غرور تلخ قسمت11
روز مهمونی فرارسید..همه رو تک و توک تو مدتی که خونه ی مامان بودیم دیده بودم..خاله پری حسابی عاشق شایلین و
شیرین زبونیاش شده بود و بهارم که کلی قربون صدقش میرفت..فقط تنها کسی که ندیده بودمش بردیا بود!
همون کسی که همیشه دیر پیداش میشد..همیشه تأخیر داشت..
اما اینبار از نبودش و دیر کردنش ناارحت نبودم..نمیخواستم بازم از مانی دلسرد شم! من تازه داشتم به بودن مانی عادت
میکردم..
اما بازم..لعنت به بردیا!
من حسابی به خودم رسیدم..نمیدونم چم شده بود اما مطمئن بودم همش بخاطر حضور بردیا تو مهمونیه!! بازم بردیا...!!
یه پیرهن بلند از جنس ساتن به تنم کردم..رنگ پیرهن زرد جوجه ای بود..خیلی به تنم میومد و حسابی بدن باریک و ظریفمو
به نمایش میذاشت..با اینکه یه بچه هم داشتم اما هنوزم همون تیپایی و که دختر بودم میزدم و میزدم! چی گفتم!!
پاپیون بزرگ روی کمر پیرهن بود که وسطش نگین بزرگی داشت و نگینیش خیلی برق میزد..
تل مویی طلایی لابلای موهای خرمایی رنگم زدم..آرایش ملایم و ملیحی کردم و سایه ی زرد رنگی هماهنگ با رنگ پیرهنم
به بالای چشمم زدم..رژلب نارنجی رنگم و رو لبام مالیدم..عالی شده بودم! موهامو با اتو مو، صاف شلاقی کرده بودم و
دور گردنم انداخته بودم..داشتم صندلای سفید پاشنه 10 سانتیمو پام میکردم که در اتاقم باز شد و مانی وارد شد..
یه لحظه از تیپم و آرایشم جا خورد..خیلی زود لبخندی زد و گفت: وای نیلوفر خیلی خوشگل شدی عزیزم!
لبخند عشوه گرانه ای زدم و گفتم: میدونم!
به سمتم اومد کمرمو گرفت و گفت: حواست باشه اینطوری خودتو خوشگل میکنی..امشب کار منو یه خورده سخت میکنیا..
چشمکی بهم زد..منظورشو گرفتم..از بازوش نیشگونی گرفتم و گفتم: آی آی آی داری باز پررو میشیا..
مانی فشاری به کمرم داد و گفت: امشب من کلی باهات کار دارم دلبرم..!
اخمی کردم و گفتم: نه مانی..خواهشاً
_ مگه میشه؟ انقدر ناز شدی..به جون نیلو! نمیتونم ازت بگذرم.!
حرفی نزدم..مانی دستشو از دور کمرم ول کرد و گفت: راستی خوشگل خانوم! تیپ من چطوره؟ میپسندی؟
تازه توجهم رو لباسایی که پوشیده بود معطوف شد..
یه پلیور بادمجونی رنگ پوشیده بود با یه لباس بنفش کمرنگ که زیر پلیورش خودنمایی میکرد..شلوار کتان مشکی هم که دیگه
تیپشو تکمیل کرده بود..خیلی پلیورش تنگ بود تا حدی که حس میکردم الانه که بازوهای درشت و مردونش بزنه بیرون!
لبخند رضایت آمیزی زدم و گفتم: خیلی عالیه! خیلی!
مانی خوشش اومد و لبخند پهنی زد و گفت: خوشگل تر از شما که عمراً!
_ شایلین کو؟
_ پایین..نشسته پیش نریمان! بدو بریم..همه حاضرن!
مانی بازوشو سمتم گرفت..میدونستم اینکار رو خیلی دوس داره منم با رضایت، بازوشو محکم گرفتم و بعد از پوشیدن
مانتو و شالی رو سرم، همراه مانی به هال رفتیم..
مامان کت و دامنی مشکی، با گلای ریز نارنجی و زرد پوشیده بود..هستی هم با ما میومد..پیرهنی آبی آسمونی و کوتاه
پوشیده بود و آرایش غلیظی کرده بود! نریمانم کت و شلواری سرمه ای با کراواتی باریک سرمه ای و پیرهنی سفید پوشیده بود..
همه حاضر بودن..مامان گفت: بریم دیگه..دیر شد!
سوار ماشین شدیم..نریمان با خنده گفت: کلاً فامیل ما، همه چیزشون با هم، هماهنگه! بخوان ازدواج کنن همه با هم بسیج
میشن و دخترای ترشیده و پسرای علاف و بی عارشونو به عقد یه بدبختی درمیارن..اگرم تصمیم بگیرن بچه بیارن همه با هم
بیخیال تنظیم خانواده و فرزند کمتر، زندگی بهتر میشن و جوجه کشی راه میندازن و فِرت فِرت بچه میدن به مملکت! خدا به داد
مردن و مرگ میر برسه..حتماً اون موقعم....
مامان نذاشت نریمان ادامه بده با تشر گفت: زبونتو گاز بگیر بچه! خدا نکنه کسی بمیره!
شایلین کنار آرتین نشسته بود رو بهش گفت: آترین..میشه ماشینتو به منم بدی بازی کنم؟
آرتین اخمی کرد و گفت: نه نمیشه!
لب و لوچه ی شایلین آویزون شد..
_ چِلا نمیدی؟
_ چون مال منه! به تو نمیدمش!
_ اگه بدی..منم علوسکمو میدم باهاش بازی کنیا!
_ مگه من دخترم که با عروسک بازی کنم؟ من پسرم..پسرا با ماشین بازی میکنن!
اخلاق آرتین خیلی سرد و خشک بود..من دقت کرده بودم تو مدتی که خونه ی مامان بودیم و آرتینم اونجا بود اصلاً روی خوش به
شایلین نشون نمیداد و خیلی خشک و بد باهاش حرف میزد..این اخلاقاش و سردیاش منو یاد بردیا مینداخت!
اصلاً دوس نداشتم سرنوشت شایلینم مثل من شه!! من کم زجر کشیدم؟ حتی الانشم دارم میکشم!
شایلین رو به مانی گفت: بابایی، پسلا علوسک دوس ندارن؟
مانی خندید و گفت: والا من که تا 7 سالگی سر هستی و شیره میمالیدم و با عروسکاش خاله خاله بازی میکردم!
مانی قهقهه زد و گفت: تو از اولشم مشکل داشتی مانی خان! نیلوفر حیف شد!
شایلین گفت: آرتین میگه، پسلا فقط با ماشین بازی میکنن!
هستی گفت: خب عزیزم..آرتین کلاً عروسک دوس نداره..اما پسرا همه اینجوری نیستن عمه فدات شه!
هستی آهسته در گوشم گفت: نمیدونم آرتین به کی رفته؟ خیلی سرد و بد اخلاق شده..هیچ دختری و محل نمیزاره!
پوزخندی زدم و گفتم: منو یاد یکی میندازه..
هستی با تعجب گفت: یاد کی؟!
حتی آوردن اسمشم تنمو میلرزوند..سکوت کردم هستی هم دیگه ادامه نداد..
به خونه ی پدر فرزام رسیدیم..خیلی خونه ی بزرگ و دنجی بود!
با کل فامیل احوالپرسی کردم هر چند چشم نداشتم بعضیاشونو ببینم و فقط به لبخندی اکتفا میکردم..
نزدیک بنفشه شدم صورتشو بوسیدم ..بابک تو قنداقی پیچیده شده بود..به قنداقش پلاکی به اسمش و یه "وان یکاد" آویزون
بود..صورت بابک و نرم بوسیدم و گفتم: چه پسر نازنازی داری بنفشه!
بنفشه لبخندی زد و گفت: هر چی هس از دختر آتیش پاره ی تو که نازتر نیس! کل فامیل و عاشق خودش کرده..
حق با بنفشه بود..تو رفت و آمدایی که تک و توک برخی از فامیل به خونه ی مامان داشتم و سر و زبون داری شایلین و دیده
بودن حشابی عاشقش شده بودن..حتی خاله پری دم در شایلین و دیدو بغلش کرد و بردش پیش خودش!
بهار گفت:من میزارم وقتی حامله میشم که این پسر کوچولوی بنفشه از چشم مامان بیفته!
مامان گفت: بابک، هیچوقت از چشم من نمیفته..
بهار با اخم با مزه ای گفت: اوکی..پس منم کلاً قید بچه دار شدن و میزنم..
پارسا گفت: نه قبول نیس..تو که نمیخوای من با دیدن این همه بچه ی قد و نیم قد اطرافم، عقده ای شم بهار؟ میخوای؟
بهار دلبرانه خندید و بازوی پارسا رو گرفت و گفت: نه عزیزم..یه کارایی کردم!
صورت من به جای بهار، گل انداخت..این دختر شرم و حیا حالیش نمیشد..خاله هم براش عادی شده بود..
صدای آشنایی گوشمو نوازش کرد..
_ اسمت چیه وروجک که انقده زبون داری؟!
_ اسم من شایلینه!
_ چه اسم قشنگی! اسم مامان و بابات چیه؟
_ مامان نیلوفر و بابا مانی!
سرمو به سمت صدا برگردوندم...واااای خدایـــــــا! نه..این امکان نداشت..درست میدیدم..؟!! اشتباه نمیکردم..
چشای توسی رنگ خوشگلش همون بود..قلبم گرومپ گرومپ تو سینم میکوبید..کل بدنم داشت تو آتیش میسوخت..
بعد از 6 سال!!...چقدر تغییر کرده بود..از 6سال پیش خیلی لاغر تر شده بود..البته نه اونقدی که بشه مثل نردبون اما خب..
هیکل مردونه و پهنش کمی لاغر شده بود! اما هنوزم همون جذابیت و داشت..کت اسپورت ذغالی رنگش و جین ذغالیش عجیب
بهش میومدم و منو دیوونه کرده بود! موهاش یه کم بلند شده بود و یه دستش رو پیشونیش افتاده بود..حواسش به من نبود.
گرم تعریف با شایلین بود..با دختر من!! اوووه!پاهام سست بود..به زور وایساده بودم..تو چشاش غم و به خوبی میدیدم..
_ خانوم خوشگل! دوستم پیدا کردی ؟
روژان و هما نزدیک شایلین شدن..شایلین به اون دوتا اشاره کرد و گفت: اینا دوستامن!
هما با بردیا احوالپرسی کرد روژانم به بردیا سلام داد..بردیا جواب هردوشونو با مهربونی ای که ازش اصلاً سراغ نداشتم داد..
شایلین گفت: اسم شما چیه؟
بردیا لبخندی زد و دستای شایلین و گرفت و گفت: بردیا!
شایلین لبخندی زد و گفت: چه اسم قشنگی! عمو بعضیا!
هما و روژان از اشتباه شایلین خندیدن اما نه من لبخندی زدم نه بردیا! انگار بردیا هم به فکر بعضیا گفتنای من افتاده بود...
هما گفت: شایلین..بعضیا نه..بردیا!
در همین لحظه، نگاه بردیا رو من ثابت موند...داشتم میمردم..قلبم درد گرفت..آآآخ بردیا!
زندگی با تو چه زیباست عشق من...
لحظه ها با تو چه خوبه، روح من!
بهترین روزای عمرم با توأم...
امشب و با من بمون..ای عشق من!
بیا تا با هم باشیم..عشق و احساس بکنیم..
برای یک شب آخره اسممو صدا کنی..
قلب من مال توئه..روح من مال توئه...
برای یه شبه آخر، دستامو لمس بکنی!
زندگی با تو چه زیباست عشق من...
لحظه ها با تو چه خوبه، روح من!
بهترین روزای عمرم با توأم...
امشب و با من بمون..ای عشق من!
بغض گلومو گرفته بود...چرا اینجوری شده بودم! چرا تسلیم نگاه ها و چشمای ناز بردیا شده بودم!
من دیگه شوهر داشتم..نه نه این کارم درست نبود! این یعنی خیانت! اما..اما مگه من مانی و انتخاب کرده بودم؟!
همه بهم تحمیلش کردن! نه..مانی انتخاب من نبود..عشق من نبود..بهم زورکی دادنش!
عشق من بردیا بود..الانم هس..این حقم نبود..! صدای شایلین اومد: مامانی..به عمو بردیا سلام نمیدین؟ شما همیشه میگفتین هر کیو دیدیم باید سلام کنیم!
این شایلینم وقت گیر آورده بودا...دستای بردیا میلرزید..لرزششو خیلی خوب حس میکردم..
بردیا پوزخندی برای دست آوردن تمرکزش زد و گفت: عمو جون، مامانت منو کسی حساب نمیکنه!
نمیخواستم یه امشب ناراحتش کنم..به خودم قول داده بوذم بهش محبت کنم تا وقتی برگشتم کانادا، خودمو لعنت
نکنم که کوتاهی کردم و بازم تو حسرت باشم..
لبخندی به زور زدم و گفتم: سلام بردیا!
بردیا جوابمو نداد..همون بردیا بود..همونی که دل منو میلرزوند..حتی با اخماش! حتی با سردیاش!
سردیاشو بیشتر از محبتای مانی دوس داشتم!
شایلین گفت: مامانی..من با عمو بردیا بِلَم بابک و ببینم؟
گفتم: نه..اذیت میکنی..
شایلین اخم کرد..بردیا گفت: میبرمت!
شایلین شادی کرد و خودشو تو بغل بردیا جا داد..بعد از مانی از دومین مردی بود که خوشش اومده بود و مدام خودشو
بهش میچسبوند..ببین بردیا، هم دل منو بردی هم دل دختر کوچولومو!!! تو چی داری لعنتی!؟
بردیا شایلین و بغل کرد و از کنارم رد و به سمت بنفشه و بابک رفت..هما و روژانم دنبالشون رفتن..
کاش من جای شایلین بودم و محبتای بردیا رو میدیم..همیشه تو حسرت عشقش بودم! حسرت لبخندش...
نفسمو با صدا بیرون دادم...
مانی نزدیکم شد و با لبخند گفت: به دخترت خیلی داره خوش میگذره ها..
به شایلین و بردیا نگاه کردم..مانی حرف میزد و شایلینم میخندید..کاش امشب پامو اینجا نمیذاشتم..
کم عذاب میکشیدم؟؟!!تینا هم پیش هما بود..خیلی بزرگ شده بود اما با اینکه 6سال منو ندیده بود اما یه ذره هم
از علاقش به من کم نشده بود..دیگه خانومی شده بود برای خودش کلاس پنجم بود!چقدر همه بزرگ شده بودن!
نگار نزدیکم بود..
_ کی برمیگردین کانادا؟
مانی به سمت شایلین رفت..گفتم: هفته ی دیگه...شما کی میرین اصفهان؟
_ ما که فردا میریم..هم بخاطر مدرسه ی تینا هم بخاطر کار مهران!
_ آها..
_ مامان خیلی تو این مدتی که ایران بودین به شایلین و شیطنتا و زبون بازیاش عادت کرده..فکر کنم براش دوری از
شما خیلی سخت باشه..
_برای منم خیلی سخته! با اومدنم به ایران، داغ دلم تازه شد1
راست میگفتم..با دیدن بردیا...! دوس داشتم داد بزنم که دیگه نمیخوام برگردم کانادا! ااااه...
به کنار هستی و آرتین رفتم..آرتین گوشه ای ساکت نشسته بود و اخماش تو هم بود..
_ آرتین عمه! نمیری با بچه ها بازی کنی؟
آرتین خیلی سرد گفت: نه..!
_چرا عزیزم؟ برو با بچه ها بازی کن..
_ نمیرم..من بچه نیستم!
_ الهی فربونت برم..شایلین چند بار اومد دنبالت چرا باهاش نرفتی تو حیاط بازی کنی؟
آرتین با حرص گفت: از شالین خوشم نمیاد..خیلی لوس و بی مزس!
هستی با اخم گفت: آرتـــــیِِِِِِن! این چه طرز حرف زدن با عمه جونته!
آرتین با عصبانیت رفت..اوه اوه این در آینده چی میشه! با این اخلاقش!
هستی با غم نگام کرد و گفت: نمیدونم چیکارش کنم..
_ ببرش روانشناس هستی..بزرگ شه خیلی اذیت میشه..
_ میدونم از چی ناراحته..
_ از چی؟
_ نیلو من حاملم!
شوکه شدم...
_ جدی میگی؟ بابا ای ول..چه بی خبر..
_ هــــیس چه خبرته؟ اینبار من و نریمان راضی نبودیم..ناخواسته بود..
_ این حرفا چیه؟ نا شکری نکن..ایشالا قدمش خیره!
_ فهمیده من باردارم از این ناراحته که یکی بیاد و جاشو بگیره..
_ تو و نریمان بهش محبت کنین یادش میره..چند ماهت هس حالا؟
هستی با اخم گفت: وقت گیر آوردیا..میگم خوشحال نیستم..
صورتشو بوسیدم..من که خیلیم خوشحال بودم..اوه اوه از این به بعد خونه ی مامان چه خبر میشد!
بچه ها از سر و کولش همین الانم بالا میرفتن!
نگام رو چهره ی جذاب و ناز بردیا ثابت موند..خیلی جلف شدی نیلوفر! از شوهر و بچتم اصلاً خجالت نکش خب!
اگه نگاش نمیکردم وقتی برمیگشتم کانادا حتماً کلی خودمو لعنت میکردم..بردیا حق من بود! و هست...
6سال بود ندیده بودمش...کم نبود..خیلی دلم براش پر میزد..حالا کنارم بود..اما مثل همیشه دور! خیلیم دور...
بهار صدام کرد به سمتش رفت..بهار درست کنار بردیا وایساده بود..
_ جونم؟
_ کی برمیگردین کانادا؟
به بردیا نگاه کردم انگار اونم مشتاق بود که ببینه جوابم چیه..
_ هفته ی دیگه!
_ چه زود؟
_ به مانی همش 2هفته مرخصی دادن..
_ دیگه نمیاین ایران؟
با بغض گفتم: معلوم نیس..
بهار غمگین نگام کرد بخاطر اینکه اشکم نریزه بحث و عوض کردم و گفتم: از یلدا چه خبر؟
_ داره با شوهرش تو ایتالیا پولای دایی و دود میکنه و حال دنیا رو میکنه!
_ بچه دار نشده؟
_ نه گمون نکنم..یلدا از بچه بیزاره..یادت نیس همیشه میگفت بچه عمر آدم و تلف میکنه!
_ یادمه..اما فکر میکردم شوهرش بهش زوره!
بهار پوزخندی زد و گفت: یلدا شر تر از اون شوهر بیچارشه!
_ از دایی چه خبر؟ امشب نیس؟
_ نه رفته مشهد..طفلی خیلی تنها شده..مامان و خاله خیلی باهاش حرف زدن تا ازدواج کنه و از تنهایی دربیاد اما مرغ دایی یه پا داره
همیشه میگه هیچ کس نمیتونه جای فروغ و برام بگیره..!
دلم برای دایی سوخت..از یلدا هیچ شانسی نیاورده بود..اون از زن ایتالیاییش اینم از تنها دخترش!
_ راستی نیلو..این وروجکت خیلی نازه ها!
بهار به شایلین که بغل بردیا بود اشاره کرد..خندیدم و گفتم: به من رفته دیگه!
بهار رو به شایلین کرد و گفت: شایلین خاله، مامانتو بیشتر دوس داری یا باباتو؟
شایلین فکر کردی و گفت: باباتو...
من و بهار و بردیا پقی زدیم زیر خنده...
بردیا گفت: حالت جا اومد بهار خانوم؟ تا تو باشی سوالای شخصی از بچه نپرسی..
شایلین هنوز متوجه اشتباهش نشده بود و داشت با تعجب نگامون میکرد..
پارسا، بهار رو صدا کرد و بهار رفت..من موندم و بردیا و شایلین! باید شایلینم میفرستادم بره..
_ شایلین برو با بچه ها بازی کن مامانی..
شایلین اخم کرد و گفت: نمیخوام..میخوام با عمو بردیا بازی کنم..اونا لو دوس ندالم..
بردیا گفت: چرا دوسشون نداری؟
شایلین گفت: بهم میگن کوچولو..!
بردیا خندید و گفت: خب کوچولویی دیگه!
شایلین گفت: نه خیرم..من بُزلگم..قدم 3 متره!
از حرف شایلین منو بردیا با هم خندیدیم..
شایلین اخم کرد و گفت: مَسخلم میکنین؟
گفتم: آخه عزیزم..3متر یعنی تا سقف!
شایلین نگاهی به سقف کرد و خندید..
بردیا پوزخند زد و گفت: خوشم میاد! مادر و دختر از زبون کم نمیارن!
خب این الان تعریف بود؟!! نه بابا..بردیا اصلاً بلد نبود تعریف و با کدوم ت مینویسن..پس لابد داشت تیکه میپروند دیگه!
آهی کشیدم و با غم گفتم: فکر میکردم برگردم ایران از دیدنم خوشحال میشی..حداقل بعنوان پسر خالم!
بردیا با چشمایی گرد شده نگام کرد انتظار این حرفا رو از من نداشت..خودمم نفهمیدم چطوری این حرف و زدم..اما پشیمون نبودم!
_ منم فکر میکردم ازت متنفر شدم تو این 6 سال!
_ چرا ازدیدنم خوشحال نشدی؟
بردیا نفسشو با صدا بیرون داد و گفت: قرار بود وقتی دیدمت ازت متنفر شم..قرار بود تموم تلاشمو بکنم تا نبینمت..اما..نشد!
_ چرا انقدر از من بدت میاد؟
بغض بدجوری تو گلوم گیر کرده بود..اگه بردیا حرفی میزد که دلم بشکنه قطعاً اون وسط زار میزدم..
شایلین به سمت هما که صداش میکرد رفت..
بردیا گفت: من از کسی بدم نمیاد!
_ نه تو مراسم عقدم بودی نه تو عروسیم..اسم این و چی بزارم؟
_ شانس تو بود که نبودم..کار پیش اومد..
تو چشای توسی بردیا زل زدم و با حرص گفتم:
دروغ میگی! همیشه دروغ میگی..همیشه تو چشات میخوندم که دلت با زبونت یکی نیس! همیشه پنهون کردی حرف تو دلتو!
_ نه..من دروغ نمیگم..هر چی بوده گفتم..حرف ناگفته ای نمونده!
_ چرا وقتی داشتم میرفتم کانادا برا بدرقم نیومدی فرودگاه؟
_ تهران نبودم..شهرستان بود وگرنه حتماً میومدم...
پوزخندی بهش زدم..من که میدونم اومده بوده آقای زرنگ! اما اگه به روش میاوردم مطمئن بودم که قبول نمیکرد و هزار تا دلیل میاورد
که نبوده و اینا همه توهمات منه! پس چه لزومی داشت بگم؟!!چرا غرورشو کنار نمیذاشت..انقدر براش مهم بود!!؟ فصل بیست و یکم***
_ چی میگی تو مانی؟ میخوای من و شایلین و ول کنی به امون خدا و بری؟
مانی کلافه نگام کرد و گفت: ای بابا نیلوفر! تو چرا اینطوری میکنی؟ میگم نمیرم که بمونم..میرم دبی حسابمو خالی کنم..
_ واسه چی میخوای حسابتو خالی کنی؟
_ بهت که گفتم! دکتر قدیری پیشنهاد داده باهاش تو یه پروژه شریک شم..منم فکر کردم دیدم واسه چی پولم بی استفاده تو
بانکای دبی بمونه..مجبورم چند روزی برم اونجا و حسابمو خالی کنم..میدونی که سهام بیمارستان ماجدی و فروختم و پولشو
ریختن به حساب دبی!
با لحن پر بغضی گفتم: نمیخوام بری..میفهمی؟
مانی عصبی شد صداشو برد بالا و گفت: دِ آخه تو نمیفهمی..نمیرم برای خوشگذرونب و علافی که..میرم پولامو بکشم بیرون..
3روزه برگشتم..به محض اینکه برگشتم 3تا بیلیت میگیرم برمیگردیم کانادا..باشه؟
اخم کردم و حرفی نزدم در همین لحظه شایلین سررسید..
_ بابایی..روژان میخواد با دایی نیما بره پارک..منم باهاشون برم؟
مانی گفت: برو اما اذیت نکنیا شایلین..از دایی نیما میپرسما..
شایلین با خوشحالی صورت مانی و بوسید و رفت..منم که اینجا حکم شلغم و داشتم!!!والا..
مانی زل زد بهم و گفت: اینطوری نمیشه ها..باید اخماتو وا کنی..تا لبخند نزنی نمیرما!
_ خب نرو بهتر!
_ نیلوفر تو خیلی لجبازی.من نتونستم تو این 6سال این اخلاقتو ترک بدم.!
_ چرا اخلاق منو ترک بدی؟ خودت چرا عوض نمیشی؟ یه کم مسئولیت پذیر باش مانی! به فکر من نیتس به فکر دخترت باش
_ دِ آخه مگه من چیکار کردم که اینو میگی؟ من فقط 3روز میرم دبی و برمیگردم و میریم کانادا..اینجام که خونه ی خودتونه و
احساس غریبی نمیکنی..فقط 3روز تحمل کن..انقدر سخته؟
_ نمیخوام بری..
مانی که خیلی عصبی شده بود داد زد: دیگه واقعاً نمیدونم چی بهت بگم..واقعاً نمیدونم..
با صدای فریاد مانی، در اتاق زده شد..مانی گفت: بفرمایید..
مامان با نگرانی داخل شد: چیزی شده؟ چرا داد زدین؟
بغض راه گلومو بست..
مانی صداشو آروم کرد و گفت: ببخشید مامان..نبایدبلند حرف میزدم..من معذرت میخوام!
مامان گفت: نه پسرم اشکالی نداره..نیلوفر اگه کارت تموم شده بیا پایین کارت دارم..
ای بابا این مامانم وقت گیر آورده بودا...اه..میدونم میخواد امر و نهی کنه دیگه..هیچکس منو باور نداشت..همه حق و به مانی
میدادن. مامان رفت.صدای سرد و جدی مانی و شنیدم..
_ من فردا ساعت 7صبح بیلیت دارم..میل خودته..اما باید یه جوری کنار بیای..
از اتاق خارج شدم..همیشه باید قبول میکردم..همه چی بهم تحمیل میشد..همیشه کاراشو میکرد و میگفت باید قبول کنی!
این چه جور دوس داشتنه؟!!
به آشپزخونه رفتم..مامان داشت سبزی پاک میکرد..مامان با دیدنم اخماش رفت تو هم و گفت:
چرا انقدر مانی و اذیت میکنی؟
آآ دیدی؟ بهت که گفتم این مامان هیچوقت طرفدارت نیس..ای بمیری مانی که همه طرفدارتن!
با لحن شاکی ای گفتم: کی اذیت میکنه؟ من یا مانی؟ میخواد بره دبی..
_ چرا؟
_ میخواد از حسابش پولاشو دربیاره..
_ خب؟!
_ خب نداره..3روز دبی میمونه و بعد میاد بریم کانادا...
_ این کجاش دعوا داره؟
عصبی شدم و با حرص گفتم: تو رو خدا انقدر طرف مانی و نگیرین..شد یه بار طرف منو بگیرین و بگین آره تو درست میگی؟
_ خب وقتی درست نمیگی؟ وقتی همه کارات بچه بازیه؟ وقتی برای یه چیز جزئی داری جنگ و دعوا راه میندازی..
_ من دعوا راه میندازم..؟
_آره تو..فقط بلدی بهونه بگیری..
اشک تو چشام حلقه زد فقط تونستم بگم: هیچوقت درکم نکردی مامان!
به سمت یکی از اتاقا که قبلاً اتاق نوشین بود رفتم و در رو قفل کردم اشکام تند تند رو گونم میریخت..
صدای در رو شنیدم..محل نذاشتم..
صدای مانی اومد: نیلوفر چته؟ در رو باز کن ببینم..چرا گریه میکنی؟
_ حرف نزن مانی! نمیخوام صداتو بشنوم..
_ در رو بازکن نیلوفر..اگه باز نکنی هر چی شد پای خودته ها..
کله خر بودنشو دیده بودم..در رو باز کردم و لبه ی تخت نشستم..مانی کنارم نشست و با مهربونی دستمو نوازش کرد و گفت:
چرا با خودت اینکارا رو میکنی گل من! مگه من چی گفتم که انقدر عصبی شدی؟ به خداوندی خدا، به فکر تو و شایلینم..
به فکر آینده ی شما دوتام..تو و شایلین..به روح مامانم فقط شما دو تا برام تو این دنیای خراب شده ارزش دارین..من همه ی
این کارا رو برای خوشبختیه شما دوتا میکنم..
مانی با دستش چونمو سمت خودش گرفت و گفت: به من نگاه کن نیلوفر..به چشام نگاه کن..
همین کارو کردم..چشاش عجیب برق خوشگلی داشت..
مانی گفت: خودت میدونی که چقدر برام عزیزی و چقدر دوست دارم..به خدا بعد 6سال یه ذره هم از عشقم بهت کم نشده..
آروم شده بودم..مگه میشد مانی با اون چشاش زل بزنه تو چشام و اون همه حرف عاشقونه بهم بزنه و من راضی نشم..
قانع نشم..امکان نداشت..مانی با چشاش وجودمو خاکستر کرد..
مانی وقتی آروم شدنمو حس کرد دستامو نزدیک لبش کرد و بوسه ی داغی بهشون زد..
_ عزیزم..انقدر خودتو اذیت نکن..
مانی با نوک انگشتش اشکامو از رو کونم پاک کرد و گفت: قربون اشکای عین مرواریدت بشم من!
لبخندی ناخود آگاه رو لبم نشست..دیگه ناراحت نبودم..مانی فوق العاده بود...!!
مانی منو بغل کرد و سرمو رو سینش گذاشت و گفت: نیلوفر تو رو از همه ی دنیا بیشتر میخوام..زندگی و یه لحظه هم بدون تو
و شایلین نمیخوام..تو همه چیز منی..همه زندگیم..
چقدر تو بغلش آروم بودم ..چقدر این آغوش و نگرانیشو دوس داشتم..نفس کشیدم و عطر خوشبوشو تو ریه هام بردم..
چقدر خوبه که تو هستی..
چقدر خوبه تو رو دارم...
چقدر خوبه که از چشمات..میتونم شعر بردارم..
تو که دلواپسم میشی..
همه دلواپسیم میره..
شاید این واسه تو زوده..
یا شاید واسه من دیره...
واست زوده بفهمی من، چرا آواره ی دردم..
واسم دیره،از این خلوت، به شهر عشق برگردم..
واسم دیره، پشیمون شم..
چقدر خوبه با تو شبگردی..
واست زوده که بفهمی، چه کاری با خودت کردی...
نه اینکه بی تو ممکن نیس..
نه اینکه بی تو میمیرم..
به قدری مُسری حالت، که دارم عشق میگیرم..
همه دلشورم از اینه..که عشق اندازه ی آهه..
تو جوری عاشقی کن که نفهمم عشق کوتاهه!
صبح با بوسه ی مانی از خواب بیدار شدم.مانی خندید و گفت: ای بابا..یعنی ما هروقت دلمون خواس زنمونو بوس کنیم باید
بیدار شه و با چشاش دیوونه ترمون کنه؟
خنده ی ریزی کردم و گفتم: که تو باشی فکر شومی تو سرت نباشه..سلام..داری میری؟
مانی حاضر و آماده بود..پالتوی بلند مشکی رنگی با پلیور خاکستری پوشیده بود
لبخند زد و گفت: آره دیگه..تا برسم فرودگاه میشه 6..
_ صبحونه خوردی؟
_ آره ..اونم چه صبحونه ای..مامانت حسابی سنگ تموم گذاشته بود برام..
با بغض گفتم: مانی خیلی مواظب خودت باش..باشه؟
صورتمو با مهربونیه بی اندازش بوسید و گفت: چشم عزیزم..توام خیلی مواظب خودت و شایلینم باش..
نگام به شایلین افتاد کنارم آروم خوابیده بود..
مانی خم شد و صورتشو آروم بوسید و پتو رو تا روی گردن شایلین کشید و نگاهی بهم کرد و گفت:
قول میدم زود برگردم..
لبخندی بهش زدم تا با خیال راحت بره..منو محکم بغل کرد و بوسه ای رو موهام زد و رفت..
مامان براش قرآن گرفت و من پشت سرش آب ریختم..هر چند به کارم هیچ اعتقادی نداشتم..آب که معجزه نمیکرد..
مانی با همون نگاه ها و لبخند مهربونش که 6سال همشو پای من ریخته بود ازمون دور شد..
تازه حس میکردم که چقدر بهش عادت کردم و چقدر دلم براش تنگ میشه..اما دوسش داشتم؟!! نه..نداشتم..اینو مطمئن بودم.
** عصبی بودم و طول و عرض هال و مرتب طی میکردم..دیگه میدونستم هال چقدر عرض و چقدر طولشه! کلافه بودم..خدایا پس مانی کجاس؟!! همه خونمون بودن...عصبی بودم..الان وقت مهمونی دادن بود آخه مامان؟! نریمان وقتی دید مثل مرغ سر کنده از اینور میرم اونور با اخم گفت: ای بابا بشین یه دیقه..سرمون گیج رفت..چه خبرته تو؟ گفتم: مانی!!..نگرانشم...4روزه رفته..فقط روز اول بهم زنگ زد و گفت 2روز دیگه میاد..اما اما..دیگه خبر نداده.. هستی گفت: داداشم اصلاً آدم بی خیالی نیس..حتماً کارش گیر کرده.. گفتم: یعنی انقدر گیره که خبر نده؟! نه هستی..مانی هر جور شده به من خبر میداد..بی فکر نیس..چطوری ازش خبر بگیرم آخه؟ مامان گفت: غصه نخور نیلوفر..ایشالا هیچ اتفاق بدی نیفتاده..تا فردا صبح صبر میکنیم .. خاله پری گفت: وا..پروانه؟ چرا انقدر دست دست میکنین؟ اگه میخواست پیداش بشه تا الان شده بود.. این خاله هم فقط بلد بود آتیششو زیاد کنه و من دق مرگ کنه.. نیما گفت: باید بریم دبی..دنبالش! گفتم: اما کجا؟ ما که نمیدونیم کجا رفته... بردیا گفت: مگه نگفتی رفته پولی و که به حسابش ریختن و برداره؟ خب باید اون یارویی که پول ریخته حسابش بدونه کجاس.. از اینکه بردیا اظهار نظر گرده بود جا خوردم..در طول امشب فقط خودشو با شایلین سرگرم کرده بود و هیچ نیم نگاهم بهم ننداخته بود و منم چقدر حالم بد بود..از طرفی مانی و از طرفی هم بیمحلیای بردیا..!اوووف.. گفتم: باید زنگ بزنم از دکتر قدیری بپرسم..احتمالاً از جای مانی خبر داره... نمیدونم چی شده بود بردیا خان افتخار داده بودن و اومده بودن خونمون..؟!! جزئ عجایب هفت گانه بود..اما خب وقتی اومد که من برای دیدنش ذوق داشتم و اون فقط یه سلام خشک داد و سرگرم شایلین شد..برام مانی مهم بود؟ برگشتش؟! وای انقدرام بی احساس نشده بودم.. گفتم: فردا با شایلین میرم دبی دنبالش... نریمان گفت: شایلین و دیگه کجا میخوای ببری؟ منم باهات میام.. گفتم: نمیتونم که بدون شایلین برم..نمیخوام دلشورشو داشته باشم..نرمیان نمیخوام تو بیای..هستی الان بیشتر بهت نیاز داره.. هستی با بغض گفت: نگران من نباش نیلو..داداشم مهمتره! گفتم: نه هستی..نریمان نیاد بهتره..من خودم میرم.. مامان گفت: تک و تنها که نمیشه آخه؟ بردیا نگام کرد و رو به مامان گفت: اگه اجازه بدین خاله..من با نیلوفر میرم! کُپ کردم..وای نه! اگه بردیا میومد ممکن بود قید مانی و پیدا کردنشو میزدم! اوووف از من نامردترم هست؟!! مامان لبخند پهنی زد و گفت: خاله جون میفتی تو زحمت آخه؟ بردیا گفت: نه کاری ندارم آخه..میسپرمش به رفیقم.. نیما گفت: نه بردیا تو چرا؟ من باهاش میرم.. بردیا گفت: مگه فرقیم میکنه؟ تو الان کارم داری..از بهمن شنیدم سرت خیلی شلوغه و تا دیروقت کارخونه ای..چرا تعارف میکنی نیما؟ من میرم دیگه..کار مهمی ندارم... سکوت نیما حاکی از این بود که راضیه! ای بابا..عجب خر شانس بودم من!! بردیا رو کجای دلم بزارم آخه؟ کم بدبختی داشتم.. معلوم نبود تا کی دبی باشیم و من کنار بردیا..اووووف...!! چقدرم باید زور بزنم که وقتی برگشتیم کانادا..به بردیا فکر نکنم..وااای خدایا..چرا انقدر من زجر میکشم..؟! چرا باید با عشقم بریم دنبال شوهرم؟! دوس نداشتم وقتی با بردیا به کسی یا چیزی جز اون فکر کنم...! شایلین وقتی فهمید بردیا قراره باهامون بیاد خیلی شادی کرد..اما من..با یه ببخشید ساده، از همه خدافظی کردم و به اتاقم رفتم..بردیا هم متوجه حال بد و پریشونم شده بود اما فقط غمگین نگام کرد..اون چه میدونست من چی میکشم؟! شایلین تو این 4روز خیلی بهونه ی مانی و گرفته بود..خیلی بهش وابسته بود اما با دیدن بردیا انگار یادش رفته بود.. بردیا چی داشتی که من و دخترمو انقدر هلاک خودت کردی؟! از بین مدارک مانی، شماره ی دکتر قدیری و پیدا کردم.. نفس عمیقی کشیدم و شماره و گرفتم.. _ الو؟ _ الو..دکتر قدیری؟ _ بله خودم هستم..امرتون؟ _ سلام دکتر..من نیلوفر هستم..همسر مانی پرور.. دکتر مکثی کرد و گفت: اوه..نیلوفر تویی؟ سلام..خوبی؟ اوه چه پسرخاله شده..هر چند دکتر قدیری خیلی مرد خوب و مهعربونی بود همیشه هوای من و مانی و داشت ..حدوداً 50سالش بود و مرد خیلی پخته و فهیمی بود.. _ ممنون..دکتر..شما خوبین؟ مادرتون حالشون بهتره؟ _ ممنونم..مادرمم خوبه..چه خبر؟ ایران خوش میگذره؟ مانی جان چطوره؟ _ راستش دکتر مزاحمتون شدم که بپرسم از مانی خبر دارین؟ _ چطور مگه؟ چیزی شده؟ 2روز پیش با من تماس گرفت و گفت میره دبی تا پولاشو از حسابش دربیاره.. _ بله درسته..اما..اما معلوم نیس کجاس..جواب تلفنامو نمیده..گوشیش خاموشه! _ نگران نباش..حتماً مشکلی براش پیش اومده..نتونسته خبر بده! _ من فردا میخوام برم دبی..اصلاً نمیتونم دست رو دست بزارم.. _ باشه..من آدرس بانک و بهت میدم..اگه خبری ازش شد به منم یه خبری بده..اما نیلوفر نگران نباشیا..ایشالا که سالمه! آدرس و از دکتر گرفتم و گشی و سر جاش گذاشتم..جمله ی اخر دکتر تنمو لرزوند.. " ایشالا که سالمه!" مگه قرار بود سالم نباشه؟! من کم بدبختی داشتم!! ای بابا... تا صبح بیدار بودم و پلک رو هم نذاشتم..از مامان شنیده بودم که بردیا برای صبح بیلیت گرفته..!! دلشورم برای مانی بود یا بردیا؟! هر چی بود دوس نداشتم همسفرم بردیا باشه..! صبح شد..اصلاً یه دیقه هم چشامو رو هم نذاشته بودم..بدجوری صورتم پریده بود و چشام از زور بیخوابی قرمز شده بود.. به آشپزخونه رفتم..مامان با دیدنم شوکه شد و گفت: چشات چرا قرمزه؟ حالت خوبه نیلوفر؟ بغض داشتم اما نمیخواستم مامان و ناراحت کنم..آب دهنمو قورت دادم و گفتم: خوبم..سلام..صبح بخیر.. مامان با ناراحتی جوابمو داد..لیوانی چای برام ریخت..میل نداشتم اما کم کم میخوردم تا مامان گیر نده.. _ دیشب نخوابیدی نه؟ _ نه.. _ الهی بمیرم نگران مانی ای؟ نگران نباش عزیزم..ایشالا که پیداش میشه.. سکوت کردم..چی داشتم به مامان بگم؟ _ راستی بردیا زنگ زد..گفت 3تا بیلیت خریده و تا نیم ساعت دیگه اینجاس.. _ چه زود بیلیت گیرش وامد.. _ یکی از رفیقاش تو آژانس هواپیماییه واسه همین زود بیلیت گیرش اومد.. _ راضی نبودم بردیا بیفته تو دردسر.. _ اتفاقاً دیشب وقتی تو رفتی تو اتاقت، نریمان بهش همینو گفت اما میدونی چی جوابشو داد؟ قلبم تند تند زد.. گفتم: چی گفت؟ مامان لبخندی زد و گفت: خیلی خونسر گفت که فقط من میتونم حریف زبون این مادر و فرزند شم! مامان خندید..اما من..!! همیشه منو زبون دراز میدونست..ته دلم یه جوری شد! به اتاقم رفتم..شایلین آروم و معصوم خوابیده بود..رفتم بالای سرشو آروم بوسیدمش و گفتم: دخترکم؟ پاشو مامانی..عمو بردیا الان میادا.. اسم بردیا رو که شنید چشاشو باز کرد.. _ مامانی میخوایم بریم؟ _ آره عزیزکم..پاشو برو صبحونه بخور بعدم باید آماده شی.. شایلین خندید و گفت: آخ جووون.باشه! عروسکش تو بغلش بود..موهاشو مرتب کردم..لباساشو عوض کردم و دست و صورتشو شستم.. به پایین رفتیم..صدای شایلین بلند شد: مامانی، عمو بردیا نیومده هنوز؟ صدای بردیا اومد: من که اومدم فسقل خانوم.. بردیا کی اومده بود؟ شایلین پرید بغل بردیا.. _ سلام عمو.. _ سلام عزیز عمو! آهسته به بردیا سلام دادم..جوابمو نداد..اگه جواب میداد جای تعجب داشت..خودشو زد به نشنیدن.. وای خدایا من چطوری اینو تا اونجا و چند روز تحمل کنم؟! شایلین گفت: عمو کی میریم؟ بردیا با لبخندی که ازش بعید بود گفت: صبحونه بخوری میریم.. مامان از تو آشپزخونه شایلین و صدا کرد تا بهش صبحونه بده شایلین رفت.. من موندم و بردیا..خیلی از دستش عصبی بودم..حق نداشت منو اینجوری مجازات کنه! من چه گناهی داشتم؟ چرا هیچوقت تحویلم نمیگرفت و هی اذیتم میکرد و باعث میشد حرص بخورم؟! بردیا نگام کرد و گفت: چی شده که اول صبحی انقدر اخمات تو همه؟! یعنی واقعاً نمیدونست از چی انقدر میسوزم؟!! شایدم خودشو میزد به اون راه!! چپ چپ نگاش کردم بعد خیلی خونسر گفتم: مهم نیس..هیچی مهم نیس! بردیا نیشخندی زد و گفت: اگه مهم نبود که تو رو انقدر داغون نمیکرد!! حالا هی گیر داده بودا..شیطونه میگه چند تا فحش بارش کنما!! جوابشو ندادم و به آشپزخونه رفتم. مامان داشت برای شایلین لقمه های کوچولو میگرفت و شایلین با ذوق همشو میخورد.. بردیا هم به جمع ما پیوست.. مامان رو به بردیا گفت: ببخشید تو رو خدا بردیا جان! خیلی تو زحمت افتادی... بردیا نگاهی به شایلین اناخت و گفت: این حرف و نزنین خاله جان..خیلیم خوشحالم که کنار شایلینم!! همین؟! از این خوشحالی که کنار شایلینی؟! من چی پس؟ من برگ چغندرم این وسط؟! میخوای من نیام و خودت و شایلین با هم، دوتایی خوش باشین؟؟ از حرص ناخنمو جوییدم..فقط دوس داشت حرصم بگیره!!اااه..لعنت بهت بردیا! از کنار بردیا رد شدم و به اتاقم رفتم..دیشب وسایلمو جمع کرده بودم و چند تا باس و وسایلم برای شایلین برداشتم.. مانتویی سبز زیتونی و شالی سبز کاهویی پوشیدم..از اینکه مانی نبود و انقدر داشتم دلبری میکردم جلوی بردیا، یه لحظه از خودم خجالت کشیدم..اما بعدش شونه هامو با بی قیدی بالا زدم و با خودم گفتم: به من چی؟! همه چیز برام تحمیل بود!! من فقط بردیا رو میخوام.. آرایش ملایمی کردم و از اتاقم بیرون اومدم..هر چند با نگاهای چپ چپ و سرزنش بار مامان روبرو شدم اما توجهی نکردم.. بردیا هم که تو باغ نبود..سرگرم شایلین بود.. مامان از زیر قرآن ردمون کرد و به سمت فرودگاه رفتیم..کسی برای بدرقه نیومده بود هر چند خودم ازوشن خواستم که نیان. آقای پرورم در جریان گذاشته بودم..بیچاره خیلی نگران تک پسرش بود و کلی ازم خواست مواظب خودم باشم.. با این تاخیری که پرواز داشت..همون یه ساعت دیگه از اینجا میرفتیم... به بردیا زل زدم..چقدر جذاب شده بود..رنگ قرمز شدید بهش میومد..یه تی شرت جذب قرمز پوشیده بود.. با اون اندامی که اون داشت کم مونده بود بازوهاش آستینای تی شرتشو جر بده! یه جین آبی کمرنگم هم پوشیده بود.. موبایل دستش بود و به شایلین گفت: چیزی نمخوای عمو؟ گشنت نیس؟ شایلین که داشت با موهای عروسکش ور میرفت گفت: نه مرسی..سیلَم! بردیا لپ شایلین و کشید و گفت: چقدر تو بامزه حرف میزنی! عزیزم! بردیا رو کرد به من گفت: نیلوفر تو چیزی لازم نداری؟! چه عجــــــب! ما رو هم جز آدمیزاد حساب کرد!! خیلی سرد گفتم: نه ممنون! رومو ازش برگردوندم.. بالاخره بعد از یه ساعت و یه ربع، تأخیر!! که باید خیلیم به شانسمون ببالیم سر سوار هواپیما شدیم.. من و بردیا کنار هم بودیم و شایلینم کنار پسر بچه ای 10 ساله نشسته بود..پسره حواسش پیش کتاب داستان دستش بود و غرق خوندنش بود..شایلینم داشت با عروسکش بازی میکرد.. بردیا مجله ای از مهماندار گرفت و مشغول خواندن شد.. _ بردیا؟ _ هوووم؟! _ میدونی کجا میخوایم بریم؟ _ اوهوم.. _ کجا؟ _ دبی! آخییی!! بامزه! اخم کردم و گفتم: من جدی پرسیدم.. _ منم جدی جواب دادم.. _ رسیدیم دبی میریم کجا؟ _ هتل! از این همه سردیش لجم گرفت دندونامو به هم فشار دادم و گفتم: خیلی نمکی!! _ چی میخوای بشنوی که من هر چی میگم عصبی میشی؟! _ نمیریم بانکی که آدرسشو بهت دادم؟ بردیا مجله رو گوشه ای گذاشت و گفت: آها...اینو میخواستی بشنوی؟ معلومه برای پیدا کردن شوهرت خیلی عجله داریا!! تو لحنش ناراحتی و حسادت موج میزد..شایدم من خیالاتی شده بودم و حس میکردم داره حسودی میکنه! وگرنه بردیا و حسودی؟!! عمراً...
سکوت کردم..حرفی نداشتم بگم..بگم چی؟ بگم نه من نگران مانی نیستم!! اونوقت خیلی خوش به حالش میشد که... _ نمیشه که هِلک هِلک راه بیفتیم بریم بانک...اول میریم هتل! بعد شمن فردا میرم بانک و از مانی خبر میگیرم! نگران نباش تا مانی و پیدا نکنیم جایی نمیریم! _ خدا کنه پیداش شه! _ مگه سوزنه که گم شه! آب که نشده بره تو زمین! شایلین گفت: عمو بردیا؟ بابا مانی کجاس؟ چلا پیشمون نیس؟ نمیدونم چرا دلم گرفت..بردیا با مهربونی خم شد و گونه ی شایلین و لمس کرد و گفت: داریم میریم پیش بابا مانی دیگه..عزیزم! بردیا متوجه ناراحتیم شد..نگام کرد و آروم گفت: ایطوری زل نزن بهم..دیوونه میشم!! اوه اوه..درست شنیدم؟!! چند بار پلک زدم تا ببینم خوابم یا بیدار؟! اما بردیا فوری مجله رو گرفت جلوی صورتش! به گوشام شک کردم!! واقعاً بردیا اون حرف و زد؟! اصلاً چی گفت؟ یادم رفت چرا؟ گفت چی میشه؟! دیوونه؟!!! از چی؟ وااای..ذوق مرگ شدم که...نه بابا اشتباه شنیدم..بردیا چرا باید دیوونه شه؟!! آره اشتباه شنیدم..خیالاتی شدم!! تا وقتی رسیدیم از هیچکدوممون صدا در نمیومد من که مشغول آنالیز بردیا و حرفی که شک داشتم گفته باشه بودم..! بردیام سرشو کرده بود تو مجله و بیرونم نمیومد..نمیدونم چی داشت توش که اینجوری توش غرق بود!! به دبی رسیدیم..بعد از گرفتن چمدونا ، سوار ماشینی شدیم و بردیا از راننده خواست به هتلی که اسمشو خودش گفت ما رو ببره..معلوم بود به این جاها آشنایی داره و همه جارو بلده! البته زیاد میومد دبی..بخاطر کارش! به هتلی شیک و لوکس رسیدیم.. هر سه پیاده شدیم..مردی که جلوی در هتل وایساده وبد و اونیفورم خاصی داشت نزدیکمون شد و با چرب زبونی چمدونامونو به داخل هتل برد و بهمون خوشامد گفت.. به لابی هتل رفتیم..لابی بزرگ با دکوراسیون خاصی داشت.. بردیا نگام کرد و گفت: من میرم کارای رززو و انجام بدم..همنیجا باشین.. _ باشه.. بردیا ازم دور شد..شایلین که حواسش به آکواریوم بزرگی که گوشه ی لابی خودنمایی میکرد بود..رو به من گفت: مامانی..من بلم اونجا..زود میام.. _ زود برگردیا..جز اونجا جایی نریا.. _ باشه..قول میدم.. شایلین با خوشحالی دستمو ول کرد و رفت..جلوی آکواریوم وایساده بود و چون دستش بهش نمیرسید از همون پایین نگاش میکرد و ذوق میکرد..عاشق ماهی بود..حتی مانی تو کانادا که بودیم چند تا ماهی براش خریده بود و تو تنگ ماهی انداخته بود شایلین هر روز به ماهیاش سر میزد و براشون غذا میریخت.. روی صندلی نشستم..نگاهای سنگین چند دختر مو مو بلوند و روی بردیا حس کردم..آمپرم زد بالا..به چه حقی داشتن اونجوری بردیا رو نگاه میکردن و با چشاشون میخوردن؟! اصلاً من چه کاره ی بردیا بودم؟!! اما..اما خب به من مربوط بود..هر چی بود.. پسر خالم که بود..اه بدم میومد از این نسبت فامیلی!! دخترا با هم پچ پچ میکردن و دهنشونو مثل درِ گاراژ باز کرده بودن و زل زده بودن به بردیا..بردیا بی توجه به اطرافش داشت با دختری که مسئول هتل بود حرف میزد..کارد میزدی خونم درنمیومد.. بعد از گذشت 10 دیقه، بردیا کنارم وایساد و گفت: نیلوفر، دو تا اتاق گرفتم..یکیش برای تو و شایلین و یکیشم برای من! نمیدونم چرا بهم برخورد..حالا نمیشد یکی رززو میکردی برای هممون؟! چقدر پررو بودم من! اون چرا باید با من هم اتاق میشد؟! خیلی احمق شده بودم.. بردیا در حالیکه داشت ازم دور میشد گفت: من میرم پیش شایلین..توام بیا بریم بالا.. بردیا به سمت شایلین رفت و بغلش کرد ..دخترا چشاشون از دیدن من 4تاشده بود..با غرور نگاشون کردم.. یکی از اونا نزدیکم شد و گفت: سلام خانوم.ببخشید جسارته ها میشه ازتون سؤالی بپرسم؟ لبخند ملیحی زدم..میدونستم میخواد چی بپرسه.. _ جانم..بفرمایید دختر که بدجور چشاش سگ داشت و خوشگل بود با ناز گفت: اون آقایی که الان پیشتون بود و باهاش نسبتی دارین؟ خیلی دوس داشتم سنگ روی یخش کنم..حال میکردم وقتی چشمشون دنبال بردیا بود و بردیا مال من بود!! مال من بود؟!! نه..نبود! اما خب جلوی اینا میتونستم وانمود کنم که مال منه! با غرور گفتم: شوهرم هستن..چطور؟! چشای دختره اندازه ی بشقاب شد..رنگش پرید..شاید باورش نمیشد شوهرم باشه..اما آخه چرا؟ خیلیم به هم میومدیم.. دختره یه عذرخواهیه سرسری کرد و رفت نزدیک دوستاش..یه چیزی بهشون گفت هر 3تاییشون زل زدن بهم.. رنگشون پریده بود تند تند از پله ها بالا رفتن و دیگه ندیدمشون..آخـــــیش! عجب کنه ای بودنا.. صدای بردیا رو شنیدم: بیا دیگه..چرا خشکت زده؟ لبخدی بهش زدم و سوار آسانسور شدیم..شاید اگه اون دخترا هم اخلاق بردیا رو میدیدن قیدشو کلاً میزدنً شایدم اخلاق بردیا فقط برای من اینطوری بود... خدمتکار چمدونامونو گذاشت و رفت.. بردیا گفت: خب برین استراحت کنین..موقع نهار میام دنبالتون.. شایلین گفت: مگه همه با هم یه جا نیستیم..؟! بردیا لبخندی بهش زد و گفت: نه عزیزم..شما میری با مامان نیلوفر..منم میرم تو این اتاق..! بردیا به اتاق روبرو اتاق ما اشاره کرد.. شایلین از شلوار بردیا گرفت و گفت: من میام پیش شما عمو..باشه؟ اخم کردم و گفتم: نه خیرم..شما با من تشریف میارین تو این اتاق.. در اتاق و باز کردم و منتظر شدم تا شایلین با من راهی اتاق شه... اما شایلین هنوزم همونجا وایساده بود رو به بردیا گفت: من میرم پیش عمو! گفتم: خیلی دختر بدی شدیا..بدو بیا پیش من! زود..میخوای مامانتو تنها بزاری؟ شایلین گفت: خب...شمام بیاین پیش من و عمو! چقدر دلم میخواست برم..اگه بردیا اصرا میکرد حتماً میرفتم..برام مهم نبود چه اتفاقی میفته.. بردیا وقتی سکوتمو دید زانو زد جلوی پای شایلین و گفت: شایلین عمو! نمیشه که مامانی و تنها بزاری..برو تو اتاقت..قول میدم موثع نهار بیام دنبالت باشه؟ شایلین به نشانه ی قهر، تکیه داد به دیوار و گفت: اصلاً من نمیام! گفتم: شایلین تا 3 میشمرم..اگه نیای با کتکت بلندت میکنم..1..2.. شایلین داد زد: نمیام..نمیام..اه!! بردیا شایلین و بغل کرد و گفت: نیلوفر!شایلین میاد اتاق من! فوری گفتم: پس من چی؟! یه لحظه از سؤال بیجا و ناشایستم پشیمون شدم.. بردیا که متوجه حرفم نشده بود با تعجب گفت: تو چی؟! باید گندی که زدم و یه جوری درست کنم..گفتم: من تنها بمونم؟! بردیا گفت: میگی چیکار کنم؟ دیدی که چقدر ناراحت شد.. شایلین گفت: خب مامانی..شمام بیاین پیش ما! بردیا که رضایت و از تو چشام میخوند فوری دسته ی چمدونشو برداشت و در اتاقشو باز کرد و گفت: خب دیگه نیلوفر، برو استراحت کن..برای نهار صدات میکنم..فعلاً
وارد اتاقش شد و در رو بست..این چرا یهو اینطوری کرد؟!! نکنه جن دید؟! دلشم بخواد..ایشش!
اگه ..اگه دوسم داشت و حتی یه درصد بهم حس داشت حتماً بهم پیشنهاد میکرد..بهتر! با عصبانیت وارد اتاقی که متعلق به من بود شدم و در رو بستم..اتاق تمیز و خیلی لوکسی بود..
من از شب تنها بودن شدید میترسیدم..کاش لااقل شایلین پیشم میموند..
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۶ ساعت 15:13 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|