خوب به احتمالا زياد فرشته راست مي گفت هنوز خيلي مونده بود كه از خودشو و كاراش بترسم ....

طوري كه وقتي پيش پدرش رفتيم چنان كارارو جفت و جور كرد كه عمو بدون كوچكترين ترديدي و با خوشحالي پذيراي برادرزاده گمشده اش شد ...و فقط براي اطمينان بيشتر قرار شد يه ازمايش دي ان اي هم بدم كه ديگه حرفي توش نباشه و اين تازه شروع ماجرا بود..ماجرايي كه منو از چاله به چاه انداخت و تا تونست منو در گرداب بدبختيايي كه خودم مسببش بودم فرو برد ...
****
سه روز بعد:


از ازمايشگاه كه بيرون اومديم ...فرشته سوئيچ ماشينشو به طرفم پرت كرد ... سريع تو هوا قاپيدمش و گفتم :
- مگه خودت نمي روني ؟
- مي خوام يكم زير سايه اقامون از خيابوناي پردود و دم شهر فيض ببرم
- پس بگو يه نوكر مي خواستي نه يه اقا بالاسر
- اي يه همچين چيزي ..البته يه نوكر پولدار و خوشتيب ..درست مثل تو
و زد زير خنده
پشت فرمون كه نشستم به طرفش برگشتم ..در حال بستن كمربندش بود
- حالا بايد چيكار كنيم ؟
- حالا بايد بوق بزني و بادابادا مبارك بادا بگي
-تو هم گفتيو منم گفتم چشم
با خونسردي به طرفم برگشت و نگاهي به چشمام انداخت و گفت:
- تو حرفا و كاراي من اصلا شك نكن
- انوقت چرا؟
- چون من مي گم
پوزخندي زدم و دنده رو جابه جا كردم و گفتم:
- حالا بانو ميل دارن كجا برن ؟
- اگه به من بود كه مي گفتم محضر....
- اتيشتم كه تنده
- اتش نشان تو خاموشش كن
- به گور خودم بخندم كه بخوام نقش اتش نشانا رو ايفا كنم
قهقه اي زد و شال رو سرشو كمي مرتب كرد و گفت:
-باشه بي بخار ...فعلا برو سمت خونه...بابا گفته بهتره از اين به بعد بياي پيش ما و با ما زندگي كني
- واقعا بنده نوازي مي كنيد
-پرو نشو ديگه.. از سرتم زياده..تازه اين پيشنهاد من بود كه بتونيم سريعتر به هدفمون برسيم ..اگه جلوي چشم باشي...بيشتر قبول مي كنن تا دور باشي
- مثل اينكه بابا و عمه اتو خوب مي شناسي
- اره بابا ...انقدر ميشناسم كه اگه عمه پسري داشت عمرا مي ذاشت تا بحال مجرد بمونم
- دختر چي؟.. داره ؟
-به طرفم برگشت و چشم نازك كرد و گفت:
- دقيقا دوتا بوفالو
به خنده افتادم و با خنده گفتم:
- خير سرشون دختر عمه اتنا
- تو لازم نيست نگران اون خرس تپكا باشي ..اونا خيلي هنر دارن خودشونو تكون بدن ...
- بده ادم ديگرانو مسخره كنه
- نكنه تو هم مثل كلا مخمليا قديم... عاشق تپل و مپلايي ؟
-زهر مار انقدر راحت حرف نزن ..فقط گفتم انقدر به مردم لقب نده
- چشم خوشگل پسر ...
- خدارو شكر هنوز رو من اسم نذاشتي
- ديگه ادم به شوهر خودش كه بايد احترام بذاره ....پس خيالت تخت ..فقط قول مي دم توي اتاق خواب بهت لقب بدم..
با عصبانيت به طرفش برگشتم و به چشماي پر شيطنتش كه توشون هيچ شفقتي نبود خيره شدم كه گفت:
- چيه؟.. بد گفتم؟اخر كه بايد قبول كني ...چه من زن يه روزت باشم.. چه يه عمر
لبامو بهم فشردم و پامو رو گاز گذاشتم و راه افتادم
در تمام طول مسير با اين واقعيت كه اگه فرشته زير حرفش بزنه و بعد از رسيدن به سهمامون ازم جدا نشه چه بايد بكنم ...به فكر فرو رفتم....

با اينكه همه چيز.. از كاراي دايي و سهيلا گرفته تا فرشته برام طبيعي نبود و همش برام سوال بود ..ولي خودمو به تقدير و سرنوشت سپرده بودم و همش به خودم مي گفتم:
- بايد تا اخرش برم ..اين تنها راهه


با متوقف كردن ماشين جلوي در عمارت ...تازه پي به بزرگي خونه و سهمي بردم .كه قرار بود.... زندگيمو تكون بده....
- نمي خواي قبل از وارد شدن ...نكات ايميني رو گوشزد كني
همونطور كه چشماشو بسته بود و به صندلي تكيه داده بود گفت:
- اينا نخورده برات مي رقصن ...مخصوصا كه تنها پسر خاندان نجمم هستي ...پس چرتم بگي ...باور مي كنن..فقط يادت باشه زياد به اون دوتا تپك رو ندي كه بد سوار مي شن..
- چه فاميل خوب و اصيلي
- تازه كجاشو ديدي... برو تو كه دنيايي منتظرته پسر
- الان كيا هستن؟
- اوم ...عمه كه بايد تو كتابخونه معروفش باشه ..فروغم...الان سونا تشريف دارن بلكم نيم كيلو اب كنن...فرنوشم..به احتمال زياد در حال چت كردنه و وقت مصاحبت با هيچ شازده اي رو نداره...مامانم هم بايد تو يكي از مهمونياي دوستاش باشه ...
-شوهر عمه نداري؟
- نه بابا... طفلك قبل از اينكه عزرائيل جونشو بگير عمه جونشو گرفت... بس كه سركوفت ثروت نداشتشو زد و گفت..هيچي نداشتي زنت شدم..اونم ديد بميره بهتره از اينكه يه عمر خفت بكشه برا همين تو سن 52 سالگي با اولين سكته ديپورت شد اون دنيا

- همه اتون اينجا زندگي مي كنيد؟
نگاهي به نماي ساختمون انداخت و گفت:
- خونه به اين بزرگي بايد يه چندتا مفت خور داشته باشه يا نه...
لبخندي زدم و ازش پرسيدم:
-حالا چرا اسم همتون با ف شروع ميشه؟


- اينم از وصيتاي بابا بزرگ خدابيامرزمونه ..كه اصرار داشته با ف حلول كنيم ...فقط بنده خدا... خبر نداشته كه عروساش و دخترش . از دم ....دختر زان..وگرنه اسمارو هم خودش انتخاب كرده بوده...
-چقدر عجيب غريبيد
- هي بابا اين كه تازه روز خوشمونه...اگه بهت بگم تا وقتي بود اين خونه با پادگان مو نمي زد باور مي كني ؟.. ..همه امون بايد قبل از ساعت 9 خونه مي بوديم و گرنه خودش مي افتاد به جونمون

با پياده شدن از ماشين به جاي اينكه استرس بگيرم ...احساس تو خالي بودن كردم با اين خانواده به ظاهر اصيل
-هيچ كسي به استقبالمون نمياد؟
-نه
-نه؟
- براي اينكه خبر ندارن تومي خواي بياي
چرا؟
به بالاي پله ها رسيد و به طرفم برگشت و گفت:
-من نگفتم.... ترسيدم قبل از رسيدن يا مختو بزن يا خودتو
و دوباره با صداي بلند خنديد.....وارد سالن بزرگي شديم كه نمي دونستم سر و تهش كدومه
سر جام ايستاده بودم و به اطرافم نگاه مي كردم ..فرشته در حالي كه شالشو از رو سرش بر مي داشت و با دست خودشو باد مي زد گفت:
-بيا پسر عمو جان...... اينا شامشون تند و تيزه.... زود متوجه حضور جنس مذكر ميشن..بيا بشين و از همين حالا ميختو محكم بكوب تا كسي دور برنداره..
و بعد در حالي كه بهم نزديك مي شد چشمكي زد و گفت.:
-اخه اينا دورشون با تندي دور كولر فرقي نمي كنه
و خنديد
-پدرت نيست؟
-نه.. به احتمال زياد اون تا شب نمي تونه بياد.... سرش با كارخونه گرمه و البته افزايش سهماي من و تو ....پس بذار اون كارشو كنه كه هر چي كنه به نفع من و توه

هنوز مبهوت خونه بودم كه از كنارم رد شد و گفت:
- حالا بيا بشين تا من برم اهل قبور رو ..
حرفشو قطع كرد و باخنده گفت:
-اخ ببخشيد اهل خونه رو خبردار كنم
با رفتنش رو يكي از اون مبلاي گرونقيمتشون نشستم و با ترديد به عقب تكيه دادم ... انگشتمو زير چونه ام حركت دادم و ارنجمو رو دسته مبل تكيه دادم
يكي از خدمه با سيني نقره اي بدست وارد شد و به طرف اومد ..و فنجون قهوه رو روي ميز مقابلم قرار داد و با تعظيم كوتاهي از سالن خارج شد

بعد از گذشت چند دقيقه .... فرشته با سرخوشي و در حالي كه يه شلوار جين و يه تيشرت استين كوتاه تنگ پوشيده بود. كه باعث ميشد اندام خوش تركيبشو بيشتر به نمايش بذاره وارد سالن شد و به طرفم اومد .
قبل از نشستن سيبي رو از روي ميز برداشت و روي نزديكترين مبل به من نشست .... با لبخند و چشماي خندونش به سيب گاز بزرگي زد و در حال خوردن بهم خيره شد
- نمي دونم چرا از اين خونه خوشم نمياد
تيكه اشو از مبل جدا كرد و به جلو خم شد ... به سيب گاز زده اش نگاهي كرد و گفت:
-از ادماش خوشت نمياد يا از خود خونه؟
-نمي دونم چي بگم..فعلا كه تو رو ديدم از زندگي سير شدم
هر دوتايي خنده اي كرديم و اون گفت:
-پدرم چي ؟
-هنوز نظر خاصي در موردش ندارم
-چرا؟.. چون شكل پدرته؟
-نمي دونم شايد
-حالا صبر كن بذار خاندان عمه زري رو هم ببيني ...بعد نظرتو كلي بگو..هرچند لازم نيست زياد تحملشون كني ...
و در حالي كه سرشو بهم نزديك مي كرد ادامه داد:
-نصف اين خونه هم مال توه...اگه منو تو باهم باشيم.. ظرف سه سوت اين مفت خوراي جا خوش كرده رو مي ندازيم بيرون ...زيادي بهشون خوش گذشته
انگشت اشاره امو به طرف خودم گرفتم و گفتم:
-نصف اين خونه؟...شوخيت گرفته؟
-نه به جان جفتمون...زماني واقعيت حرفامو مي فهمي كه عمه جان بخواد يكي از اون دوتا غولشو به تو بندازه ...
و باز قهقه اي كه چندان برام خوشايند نبود زد

-اما اگه نظر منو بخواي فروغو... خواستي بگير... شايد از فرنوش چاقتر و ماماني تر باشه ولي با وفا تره ...اين فرنوش موز مار معلوم نيست با چند نفره ..روزا كه تشريف نداره ...شبا هم ..كه همش تو اتاقشه ...
-يعني فروغ جز مشكل چاقي مشكل ديگه اي نداره ؟
با خنده ي ريزي گفت:
-چرا داره ..عين من دنبال بهترين هاست... ولي هيچ وقت خدا موفق نيست
و يهو نگاهشو به سمت در انداخت و گفت:
-اوه اوه صاحبشم اومد...
با تغيير جهت نگاهش منم جهت نگاهمو تغيير داد و به در خيره شدم
زن مسن و جا افتادي.. روي ويلچر با لباسي سراسر مشكي داشت به من نگاه مي كرد... نا خواسته از جام بلند شدم...و سري به نشونه سلام تكون دادم ... ولي فرشته يه پاشو انداخت روي پاي ديگه اش و در كمال خونسردي گاز ديگه اي به سيب زد ..
همزمان دو دختر كه تشبيه فرشته در وصفشون كاملا درست بود..البته نه به او شوري شور ... پشت زن ظاهر شدن و به من چشم دوختن


هر چهار نفر بدون پلك زدن بهم خيره شده بوديم و هيچ كدوم حرفي نمي زديم ..كه يهو فرشته پريد بينمون و گفت:
- دقيقا شديم عين هو فيلم
دستشو به طرف من گرفت و گفت:
-خوب
به طرف خودش گرفت و گفت:بد
و در اخر به سمت عمه و دختر اش گرفت و با قهقه گفت:
زشت
-دختر دست از اين همه لودگي بردار...
اين صداي عمه بود كه با ويلچر به طرفم مي اومد و دو دخترش اونو همراهي مي كردن ...

بدون كوچكترين حركتي به اومدنش خيره بودم كه درست مقابلم قرار گرفت و نگاهي از سرتا نوك كفش پام كرد..و گفت:
-نه خوبه...مي بينم تمام چهره اتو از پدر خدابيامرزت به ارث بردي
بازم فرشته يه لنگه پا پريد بين حرفش و گفت:
-به انضمام اخلاقش كه قربونش برم هيچ كدوم از ما از اين اخلاقا نداريم
عمه با صداي پر جذبه اي بهش چشم غره رفت كه فرشته ساكت شد و با ژستي كه فقط مختص خودش بود رو دسته مبل من نشست و با پوزخند به ما نگاه كرد
-زبون نداري پسر ؟
هول كردم و گفتم:
-هان؟
باز فرشته سرشو كمي بهم نزديك كرد و گفت:

-منظور.. عمه جان اينه كه تو دهاتتون سلام كردن... كسي بلد نيست؟.. يا اينكه با نگاه بهم سلام مي كنيد؟
با اين حرف دو دختر عمه كه هنوز ايستاده بودن اروم خنديدن
-والا تو دهات ما وقتي مي ريم خونه كسي ...همون بدو ورود سلام مي كنيم نه اينكه دو ساعت وايستيم تا صاحب خونه تازه از خواب بيدار بشه
فرشته چنان قهقه اي زد كه من هول كردم و يه قدم ازش فاصله گرفتم ولي اون با سرخوشي مشت ارومي به بازوم زد و گفت:
-ايول... به خدا حال كردم كه انقدر باحالي
-نه مثل اينكه زبونتم به برادرم رفته كه نمي خواي كم بياري ..ولي پسر جان ادم بايد در هر شرايطي به بزرگتر از خودش احترام بذاره .... نه وقتي كه خودش تشخيص بده
فرشته كنار دختر عمه هاش قرار گرفت و در حالي كه معلومه بود داره عمه رو مسخره مي كنه گفت:
- اين يكي رو با عمه پايم .. ..
بعد دو تا دستشو رو شونه هاي دختر عمه هاش قرار داد و گفت:
-اين لباس صورتي كه از هول ديدن پسر داييش يادش رفته بقيه خط لبشو بكشه فرنوش جونه كه بهمون افتخار دادن و از وقتشون گذاشتن و پايين اومدن
اين يكي هم كه لپاش گل انداخته و مثل دختراي افتاب و مهتاب نديده شده ..فروغ جونه كه تا حالا در خدمت اسلام و مسلمين بوده و داشته تو سونا عرق جبين مي ريخته


دوتا دختر با اكراه دستاي فرشته رو از رو شونه هاشون جدا كردن و به طرفم اومدن و يكي يكي سلام كردن و دستشونو به طرف دراز كردن ...اول فرنوش كه سعي داشت با ماليدن لبهاش بهم اثرات خط لبو از بين ببره گفت:
-اين فرشته زيادي شلوغش مي كنه.. ببخشيد خواب بودم و نشد كه به سر وضعم برسم...
حالا فرشته كنارم... دست به سينه ايستاده بود و با حرف فرنوش دم گوشم يواشكي گفت:
-اره جون عمه اش ...
فروغم بهم دستي داد و گفت:
-كاش فرشته جون خبر مي دادن كه داريد ميايد وگرنه انقدر ما بد از مهمونامون پذيرايي نمي كنيم
-اره نه اينكه مي خواستي يه دو جين شتر قربوني كني همين بود گفتم ندوني بهتره كه كمتر تو خرج بيفتي
بعدم دم گوشم اروم گفت:
-يعني باباي بدبختم كمتر به خرج بيفته
خنده امو قورت دادم و به عمه گفتم:
-ببخشيد منم نه اينكه اولين بار بود مي دميتون يكم هول كردم ...
و بعد در كمال احترام دستشو كه روي دسته ويلچر بود و گرفتم و بوسه كوتاهي زدم و گفتم:
-فكر نمي كردم انقدر چهره زيبا و جووني داشته باشيد
فرشته كه به وضوح به عكس حرفام پي برده بود همونطور دست به سينه با چشماي از حدقه در اومده يه نگاه به من و يه نگاه به عمه كرد و گفت:
-جلل الخالق اين يكي دست هر چي
-بسه ديگه فرشته سرمونو بردي ...
و ويلچرشو حركت داد و به سمت ديگه سالن كه نورگير تر بود رفت و با دست بهم اشاره كرد كه بنشينم
و منم روي همون مبل نشستم فرشته هنوز روي دست مبل نشسته بود..
فروغ و فرنوشم با چشماي عصبي در كنار عمه قرار گرفتن و نشستن
-عموت مي گفت اسمت فرهان نيست
-بله اسمم مجيده
فرنوش چشم ابرويي برام اومد و گفت:
-واقعا!!! فرهان بيشتر بهت مياد تا مجيد.. كدوم بد سليقه اي
اينبار فرشته بدون كوچكترين اثاري از شوخي ... خيلي جدي گفت:
-فرنوش جون كسي از شما نظر نخواست ....پس شما لطف كن و تو همون حالت سايلنتت بمون
فرنوش باعصبانيت به طرف عمه برگشت و گفت :
-مامان
ولي عمه دستشو بالا اورد و وادارش كرد كه ساكت بشه و اونم با حرص اروم شد و دوباره به ما نگاه كرد
-ازدواج نكردي؟
-نه عمه جان... يعني تا حالا خدا بهم رحم كرده.... بعد از اينشو ديگه نمي دونم
فروغ لبخندي زد و بهم خيره شد
فرشته با لبخند فروغ دستشو رو لبه تاجدار مبلم قرار داد و گفت:
-فروغ جون ..هنوز شاهزاده روياهات... با الاغ مشتي حسن نيومده ...پس لبخندتو براي اون نگه دار
اينبار عمه با صداي بلندي فرشته رو مورد خطاب قرار داد و ازش خواست كه ساكت بشه و فرشته با غرغري زير لب ساكت شد....... ولي تغيير موضع نداد.و سعي كرد خونسرد باشه


-پسر جان هنوز بايد منتظر جواب ازمايش باشيم پس بهتره زياد هول نكني و هواست باشه كه كجا هستي
-بله عمه جان منم دقيقا مي خواستم اينو حالي مجيد جان كنم كه ممكنه فرهان مانباشه... پس بهتره براي دختراي اين خونه تور پهن نكنه... منتها به فروغ جون گفتم كه كمتر لبخند بزنه و اين شازده پسرو كمتر هوايي كنه...يعني قضيه به در گفتن و بقيه شنيدن
از جواباي فرشته خنده ام گرفته بود..اصلا كم نمي اورد و راست راست تو چشم عمه با احترام بد و بيراه مي گفت
-تو هم فرشته جان..بهتره كمتر از مهمونمون دفاع كني ممكنه باعث سوءتفاهم بشه
-والا فرنوش جون مهمونمون انقدر عقل و چشم دارن كه ببينن كه كجاست و داره چيكار مي كنه ...
و بعد با اشاره اي به اونا گفت:
در ضمن فكر نمي كنم انقدر بد سليقه باشه

- اي بابا دخترا بس كنيد ديگه ..
-عمه من كه چيزي نمي گم اين فرنوش و فروغن كه هي
-بسه فرشته ..كي همتون شوهر كنيد و بريد كه از دستتون راحت بشم
-والا عمه فكر كنم بيشتر براي من ارزوي شوهر داري تا دخترا
عمه لبخندي زد و گفت:
-فرشته جان.... جلوي مهمونمون خوب نيست انقدر با من يكي بدو مي كني
-واي عمه من؟.. عمه من كي با شما يكي به دو كردم ..غلط بكنم باشما
-فرشته
-همه به در ورودي سالن خيره شديم ...عمو با قدمهاي محكم و استوار وارد شد و گفت:
-باز تو اتيش سوزوندي ؟
-اما من
-بسه نمي خوام چيزي بشنوي ...نشد يه بار من بيام خونه ..تو ساكت نشسته باشي سر جات
عمو بهم نزديك شد ..بلند شدم و بهش دست دادم كه گفت:
-شرمنده الان حتما فكر مي كني اينا ديگه كين
لبخنيد زدم و با لبخندم حرفشو تصديق كردم
-نگران نباش عادت مي كني
و دستشو رو شونه ام گذاشت و فشار ارومي وارد كرد و از م خواست بنشينم و خودشم كنارم نشت و همونطور كه دستش تو دستم بود گفت:
-با همه كه اشنا شدي ؟
-بله
فرشته با ناراحتي پاشو تكون مي داد و ديگه شوخي نمي كرد ...فروغ و فرنوش هم با لبخند و نيشخند بهش نگاه مي كردن كه از نگاه من دور نموند
عمو خواست حرفي بزنه كه فرشته با بي حوصلگي بلند شد و گفت:
-ببخشيد من برم ..يكم خسته ام ...
و به طرف پله ها رفت
-اين چش شد يهو
-نگران نباشيد دايي جان ..طبق معمول داره خودشو براي شما و عضو جديد لوس مي كنه
عمو با ناراحتي سري تكون داد و گفت:
-فرنوش كجا دخترم خودشو لوس كرده ؟
فرنوش نگاهي بهم كرد و چشمكي زد و گفت:
-شوخي كردم دايي جان
اخلاق همشون يه جوري بود..نمي دونستم با اين همه اختلاف ...چطور كنار هم زندگي مي كردن

بعد از اينكه عمو كمي حرف زدو سعي كرد جو اروم كنه از فرنوش خواست كه فعلا اتاقمو نشون بده ...كه بعد تو اولين فرصت منو با همه جاي خونه اشنا بكنه ..
.همراه فرنوش از سالن خارج شديم...نزديك پله ها يكي از خدمه رو صدا زد و ازش خواست كيفمو پشت سر ما بالا بياره
هم قدم با فرنوش از پله ها بالا رفتم....


-مي دونم الان به سبك سريا فرشته فكر مي كني ..از اولشم اينطوري بود ...متاسفانه دايي تو تربيتش دخالتي نداشته ..عيب از مادر فرشته است كه چنين دختري رو تربيت كرده ...
ابروهامو انداختم بالا و ازش پرسيدم:
-چند سالته ؟
لبخندي زد و گفت:
- 22...
-دانشجويي؟
-فوق ديپلم مترجمي زبان ...از درس زياد خوشم نمي اومد... براي همين ديگه به ليسانس گرفتن فكر نكردم ...از فرشته شنيدم ليسانس مهندسي برق و قدرت داري
-اگه خدا راضي باشه
-بهتره نذاري فرشته زياد بهت نزديك بشه ..ماشالله تو فاميل پسري نمونده كه با خانوم نرقصيده باشه ...منظورم تو مهمونياست ..بس كه اين دختر جلف و وله ...
-بهش نمياد اينطوري باشه
-بس كه مار خوش خط و خاله ..
طبقه بالا دست كمي از طبقه پايين نداشت در مقابل يكي از اتاقا ايستاد و درشو باز كرد و گفت:
-اميدوارم خوشت بياد ...اگه چيزي كم بود بگو تا بگم برات بيارن
از كنار در رفت كنار و اول من وارد شدم ...اتاق نبود كه لامذهب ...جمع اشپزخونه و اتاق من و مادرم ميشد اين اتاق ...
-با كمال تاسف بايد بگم تمام وسايل و پرده ها.... سليقه فرشته است... اگه خوشت نمياد باز به خودم بگو تا تو اولين فرصت همه چيزو برات عوض كنم
بدم نمي اومد كمي حرصش مي داد براي همين گفتم:
-نه اتفافا همه چيز عاليه.... فكر نمي كردم انقدر خوش سليقه باشه
دندون قروچه اي اومد و شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

- ولي به نظرم هيچ چيزي با هم... همخوني نداره... بازم سليقه خودته...كاري نداري؟
-نه ممنون
معلوم بود منتظره كه ازش بخوام بمونه براي همين به طرف در رفتم و دستگيره رو گرفتم و گفتم:
-خيلي زحمت كشيدي
كمي عصبي شد ولي زود به خودش مسلط شد وگفت:
-پس فعلا
و از اتاق خارج شد ...با خروجش درو بستم و برگشتم و به اتاقي كه حالا متعلق به من بود نگاهي انداختم


به سمت تخت دو نفره رفتم و دستي به لبه هاي كنده كاري شده اش كشيدم و بعدم نگاهي به تلويزيون و بانداي معركه اش انداختم و با لبخندي با خودم گفتم:
-براي اولين پله بد نبود ..
بعدم به طرف سرويس بهداشتي رفتم ...درشو باز كردم و به اين فكر كردم چرا اين دخترا سعي دارن اون يكي رو جلوي من خراب كنن ..بايد منتظر فروغم مي شدم و مي ديدم كه اون چي مي خواد بگه ...در سرويس بهداشتي رو بستم و به تردميل نزديك شدم و دكمه شو زدم و گفتم:
-كه اينطور... پس بايد نصف اين خونه هم مال من باشه ...
تا اينجا فهميده بودم كه عمه از خداشه كه جواب ازمايش منفي باشه و من جز اين خاندان نباشم ولي عمو بر عكس اون مي خواست كه من واقعا برادرزاده اش باشم

در كمد لباسا رو باز كردم 10 دست لباس از كت شلوار گرفته تا لباساي اسپورت و راحتي
پوزخندي زدم و گفتم :
-لابد مي خوان با اين چيزا خرم كنن
كه به در اتاق ضربه اي نواخته شد
-بله
در باز شد و فرشته وارد شد و گفت:
-از اتاقت خوشت مياد ؟
-اي بدك نيست
-كوفت ..بدك نيست ...همه چيز برات گرفتم ...يه نگاه به همه چيز بنداز..انقدر بي ذوق نباش
و بعد به سمت كمد لباسا اومد و همونطور كه بين لباس دنبال لباس خاصي مي گشت... ازش پرسيدم:
-اگه جواب ازمايش اون چيزي نباشه كه ما مي خوايم انوقت چي ميشه؟
به لباسي كه دم دستش بود نگاهي كرد و گفت:
-اين ازمايش براي دل قرص كردن يه عده ادمه نفهمه... پس نگران نباش
وبعد لباسي رو در اورد و مقابلم گرفت كه بهش گفتم:
-چرا فرنوش و فروغ از تو خوششون نمياد ؟
لباسو سر جاش گذاشت و دنبال لباس ديگه اي گشت و گفت:
- براي اينكه فكر مي كنن دارم قاپ تو رو مي دزدم
- پس بنده خداها حق دارن
لبخندي زد و لباس ديگه اي رو جلوم گرفت و گفت:
-خدايش اگه بخواي بين ما سه نفر يكي رو انتخاب كني ...اصلا به اون دوتا نگاهي مي ندازي ؟

- بابا اونطوري كه مي گي اون بنده خداها چاق نيستن ..فرنوش يكم ازتو تو پرتره..اما خب فروغ چرا يكم چاقه ..ولي چهره بانمكي داره..نمي دونم چرا از اين دوتا بدت مياد

فرشته جوابي نداد و خودش باز با لباسا سرگرم كرد ..لبه تخت نشستم و دستامو اهرمم كردم و كمي خودم به عقب كشيدم و گفتم:
-فروغ چي ؟درس خونده...؟
-چيه؟.. از اون خوشت مياد؟
-اي بابا نمي دونم چرا نميشه تو ايران در مورد يه دختر از يه دختر ديگه سوال كرد
كلافه دست از جستجو كردن بين لباسا كشيد و به طرف سيستم رفت و كنترلشو برداشت و در حالي كه روشنش مي كرد گفت:
-خب انگار به ظاهر ...تو فاميل اون بر خلاف هيكل و قيافش از همه فعالتره... ترم اخر كارشناسي ارشدمهندسي الكترونيك
-جدي ؟


-اره بابا ....خودمم مونده مخش به كي رفته ..بعضي وقتا ميگيم شايد به باباش رفته ...ولي بعد مي گم نه اگه اون عقل داشت...كه با عمه ازدواج نمي كرد
-حالا دختر خوبي هست يا نه ؟
اهنگي كه پخش مي شد و رد كرد و گفت:
-تا خوب بودن تو نظرت تو چي باشه؟ ..ولي از من به تو نصيحت... زياد بهش نزديك نشو
-كه نون تو اجر نشه؟
كنترلو روي تخت پرت كرد و دست به سينه مقابلم قرار گرفت و با ناراحتي و عصبانيت گفت:
-قرارمون كه يادت نرفته؟ ...اگه الان اينجايي و داري براي خودت خر كيف ميشي ....همش از زير صدقه سري منه
-خوب البته اگه جواب ازمايش بياد... ديگه نيازي به صدقه هاي تو ندارم
دندوناشو روي لبش به سختي كشيد و گفت:
-قرار نيست كه بزني زير حرفات ؟
لبخندي زدم و گفتم:
-خوب تا زماني كه فقط تنها گزينه ام براي رسيدن به حقم.... ازدواج با تو باشه نه

انگشت اشاره اشو به طرفم گرفت و گفت:
-ببين اقا مجيد ..اين ساختمان با وسايلش باعث نشه كه يهو هوا ورت داره كه خبريه ..الانم رو انگشت من مي چرخي ...كه من نخوام بچرخه... سه سوته اوتي ..يعني بيرون ..يعني برگشتن به همون زندگي نكبتي قبليت

از حرفش بدم اومد و در مقابلش قرار گرفتم و گفتم:
-باز تو زندگي قبليمو به رخم كشيدي..؟ حالا كه حرف به اينجا كشيد براي اولين و اخرين بار بهت مي گم ..دختر خانوم ...بهتره به اندازه كوپنت حرف بزني و برام انقدر از اين ناز و غمزه ها نياي ..كه بيشتر از اينا ديدم و نم پس ندادم ...من توي زندگي قبليم هيچ سختي و بدبختي نكشيدم ..فقط فرقم با امثال شماها اين بوده كه مثل شماها از مال ديگران مفت خوري نكردم و باهاش به اين اون فخر نفروختم ...تو هم خوب مي دوني چي مي گم ...
وگرنه انقدر خودتو براي پيدا كردنم عذاب نمي دادي.... براي رسيدن به سهمي كه معلوم نيست چقدره كه داري انقدر براش بال بال مي زني

حالا هم بهتره از اتاق من بري بيرون كه نمي خوام روزمو با ديدن چهره ات خرابتر كنم ...
دندوناشو بهم فشار داد و در حالي كه رو پاشنه كفش مي چرخيد كه به طرف در بره با صداي عصبي گفت :
- ديوونه
فقط پهش پوزخند زدم و اونم درو پشت سرش محكم بهم كوبيد
نفسي بيرون دادن و به طرف پنجره رفتم ..كمي از پرده رو زدم كنار ...فروغ روي نيمكتي نزديك به ساختمون و در حالي كه پشتش به من بود نشسته بود ...و كتابي رو تو دستش گرفته بود ..به ظاهر دختر ارومي مي اومد...و اين اولين برداشتم ازش بود... همونطور كه نگاهش مي كردم ..فرشته رو ديدم كه داره بهش نزديك ميشه ...پرده رو كمي اوردم پايين تر كه متوجه من نشه... با عصبانيت مقابلش قرار گرفت و كتابشو از زير دستش كشيد بيرون و با صداي بلند ي شروع كرد باهاش حرف زدن..البته چون پنجره بسته بود و مسافتي با ساختمون داشتن متوجه حرفاشون نمي شدم ولي حركات فرشته همه معلوم بود به نوعي تهديد و خط نشون كشيدنه...
و در اخر هم كتابو با شدت تو بغلش پرت كرد و به طرف ساختمون برگشت ..فروغ سري تكون داد و كتابشو دوباره باز كرد ..اما يه برگ نزده بود كه با عصبانيت بستش و روي زمين پرتش كرد و با ناراحتي سرشو بين دستاش گرفت

فروغ يه دختر سفيد رو با چشمان قهوي و ابرهايي كمي كشيده بود و نسبت به فرنوش و فرشته فكر مي كنم يه 10 كيلويي بيشتر وزن داشت كه اين باعث نميشد بهش گفت چاق... .در واقعه ميشه گفت در برابر فرشته كه مثل باربي ها بود ... چاق به نظر مي رسيد

همونطور كه بهش خيره بودم از جاش بلند شد و كتابشو از روي زمين برداشت و خاكشو كمي تكوند و در يك حركت سرشو چرخوند و به پنجره چشم دوخت..ديگه خيلي دير شده بود كه پنهان بشم براي همين بدون هيچ حركتي بهش خيره شدم...اونم چند ثانيه اي بدون تغيير حالت بهم نگاه كرد و بعدم خيلي بي تفاوت به طرف ساختمون راه افتاد
پرده رو رها كردم و وسط اتاق ايستادم .. همه چيز اين خونه غير عادي و عجيب بودو مي دونستم اين وسط يه چيزايي هست كه من از اونا بي اطلاعم ....