رمان عشقم رو نادیده نگیر20
فیلم شروع شد و من از فکر بیرون اومدم. اوایل فیلم اصلا ترسناک نبود فقط
امیدوار بودم تا آخرش هم به همین روال پیش بره! ولی هنوز چند دقیقه از
فیلم نگذشته بود که از اون چیزی که دیدم نزدیک بود قالب تهی کنم! به
ارسلان خیره شدم که بیخیال به صفحه ی تلویزیون چشم دوخته بود. دوباره
نگاهم به فیلم افتاد. واقعا دیگه برام غیر قابل تحمل شده بود ولی بنا به
شرطی که با ارسلان بسته بودم, توی اون شرایط جیغ زدن مساوی بود با
باختن شرط بندی! اگه دستم به غزاله نرسه.. بیشعور اگه راجع به فیلم
کمی توضیح میداد, عمرا سراغش می رفتم!
داستانش درباره یک خونه ی نفرین شده بود... اتفاقاتی هم که توی اون
خونه می افتاد واقعا غیر قابل توصیف بود! کمی که فیلم آروم شد, ترس من
هم فروکش کرد اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که با برگشتن اون موجود
به طرف دوربین و بلند شدن جیغ دختره, شوکه شدم! دیگه حواسم به
اطراف نبود و فقط و فقط به صفحه ی تلویزیون خیره شده بودم. حتی
حواسم هم دیگه به تلویزیون نبود. افکارم حول و هوش چندش ناک ترین و
ترسناک ترین قیافه ای بود که تا بحال توی عمرم دیده بودم!
با خاموش شدن تلویزیون و صدای ارسلان که گفت:
- خانوم فیلم تموم شد نمی خوای از شوک بیرون بیای؟
به خودم اومدم. با حرص گفتم:
- خودم میدونم فیلم تموم شد! ... تا بحال فیلم به این مسخره ای ندیده
بودم! حیفه اسم ترسناک که روی این فیلم گذاشتن!
خودم هم از حرف هام تعجب کرده بودم اما تنها راه چاره گفتن همین
بود! نیشخندی زد و به حالت مسخره ای گفت:
-آهان!... پس الان با شرط بندیمون چیکار کنیم؟!
- هیچی! هیچ کار نمی کنیم
و بعد با گفتن:
- من خسته ام... میرم بخوابم!
به اتاقم پناه بردم و در رو محکم بستم. با ترس به اتاقم خیره شدم. هنوز از
حال و هوای فیلم بیرون نیومده بودم و هر وسیله ای که به چشمم می
خورد رو به چیزی از فیلم نسبت می دادم. با دیدن پرده که کاملا کشیده
شده بود و فضای تاریک و ترسناک باغ رو نشون می داد, سریع به طرفش
رفتم و پرده رو کاملا کشیدم. بدون اینکه چراغ رو خاموش کنم, به سمت
تخت رفتم و با پیچوندن پتو دور خودم, سعی کردم بخوابم.هنوز اون قیافه
از جلوی چشم هام نمی رفت. نگاهی به ساعت انداختم. ساعت 2 نصفه
شب بود و من هنوز بیدار بودم! اینبار سر جام نشستم و آروم شروع به
زمزمه کردن آیت الکرسی کردم. ولی هنوز شروع نکرده بودم که چراغ
خاموش شد! جیغ خفیفی کشیدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم. نمی
تونستم لرزش بدنم رو کنترل کنم! با صدای قل خوردن چیزی از روی میز
آرایشیم و بعد صدای افتادنش روی زمین اینبار طاقت نیاوردم و بلند زدم زیر
گریه. سرم رو به طرف دیگه ای برگردوندم ولی ناخودآگاه با دیدن همون
موجود جلوی چشمهام, با تمام سرعتی که از خودم سراغ داشتم, به
سمت در هجوم بردم و از اتاق خارج شدم! توی همون تاریکی راهرو می
می تونستم چشم های خیره ای رو روی خودم حس کنم. خیلی وحشتناک
بود! با سرعت خودم رو به در اتاقش رسوندم و دستگیره رو فشردم.
وا رفتم! فقل بود! قلبم داشت از جاش در می اومد. گریه هام هم شدت
بیشتری گرفته بودند. به پشت سرم نگاه نمی کردم اما میتونستم چیزهایی
رو حس کنم! محکم به درش کوبیدم ولی انگار قصد بیدار شدن نداشت!
انرژیم داشت تحلیل می رفت ولی باز به درش می کوبیدم!
با باز شدن در و نمایان شدن چهره ی خواب آلودش, بی توجه به نیم تنه ی
لختش, خودم رو توی آغوشش انداختم و با صدای بلندی زار زدم! هیچ
تکونی نخورد ولی بعد از چند ثانیه آروم دستهاش رو دور کمرم حلقه کرد.
همونجوری که گریه می کردم, میان هق هق گفتم:
-اون ... اون اونجا بود..خودم دیدمش!
در حالی که آروم کمرم رو نوازش می کرد, گفت:
-کی اونجا بود؟
هق هق کنان گفتم:
-همون..که تو...توی فیلم بود
توی همون تاریکی شب هم می تونستم لبخندش رو ببینم. اون حرفم رو
باور نکرده بود! فکر می کرد دیوونه شدم! با روشن شدن چراغ و دیدن
وضعیتش,ترسم رو فراموش کردم و بجاش شرم تمام وجودم رو فرا گرفت!
سرم رو پایین انداختم.
ارسلان:- تو بهتره امشب اینجا بخوابی... من هم میرم ببینم چی اینقدر تو
رو ترسونده!
فقط نگاهش کردم. بعد از رفتنش به جای خالیش خیره شدم. با یاد اوری
سینه ی ستبرش, زیر لب استغفر اللهی گفتم و با برداشتن ملافه ای از
روی تختش,به طرف کاناپه رفتم و همونجا خوابیدم. تا به حال اون رو با این
وضع ندیده بودم. بعد از چند دقیقه در باز شد و ارسلان داخل شد.
درحالی که به سمت تختش می رفت گفت:
- فقط چراغت سوخته که فردا خودم درستش می کنم.
زیر لب ممنونی گفتم که خودم هم به زوری شنیدمش.
خیلی خسته بودم بخاطر همین هم در حالی که به چهره اش خیره شده
بودم, بعد از چند دقیقه با آرامش به خواب عمیقی فرو رفتم.