- هی ... امیر ! به محسن خیره شدم ! کاغذی رو گذاشت تو دستم و با چشم به رایان اشاره کرد ! برگشتم سمتش که چشمکی بهم زد ! ابروهام پرید بالا ! کاغذ رو باز کردم ! نوشته بود : من به یه بهونه ای میرم بیرون ! دو دقیقه بعد از من بیا ! سرمو واسش تکون دادم ! سرشو با کتابش گرم کرد ! چند ثانیه بعد از جاش بلند شد و و بعد از اجازه گرفتن از کلاس رفت بیرون ! به معلم خیره شدم ! از اون عقده ای های روزگار بود ! عمرا میذاشت دو نفر باهم برن بیرون ! اول نفر قبلی باید بر میگشت تا اون اجازه بده نفر بعدی بره ! اصلا رفتارش معنی نمی ده ! حالا اگه دو نفر با هم برن چی میشه مثلا ؟! فکری کردم ! از اول کلاس چون کمر و شکمم درد می کرد بی حال بودم ! در نتیچه اگه از بچه ها می پرسیدن مشکلی اوی اجرای نقشه ام پیش نمی یومد ! لبخندی خبیث گوشه لبم نشست ! یه دفعه دستمو گذاشتم جلو دهنم و دوییدم سمت در ! وحشیانه بازش کردم و خودمو پرت کردم بیرون ! یه 20 متری رو دوییدم و به اب روشویی کنار دستشویی رسییدم ! به اطراف نگاهی انداختم ! این پسره کدوم گوریه پس !؟! صداش اومد : هی ... بیا از اینور ! اومدم برم سمتش که با صدای یوسف تو جام میخ کوب شدم : امیر .. امیر .. چت شد ؟! اه از نهادم بلند شد ! به گندی شانس ! دستمو گرفتم به روشویی و خودمو زدم به بی حالی ! گاهی فکر می کنم اگه بازیگر میشدم پولم از پارو بالا می رفت ! والاااا ! یوسف با دو خودشو کنارم رسوند ! دستشو گذاشت رو شونه ام و با نگرانی گفت : حالت خوبه ؟! چت شد یه دفعه ؟! خشکم زد !..... یوسف بهم رحم کن ! ... تروخدا بهم رحم کن !... .. ترو قران بهم رحم کن ! ... داری با محبتت چه بلایی سرم میاری ؟! ... می خوای من و از عذاب وجدان بکشی ؟! .... یوسف این جوری شکنجه ام نکن .... شکنجه هات وحشتناکه ....بخدا خیلی وحشتناکه !..... من دووم نمیارم .... بخدا دووم نمیارم .. یوسف -اووی امیر .... خوبی ؟! چرا هیچی نمی گی ؟! بزور گفتم : من خوبم ! یه ذره بشینم حالم جا میاد ! تو برو سر کلاس ! یوسف - بیا اینور ! بشین رو سکو ! کم مونده بود بزنم زیر گریه ! ( کلا زیاد ورور می کنه ! شما به دل نگیرید! ) کلا تو این دوره احساساتم شدید تحریک میشه ! و رسما رو دوره ی افراطم ! به شدت عصبی ... حساس ... بداخلاق .... افسرده و ... کنار هم نشستیم ! شونه هام رو ماساژ داد ! اقا من کمرم داره می شکنه ! اونو ماساژ بده فدات شم ! - یوسف تو برو سر کلاس ! من دو دقیقه دیگه میام ! یوسف - می مونم کنارت ! اه ! پاشو برو گمشو تا نزدم دک و دهنت رو سرویس نکردم ! .... خودم اعصاب معصاب نمونده واسم ! نگاهی بهش انداختم : پاشو برو حالم بده ! یه دفعه دیدی هر چی تو معده ام بود ریخت ... یوسف - زهرمار ! - برو جون مادرت بذار حالم خوب شه ! چپ چپنگام کرد : یعنی اگه من بمونم تو حالت بدتر میشه ؟! وااااایـــــــــی ! حالا بیا درستش کن ! - نه دیوونه ! واسه خودت میگم ! برو میام ! خلاصه بعد از کلی چک و چونه زدن و التماس کردن رفت تو کلاس ! پوفی کشیدم وقتی مطمئن شدم رفته تو کلاس از جام بلند شدم ! رایان اومد طرفم : معلوم هست دو ساعته داری چیکار می کنی ؟! - بابا یوسف اومد دیدی که ! نمی دونم چرا ولی یه لحظه احساس کردم نگاهش رنگ تحقیر گرفت ! براندازم کرد ! سرشو برگردوند : بیا بریم تا گندش در نیومده ! ! بعد از جند لحظه با کلی تامل و دقت و کلی دنگ و فنگ دیگه از مدرسه زدیم بیرون !



رایان کلید رو از جیبش در اورد و در خونه رو باز کرد ! با هم وارد شدیم !
با ناراحتی پامو کوبیدم زمین : من می خوام برم خونه خودم !
یه دفعه برگشت طرفم : ببین من بهت یه مثقالم چی ... اعتماد ندارم ! خب ؟! پس حرف بیخود نزن که با تیپا می فرستمت پیش اقای خسروی تا خودش تکلیفت رو روشن کنه !
لبمو دادم جلو : می خوام صد سال اعتماد نداشته باشی ! به من چه ؟!
یه قدم اومد جلو : د نه د ! از کجا معلوم دروغ نگغته باشی و بخوای یه غلطی بکنی ؟! همچین کاری از ادمی مثه تو ... پوزخندی زد و ادامه داد : بعید نیس !
فکم منقبض شد با حرص یه قدم رفتم جلو ! سرم به زور به زیر شونه اش می رسید ! من خیلی کوتاه نیستما ! این پسره عین تیر چراغ برق می مونه !
اصلا سر و تهش معلوم نیس !
- مگه من چمه ؟!
با تمسخر گفت : چته ؟! بگو چت نیس ! دختری که میره مدرسه ی پسرانه ...
وااااااایی ! حالا اینو هی می خواد بکوبه تو فرق سرم !
اومدم بزنم حالشو بگیرم که با صدای دختری تو جام خشک شدم : سلام کی ..
با دیدن من حرف تو دهنش ماسید ! چند بار پلک زد ! یه دفعه دسش رو گذاشت رو سرش و خودشو پرت کرد تو یکی از اتاقا !
سرم کج شد : چی شد الان ؟!
سرشو تکون داد : هیچی !
با دست به یکی از اتاقا اشاره کرد : برو اون اتاق منه !
این پا و اون پا کردم : میشه ... ا.م ... میشه برم ... حموم ؟!
چشماش مهربون شد : باشه ! چیکار کنم که خیلی دل رحمم !
بی توجه به متلکش گفتم : کجاس ؟!
- تو اتاقم هس !
سرمو تکون دادم و خودمو پرت کردم تو اتاق ! اولین دری رو که دیدم باز کردم و چشم بسته رفتم تو ! سرم محکم خورد به دیوار ! اخم بلند شد !
دماغم رو ماساژ دادم ! به روبروم نگاهی انداختم : اه ! دیوونه رفتی تو کمد !
سری تکون دادم و اومدم بیرون ! در بعدی رو باز کردم !چشمم خورد به حموم ! خوشحال خودمو پرت کردم توش ! به سرعت جت لباسام رو بیرون اوردم و پریدم زیر دوش ! وای که چه حالی میده ! ای جان ! حالا یه دو سه ..
اهم اهم ! و اینک ماهان خوشگله تقدیم می کند :
چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یه گردی
زدم زیر خنده ! در کوبیده شد : امیر !
اب دهنم رو قورت دادم : هاا ؟!
لباس واست گذاشتم رو تخت ! میرم بیرون ! بیا برش دار !
بابا جنتلمن ! مهربون ! هلو ! گل ! خخخخخ !
باشه ای گفتم ! صدای بسته شدن در اومد ! یه دفعه یاد یه چیزی افتادم ! تند تند دوش گرفتم ! خودمو حوله پیچ کردم ! سرمو کمی از حموم دادم بیرون و به اطراف نگاهی انداختم ! مثه اینکه جدی جدی رفته ! خوبه حداقل شعورش رسید بره ! نیشم باز شد ! دوییدم طرف تخت ! لباس و یه پلاستیک مشکی ! چاپیدمشون ! دوباره دوییدم تو حموم !
با دیدن چیزی که تو پلاستیک بود عرق شرمی رو تنم نشست ! با خجالت لبمو گاز گرفتم ! خاک بر سرت ماهان !
سریع کارامو انجام دادم و اومدم بیرون ! شکمم همچنان درد می کرد ! با دیدن تخت چشمم برق زد ! با دیدن تخت چشمم برق زد ! اروم به طرفش حرکت کردم ! انگار می ترسیدم روش بخوابم و رایان رو سگ کنم !
اما دردم بدجوری امونم رو بریده بود ! اروم به طرفش رفتم و با خودم حرف میزدم !
فقط یه کوچولو می خوابم
یه قدم برداشتم
رایان ناراحت نمی شه
یه قدم دیگه
کمرم داره درد می کنه
یه قدم دیگه
مریضم و حالم خوب نیس
یه قدم دیگه! رسیدم به تخت !
سرمو کج کردم ! زود زود پا میشم ! قول مردونه میدم ! لبخندی زدم و شیرجه زدم رو تخت ! وای چه گرمه !! با ذوق چشامو بستم و نفهمیدم کی به خواب رفتم !


*** *********** ************
سامان
زنگ اخر بود و مام بیکار !از دست علی بدجوری حرصی بودم ! مونده بودم اون پسره چی دم گوشش گفته ؟!
یاد زنگ تفریح افتادم ! امیر هراسون علی رو کشوند یه طرف و شروع کرد باهاش حرف زدن !
بعد زنگ کلاس به طور کاملا اتفاقی یه دفعه هر دو با هم غیبشون میزنه ! پوفی کشیدم ! بعد از زنگ باید می رفتم سراغش !به بچه ها خیره شدم! اکثرا بیرون بودن ! چند نفر باقی مونده هم دور هم جمع شده بودن و حرف میزدن ! حوصله ام شدید سر رفته بود ! از جام بلند شدم و رفتم کنارشون ! لبخندی زدم ! بزور خودمو کنار ارشان جا دادم !
با خنده گفت : چته دیوونه ؟! له شدم !
خندیدم : مهم نیس !
داشتم به چرت و پرتاشون گوش می دادم که در باز شد و اقای خسروی اومد تو کلاس !
بچه ها از جاشون بلند شدن !
لبخندی به صورتشون زد : بفرمایید بچه ها ! ایمانی ؟!
- بله اقا ؟!
- بیا کارت دارم !
- چشم ! از جام بلند شدم و به سمتش رفتم ! در کلاس رو بست : بیا بریم دفتر ! سری تکون دادم ! انگار کمی پریشون بود !با هم وارد دفتر شدیم : اقای خسروی طوری شده ؟! - بشین ! روی یه صندلی نشستم ! کنارم نشست : امیر کجا رفته ؟! - نمی دونم ! با علیرضا غیبش زد ! - خب پس با ایشونن ؟! - بله نگران نباشین ! سری تکون داد و شروع کرد شکوندن انگشتهای دستش ! نگاهی بهش انداختم : اتفاقی افتاده ؟!
پوفی کشید : یکی از همکارا بو برده !
قلبم وایساد ! - یعنی فهمیده که امیر ...



خسروی سرشو تکون داد : نه ... نه ! فقط به شماها شک کرده !
نفس راحتی کشیدم : شک کرده ! پس بو نبرده ! ... شما که منو سکته دادین ! ... حالا به چی شک ...
- هیس !
یه دفعه شروع کرد با حرص حرف زدن : یعنی چی ؟! تو دوستشی !؟ این چه وضعشه ؟!
ابروهام پرید بالا ! چه زود تغییر احساسات داد ! ... حالا چرا داره چرت و پرت می گه ؟!
به طور نا محسوس کنارم رو نگاه کردم ! اقای علیزاده اومده بود تو دفتر ! ... تو دلم احسنتی نثار خسروی کردم و منم رفتم تو نقش : باور کنید من خبر ندارم ! ... از رایان همچین کاری بعیده !!

**** ********** **********
دستم رو گذاشتم رو ایفون و تا ته فشارش دادم ×!! دو ثانیه بعد صدای داد علیرضا اومد : اومدم بابا ... اومدم ! ... چه خبرته ؟!
از رو نرفتم و محکمتر زنگ رو فشار دادم ! علیرضا فریاد زد :بابا زنگ خونه سوخت ! مگه سر اوردی؟!
در رو بار کرد ! با دیدنم خندید : اه تویی ؟>!
هولش دادم تو و در رو بستم ! علیرضا گفت :چته ؟! چرا اژدهایی ؟!
با عصبانیت بهش نگاه کردم : تو خجالت نمی کشی ؟!
علیرضا - دیگه واسه چی ؟!
- مگه خیر سرمون قرار نبود امیر رو بپاییم ؟! پس از مدرسه جیم زدنت واسه چی بود ؟؟!
علیرضا - اهان ! اونو می گی ! ... بابا اون که مهم نیست اصلا !
- علی ... بخدا می کشمت ! می دونی اگه امیر امروز یوسف رو می دزدید ...
علیرضا -بابا نگران نباش !
با صدای اروم تری ادامه داد : امیر اینجاست !
مخم سوت کشید : چـــــــــــــی ؟!
علیرضا - هیس ! زهرمار !
- معلوم هست داری چه غلطی می کنی ؟!
علیرضا - وای ! سامان اروم ! بیا بریم تو خونه بهت می گم !
پوفی کشیدم ! کوله مو رو شونه ام جا به جا کردم و با هم وارد خونه شدیم !
- کجاست ؟!
علیرضا - کی ؟!
با حرص گفتم : عمه ام !
علیرضا - والا عمه تون که اینجا نیستن ! مگه قرار بود بیا...
چشمامو بستم و با حرص گفتم : علی .. علی ... علی !
علیرضا - اسم من رایانه ! خوب ؟!
- خیلی خب ! حالا بفرما بگو چی شده ؟!
علیرضا - بذار برات شربت بیارم !
دستشو کشیدم : خودتو لوس نکن ! فقط تعریف کن چی شده ؟!
نگام کرد و سری تکون داد ! کنارم نشست !
چیزی نگفتم منتظر بودم خودش شروع کنه !
علیرضا - اره ! از مدرسه جیم زدیم !
- خب !
نگام کرد ! انگار دودل بود ! واسه چی ؟! نمی دونم ! چند لحظه گذشت یه دفعه چشاش برقی زد : امیر مریض بود !
- چه مریضی ؟!
علیرضا - کمرش درد می کرد!
- واسه چی ؟!
کلافه شد : من چه می دونم برو از خودش بپرس !
- علی ! جرم بزرگی مرتکب شدی !
- چی ؟!
- همکاری با مجرم ! این چه کاری بود که کردی ؟!
علیرضا - خوب حالش واقعا بد بود ! مجب...
- علی زده به سرت ؟! اون یه خلافکاره ! چرا حالیت نیس ؟! ما برای دستگیریش می ریم مدرسه مگه نه ؟! نه اینکه کمکش کنیم !
نفسمو محکم فوت کردم : همکاری با مجرم اونم برای لو نرفتن ! هه ! مسخره اس !
بهش خیره شدم : دیوونه شدی ؟! ... مجازاتش خیلی سنگینه ! ... خیلی سنگین !
علیرضا - چرا چرت و پرت می گی ؟! چیش لو بره ؟! اون مریض بود منم کمکش کردم ! خلاص!
سرمو تکون دادم : باشه ! باشه قانع شدم !


علیرضا
سامان رو تا دم در بدرقه کردم ! با شوخی و خنده خداحافظی کردیم ! تا در رو بستم نفس راحتی کشیدم ! مصنوعی عرق پیشونیم رو پاک کردم ! واااای قلبم !! یاد چند دقیقه پیش افتادم : بالاخره اعتراف کردم جیم زدیم : البته لزومی واسه اعتراف کردن نداشت ! خودش فهمیده بود ! بگذریم ! وقتی گفت "خوب " ! قلبم ریخت ! نمی دونم واسه چی ؟! ولی کمی تا حدودی یه حالی داشتم ! یه چیزی شبیه ترس ... دلشوره ...نگرانی ... ! مخلوطی از هرسه ! ترس از اینکه اگه سامان بفهمه من می دونم امیر دختره و چیزی بهش نگفتم چی کار می کنه ؟! دلشوره از اینکه اگه می گفتم امیر تو بد دردسری می افتاد ! خیلی بد ! و نگرانی از اینکه امیر رو لو بدم ! ولی یه لحظه یاد یکی از داستانای پیامبر ( ص )افتادم : روزی پیامبر ( ص ) در حال عبور از دو تا کوه بوده ! چون خسته میشه تصمیم می گیره یه چند لحظه استراحت کنه ! پس کنار یکی از کوه ها میشینه ! چند لحظه می گذره که یه دفعه شخصی با دو از کنارش رد میشه ! پیغمبر (ص ) تا این رو می بینه بلافاصله از جاش بلند میشه و روی اون یکی کوه می شینه ! چند لحظه بعد چند مرد دیگه می رسن ! ازش می پرسن : ایا جوانی رو ندیدی که از اینجا عبور کنه ؟! در جواب فرمود : از وقتی من اینجا نشستم شخصی رو ندیدم ! مرد ها فکر می کنن منظورش اینه که من از وقتی به کوه اومدم کسی رو ندیدم ! در صورتی که منظور ایشون این بود که از وقتی من روی این یکی کوه نشستم شخصی رو ندیدم !( به این میگن دروغ مصلحتی ) منم همون کار رو کردم ! یعنی نه راست راستش رو گفتم نه دروغ ! امیر واقعا کمرش درد می کرد ولی دلیلش مریضی نبود که سامان فکر می کرد ! لبخندی شیطون زدم و وارد هال شدم ! توی هال چشمم خورد به اینه !هنوز با گریم بودم ! سامان هم با گریم بود ! شانس اوردم که راحیل می دونست ماییم و گریم کردیم(یعنی مارو قبلا با گریم دیده بود) و گرنه در جا سکته می کرد ! دستمو فرو کردم تو موهام ! به سمت اتاقم حرکت کردم!! به در اتاقم که رسیدم یه لحظه ایستادم ! برم تو ؟! نکنه لباس تنش نباشه ؟! خفه شو علیرضا ! چشمم رو بستم و در زدم ! ترو خدا ببین به چه حال و روزی افتادم ! برای رفتن به اتاق خودمم باید اجازه بگیرم ! هی هی ! صدایی نیومد ! دوباره در زدم ! بعد از اینکه کسی جواب نداد در رو باز کردم و رفتم تو ! روی تخت خوابش رفته بود ! چه زود صاحب اتاقمم شد ! اه اه ! تا چشمم خورد به اسلحه ام تنم یخ بست !! علیرضا چقدر احمقی ! پاورچین پاورچین به سمت اسلحه ام حرکت کردم ! روی زمین افتاده بود و نصفش رفته بود زیر مبل ! زیاد جلب توجه نمی کرد! نکنه متوجه شده باشه ؟! لعنت بهت علیرضا ! نزدیک مبل بودم که یه دفعه صدای زنگ گوشیم تو کل اتاق پیچید ! امیر از خواب پرید ! اوه شت ! همین یکی رو کم داشتم ! سریع رو به امیر و پشت به مبل ایستادم ! امیر نگاهی بهم انداخت : چی شده ؟! - هیچی ! با نوک پام شروع کردم دنبال اسلحه ام گشتن ! اه ! کجایی ؟! امیر - ساعت چنده ؟! - هان ؟! ... اهان ؟! ساعت ... دوبار شروع کردم گردیدن ! نیست که نیس ! اه ! الان وقتی شوخی کردنه ؟! صدای داد امیر بلند شد : رایان ! یه دور خوردم سقف اومدم پایین ! با ترس بهش خیره شدم ! وای بدبخت شدم ! فهمید ! وای گندش در اومد ! - می پرسم ساعت چنده ؟! شونه هام اویزون شد ! ای درد ! خو خودت اون چشاتو بگردون ببین ساعت چنده ؟!واالا ! تو که منو سکته دادی ! با احساس تفنگم نیشم شل شد ! شوتش کردم عقب ! تا ته رفت تو مبل ! با خیال راحت به سمت امیر حرکت کردم ! - اه ! بسه دیگه ! پاشو برو خونتون ! امیر - این چه طرز مهمون نوازیه ؟! - من این مدلیم ! خوشت نمیاد به سلامت ! - بد اخلاق !


یوسف
بوی زرشک پلو خوبی پیچید تو دماغم ! وااااای ! من هلاک زرشک پلوم ! کوله ام رو رو دوشم جا به جا کردم ! سر سری کفشمو بیرون اوردم و خودمو پرت کردم تو خونه !
- سلاااااااااااااممممم ! مامان گشنمه ! افسانه - علیک سلام ! یه نگاه به ما فقیر فقرا هم بنداز ! بد نیس ! برگشتم طرف افسانه : اه ؟! تو که باز اینجایی ؟! مگه خونه زندگی نداری ؟! افسانه- مامان ببینش ! - حقته ! دیگه الکی زبون نریز ! اوکی ؟! مامان گشنمه ! چشمم خورد به بابام که داشت میر غضبی نگام می کرد ! اب دهنم رو قورت دادم ! اروم به ارمیا نگاه کردم ! زمزمه کردم : سوتی دادم ؟! سرشو تکون داد ! صاف وایسادم ! یوسف قوی باش ! فقط باز سوتی دادی ! چیزی نشده که ! برگشتم به عقب! شوهر افسانه اومده بود ! بزور لبخند زدم ! ابروم رفت ! حالا چیزی نشده بود ها ولی من همیشه جلوی ارش ( شوهر خواهرم ) خیلی جدی و مودب بودم و از این ادا اطوارا در نمیاوردم ! هی هی ! اهی کشیدم و با ناراحتی باهاش دست دادم : سلام ! خوبی ؟@ لبخندی زد : سلام ! ممنون ! تو خوبی اقا یوسف ؟! - ممنون ! یه نفسی میاد و میره ! با اجازه من برم لباسم رو عوض کنم! - صاحب اجازه ای ! حرف مفت نزن ! والا ! سری تکون دادم و وارد اتاقم شدم !همون طور لباسم رو عوض کردم و انداختمشون رو زمین! خودمو پرت کردم رو تختم ! چشمام رو بستم ! توی یه لحظه در به شدت باز شد ! از جام پریدم ! شمیم بود ! - شمیم ! -دایی جووون ! من می خوام نقاشی بکشم ! - من بهت عمرا خودکار بدم ! تمام خودکارام رو گم و گور کردی! لبشو داد جلو و مظلوم بهم خیره شد ! پوفی کشیدم : بشین اینجا واست وسایل بیارم ! دسشو با ذوق کوبید بهم : اخ جون ! مرسی ! خندیدم و دستمو فرو کردم تو موهاش ! به سمت کیفم رفتم ! نشست رو زمین ! جا مدادیم رو بیرون اوردم که صدای شمیم پیچید تو اتاق : دایی این چقدر بامزه اس ! میدیش به من ؟! در حالی که خودکارم رو بیرون می اوردم پرسیدم : چیو ؟! شمیم - این و دیگه !! وای خیلی خوشگله ! من می خوامش ! برگشتم طرفش ! یه چیز خیلی کوچولو دستش بود ! نمی فهمیدم چیه ؟! اومدم برم دفتر بیارم واسش که دوباره شمیم گفت : دایی میدی بهم ؟! کلافه شدم ! دوباره برگشتم طرفش ! چشمامو ریز کردم ! یه شی ریز ! انداره لوبیا ! جلوش زانو زدم ! با دیدن شنوت بهتم برد ! اب دهنم رو قورت دادم ! چیزی تو سرم فریاد زد : بدبخت شدم ! شمیم - میدیش ؟! سعی کردم خونسرد باشم ! نباید حرفی میزدم که باعث بشه اونا بفهمن شنوت رو دیدم ! - دایی جون ! مامانی ( مادرم ) می خواد بهت شکلات بده ! بدو برو ! با شنیدن اسم شکلات از جاش پرید و به سمت در اتاق دویید ! دوباره به شنوت خیره شدم ! کی می خواد این کابوسای عذاب اور تموم شه ؟! یاد یه چیزی افتادم ! ارش وکیل پایه یک دادگستری بود ! باید باهاش حرف میزدم ! اگه اینجوری پیش می رفت حتما دیوونه میشدم ! شنوت رو برداشتم و اونو توی جای امنی گذاشتم ! با صدای مادرم که واسه ناهار صدام میزد نفس عمیقی کشیدم ! زمزمه کردم : الله و خیرٌ حافظا و هو ارحم اراحمین ! از اتاق زدم بیرون !

و
ارد اشپز خونه شدم ! کنار پدرم رو صندلی نشستم ! به غذا خیره شدم ! اشتهام کور شده بود ! ... این یعنی واقعا حالم خرابه ! خودمو خوب می شناختم ! حتی اگه بمیرمم از غذام نمی زدم ! ... ارمیا بهم میگفت شکم پرست ...!..بغض کردم...خدایا کی این کابوسای احمقانه تموم میشه ؟!

سرم سنگین شده بود !
ارش _ یوسف خوبی ؟!
سرمو گرفتم بالا ! بی روح بهش خیره شدم ... خوب ؟! هه !
_ چیزی نیس !
و کمی برای خودم غذا کشیدم ! قاشقم رو پر کردم و قورتش دادم ! پس چرا لز گلوم پایین نمی رفت ؟؟؟! به سرفه افتادم ! بابا سریع لیوانی رو پر اب کرد و داد دستم ! یه نفس سر کشیدمش ! سرم به شدت گیج می رفت !
بشقابم رو پس زدم و از جام بلند شدم : دستتون درد نکنه !
مامان – ولی تو که هیچی نخوردی ؟!
بی رمق لبخندی زدم ! لبخندی که از صد تا گریه بدتر بود : سیرم مامان ! میرم استراحت کنم !
هنوز وسط اشپز خونه نرسیده بودم که درد بدی تو قلبم پیچید ! دستم رفت سمت قلبم : خــــــــــــدا !!
صدای داد و بیداد خانواده ام تو گوشم پیچید ! زانو زدم ! صورتم خیس اشک شد ! بازم همون درد لعنتی ! پدرم بغلم کرد داد زد : ارمیا زنگ بزن اورژانس !
درد هر لحظه بیشتر میشد و من ...
چند لحظه بعد همه جا سیاه شد و تنها صدای سقوطم تو بغل پدرم بود و دیگر هیج!
**** *************** ************
_ یوسف ! اتفاقی واست افتاده ؟!
به برومند دکتر قلبم خیره شدم ! پوزخندی زدم !
_چه اتفاقی مثلا ؟!
برومند _ فشار روحی ؟!؟ هیجانی ؟! استرسی ؟!
اشک تو چشام جمع شد ! سرمو برگردوندم ! بغض داشت خفه ام می کرد : فشار ..هه. اره ! تا دلت بخواد!... کدومشو بگم ؟!
پوزخند صدا داری زدم ! دستمو گرفت تو دسش : پسرم ! بهم اعتماد کن ..
پریدم وسط حرفش : دکتر میشه تنهام بذارید ؟!
نگام کرد ! سرشو تکون داد : باشه پسرم ! اگه کمکی ازم بر میاد بهم اعتماد کن !
لبخندی زدم ! بی روح !... به سمت در اتاق راه افتاد و ازش بیرون رفت !
سرمو به پشتی تخت تکیه دادم ! ... فشار رومه .. فشار زیادی رومه .. ولی هیچکی حالیش نیست !
ماهان
رایان _ ببینم تو مشکلت با من چیه ؟!
_ دِ بیا ! من مشکل دارم یا تو که هر دفعه منو می بینی شروع می کنی پاچه گرفتن ؟!
خنده اش گرفت : هی ...
پریدم وسط حرفش : هی تو کلات !
رایان _ مهندس ! این تیکه کلامات رو ترک کن ! واست شر میشه !
با تمسخر گفتم : باشه ! چون تو گفتی حتما !
پوفی کشید ! کشون کشون خودمو رسوندم لبه ی تخت ! پاهامو اویزون کردم و شروع کردم تکون دادنشون ! نگاهی به اطراف و انداختم و بو کشیدم : ببینم چیز میزی نداری بزنیم تو رگ ؟!
چشاشو درشت کرد : جـــانـــم ؟!!
ننیشمو باز کردم : جانت به سلامت!
رایان _ خوشگله ! میام می زنم فکتو میارم پایینا !
با بی خیالی گفتم : قُپی نیا ! مال این حرفا نیستی !
بعد از کلی کل کل کردن بالاخره گفت بریم اشپزخونه ناهار بخوریم ! خو اینو همون اول بگو ! لازمه اینقدر انرژی بسوزونی اخه ؟!
بعد از خوردن ناهار ، باهاش خداحافطی کردم و از خونه زدم بیرون ! حوصله ی اینکه برم تو خونه ی جعبه کبریتیم رو نداشتم ! شروع کردم قدم زدن و خاطراتم رو مرو کردن ! خاطرات 20 سال زندگی تو این جهنم که اسمش دنیا بود !! از بدنیا اومدنم تا 17 سالگی م که خونه ی اون بودم یا داشتم کتک می خوردم ! یا فحش می شنیدم ! یا طعنه بود که روونه ی وجودم میشد ! گشتم پی بهترین خاطراتم ! چرا ذهنم اینقدر خالیه ؟! انگار تازه بدنیا اومدم و هیچ خاطره ای ندارم ! هه ! خاطره ی خوب ؟! .... اوم .. یه بار حاجی بی خیال معامله شد و کتکم نزد !
بغض ... من ادم خوبی نیستم ! هیچکس هیچ وقت منو نخواست ! تو چرا همیشه کنارمی ؟!
بغض کوچولوی من ! حق من این بود ؟! حقم از این زندگی جهنمی این بود ؟! این بود که فقط بگردم دنبال روزی که کتک نخورده باشم ؟! که بگردم دنبال روزی که یه نیشخند زده باشم ؟! هه ! مسخره اس ! نیس ؟!
بازم راه رفتم و از کنار ادما گذشتم ! ادما ... چاق و لاغر .. کوتاه و بلند ... سبزه و سفید ...
یعنی اینام باباهاشونو حاجی صدا می کنن ؟! یعنی اینام بهشون می گن نحس ؟! می گن شوم ؟!
صورتم خیس شد و بازم راه رفتم ... جقدر تفاوته ! پایین شهر و بالا شهر !همش چند کیلومتره اما ...
پایین شهر موهاتو کچل کنی می گن از رندون ازاد شدی ؟!
بالا شهریا برای همون قضیه: به سلامتی حاجی شدی ؟!
پایین شهریا هفته ای یه بار می رن حموم عمومی ! اونم با کلی دک و پز !
بالا شهریا تو اتاقشون حموم دارن !
همین بالا شهریا مادر بچه ای بعد از تولدش بمیره بهش بیشتر محبت می کنن که کمبود مادر رو احساس نکنه !
ولی پایین شهریا ...
سرمو گرفتم پایین : بهش میگن جوجه نحس ! هه ! تیکه کلام سامان ... سامان .. سامان ... ستتوان مملکت !
تو دیگه چرا ؟!
چشامو بستم ... خاطرات تو ذهنم زنده شد ... تا وقتی 20 سالش بود و من دوازده ساله مثه حسام و سمیرا کتکم می زد ...
اما بعد از اون ... فقط طعنه می گفت ...یا نمی زد یا اگه میزد بد میزد ! خیلی بد !
واسه همین همیشه سعی می کردم پا رو دم نکبتش نذارم ! گر چه مثه اون سه تا وحشی نبود ولی مثه عزیزم نبود !... اخ عزیز .. عزیز !
یاد علیرضا دوست سامان افتادم ... لبخندی نشست گوشه لبم ... اخ که وقتی وارد خونمو میشد دلم می خواست پاهاشو ببوسم !
چون جلوی اون ، کسی دست روم بلند نمی کرد ! با اینکه نفهمیدم چرا ؟! شاید روشون نمی شد ... شاید ازش حساب می بردن !
لبخندی زدم ! با بغض زمزمه کردم : علیرضا مهربان است ! علیرضا وحشی نیس ! او دوسم دارد ! به جای ان سه بربر * او از من حمایت می کرد ! علیرضا ...
(* بربر = ترک های وحشی ) بغضم ترکید !صورتمو با دستم پوشوندم !اهای دنیا تگه دار ... من می خوام پیاده شم !
تازه به خودم اومدم ! ... کلی از خونه ی رایان اینا دور شده بودم ... پاهام از شدت راه رفتن ذوق ذوق می کرد !
سرمو بلند کردم تا بفهمم کدوم گوریم که چشمم خورد به خونه ی طوسی رنگ ! تنم لرزی گرفت ! خونه ی بدبختی هام ... خونه ی جهنمی ام ... خونه ی نحس ...
با نفرت رفتم جلو ! زهر حندی زدم : حاجی خوشگله ! من برگشتم !
دستم رفت سمت چاقوم ! اروم تر گفتم : اشهدتو بخون گلی !
چند قدم رفتم عقب ! نگاهی به اطراف انداختم ! محله خلوت بود ! ببین یه نفرم پیدا نمیشه ازت حمایت کنه ؟!!
چشامو بستم تا اشکم سرازیر نشه ! دوییدم به طرف در و با یه حرکت ازش بالا رفتم ...! خودمو انداختم پایین ...به اطراف نگاهی انداختم ! تو حیاط که کسی نبود ! از جام بلند شدم !
من اومدم جیگر !