غرور تلخ قسمت10
فصل نوزدهم***
_ خانوم..من فارسی فقط متوجه میشم..اصلاً نفهمیدم چی گفتین؟
دکتر نگاهی بهم انداخت..گوشی تلفن و برداشت و با شخصی که پشت خط بود صحبت کرد و گوشی و سر جاش
گذاشت..
اووووف..کاش به پیشنهاد مانی فکر میکردم و هر چه زودتر یه کلاس زبان اسممو مینوشتما...!
بعد از چند دیقه، دختر جوان و تقریباً قد کوتاهی با موهای مشکی و بلند داخل اتاق شد..
با دکتر چند کلامی حرف زد بعد مقابلم نشست و گفت: اگه موافق باشین من حرفای دکتر رو براتون ترجمه میکنم..
از اینکه بالاخره یه همزبون پیدا کردم خیلی خوشحال شدم مُردم از بس با یه مشت زبون نفهم همکلام شدم!
لبخند پهنی زدم..
دکتر رو به دختر حرفایی زد..حرفاش برای من بیشتر شبیه نسخه نوشتن پزشکا تو ایران بود..به همون اندازه نامفهموم
و گنگ..اما دختر نگام کرد و با لبخند گفت: دکتر میگن..بهتون تبریک میگن..شما باردارین..!!
یه لحظه حس کردم اشتباه شنیدم یا دختره داره باز انگیلیسی صحبت میکنه..
گفتم: چی گفتین؟
دختر لبخندی زد و گفت: فکر کنم فارسی گفتما...!! گفتم که شما باردارین! مبارکه..
عرق سردی رو پیشونیم نشست..ماتم برد!! وای خدایا..کی این اتفاق افتاد آخه..ای بابا...من که حواسم به همه چیز
بود..من..من نمیخواستم الان..واااای..
_ نه این امکان نداره..حتماً اشتباهی شده..
دختر جملمو برای دکتر ترجمه کرد..دکتر لبخند ملیحی زد و چیزایی گفت..دختر رو کرد به من و گفت:
دکتر میگن، ذوق زدگیه شما رو درک میکنن..ایشون میگن یه سری توصیه هست که باید تو این 9ماه رعایت کنین تا
بچتونو سالم و سلامت به دنیا بیارین..!
دختر حرف میزد و من تو عالم خودم بودم..نه من نباید الان حامله میشدم..! آخه چطوری این اتفاق افتاد؟!!
بدبختی من تمومی نداشت! اصلاً آمادگیه مادر شدن نداشتم..یک ماهی میشد که فقط یه بار با مانی رابطه داشتم..
اما همون یه بارم انقدر شدید بود که..مطمئنم مال همونه! اااااه..!! چند روزی میشد که حالت تهوع داشتم و بی اشتها
شده بودم فکر میکردم افسردگی گرفتم و زیاد چیز مهمی نیس اما اشتباه میکردم بالاخره امروز بود که با اصرارای
مکرر مانی و ماری اومدم آزمایش بدم..نباید حامله میشدم..من و مانی زندگیمون به یه تار مو بسته بود و هر لحظه
احتمال قطع شدنش وجود داشت..الان وقت حامله شدنم نبود!! حکمت این حامله شدن چی بود من نمیدونستم!
برگه ی آزمایش و تا خونه، صد بار نگاه کردم..حالم خیلی بد بود..انقدر زل زدم به کلمات برگه که تک تکشو حفظ شده
بودم..دکمه ی آیفن و فشار دادم در برام باز شد..
ماری با روی باز، نزدیکم شد و گفت: چی شد خانوم؟ جواب آزمایشتون چی شد؟
رو مبل نشستم و کیفمو گوشه ای پرت کردم..
ماری نزدیکم نشست و با نگرانی پرسید: حالت خوبه نیلوفر؟ طوری شده؟
_ میشه برام یه لیوان آب بیاری؟
ماری از جا بلند شد و رفت..تلفن زنگ خورد به سمت تلفن رفتم..
_ الو؟
_ الو نیلوفر..سلام عزیزم..
_ مریم تویی؟ سلام..خوبی؟
_ مرسی خوبم..چه خبرا؟
_ خبری نیس..
_ زنگ زدم برای شام دعوتت کنم..
_ نه مرسی..باشه یه وقت دیگه!
_ وا..تعارف میکنی؟ چه فرقی میکنه؟ جایی میخوای بری؟
_ نه بابا..کجا دارم برم؟
_ پس بهونه نیار..منتظرتما..فقط زودتر بیا آنا رو نگه دار باشه؟
_ راستی یادم رفت حال اون عسل خاله رو بپرسم..خوبه؟
_ اونم خوبه..دلش برا عمو مانیش تنگ شده..نمیدونی چقدر بهونشو میگیره..خیلی به مانی عادت کرده!
_ قلبونش بلم..
_ اومدیا..منتظرتم..فعلاً
_ باشه حتماً خدافظ..
گوشی و گذاشتم..ماری لیوان آب و به دستم داد یه نفس لیوان و سر کشیدم..
_ نیلوفر خوبی؟
_ خوبم..نگران نباش..
_ دکتر چی گفت؟
با بغض گفتم: من حامله م!
برق شادی و تو چشای ماری دیدم با خوشحالی بغلم کرد و گفت:
واااااای جدی میگی نیلوفر؟ این که ناراحتی نداره..مبارکه عزیزم..خیلی مبارکه!
_ نه مادام..من خوشحال نیستم..من و مانی اصلاً حس نمیکنیم که زن و شوهریم حالا با وجود این بچه..!!
_ ای بابا..اتفاقاً شاید با اومدن این بچه، مهر و محبتتون به هم بیشتر شه!
_ اگه مانی ، منو این بچه رو پس بزنه چی؟
_ این حرفا چیه؟ آقا مانی عاشق بچس..! ندیدین با دختر امیر آقا، چقدر جوره و چقدر قربون صدقش میره..
حرفی نزدم..راست میگفت..مانی عاشق آنا بود و همیشه باهاش بازی میکرد..
_ کی به آقا مانی میگین؟
_ نمیخوام فعلاً بهش بگم؟
_ واسه چی؟ حق داره بدونه..
_ تو اینکارو بکن مادام...
_ اما..آخه..چرا من؟!
_ تو بگی بهتره..شام خونه ی مریم دعوتیم..از اونجا برگشتیم به مانی بگو..
_ باشه!
برگه ی آزمایش و برداشتم و به اتاق خوابمون رفتم..برگه رو روی میز ارایشم گذاشتم..یادم میاد وقتی نگار، سرِ
تینا حامله بود نزدیک بود از خوشحالی بیهوش شه..پس چرا من خوشحال نبودم؟! هیچ ذوقی تو خودم نمیدیدم..
مطمئن بودم مانی هم خوشحال نمیشه..
شب شد..من حاضر بودم و منتظر بودم مانی بیاد تا با هم بریم خونه ی مریم!
بالاخره مانی رسید..
_ نیلوفر آماده ای؟
از اتاقم بیرون اومدم و سلام دادم..خیلی سرد و کوتاه جوابمو داد و وقتی دید آمادم رو به مانی گفت:
ما ممکنه دیر بیایم..تو بخواب..ما رفتیم خدافظ..
ماری گفت: مواظب خودتون باشین..خدافظ..
سوار ماشین مانی شدم..صورت مانی، خیلی خسته و ناراحت بودم..خیلی وقت بود با هم همینطوری بودیم و
رابطمون خیلی سرد بود..از واکنش مانی، بعد از شنیدن حامله بودنم خیلی میترسیدم..هیچ حرفی بینمون رد و
بدل نشد..حتی یادش رفت بپرسه رفتم دکتر چی شد؟! دلم گرفت..هر چند حق و به مانی میدادم تو این مدتی
که گذشت خیلی عذابش داده بودم و به ندرت پیش میومد برم اتاق خواب ، بخوابم..!
به خونه ی امیر رسیدیم..با استقبال گرم و صمیمیه امیر و مریم وارد خونه شدیم..
آنا کوچولو روی فرش بود و دشات دست و پا میزد..دختر سفید و تپل مپلی بود و خیلی شبیه امیر بود!
فقط چشاش به مریم رفته بود..
مانی با دین آنا، بغلش کرد و با خنده گفت: شلام شلام..دختر زشته! شطوری تو فسقلی؟ جیجیلیه عمو..آخ
که چقدر دل عمو براش پر میزد..
مانی یه بوس آبدار از لپ آنا کرد و آنا خندید..خیلی از مانی خوشش میومد و تو بغلش نق نمیزد..
امیر لپ آنا رو آروم کشید و گفت: نفس باباشه!
مانی خندید و گفت: اوه اوه..یکی این امیر و بگیره!
مریم گفت: تو رو خدا میبینید آقا مانی؟ آنا شده هووی من!!
امیر خندید و گفت: به نوزاد 4 ماهه هم حسودی میکنی مریم؟ تو که عشقمی مریمم!
مریم لبخندی زد..مانی حسابی گرم بازی کردن با آنا بود..یه لحظه حس کردم اگه بچه ی خودشم باشه انقدر
خوشحال میشه و قربون صدقش میره؟!!
مریم گفت: آقا مانی! آنا هم خیلی به شما عادت کرده..بغلتون خیلی راحته! تا صداتونو میشنوه چشاش میچرخونه
و تا شما رو میبینه میخنده!
مانی لپ آنا رو بوسید و گفت: عمو قربونش بره..من که عاشقشم..فسقل من!!
امیر گفت: مانی جان! حواست باشه که خانوما حسودنا! مواظب باش نیلوفر خانوم دلخور نشه ازت!
مانی در حالیکه خودشو سرگرم با آنا نشون میداد گفت: نیلوفر رو کلاً از لیست خانوما جدا کن..اصولاً نیلوفر هیچ
حساسیتی به من نداره!
تو لحنش یه دلخوری و غم خفیفی حس میشد..دلم لرزید..
مریم گفت: امیر زیادی شلوغش میکنه! از وقتی بیاد خونه، یه ریز قربون صدقه ی دخترش میره دیگه زن کیلویی
چنده! وقت نمیکنه به من برسه!
امیر گفت: بی انصاف نباش مریم! من که فدای تو میشم هر شب!
از بحث و شوخیای بی مزه و لوس مریم و امیر خیلی عصبی شده بودم اونام وقت گیر آورده بودنا..حالا هی قربون
صدقه ی هم برن و دل منو آب کنن! ایشش..خب شب تنهایین و وقت دارین برای اینجور کارا دیگه!
محو تماشای مانی و لوس شدنای آنا بودم..مانی با شوق و ذوق با آنا بازی میکرد و براش ادا در میاورد و آنا هم
که خیلی خوشش اومده بود میخندیدو با لب مانی بازی میکرد..دیدن این صحنه ها بهم امید میداد که مانی هنوزم
بچه دوس داره و ممکنه از اومدن بچه ی خودشم تا این حد، خوشحال شه!
امیر با شوخی بچه رو از بغل مانی جدا کرد و گفت: بده من ببینم عسل باباشو! توام عقده ی بابا شدن داریا مانی!
خب دست به کار شو پسر!
مانی با حسرت نگام کرد..مریم گفت: نیلوفر باید به فکر باشه..هم خودش از تنهایی درمیاد هم آقا مانی و به
آرزوش میرسونه..من که مطمئنم بچتون خیلی ناز میشه!
مانی خیلی سرد گفت: نیلوفر نمیتونه منو به آرزوم برسونه! من باید همیشه تو حسرت بمونم..عادت کردم!
دلم آتیش گرفت..چی به روز مانی آورده بودم؟!! دو سالی از اقامت ما تو کانادا گذشته بود..تو این دو سال خیلی
مانی و زجر دادم..بغض راه گلومو گرفت..چقدر بی رحم شده بودم من!! چطور دلم میومد با مانی اینکار رو کنم؟!
روز ها مثل برق و باد گذشته بود..2سال گذشته بود و من هنوزم داشتم مانی و با سرد بودنم آزار میدادم..
خیلی دلم شکست..حالم از خودم داشت بهم میخورد..
**
به خونه رسیدیم..طبق قرارمون ماری رو مبل منتظرمون بود!
مانی با دیدن ماری گفت: تو نخوابیدی؟
ماری گفت: نه خوابم نبرد آقا..خوش گذشت؟
مانی کتشو درآورد و گفت: بد نبود..ماری تو آنا رو دیدی؟ خیلی ماهه!
ماری لبخندی زد و گفت: بله دیدم..ایشالا بچه ی خودتون!
مانی پوزخنید زد و با لحن پر از تمسخری گفت: ایشالا!
به سمت اتاق خواب رفتم و لباسامو عوض کردم..چشمم به برگه ی آزمایش که رو میز آرایش بود خورد..
جلوی آینه ی میز آرایشم وایسادم و دستمو رو شکمم کشیدم و گفتم:
نی نی من چرا اومدی آخه؟! من کم بدبختم؟ تو رو کجای دلم جا بدم آخه؟ اومدی بدبختیه مامانتو ببینی؟
تو حاصل یه عشق ناب و پر شور نیستی عزیزکم..!! بین من و بابات هیچ عشقی وجود نداره!
در همین لحظه در اتاق با شدت، باز شد..مانی وارد اتاق شد.. با صدایی لرزان و پر از بغض گفت: تو حامله ای؟ نه؟ نگاش کردم..عصبی بود..نگاش به برگه ی آزمایش افتاد برگه رو برداشت و نگاه کرد..بعد به من زل زد و گفت: چرا به من نگفتی؟ آخرین نفر باید بدونم؟ ماری باید پدرشدنمو بهم بگه؟! با لکنت گقتم: من..من..میخواستم بهت بگم..ولی..راستش.... _ نیلوفر..! تو داری منو میکُشیا! دوس داشتم این خبر و خودت بهم بگی نه ماری! به چشاش نگاه کردم..خوشحالی توش موج میزد نزدیکم شد خندید و گفت: نیلوفر من خیلی خشوحالم..خیلی زیاد..باورم نمیشه که چند ماه دیگه، بچه ی خودمو تو بغلم میگیرم و قربون صدقش میرم...دیگه حسرت پدر شدن و نمیخورم و امیرم نمیتونه پز آنا رو بهم بده..دارم میمیرم از خوشحالی...وااااای نیلوفر مرسی عشقم..مرسی که منو به آرزوم رسوندی..مرسی! مانی نزدیکم شد و کمرمو محکم گرفت و لبای داغ و سوزانشو روی لبام گذاشت و بوسه ی نرمی روی لبم گذاشت..لباشو جدا کرد و زل زد تو چشام.. _ خوشحال شدی؟ مانی اخم کرد و گفت: توقع داشتی خوشحال نشم؟ مانی دستشو رو شکمم کشید و گفت: این بهترین هدیه ایه که بهم دادی نیلوفرم! از خوشحالیه مانی به وجد اومدم..باورم نمیشد که انقدر خوشحال شه و به خیالات و فکرایی که تو سرم درمورد مانی میکردم لبخندی زدم... _ حق نداری کاری کنی که خسته شیا..از فردا باید غذاهای مقوی و خوب بخوری..میخوام بچم قوی و محکم باشه! هر چی هوس کردی کافیه لب تر کنی..برات جور میکنم! خوردن نوشابه، چیپس، پفک و هله هوله، کلاً تعطیل! فقط باید گوشت و میوه و سبزیجات تازه بخوری..هر روز 3 تا لیوان شیر تازه هم باید بخوری..! نذاشتم ادامه بده و با خنده گفتم: باشه..باشه..باشه..از دکتر زنان و زایمان بیشتر توصیه میکنیا..چشم..همشو مو به مو انجام میدم..فقط مانی باید قول بدی که شبا زود بیای خونه! باشه؟ _ ما چاکرتم هستیم خانوم...چشم هر چی شما بگید..الهی قربونت برم من!! مانی دوباره لبمو بوسید... اصلاً فکرشم نمیکردم که انقدر ذوق کنه..مثل پسر بچه ها خوشحالی میکرد و هی اینور و اونور میپرید... اون شب بعد از یک ماه، جای خوابمون مشترک شد و پیش هم خوابیدیم.این اولین جرقه ی آشتی و دوستی بین من و مانی بود! داشتم کم کم از اومدن بچه خوشحال میشدم.. ** صبح شد..با بوسه ی نرم و داغ مانی چشامو باز کردم..مانی بالای سرم وایساده بود و زل میزد بهم.. _ آخییی! مامانی بیدار شد.. _ لوووس! بیدارم کردی..! _ معذرت خانومی! دلم نیومد از زن و بچم خدافظی نکنم و برم! _ نهار میای؟ _ با سر میام..از این به بعد هر روز و هر شب بند دلتم! _ من که از خدامه.. _ قربونت برم! مانی کراواتشو سفت کرد و گفت: دیگه سفارش نکنما! حسابی مواظب خودت و فسقل من باشیا! توصیه هامو که یادته؟ _ مانی اگه دوباره بگی خودمو حلق آویز میکنما! مانی با خنده گفت: شما خیلی بیجا میکنی..خب دیگه من میرم خدافظ عزیزم.. _ به سلامت..مواظب خودت باش! مانی برام چشمکی زد و رفت..خداییش بی انصافی بود اگه میگفتم که مانی با اومدن بچه، مهربون شده بود.. اون همیشه مهربون بود اگرم تو این چند ماه سرد بود فقط و فقط مقصر من بودم و خودخواهیام..وگرنه مانی بی تقصیر بود! موهامو مرتب کردم و به سمت آشپزخونه رفتم..ماری با خوشحالی نزدیکم شد و صورتمو بوسید.. عاشق این مهربونیاش بودم..نگاهی به میز انداختم و گفتم: اووووووه..چه خبره اینجا؟ قراره من بترکم؟! ماری خندید و گفت: همش سفارشه ؟آقا مانیه.. به من سپردن تا همشو نخورین نزارم برین.. با خنده نشستم و گفتم: اوه اوه..پس کارم در اومده امروز! خدایا خودت کمک کن! لقمه ای خامه و عسل برداشتم و درحالیکه به زور تو دهنم جاش میدادم رو به ماری گفتم: مادام! اصلاً فکرشم نمیکردم که مانی انقدر خوشحال شه! نمیدونی دیشب، با چه حسرتی آنا رو بغل میکرد و بوسش میکرد یه لحظه دلم خواست مونجا بهش بگم داره بابا میشه! _ من که بهتون گفتم خوشحال میشه! همه ی مردا، عاشق بچن! از وقتی جک فهمیده که شما باردارین خیلی خوشحاله انگار داره بچه ی خودش به دنیا میاد... لبخندی زدم..جک و ماری هم عاشق بچه بودن و با تولد بچه ی من و مانی، اونام سرشون گرم میشد... بعد خوردن صبحونه ی مفصل به سمت تلفن رفتم..از بس خورده بودم داشتم میترکیدم..حالا این روز اول بودم خدا این 9 ماه و بخیر کنه..حتماً تا 9 ماه دیگه بشکه میشدم..!! _ الو؟ هستی چطوری دخترکم؟ _ سلامتو خوردی نیلوفر؟ _ اوا..حول شدم یادم رفت..سلام عزیزم..خوبی؟ _ سلام..مرسی خوبم..تو چطوری؟ مانی خوبه؟ _ هم من خوبم هم مانی..اون وروجک عمه چطوره؟ _ بچه ی منو میگی یا بچه ی ژینوس؟! _ خب دیوونه..منظورم هر دوتونه دیگه! _ آرتین من که حالش خوبه خوبه! _ اوه اوه..حالا هیچی نشده اسمم براش انتخاب کرده! هستی خجالت بکش بابا..هنوز 2ماه مونده به دینا بیادا.. _ خجالت نداره! از وقتی فهمیدیم بچه پسره! من و نریمان کلی اسم براش ردیف کردیم و آخرشم این اسم و انتخاب کردیم.. _ اسم خوشگلیه! از روژان، بچه ی نیما چه خبر؟ _ اونم خوبه..فقط طفلی خیلی ضعیفه و وزنش کمه! عکسشو که برات ایمیل کردم.. _ آره دیدمش! عمه قربونش بره..نیما خیلی خوشحاله نه؟ _ وا..چرا خوشحال نباشه؟ روژان الان نزدیک یک سالشه ها..مامان پروانه که دیوونشه! از صبخ تا شب پیش مامان پروانس! امسال عجب سالی بودا..کل زنای فامیل حامله شدن! ببینم تو باز از خودت عرضه نشون ندادی؟ _ بچه ی من و مانی که به دنیا اومد... _ غلط کردی...جون من، خبری نیس؟ _ دیوونه..از همتون دارم سبقت میگیرم.. _ اِ نیلو میمیری جدی باشی؟ _ جونِ هستی حاملم! _ راس میگی؟ بگو جون نریمان؟ _ جون ِ نریمان راس میگم.. _ اَ ی بیشوووور پس چرا بروز نمیدی عوضی؟ _ تازه دیروز فهمیدم... _ وااااااااای..خیلی خوشحال شدم..بالاخره طلسمش شکستا..ای ووووووووول..مانی فهمید چیکار کرد؟ _ وای هستی..از دیشب سر منو برده از بس سفارش کرده که بهخودم برسم و خودمو تقویت کنم.. _ بَده به فکر زن و بچشه؟! نریمانم همینطور بود..از بس بهم شیر و ماست داده خوردم که فکر کنم اگه آرتین به دنیا بیاد مطمئنم اسم شیر و لبنیات بیاد عُق میزنم! _ خیلی چاق شدی هستی آره؟ _ اوه حسابی! روم نمیشه از خونه بیام بیرون..از بس چاق شدم هیچکدوم از لباسام اندازم نیس گاهی شک میکنم که اون لباسا مال من بوده باشه! _ ایشالا بچه به سلامتی به دنیا میاد... _ مرسی عزیزم.. _ به بقیه سلام برسون..خدافظ.. _ از طرف من به مانی تبریک بگو..میبوسمت خدافظ.. به سمت اتاق خواب رفتم عکس روژان و که هستی برام فرستاده بود و زده بودم به دیوار اتاقم..الان دیگه یک سالش شده بود خیلی ضعیف و لاغر بود اما قیافش خیلی شبیه ژینوس بود چشاش ناز بود و قیافه ی تو دل برویی داشت.. ** چندماه گذشت..پسر هستی هم به دنیا اومده بود خبر سلامتی خودشو پسرشو از نریمان گرفتم..نریمان خیلی ذوق زده بود دلم نیومد زیاد اذیتش کنم و بهش تبریک گفتم..تو این چند ماه ، از بس مانی به خوردم میوه و شیر داده بود..اسم میوه و شیر هم حالمو خراب میکرد..خیلی هوامو داشت هر روز 20بار زنگ میزد و حالمو میپرسید و سفارشای لازم و بهم میکرد زندگیمون خیلی بهتر از 2سال پیش شده بود..بیشتر با هم بودیم و هوای همو بیشتر داشتیم اما باز هم عشقی به همخونه م نداشتم.. اسم مانی و بیشتر میشد همخونه گذاشت تا شوهر..! خصلت من این بود یه بار بیشتر عاشق نمیشدم..یعنی اگه خودمم میکَشتمم نمیتونستم مانی و به جای بردیا تو قلبم جا بدم..خیلیم اذیت میشدم..اما چاره ای نبود حداقلش این بود که هر روز مرتب به خودم تلقین میکردم که مانی شوهرمه و دوسش دارم و زندگیم خیلی خوبه.. کم کم وزنم سنگین میشد و لباسام واقعاً اندازم نمیشد..کت و شلواری که زمان ازدواجمون مانی برام خریده بود حتی یه آستینشم اندازم نبود..ماری وقتی وضع و دید چند تا پیراهن گشاد و آزاد برام دوخت که خیلی خوشحال شدم و کلی بوسش کردم حسابی راحتم کرده بود و تو پیراهنا خیلی راحت بودم..مامان از وقتی شنیده بود باردارم خیلی بهم زنگ میزد و سفارشات اونم کنار سفارشات مانی اجرا میشد.. یه شب من و مانی کنار هم روی مبل نشسته بودیم... مانی گفت: اتاق بالایی و مرتب میکنیم برای دخترمون..میگم بیان یه رنگ شاد به در و دیواراش بزنن..دوس دارم دخترمون تو آرامش و خوشی بزرگ شه..آخ که چقدر دوس دارم روزی برسه که بغلش کنم و اون دستای کوشولوشو ببوسم..! وقتی شور و شوق مانی و میدیدم خیلی خوشحال میشدم.. با خنده گفتم: هیچ میدونی تو خیلی عجولی مانی! هنوز 2ماهی مونده.. _ حالا کجاشو دیدی؟ براش اسمم انتخاب کردم.. _ واقعاً؟! حالا چه اسمی انتخاب کردی؟ مانی عینکشو جابه جا کرد زل زد تو چشام و با لبخند گفت: شایلین! _ واای..چه اسم قشنگی.. _ تو بیمارستان، یه مریضی داشتم یه دختر 12ساله بود اسمش شایلین بود..وقتی اسمشو شنیدم خیلی خوشم اومد..دختر ناز و خوشگلی بود..خیلی دلم میخواست بچمون دختر باشه تا این اسم و روش بزارم..وقتی رفتی سونوگرافی و فهمیدی که بچه، دختره! خیلی خوشحال شدم..بال درآوردم نیلوفر! تو اسمی انتخاب نکردی؟ چند تا اسم دختر تو ذهنم بود، اما نخواستم مانی و ناراحت کنم..لبخند زدم و گفتم: نه عزیزم..شایلین خیلی اسم قشنگیه! مانی با عشق نگام کرد و دستشو رو شکمم گذاشت و گفت: شایلین کوچولوی من! لبخند پهنی زدم..عاشق این ذوق های کودکانه ی مانی بودم..خیلی بهم انرژی میداد و باعث میشد سنگین شدنمو راحت تر کنه از فردای همون روز اتاق کناری اتاق خواب من و مانی، آماده شد برای شایلین کوچولو! رنگ اتاق، آب فیروزه ای انتخاب شد..مانی دو تا طراح دکوراسیون انگیلیسی پیدا کرد و کل اتاقش به سلیقه ی اونا چیده شد هر چند دوس داشتم من و مانی، با هم اتاق بچمونو بچینیم اما چون مانی اینطوری دوس داشت منم مخالفتی نکردم.. وقتی اتاق و کامل شده دیدم خیلی ذوق کردم..ست اتاق خوابش، سفید و سبز بود که خیلی به رنگ اتاقش میومد.. ترکیب رنگ ها و گاهی تضادایی که به کار رفته بود بی نظیر بود! از سقف اتاق عروسکای خوشگلی آویزون بود که رنگ همشون با رنگ ست اتاق خوابش هماهنگی داشت.. کم کم داشت ماه های آخر هم سپری میشد ..من و مانی انتظار به دنیا اومدن شایلین کوچولومونو میکشیدیم.. ذوق و شوق مانی هم به من سرایت کرده بود و دیگه آدم سرد سابق نبودم..لباسای سایلین و هر روز از تو کمدش در می آوردم بوشون میکردم و دوباره تا میکردم و سر جاش میذاشتم..لباساش خیلی کوچولو رو ناز بود..وقتی لگد زدنا و حرکت کردناش تو شکممو حس میکرد حس خیلی خیلی خوبی بهم القا میشد و به زندگی امیدوار میشدم... **
یه روز عصر، نشسته بودم و داشتم آلوچه میخوردم..خیلی هوس کرده بودم ماری هم داشت چند تا ژاکت زمستونی برای شایلین میبافت که رنگ کامواش خیلی ناز و شاد بود.. داشت تی وی میدیدم که زنگ آیفن به صدا دراومد..ماری به سمت آیفن رفت و خبر داد که مریمه..در رو براش باز کرد.. بعد از چند ثانیه، مریم که تو بغلش آنا بود سررسید.. _ سلام مریمی... _ سلام عزیزم..خوبی؟ اوضاعت چطوره؟ بلند شدم و آنا رو از مریم گرفتم و بوسه ای تو صورتش کاشتم و گفتم: من که خوبم.. رو به آنا گفتم: چطوری وروجک خاله؟ مریم رو مبل نشست و گفت: امروز و فرداس که راحت شیا.. _ آره واقعاً..نمیتونم یه قدم بردارم..از بس سنگین شدم..انگار یه وزنه ی 100کیلویی بهم وصله! _ نیلوفر بزار به دنیا بیاد انقدر مهرش به دلت میفته که این سختیاشو به جون می خری... مریم به آنا نگاه کرد اخمی کرد و گفت: ای..بازم که آب دهنتو ریختی رو لباست مامانی! بیا بریم برم پاکت کنم.. آنا رو به مریم دادم..مریم به سمت دستشویی رفت..بلند شدم تا کانال تی وی رو عوض کنم که زیر شکمم خیلی تیر کشید و همونجا وایسادم و جیغ خفیفی کشیدم... _ آآآآی شکمم..مادام..آآآخ ماری دست از بافتن برداشت و به سمتم اومد: چی شده نیلوفر؟ خوبی؟ مریم به سرعت به سمت اومد و آنا رو روی زمین گذاشت.. روی زمین نشستم.. ناله کردم و گفتم: آخ دارم از درد میمیرم.. مریم گفت: حتماً وقتش شده..ماری پاشو زنگ بزن به اورژانس.. از درد زیاد نزدیک بود بیهوش شم نمیدونم چرا حس میکردم همه دارن کاراشونو اسلوموشن انجام میدن ماری به اورژانس زنگ زد تا آمبولانس بفرستن..نتونستم درد و طاقت بیارم و بیهوش شدم... تو بیهوشی یه چیزایی میشنیدم.. _ معلوم نیس بچه زنده بمونه! دعا کنین مادرش سالم بمونه..بند ناف دور گردنش گره خورده..وضعیت خیلی سختی داره.. چشمام داغ شد و دوباره خوابم برد..
با دردی که زیر شکمم حس کردم چشامو باز کردم..مانی سرشو روی تختم گذاشته بود و انگار خوابیده بود.. یه دستم سرُم بود..بیمارستان بودم و لباسای سبز رنگی به تنم کرده بودن.. _ مانی؟! مانی آروم سرشو بلند کرد و چشاشو مالید..چشاش خیلی قرمز شده بود.. _ چرا اینجا خوابیدی؟ ساعت چنده؟ مانی چشماشو مالید و گفت: خیلی خسته بودم..نفهمیدم کی خوابم برد..خوبی؟ درد نداری؟ ساعتم 12 شبه.. یاد بچم افتادم..دستمو رو شکمم کشیدم..چرا دیگه حسش نمیکردم!! انگار جای خالیشو تو شکمم حس میکردم..انگار خیلی سبک شده بودم..یاد حرفایی که تو بیهوشی شنیده بودم، افتادم..بغض کردم و گفتم: بَچَم کو مانی؟ به دنیا اومد؟ مانی نگام کرد..اشک تو چشاش حلقه زد.. داشتم دیوونه میشدم با صدای لرزانی گفتم: زندس؟! مانی زندس نه؟ مانی دستای یخ کردمو گرفت و لبخندی زد و گفت: آره عزیز دلم..دخترمون سالمه! _ راس میگی نه؟ کجاس الان؟ _ آره فدات شم راس میگم..الانم تو بخش نوزاداس..الاناس تا بیارنش بهش شیر بدی.. خیالم راحت شد در حالیکه اشک تو چشام بود با ذوق گفتم: مانی تو دیدیش؟! مانی با خوشحالی گفت: آره نیلوفرم، فتوکپی خودته! هیچیش به من نرفته..البته مریم میگفت لباش شبیه منه..اما چشاش رنگ چشای توئه! دوس داشتم چشاش به مانی بکشه..چشای من قهوه ای بود اما چشای مانی، خیلی خاص بود! لبخندی زدم و گفتم: الهی قربونش برم من! _ نیلوفر خودت خوبی؟ _ من که خیلی خوبم.. _ خدا تو رو دوباره بهم داد..تولد بچه برات خیلی ضرر داشت..دکتر میگفت شاید یکی از شما دوتا زنده بمونین..نمیدونی چقدر دست به دامن خداش دم تا هر دوتونو با هم سالم به دست آوردم..مریمم طفلی خیلی گریه کرد و دعا کرد.. _ مریم الان اینجاس؟ _ نه دیگه دیروقت بود وقتی دیدن حال تو و بچمون خوبه رفتن..طفلکیا خیلی زحمت کشیدن.. مانی دستامو آروم نوازش کرد و با لبخند گفت: تو زیباترین و ناز ترین دختر دنیا رو بهم هدیه دادی نیلوفرم! بدجوری مهرش به دلم افتاده..فکر نمیکنم یه لحظه هم بتونم دوریه شایلین کوچولومونو تحمل کنم! اخمی کردم و گفتم: حالا میفهمم که مریم راست میگفت..بچه هووی خانوماس! مانی خندید گونه مو با نرمی کشید و گفت: حسود کوچولوی من! تو که قلب منی! اول تو بعد شایلین! اگه تو نبودی که من این بچه رو نداشتم..باور کن اگه میگفتن بچه رو میخوای زنده بمونه یا همسرتو، بدون فکر کردن میگفتم فقط زنم! لبخندی زدم و گفتم: مانی خیلی خوشحالم که بعد از 2سال خوشحال میبینمت.. _ من تا تو رو دارم..خوشحالم! مانی دستمو نزدیک لبش کردو بوسید.. در همین لحظه پرستاری با تخت کوچیکی نزدیکمون شد و با خنده چیزایی گفت که من باز نفهمیدم.. مانی هم لبخنید زد و بهم گفت: میگه بچه گشنشه و بی تابی میکرده! مانی بچه رو تو بغلم گذاشت..ای جوووونم! خیلی ناز بود..سفید بود با چشای درشت قهوه ای! دست و پاهاش خیلی کوچولو بود.. موهاش خرمایی بود و یه چال کوچولو زیر چونش بود.. با ذوق گفتم: ای جوووونم..خیلی نازه مانی! شایلین کوچولوی من! بوسه ای از سر عشق رو پیشونی دخترم کاشتم..!مانی هم خوشحال شد و دستای کوچیکشو گرفت و گفت: نیلوفر ببین چه دستای کوچولویی داره! بابا قربونش بره! پوستش خیلی لطیف و ناز بود..حق با مانی بود..خیلی شبیه من بود..حتی عکسای بچگیمم که دیده بودم شایلین شباهت عجیب و زیادی به بچگیم داشت..لباش قلوه ای بود و فنوکپی لبای مانی بود..رنگشم صورتی کمرنگ بود.. شایلین و بغلم کردم و بهش شیر دادم..وقتی برای اولین بار شیر خورد حس خیلی خوبی بهم دست داد.. خیلی حس خوبی بود..اصلاً فکرشم نمیکردم که تو سن 24 سالگی طعم مادر شدن و بچشم..شایلین خیلی گشنش بود و با حرص زیاد شیر میخورد..مانی پاهاشو اروم ناز میکردو با عشق به من و شایلین نگاه میکرد.. بالخره شیرش تموم شد و پرستار دوباره به بخش نوزادا بردش..حس کردم هنوز چیزی نشده دلم براش یه ذره شده.. مهرش خیلی به دلم افتاده بود.. اینطوری شد که شایلین وارد زندگی سرد و خالی از احساس من و مانی شد و با اومدنش گرمای خیلی زیادی رو به زندگیمون بخشید..مانی هر کاری میکرد تا زود به زود بیاد خونه و شایلین و ببوسه و بغلش کنه..منم از دیدن شادی و انقدر ذوق و شوق مانی خیلی خوشحال بودم و حس میکردم زندگیم داره خوب میشه و راضی بودم..شایلین ریزه و لاغر بود با اینکه خیلی تو اون 9ماه بارداری به خودم میرسیدم .اما لاغر بود..هر ماه میبردمش دکتر و به نظر دکتر همه چیزش نرمال و طبیعی بود..ماری و جک هم از اومدن شایلین خیلی خوشحال بودن و ماری حسابی به شایلین عادت کرده بود و خیلی بهش میرسید و دوسش داشت..جک هم مرتب باهاش بازی میکرد و بوسش میکرد.. اگه شایلین، بچه ی من و بردیا بود...دیگه چیزی از خدا نمیخواستم..اما همیشه..زندگیم پِر از حسرت بود!! فصل بیستم** _ الو مانی کجایی تو؟ _ دارم کیک و میگیرم..شایلین خونس؟ _ هنوز نیومدن..ماری بردتش پارک..تا وقتی میاد و خونه رو ببینه ذوق زده شه.. _ مریم و امیر چی؟ اومدن؟ _ مریم اومده..داره کمکم میکنه خونه رو جشن بزنیم..اما امیر آقا گفته یه ساعتی جایی کار داره... _ باشه پس منم تا یه ساعت دیگه خونم! _ کادوی شایلین یادت نره.. _ نه تو ماشین گذاشتمش نگران نباش..کاری نداری؟ _ نه منتظرتم..خدافظ.. _ فعلاً گوشی و قطع کردم مریم مشغول زدن بادکنکا به دیوارای خونه بود.. _ نیلو..اون بادکنک قرمزه رو از جلوی پات میدی؟ _ آره.. بادکنک و به دست مریم که رو چار پایه بود دادم.. _ مریم؟ آنا رو خوابوندی؟ _ آره..از صبح بیدار بود خیلی خسته بود..با اجازت رو تخت شایلین خوابوندمش.. _ نه بابا این چه حرفیه..خاله فداش شه..! _ منتظر بود شایلین بیاد با هم بازی کنن..حسابی به هم عادت کردن.. _ آره..شایلینم مرتب بهونه ی آنا رو میگیره.. _ کیک چی شد؟ _مانی میاره..تا یه ساعت دیگه خونس! به سمت آشپزخونه رفتم..تو 6 سالی که گذشته بود هیچ تغییری نکرده بودم هنوزم همونقدر جووهن و خوشگل مونده بودم.. به یخچال سرک کشیدم همه چیز و ماری آماده کرده بود..انواع دسر و سالاد تو یخچال بود..رو گاز هم قابلمه های زیاد و بزرگی به چشم میخورد.. بالاخره مانی سررسید..خیلی مرد تر و پر جذبه تر شده بود..6سالی گذشته بود و چند تار سفید لابلای موهای مشکی و پرپشتش دیده میشد..اما از جذابیتش یه درصد هم کم نشده بود.. جعبه ی کیک و یه عالمه فشفشه و دو تا کلاه عروسکی مخصوص تولد دستش بود به سمتش رفتم.. _ سلام..خسته نباشی.. مانی لبخند نازی زد و گفت: مرسی خانومم..شمام خسته نباشی.. مانی به خونه نگاهی انداخت و گفت: چیکار کردین؟! عالی شده..مطمئنم شایلین ببینه خیلی ذوق میکنه! مریم هم با مانی سلام و احوالپرسی کرد گفتم: مریم خیلی زحمت کشید..از صبح اینجا داره بهم کمک میکنه! مریم گفت: نه بابا..من کاری نکردم.. مانی از مریم تشکر کرد رو به مانی گفتم: شمع 4سالگی و گرفتی؟ یادت که نرفته؟ مانی بهم چشمکی زد و گفت: نه عزیزم..یادم بود..کادوی شایلینم آوردم.. آنا بیدار شده بود نزدیکمون شد مکانی بوسه ای رو صورتش گذاشت آنا چشاوش مالید و با لحن ناز و کودکانش گفت: خاله نیلوفر..تفلد کیه؟ لبخندی زدم و گفتم: تولد شایلینه دیگه خاله جون! آنا خوشحال شد و گفت: آخ جووون تفلد!! هولااااااااا بالاخره همه رسیدن..امیر آنا رو بغل کرد و بوسیدش... شایلین و ماری هم سررسیدن.. همه دست زدیم و با آهنگ خوندیم: تولدت مبارک...تولدت مبارک.. شایلین با چشای ناز و درشتش هممونو با تعجب نگاه میکرد..مانی گفت: بابا قربونت بره..چرا اونجوری نگاه میکنی جوجویی؟ بدو بیا از این کلاه خوشگلا بزار سرت..ببین آنا گذاشته! آنا در حالیکه داشت لبه ی مقوایی کلاهشو پاره میکرد گفت: شایلین ببین منم از اینا دالم! شایلین تازه فهمیده بود چه خبره، خوشحال شد و بغل مانی پرید و صورتشو بوسید..کلاه و از مانی گرفت و نزدیک آنا وایساد و رو به آنا گفت: آنا..ببین کلاه من نالنجیه! آنا گفت: مال من خوجل تره..صولتیه! صدای شایلین از صدای آنا لوس تر و نازک تر بود..حسابی تو این 4 سال دل من و مانی و به دست آورده بود و حسابی عاشقش شده بودیم..من که دلم براش پر میزد.. ماری گفت: نیلوفر کیک و بیارم؟ گفتم: دستت درد نکنه مادام..بیار کیک بزرگی به شکل یه دختر موطلایی با گل سر قرمز رنگ روی میز گذاشته شد..مانی شمع و فشفشه ها رو ، روی کیک چید آهنگ تولدت مبارک و تو سی دی گذاشتم و بچه ها شادی کردن و دست زدن..خوشحالیه شایلین برام خیلی ارزش داشت.. شایلین گفت: مامان..از شکلاتاش بخولم؟ آنا گفت: منم از اون ژله قرمزاش موخوام... امیر خندید و گفت: چقدر شما دوتا وروجک شکمو تشریف دارین..شایلین عمو، اول شمعتو فوت کن بعد میل کن! شایلین یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت: میل کنم؟!! مانی خندید و گفت: بابا امیر جان، با بچه های زیر سیکل حرف بزن پسر! شایلین بابایی منظور عمواینه که اول شمع و فوت کن بعدم بخور بخور!! شایلین و آنا خندیدن.. شایلین و آنا با هم شمع و فوت کردن و با کمک مانی کیک و بردین..همه دست زدن.. کلی عکس گرفتیم و مانی کلی ادا درآورد و خیلی خندیدیم.. بعد از خوردن کیک، نوبت به کادوها شد.. من و مانی یه خرس بزرگ صورتی رنگ برای شایلین خریده بودیم..شایلین از دین خرس خیلی ذوق کرد و جیغ بنفشی کشید.. این جیغ بنفششو از من به رث برده بود من تو جیغ بنفش کشیدن استاد بودم... شایلین درحالیکه دستشو گردن مانی انداخته بود گفت: آخ جوووون..من عاشق خِلسَم! مانی لبخندی زد و با لحن با مزه ای که سعی میکرد شبیه شایلین حرف بزنه گفت: خِلسَم عاشق توئه شیطونک! مریم یه عروسک پرنسس بزرگ برای شایلین خریده بود شایلین خوشحال شد و گفت: ملسی خاله ملیم..علوسکت خوجلیه! امیر گونه ی شایلین و کشید و گفت: مبارکت باشه نازینینم! مریم هم صورت شایلین و بوسید و گفت: خاله قربون این حرف زدنت بره! اون شب برای هممون شب خیلی زیبایی بود مخصوصاً برای شایلین و آنا..چون خیلی ورجه وورجه کردن و صورتشونو حسابی کثیف کردن.. بعد از رفتن مهمونا..داشتم به ماری برای جمع کردن خونه کمک میکردم که مانی گفت: نیلوفر یه دیقه بیا..کارت دارم..! ماری گفت: نیلور تو برو..من خودم جمع میکنم.. از ماری تشکر کردم و روی مبل کنار مانی نشستم.. شایلین مشغول بازی با خرسش بود..مانی گفت: شایلینی بابایی، بیا که یه کادوی دیگه میخوام بهت بدم.. شایلین با ذوق اومد و روی پاهای مانی نشست.. _ چی میخوای بدی بابایی؟ مانی با پشت دستش صورت شایلین و ناز کرد و گفت: یه هدیه ی خیلی خوب، هم به تو هم به مامان نیلوفر! گفتم: کنجکاوم کردی مانی! حالا هدیه ت چی هس؟ مانی از جیبش 3 تا بیلیت آبی رنگ درآورد و گفت: 3 روز دیگه میریم ایران! شوکه شدم..شایلین جیغ کشید و دستاشو دور گردن مانی حلقه زد و گفت: آخ جووون..بابا مانی، ایلان اسم پارکه؟! مانی خندید و گفت: نه عسل بابا! ایران جاییه که مامان بزرگ و بابا بزرگتو میبینی..عمه ها و خاله ها و داییهاتو میبینی.. _ آخ جون..بچه هم هس اونجا؟ _ آره شایلینم! یه عالمه بچه اونجا هس که میتونی یه عالمه باهاشون بازی کنی.. _آنا هم میبریم بابایی؟ _ نه عزیزم..آنا میمونه پیش مامان و باباش..ما چند هفته دیگه دوباره میایم پیش آنا... _ آخ جووووون..هولاااااا من هنوز تو شوک حرف مانی بودم..اصلاً دوس نداشتم برگردم ایران..از دیدن دوباره ی بردیا، بیم داشتم..واااای نه! الان وقتش نبود..الان که داشتم کم کم به زندگیم و مانی عادت میکردم و داشتم به زندگیم امیدوار میشدم..الان وقتش نبود.. 6سال از بردیا دور بودم و حالا برام خیلی سخت بود که دوباره بعد از 6سال باهاش روبرو شم..طاقتشو نداشتم.. مانی چشاشو ریز کرد و گفت: راستی نیلو تو چرا ساکتی؟ خوشحال نشدی؟ فکر میکردم اگه بفهمی بعد از 6سال میخوای برگردی ایران خیلی خوشحال میشی!! هول شدم و با تته پته گفتم: اون..اونکه آره..خوشحالم..اما..اما مانی بعد6سال!!! یه کم برام سخته! _ بالاخره که باید بری خونوادتو ببینی..چرا سخت؟! یکی دوهفته ای میریم و برمیگردیم.. _ چطوری مرخصی گرفتی؟ _ دکتر قدیری خیلی کارای منو قبول داره هر چی باشه 5سالی با هم همکاریم..وقتی از امیر شنید که 6ساله نرفتیم ایران.. بهم مرخصی داد و گفت 2هفته ای برو هم استراحت کن هم خانومتو ببر خونوادشو ببینه! شایلین گفت/: بابایی اونجا..شهل بازیم داله؟ شایلین و از بغل مانی جدا کردم و گفتم: امشب خیلی شیطون شدیا..وقت خوابه دیگه عزیزم..به بابا شب بخیر بگو! شایلین اخماشو در هم کرد و گفت: من خوابم نمیاد... مانی لبخندی زد و گفت: برو ورجکم برو بخواب..فردا برات از ایران میگم..که چقدر پارک داره! شایلین راضی شده بود شایلین و تو اتاقش خوابوندم و به اتاق خواب خودمو مانی رفتم.. مانی رو تخت دراز کشیده بود و آباژور کنارش روشن بود..کنارش دراز کشیدم.. _ نیلوفر؟ _ بله؟ _ حس میکنم وقتی شنیدی قراره بریم ایران..اصلاً خوشحال نشدی؟ دوس نداری بریم؟ اصلاً دوس نداشتم مانی فکر کنه دلم برای خونوادم تنگ نشده یا دلیل اصلیه خوشحال نشدنمو بدونه.. لبخندی زدم و گفتم: نه عزیزم..اشتباه میکنی..فقط یه کم شوکه شدم..آخه خیلی یهویی گفتی..وگرنه مگه عقلم کمه که خوشحال نشم..؟ _ این سفر برای هممون لازمه! هم برای شایلین که با عموها و خاله و عمه هاش آشنا شه..هم برای تو که از دلتنگی دربیای و خونوادتو ببنی..هم برای من که 2هفته ای از کارم دور باشم و استراحت کنم.. _ حق با توئه! _ راستی نوشینم بچه دار شده؟ _ اون سری که هستی زنگ زد گفت که نوشین دو قلو به دنیا آورده..الانم فکر کنم 8 ماهشون باشه! _ آخی..چه بانمک! هر دوشون پسرن؟ _ نه..یکی پسر و یکیم دختر! سارا و سینا.. _ ایشالا سلامت باشن همیشه!... ** صبح شد..شایلین هنوز خواب بود مانی هم صبح زود رفته بود بیمارستان..
به آشپزخونه رفتم مادام داشت گریه میکرد..ماتم برد ..چی شده بود مگه؟
با نگرانی پرسیدم: مادام خوبی؟ چرا گریه میکنی؟ اتفاقی افتاده؟
ماری که تازه متوجه حضور من شده بود با پشت دستش اشکاشو پاک کرد و گفت: بشین برات چای بریزم نیلوفر!
بیخیال حرفش شدم و گفتم: مادام چیزی شده؟
ماری تو چشام زل زد اشکاش دوباره راه گرفت و با بغض گفت:
میخواین برین ایران؟ نمیگین من و جم چطوری دوریه شما رو تحمل کنیم؟ ما الان 6ساله با شما زندگی کردیم..خیلی به حضور
و بودنتون عادت کردیم نیلوفر...
آخیییی!! عزیزم...احساساتش قلمبه شده پس!
به سمتش رفتم بوسیدمش و گفتم: الهی من قربون این اشکات شم..قرار نیس بریم که بمونیم..میریم 2 هفته ای برمیگردیم..
من و مانی و شایلینم خیلی به تو و جک عادت کردیم مادام..قول میدم زود برمیگردیم باشه؟
ماری انگار قبول کرده بود چون لبخند کمرنگی زد دز همین لحظه صدای شایلین و از پشت سر شنیدم..
_ کسی نیس به ما صُبونه بده...
ماری به سمت شالین رفت غرق بوسش کرد و گفت: بشین برات میارم عزیزدلم!
با خنده گفتم: این حرفا رو از مانی یاد گرفته ها..مثل بزرگترا حرف میزنه شیطونک!
**
بالاخره روز سفر فرارسید..به هیچکدوم از فامیل نگفتیم که داریم میریم ایران..پیشنهاد مانی بود که سورپرایزشون کنیم منم
از خدا خواسته قبول کردم..دوس نداشتم یه ایل فامیل بیان فرودگاه و شلوغ کاری راه بندازن..خوشم نمیومد..
مشغول بستن چمدونا بودم..مانی از شب قبلش چمدون خودشو بسته بود و خیلی بهم غر زد که انقدر بیخیال نباشم..
اما خب من همیشه دقیقه 90بودم! اینجوری بیشتر حال میکردم تا مثل مانی هی مرتب برم و بیام و فکر کنم چیزی جا گذاشتم
و یه عالمه وسیله پر کنم تو چمدون بیچاره!
مشغول تا کردن لباسای شایلین و جاسازی کردنشون تو چمدون سرمه ای رنگم شدم..
اصلاً فکر نمیکردم اینطوری و انقدر دیر برگردم ایران..اونم درست زمانی که هیچ انگیزه ای برای دیدن تهران نداشتم!
6سال پیش دوس داشتم برگردم ایران تا کنار بردیا باشم..شاید امید داشتم که بازم میشه به بردیا برسم و به وصالش امیدوار
بودم اما..حالا چی؟!! نه..اصلاً امیدی نداشتم..من و مانی زندگیمون مشکلی نداشت که بخوایم طلاق بگیریم..
تازه شایلینم حضور داشت و دوس نداشتم بشه بچه ی طلاق!! پس یعنی هیچ راهی نبود؟!!
نفسمو با حرص بیرون فرستادم و سعی کردم حواسمو به کارام معطوف کنم!
به پایین رفتم..ماری داشت موهای مشکی و بلند شایلین و با گل سر خوشگلی میبست و مرتب بوسش میکرد..
شایلینم که شدید به ماری وابسته بود اعتراضی نمیکرد و مشغول بازی با عروسکش بود..
آزانس اومد..مانی چمدونا رو عقب ماشین جا داد..ماری محکم شایلین و بغل کرد و حتی دور از چشم شایلین چند قطره اشم
ریخت..منو هم محکم بوسید و گفت که دلش خیلی برامون تنگ میشه..بهش دلداری دادم که به زودی برمیگردیم و از ماری و
جک خدافظی کردیم..خوب میدونستم که تو مدتی که خونه نبودیم چقدر جای خالیمون برای جک و ماری احساس میشد..
و از اینکه انقدر به فکر ما هستن خوشحال بودم..
به فرودگاه رسیدیم..شایلین خیلی ذوق داشت و مرتب اینور و اونور میپرید به مانی میگفت کی میرسیم ایلان؟!!
من برعکس مانی و شایلین ، هیچ ذوقی تو خودم نمیدیدم..بی احساس!!
تو سالن فرودگاه نشسته بودیم که صدای آشنایی به گوشمون خورد: تنها تنها بی معرفتا!
برگشتیم عقب، مریم و امیر و آنا به سمتمون اومدن..
امیر گفت: مانی خیلی نامردی..بی خبر داشتی میرفتی؟
مانی ، امیر و بغل کرد و گفت: نخواستم تو زحمت بیفتین..لطف کردین..
مریم منو بوسید و گفت: خیلی بهتون عادت کرده بودیم..زود برگردین..
گفتم: حتماً
آنا نزدیک شایلین شد و دستاشو گرفت و گفت: میلی ایلان موخوای بَلام چی بِخَلی؟
شایلین گفت: چی موخوای؟ بابا مانی میگفت اونجا همه چی داله..
آنا فکری کرد و گفت: بَلام ماشین کنتلُل دال میخَلی؟
_ از اونایی که ملیکا داله؟ دوس دالی؟
_ آله..آله..دیدی چه قشنگه!
_ نالنجیه..آله خیلی قشنگه..باشه بَلات میخَلم..!
آنا خوشحال شد و صورت شایلین و محکم بوسید..دیگه باید میرفتیم..از هموشن خدافظی کردیم و رفتیم..
بغض راه گلومو بسته یود..نمیدونم چه مرگم شده بود! مگه این من نبودم که مدام غرغر میکردم و از تنهایی و دلتنگی مانی و
به ستوه آورده بودم؟! حالا پس چه مرگم شده بود؟ مگه من نبودم که همش نق نق میکردم که برگردم ایران و خون مانی و تو
شیشه کرده بودم که برگردیم ایران!! پس چرا خوشحال نبودم؟ چرا بغض کرده بودم؟!
چرا مثل وقتی که مانی به زور منو سوار هواپیما کرده بود بازم نفس کشیدن برام سخت بود؟! اینبارم مجبورم کرده بود؟!!
مثل دفعه ی قبل؟!! اووووووووف....
شایلین تو هواپیما نزدیک یه دختر هم سن و سالش خودش ده بود و حسابی باهاش جور شد..خیلی زود جوش بود..
اما زیاد با مردا حرف نمیزد ..به جز مانی، با مردا راحت نبود و بیشتر با دخترا بازی میکرد..دخترم عاقل بود!!
بالاخره هواپیما نشست و پیاده شدیم..تا چمدونا رو تحویل بگیریم و یه تاکسی بگیریم و بریم خونه یما، یه ساعتی طول کشید.
شایلین خیلی ذوق داشت و مرتب دست مانی و میکشید و میگفت که دوس داره با بچه ها بازی کنه!
مانی هم بوسش میکرد و ازش میخواست که صبر کنه!
به خونه رسیدیم..چقدر دلم برا خونمون تنگ شده بود..! کوچه ها همون بود..فقط آقای قادری، همسایه ی بغلیمون، خونشو
کوبیده بود و یه ساختمون بلند بالا ساخته بود که باعث شده بود یه کم خونه ی ما کم نور جلوه بده..
در همون رنگ 6سال پیش بود..آبی کمرنگ..!
خیلی استرس داشتم ..مانی هم نگرانی و تو چشام خونده بود چون لبخندی بهم زد تا به خودم مسلط باشم..
اما لبخندش آرومم نکرد..مانی دکمه رو فشار داد..صدای نریمان به گوش رسید: کیه؟!
دلم براش لک زده بود..برای لوده بازیاش..برای سر به سر گذاشتناش!
مانی صداشو عوض کرد و گفت: آقا این عیدانه ی ما رو بیارین..
_ عیدانه؟! برادر من، 5ماهی از عید گذشته ها..نکنه آلزایمر گرفتی داداش؟
_ نه آقا آلزایمر چیه؟ فردا مگه عید مبعث نیس؟ بیار عیدانه ی مارو..خدا خیرت بده..
صدای کلافه و عصبیه نریمان اومد: عجب آدمی هستیا! تموم عیدا و تولدای اماما رو از بر کردی تا از ملت بیچاره پول بچاپی!
اومده بابا..اومدم...
صدای محکم کوبیده شدن گوشی اومد..خندیدم..مانی گفت: این داداشِ تو، از اولشم خسیس بود! ببین برای چندرغاز چه
کفری شده..
رو به شایلین گفتم: این آقایی که الان میاد دم در، داییته..دایی نرمیان..اول بهش سلام بده عزیزم باشه؟
شایلین باشه ای گفت..
صدای قدمای نریمان داشت نزدیک میشد مدام زیر لب غرغر میزد درست نمیفهمیدم چی میگه..اما معلوم بود داره غر میزنه!
چقدر خسیس بود این!!
در رو باز کرد _ آخه..آقا.....
حرفش ماسید تو دهنش..چند بار پلک زد تا ببینه درست دیده یا نه! خندم گرفته بود!
مانی با خنده بغلش کرد و گفت: بابا عیدانه نخواستیم خسیس! این قیافه چیه به خودت گرفتی؟
نریمان که تازه از شوک دراومده بود محکم مانی و بوسید و گفت: بیشووور تو نمیگی اینجوری بیخبر میای من قبضه روح میشم؟
با خنده گفتم: والا ما نمیدونتسم شما سال به 12 ماه خونه ی مامان تِلب میشین!
نریمان از بغل مانی جدا شد لپمو کشید و منو تو بغل مردونش جا داد و گفت: قربون خواهر زبون درازم بشم من..چطوری تو؟
بوسیدمش و گفتم: خوبم..تو چطوری؟
نریمان از بغلم بیرون اومد و گفت: ای..خوبیم..
صدای شایلین اومد: یکی هم مارو تحویل بگیره!
گاهی حرفایی میزد که شک میکردم همش 4 سالش باشه!!
نریمان به شایلین نگاه کرد بوسش کرد و بغلش کرد و گفت: بــــــَه خانوم کوچولوی خودمون چطوره؟ خوبی دایی جون؟
شایلین که از این همه ابراز علاقه به وجد اومده بود خندید و گفت: ملسی..خوبم!
نرمیان دوباره بوسیدش ..مانی گفت: پسر تعارف نکنی یه موقع که بیایم تو ها..ما راحتیم همینجا!
نرمیان که انگار تازه متوجه شده بود که یه ربعی بیرون نگهمون داشته با شرمی که ازش بعید بود گفت:
انقدر ذوق کرده بودم که اصلاً یادم رفت..بفرمایید که همه از دینتون کُپ میکنن!
نریمان از جلوی در کنار رفت و به کمک مانی برای حمل چمدونا رفت..من و شایلینم جلوتر از اونا وارد حیاط شدیم..
واقعاً حیاط زیر و رو شده بود..بوته های گل سرخ، توباغچه خیلی حیاط و دل انگیز کرده بودن..
بوی رز قرمز توی دماغم بود..حس خییل خوبی داشتم..تصمیم گرفتم به بردیا فکر نکنم و آرامش داشته باشم..
نریمان داد زد: مامان..هستی...بیاین ببینین کیا اومدن!
به هال رفتیم..مامان و هستی، با شنیدن صدای نریمان با تعجب به چهار چوب در زل زده بودن تاببینن کیا قراره وارد شن و
نریمان از دیدن کیا انقدر ذوق کرده بود!
وقتی ما رو دیدن..هر دو شوکه شدن..هستی به سمتم اومد محکم بغلم کرد و گفت: وااااای نیلو خودتی؟ چرا خبر ندادی داری
میای؟؟ خیلی دلمون براتون تنگ شده بود..
مامان هم به سمتون اومد ..حسابی غافلگیرشون کرده بودیم..بعد از کلی، اشک و بوس و لبخند..روی مبل نشستیم..
شایلین روی پاهای نریمان نشسته بود..
مامان گفت: قربون نوه ی خوشگلم برم من..اسمش چی بود؟
شایلین با لحن با مزه ای گفت: شیلین مادر جون!
همه از هوش بالای شایلین ذوق زده شدن..
نریمان آروم بینی کوچیک شایلین و کشید و گفت: از کجا فهمیدی ایشون مادر جون هستین فسقل؟
شایلین گفت: خب..خب عکسشو دیدم..بابا مانی نشونم داده بود..
راست میگفت با اینکه شایلین فامیل و نداده بود اما آلبوم عکسای عروسیمونو هر روز مانی به شایلین نشون میداد و
تک تکشونو معرفی میکرد..! اما بازم این هوشش ستودنی بود!
شایلین گفت: دایی نرمیمان..!! شما نی نی دالین؟
همه از اشتباه لفظی شایلین خندیدیم..
نریمان خندید و گفت: من نرم که نیستم آخه..گرمم نیستم! حالا شاید برای هستی باشم..اما نه دیگه به این غلظتی که تو
گفتی دایی جان!
از اینکه نریمان ذره ای فرق نکرده بود و بازم جلوی مامان براش مهم نبود که چی بگم.ناخود آگاه لبخندی زدم..
هستی سرخ و سفید شد با ابرو و هر چی که تونست به نریمان فهموند که زشته و از این حرفا نزنه!
اما نریمان لبخندی زد و رو به شایلین گفت: والا نقصیر من نبوده که این اسم روم گذاشته شده..باید بقه ی مادر جون و بگیری!
حالا جدا از هر چیری! آرتین خوابه..بیدار شد میاد باهات بازی!
گفتم: از تورنتو تا اینجا، یه ریز پیله کرده که میخواد رسید اینجا با بچه ها بازی کنه!
مامان گفت: قربون دختر نازم بشم..بزار آرتین بیدار شد باهاش بازی کن!
نریمان گفت: عروس خودمیا شایلین جون! قولشو به کسی ندی..اسمتم با اسم پسرم تقریباً هم وزنه!
گفتم: عمراً دخترمو به پسرت بدم..بیخودی برای خودت نقشه نکش! عمراً بزارم تو بشی پدر شوهر شایلین!
نریمان گفت: اوه اوه چه پزی هم میده..اصلاً برو ببینم کی میشه شوهر این دختر زشت و نق نقوت! آرتین من ماهه! باکلاس..
ناز..پر جذبه! به دخترا محل نمیزاره که..حالا من خواستم پارتی بازی کنم و اسم دخترتو بزارم تو لیست..لیاقت نداری!
خواستم جوابشو بدم که شایلین گفت: دایی جوون! آرتین پِسله یا دُختله؟
شایلین داشت با دکمه ی پیرهن مردونه ی نریمان ور میرفت..
نریمان خندید و گفت: راس میگیا..اصلاً از رو اسمش معلوم نیس دختره یا پسره..اما خوشگلم پسره! ول کن این دکمه ی
بی صاب و بچه! کَندیش!
شایلین خندیدو دکمه شو ول کرد نریمانم بوسه ای رو صورتش کاشت..
مامان گفت: اتفاقاً خیلی خوب موقعی اومدین..تازه بنفشه فارغ شده و قراره چند روز آینده یه مهمونیه بزرگ بگیرن و کل فامیلم
هستن و نیلوفر میتونی همه رو ببینی..نگارم قراره از اصفهان بیاد!
قلبم تند تند زد..پس تا چند روز دیگه بردیا رو زیارت میکردم..! اوووووف...
هستی گفت: بنفشه یه پسر به دنیا آورده..اما طفلی خیلی عملش سخت بود و کلی درد کشید..
گفتم: اسم پسرشو چی گذاشتن؟
نریمان با خنده گفت: بابک..والا میخواستن بزارن بَبَک! اما خب خاله پری اخطار داد که کارخونش کِرمای تقلبی میداده بیرون..
فرزامم منصرف شد و اسمشو گذاشت بابک..تا دماغ مارخونش بسوزه!
خندیدم و گفتم: تو آدم نشدی نریمان؟ چرت و پرت گفتن و ترک نکردی؟
هستی گفت: وااای نیلو حرف دل منو زدی! دیوونمون کرده....
چرت و پرتاشون تمومی نداشت..اما خداییش خوشحال بودم...
چمدونمو برداشتم و به اتاقم رفتم..
ای جووووونم! دلم براش یه ذزه شده بود! همه وسایل سرجای اولشون بودن..خیلی تمیز و مرتب! معلوم بود که مامان حتی
تو نبودنمم میومده اینجا رو تمیز میکرده..دلم برای جای جای اتاقم یه ذره شده بود...
مانتو و شالمو درآوردم و رو تختم نشستم..در همین لحظه شایلین وارد شد..
_ مامانی! اینجا اتاق شماس؟
_ آره عزیزم..خوشگله؟
شایلین با ذوق همه جا رو نگاه کرد و گفت: آره مامانی..خیلی خوشگله..!
شایلین نزدیک میز توالتم شد و چشاش رو گل سرای رنگ و وارنگم ثابت موند و بعد گفت:
مامانی جونم!
دخترمو میشناختم شدید حریص بود..نذاشتم قربون صذقم بره و با اخم گفتم:
نه شایلین..اونا مال منه و بهتره بهشون فکر نکنی!
شایلین بغض کرد و گفت: اینا خیلی زیادن..یکیشو بده به من..خواهش..تو رو خدا
گفتم: نه نمیشه..قسم الکی هم نخور..
شایلین لجش گرفت و پاهاشو محکم زمین کوبید و گفت: من میخوام..میخوامشون!
اما من سر حرفم مونده بودم..نباید لوسش میکردم..زیادی همه چیز خوش به حالش بود..
مانی وارد اتاق شد..چمدونشو گوشه ی اتاق گذاشت و گفت: شایلین چته؟ اتاق و گذاشتی رو سرت؟
شایلین با ناراحتی گفت: بابایی..ببین مامان بهم یه دونه از این گل سراشو نمیده!
مانی لبخندی زد و گفت: خب دلش نمیخواد بده..نباید هر چی میخوای که بهت بدن...دختر بدی نباش!
شایلین با حالت قهر داشت از اتاق میرفت قبلش گفت: با همتون قهلَم!
شایلین رفت..مانی لبخنید زد و خودشو رو تختخواب من ولو کرد..
_ آخ که چقدر خستم..
_ برو دوش بگیر خستگیت در میره..
_ اول یه چرت میزنم بعد میرم...دلت برا اتاقت تنگ شده بود؟
_ آره خیلی..
_ این چند روز و همنیجا میخوابیم..
کنار مانی دراز کشیدم و سرمو رو بازواش گذاشتم..مانی موهامو نوازش کرد و گفت:
میدونم که تو این 6سال خیلی بخاطرم سختی کشیدی و از خونه و وطنت و خونوادت دورت کردم عزیزم..اما جبران میکنم..
من تو زندگیم فقط تو و شایلین و دارم و هر کاری میکنم تا شما دو نفر خوشحال و راضی باشین..
بلوف نیمزد...تا حالاشم هر کاری کرده بود تا من و شایلین خوشبخت باشین و هیچ کمبودی چه از نظر مادی و چه نظر روحی
نداشته باشیم..مانی تک بود..از هر لحاظ..اما...اما...هنوزم عشقم نبود..!! شاید خیلی بی انصافی میکردم..اما دست خودم
نبود..نمیتونستم حسی بهش داشته باشم..فقط بهش نیاز داشتم و تکیه گاهم بود..نه بیشتر!
بوسش کردم و گفتم: تو جبران کردی..ما الان خوشبختیم مانی!
تودلم به لفظ خوشبخت بودن..پوزخندی زدم! نبودم! واقعاً نبودم! فقط مثل گذشته هم افسرده نبودم..
مانی با عشق لباشو رو لبام گذاشت..هر وقت خیلی تو عشق غرق میشد و نمیتونست با زبونش ابراز علاقه کنه و بگه که چقدر
از بودنم خوشحاله اینکار رو میکرد..دیگه یاد گرفته بودم! منم همراهیش کردم..داشت دستش میرفت طرف کمرم که...
در به شدت باز شد و شایلین گفت: مزاحمم برم؟
مثل جن زده ها از جا پریدم و لبه ی تخت نشستم..
مانی خندید و گفت: نه بابایی بیا بغلم..بدووو!
شایلین خوشحال بغد مانی پرید..
اخم کردم و گفتم: اول هر جا میخوای بری در بزن!
شایلین گفت: باید در میزدم بابایی؟
مانی خندید و گفت: نه عزیزم..مامانی به فکر خراب کاریاشه!
مشتی به بازوی مانی زدم و گفتم: مااااانی!
مانی بهم چشمکی زد و گفت: بدو بیا بغلم که دخترت داره جاتو میگیره ها!
لبخند شیطنت آمیزی زدم به قلب مانی اشاره کردم و گفت: اینجا که نمیتونه جامو بگیره!
مانی با خنده دستمو کشید و منو تو بغلش کشوند و گفت: خوشم میاد مادر و دختر از داشتن زبون زیاد به هم رفتین!
من و شایلین خندیدیم...
**
_ خانوم..من فارسی فقط متوجه میشم..اصلاً نفهمیدم چی گفتین؟
دکتر نگاهی بهم انداخت..گوشی تلفن و برداشت و با شخصی که پشت خط بود صحبت کرد و گوشی و سر جاش
گذاشت..
اووووف..کاش به پیشنهاد مانی فکر میکردم و هر چه زودتر یه کلاس زبان اسممو مینوشتما...!
بعد از چند دیقه، دختر جوان و تقریباً قد کوتاهی با موهای مشکی و بلند داخل اتاق شد..
با دکتر چند کلامی حرف زد بعد مقابلم نشست و گفت: اگه موافق باشین من حرفای دکتر رو براتون ترجمه میکنم..
از اینکه بالاخره یه همزبون پیدا کردم خیلی خوشحال شدم مُردم از بس با یه مشت زبون نفهم همکلام شدم!
لبخند پهنی زدم..
دکتر رو به دختر حرفایی زد..حرفاش برای من بیشتر شبیه نسخه نوشتن پزشکا تو ایران بود..به همون اندازه نامفهموم
و گنگ..اما دختر نگام کرد و با لبخند گفت: دکتر میگن..بهتون تبریک میگن..شما باردارین..!!
یه لحظه حس کردم اشتباه شنیدم یا دختره داره باز انگیلیسی صحبت میکنه..
گفتم: چی گفتین؟
دختر لبخندی زد و گفت: فکر کنم فارسی گفتما...!! گفتم که شما باردارین! مبارکه..
عرق سردی رو پیشونیم نشست..ماتم برد!! وای خدایا..کی این اتفاق افتاد آخه..ای بابا...من که حواسم به همه چیز
بود..من..من نمیخواستم الان..واااای..
_ نه این امکان نداره..حتماً اشتباهی شده..
دختر جملمو برای دکتر ترجمه کرد..دکتر لبخند ملیحی زد و چیزایی گفت..دختر رو کرد به من و گفت:
دکتر میگن، ذوق زدگیه شما رو درک میکنن..ایشون میگن یه سری توصیه هست که باید تو این 9ماه رعایت کنین تا
بچتونو سالم و سلامت به دنیا بیارین..!
دختر حرف میزد و من تو عالم خودم بودم..نه من نباید الان حامله میشدم..! آخه چطوری این اتفاق افتاد؟!!
بدبختی من تمومی نداشت! اصلاً آمادگیه مادر شدن نداشتم..یک ماهی میشد که فقط یه بار با مانی رابطه داشتم..
اما همون یه بارم انقدر شدید بود که..مطمئنم مال همونه! اااااه..!! چند روزی میشد که حالت تهوع داشتم و بی اشتها
شده بودم فکر میکردم افسردگی گرفتم و زیاد چیز مهمی نیس اما اشتباه میکردم بالاخره امروز بود که با اصرارای
مکرر مانی و ماری اومدم آزمایش بدم..نباید حامله میشدم..من و مانی زندگیمون به یه تار مو بسته بود و هر لحظه
احتمال قطع شدنش وجود داشت..الان وقت حامله شدنم نبود!! حکمت این حامله شدن چی بود من نمیدونستم!
برگه ی آزمایش و تا خونه، صد بار نگاه کردم..حالم خیلی بد بود..انقدر زل زدم به کلمات برگه که تک تکشو حفظ شده
بودم..دکمه ی آیفن و فشار دادم در برام باز شد..
ماری با روی باز، نزدیکم شد و گفت: چی شد خانوم؟ جواب آزمایشتون چی شد؟
رو مبل نشستم و کیفمو گوشه ای پرت کردم..
ماری نزدیکم نشست و با نگرانی پرسید: حالت خوبه نیلوفر؟ طوری شده؟
_ میشه برام یه لیوان آب بیاری؟
ماری از جا بلند شد و رفت..تلفن زنگ خورد به سمت تلفن رفتم..
_ الو؟
_ الو نیلوفر..سلام عزیزم..
_ مریم تویی؟ سلام..خوبی؟
_ مرسی خوبم..چه خبرا؟
_ خبری نیس..
_ زنگ زدم برای شام دعوتت کنم..
_ نه مرسی..باشه یه وقت دیگه!
_ وا..تعارف میکنی؟ چه فرقی میکنه؟ جایی میخوای بری؟
_ نه بابا..کجا دارم برم؟
_ پس بهونه نیار..منتظرتما..فقط زودتر بیا آنا رو نگه دار باشه؟
_ راستی یادم رفت حال اون عسل خاله رو بپرسم..خوبه؟
_ اونم خوبه..دلش برا عمو مانیش تنگ شده..نمیدونی چقدر بهونشو میگیره..خیلی به مانی عادت کرده!
_ قلبونش بلم..
_ اومدیا..منتظرتم..فعلاً
_ باشه حتماً خدافظ..
گوشی و گذاشتم..ماری لیوان آب و به دستم داد یه نفس لیوان و سر کشیدم..
_ نیلوفر خوبی؟
_ خوبم..نگران نباش..
_ دکتر چی گفت؟
با بغض گفتم: من حامله م!
برق شادی و تو چشای ماری دیدم با خوشحالی بغلم کرد و گفت:
واااااای جدی میگی نیلوفر؟ این که ناراحتی نداره..مبارکه عزیزم..خیلی مبارکه!
_ نه مادام..من خوشحال نیستم..من و مانی اصلاً حس نمیکنیم که زن و شوهریم حالا با وجود این بچه..!!
_ ای بابا..اتفاقاً شاید با اومدن این بچه، مهر و محبتتون به هم بیشتر شه!
_ اگه مانی ، منو این بچه رو پس بزنه چی؟
_ این حرفا چیه؟ آقا مانی عاشق بچس..! ندیدین با دختر امیر آقا، چقدر جوره و چقدر قربون صدقش میره..
حرفی نزدم..راست میگفت..مانی عاشق آنا بود و همیشه باهاش بازی میکرد..
_ کی به آقا مانی میگین؟
_ نمیخوام فعلاً بهش بگم؟
_ واسه چی؟ حق داره بدونه..
_ تو اینکارو بکن مادام...
_ اما..آخه..چرا من؟!
_ تو بگی بهتره..شام خونه ی مریم دعوتیم..از اونجا برگشتیم به مانی بگو..
_ باشه!
برگه ی آزمایش و برداشتم و به اتاق خوابمون رفتم..برگه رو روی میز ارایشم گذاشتم..یادم میاد وقتی نگار، سرِ
تینا حامله بود نزدیک بود از خوشحالی بیهوش شه..پس چرا من خوشحال نبودم؟! هیچ ذوقی تو خودم نمیدیدم..
مطمئن بودم مانی هم خوشحال نمیشه..
شب شد..من حاضر بودم و منتظر بودم مانی بیاد تا با هم بریم خونه ی مریم!
بالاخره مانی رسید..
_ نیلوفر آماده ای؟
از اتاقم بیرون اومدم و سلام دادم..خیلی سرد و کوتاه جوابمو داد و وقتی دید آمادم رو به مانی گفت:
ما ممکنه دیر بیایم..تو بخواب..ما رفتیم خدافظ..
ماری گفت: مواظب خودتون باشین..خدافظ..
سوار ماشین مانی شدم..صورت مانی، خیلی خسته و ناراحت بودم..خیلی وقت بود با هم همینطوری بودیم و
رابطمون خیلی سرد بود..از واکنش مانی، بعد از شنیدن حامله بودنم خیلی میترسیدم..هیچ حرفی بینمون رد و
بدل نشد..حتی یادش رفت بپرسه رفتم دکتر چی شد؟! دلم گرفت..هر چند حق و به مانی میدادم تو این مدتی
که گذشت خیلی عذابش داده بودم و به ندرت پیش میومد برم اتاق خواب ، بخوابم..!
به خونه ی امیر رسیدیم..با استقبال گرم و صمیمیه امیر و مریم وارد خونه شدیم..
آنا کوچولو روی فرش بود و دشات دست و پا میزد..دختر سفید و تپل مپلی بود و خیلی شبیه امیر بود!
فقط چشاش به مریم رفته بود..
مانی با دین آنا، بغلش کرد و با خنده گفت: شلام شلام..دختر زشته! شطوری تو فسقلی؟ جیجیلیه عمو..آخ
که چقدر دل عمو براش پر میزد..
مانی یه بوس آبدار از لپ آنا کرد و آنا خندید..خیلی از مانی خوشش میومد و تو بغلش نق نمیزد..
امیر لپ آنا رو آروم کشید و گفت: نفس باباشه!
مانی خندید و گفت: اوه اوه..یکی این امیر و بگیره!
مریم گفت: تو رو خدا میبینید آقا مانی؟ آنا شده هووی من!!
امیر خندید و گفت: به نوزاد 4 ماهه هم حسودی میکنی مریم؟ تو که عشقمی مریمم!
مریم لبخندی زد..مانی حسابی گرم بازی کردن با آنا بود..یه لحظه حس کردم اگه بچه ی خودشم باشه انقدر
خوشحال میشه و قربون صدقش میره؟!!
مریم گفت: آقا مانی! آنا هم خیلی به شما عادت کرده..بغلتون خیلی راحته! تا صداتونو میشنوه چشاش میچرخونه
و تا شما رو میبینه میخنده!
مانی لپ آنا رو بوسید و گفت: عمو قربونش بره..من که عاشقشم..فسقل من!!
امیر گفت: مانی جان! حواست باشه که خانوما حسودنا! مواظب باش نیلوفر خانوم دلخور نشه ازت!
مانی در حالیکه خودشو سرگرم با آنا نشون میداد گفت: نیلوفر رو کلاً از لیست خانوما جدا کن..اصولاً نیلوفر هیچ
حساسیتی به من نداره!
تو لحنش یه دلخوری و غم خفیفی حس میشد..دلم لرزید..
مریم گفت: امیر زیادی شلوغش میکنه! از وقتی بیاد خونه، یه ریز قربون صدقه ی دخترش میره دیگه زن کیلویی
چنده! وقت نمیکنه به من برسه!
امیر گفت: بی انصاف نباش مریم! من که فدای تو میشم هر شب!
از بحث و شوخیای بی مزه و لوس مریم و امیر خیلی عصبی شده بودم اونام وقت گیر آورده بودنا..حالا هی قربون
صدقه ی هم برن و دل منو آب کنن! ایشش..خب شب تنهایین و وقت دارین برای اینجور کارا دیگه!
محو تماشای مانی و لوس شدنای آنا بودم..مانی با شوق و ذوق با آنا بازی میکرد و براش ادا در میاورد و آنا هم
که خیلی خوشش اومده بود میخندیدو با لب مانی بازی میکرد..دیدن این صحنه ها بهم امید میداد که مانی هنوزم
بچه دوس داره و ممکنه از اومدن بچه ی خودشم تا این حد، خوشحال شه!
امیر با شوخی بچه رو از بغل مانی جدا کرد و گفت: بده من ببینم عسل باباشو! توام عقده ی بابا شدن داریا مانی!
خب دست به کار شو پسر!
مانی با حسرت نگام کرد..مریم گفت: نیلوفر باید به فکر باشه..هم خودش از تنهایی درمیاد هم آقا مانی و به
آرزوش میرسونه..من که مطمئنم بچتون خیلی ناز میشه!
مانی خیلی سرد گفت: نیلوفر نمیتونه منو به آرزوم برسونه! من باید همیشه تو حسرت بمونم..عادت کردم!
دلم آتیش گرفت..چی به روز مانی آورده بودم؟!! دو سالی از اقامت ما تو کانادا گذشته بود..تو این دو سال خیلی
مانی و زجر دادم..بغض راه گلومو گرفت..چقدر بی رحم شده بودم من!! چطور دلم میومد با مانی اینکار رو کنم؟!
روز ها مثل برق و باد گذشته بود..2سال گذشته بود و من هنوزم داشتم مانی و با سرد بودنم آزار میدادم..
خیلی دلم شکست..حالم از خودم داشت بهم میخورد..
**
به خونه رسیدیم..طبق قرارمون ماری رو مبل منتظرمون بود!
مانی با دیدن ماری گفت: تو نخوابیدی؟
ماری گفت: نه خوابم نبرد آقا..خوش گذشت؟
مانی کتشو درآورد و گفت: بد نبود..ماری تو آنا رو دیدی؟ خیلی ماهه!
ماری لبخندی زد و گفت: بله دیدم..ایشالا بچه ی خودتون!
مانی پوزخنید زد و با لحن پر از تمسخری گفت: ایشالا!
به سمت اتاق خواب رفتم و لباسامو عوض کردم..چشمم به برگه ی آزمایش که رو میز آرایش بود خورد..
جلوی آینه ی میز آرایشم وایسادم و دستمو رو شکمم کشیدم و گفتم:
نی نی من چرا اومدی آخه؟! من کم بدبختم؟ تو رو کجای دلم جا بدم آخه؟ اومدی بدبختیه مامانتو ببینی؟
تو حاصل یه عشق ناب و پر شور نیستی عزیزکم..!! بین من و بابات هیچ عشقی وجود نداره!
در همین لحظه در اتاق با شدت، باز شد..مانی وارد اتاق شد.. با صدایی لرزان و پر از بغض گفت: تو حامله ای؟ نه؟ نگاش کردم..عصبی بود..نگاش به برگه ی آزمایش افتاد برگه رو برداشت و نگاه کرد..بعد به من زل زد و گفت: چرا به من نگفتی؟ آخرین نفر باید بدونم؟ ماری باید پدرشدنمو بهم بگه؟! با لکنت گقتم: من..من..میخواستم بهت بگم..ولی..راستش.... _ نیلوفر..! تو داری منو میکُشیا! دوس داشتم این خبر و خودت بهم بگی نه ماری! به چشاش نگاه کردم..خوشحالی توش موج میزد نزدیکم شد خندید و گفت: نیلوفر من خیلی خشوحالم..خیلی زیاد..باورم نمیشه که چند ماه دیگه، بچه ی خودمو تو بغلم میگیرم و قربون صدقش میرم...دیگه حسرت پدر شدن و نمیخورم و امیرم نمیتونه پز آنا رو بهم بده..دارم میمیرم از خوشحالی...وااااای نیلوفر مرسی عشقم..مرسی که منو به آرزوم رسوندی..مرسی! مانی نزدیکم شد و کمرمو محکم گرفت و لبای داغ و سوزانشو روی لبام گذاشت و بوسه ی نرمی روی لبم گذاشت..لباشو جدا کرد و زل زد تو چشام.. _ خوشحال شدی؟ مانی اخم کرد و گفت: توقع داشتی خوشحال نشم؟ مانی دستشو رو شکمم کشید و گفت: این بهترین هدیه ایه که بهم دادی نیلوفرم! از خوشحالیه مانی به وجد اومدم..باورم نمیشد که انقدر خوشحال شه و به خیالات و فکرایی که تو سرم درمورد مانی میکردم لبخندی زدم... _ حق نداری کاری کنی که خسته شیا..از فردا باید غذاهای مقوی و خوب بخوری..میخوام بچم قوی و محکم باشه! هر چی هوس کردی کافیه لب تر کنی..برات جور میکنم! خوردن نوشابه، چیپس، پفک و هله هوله، کلاً تعطیل! فقط باید گوشت و میوه و سبزیجات تازه بخوری..هر روز 3 تا لیوان شیر تازه هم باید بخوری..! نذاشتم ادامه بده و با خنده گفتم: باشه..باشه..باشه..از دکتر زنان و زایمان بیشتر توصیه میکنیا..چشم..همشو مو به مو انجام میدم..فقط مانی باید قول بدی که شبا زود بیای خونه! باشه؟ _ ما چاکرتم هستیم خانوم...چشم هر چی شما بگید..الهی قربونت برم من!! مانی دوباره لبمو بوسید... اصلاً فکرشم نمیکردم که انقدر ذوق کنه..مثل پسر بچه ها خوشحالی میکرد و هی اینور و اونور میپرید... اون شب بعد از یک ماه، جای خوابمون مشترک شد و پیش هم خوابیدیم.این اولین جرقه ی آشتی و دوستی بین من و مانی بود! داشتم کم کم از اومدن بچه خوشحال میشدم.. ** صبح شد..با بوسه ی نرم و داغ مانی چشامو باز کردم..مانی بالای سرم وایساده بود و زل میزد بهم.. _ آخییی! مامانی بیدار شد.. _ لوووس! بیدارم کردی..! _ معذرت خانومی! دلم نیومد از زن و بچم خدافظی نکنم و برم! _ نهار میای؟ _ با سر میام..از این به بعد هر روز و هر شب بند دلتم! _ من که از خدامه.. _ قربونت برم! مانی کراواتشو سفت کرد و گفت: دیگه سفارش نکنما! حسابی مواظب خودت و فسقل من باشیا! توصیه هامو که یادته؟ _ مانی اگه دوباره بگی خودمو حلق آویز میکنما! مانی با خنده گفت: شما خیلی بیجا میکنی..خب دیگه من میرم خدافظ عزیزم.. _ به سلامت..مواظب خودت باش! مانی برام چشمکی زد و رفت..خداییش بی انصافی بود اگه میگفتم که مانی با اومدن بچه، مهربون شده بود.. اون همیشه مهربون بود اگرم تو این چند ماه سرد بود فقط و فقط مقصر من بودم و خودخواهیام..وگرنه مانی بی تقصیر بود! موهامو مرتب کردم و به سمت آشپزخونه رفتم..ماری با خوشحالی نزدیکم شد و صورتمو بوسید.. عاشق این مهربونیاش بودم..نگاهی به میز انداختم و گفتم: اووووووه..چه خبره اینجا؟ قراره من بترکم؟! ماری خندید و گفت: همش سفارشه ؟آقا مانیه.. به من سپردن تا همشو نخورین نزارم برین.. با خنده نشستم و گفتم: اوه اوه..پس کارم در اومده امروز! خدایا خودت کمک کن! لقمه ای خامه و عسل برداشتم و درحالیکه به زور تو دهنم جاش میدادم رو به ماری گفتم: مادام! اصلاً فکرشم نمیکردم که مانی انقدر خوشحال شه! نمیدونی دیشب، با چه حسرتی آنا رو بغل میکرد و بوسش میکرد یه لحظه دلم خواست مونجا بهش بگم داره بابا میشه! _ من که بهتون گفتم خوشحال میشه! همه ی مردا، عاشق بچن! از وقتی جک فهمیده که شما باردارین خیلی خوشحاله انگار داره بچه ی خودش به دنیا میاد... لبخندی زدم..جک و ماری هم عاشق بچه بودن و با تولد بچه ی من و مانی، اونام سرشون گرم میشد... بعد خوردن صبحونه ی مفصل به سمت تلفن رفتم..از بس خورده بودم داشتم میترکیدم..حالا این روز اول بودم خدا این 9 ماه و بخیر کنه..حتماً تا 9 ماه دیگه بشکه میشدم..!! _ الو؟ هستی چطوری دخترکم؟ _ سلامتو خوردی نیلوفر؟ _ اوا..حول شدم یادم رفت..سلام عزیزم..خوبی؟ _ سلام..مرسی خوبم..تو چطوری؟ مانی خوبه؟ _ هم من خوبم هم مانی..اون وروجک عمه چطوره؟ _ بچه ی منو میگی یا بچه ی ژینوس؟! _ خب دیوونه..منظورم هر دوتونه دیگه! _ آرتین من که حالش خوبه خوبه! _ اوه اوه..حالا هیچی نشده اسمم براش انتخاب کرده! هستی خجالت بکش بابا..هنوز 2ماه مونده به دینا بیادا.. _ خجالت نداره! از وقتی فهمیدیم بچه پسره! من و نریمان کلی اسم براش ردیف کردیم و آخرشم این اسم و انتخاب کردیم.. _ اسم خوشگلیه! از روژان، بچه ی نیما چه خبر؟ _ اونم خوبه..فقط طفلی خیلی ضعیفه و وزنش کمه! عکسشو که برات ایمیل کردم.. _ آره دیدمش! عمه قربونش بره..نیما خیلی خوشحاله نه؟ _ وا..چرا خوشحال نباشه؟ روژان الان نزدیک یک سالشه ها..مامان پروانه که دیوونشه! از صبخ تا شب پیش مامان پروانس! امسال عجب سالی بودا..کل زنای فامیل حامله شدن! ببینم تو باز از خودت عرضه نشون ندادی؟ _ بچه ی من و مانی که به دنیا اومد... _ غلط کردی...جون من، خبری نیس؟ _ دیوونه..از همتون دارم سبقت میگیرم.. _ اِ نیلو میمیری جدی باشی؟ _ جونِ هستی حاملم! _ راس میگی؟ بگو جون نریمان؟ _ جون ِ نریمان راس میگم.. _ اَ ی بیشوووور پس چرا بروز نمیدی عوضی؟ _ تازه دیروز فهمیدم... _ وااااااااای..خیلی خوشحال شدم..بالاخره طلسمش شکستا..ای ووووووووول..مانی فهمید چیکار کرد؟ _ وای هستی..از دیشب سر منو برده از بس سفارش کرده که بهخودم برسم و خودمو تقویت کنم.. _ بَده به فکر زن و بچشه؟! نریمانم همینطور بود..از بس بهم شیر و ماست داده خوردم که فکر کنم اگه آرتین به دنیا بیاد مطمئنم اسم شیر و لبنیات بیاد عُق میزنم! _ خیلی چاق شدی هستی آره؟ _ اوه حسابی! روم نمیشه از خونه بیام بیرون..از بس چاق شدم هیچکدوم از لباسام اندازم نیس گاهی شک میکنم که اون لباسا مال من بوده باشه! _ ایشالا بچه به سلامتی به دنیا میاد... _ مرسی عزیزم.. _ به بقیه سلام برسون..خدافظ.. _ از طرف من به مانی تبریک بگو..میبوسمت خدافظ.. به سمت اتاق خواب رفتم عکس روژان و که هستی برام فرستاده بود و زده بودم به دیوار اتاقم..الان دیگه یک سالش شده بود خیلی ضعیف و لاغر بود اما قیافش خیلی شبیه ژینوس بود چشاش ناز بود و قیافه ی تو دل برویی داشت.. ** چندماه گذشت..پسر هستی هم به دنیا اومده بود خبر سلامتی خودشو پسرشو از نریمان گرفتم..نریمان خیلی ذوق زده بود دلم نیومد زیاد اذیتش کنم و بهش تبریک گفتم..تو این چند ماه ، از بس مانی به خوردم میوه و شیر داده بود..اسم میوه و شیر هم حالمو خراب میکرد..خیلی هوامو داشت هر روز 20بار زنگ میزد و حالمو میپرسید و سفارشای لازم و بهم میکرد زندگیمون خیلی بهتر از 2سال پیش شده بود..بیشتر با هم بودیم و هوای همو بیشتر داشتیم اما باز هم عشقی به همخونه م نداشتم.. اسم مانی و بیشتر میشد همخونه گذاشت تا شوهر..! خصلت من این بود یه بار بیشتر عاشق نمیشدم..یعنی اگه خودمم میکَشتمم نمیتونستم مانی و به جای بردیا تو قلبم جا بدم..خیلیم اذیت میشدم..اما چاره ای نبود حداقلش این بود که هر روز مرتب به خودم تلقین میکردم که مانی شوهرمه و دوسش دارم و زندگیم خیلی خوبه.. کم کم وزنم سنگین میشد و لباسام واقعاً اندازم نمیشد..کت و شلواری که زمان ازدواجمون مانی برام خریده بود حتی یه آستینشم اندازم نبود..ماری وقتی وضع و دید چند تا پیراهن گشاد و آزاد برام دوخت که خیلی خوشحال شدم و کلی بوسش کردم حسابی راحتم کرده بود و تو پیراهنا خیلی راحت بودم..مامان از وقتی شنیده بود باردارم خیلی بهم زنگ میزد و سفارشات اونم کنار سفارشات مانی اجرا میشد.. یه شب من و مانی کنار هم روی مبل نشسته بودیم... مانی گفت: اتاق بالایی و مرتب میکنیم برای دخترمون..میگم بیان یه رنگ شاد به در و دیواراش بزنن..دوس دارم دخترمون تو آرامش و خوشی بزرگ شه..آخ که چقدر دوس دارم روزی برسه که بغلش کنم و اون دستای کوشولوشو ببوسم..! وقتی شور و شوق مانی و میدیدم خیلی خوشحال میشدم.. با خنده گفتم: هیچ میدونی تو خیلی عجولی مانی! هنوز 2ماهی مونده.. _ حالا کجاشو دیدی؟ براش اسمم انتخاب کردم.. _ واقعاً؟! حالا چه اسمی انتخاب کردی؟ مانی عینکشو جابه جا کرد زل زد تو چشام و با لبخند گفت: شایلین! _ واای..چه اسم قشنگی.. _ تو بیمارستان، یه مریضی داشتم یه دختر 12ساله بود اسمش شایلین بود..وقتی اسمشو شنیدم خیلی خوشم اومد..دختر ناز و خوشگلی بود..خیلی دلم میخواست بچمون دختر باشه تا این اسم و روش بزارم..وقتی رفتی سونوگرافی و فهمیدی که بچه، دختره! خیلی خوشحال شدم..بال درآوردم نیلوفر! تو اسمی انتخاب نکردی؟ چند تا اسم دختر تو ذهنم بود، اما نخواستم مانی و ناراحت کنم..لبخند زدم و گفتم: نه عزیزم..شایلین خیلی اسم قشنگیه! مانی با عشق نگام کرد و دستشو رو شکمم گذاشت و گفت: شایلین کوچولوی من! لبخند پهنی زدم..عاشق این ذوق های کودکانه ی مانی بودم..خیلی بهم انرژی میداد و باعث میشد سنگین شدنمو راحت تر کنه از فردای همون روز اتاق کناری اتاق خواب من و مانی، آماده شد برای شایلین کوچولو! رنگ اتاق، آب فیروزه ای انتخاب شد..مانی دو تا طراح دکوراسیون انگیلیسی پیدا کرد و کل اتاقش به سلیقه ی اونا چیده شد هر چند دوس داشتم من و مانی، با هم اتاق بچمونو بچینیم اما چون مانی اینطوری دوس داشت منم مخالفتی نکردم.. وقتی اتاق و کامل شده دیدم خیلی ذوق کردم..ست اتاق خوابش، سفید و سبز بود که خیلی به رنگ اتاقش میومد.. ترکیب رنگ ها و گاهی تضادایی که به کار رفته بود بی نظیر بود! از سقف اتاق عروسکای خوشگلی آویزون بود که رنگ همشون با رنگ ست اتاق خوابش هماهنگی داشت.. کم کم داشت ماه های آخر هم سپری میشد ..من و مانی انتظار به دنیا اومدن شایلین کوچولومونو میکشیدیم.. ذوق و شوق مانی هم به من سرایت کرده بود و دیگه آدم سرد سابق نبودم..لباسای سایلین و هر روز از تو کمدش در می آوردم بوشون میکردم و دوباره تا میکردم و سر جاش میذاشتم..لباساش خیلی کوچولو رو ناز بود..وقتی لگد زدنا و حرکت کردناش تو شکممو حس میکرد حس خیلی خیلی خوبی بهم القا میشد و به زندگی امیدوار میشدم... **
یه روز عصر، نشسته بودم و داشتم آلوچه میخوردم..خیلی هوس کرده بودم ماری هم داشت چند تا ژاکت زمستونی برای شایلین میبافت که رنگ کامواش خیلی ناز و شاد بود.. داشت تی وی میدیدم که زنگ آیفن به صدا دراومد..ماری به سمت آیفن رفت و خبر داد که مریمه..در رو براش باز کرد.. بعد از چند ثانیه، مریم که تو بغلش آنا بود سررسید.. _ سلام مریمی... _ سلام عزیزم..خوبی؟ اوضاعت چطوره؟ بلند شدم و آنا رو از مریم گرفتم و بوسه ای تو صورتش کاشتم و گفتم: من که خوبم.. رو به آنا گفتم: چطوری وروجک خاله؟ مریم رو مبل نشست و گفت: امروز و فرداس که راحت شیا.. _ آره واقعاً..نمیتونم یه قدم بردارم..از بس سنگین شدم..انگار یه وزنه ی 100کیلویی بهم وصله! _ نیلوفر بزار به دنیا بیاد انقدر مهرش به دلت میفته که این سختیاشو به جون می خری... مریم به آنا نگاه کرد اخمی کرد و گفت: ای..بازم که آب دهنتو ریختی رو لباست مامانی! بیا بریم برم پاکت کنم.. آنا رو به مریم دادم..مریم به سمت دستشویی رفت..بلند شدم تا کانال تی وی رو عوض کنم که زیر شکمم خیلی تیر کشید و همونجا وایسادم و جیغ خفیفی کشیدم... _ آآآآی شکمم..مادام..آآآخ ماری دست از بافتن برداشت و به سمتم اومد: چی شده نیلوفر؟ خوبی؟ مریم به سرعت به سمت اومد و آنا رو روی زمین گذاشت.. روی زمین نشستم.. ناله کردم و گفتم: آخ دارم از درد میمیرم.. مریم گفت: حتماً وقتش شده..ماری پاشو زنگ بزن به اورژانس.. از درد زیاد نزدیک بود بیهوش شم نمیدونم چرا حس میکردم همه دارن کاراشونو اسلوموشن انجام میدن ماری به اورژانس زنگ زد تا آمبولانس بفرستن..نتونستم درد و طاقت بیارم و بیهوش شدم... تو بیهوشی یه چیزایی میشنیدم.. _ معلوم نیس بچه زنده بمونه! دعا کنین مادرش سالم بمونه..بند ناف دور گردنش گره خورده..وضعیت خیلی سختی داره.. چشمام داغ شد و دوباره خوابم برد..
با دردی که زیر شکمم حس کردم چشامو باز کردم..مانی سرشو روی تختم گذاشته بود و انگار خوابیده بود.. یه دستم سرُم بود..بیمارستان بودم و لباسای سبز رنگی به تنم کرده بودن.. _ مانی؟! مانی آروم سرشو بلند کرد و چشاشو مالید..چشاش خیلی قرمز شده بود.. _ چرا اینجا خوابیدی؟ ساعت چنده؟ مانی چشماشو مالید و گفت: خیلی خسته بودم..نفهمیدم کی خوابم برد..خوبی؟ درد نداری؟ ساعتم 12 شبه.. یاد بچم افتادم..دستمو رو شکمم کشیدم..چرا دیگه حسش نمیکردم!! انگار جای خالیشو تو شکمم حس میکردم..انگار خیلی سبک شده بودم..یاد حرفایی که تو بیهوشی شنیده بودم، افتادم..بغض کردم و گفتم: بَچَم کو مانی؟ به دنیا اومد؟ مانی نگام کرد..اشک تو چشاش حلقه زد.. داشتم دیوونه میشدم با صدای لرزانی گفتم: زندس؟! مانی زندس نه؟ مانی دستای یخ کردمو گرفت و لبخندی زد و گفت: آره عزیز دلم..دخترمون سالمه! _ راس میگی نه؟ کجاس الان؟ _ آره فدات شم راس میگم..الانم تو بخش نوزاداس..الاناس تا بیارنش بهش شیر بدی.. خیالم راحت شد در حالیکه اشک تو چشام بود با ذوق گفتم: مانی تو دیدیش؟! مانی با خوشحالی گفت: آره نیلوفرم، فتوکپی خودته! هیچیش به من نرفته..البته مریم میگفت لباش شبیه منه..اما چشاش رنگ چشای توئه! دوس داشتم چشاش به مانی بکشه..چشای من قهوه ای بود اما چشای مانی، خیلی خاص بود! لبخندی زدم و گفتم: الهی قربونش برم من! _ نیلوفر خودت خوبی؟ _ من که خیلی خوبم.. _ خدا تو رو دوباره بهم داد..تولد بچه برات خیلی ضرر داشت..دکتر میگفت شاید یکی از شما دوتا زنده بمونین..نمیدونی چقدر دست به دامن خداش دم تا هر دوتونو با هم سالم به دست آوردم..مریمم طفلی خیلی گریه کرد و دعا کرد.. _ مریم الان اینجاس؟ _ نه دیگه دیروقت بود وقتی دیدن حال تو و بچمون خوبه رفتن..طفلکیا خیلی زحمت کشیدن.. مانی دستامو آروم نوازش کرد و با لبخند گفت: تو زیباترین و ناز ترین دختر دنیا رو بهم هدیه دادی نیلوفرم! بدجوری مهرش به دلم افتاده..فکر نمیکنم یه لحظه هم بتونم دوریه شایلین کوچولومونو تحمل کنم! اخمی کردم و گفتم: حالا میفهمم که مریم راست میگفت..بچه هووی خانوماس! مانی خندید گونه مو با نرمی کشید و گفت: حسود کوچولوی من! تو که قلب منی! اول تو بعد شایلین! اگه تو نبودی که من این بچه رو نداشتم..باور کن اگه میگفتن بچه رو میخوای زنده بمونه یا همسرتو، بدون فکر کردن میگفتم فقط زنم! لبخندی زدم و گفتم: مانی خیلی خوشحالم که بعد از 2سال خوشحال میبینمت.. _ من تا تو رو دارم..خوشحالم! مانی دستمو نزدیک لبش کردو بوسید.. در همین لحظه پرستاری با تخت کوچیکی نزدیکمون شد و با خنده چیزایی گفت که من باز نفهمیدم.. مانی هم لبخنید زد و بهم گفت: میگه بچه گشنشه و بی تابی میکرده! مانی بچه رو تو بغلم گذاشت..ای جوووونم! خیلی ناز بود..سفید بود با چشای درشت قهوه ای! دست و پاهاش خیلی کوچولو بود.. موهاش خرمایی بود و یه چال کوچولو زیر چونش بود.. با ذوق گفتم: ای جوووونم..خیلی نازه مانی! شایلین کوچولوی من! بوسه ای از سر عشق رو پیشونی دخترم کاشتم..!مانی هم خوشحال شد و دستای کوچیکشو گرفت و گفت: نیلوفر ببین چه دستای کوچولویی داره! بابا قربونش بره! پوستش خیلی لطیف و ناز بود..حق با مانی بود..خیلی شبیه من بود..حتی عکسای بچگیمم که دیده بودم شایلین شباهت عجیب و زیادی به بچگیم داشت..لباش قلوه ای بود و فنوکپی لبای مانی بود..رنگشم صورتی کمرنگ بود.. شایلین و بغلم کردم و بهش شیر دادم..وقتی برای اولین بار شیر خورد حس خیلی خوبی بهم دست داد.. خیلی حس خوبی بود..اصلاً فکرشم نمیکردم که تو سن 24 سالگی طعم مادر شدن و بچشم..شایلین خیلی گشنش بود و با حرص زیاد شیر میخورد..مانی پاهاشو اروم ناز میکردو با عشق به من و شایلین نگاه میکرد.. بالخره شیرش تموم شد و پرستار دوباره به بخش نوزادا بردش..حس کردم هنوز چیزی نشده دلم براش یه ذره شده.. مهرش خیلی به دلم افتاده بود.. اینطوری شد که شایلین وارد زندگی سرد و خالی از احساس من و مانی شد و با اومدنش گرمای خیلی زیادی رو به زندگیمون بخشید..مانی هر کاری میکرد تا زود به زود بیاد خونه و شایلین و ببوسه و بغلش کنه..منم از دیدن شادی و انقدر ذوق و شوق مانی خیلی خوشحال بودم و حس میکردم زندگیم داره خوب میشه و راضی بودم..شایلین ریزه و لاغر بود با اینکه خیلی تو اون 9ماه بارداری به خودم میرسیدم .اما لاغر بود..هر ماه میبردمش دکتر و به نظر دکتر همه چیزش نرمال و طبیعی بود..ماری و جک هم از اومدن شایلین خیلی خوشحال بودن و ماری حسابی به شایلین عادت کرده بود و خیلی بهش میرسید و دوسش داشت..جک هم مرتب باهاش بازی میکرد و بوسش میکرد.. اگه شایلین، بچه ی من و بردیا بود...دیگه چیزی از خدا نمیخواستم..اما همیشه..زندگیم پِر از حسرت بود!! فصل بیستم** _ الو مانی کجایی تو؟ _ دارم کیک و میگیرم..شایلین خونس؟ _ هنوز نیومدن..ماری بردتش پارک..تا وقتی میاد و خونه رو ببینه ذوق زده شه.. _ مریم و امیر چی؟ اومدن؟ _ مریم اومده..داره کمکم میکنه خونه رو جشن بزنیم..اما امیر آقا گفته یه ساعتی جایی کار داره... _ باشه پس منم تا یه ساعت دیگه خونم! _ کادوی شایلین یادت نره.. _ نه تو ماشین گذاشتمش نگران نباش..کاری نداری؟ _ نه منتظرتم..خدافظ.. _ فعلاً گوشی و قطع کردم مریم مشغول زدن بادکنکا به دیوارای خونه بود.. _ نیلو..اون بادکنک قرمزه رو از جلوی پات میدی؟ _ آره.. بادکنک و به دست مریم که رو چار پایه بود دادم.. _ مریم؟ آنا رو خوابوندی؟ _ آره..از صبح بیدار بود خیلی خسته بود..با اجازت رو تخت شایلین خوابوندمش.. _ نه بابا این چه حرفیه..خاله فداش شه..! _ منتظر بود شایلین بیاد با هم بازی کنن..حسابی به هم عادت کردن.. _ آره..شایلینم مرتب بهونه ی آنا رو میگیره.. _ کیک چی شد؟ _مانی میاره..تا یه ساعت دیگه خونس! به سمت آشپزخونه رفتم..تو 6 سالی که گذشته بود هیچ تغییری نکرده بودم هنوزم همونقدر جووهن و خوشگل مونده بودم.. به یخچال سرک کشیدم همه چیز و ماری آماده کرده بود..انواع دسر و سالاد تو یخچال بود..رو گاز هم قابلمه های زیاد و بزرگی به چشم میخورد.. بالاخره مانی سررسید..خیلی مرد تر و پر جذبه تر شده بود..6سالی گذشته بود و چند تار سفید لابلای موهای مشکی و پرپشتش دیده میشد..اما از جذابیتش یه درصد هم کم نشده بود.. جعبه ی کیک و یه عالمه فشفشه و دو تا کلاه عروسکی مخصوص تولد دستش بود به سمتش رفتم.. _ سلام..خسته نباشی.. مانی لبخند نازی زد و گفت: مرسی خانومم..شمام خسته نباشی.. مانی به خونه نگاهی انداخت و گفت: چیکار کردین؟! عالی شده..مطمئنم شایلین ببینه خیلی ذوق میکنه! مریم هم با مانی سلام و احوالپرسی کرد گفتم: مریم خیلی زحمت کشید..از صبح اینجا داره بهم کمک میکنه! مریم گفت: نه بابا..من کاری نکردم.. مانی از مریم تشکر کرد رو به مانی گفتم: شمع 4سالگی و گرفتی؟ یادت که نرفته؟ مانی بهم چشمکی زد و گفت: نه عزیزم..یادم بود..کادوی شایلینم آوردم.. آنا بیدار شده بود نزدیکمون شد مکانی بوسه ای رو صورتش گذاشت آنا چشاوش مالید و با لحن ناز و کودکانش گفت: خاله نیلوفر..تفلد کیه؟ لبخندی زدم و گفتم: تولد شایلینه دیگه خاله جون! آنا خوشحال شد و گفت: آخ جووون تفلد!! هولااااااااا بالاخره همه رسیدن..امیر آنا رو بغل کرد و بوسیدش... شایلین و ماری هم سررسیدن.. همه دست زدیم و با آهنگ خوندیم: تولدت مبارک...تولدت مبارک.. شایلین با چشای ناز و درشتش هممونو با تعجب نگاه میکرد..مانی گفت: بابا قربونت بره..چرا اونجوری نگاه میکنی جوجویی؟ بدو بیا از این کلاه خوشگلا بزار سرت..ببین آنا گذاشته! آنا در حالیکه داشت لبه ی مقوایی کلاهشو پاره میکرد گفت: شایلین ببین منم از اینا دالم! شایلین تازه فهمیده بود چه خبره، خوشحال شد و بغل مانی پرید و صورتشو بوسید..کلاه و از مانی گرفت و نزدیک آنا وایساد و رو به آنا گفت: آنا..ببین کلاه من نالنجیه! آنا گفت: مال من خوجل تره..صولتیه! صدای شایلین از صدای آنا لوس تر و نازک تر بود..حسابی تو این 4 سال دل من و مانی و به دست آورده بود و حسابی عاشقش شده بودیم..من که دلم براش پر میزد.. ماری گفت: نیلوفر کیک و بیارم؟ گفتم: دستت درد نکنه مادام..بیار کیک بزرگی به شکل یه دختر موطلایی با گل سر قرمز رنگ روی میز گذاشته شد..مانی شمع و فشفشه ها رو ، روی کیک چید آهنگ تولدت مبارک و تو سی دی گذاشتم و بچه ها شادی کردن و دست زدن..خوشحالیه شایلین برام خیلی ارزش داشت.. شایلین گفت: مامان..از شکلاتاش بخولم؟ آنا گفت: منم از اون ژله قرمزاش موخوام... امیر خندید و گفت: چقدر شما دوتا وروجک شکمو تشریف دارین..شایلین عمو، اول شمعتو فوت کن بعد میل کن! شایلین یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت: میل کنم؟!! مانی خندید و گفت: بابا امیر جان، با بچه های زیر سیکل حرف بزن پسر! شایلین بابایی منظور عمواینه که اول شمع و فوت کن بعدم بخور بخور!! شایلین و آنا خندیدن.. شایلین و آنا با هم شمع و فوت کردن و با کمک مانی کیک و بردین..همه دست زدن.. کلی عکس گرفتیم و مانی کلی ادا درآورد و خیلی خندیدیم.. بعد از خوردن کیک، نوبت به کادوها شد.. من و مانی یه خرس بزرگ صورتی رنگ برای شایلین خریده بودیم..شایلین از دین خرس خیلی ذوق کرد و جیغ بنفشی کشید.. این جیغ بنفششو از من به رث برده بود من تو جیغ بنفش کشیدن استاد بودم... شایلین درحالیکه دستشو گردن مانی انداخته بود گفت: آخ جوووون..من عاشق خِلسَم! مانی لبخندی زد و با لحن با مزه ای که سعی میکرد شبیه شایلین حرف بزنه گفت: خِلسَم عاشق توئه شیطونک! مریم یه عروسک پرنسس بزرگ برای شایلین خریده بود شایلین خوشحال شد و گفت: ملسی خاله ملیم..علوسکت خوجلیه! امیر گونه ی شایلین و کشید و گفت: مبارکت باشه نازینینم! مریم هم صورت شایلین و بوسید و گفت: خاله قربون این حرف زدنت بره! اون شب برای هممون شب خیلی زیبایی بود مخصوصاً برای شایلین و آنا..چون خیلی ورجه وورجه کردن و صورتشونو حسابی کثیف کردن.. بعد از رفتن مهمونا..داشتم به ماری برای جمع کردن خونه کمک میکردم که مانی گفت: نیلوفر یه دیقه بیا..کارت دارم..! ماری گفت: نیلور تو برو..من خودم جمع میکنم.. از ماری تشکر کردم و روی مبل کنار مانی نشستم.. شایلین مشغول بازی با خرسش بود..مانی گفت: شایلینی بابایی، بیا که یه کادوی دیگه میخوام بهت بدم.. شایلین با ذوق اومد و روی پاهای مانی نشست.. _ چی میخوای بدی بابایی؟ مانی با پشت دستش صورت شایلین و ناز کرد و گفت: یه هدیه ی خیلی خوب، هم به تو هم به مامان نیلوفر! گفتم: کنجکاوم کردی مانی! حالا هدیه ت چی هس؟ مانی از جیبش 3 تا بیلیت آبی رنگ درآورد و گفت: 3 روز دیگه میریم ایران! شوکه شدم..شایلین جیغ کشید و دستاشو دور گردن مانی حلقه زد و گفت: آخ جووون..بابا مانی، ایلان اسم پارکه؟! مانی خندید و گفت: نه عسل بابا! ایران جاییه که مامان بزرگ و بابا بزرگتو میبینی..عمه ها و خاله ها و داییهاتو میبینی.. _ آخ جون..بچه هم هس اونجا؟ _ آره شایلینم! یه عالمه بچه اونجا هس که میتونی یه عالمه باهاشون بازی کنی.. _آنا هم میبریم بابایی؟ _ نه عزیزم..آنا میمونه پیش مامان و باباش..ما چند هفته دیگه دوباره میایم پیش آنا... _ آخ جووووون..هولاااااا من هنوز تو شوک حرف مانی بودم..اصلاً دوس نداشتم برگردم ایران..از دیدن دوباره ی بردیا، بیم داشتم..واااای نه! الان وقتش نبود..الان که داشتم کم کم به زندگیم و مانی عادت میکردم و داشتم به زندگیم امیدوار میشدم..الان وقتش نبود.. 6سال از بردیا دور بودم و حالا برام خیلی سخت بود که دوباره بعد از 6سال باهاش روبرو شم..طاقتشو نداشتم.. مانی چشاشو ریز کرد و گفت: راستی نیلو تو چرا ساکتی؟ خوشحال نشدی؟ فکر میکردم اگه بفهمی بعد از 6سال میخوای برگردی ایران خیلی خوشحال میشی!! هول شدم و با تته پته گفتم: اون..اونکه آره..خوشحالم..اما..اما مانی بعد6سال!!! یه کم برام سخته! _ بالاخره که باید بری خونوادتو ببینی..چرا سخت؟! یکی دوهفته ای میریم و برمیگردیم.. _ چطوری مرخصی گرفتی؟ _ دکتر قدیری خیلی کارای منو قبول داره هر چی باشه 5سالی با هم همکاریم..وقتی از امیر شنید که 6ساله نرفتیم ایران.. بهم مرخصی داد و گفت 2هفته ای برو هم استراحت کن هم خانومتو ببر خونوادشو ببینه! شایلین گفت/: بابایی اونجا..شهل بازیم داله؟ شایلین و از بغل مانی جدا کردم و گفتم: امشب خیلی شیطون شدیا..وقت خوابه دیگه عزیزم..به بابا شب بخیر بگو! شایلین اخماشو در هم کرد و گفت: من خوابم نمیاد... مانی لبخندی زد و گفت: برو ورجکم برو بخواب..فردا برات از ایران میگم..که چقدر پارک داره! شایلین راضی شده بود شایلین و تو اتاقش خوابوندم و به اتاق خواب خودمو مانی رفتم.. مانی رو تخت دراز کشیده بود و آباژور کنارش روشن بود..کنارش دراز کشیدم.. _ نیلوفر؟ _ بله؟ _ حس میکنم وقتی شنیدی قراره بریم ایران..اصلاً خوشحال نشدی؟ دوس نداری بریم؟ اصلاً دوس نداشتم مانی فکر کنه دلم برای خونوادم تنگ نشده یا دلیل اصلیه خوشحال نشدنمو بدونه.. لبخندی زدم و گفتم: نه عزیزم..اشتباه میکنی..فقط یه کم شوکه شدم..آخه خیلی یهویی گفتی..وگرنه مگه عقلم کمه که خوشحال نشم..؟ _ این سفر برای هممون لازمه! هم برای شایلین که با عموها و خاله و عمه هاش آشنا شه..هم برای تو که از دلتنگی دربیای و خونوادتو ببنی..هم برای من که 2هفته ای از کارم دور باشم و استراحت کنم.. _ حق با توئه! _ راستی نوشینم بچه دار شده؟ _ اون سری که هستی زنگ زد گفت که نوشین دو قلو به دنیا آورده..الانم فکر کنم 8 ماهشون باشه! _ آخی..چه بانمک! هر دوشون پسرن؟ _ نه..یکی پسر و یکیم دختر! سارا و سینا.. _ ایشالا سلامت باشن همیشه!... ** صبح شد..شایلین هنوز خواب بود مانی هم صبح زود رفته بود بیمارستان..
به آشپزخونه رفتم مادام داشت گریه میکرد..ماتم برد ..چی شده بود مگه؟
با نگرانی پرسیدم: مادام خوبی؟ چرا گریه میکنی؟ اتفاقی افتاده؟
ماری که تازه متوجه حضور من شده بود با پشت دستش اشکاشو پاک کرد و گفت: بشین برات چای بریزم نیلوفر!
بیخیال حرفش شدم و گفتم: مادام چیزی شده؟
ماری تو چشام زل زد اشکاش دوباره راه گرفت و با بغض گفت:
میخواین برین ایران؟ نمیگین من و جم چطوری دوریه شما رو تحمل کنیم؟ ما الان 6ساله با شما زندگی کردیم..خیلی به حضور
و بودنتون عادت کردیم نیلوفر...
آخیییی!! عزیزم...احساساتش قلمبه شده پس!
به سمتش رفتم بوسیدمش و گفتم: الهی من قربون این اشکات شم..قرار نیس بریم که بمونیم..میریم 2 هفته ای برمیگردیم..
من و مانی و شایلینم خیلی به تو و جک عادت کردیم مادام..قول میدم زود برمیگردیم باشه؟
ماری انگار قبول کرده بود چون لبخند کمرنگی زد دز همین لحظه صدای شایلین و از پشت سر شنیدم..
_ کسی نیس به ما صُبونه بده...
ماری به سمت شالین رفت غرق بوسش کرد و گفت: بشین برات میارم عزیزدلم!
با خنده گفتم: این حرفا رو از مانی یاد گرفته ها..مثل بزرگترا حرف میزنه شیطونک!
**
بالاخره روز سفر فرارسید..به هیچکدوم از فامیل نگفتیم که داریم میریم ایران..پیشنهاد مانی بود که سورپرایزشون کنیم منم
از خدا خواسته قبول کردم..دوس نداشتم یه ایل فامیل بیان فرودگاه و شلوغ کاری راه بندازن..خوشم نمیومد..
مشغول بستن چمدونا بودم..مانی از شب قبلش چمدون خودشو بسته بود و خیلی بهم غر زد که انقدر بیخیال نباشم..
اما خب من همیشه دقیقه 90بودم! اینجوری بیشتر حال میکردم تا مثل مانی هی مرتب برم و بیام و فکر کنم چیزی جا گذاشتم
و یه عالمه وسیله پر کنم تو چمدون بیچاره!
مشغول تا کردن لباسای شایلین و جاسازی کردنشون تو چمدون سرمه ای رنگم شدم..
اصلاً فکر نمیکردم اینطوری و انقدر دیر برگردم ایران..اونم درست زمانی که هیچ انگیزه ای برای دیدن تهران نداشتم!
6سال پیش دوس داشتم برگردم ایران تا کنار بردیا باشم..شاید امید داشتم که بازم میشه به بردیا برسم و به وصالش امیدوار
بودم اما..حالا چی؟!! نه..اصلاً امیدی نداشتم..من و مانی زندگیمون مشکلی نداشت که بخوایم طلاق بگیریم..
تازه شایلینم حضور داشت و دوس نداشتم بشه بچه ی طلاق!! پس یعنی هیچ راهی نبود؟!!
نفسمو با حرص بیرون فرستادم و سعی کردم حواسمو به کارام معطوف کنم!
به پایین رفتم..ماری داشت موهای مشکی و بلند شایلین و با گل سر خوشگلی میبست و مرتب بوسش میکرد..
شایلینم که شدید به ماری وابسته بود اعتراضی نمیکرد و مشغول بازی با عروسکش بود..
آزانس اومد..مانی چمدونا رو عقب ماشین جا داد..ماری محکم شایلین و بغل کرد و حتی دور از چشم شایلین چند قطره اشم
ریخت..منو هم محکم بوسید و گفت که دلش خیلی برامون تنگ میشه..بهش دلداری دادم که به زودی برمیگردیم و از ماری و
جک خدافظی کردیم..خوب میدونستم که تو مدتی که خونه نبودیم چقدر جای خالیمون برای جک و ماری احساس میشد..
و از اینکه انقدر به فکر ما هستن خوشحال بودم..
به فرودگاه رسیدیم..شایلین خیلی ذوق داشت و مرتب اینور و اونور میپرید به مانی میگفت کی میرسیم ایلان؟!!
من برعکس مانی و شایلین ، هیچ ذوقی تو خودم نمیدیدم..بی احساس!!
تو سالن فرودگاه نشسته بودیم که صدای آشنایی به گوشمون خورد: تنها تنها بی معرفتا!
برگشتیم عقب، مریم و امیر و آنا به سمتمون اومدن..
امیر گفت: مانی خیلی نامردی..بی خبر داشتی میرفتی؟
مانی ، امیر و بغل کرد و گفت: نخواستم تو زحمت بیفتین..لطف کردین..
مریم منو بوسید و گفت: خیلی بهتون عادت کرده بودیم..زود برگردین..
گفتم: حتماً
آنا نزدیک شایلین شد و دستاشو گرفت و گفت: میلی ایلان موخوای بَلام چی بِخَلی؟
شایلین گفت: چی موخوای؟ بابا مانی میگفت اونجا همه چی داله..
آنا فکری کرد و گفت: بَلام ماشین کنتلُل دال میخَلی؟
_ از اونایی که ملیکا داله؟ دوس دالی؟
_ آله..آله..دیدی چه قشنگه!
_ نالنجیه..آله خیلی قشنگه..باشه بَلات میخَلم..!
آنا خوشحال شد و صورت شایلین و محکم بوسید..دیگه باید میرفتیم..از هموشن خدافظی کردیم و رفتیم..
بغض راه گلومو بسته یود..نمیدونم چه مرگم شده بود! مگه این من نبودم که مدام غرغر میکردم و از تنهایی و دلتنگی مانی و
به ستوه آورده بودم؟! حالا پس چه مرگم شده بود؟ مگه من نبودم که همش نق نق میکردم که برگردم ایران و خون مانی و تو
شیشه کرده بودم که برگردیم ایران!! پس چرا خوشحال نبودم؟ چرا بغض کرده بودم؟!
چرا مثل وقتی که مانی به زور منو سوار هواپیما کرده بود بازم نفس کشیدن برام سخت بود؟! اینبارم مجبورم کرده بود؟!!
مثل دفعه ی قبل؟!! اووووووووف....
شایلین تو هواپیما نزدیک یه دختر هم سن و سالش خودش ده بود و حسابی باهاش جور شد..خیلی زود جوش بود..
اما زیاد با مردا حرف نمیزد ..به جز مانی، با مردا راحت نبود و بیشتر با دخترا بازی میکرد..دخترم عاقل بود!!
بالاخره هواپیما نشست و پیاده شدیم..تا چمدونا رو تحویل بگیریم و یه تاکسی بگیریم و بریم خونه یما، یه ساعتی طول کشید.
شایلین خیلی ذوق داشت و مرتب دست مانی و میکشید و میگفت که دوس داره با بچه ها بازی کنه!
مانی هم بوسش میکرد و ازش میخواست که صبر کنه!
به خونه رسیدیم..چقدر دلم برا خونمون تنگ شده بود..! کوچه ها همون بود..فقط آقای قادری، همسایه ی بغلیمون، خونشو
کوبیده بود و یه ساختمون بلند بالا ساخته بود که باعث شده بود یه کم خونه ی ما کم نور جلوه بده..
در همون رنگ 6سال پیش بود..آبی کمرنگ..!
خیلی استرس داشتم ..مانی هم نگرانی و تو چشام خونده بود چون لبخندی بهم زد تا به خودم مسلط باشم..
اما لبخندش آرومم نکرد..مانی دکمه رو فشار داد..صدای نریمان به گوش رسید: کیه؟!
دلم براش لک زده بود..برای لوده بازیاش..برای سر به سر گذاشتناش!
مانی صداشو عوض کرد و گفت: آقا این عیدانه ی ما رو بیارین..
_ عیدانه؟! برادر من، 5ماهی از عید گذشته ها..نکنه آلزایمر گرفتی داداش؟
_ نه آقا آلزایمر چیه؟ فردا مگه عید مبعث نیس؟ بیار عیدانه ی مارو..خدا خیرت بده..
صدای کلافه و عصبیه نریمان اومد: عجب آدمی هستیا! تموم عیدا و تولدای اماما رو از بر کردی تا از ملت بیچاره پول بچاپی!
اومده بابا..اومدم...
صدای محکم کوبیده شدن گوشی اومد..خندیدم..مانی گفت: این داداشِ تو، از اولشم خسیس بود! ببین برای چندرغاز چه
کفری شده..
رو به شایلین گفتم: این آقایی که الان میاد دم در، داییته..دایی نرمیان..اول بهش سلام بده عزیزم باشه؟
شایلین باشه ای گفت..
صدای قدمای نریمان داشت نزدیک میشد مدام زیر لب غرغر میزد درست نمیفهمیدم چی میگه..اما معلوم بود داره غر میزنه!
چقدر خسیس بود این!!
در رو باز کرد _ آخه..آقا.....
حرفش ماسید تو دهنش..چند بار پلک زد تا ببینه درست دیده یا نه! خندم گرفته بود!
مانی با خنده بغلش کرد و گفت: بابا عیدانه نخواستیم خسیس! این قیافه چیه به خودت گرفتی؟
نریمان که تازه از شوک دراومده بود محکم مانی و بوسید و گفت: بیشووور تو نمیگی اینجوری بیخبر میای من قبضه روح میشم؟
با خنده گفتم: والا ما نمیدونتسم شما سال به 12 ماه خونه ی مامان تِلب میشین!
نریمان از بغل مانی جدا شد لپمو کشید و منو تو بغل مردونش جا داد و گفت: قربون خواهر زبون درازم بشم من..چطوری تو؟
بوسیدمش و گفتم: خوبم..تو چطوری؟
نریمان از بغلم بیرون اومد و گفت: ای..خوبیم..
صدای شایلین اومد: یکی هم مارو تحویل بگیره!
گاهی حرفایی میزد که شک میکردم همش 4 سالش باشه!!
نریمان به شایلین نگاه کرد بوسش کرد و بغلش کرد و گفت: بــــــَه خانوم کوچولوی خودمون چطوره؟ خوبی دایی جون؟
شایلین که از این همه ابراز علاقه به وجد اومده بود خندید و گفت: ملسی..خوبم!
نرمیان دوباره بوسیدش ..مانی گفت: پسر تعارف نکنی یه موقع که بیایم تو ها..ما راحتیم همینجا!
نرمیان که انگار تازه متوجه شده بود که یه ربعی بیرون نگهمون داشته با شرمی که ازش بعید بود گفت:
انقدر ذوق کرده بودم که اصلاً یادم رفت..بفرمایید که همه از دینتون کُپ میکنن!
نریمان از جلوی در کنار رفت و به کمک مانی برای حمل چمدونا رفت..من و شایلینم جلوتر از اونا وارد حیاط شدیم..
واقعاً حیاط زیر و رو شده بود..بوته های گل سرخ، توباغچه خیلی حیاط و دل انگیز کرده بودن..
بوی رز قرمز توی دماغم بود..حس خییل خوبی داشتم..تصمیم گرفتم به بردیا فکر نکنم و آرامش داشته باشم..
نریمان داد زد: مامان..هستی...بیاین ببینین کیا اومدن!
به هال رفتیم..مامان و هستی، با شنیدن صدای نریمان با تعجب به چهار چوب در زل زده بودن تاببینن کیا قراره وارد شن و
نریمان از دیدن کیا انقدر ذوق کرده بود!
وقتی ما رو دیدن..هر دو شوکه شدن..هستی به سمتم اومد محکم بغلم کرد و گفت: وااااای نیلو خودتی؟ چرا خبر ندادی داری
میای؟؟ خیلی دلمون براتون تنگ شده بود..
مامان هم به سمتون اومد ..حسابی غافلگیرشون کرده بودیم..بعد از کلی، اشک و بوس و لبخند..روی مبل نشستیم..
شایلین روی پاهای نریمان نشسته بود..
مامان گفت: قربون نوه ی خوشگلم برم من..اسمش چی بود؟
شایلین با لحن با مزه ای گفت: شیلین مادر جون!
همه از هوش بالای شایلین ذوق زده شدن..
نریمان آروم بینی کوچیک شایلین و کشید و گفت: از کجا فهمیدی ایشون مادر جون هستین فسقل؟
شایلین گفت: خب..خب عکسشو دیدم..بابا مانی نشونم داده بود..
راست میگفت با اینکه شایلین فامیل و نداده بود اما آلبوم عکسای عروسیمونو هر روز مانی به شایلین نشون میداد و
تک تکشونو معرفی میکرد..! اما بازم این هوشش ستودنی بود!
شایلین گفت: دایی نرمیمان..!! شما نی نی دالین؟
همه از اشتباه لفظی شایلین خندیدیم..
نریمان خندید و گفت: من نرم که نیستم آخه..گرمم نیستم! حالا شاید برای هستی باشم..اما نه دیگه به این غلظتی که تو
گفتی دایی جان!
از اینکه نریمان ذره ای فرق نکرده بود و بازم جلوی مامان براش مهم نبود که چی بگم.ناخود آگاه لبخندی زدم..
هستی سرخ و سفید شد با ابرو و هر چی که تونست به نریمان فهموند که زشته و از این حرفا نزنه!
اما نریمان لبخندی زد و رو به شایلین گفت: والا نقصیر من نبوده که این اسم روم گذاشته شده..باید بقه ی مادر جون و بگیری!
حالا جدا از هر چیری! آرتین خوابه..بیدار شد میاد باهات بازی!
گفتم: از تورنتو تا اینجا، یه ریز پیله کرده که میخواد رسید اینجا با بچه ها بازی کنه!
مامان گفت: قربون دختر نازم بشم..بزار آرتین بیدار شد باهاش بازی کن!
نریمان گفت: عروس خودمیا شایلین جون! قولشو به کسی ندی..اسمتم با اسم پسرم تقریباً هم وزنه!
گفتم: عمراً دخترمو به پسرت بدم..بیخودی برای خودت نقشه نکش! عمراً بزارم تو بشی پدر شوهر شایلین!
نریمان گفت: اوه اوه چه پزی هم میده..اصلاً برو ببینم کی میشه شوهر این دختر زشت و نق نقوت! آرتین من ماهه! باکلاس..
ناز..پر جذبه! به دخترا محل نمیزاره که..حالا من خواستم پارتی بازی کنم و اسم دخترتو بزارم تو لیست..لیاقت نداری!
خواستم جوابشو بدم که شایلین گفت: دایی جوون! آرتین پِسله یا دُختله؟
شایلین داشت با دکمه ی پیرهن مردونه ی نریمان ور میرفت..
نریمان خندید و گفت: راس میگیا..اصلاً از رو اسمش معلوم نیس دختره یا پسره..اما خوشگلم پسره! ول کن این دکمه ی
بی صاب و بچه! کَندیش!
شایلین خندیدو دکمه شو ول کرد نریمانم بوسه ای رو صورتش کاشت..
مامان گفت: اتفاقاً خیلی خوب موقعی اومدین..تازه بنفشه فارغ شده و قراره چند روز آینده یه مهمونیه بزرگ بگیرن و کل فامیلم
هستن و نیلوفر میتونی همه رو ببینی..نگارم قراره از اصفهان بیاد!
قلبم تند تند زد..پس تا چند روز دیگه بردیا رو زیارت میکردم..! اوووووف...
هستی گفت: بنفشه یه پسر به دنیا آورده..اما طفلی خیلی عملش سخت بود و کلی درد کشید..
گفتم: اسم پسرشو چی گذاشتن؟
نریمان با خنده گفت: بابک..والا میخواستن بزارن بَبَک! اما خب خاله پری اخطار داد که کارخونش کِرمای تقلبی میداده بیرون..
فرزامم منصرف شد و اسمشو گذاشت بابک..تا دماغ مارخونش بسوزه!
خندیدم و گفتم: تو آدم نشدی نریمان؟ چرت و پرت گفتن و ترک نکردی؟
هستی گفت: وااای نیلو حرف دل منو زدی! دیوونمون کرده....
چرت و پرتاشون تمومی نداشت..اما خداییش خوشحال بودم...
چمدونمو برداشتم و به اتاقم رفتم..
ای جووووونم! دلم براش یه ذزه شده بود! همه وسایل سرجای اولشون بودن..خیلی تمیز و مرتب! معلوم بود که مامان حتی
تو نبودنمم میومده اینجا رو تمیز میکرده..دلم برای جای جای اتاقم یه ذره شده بود...
مانتو و شالمو درآوردم و رو تختم نشستم..در همین لحظه شایلین وارد شد..
_ مامانی! اینجا اتاق شماس؟
_ آره عزیزم..خوشگله؟
شایلین با ذوق همه جا رو نگاه کرد و گفت: آره مامانی..خیلی خوشگله..!
شایلین نزدیک میز توالتم شد و چشاش رو گل سرای رنگ و وارنگم ثابت موند و بعد گفت:
مامانی جونم!
دخترمو میشناختم شدید حریص بود..نذاشتم قربون صذقم بره و با اخم گفتم:
نه شایلین..اونا مال منه و بهتره بهشون فکر نکنی!
شایلین بغض کرد و گفت: اینا خیلی زیادن..یکیشو بده به من..خواهش..تو رو خدا
گفتم: نه نمیشه..قسم الکی هم نخور..
شایلین لجش گرفت و پاهاشو محکم زمین کوبید و گفت: من میخوام..میخوامشون!
اما من سر حرفم مونده بودم..نباید لوسش میکردم..زیادی همه چیز خوش به حالش بود..
مانی وارد اتاق شد..چمدونشو گوشه ی اتاق گذاشت و گفت: شایلین چته؟ اتاق و گذاشتی رو سرت؟
شایلین با ناراحتی گفت: بابایی..ببین مامان بهم یه دونه از این گل سراشو نمیده!
مانی لبخندی زد و گفت: خب دلش نمیخواد بده..نباید هر چی میخوای که بهت بدن...دختر بدی نباش!
شایلین با حالت قهر داشت از اتاق میرفت قبلش گفت: با همتون قهلَم!
شایلین رفت..مانی لبخنید زد و خودشو رو تختخواب من ولو کرد..
_ آخ که چقدر خستم..
_ برو دوش بگیر خستگیت در میره..
_ اول یه چرت میزنم بعد میرم...دلت برا اتاقت تنگ شده بود؟
_ آره خیلی..
_ این چند روز و همنیجا میخوابیم..
کنار مانی دراز کشیدم و سرمو رو بازواش گذاشتم..مانی موهامو نوازش کرد و گفت:
میدونم که تو این 6سال خیلی بخاطرم سختی کشیدی و از خونه و وطنت و خونوادت دورت کردم عزیزم..اما جبران میکنم..
من تو زندگیم فقط تو و شایلین و دارم و هر کاری میکنم تا شما دو نفر خوشحال و راضی باشین..
بلوف نیمزد...تا حالاشم هر کاری کرده بود تا من و شایلین خوشبخت باشین و هیچ کمبودی چه از نظر مادی و چه نظر روحی
نداشته باشیم..مانی تک بود..از هر لحاظ..اما...اما...هنوزم عشقم نبود..!! شاید خیلی بی انصافی میکردم..اما دست خودم
نبود..نمیتونستم حسی بهش داشته باشم..فقط بهش نیاز داشتم و تکیه گاهم بود..نه بیشتر!
بوسش کردم و گفتم: تو جبران کردی..ما الان خوشبختیم مانی!
تودلم به لفظ خوشبخت بودن..پوزخندی زدم! نبودم! واقعاً نبودم! فقط مثل گذشته هم افسرده نبودم..
مانی با عشق لباشو رو لبام گذاشت..هر وقت خیلی تو عشق غرق میشد و نمیتونست با زبونش ابراز علاقه کنه و بگه که چقدر
از بودنم خوشحاله اینکار رو میکرد..دیگه یاد گرفته بودم! منم همراهیش کردم..داشت دستش میرفت طرف کمرم که...
در به شدت باز شد و شایلین گفت: مزاحمم برم؟
مثل جن زده ها از جا پریدم و لبه ی تخت نشستم..
مانی خندید و گفت: نه بابایی بیا بغلم..بدووو!
شایلین خوشحال بغد مانی پرید..
اخم کردم و گفتم: اول هر جا میخوای بری در بزن!
شایلین گفت: باید در میزدم بابایی؟
مانی خندید و گفت: نه عزیزم..مامانی به فکر خراب کاریاشه!
مشتی به بازوی مانی زدم و گفتم: مااااانی!
مانی بهم چشمکی زد و گفت: بدو بیا بغلم که دخترت داره جاتو میگیره ها!
لبخند شیطنت آمیزی زدم به قلب مانی اشاره کردم و گفت: اینجا که نمیتونه جامو بگیره!
مانی با خنده دستمو کشید و منو تو بغلش کشوند و گفت: خوشم میاد مادر و دختر از داشتن زبون زیاد به هم رفتین!
من و شایلین خندیدیم...
**
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۶ ساعت 15:2 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|