رمان بغض کهنه8
- هی ... امیر ! به محسن خیره شدم ! کاغذی رو گذاشت تو دستم و با چشم به رایان اشاره کرد ! برگشتم سمتش که چشمکی بهم زد ! ابروهام پرید بالا ! کاغذ رو باز کردم ! نوشته بود : من به یه بهونه ای میرم بیرون ! دو دقیقه بعد از من بیا ! سرمو واسش تکون دادم ! سرشو با کتابش گرم کرد ! چند ثانیه بعد از جاش بلند شد و و بعد از اجازه گرفتن از کلاس رفت بیرون ! به معلم خیره شدم ! از اون عقده ای های روزگار بود ! عمرا میذاشت دو نفر باهم برن بیرون ! اول نفر قبلی باید بر میگشت تا اون اجازه بده نفر بعدی بره ! اصلا رفتارش معنی نمی ده ! حالا اگه دو نفر با هم برن چی میشه مثلا ؟! فکری
کردم ! از اول کلاس چون کمر و شکمم درد می کرد بی حال بودم ! در نتیچه
اگه از بچه ها می پرسیدن مشکلی اوی اجرای نقشه ام پیش نمی یومد ! لبخندی خبیث گوشه لبم نشست ! یه دفعه دستمو گذاشتم جلو دهنم و دوییدم سمت در ! وحشیانه بازش کردم و خودمو پرت کردم بیرون ! یه 20 متری رو دوییدم و به اب روشویی کنار دستشویی رسییدم ! به اطراف نگاهی انداختم ! این پسره کدوم گوریه پس !؟! صداش اومد : هی ... بیا از اینور ! اومدم برم سمتش که با صدای یوسف تو جام میخ کوب شدم : امیر .. امیر .. چت شد ؟! اه از نهادم بلند شد ! به گندی شانس ! دستمو گرفتم به روشویی و خودمو زدم به بی حالی ! گاهی فکر می کنم اگه بازیگر میشدم پولم از پارو بالا می رفت ! والاااا ! یوسف با دو خودشو کنارم رسوند ! دستشو گذاشت رو شونه ام و با نگرانی گفت : حالت خوبه ؟! چت شد یه دفعه ؟! خشکم زد !..... یوسف بهم رحم کن ! ... تروخدا بهم رحم کن !... .. ترو قران بهم رحم کن ! ... داری با محبتت چه بلایی سرم میاری ؟! ... می خوای من و از عذاب وجدان بکشی ؟! .... یوسف این جوری شکنجه ام نکن .... شکنجه هات وحشتناکه ....بخدا خیلی وحشتناکه !..... من دووم نمیارم .... بخدا دووم نمیارم .. یوسف -اووی امیر .... خوبی ؟! چرا هیچی نمی گی ؟! بزور گفتم : من خوبم ! یه ذره بشینم حالم جا میاد ! تو برو سر کلاس ! یوسف - بیا اینور ! بشین رو سکو ! کم مونده بود بزنم زیر گریه ! ( کلا زیاد ورور می کنه ! شما به دل نگیرید! ) کلا تو این دوره احساساتم شدید تحریک میشه ! و رسما رو دوره ی افراطم ! به شدت عصبی ... حساس ... بداخلاق .... افسرده و ... کنار هم نشستیم ! شونه هام رو ماساژ داد ! اقا من کمرم داره می شکنه ! اونو ماساژ بده فدات شم ! - یوسف تو برو سر کلاس ! من دو دقیقه دیگه میام ! یوسف - می مونم کنارت ! اه ! پاشو برو گمشو تا نزدم دک و دهنت رو سرویس نکردم ! .... خودم اعصاب معصاب نمونده واسم ! نگاهی بهش انداختم : پاشو برو حالم بده ! یه دفعه دیدی هر چی تو معده ام بود ریخت ... یوسف - زهرمار ! - برو جون مادرت بذار حالم خوب شه ! چپ چپنگام کرد : یعنی اگه من بمونم تو حالت بدتر میشه ؟! وااااایـــــــــی ! حالا بیا درستش کن ! - نه دیوونه ! واسه خودت میگم ! برو میام ! خلاصه بعد از کلی چک و چونه زدن و التماس کردن رفت تو کلاس ! پوفی کشیدم وقتی مطمئن شدم رفته تو کلاس از جام بلند شدم ! رایان اومد طرفم : معلوم هست دو ساعته داری چیکار می کنی ؟! - بابا یوسف اومد دیدی که ! نمی دونم چرا ولی یه لحظه احساس کردم نگاهش رنگ تحقیر گرفت ! براندازم کرد ! سرشو برگردوند : بیا بریم تا گندش در نیومده ! ! بعد از جند لحظه با کلی تامل و دقت و کلی دنگ و فنگ دیگه از مدرسه زدیم بیرون !
رایان کلید رو از جیبش در اورد و در خونه رو باز کرد ! با هم وارد شدیم !
با ناراحتی پامو کوبیدم زمین : من می خوام برم خونه خودم !
یه دفعه برگشت طرفم : ببین من بهت یه مثقالم چی ... اعتماد ندارم ! خب ؟! پس حرف بیخود نزن که با تیپا می فرستمت پیش اقای خسروی تا خودش تکلیفت رو روشن کنه !
لبمو دادم جلو : می خوام صد سال اعتماد نداشته باشی ! به من چه ؟!
یه قدم اومد جلو : د نه د ! از کجا معلوم دروغ نگغته باشی و بخوای یه غلطی بکنی ؟! همچین کاری از ادمی مثه تو ... پوزخندی زد و ادامه داد : بعید نیس !
فکم منقبض شد با حرص یه قدم رفتم جلو ! سرم به زور به زیر شونه اش می رسید ! من خیلی کوتاه نیستما ! این پسره عین تیر چراغ برق می مونه !
اصلا سر و تهش معلوم نیس !
- مگه من چمه ؟!
با تمسخر گفت : چته ؟! بگو چت نیس ! دختری که میره مدرسه ی پسرانه ...
وااااااایی ! حالا اینو هی می خواد بکوبه تو فرق سرم !
اومدم بزنم حالشو بگیرم که با صدای دختری تو جام خشک شدم : سلام کی ..
با دیدن من حرف تو دهنش ماسید ! چند بار پلک زد ! یه دفعه دسش رو گذاشت رو سرش و خودشو پرت کرد تو یکی از اتاقا !
سرم کج شد : چی شد الان ؟!
سرشو تکون داد : هیچی !
با دست به یکی از اتاقا اشاره کرد : برو اون اتاق منه !
این پا و اون پا کردم : میشه ... ا.م ... میشه برم ... حموم ؟!
چشماش مهربون شد : باشه ! چیکار کنم که خیلی دل رحمم !
بی توجه به متلکش گفتم : کجاس ؟!
- تو اتاقم هس !
سرمو تکون دادم و خودمو پرت کردم تو اتاق ! اولین دری رو که دیدم باز کردم و چشم بسته رفتم تو ! سرم محکم خورد به دیوار ! اخم بلند شد !
دماغم رو ماساژ دادم ! به روبروم نگاهی انداختم : اه ! دیوونه رفتی تو کمد !
سری تکون دادم و اومدم بیرون ! در بعدی رو باز کردم !چشمم خورد به حموم ! خوشحال خودمو پرت کردم توش ! به سرعت جت لباسام رو بیرون اوردم و پریدم زیر دوش ! وای که چه حالی میده ! ای جان ! حالا یه دو سه ..
اهم اهم ! و اینک ماهان خوشگله تقدیم می کند :
چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یه گردی
زدم زیر خنده ! در کوبیده شد : امیر !
اب دهنم رو قورت دادم : هاا ؟!
لباس واست گذاشتم رو تخت ! میرم بیرون ! بیا برش دار !
بابا جنتلمن ! مهربون ! هلو ! گل ! خخخخخ !
باشه ای گفتم ! صدای بسته شدن در اومد !
یه دفعه یاد یه چیزی افتادم ! تند تند دوش گرفتم ! خودمو حوله پیچ کردم !
سرمو کمی از حموم دادم بیرون و به اطراف نگاهی انداختم ! مثه اینکه جدی جدی رفته ! خوبه حداقل شعورش رسید بره ! نیشم باز شد ! دوییدم طرف تخت ! لباس و یه پلاستیک مشکی ! چاپیدمشون ! دوباره دوییدم تو حموم !
با دیدن چیزی که تو پلاستیک بود عرق شرمی رو تنم نشست ! با خجالت لبمو گاز گرفتم ! خاک بر سرت ماهان !
سریع کارامو انجام دادم و اومدم بیرون ! شکمم همچنان درد می کرد ! با دیدن تخت چشمم برق زد ! با دیدن تخت چشمم برق زد ! اروم به طرفش حرکت کردم ! انگار می ترسیدم روش بخوابم و رایان رو سگ کنم !
اما دردم بدجوری امونم رو بریده بود ! اروم به طرفش رفتم و با خودم حرف میزدم !
فقط یه کوچولو می خوابم
یه قدم برداشتم
رایان ناراحت نمی شه
یه قدم دیگه
کمرم داره درد می کنه
یه قدم دیگه
مریضم و حالم خوب نیس
یه قدم دیگه! رسیدم به تخت !
سرمو کج کردم ! زود زود پا میشم ! قول مردونه میدم ! لبخندی زدم و شیرجه زدم رو تخت ! وای چه گرمه !! با ذوق چشامو بستم و نفهمیدم کی به خواب رفتم !
*** *********** ************
سامان
زنگ اخر بود و مام بیکار !از دست علی بدجوری حرصی بودم ! مونده بودم اون پسره چی دم گوشش گفته ؟!
یاد زنگ تفریح افتادم ! امیر هراسون علی رو کشوند یه طرف و شروع کرد باهاش حرف زدن !
بعد زنگ کلاس به طور کاملا اتفاقی یه دفعه هر دو با هم غیبشون میزنه ! پوفی کشیدم ! بعد از زنگ باید می رفتم سراغش !به بچه ها خیره شدم! اکثرا بیرون بودن ! چند نفر باقی مونده هم دور هم جمع شده بودن و حرف میزدن ! حوصله ام شدید سر رفته بود ! از جام بلند شدم و رفتم کنارشون ! لبخندی زدم ! بزور خودمو کنار ارشان جا دادم !
با خنده گفت : چته دیوونه ؟! له شدم !
خندیدم : مهم نیس !
داشتم به چرت و پرتاشون گوش می دادم که در باز شد و اقای خسروی اومد تو کلاس !
بچه ها از جاشون بلند شدن !
لبخندی به صورتشون زد : بفرمایید بچه ها ! ایمانی ؟!
- بله اقا ؟!
- بیا کارت دارم ! - چشم ! از جام بلند شدم و به سمتش رفتم ! در کلاس رو بست : بیا بریم دفتر ! سری تکون دادم ! انگار کمی پریشون بود !با هم وارد دفتر شدیم : اقای خسروی طوری شده ؟! - بشین ! روی یه صندلی نشستم ! کنارم نشست : امیر کجا رفته ؟! - نمی دونم ! با علیرضا غیبش زد ! - خب پس با ایشونن ؟! - بله نگران نباشین ! سری تکون داد و شروع کرد شکوندن انگشتهای دستش ! نگاهی بهش انداختم : اتفاقی افتاده ؟!
پوفی کشید : یکی از همکارا بو برده ! قلبم وایساد ! - یعنی فهمیده که امیر ...
خسروی سرشو تکون داد : نه ... نه ! فقط به شماها شک کرده !
نفس راحتی کشیدم : شک کرده ! پس بو نبرده ! ... شما که منو سکته دادین ! ... حالا به چی شک ...
- هیس !
یه دفعه شروع کرد با حرص حرف زدن : یعنی چی ؟! تو دوستشی !؟ این چه وضعشه ؟!
ابروهام پرید بالا ! چه زود تغییر احساسات داد ! ... حالا چرا داره چرت و پرت می گه ؟!
به طور نا محسوس کنارم رو نگاه کردم ! اقای علیزاده اومده بود تو دفتر ! ... تو دلم احسنتی نثار خسروی کردم و منم رفتم تو نقش : باور کنید من خبر ندارم ! ... از رایان همچین کاری بعیده !!
**** ********** **********
دستم رو گذاشتم رو ایفون و تا ته فشارش دادم ×!! دو ثانیه بعد صدای داد علیرضا اومد : اومدم بابا ... اومدم ! ... چه خبرته ؟!
از رو نرفتم و محکمتر زنگ رو فشار دادم ! علیرضا فریاد زد :بابا زنگ خونه سوخت ! مگه سر اوردی؟!
در رو بار کرد ! با دیدنم خندید : اه تویی ؟>!
هولش دادم تو و در رو بستم ! علیرضا گفت :چته ؟! چرا اژدهایی ؟!
با عصبانیت بهش نگاه کردم : تو خجالت نمی کشی ؟!
علیرضا - دیگه واسه چی ؟!
- مگه خیر سرمون قرار نبود امیر رو بپاییم ؟! پس از مدرسه جیم زدنت واسه چی بود ؟؟!
علیرضا - اهان ! اونو می گی ! ... بابا اون که مهم نیست اصلا !
- علی ... بخدا می کشمت ! می دونی اگه امیر امروز یوسف رو می دزدید ...
علیرضا -بابا نگران نباش !
با صدای اروم تری ادامه داد : امیر اینجاست !
مخم سوت کشید : چـــــــــــــی ؟!
علیرضا - هیس ! زهرمار !
- معلوم هست داری چه غلطی می کنی ؟!
علیرضا - وای ! سامان اروم ! بیا بریم تو خونه بهت می گم !
پوفی کشیدم ! کوله مو رو شونه ام جا به جا کردم و با هم وارد خونه شدیم !
- کجاست ؟!
علیرضا - کی ؟!
با حرص گفتم : عمه ام !
علیرضا - والا عمه تون که اینجا نیستن ! مگه قرار بود بیا...
چشمامو بستم و با حرص گفتم : علی .. علی ... علی !
علیرضا - اسم من رایانه ! خوب ؟!
- خیلی خب ! حالا بفرما بگو چی شده ؟!
علیرضا - بذار برات شربت بیارم !
دستشو کشیدم : خودتو لوس نکن ! فقط تعریف کن چی شده ؟!
نگام کرد و سری تکون داد ! کنارم نشست !
چیزی نگفتم منتظر بودم خودش شروع کنه !
علیرضا - اره ! از مدرسه جیم زدیم !
- خب !
نگام کرد ! انگار دودل بود ! واسه چی ؟! نمی دونم ! چند لحظه گذشت یه دفعه چشاش برقی زد : امیر مریض بود !
- چه مریضی ؟!
علیرضا - کمرش درد می کرد!
- واسه چی ؟!
کلافه شد : من چه می دونم برو از خودش بپرس !
- علی ! جرم بزرگی مرتکب شدی !
- چی ؟!
- همکاری با مجرم ! این چه کاری بود که کردی ؟!
علیرضا - خوب حالش واقعا بد بود ! مجب...
- علی زده به سرت ؟! اون یه خلافکاره ! چرا حالیت نیس ؟! ما برای دستگیریش می ریم مدرسه مگه نه ؟! نه اینکه کمکش کنیم !
نفسمو محکم فوت کردم : همکاری با مجرم اونم برای لو نرفتن ! هه ! مسخره اس !
بهش خیره شدم : دیوونه شدی ؟! ... مجازاتش خیلی سنگینه ! ... خیلی سنگین !
علیرضا - چرا چرت و پرت می گی ؟! چیش لو بره ؟! اون مریض بود منم کمکش کردم ! خلاص!
سرمو تکون دادم : باشه ! باشه قانع شدم !
علیرضا سامان رو تا دم در بدرقه کردم ! با شوخی و خنده خداحافظی کردیم ! تا در رو بستم نفس راحتی کشیدم ! مصنوعی عرق پیشونیم رو پاک کردم ! واااای قلبم !! یاد چند دقیقه پیش افتادم : بالاخره اعتراف کردم جیم زدیم : البته لزومی واسه اعتراف کردن نداشت ! خودش فهمیده بود ! بگذریم ! وقتی گفت "خوب " ! قلبم ریخت ! نمی دونم واسه چی ؟! ولی کمی تا حدودی یه حالی داشتم ! یه چیزی شبیه ترس ... دلشوره ...نگرانی ... ! مخلوطی از هرسه ! ترس از اینکه اگه سامان بفهمه من می دونم امیر دختره و چیزی بهش نگفتم چی کار می کنه ؟! دلشوره از اینکه اگه می گفتم امیر تو بد دردسری می افتاد ! خیلی بد ! و نگرانی از اینکه امیر رو لو بدم ! ولی یه لحظه یاد یکی از داستانای پیامبر ( ص )افتادم : روزی پیامبر ( ص ) در حال عبور از دو تا کوه بوده ! چون خسته میشه تصمیم می گیره یه چند لحظه استراحت کنه ! پس کنار یکی از کوه ها میشینه ! چند لحظه می گذره که یه دفعه شخصی با دو از کنارش رد میشه ! پیغمبر (ص ) تا این رو می بینه بلافاصله از جاش بلند میشه و روی اون یکی کوه می شینه ! چند لحظه بعد چند مرد دیگه می رسن ! ازش می پرسن : ایا جوانی رو ندیدی که از اینجا عبور کنه ؟! در جواب فرمود : از وقتی من اینجا نشستم شخصی رو ندیدم ! مرد ها فکر می کنن منظورش اینه که من از وقتی به کوه اومدم کسی رو ندیدم ! در صورتی که منظور ایشون این بود که از وقتی من روی این یکی کوه نشستم شخصی رو ندیدم !( به این میگن دروغ مصلحتی ) منم همون کار رو کردم ! یعنی نه راست راستش رو گفتم نه دروغ ! امیر واقعا کمرش درد می کرد ولی دلیلش مریضی نبود که سامان فکر می کرد ! لبخندی شیطون زدم و وارد هال شدم ! توی هال چشمم خورد به اینه !هنوز با گریم بودم ! سامان هم با گریم بود ! شانس اوردم که راحیل می دونست ماییم و گریم کردیم(یعنی مارو قبلا با گریم دیده بود) و گرنه در جا سکته می کرد ! دستمو فرو کردم تو موهام ! به سمت اتاقم حرکت کردم!! به در اتاقم که رسیدم یه لحظه ایستادم ! برم تو ؟! نکنه لباس تنش نباشه ؟! خفه شو علیرضا ! چشمم رو بستم و در زدم ! ترو خدا ببین به چه حال و روزی افتادم ! برای رفتن به اتاق خودمم باید اجازه بگیرم ! هی هی ! صدایی نیومد ! دوباره در زدم ! بعد از اینکه کسی جواب نداد در رو باز کردم و رفتم تو ! روی تخت خوابش رفته بود ! چه زود صاحب اتاقمم شد ! اه اه ! تا چشمم خورد به اسلحه ام تنم یخ بست !! علیرضا چقدر احمقی ! پاورچین پاورچین به سمت اسلحه ام حرکت کردم ! روی زمین افتاده بود و نصفش رفته بود زیر مبل ! زیاد جلب توجه نمی کرد! نکنه متوجه شده باشه ؟! لعنت بهت علیرضا ! نزدیک مبل بودم که یه دفعه صدای زنگ گوشیم تو کل اتاق پیچید ! امیر از خواب پرید ! اوه شت ! همین یکی رو کم داشتم ! سریع رو به امیر و پشت به مبل ایستادم ! امیر نگاهی بهم انداخت : چی شده ؟! - هیچی ! با نوک پام شروع کردم دنبال اسلحه ام گشتن ! اه ! کجایی ؟! امیر - ساعت چنده ؟! - هان ؟! ... اهان ؟! ساعت ... دوبار شروع کردم گردیدن ! نیست که نیس ! اه ! الان وقتی شوخی کردنه ؟! صدای داد امیر بلند شد : رایان ! یه دور خوردم سقف اومدم پایین ! با ترس بهش خیره شدم ! وای بدبخت شدم ! فهمید ! وای گندش در اومد ! - می پرسم ساعت چنده ؟! شونه هام اویزون شد ! ای درد ! خو خودت اون چشاتو بگردون ببین ساعت چنده ؟!واالا ! تو که منو سکته دادی ! با احساس تفنگم نیشم شل شد ! شوتش کردم عقب ! تا ته رفت تو مبل ! با خیال راحت به سمت امیر حرکت کردم ! - اه ! بسه دیگه ! پاشو برو خونتون ! امیر - این چه طرز مهمون نوازیه ؟! - من این مدلیم ! خوشت نمیاد به سلامت ! - بد اخلاق !
یوسف
بوی زرشک پلو خوبی پیچید تو دماغم ! وااااای ! من هلاک زرشک پلوم ! کوله ام رو رو دوشم جا به جا کردم ! سر سری کفشمو بیرون اوردم و خودمو پرت کردم تو خونه ! - سلاااااااااااااممممم ! مامان گشنمه ! افسانه - علیک سلام ! یه نگاه به ما فقیر فقرا هم بنداز ! بد نیس ! برگشتم طرف افسانه : اه ؟! تو که باز اینجایی ؟! مگه خونه زندگی نداری ؟! افسانه- مامان ببینش ! - حقته ! دیگه الکی زبون نریز ! اوکی ؟! مامان گشنمه ! چشمم خورد به بابام که داشت میر غضبی نگام می کرد ! اب دهنم رو قورت دادم ! اروم به ارمیا نگاه کردم ! زمزمه کردم : سوتی دادم ؟! سرشو تکون داد ! صاف وایسادم ! یوسف قوی باش ! فقط باز سوتی دادی ! چیزی نشده که ! برگشتم به عقب! شوهر افسانه اومده بود ! بزور لبخند زدم ! ابروم رفت ! حالا چیزی نشده بود ها ولی من همیشه جلوی ارش ( شوهر خواهرم ) خیلی جدی و مودب بودم و از این ادا اطوارا در نمیاوردم ! هی هی ! اهی کشیدم و با ناراحتی باهاش دست دادم : سلام ! خوبی ؟@ لبخندی زد : سلام ! ممنون ! تو خوبی اقا یوسف ؟! - ممنون ! یه نفسی میاد و میره ! با اجازه من برم لباسم رو عوض کنم! - صاحب اجازه ای ! حرف مفت نزن ! والا ! سری تکون دادم و وارد اتاقم شدم !همون طور لباسم رو عوض کردم و انداختمشون رو زمین! خودمو پرت کردم رو تختم ! چشمام رو بستم ! توی یه لحظه در به شدت باز شد ! از جام پریدم ! شمیم بود ! - شمیم ! -دایی جووون ! من می خوام نقاشی بکشم ! - من بهت عمرا خودکار بدم ! تمام خودکارام رو گم و گور کردی! لبشو داد جلو و مظلوم بهم خیره شد ! پوفی کشیدم : بشین اینجا واست وسایل بیارم ! دسشو با ذوق کوبید بهم : اخ جون ! مرسی ! خندیدم و دستمو فرو کردم تو موهاش ! به سمت کیفم رفتم ! نشست رو زمین ! جا مدادیم رو بیرون اوردم که صدای شمیم پیچید تو اتاق : دایی این چقدر بامزه اس ! میدیش به من ؟! در حالی که خودکارم رو بیرون می اوردم پرسیدم : چیو ؟! شمیم - این و دیگه !! وای خیلی خوشگله ! من می خوامش ! برگشتم طرفش ! یه چیز خیلی کوچولو دستش بود ! نمی فهمیدم چیه ؟! اومدم برم دفتر بیارم واسش که دوباره شمیم گفت : دایی میدی بهم ؟! کلافه شدم ! دوباره برگشتم طرفش ! چشمامو ریز کردم ! یه شی ریز ! انداره لوبیا ! جلوش زانو زدم ! با دیدن شنوت بهتم برد ! اب دهنم رو قورت دادم ! چیزی تو سرم فریاد زد : بدبخت شدم ! شمیم - میدیش ؟! سعی کردم خونسرد باشم ! نباید حرفی میزدم که باعث بشه اونا بفهمن شنوت رو دیدم ! - دایی جون ! مامانی ( مادرم ) می خواد بهت شکلات بده ! بدو برو ! با شنیدن اسم شکلات از جاش پرید و به سمت در اتاق دویید ! دوباره به شنوت خیره شدم ! کی می خواد این کابوسای عذاب اور تموم شه ؟! یاد یه چیزی افتادم ! ارش وکیل پایه یک دادگستری بود ! باید باهاش حرف میزدم ! اگه اینجوری پیش می رفت حتما دیوونه میشدم ! شنوت رو برداشتم و اونو توی جای امنی گذاشتم ! با صدای مادرم که واسه ناهار صدام میزد نفس عمیقی کشیدم ! زمزمه کردم : الله و خیرٌ حافظا و هو ارحم اراحمین ! از اتاق زدم بیرون !
و
ارد اشپز خونه شدم !
کنار پدرم رو صندلی نشستم ! به غذا خیره شدم ! اشتهام کور شده بود ! ...
این یعنی واقعا حالم خرابه ! خودمو خوب می شناختم ! حتی اگه بمیرمم از غذام
نمی زدم ! ... ارمیا بهم میگفت شکم پرست ...!..بغض کردم...خدایا کی این
کابوسای احمقانه تموم میشه ؟!