رمان چهار دیواری16
شب
موقع شام همه يه جوري بودن ..فرشته كه معلوم بود كلافه و عصبيه ... از
مادرشم خبري نبود..انگار نبودنش براي همه يه امر عادي بود..عمه و عمو هم كه
با نگاه باهم حرف مي زدن ..فروغ تو خودش بود و حرفي نمي زد و فرنوشم به
همشون با يه پوزخند نگاه مي كرد اين وسط من مونده بودم كه بايد چيكار كنم
كه عمو از جيبش سوئيچي در اورد و كنار دستم گذاشت و گفت:
-اين سوئيچ ماشينته
-ماشينم؟
-اره...
به هر حال توام براي رفت و امدت نياز به يه وسيله داري... هر چند از فردا
بهتره كه با من بياي كارخونه تا كارارو به دست بگيري
عمه چشم غره اي به عمو رفت ولي اهميتي نداد و گفت:
-هر چه زودتر به كارا مسلط بشي بهتره ..اينطوري تو مسافرتايي كه با شركاي خارجيمون داريم تو هم مي توني بياي و باهاشون اشنا بشي
فرشته و فرنوش چشم به دهن من دوختن ولي فروغ كاملا بي احساس مشغول خوردن سوپش بود
-اگه اجازه بديد فردا بايد برم جايي.... بعد از اون در خدمت شما هستم
-هر جور راحتي ...لازمه كه منم باهات بيام؟
-نه اصلا.... يه كار شخصيه
سري تكون داد و مشغول خوردن شد
فرشته با شيطنت چشمكي بهم زد و منتظر حركتي از جانب من شد ولي من بي توجه به اون با غذام ور رفتم و تا پايان شام حرفي نزدم
****
صبح زود قبل از اينكه افتاب از پنجره اتاقم سرك بكشه و بره رو مخم... بيدار شدم...
اولين
باري بود كه دوست داشتم بعد از بيدار شدنم دوباره بخوابم ...شايد فضاي
خونه و ادماش اين حسو بهم تلقين مي كرد و بازي شروع نشده را مي خواستم رهاش
كنم... يه جور احساس ياس و زدگي داشتم ..اما نمي تونستم منكر ثروتي بشم كه
بايد بهم مي رسيد
به زور ملافه رو كنار زدم و به طرف سرويس بهداشتي رفتم كه با يه دوش حالم سر جاش بياد
بعد
از يه دوش حسابي كه حالمو كلي جا اورد ..به طبقه پايين رفتم ...از سكوت
پايين معلوم بود هنوز كسي بيدار نشده و به طبع هم نبايد از صبحانه خبري
باشه از پله ها كه پايين اومدم نگاهي به اشپزخونه انداختم كسي توش نبود
...خواستم برم بيرون كه چشمم به ميز توي سالن افتاد.. بساط صبحونه روش چيده
شده بود... ولي از اهل خونه خبري نبود ... به سمت ميز رفتم و نگاهي به ميز
انداختم و گفتم:
-ماشالله ..خدا بده بركت
با
اينكه خيلي دلم مي خواست يه صبحونه مشت بزنم تو رگم ولي حس اينكه بشينم و
بخورمو نداشتم براي همين بي خيال صبحونه شدم و از ساختمون زدم بيرون ...
به ماشينا نزديك شدم ... سوئيچو به طرفوشن گرفتم و فشار دادم..يه پاجيروي مشكي! ..كه كلي باعث ذوقم شد ..واقعا معركه بود ...
پشت
فرمون كه نشستم بهترين حس دنيا تو دلم ريخته شد..حسي شبيه به علي بي غم
....از فكرم خنده ام گرفت...اخه علي بي غم چه ربطي به من و اين ماشين
داشت...همونطور كه مي خنديدم گفتم:
-نه يه حسي مثل .....
هر چي فكر كردم چيزي به ذهنم نرسيد ...سرمو تكوني دادم و گفتم:
- از اولم تو زمينه هاي عاطفي و عشقولانه ضعيف بودم..بي خود نيست كه هنوز زن نگرفتم
و ماشينو روشن كردم
كارگر
باغ كه نزديك به در بود بدون اينكه من بخوام به سمت در رفت و درو باز كرد
...و من با زدن بوقي ازش تشكر كردم..با اون ماشين و دك و پوز انگار فراموش
كرده بودم كه مي خوام كجا برم ....
تو
خيابوني كه پرنده پر نمي زد چه به ادميزادش... پامو رو گاز گذاشتم و از
سرعت ماشين لذت بردم... داشتم به انتهاي خيابون نزديك مي شدم كه فروغ
ديدم... پياده در حال راه رفتن بود ...سرعتمو كم كردم و بهش نزديك شدم و
بوقي زدم...همزمان با برگشتن به طرفم... شيشه رو پايين دادم و ازش پرسيدم:
-جايي مي ري ؟
-سلام صبح بخير
-لبخندي زدم و گفت:
-صبح تو هم بخي... نگفتي جايي مي ري ؟
- بله دارم مي رم دانشگاه
- پس چرا پياده ...؟
چيزي نگفت و به خيابون خيره شد
- بيا بالا مي رسونمت
-نه ممنون مزاحم نميشم...هميشه اين مسيرو خودم مي رم
- حالا اينبارو بي خيال شو
و در جلو رو براش باز كردم
بدون هيچ احساسي كيفشو تو دستش جابه جا كرد و درو بيشتر باز كرد و نشست
- تو هميشه اين قدر كم حرفي
- معمولا وقتي حرفي براي گفتن نداشته باشم ...ترجيح مي دم ساكت باشم تا يه داركوب كه فقط مخ ادمو مي خوره
- تشبيه واقعا جالبي بود ..حالا بايد كله به اين سحري پاشي بري دانشگاه ...؟
- براي پروژه ام بايد يه سري به كتابخونه دانشگاه بزنم ..
-فرشته ميگفت ترم اخري
-بله
-حالا چرا با زمين و زمان قهري؟
- قيافم اينطوريه ..
ابروهامو انداختم بالا و ازش پرسيدم:
-- تو هيچ سوالي از من نداري؟
همونطوركه جزواهاشو زير و رو مي كرد لبخندي زد و گفت:
- آدم چندان جالبي نيستي كه حس كنجكاويمو برانگيخته كني
- جدا ..پس چرا من فكر مي كردم باشم
فقط لبخندي زد و چيزي نگفت
منم نفسمو دادم بيرون و چيزي نگفتم ..وقتي به جلوي در دانشگاه رسيديم
برگشتم طرفش و گفتم:
- فكر مي كردم تو هم مثل فرنوش از فرشته خوشت نمياد
- گفتم نمياد؟
-يعني مياد
-گفتم بدم مياد؟
-اي بابا بلاخره كه از يكيش بايد خوشت بياد
-اقاي
محترم...بهتره كه دعا كني جز اين خانواده نباشي... هرچند ...كه ته دلت يه
چيز ديگه اي رو مي خواد..اما اگه نصيحت منو مي خواي بايد بگم كه بي خيال
اين خانواده شو ..كه چيزي جز دردسر عايدت نمي شه
-ممنون از راهنمايت..سعي مي كنم كه بهش فكر كنم
درو باز كرد و گفت:
- پس سعي كن ...تا دير نشده
و بدون حرفي پياده شد
از پشت سر بهش نگاهي انداختم و با خودم گفتم:
-اين يكي رسما و بدون رودربايستي مي خواد جا خالي كنم
ابروهامو
انداختم بالا و عينك افتابيمو رو چشمام گذاشتم و به هدف بعديم فكر كردم
..يعني دايي و سهيلا.....پس مقصد بعديم دفتر روزنامه بود
از زماني
اشناييم با خانواده به ظاهر اصليم و مستقر شدن دراونجا ...حدود يه هفته اي
مي گذشت و تو اين هفته تمام مدت جواب هيچ كدوم از تماساي خانواده قبليمو
نداده بودم...و ازه اون زمان بود كه فهميدم تا چه حد مي تونم سنگ دل و بي
رحم باشم..
پله
ها رو اروم اروم بالا رفتم ..وقتي به در شيشه اي رسيدم خواستم به ياد
گذشته ها يهويي وارد بشم و همه رو بترسونم..اما سريع فهميدم ديگه همه چي
عوض شده و من ديگه اون مجيد سابق نيستم ....
البت اينم از نشونه هاي پولدار شدن يهويم بود... كه چنين فكراي قلمبه
سلميه اي با خودم مي كردم..وگرنه جز اينكه لباس گرون قيمت و ماشين چندين
ميليوني زير پام باشه كه فعلا هيچ كدومشونم مال من نبود.... تغيير ديگه اي
نكرده بودم..اما واقعا خفت باره كه اون زمان فكر مي كردم با اين چيزا كه
نشوني از حق و سهممه... تغيير كردم
دروبه ارومي فشار دادم و وارد شدم ...همه سخت مشغول بودن ..با ديدن مصي و
فرهاد و چند نفر ديگه از همكاراي قديمي فهميدم چقدر دلم براشون تنگ
شده...مصي در حال چونه زدن با طرفي بود كه پشت خطش قرار داشت ..از پشت سر
بهش نزديك شدم و خواستم لب باز كنم و حرفي بزنم كه صداي ميثم كه با هيجان
وارد دفتر شده بود مانع شد ... همه به ناچار و با ترس به در ورودي خيره
شديم
-ديديد گفتم..بلاخره مياد..نونمون افتاد تو اون روغني كه هميشه حرفشو مي زدم
مصي كه حالا من پشتم بهش بود گفت:
-كي رو مي گي.. خرمگس ؟
-بابا اون مايع داره رو مي گم ديگه ..هموني كه قرار بود تبليغ شركتشو كنيم
-كدوم خرپولو مي گي ؟
-بابا مگه بالا نيومده؟
-بالا؟
-خودم ماشينشو ديدم ..اخ كه چقدرم ماشينش مامانه ..گفته باشم حق پورسانتش با منه چون همش من به اين درو اون در زدم تا قبول كرد
-حالت خوبه ميثم ؟..اينجا كه كسي نيومده ...
بعد با خنده گفت:
- حالا به در چوبي زدي يا فلزي... كه فكر مي كني داره ازش طلا مي باره
- به جان خودم ماشين خودش بود
- ميثم يه طوري حرف نزن كه همه فكر كنن ماشينن نديده اي
و روشو برگردوند و مشغول شماره گرفتن شد
ميثم كه منو نشناخته بود..يعني بهتر بگم .... متوجه حضورم نشده بود.. از كنارم رد شد و به مصي گفت:
- اصلا بيا خودت ببين ...طرف كه مرض نداره ماشينو جلوي دفتر روزنامه پارك كنه
- ميثم جان يارو هر كي هست يا نفهمه يا احمق كه ماشينو جلوي در دفتر پارك كرده
تجلي حرف مصي رو ادامه داد و گفت:
-كه اين كارو هم فقط مجيد مي كرد كه خدا رحمتش كنه ...معلوم نيست تو كدوم خراب شده اي سرش گرمه كه همه ما رو فراموش كرده
مصي پوزخندي زد و گفت:
-پس
بايد بگم حتما ماشين مجيده ...كه اونجا پارك كرده ...چون هيچ كس مثل اون
خل و چل نيست ..اصلا نمي دونم كي به اين خر سوار گواهينامه داده ...
و همه زدن زير خنده
خيلي جدي و با صداي رسايي گفتم :
-طرف درجه دار بود..معلومم بود ادم حسابيه...چقدرم از پارك دوبلم تعريف كرد
دست به سينه مقابلشون ايستاده بودم .. مصي با ديدنم يهو از جاش پريد و گفت:
- خودتي ؟
ميثم سريع گفت:
- من به كسي توهين نكردما .
بعد دستشو به سمت مصي گرفت و گفت:
-اين چاك دهنشو باز كرده بود
تجليم با رنگ پريدگي گفت:
-منم كه فقط ازت تعريف كردم ...
بعد به همه اشاره كرد و گفت:
-اينا هم همه از دم شاهدن
-مرده شور ريخت همتون كه انقدر دو رويد
و پقي زدم زير خنده
همه با خنده ام شروع به خنديدن كردن
ميثم به طرفم اومد و گفت:
-الانم حتما مي خواي بگي اون ماشين مال توه ؟
- نه بابا كي به من خر سوار از اين ماشينا مي ده
مصي با پرويي و بي غرض گفت:
- خر پولا
بشكني زدم و گفت:
- اينو درست اومدي
تجلي با ذوق طرفم اومد و با هيجان گفت:
- بينم نكنه مخ كسي رو زدي كه باباش مايه داره ؟
سرمو تكوني دادم و گفتم:
- نمي دونم شايد
-گمشو ديگه عين ادم حرف بزن..اصلا اين چند روزه كجا بودي كه خبري ازت نبود...؟
- شما فكر كنيد مرخصي
جعفر كه از اتاق در اومده بود با خنده گفت:
-انشالله مرخصي زايمانه ديگه.... كه يه 6 ماهي از دستت نفس راحت بكشيم بحمدالله
همه از خنده ريسه رفتيم و گفتم:
- من اگه بتونم دهناي شما ملتو جمع و جور كنم بزرگترين خدمتو به خلق الله كردم
هنوز در حال خنديدن بوديم كه دايي رو جلوي در اتاقش ديدم ...ايستاده و با ناراحتي نگاهم مي كرد...
با ديدنش خنده ام به لبخند تبديل شد و كم كم لبخندمم محو شد....
هر
دو به هم خيره بوديم..دايي بدون حرفي به داخل اتاقش برگشت و منم اروم به
طرف اتاقش راه افتادم ... بدون در زدن وارد اتاقش شدم و اروم بهش سلام كردم
سري تكون داد و زير زبوني جواب سوالمو داد و با لپ تاپش ور رفت
لبهامو حركت دادم تا شروع كنم ..اما نتونستم و بستمشون و بهم فشردم كه خودش همونطور كه به صفحه لپ تاپ خيره بود گفت:
-فكر مي كردم تا چند سال ديگه نبينمت..زود اومدي سراغمون
- مگه قرار بود كجا برم كه تا چند سال ديگه مي خواستي منتظرم بشي
- چي بگم والا....تو كه ديگه ريسمون پاره كردي ...احترام و بزرگتري رو هم كه بوسيدي و گذاشتي كنار...
- انتظار داشتيد چيكار كنم؟به حرفتون گوش كنم و سهيلا رو عقد كنم..اين ميشه احترام ؟
دايي نفسشو داد بيرون و گفت:
- نه اين احترا م نيست ..ولي ما هم بهت نگفتيم كه تا اخر عمر زنت بشه فقط..
-
چه فرقي داره دايي جان... چه 3 ماه چه يه عمر ..اسمي كه رفت تو شناسنامه
...ديگه رفته..بعد تو بيا به اين ملت حالي كن كه آي... ايهو الناس اين زن
من نيستا..فقط به خاطر پاره اي از مشكلات يه 3 ماهي زنم شد...فقط
اسما...بعد بيا ثابت كنه كه بهش دستم نزدي
-
مجيد تو كه دم از اين ملت حراف مي زني ...بايد خودت بهتر بدوني كه اين كار
فقط به ضرر سهيلا بود نه تو...تو فقط شناسنامه ات سياه ميشد و دوباره ميشد
درستش كرد..ولي سهيلا چي ..جز اينكه شناسنامه اش سياه مي شد ..بايد عنگ
دست خورده بودنم قبول مي كرد
- مگه من مي خوام اينكارو كنم كه داري سرم منت مي ذاري؟
هيچي نگفت و منم با سكوت بهش نگاه كردم
اروم رفتم و روي مبل رو به روي ميزش نشستم و ازش پرسيدم:
-- مادرم خوبه؟
- به لطف محبتاي پسرش..اي بد نيست...
دستامو مشت كردم و سعي كردم كه با داد و هوار حرفامو نزنم
- انتظار نداريد براي كسي كه يه عمر بهم دروغ گفته... خودمو عذاب بدم
با تعجب نگاه از صفحه گرفت و به من چشم دوخت
- تو چي گفتي؟
- خودتونم خوب مي دونيد چي گفتم..امروزم اومدم اينجا تا براي هميشه تكليفمو با همه چي روشن كنم...
درسته
بزرگم كرده و همه كاري برام كرده ..اما اين دليل نميشه كه چشممو به همه
دروغاي اين سالها ببندم و فكر كنم كه چيزي نشده ..حتي از شما هم گله دارم
...
عصبي از جاش بلند شد و گفت:
-اين اراجيف چيه كه براي خودت مي بافي؟
پوزخندي زدم و گفتم:
- بريد خدا روشكر كنيد كه نمي خوام ازتون شكايت كنم اونم به خاطر تمام زحمتاي اين سالها
و از جام بلند شدم
- خجالت بكش اون مادرته
- بهتره بگيد گردنم حق مادري داره...
- خجالت بكش ...تو چرا انقدر عوض شدي ؟
- عوض نشدم ..فكر كنيد ..بچه بودم و حالا بزرگ شدم..ايرادي داره؟
- اون فكر مي كنه هنوز تو مسافرتي..مي دوني از اينكه يه هفته است صداتو نشنيده چه حالي داره؟
- خوب به من چه؟ اون موقع كه منو مي دزيد مي خواست به اين روزا فكر كنه
- چي چي ميگي براي خودت..اخه احمق هر نفهمي كه از راه برسه و يه سري چرت و پرت بهت بگه ... تو بايد باور كني ؟
- نه..ولي چند روز ديگه كه مطمئن شدم كيه ام ..تازه به شما حالي مي كنم چرت و پرت چيه؟
- بخدا كه زده به سرت
فقط بهش نگاه كردم كه با نگراني گفت:
- حداقل باهاش تماس بگير و از دلنگراني درش بيار
همزمان كه بلند مي شدم و به طرف در مي رفتم گفتم:
- نمي تونم اداي پسراي مهربونو در بيارم....
و از اتاق خارج شدم
اصلا براي چي اومده بودم اينجا ؟كه چي بشه؟كه بگم همتون دروغگويد ..من خانواده امو پيدا كردم..اون زن مادرم نيست ..دوسش ندارم..
ولي دروغه..همش دروغه...من دوسش دارم...اونم خيلي زياد ..براي همين ديگه ادامه ندادم و از اتاق بيرون اومدم ..
.آخه چرا ؟خودمم نمي دونم...ولي نمي تونمم تا اخر عمر منكرش بشم... كه دارم از دوريش دق مي كنم...
پس چرا كوتاه نميام و بر نمي گردم پيشش.....جوابم فقط يك كلمه است...
نمي دونم ....نمي دونم...
و بغضي كه ناخواسته چنگ انداخت به گلوم
از
كنار اتاقم كه رد ميشم نگاهمون تو نگاه هم گره مي خوره...و اون اين بار بر
خلاف تمام برخورداي قبليمون..بدون ترس..بدون نگراني و رنگ پريدگي ...نگام
مي كنه و از نگاش مي خواد كه ديگه جلوي چشماش نباشم و اين حس كه توي اين
دفتر و بين اين ادما يه موجود اضافه ام رو بهم تلقين مي كنه...
از جلوي در رد مي شم و مي خوام از دفتر خارج بشم ولي مي ايستم و كمي فكر مي كنم و برمي گردم طرف اتاقم ...
اينبار از حضورم با تعجب پا ميشه...قدمي به داخل اتاق مي ذارم و درو مي بندم و بهش تكيه مي دم و مي گم:
-
من هيچي از تو نمي دونم...و اينكه چه مشكلي داري..و خوب مطمئنم باش كه
اصلا برام مهم نيست و نبوده ..شايد بگي چه پسر بي احساس و تهوع آوري هستم
.....البته خودمم به تهوع اور بودنم كمي اعتقاد دارم ...
ايستاده
پشت ميزش ...بهم نگاه مي كرد...اما مصم ..پر قدرت و بدون نگاهي كه توش اوج
مظلوميت و بي كس بودنشو نشون بده ...به طوري كه نمي دونم چرا ناغافل از
شخصيت جديدش خوشم اومد...
-دايي
فقط مي خواست كاري كنم كه باب ميلم نبود...و منم ادمي نيست كه تن به هر
كاري بدم ...اصلانم كه با وجودت باعث شدي اونطور از خونه بزنم بيرون و پشت
به همه چي كنم از دستت ناراحت نيستم..چون دنبال بهانه بودم و تو به دستم
دادي ...
سكوت كردم ..منتظر بود ...كه ازش پرسيدم:
- هنوزم مشكلت پا برجاست؟
سكوت كرد..سكوتي براي تامل ..براي جوابي كه شك داشت بهم بگه يا نه
- پس هنوز مشكلتو داري ؟
- براي شما چه فرقي مي كنه..با رفتنتون به من فهمونديدكه كاري به كارم نداريد...براي همين منم نيازي به كمك خير خواهانه اتون ندارم
- پوزخندي زدم و گفتم:
-مگه گفتم كمكت مي كنم؟
اينبار رنگ صورتش به خاطر سوتي دادنش پريد ولي خودشو گم نكرد و گفت:
- از حرفاتون اينطور برداشت كردم كه شايد قصد كمك داشته باشيد
سرمو پايين گرفتم و با خنده اي گفتم:
- پس هنوز رو كمكم حساب مي كني ؟
حالا مطمئن تر جوابمو مي داد
- خوب اره ..چرا كه نه...به كي مي تونم اطمينان كنم ...؟
-سرمو بالا اوردم و جدي به چشماش نگاه كردم و گفتم:
- فقط به يه شرط قبول مي كنم
معلوم بود تمام وجودشو خوشي زايد الوصفي فرار گرفته ..
- چه شرطي؟
- اينكه فقط من و تو بدونيم..نبايد دايي از اين موضوع خبردار بشه
- اخه چطور نميشه كه
- مگه اين مشكل تو نيست؟ مگه نمي گي فقط تو تو ي دردسر افتادي ؟
-خوب اره ولي
- پس بهش نگو وگرنه ...
سريع بدون فكر گفت:
- باشه قبوله
لبهامو با زبونم تر كردم و گفتم:
- از فردا اگه دنبال كاراي محضر و ازمايشگاه بريم فكر كنم يه هفته اي طول بكشه ...تو كه مشكلي نداري..؟
- لبخندي زد و گفت:
-نه...البته اگه بيشتر از اين نشه
- نه نميشه ..پس فقط يادت باشه من و تو مي دونيم و فقط اون بالايي ..
- باشه فقط من و تو
و
فقط اين وسط من و اون بالايي مي دونستيم كه تو مخم چي مي گذره و چه برنامه
هايي دارم..برنامه هايي كه اگه سهيلا مي فهميد..عمرا قبول مي كرد