی از جا برخاستم و توی دلم پوز خندی زدم . حتما کسرا سفارشم رو به
وکیلش کرده که به هیچ وجه منو معطل نکنه . بعد یه ماه حالا یادش افتاده
عجله کنه ! با راهنمایی منشی وارد انتهایی ترین اتاق راهروی پشت سر منشی
شدیم که نام مجید معینی بر درش نصب شده بود . منشی در زد و سپس اونو باز
کرد :
- آقای معینی ، خانوم معتمد !
- بله . راهنماییشون کنید تو و بعد بگید که دو تا نوشیدنی بیارن . ممنون
با کنار رفتن منشی از جلوی در قدم برداشته و در چارچوب قرار گرفتم .
- سلام خسته نباشید .
آقای معینی به احترامم از جا برخاست و با لبخند پذیرای من شد :
- سلام . ممنونم خانوم . بفرمایید خواهش می کنم .
سعی کردم روی چهره یخ بسته ام به زور لبخندی بنشونم . با اشاره دستهای
معینی روی مبلهای مقابل میزش قرار گرفتم و خودش هم پس از من روی صندلی
مخصوصش نشست .
- خیلی خوش اومدید خانوم . بنده معینی هستم . وکیل آقای شکیبا . اگرچه دلم
نمی خواست بدین واسطه باهم آشنا بشیم اما باید عنوان کنم که از آشنایی تون
بسیار خوشوقتم !
دقیق تر بهش نگاه انداختم . به نظر همسن و سال کسرا می اومد . چهره گرد و
پوست صاف و سفید و ریش کم پشت پرفسوریش هم باعث شده بود چهره اش آرام و
مهربان به نظر برسه . درست برعکس چهره مغرور کسرا . آخ کسرا . چرا قلب
خیانتکارم هنوز دلتنگشه ؟!
- متشکرم آقای معینی . منم از از آشنایی با شما خوشحالم . امیدوارم بتونم با کمک شما ... منظورم اینه که بتونیم ...
من چطور می تونم از کسرا جدا شم وقتی هنوز این واژه لعنتی برام اینقدر
غریبه ؟ چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا بتونم دوباره به خودم مسلط بشم .
هیچ دلم نمی خواست گزارش حال و روز خرابم به گوش کسرا برسه . من باید قوی
ظاهر می شدم . حتی پیش وکیلش !
معینی که متوجه سکوت یکباره ام شد ، هیچ نگفت و به آرامی اتاق رو ترک کرد و
چند دقیقه بعد که برگشت لیوان آبی همراه داشت که اونو مقابل من روی میز
گذاشت . تشکر کردم و بلافاصله لیوان رو برداشته و آب خنکش رو یک نفس تا ته
نوشیدم .
- جسارته . اما می تونم بپرسم چند وقته که ازدواج کردید ؟
با تعجب به معینی که حالا روی مبلهای روبرویی جای گرفته بود ، نگاه کردم :
- یعنی نمی دونید ؟
به آرامی لبخند زد و بی قید شانه بالا انداخت :
- باید بدونم ؟
- فکر می کردم آقای شکیبا به شما گفته باشه !
جوابی نداد و تنها نگاهم کرد . انگار منتظر بود خودم ادامه بدم .
- تقریبا 6 ماه می شه .
سری تکان داد و به فکر فرو رفت . این بار من کنجکاوی نشون دادم و پرسیدم :
-شما و آقای شکیبا با هم دوست هستید ؟ یعنی از قبل شما رو می شناخت یا به خاطر این کار با شما آشنا شد ؟
- خوب در واقع ما از طریق یه دوست مشترک به هم معرفی شدیم . البته نه برای
این کار . من وکیل حقوقی شرکت ایشون هستم . و می شه گفت دو ماهی هست که
دارم باهاشون کار می کنم !
ابروهام از تعجب بالا رفت . یعنی شرکتش اونقدر وسعت پیدا کرده که حالا
نیاز به وکیل حقوقی داشت ؟ در همین لحظه در زده شد و آبدارچی با دو فنجان
چای وارد شد و یکیش رو مقابل من گذاشت و دیگری رو مقابل معینی .
کمی بعد معینی سر صحبت با عنوان کردن مطلب اصلی باز کرد :
- همونطور که دیروز پشت تلفن خدمتتون عرض کردم بنده از طرف آقای شکیبا وکیل
شدم تا کارهای طلاقتون رو انجام بدم . ایشون از من خواستن ، به دور از
دردسر و حاشیه ،هر چه سریعتر پروسه طلاق توافقی تون صورت بگیره . در واقع
از شما خواهش کردم امروز تشریف بیارید اینجا تا هم کپی و اصل مدارکتون رو
بگیرم هم پای دادخواست و یه سری برگه دیگه رو باید امضا می کردید . اصل
مدارک همراهتون هست ؟
ضمن سر تکان دادن دست توی کیف کردم تا شناسنامه و کارت ملیم رو در بیارم :
- فکر میکنید تا چه مدت پیشتون امانت می مونه ؟
پاکت مدارکم رو روی میز وسط قرار دادم . معینی دست دراز کرد و برشون داشت تا نگاهی بهشون بندازه .
- نهایت یکی دو روز . عقدنامه پیش آقای شکیباست ؟
- بله !
- بسیار خوب . خانم معتمد اگه مایل باشید یکی از همکارام توی همین دفتر می
تونه وکالت شما رو بر عهده بگیره تا بدین ترتیب دردسرهای این مساله برای
شما به حداقل برسه و حتی الامکان از حضور در دادگاه معاف بشید .
خوب البته منم دوست داشتم وکیلی برای خودم داشته باشم اما ...
بدون رودربایستی و خجالت گفتم :
- من توانایی پرداخت حق الوکاله شما رو ندارم . بنابراین ...
معینی سریع به نشانه نفی سر تکان داد و دستش رو بالا آورد :
- من معذرت می خوام خانوم . مثل اینکه سوء تفاهم شده . حقیقتش آقای شکیبا ،
هزینه حق الوکاله خودشون و شما رو به طور کامل پرداخت کردن و در واقع
ایشون از من خواستن که این پیشنهاد رو به شما بدم . پس اصلا نگران اون قضیه
نباشید . چون طلاق به صورت توافقی انجام می شه بنده می تونم از جانب هر
دوی شما وکالت بگیرم . البته عرض کردم اگه مایل باشید !
خنده ام گرفت . همه این کارها رو داره می کنه که هر چه زودتر از دست من
خلاص شه ، اونم به شکلی که کمترین برخورد رو باهام داشته . فکر کردم چرا
منم مثل خودش برخورد نکنم ؟
- در اینصورت مشکلی نیست . خوشحال هم می شم .
و لبخندی بزرگ زدم تا ناراحتی چند لحظه پیشم رو توی ذهنش خنثی کنم ! اون هم
مثل من لبخند زد و در حالیکه از جاش بر می خاست تا دوباره پشت میزش قرار
بگیره گفت :
- عالیه . پس ...
با صدای زنگ تلفن روی میزش ، صحبتش نیمه کاره موند . گوشی رو برداشت و بعد
از چند کلمه که حدس زدم با خانم منشی باشه ،رد و بدل کرد اونو سر جاش
گذاشت . سپس اشاره به فنجان چایم کرد و گفت :
- بفرمایید چاییتونو میل کنید .
در جالیکه تشکری زیر لبی می کردم خواستم سئوالی که توی ذهنم بود رو عنوان
کنم که این بار در اتاق به صدا در اومد و متعاقب اون گشوده شد و در مقابل
چشمان بهت زده ام قامت کسرا در چارچوب در نمایان شد .
در جالیکه تشکری زیر لبی می کردم خواستم سئوالی که توی ذهن
داشتم رو تکرار کنم که این بار در اتاق به صدا در اومد و متعاقب اون گشوده
شد و در مقابل چشمان بهت زده ام قامت کسرا در چارچوب اتاق نمایان شد .
نفسم تو سینه حبس شد و نگاهم تو نگاه گنگ و سرکش اون ! دستگیره در به دست ،
چند لحظه خیره ام شد و بعد نگاه از من گرفت و پس از بستن در؛ بدون اینکه
سلامی به من بکنه یا حتی سری به نشانه اش برام تکان بده با اخمهایی که هنوز
نرسیده روی پیشونی اش نقش بسته بود ، به سمت وکیلش رفت و باهاش دست داد و
احوالپرسی کرد .
وقتی مقابل من کتش رو از تنش در آورد و روی دسته مبل گذاشت و خودش روبروم
نشست ، با پخش ذرات خوشبوی تنش که حالا به مشامم رسیده بود ، روح از قالب
جسمم می خواست جدا بشه .
با دستی لرزان که تمام تلاشم رو می کردم که لرزشش مشخص نباشه ، فنجان چایم
رو برداشتم و به لب بردم . تنها کاری که اون لحظات می شد برای نشان دادن بی
خیالی و بی تفاوتیم انجام داد .
با حضور کسرا فضا از حالت نیمه راحت و رسمی لحظاتی قبل خارج شده و سنگین و
متشنج به نظر می رسید . معینی با فهمیدن این مطلب ، و برای شکستن این جو و
بیان صحبتی خارج از چارچوب موضوع اصلی ، از جا برخاست و در حالیکه فنجان
چای خودش رو جلوی کسرا می گذاشت با لحنی صمیمی خطاب به کسرا گفت :
- بفرمایید مهندس . می دونم چای داغ خیلی دوست نداری . با این حال اگه می بینی سرده بگم برات عوضش کنن .
با صحبت معینی نگاه سر به زیرم بی اختیار تا صورت کسرا بالا اومد . کسرا که
معلوم بود تا اون لحظه چشم به من داشته جهت نگاهش به سمت معینی تغییر پیدا
کرد :
- نه ممنون . همین خوبه !
و دوباره به سمت من برگشت و بی پروا بهم خیره شد که باعث شد تاب نیارم و
این بار من جهت نگاهم رو به معینی که حالا روی صندلی خودش نشسته بود تغییر
بدم .
- آقای معینی ممکنه مدارکی که باید امضا کنم رو بهم بدید تا من زودتر از حضورتون مرخص شم ؟
جمله ام به طور واضح کنایه ای بود به کسرا تا نارضایتی خودمو از حضورش اعلام کرده باشم .
- شما تا به سئوالای من جواب ندادی هیچ جا نمی ری !
چشمان گرد شده ام به سرعت به سمتش برگشت . و کم کم از گردیش کم ، و باریک و
باریکتر شد تا خشمم رو نسبت به این جمله طلبکارانه اش نشون بدم . کمی که
گذشت وقتی اون هم از رو نرفت و همینطور حق به جانب بهم خیره موند ، ترجیح
دادم نادیده اش بگیرم و جوابی بهش ندم و با رو کردن به سمت معینی که با
نگرانی مشهودی به ما دوتا خصوصا کسرا نگاه می کرد ، محکم و پرصلابت گفتم:
- آقای معینی ...
- مجید جان می تونی چند لحظه ما رو تنها بذاری ؟
خدایا به من صبر بده تا از کوره در نرم . با اینکه دارم آتیش می گیرم اما بهتر از آبروریزی جلوی معینیه . گفتم :
- آقای معینی فکر کنم دیروز گفتید قرار ملاقات دو نفره . نه سه نفره !
معینی سر خم کرد و گفت :
- خوب خانم منم الان دارم اتاق رو ترک میکنم تا کماکان دو نفره بمونه دیگه ؟
این الان با خودش فکر کرد خیلی بامزه است ؟ واقعا من الان تو شرایطی ام که
بشه باهام شوخی کرد ؟ چرا حس می کردم همه اینا نقشه از پیش برنامه ریزی شده
است ؟
تا چند ثانیه همینطور به در بسته اتاق زل زدم چون اگه به کسرا نگاه می کردم
حتما یه چیزی از دهنم می پرید که درجه حرص و عصبانیتم رو نشون می داد و من
اینو نمی خواستم .
- پرهام چه کارت داشت ؟
نگاه از در گرفتم و چشم هامو بستم و با انگشت شروع به ماساژ شقیقه هام کردم. چرا همه چیز به راحتی پیش نمی رفت ؟
- منم مثل تو عجله دارم و باید برم . پس بهتره وقت هر دومون رو تلف نکنی !
با خستگی لای چشمهامو باز کردم و زمزمه کردم :
- تو چه کارم داری ؟ چرا دست از سرم برنمی داری ؟
نشنید چی گفتم .
- چی ؟ بلند حرف بزن .
با عصبانیت گفتم :
- من دلیلی نمی بینم بهت جواب بدم !
چند لحظه با چشمهایی ریز نگاهم کرد بعد دست تو کیفش برد و چیزی درآورد و انداخت روی میز وسط و به سمتم هلش داد :
- صفحه دوم رو ببین تا دلیلش رو بفهمی !
لازم نبود ببینم ، می دونستم شناسنامه شه . پوزخند زدم :
- ما هم اومدیم اینجا که صفحه دوممون رو از اسم همدیگه پاک کنیم . مگه نه ؟
حرکت تند قفسه سینه اش حتی از پشت پلیور پشمی اش هم پیدا بود .
- طفره نرو . پرهام برای چی دنبالته ؟
رومو کردم یه سمت دیگه و کله امو با افسوس تکون دادم . اصلا دلیل اصرارشو
نمی فهمم . می دونم تعصب نیست . بیشتر شبیه کنجکاویه! یا شایدم من اینطور
حس می کردم ! به هر حال من چی می تونستم بهش بگم ، وقتی هنوز خودمم نمیدونم
پرهام چه خوابی برام دیده ؟ از اون روز کذایی دیگه هیچ تماسی باهام نداشته
!
- این حرکات یعنی چی ؟ جواب منو بده !
از دادی که زد با ترس به در بسته اتاق نگاه کردم . با اینکه اتاق ته راهرو
بود اما باز هم امکان داشت صدامون به بیرون درز پیدا کنه . برای همین منم
خشمگین اما با صدایی آهسته گفتم :
- سر من داد نزن ! سئوالتم برو از خودش بپرس .
و بلافاصله از جا برخاستم تا اتاق رو ترک کنم .اما هنوز به نیمه راه نرسیده
بازوم به شدت کشیده شد و محکم به طرفش چرخیدم . کش چادرم به خاطر شدت
کشیده شدن از زیر سرم در رفت و افتاد روی شونه هام و مقنعه ام عقب رفت . یه
نگاه به دستش که با شدت داشت بازومو می فشرد انداختم و با اخم و عصبانیت
گفتم :
- دستمو ول کن .
به جای اینکه بازومو ول کنه ، اون یکی بازومو هم در بند خودش کرد و در حالیکه محکم تکانم می داد با صدایی خفه از خشم پرسید :
- برای بار آخر ازت می پرسم ، پرهام برای چی دنبالته ؟ چی بهت گفته ؟ چه کارت داره ؟
از رو نرفتم . دیگه ترس از کسرا برام معنایی نداشت . مثل خودش با نهایت
اخمی که می تونستم روی پیشونی ام داشته باشم و چشمهای طوفانی بهش زل زدم و
شمره شمرده جمله قبلمو تکرار کردم :
- دستمو .... ول کن .
فشار دستهاش بیشتر شد و صورتش بهم نزدیکتر:
- مثل آدم جوابمو بده وگرنه ...
- وگرنه چی ؟ زندونیم می کنی ؟ کتکم می زنی ؟ از خونه ات پرتم می کنی
بیرون؟ طلاقم می دی ؟ یا حمایتت رو از پدر و مادرم می گیری ؟ کدومش ؟ هان ؟
هر دومون به شدت نفس نفس می زدیم و هرم داغ نفسهای پر از خشممون به صورت
دیگری پرتاب می شد . در حالیکه هیچ کدوم حاضر نبود توی این دوئل نگاه از
اون یکی کم بیاره .
انگار فهمید حرف بیخود زده چون آرامتر از قبل گفت :
- چرا اینقدر احمقی ؟ نمی فهمی برای خودت نگرانم ؟
از توهینش برآشفتم و صدام لرزید :
- نگرانی برای کسی که احمقه ، از حماقته ! حالام دستتو بکش می خوام برم .
بازوهامو ول کرد و با استیصال مشتشو به دهان برد و در حالیکه نگاهش سرگردان
دور اتاق می چرخید انگار با خودش حرف بزنه آهسته زمزمه کرد :
- من با تو چه کنم ؟ آخه من با تو چه کنم ؟
بی توجه بهش مقنعه ام رو مرتب کردم و چادر رو دوباره سرم کردم در حالیکه
تمام مدت بغض توی گلوم بود آهسته به سمت در حرکت کرده و دستگیره رو گرفتم
اما قبل از اینکه بچرخونمش ، باز نگاهش کردم که دیدم حواسش به من نیست و
اینبار داشت موهاشو چنگ می زد و چیزهایی زیر لب زمزمه می کرد . بی اختیار
دلم براش سوخت و باعث شد که بگم :
- من نمی دونم چه کارم داره . اما اونقدرها هم که تو فکر میکنی احمق نیستم !
کلامم باعث شد حواس پرت شده اش بیاد سرجاش و نگاهش بهم بیافته .
- کجا داری می ری ؟
بدون اینکه جوابی بدم دستگیره رو چرخوندم و در رو باز کردم . صداش رو از پشت دوباره شنیدم .
- صبر کن . کارت دارم .
دیگه دلم نمی خواست حتی یک کلمه دیگه باهاش صحبت کنم . نه که دلم نخواد .
انرژیش رو نداشتم . انرژی جنگ و جدل و بحث و دعوا . حسابی از تک و تا
افتاده بودم . توی راهرو معینی رو دیدم که کنار میز منشی ایستاده و داره
باهاش صحبت می کنه .
- آقای معینی من دارم می رم . مدارکم پیشتون باشه برای بقیه کارها هم یه روز دیگه خدمت می رسم . با اجازه .
معینی که انتظار نداشت من بدون امضای اون برگه ها ترکش کنم دهان باز کرد
چیزی بگه که کسرا سراسیمه در حالیکه کتش رو هم نپوشیده و در دست داشت پشت
سرم توی سالن ظاهر شد . اهمیتی ندادم و بدون اینکه منتظر جواب خداحافظی
معینی باشم به سمت در واحد رفتم و بازش کردم . صدای کسرا اومد :
- بهار یه لحظه صبر کن ... مجید جان ببخش وقتت رو گرفتیم . ما داریم می ریم . باهات تماس می گیرم . بهار ...
معینی گفت :
- کسرا یه لحظه بیا تو اتاقم کارت دارم .
- باشه برای بعد ، من باید برم .
- نه همین الان . کارم مهمه !
دیگه صدایی ازشون نشنیدم چون از دفتر خارج شده بودم. اما ثانیه هایی بعد
وقتی کنار آسانسور منتظر ایستاده بودم ، کسرا از در واحد بیرون اومد اما
نزدیک نشد .
- بهار پایین منتظرم باش چند لحظه دیگه می آم . باید باهات حرف بزنم .
و بعد از کمی مکث انگار که بخواد کوه بکنه آهسته ادامه داد :
- خواهش می کنم !
بی هوا سر تکان دادم . خودم هم نفهمیدم چرا . اما انگار موثر واقع شد و کسرا بدون حرف دیگه ای وارد دفتر شد و در رو پشت سرش بست .
از ساختمان که بیرون زدم برای اولین تاکسی دست بالا برده و دربست تا مقصد
خونه بهناز کرایه اش کردم . کسرا باید می فهمید مرغی که از قفس پرید ، دیگه
هرگز به دام نمی افته . چند دقیقه بعد به همراهم زنگ زد که جواب ندادم .
پیغام داد که باز نکرده پاکش کردم. و این روند تا یک ساعت بعد که گوشیم رو
کلا خاموش کردم ادامه داشت .
اون شب حس کردم ، نسیم خنکی توی وجودم شروع به وزدیدن کرد. من از رفتار
خودم در برابر کسرا راضی بودم . من داشتم قوی می شدم اگرچه هنوز عاشق بودم !