رمان عشقم رو نادیده نگیر19
دستم رو تکیه گاه سرم قرار دادم و به کتاب آشپزی جلوم خیره شدم...
داشتم طرز تهیه ی سبزی پلو با ماهی رو یاد می گفتم.از اونجایی
که زن عمو گفته بود غذای مورد علاقه ی ارسلانه, با وسواس خاصی تمام
موادش رو حفظ می کردم. بعد از حفظ کردن مواد, کتاب رو کنار گذاشتم و
کارم رو شروع کردم.
بعد از حدود 45 دقیقه که فکر کنم بیشتر از نیمی از انرژیم رو وقف درست
کردن غذا از دست داده بودم, کارم تموم شد. شعله اش رو کم کردم و
نگاهی به ساعت انداختم. ساعت 5 بود. ارسلان ساعت 6 می اومد و من
فقط یک ساعت وقت برای آماده کردن غذا داشتم. با یادآوری غذای ملوسک
با حرص در یخچال رو باز کردم ویک هویج و کمی کاهو برداشتم.
خودم رو به باغ رسوندم و اطرافم رو نگاه کردم. راستش بعضی وقت ها از
این که باغ خیلی بزرگی بود, حرص می خوردم! باز هم اطرافم رو دید زدم
ولی اثری ازش نبود. چاره ای نداشتم جز اینکه دنبالش بگردم.
همونطور که اطرافم رو دید می زدم , وارد چمن ها شدم. با دیدنش زیر یک
درخت, با خوشحالی به طرفش رفتم. تا خواستم کنارش بشینم با یک جهش
ازم دور شد. با حرص از جام بلند شدم و همونطوری که دنبالش می رفتم
داد زدم:
- بهتره که سرجات وایستی وگرنه از غذات هیچ خبری نیست!
فکر کنم باز هم گمش کرده بودم چون یک دفعه ناپدید شد. نفسم رو با
داشتم طرز تهیه ی سبزی پلو با ماهی رو یاد می گفتم.از اونجایی
که زن عمو گفته بود غذای مورد علاقه ی ارسلانه, با وسواس خاصی تمام
موادش رو حفظ می کردم. بعد از حفظ کردن مواد, کتاب رو کنار گذاشتم و
کارم رو شروع کردم.
بعد از حدود 45 دقیقه که فکر کنم بیشتر از نیمی از انرژیم رو وقف درست
کردن غذا از دست داده بودم, کارم تموم شد. شعله اش رو کم کردم و
نگاهی به ساعت انداختم. ساعت 5 بود. ارسلان ساعت 6 می اومد و من
فقط یک ساعت وقت برای آماده کردن غذا داشتم. با یادآوری غذای ملوسک
با حرص در یخچال رو باز کردم ویک هویج و کمی کاهو برداشتم.
خودم رو به باغ رسوندم و اطرافم رو نگاه کردم. راستش بعضی وقت ها از
این که باغ خیلی بزرگی بود, حرص می خوردم! باز هم اطرافم رو دید زدم
ولی اثری ازش نبود. چاره ای نداشتم جز اینکه دنبالش بگردم.
همونطور که اطرافم رو دید می زدم , وارد چمن ها شدم. با دیدنش زیر یک
درخت, با خوشحالی به طرفش رفتم. تا خواستم کنارش بشینم با یک جهش
ازم دور شد. با حرص از جام بلند شدم و همونطوری که دنبالش می رفتم
داد زدم:
- بهتره که سرجات وایستی وگرنه از غذات هیچ خبری نیست!
فکر کنم باز هم گمش کرده بودم چون یک دفعه ناپدید شد. نفسم رو با
حرص بیرون دادم و سر جام وایستادم. حیف که الان حوصله نداشتم وگرنه
نشونش میدادم دنیا دست کیه! از افکار خودم خندم گرفت. داشتم برای یک
خرگوش خط و نشون می کشیدم! دست هام رو به کمرم زدم و نگاه آخرم
رو به اطراف دوختم. اگه اینبار نمی دیدمش واقعا دیگه بیخیال می شدم.
- دنبال این می گردی؟
با ترس به عقب برگشتم. این کی اومده بود؟ نگاهی به ماشینش که توی
باغ بود انداختم. یعنی اونقدر مشغول بودم که صدای ماشینش رو نشنیدم؟
با دیدن ملوسک توی دستش تقریبا وا رفتم. یعنی اونقدر بی عرضه بودم که
حتی نتونستم یک خرگوش رو بگیرم؟!
خودم رو بهش رسوندم و زیر لب سلام کردم. جوابم رو به سختی شنیدم.
آروم بهش نزدیک تر شدم و کمی از کاهو رو نزدیک ملوسک بردم.
می تونستم سنگینی نگاهش رو حس کنم و این برام خیلی عذاب آور
بود. سعی کردم بهش نگاه نکنم ولی نمی شد! آخر سر هم نگاهم رو بالا
آوردم و بهش خیره شدم. با دیدن اخمش دوباره هول شدم و سریع نگاهم
رو پایین آوردم. نگاهم به دستم افتاد که به شدت می لرزید! از این بد تر
نمی شد. آبروم به کل جلوش رفته بود!
صداش اومد:
- لطفا برو لباست رو عوض کن...اینبار دیگه حوصله ی مریض داری رو ندارم!
با گفتن این حرفش به سرعت به لباس هام خیره شدم.
از شدت شرم سرخ شدم. لباسم یک تاپ و شلوارک تا روی زانوهام بود...
احساس می کردم ممکنه هرآن از گرما منفجر شم! دستی رو پیشونی
عرق کرده ام کشیدم و به زمین خیره شدم. ناخودآگاه دستش رو جلو آورد
که با ترس چند قدم عقب رفتم. پوزخندی زد و گفت:
- اون هویج رو بده!
از دست خنگ بازی های خودم حرصم گرفته بود. سریع هویج رو بهش دادم
و بدون توجه به این که چه فکری راجع بهم می کنه, راه خونه رو تقریبا
پرواز کردم!
****
آبی به صورت گلگون شده ام زدم و به خودم توی آینه خیره شدم. هیچ
فرقی با لبو نداشتم. با فکر اینکه ارسلان چه فکری درموردم کرده, گوشام
سوت کشید. نکنه فکر کرده عمدا جلوش اینجوری پوشیدم؟ وای حتی
فکرش هم عذابم می داد! قبل از اینکه بزارم فکر دیگه ای به کلم بزنه سریع
یک لباس درست پوشیدم و به طرف پله ها راه افتادم. از ترس اینکه باز با
ارسلان روبرو شم, سریع خودم رو به اشپزخونه رسوندم.
میز رو با سلیقه ی خاصی چیدم و خودم پشت میز منتظر موندم.
بالاخره بعد از چند دقیقه با حوله ای که موهاش رو خشک می کرد, پایین
اومد و پشت میز نشست. از خجالت حتی سرم رو بالا نمی آوردم!
همونجوری که غذاش رو می کشید زیر چشمی نگاهش کردم. داشت
قاشق رو به سمت دهنش می برد که یک لحظه ایست کرد. با تعجب
بهش خیره شدم.
ارسلان: - غذاتو بخور نه منو!
سریع خودم رو جمع کردم. اون هم بیخیال مشغول خوردن غذاش شد.
کمی از غذا رو خوردم. بد نبود. یعنی خوب بود! دوباره بهش خیره شدم.
اون هم انگار بدش نیومده بود. حسابی ذوق کرده بودم!
بعد از شستن ظرف ها, به طرف ارسلان که داشت تلویزیون نگاه می کرد
رفتم و با فاصله کنارش نشستم.
- من میخوام فیلم ترسناک ببینم!
بدون اینکه نگاهش رو از صفحه ی تلویزیون بگیره, گفت:
- کوچولو... هنوز برات زوده!
با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
- جنبه اش رو دارم!
ارسلان:- خب به من چه!
یکی از ابروهام رو بالا دادم و گفتم:
- نگو که می ترسی!
ارسلان:- من هم همچین چیزی نگفتم!
- پس بیا نگاه کنیم
ارسلان:- مگه نمی بینی دارم اخبار گوش میدم؟!
نیشخندی زدم و گفتم:
- دیدی می ترسی!
با حرص سرش رو به طرفم برگردوند و گفت:
- نمی ترسم!
- پس چرا قبول نمی کنی؟!
چشم هاشو از روی حرص بست و گفت:
- سر چی شرط می بندی؟!!
نیشم تا بناگوش باز شد. حرفم رو خوب گرفته بود!
- سر هر چی که بخوام!
ارسلان:- و اگه تو باختی؟
- اونوقت تو اونچیزی رو که میخوای می گیری!
ارسلان - قبوله!
با خوش حالی به طرف تلویزیون رفتم و سی دی رو توی دستگاه قرار دادم.
غزاله دوستم می گفت ترسناک ترین فیلمه.. من هم همین رو میخواستم
در صورتی که خودم از جانب خودم مطمئن نبودم!
تا بحال فیلم ترسناک ندیده بودم. یعنی هیچ وقت سراغش نرفته بودم ولی
امشب چرا! فیلم شروع شد و من از فکر بیرون اومدم.
نشونش میدادم دنیا دست کیه! از افکار خودم خندم گرفت. داشتم برای یک
خرگوش خط و نشون می کشیدم! دست هام رو به کمرم زدم و نگاه آخرم
رو به اطراف دوختم. اگه اینبار نمی دیدمش واقعا دیگه بیخیال می شدم.
- دنبال این می گردی؟
با ترس به عقب برگشتم. این کی اومده بود؟ نگاهی به ماشینش که توی
باغ بود انداختم. یعنی اونقدر مشغول بودم که صدای ماشینش رو نشنیدم؟
با دیدن ملوسک توی دستش تقریبا وا رفتم. یعنی اونقدر بی عرضه بودم که
حتی نتونستم یک خرگوش رو بگیرم؟!
خودم رو بهش رسوندم و زیر لب سلام کردم. جوابم رو به سختی شنیدم.
آروم بهش نزدیک تر شدم و کمی از کاهو رو نزدیک ملوسک بردم.
می تونستم سنگینی نگاهش رو حس کنم و این برام خیلی عذاب آور
بود. سعی کردم بهش نگاه نکنم ولی نمی شد! آخر سر هم نگاهم رو بالا
آوردم و بهش خیره شدم. با دیدن اخمش دوباره هول شدم و سریع نگاهم
رو پایین آوردم. نگاهم به دستم افتاد که به شدت می لرزید! از این بد تر
نمی شد. آبروم به کل جلوش رفته بود!
صداش اومد:
- لطفا برو لباست رو عوض کن...اینبار دیگه حوصله ی مریض داری رو ندارم!
با گفتن این حرفش به سرعت به لباس هام خیره شدم.
از شدت شرم سرخ شدم. لباسم یک تاپ و شلوارک تا روی زانوهام بود...
احساس می کردم ممکنه هرآن از گرما منفجر شم! دستی رو پیشونی
عرق کرده ام کشیدم و به زمین خیره شدم. ناخودآگاه دستش رو جلو آورد
که با ترس چند قدم عقب رفتم. پوزخندی زد و گفت:
- اون هویج رو بده!
از دست خنگ بازی های خودم حرصم گرفته بود. سریع هویج رو بهش دادم
و بدون توجه به این که چه فکری راجع بهم می کنه, راه خونه رو تقریبا
پرواز کردم!
****
آبی به صورت گلگون شده ام زدم و به خودم توی آینه خیره شدم. هیچ
فرقی با لبو نداشتم. با فکر اینکه ارسلان چه فکری درموردم کرده, گوشام
سوت کشید. نکنه فکر کرده عمدا جلوش اینجوری پوشیدم؟ وای حتی
فکرش هم عذابم می داد! قبل از اینکه بزارم فکر دیگه ای به کلم بزنه سریع
یک لباس درست پوشیدم و به طرف پله ها راه افتادم. از ترس اینکه باز با
ارسلان روبرو شم, سریع خودم رو به اشپزخونه رسوندم.
میز رو با سلیقه ی خاصی چیدم و خودم پشت میز منتظر موندم.
بالاخره بعد از چند دقیقه با حوله ای که موهاش رو خشک می کرد, پایین
اومد و پشت میز نشست. از خجالت حتی سرم رو بالا نمی آوردم!
همونجوری که غذاش رو می کشید زیر چشمی نگاهش کردم. داشت
قاشق رو به سمت دهنش می برد که یک لحظه ایست کرد. با تعجب
بهش خیره شدم.
ارسلان: - غذاتو بخور نه منو!
سریع خودم رو جمع کردم. اون هم بیخیال مشغول خوردن غذاش شد.
کمی از غذا رو خوردم. بد نبود. یعنی خوب بود! دوباره بهش خیره شدم.
اون هم انگار بدش نیومده بود. حسابی ذوق کرده بودم!
بعد از شستن ظرف ها, به طرف ارسلان که داشت تلویزیون نگاه می کرد
رفتم و با فاصله کنارش نشستم.
- من میخوام فیلم ترسناک ببینم!
بدون اینکه نگاهش رو از صفحه ی تلویزیون بگیره, گفت:
- کوچولو... هنوز برات زوده!
با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
- جنبه اش رو دارم!
ارسلان:- خب به من چه!
یکی از ابروهام رو بالا دادم و گفتم:
- نگو که می ترسی!
ارسلان:- من هم همچین چیزی نگفتم!
- پس بیا نگاه کنیم
ارسلان:- مگه نمی بینی دارم اخبار گوش میدم؟!
نیشخندی زدم و گفتم:
- دیدی می ترسی!
با حرص سرش رو به طرفم برگردوند و گفت:
- نمی ترسم!
- پس چرا قبول نمی کنی؟!
چشم هاشو از روی حرص بست و گفت:
- سر چی شرط می بندی؟!!
نیشم تا بناگوش باز شد. حرفم رو خوب گرفته بود!
- سر هر چی که بخوام!
ارسلان:- و اگه تو باختی؟
- اونوقت تو اونچیزی رو که میخوای می گیری!
ارسلان - قبوله!
با خوش حالی به طرف تلویزیون رفتم و سی دی رو توی دستگاه قرار دادم.
غزاله دوستم می گفت ترسناک ترین فیلمه.. من هم همین رو میخواستم
در صورتی که خودم از جانب خودم مطمئن نبودم!
تا بحال فیلم ترسناک ندیده بودم. یعنی هیچ وقت سراغش نرفته بودم ولی
امشب چرا! فیلم شروع شد و من از فکر بیرون اومدم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۵ ساعت 18:26 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|