رمان بغض کهنه7
تو کلاس ، با علیرضا مشغول حرف زدن بودم که یه دفعه اقای خسروی وارد شد ! همه از جاشون پریدن و صلوات فرستادن ! اقای خسروی - سلام ! رو به در کرد و به شخصی گفت : بفرمایید ! دو ثانیه بعد دو مرد بلند قدی با لباس نظامی وارد شدن ! بچه ها دوباره صلوات فرستادن ! پلیسا رو می شناختم !البته دورا دور! یکی ش سروان پارسا تهرانی بود و اون یکی هم ستوان جمشید پناهی ! نشستیم ! اقای خسروی :با اجازه تون من از حضورتون مرخص می شم ! سروان - خواهش میکنم ! بفرمایید ! تهرانی روی صندلی نشست ! و شروع کرد حرف زدن ! اینقدر که دیگه حوصله ام سر رفت ! بعد از نیم ساعت از جاش بلند شد و عزم رفتن کردن به سلامتی ! یه دفعه یوسف از جاش بلند شد و رفت کنارش ! با تعجب بهش خیره شدم ! اروم گفت : می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم ! علیرضا نا محسوس کوبید به بازوم ! خیلی اروم به زرگری گفت :خزلز چزل ضازایزع بازازیزی دزر نزیازار ( خل و چل ! ضایع بازی در نیار ! ) به خودم اومدم ! خیلی معمولی در کیفم رو باز کردم و کتاب زمینم رو بیرون اوردم و بازش کردم ! صدای سروان رو شنیدم : البته ! بفرما پسرم ! و باهم از کلاس رفتن بیرون !
***** **************** ************** یوسف !
از جامون بلند شدیم ! دو تا پلیس وارد کلاس شدن ! با دیدنشون یه چیزی ته قلبم فرو ریخت ! نمی دونستم باید به پلیس بگم یا نه ؟! اینکه چند وقته احساس می کردم یه نفر داره تعقیبم می کنه ؟! اینکه یه نفر به گوشیم زنگ زده و تهدیدم کرده بود ! اینکه ... یکی از پلیس ها نشست ! و شروع کرد حرف زدن و منم به این فکر کردم که دیشب وقتی روی تخت دراز کشیده و بین خواب و بیداری بودم احساس کردم یه نفر تو اتاقمه و داره یه تو اتاق می چرخه ! اب دهنم رو قورت دادم ! بالاخره حرفاش تموم شد و اومد از کلاس خارج شه که از جام پریدم و به طرفش رفتم ! - ببخشید می تونم چند دقیقه باهاتون صحبت کنم ؟!! حاضر بودم قسم بخورم که کلاس بهم خیره شدن ! اخه ادمم اینقدر فضول میشه مگه ؟! صدای پچ پچ بچه ها به وضوح شنیده میشد ! نمی دونم چرا اما یه دفعه برگشتم طرف بچه ها ! چشمم خورد به امیر ! پاهاش تکون می خورد و به دستاش فشار میداد ! اخمی نشست رو پیشونیم ! - خواهش می کنم ! بفرما پسرم ! بهش خیره شدم و با تردید از کلاس زدیم بیرون !
بچه ها ! من دارم انگیزمو از دست میدماااا ! چرا نظر نمی دین دیگه ؟! این نظر ندادناتونو رو چه حسابی بذارم ؟! رمانم خیلی جفنگ شده و ارزش نظر دادن نداره ؟! یا اینقدر خوبه که جای انتقاد نمی ذاره ؟! هوم ؟!
سرمو
انداختم پایین ! به این فکر کردم که چی بگم مثلا ؟! اینکه یه نفر تو اتاقم
بوده ؟! خب بعد این یارو چپ و راستم نمی کنه ؟! میگه اخه بچه حتما اعضای
خانواده ت بودند ! کلافه شده بودم ! سروان - پسرم ؟! بی خیال گفتن شدم ! باید صبر میکردم ! شاید یه نفر می خواست سر به سرم بذاره ! اروم گفتم : فراموشش کنید ! ببخشید وقتتونو گرفتم ! بهم نگاهی انداخت : مطمئنی اتفاقی نیفتاده ؟! لبخندی زدم : بله ! بازم معذرت می خوام بفرمایید ! سرمو کمی خم کردم و وارد کلاس شدم ! رفتم سرجام ، ور دل امیر نشستم ! امیر - یوسف اتفاقی افتاده ؟! تو چشاش نگرانی موج میزد ! لبخندی زدم : نه بابا ! چیز خاصی نیس ! امیر - مطمئنی یوسف ؟! سرمو تکون دادم و با کتابم مشغول شدم !! ******* *********** ********* ********* - من رفتم باباجون ! بابا - یوسف !!! ماشینم رو سالم برگردونیا ! -دست شما درد نکنه ! نگران من نیستین نگران ماشین تونین ؟! بابا - بعله ! ماشین حداقل یه فوایدی داره ولی تو چه به دردی می خوری ؟! من سر راهیم ! می دونم ! اخه این باباس من دارم ؟! دستمو تکون دادم و به سمت ماشین خوشگله ی پاپی حرکت کردم ! ای جوونم که تو چقدر جیگری ! بیا بغل عمو فدات شم ! در رو حیاط رو تا ته باز کردم ! نیشم رو باز کردم و سوار ماشین شدم ! کمربندم رو بستم و از خونه زدم بیرون ! بعد از بستن در خونه ، پامورو گاز فشار دادم و د برو که رفتیم ! تو اتوبان بودم ! با اهنگ هم خونی می کردم که یه مزدا 3 از کنارم گذشت ! سرنشیناش یه دختر و پسر بودن ! موقع سبقت دختره با مسخره واسم شکلک دراورد ! منو میگی ؟! چشام شد دو کاسه خون !جـــــــانــم ؟! اقا یوسف رو مسخره می کنی ؟! اسمم یوسف نیس نشورمت و پهنت نکنم رو بند دختره ی بی شعور ! پامو گذاشتم رو گاز !وقتی به ماشینه رسیدم شیشه رو دادم پایین ! رو کردم به دختره و گفتم :گلم عشق جدیدت مبارک ! دیگه بهم زنگ نزن ! با سرعت از کنارشون دور شدم ! به اینه نگاهی انداختم ! پسره دختره رو پیاده کرد! لبخندی شیطون گوشه لبم نشست ! خوردی ؟! نوش جونت هانی ! به من میگن یوسف ادیب! از مادر زاده نشده کسی که بخواد حال ما رو بگیره گوگولی !! با سرعت از اون محل دور شدم ! یه نیم ساعت دور شهر چرخیدم و حال کردم با خودم ! توی یکی از محله ها زدم رو ترمز ! به اطراف نگاهی کردم ! محله ی خلوتی بود ! پرنده هم پر نمی زد ! توی یه لحظه یه ماشین از پشت اومد و کنارم زد رو ترمز !
یه بنز 206 مشکی با شیشه های دودی!یه پسره ازش پیاده شد ! عینک افتابی رو
صورتش بود ! اومد کنارم و کوبید به پنجره ی ماشین ! شیشه رو کشیدم پایین :
جانم ؟! - سلام خوبین ؟! ببخشید بنزین تموم کرده ام میشه یه مقدار بنزین بدین ؟! با خوشرویی گفتم: بعله حتما ! فقط سطلی چیزی همراتون هست ؟! - بعله دارمش ! در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم اما به محض اینکه پیاده شدم دستی رو دهنم قرار گرفت و....
دستی جلوی دهنم قرار گرفت و منو به عقب کشوند ! اروم زیر گوشم گفت : گفتم خودتو از بازی بکش کنار ! چرا گوش ندادی مهندس ؟! ترسیده بودم ! پامو بلند کردم و محکم کوبوندم زیر شکمش ! دستش شل شد ! سریع خودمو ازش جدا کردم ! یه دفعه در ماشین باز شد و 3 تا مرد با نقاب اومدن پایین ! قلبم ریخت ! ددم یامبو ! وای مامانم اینا چقدر گنده ان! یکی شون اومد جلو چکی خوابوند تو صورتم ! افتادم زمین ! اومد
یه لگد حواله ام کنه که سریع جاخالی دادم ! یه عمر نرفتم هنر های رزمی یاد
بگیرم که حالا 4 تا جوجو خفتم کنن ! هر چند روی شتر مرغ بالغم سفید کردن ! از جام پریدم و سریع گارد گرفتم ! پامو بلند کردم سه بار کوبیدم فکش ! و یه حرکت چرخشی ؛ پخش زمین شد ! برگشتم طرف اون دو تا ! با تمام قدرتم شروع کردم مشت زدن تو صورتشون ! یه نفر دستمو از پشت گرفت و لگدی محکم نثار کمر بدبختم کرد ! غوله اومد جلو ! دستشو بالا اورد ، سریع پشتمو کردم بهش ، در نتیجه مشت خورد تو فک پسری که دستمو گرفته بود ! دو نفرشون اومدن طرفم ! حرصی چند تا مشت زدم تو صورتش دو تا لگد هم نثار زیر شکمش ! داد زدم : بمیر دیگه ! افتاد زمین ! با احساس سوزشی شدید بازو نعره ام رفت هوا ! سریع برگشتم عقب ! چاقو رو بلند کرد ، یه لحظه عزرائیل اومد جلو چشمم ! اب دهنم رو قورت دادم ! دستشو با تمام قدرت پیچوندم ! لگد خوابوندم تو شکمش ! دستش شل شد ! چند بار دیگه با مشت و چک و لگد و گاز و هر چی که به ذهنم برسه حالش رو گرفتم ! که پخش زمین شد ! دستمو گرفتم رو بازوم ! سریع به طرف ماشین حرکت کردم ! یه نفرشون از جاش بلند شد ! خودمو پرت کردم تو ماشین و با تمام سرعت از کوچه خارج شد ! مدام از اینه به عقب نگاه می کردم ! احساس می کردم دارن تعقیبم می کنن ! درد بازوم زیاد شده بود و خون زیادی ازم می رفت! با سرعت می روندم ! قفسه ی سینه ام بالا پایین می رفت ! یه چیزی تو سرم مدام داد میزد : ببین بچه ! با جون خودت و خانواده ت بازی نکن ! به نفعته پاتو از این بازی بکشی بیرون ! و گرنه بد میبینی ! صحنه ی دو دقیقه پیش تو ذهنم زنده شد ! -گفتم خودتو از بازی بکش کنار ! چرا گوش ندادی مهندس ؟! چشام از ترس گشاد شد ! نفسام مقطع شده بود ! دوباره صدای مرد کذایی پشت تلفن : یادت نره چی گفتم ! ما فقط یه بار اخطار میدیم دفعه ی بعد عمل میکنیم ! کاری نکن خونه و زندگیت رو به اتیش بکشم ! قلبم تیر کشید ! خانواده ام ؟! مامان ؟! بابا ؟! ارمیا و ...؟! محکم زدم رو ترمز ! سرمو گذاشتم رو فرمون ! یوسف ، چه غلطی کردی !؟ اینا کین ؟! چیکار کردی که باید اینجوری دنبالت باشن ؟! هر چی بیشترر فکر میکردم کمتر چیزی به ذهنم می رسید ! چشمم رو بستم ! یه دفعه یاد زخمم افتادم ! باید می رفتم بیمارستان ! سریع به سمت نزدیک ترین بیمارستان حرکت کردم ! به محض اینکه رسیدم از ماشین پیاده شدم ! داخل بیمارستان شدم ! پرستار با دیدن سر و وضع خونیم سریع به طرفم اومد و کمکم کرد که وارد یکی از اتاقا بشم ! زخممو شست و شو داد ! اروم گفتم : خانوم احتیاج به بخیه داره ؟! - بله ! چی شده دستت ؟! - چاقو خورده ! بعد از بخیه دکتر اومد تو اتاق ! - سلام چه طوری جوون ؟! لبخندی زدم ! بی رمق ! - دکتر مرخصم ؟! - اره ! یه خورده دارو واست می نویسم از دارو خونه بگیر بخور ! - بله ! ممنون ! بعد از گرفتن نسخه و تصویه حساب از بیمارستان زدم بیرون ! با سرعت هر چه تمام
تر به سمت خونه روندم ! باید از سلامتی شون مطمئن می شدم ! بعدا هم باید
ماشین بابا رو بفرستم کارواش ! قبل از اینکه خودش ببینه و سکته کنه ! به خونه رسیدم ! هول هولکی ماشین رو تو کوچه پارک کردم و وارد خونه شدم ! تند خودمو پرت کردم تو هال ! با دیدن همه نفس راحتی کشیدم ! مادرم با دیدن بازوی باندپیجی شده ام زد تو صورتش : خاک به سرم ! بازوت چی شده ؟!
همونطور که میرفتم طرفش با خنده گفتم : نزن تو صورتت مادر من! نزن ! حیف صورتت نیست ؟! صورتشو ماچ کردم : 13 ساله دارم هنر های رزمی کار می کنم ! هر روز یه جام می شکنه ! هنوز عادت نکردی ؟! ارمیا که رو مبل لم داده بود داد زد : یوسف لوس بازی در نیار ! چشم غره ای بهش رفتم و نشستم ور دلش ! - چطوری چغندر ؟! از رو نرفت :خوبم گلابی ! بابا - یوسف ؟! - جانم ؟! روزنامه رو ورق زد ! جدی از پشت عینکش بهم خیره شد : دستت چی شده ؟!! اب دهنم رو بی صدا قورت دادم : چه فرقی می کنه ؟! اخمی کرد : هنوز یاد نگرفتی سوالمو با سوال جواب ندی ؟! نیشمو باز کردم : ببخشین ! بابا - خب ! - چی خب ؟! چشم غره ای بهم رفت ! رو مبل جا به جا شدم ! خدایا چی بگم ؟! این الان میر غضب میشه ! اگه بگم که می خواستن بدزدنم که درجا سکته می کنه ! هه ! یوسف تو چقدر خودتو تحویل می گیری ! با صدای داد پدرم دو متر از جام پریدم : یوسف ! - هیس بابا جون ! چه طرزشه ! سکته کردم که من ! بابا شمرده شمرده گفت : پرسیدم دستت چی شده ؟!
مثه خودش اروم و شمرده گفتم : منم گفتم مگه فرقیم می کنه ؟! بابا - لا اله الا الله ! - بابا افتادم زمین دستم شکست ! خلاص ! صدای زنگ تلفن اجازه ی بحث کردن به بابا رو نداد ! به سمت گوشی شیرجه زدم ! با ذوق از اینکه دیگه بابا بهم گیر نمی ده گوشی رو برداشتم : جانم ؟! صدای پر از حرصی اون طرف گوشی اومد : زیاد خوشحال نباش ! فکر نکن این دفعه رو قسر در رفتی دیگه همه چی تموم شده ! هنوز باهات کار داریم زرنگ ! نیشم رفته رفته بسته شد ! سرمو گرفتم بالا و به بقیه خیره شدم ! با تعجب بهم نگاه می کردن ! ارمیا - کیه ؟! با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم : تو ... تو کی هستی ؟! ... - باز بهت اخطار میدم خودتو بکش کنار ! اگه به کارات ادامه بدی زندگیتو برات جهنم می کنیم ! نیم ساعت پیش که یادت نرفته ؟! اون چاقو می تونست به جای بازوت می خورد به قلبت ! اونوقت ... عرق سردی رو تنم نشست ! دوباره صدای انکر الاصواتیش تو گوشم پیچید : بلایی به سرت میارم که روزی هزار بار به دست پام بیفتی و التماس کنی ! تو که نمی خوای هم خودت هم خانواده ت رو به کشتن بدی ؟! زانو هام شل شد ! اومدم بپرسم چی از جونم می خوای که صدای متمد بوق تلفن پخش شد : الو ... الوووو .... الوو ! گوشی رو اروم اوردم پایین ! پرستو - یوسف چی شده ؟! چرا رنگت پریده ! -هوم ؟! اهان ! چیزه ... هیچی ! ... اوم ... هیچی ! و لبخندی کاملا مصنوعی زدم ! - من ... من میرم تو اتاقم ! ... اوم ... یه کوچولو خسته ام !! ظهر بخیر ! بابا - بابا حالت خوبه ؟! بزور سرم رو تکون دادم !
با هر جون کندنی بود وارد اتاقم شدم در رو قفل کردم ! تکیه امو دادم به در
! اروم سر خوردم ! نفسام بزور در میومد ! با مشت چند بار کوبیدم به سینه
ام ! نفس عمیقی کشیدم ! بازم نفس ! سرمو گرفتم تو دستام ! برای هزارمین بار از خودم پرسیدم : یوسف چه غلطی کردی ؟! اگه بلایی سر خانواده ام بیاد خودمو می کشم ! بخدا خودمو می کشم ! دستمو گرفتم جلو دهنم ! باید فکر کنم ! چیکار کردم ؟! ... چیکار کردم ؟! ... یوسف قضیه جدیه ! خیلی جدی ! ... یه کاری بکن ! با صدای زنگ گوشیم از جام پریدم ! به خودم تشر زدم : یوسف اینقدر ترسو نباش ! صدایی تو درونم پوزخند زد : می گم بهش ! چشامو محکم بستم ! توی یه حرکت گوشی رو برداشتم : چی از جونم ... صدای خندون امیر تو گوشم پیچید : چته دیوونه ؟! منم امیر ! لبخندی زدم و سرمو تکون دادم : اه تویی ؟! خوبی >؟! امیر خندید - شما مثه اینکه یه هوا بهترین ! چته ؟! اعصاب نداری ؟! خودمو پرت کردم رو تخت : هیچی بابا ! ولش کن ! چه خبر ؟! کاری داشتی ؟! امیر - خبر سلامتی ! اره خواستم بگم من تو کوچه تونم ولی نمی دونم خونه تون کدو یکیه ؟! مثه فشنگ از جام پریدم ! تازه یادم افتاد قرار بود بیاد با هم درس بخونیم ! محکم کوبیدم به پیشونیم : ببین من الان میام دم در ! جایی نریا ! از رو تخت پایین پریدم و با سرعت هر چه تمام تر به سمت در حیاط دوییدم ! در رو باز کردم ! پسره ی دیوونه درست روبروی خونمو بود و داشت دور سر خودش می چرخید ! خواستم کمی کرم بریزم : اقا گفتن یکی از فرشته های خدا گم شده ! خواستم بگم من جام خوبه ! نگران نباشین ! برگشت طرفم و با خنده زد پس کله ام : زهرمار ! بچه پررو ! خندیدم ! کله مو ماساژ دادم : علیک سلام ! منم خوبم ! خانواده هم خوبن ! ترو خدا اینقدر احوال پرسی نکن ! امیر - کم زبون بریز بچه ! با دست محکم کوبیدم به دست راستش : بیا تو خوش اومدی ! وارد خونه شدیم ! در رو بستم و با هم رفتیم تو هال ! سرفه ای کردم ! نمی دونم چرا ولی احساس کردم پوزخندی نشست گوشه لبش ! بی نوجه چونه مو انداختم بالا ! امیر سلامی گفت ! بابام لبخندی زد : سلام پسرم خوبی ؟! خانواده خوبن ؟! خوش اومدی ! امیر لبخندی زد : ممنون ! سلامت باشین ! ببخشید مزاحم شدم ! ارمیا - مزاحم چیه ؟! خونه خودته ! امیر سرشو خم کرد - لطف دارین ! - بسه دیگه ! امیر بریم تو اتاق ! با اجازه ای گفت و وارد اتاق شد !
ماهان یوسف سرفه ای کرد ! مثلا نا محرم داره میاد ! تو دلم پوزخندی زدم ! بدبخت خیلی هالویی ! خیلی هالو ! وارد هال شدیم ! سلامی کردم ! مرد میانسالی که روزنامه به دستش بود تحویلم گرفت و شروع کرد احوال پرسی :سلام پسرم خوبی ؟! خانواده خوبن ؟! خوش اومدی ! مصنوعی نیشم رو باز کردم : ممنون ! سلامت باشین ! ببخشید مزاحم شدم ! ارمیا - مزاحم چیه ؟! خونه خودته ! هه ! زرشک ! بشین تا بیاد ! سرمو خم کردم - لطف دارین ! - بسه دیگه ! امیر بریم تو اتاق ! خدا خیرش بده ! اگه نمی گفت جفت پا می رفتم تو صورتشون ! خدا خیرش بده ! اگه نمی گفت جفت پا می رفتم تو صورتشون ! با اجازه ای گفتم و وارد اتاق شدیم ! با دیدن اتاقش ناخواسته لبخندی رو صورتم نشست ! چه اتاق ارامش بخشی داشت ! اصلا انرژی مثبت فوران می کنه ! مثه خودش ! یوسف - بشین دیگه ! - اتاق خوشگلی داری ! ارومم می کنه ! لبخندی زد: نظر لطفته ! این جوریا هم نیس ! لبخندی زدم و دیگه ادامه ندادم ! کیفم رو از دوشم برداشتم و رو زمین نشستم ! یوسف به سمت کتاب خونه اش رفت ! چند تا کتاب و دفتر برداشت و اومد کنارم و روبروم نشست ! با دیدن کتاب ریاضی اه از نهادم بلند شد
- خوجگل بی خی لدفن ! وسف - امیر ! حرفای علیزاده رو یادت رفت ؟!
پوفی کشیدم : نه !! یوسف - ببین نمی خوام نصیحتت می کنم ولی اگه اینجوری پیش بری مسلما امسال رو میفتی ! بعد رایان حالتو میگیره ! دستامو کوبیدم بهم : اخ گفتی ! دیدی چقدر نچسبه ؟! دلم می خواد با مشت ... یوسف دستشو گرفت بالا : حرف باشه بعدا ! اول درس ! اوکی ؟! شونه هام اویزون شد ! اگه گذاشت یه دقیقه خوش باشم ؟! چه رفته تو حس معلمی پسره ی ... ول کن بابا ! کتابمو بیرون اوردم ! با لب و لوچه ی اویزون بازش کردم ! از اخرین فصلی که درس داده بود شروع کردیم تمرین کردن ! تمرین کردن که چه عرض کنم ؟! یوسف رسما داشت دوباره بهم درس میداد ! خداییش هیچی بارم نبود ! دروغ چرا؟! توضیح دادنش عالی بود ... قشنگ می رفت تو کله ام ! سه ساعت گذشت !ولی نه مثه برق و باد ! مثه حرکت مورچه ها ! سه فصل و نصف تموم شد ! تو جام نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم ! - اخیشش ... چقدر ریاضی درس مزخرفیه خدا وکیلی ! یوسف -یاد گیریت عالیه ! چرا سر کلاس گوش نمیدی ؟! -داری بچه گول میزنی ؟! کجا یاد گیریم خوبه ؟! یوسف - همین که تونستی 3 فصل و اندی رو تو سه ساعت یاد بگیری ! اونم ریاضی ! کم حرفی نیستا ! لبخند محوی زدم ! دستشو گذاشت رو شونه ام : خسته شدی ! یه خورده دراز بکش حالت جا بیاد ! به صورت مهربونش لبخندی زدم ! از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت ! با بیرون رفتنش از جام پریدم ! باید فلش رو پیدا می کردم ! هر چه زود تر ! اول از همه به سمت میز کامپیوتر رفتم ! کشوش رو بیرون کشیدم و تند تند شروع کردم گشتن ! مدام به در نگاه می کردم که یه دفعه سر نرسه ! نبود، لعنتی ! به سمت کتاب خونه حرکت کردم !به بین کتابا نگاهی انداختم ! ... نچ خبری نیس ! بینی م رو خاروندم ! ... پس کجایی کوچولو ؟! ... به یه کمد که چهار تا کشو داشت و روش یه اینه ی گنده بود خیره شدم ! به سمتش شیرجه زدم ! از اخرین کشو شروع کردم گشتن ! پر بود از سی دی فیلم ! بستمش و دومین کشو رو باز کردم ! ... بازم توش سرچ کردم ! ... اوم خبری نیس ! تو سومی هم چیزی نبود ! از جام بلند شدم و اومدم اینم بگردم که در باز شد سریع دستمو گذاشتم رو میز به جلوم خیره شدم ! یعنی شانس اوردم که رو سر کشو ها یه اینه ی بزرگ بود ! یوسف با خنده گفت : خودشیفته ! با غرور موهامو دادم بالا : واقعا رفیق به این خوشگلی داشتی تا حالا ؟! خندید ! سینی که توش کیک و شیر کاکائوو بود گذاشت رو زمین و گفت : بشین که انگار مخت تاب برداشته !
درد کمرم امونم رو بریده بود !می ترسیدم اون چیزی که بهش
فکر می کردم به سرم بیاد! یه دفعه سرمو گرفتم بالا و رو کردم به پارسا :
ببین امروز چندمه ؟!
- 10:10 دقیقه !
ابروهام پرید بالا - هان ؟!
پارسا - اهان ! گفتی چندمه ؟! و ریز خندید !
ترو خدا نگاه کن با کیا شدیم 75 میلیون ! هی خدا !
- امروز چهاردهمه !
شونه هام اویزون شد ! دوباره کمرم تیر کشید! ناچار از جام بلند شدم و به سمت معلم حرکت کردم !
حرفشو قطع کرد : بله ؟!
با صدای ارومی گفتم : می تونم برم دستشویی ؟!
سرشو تکون داد ! سریع از کلاس زدم بیرون ! با قدمای سریع به سمت دستشویی
حرکت کردم ! تو این مدت دست به دامن هر چی امام و پیغمبر و مولا و .. خلاصه
همه شدم که حدسم غلط باشه ! خودمو پرت کردم تو یکی از دستشویی ها !
اه از نهادم بلند شد !متاسفانه حدسم درست بود و...
محکم کوبیدم رو سرم و رو پاهام نشستم !حالا چه خاکی به سرم بریزم ؟! اگه کسی بویی ببره ؟!
بدبختی الانم زنگ اوله و تا ساعت دو کلی مونده تا اونموقع که عالم و ادم می فهمن ! بدبختی از این بیشتر اخه ؟!
شروع کردم استخوانای دستم رو شکستن ! ماهان ... ماهان دیدی بدبخت شدی ؟! دیدی خاک بر سر شدی ؟!
وای چیکار کنم ؟! ... چیکار کنم ؟! ... وای بمیری جلال !
وسایلم ندارم که من بدبخت !
با صدای زنگ تفریح از جام پریدم ! نفس عمیقی کشیدم که بوی بد دسششویی پیچید تو دماغم ! سرفه ی وحشتناکی کردم ! بمیرین همتون !
یه دفعه یاد رایان افتادم ! لبخندی گوشه لبم نشست ! گرچه نمی خوام سر به
تنش باشه ولی تنها موردیه که می تونه الان کمکم کنه ! فقط اون می دونه
دخترم ! پس ...
پوفی کشیدم و از دسشویی اومدم بیرون ! چشمم خورد بهش ! داشت با شهاب و یه
پسر دیگه حرف میزد ! خیلی با شهاب جوره ! اصلا رو اعصابمه شدید !
یکی نیست بگه به تو چه اخه بچه؟!
سریع رفتم کنارش ! با لبخند سری واسه اون دو تا تکون دادم : سلام ! سلام ! خوبین ؟! ببخشید من یه لحظه با رایان کار دارم ! شرمنده !
و دست رایان رو کشیدم و بردمش یه گوشه !
رایان - چته دیوونه ؟! دستم کنده شد !
- مهم نیس ! ببین گلابی !بدبختانه من الان به کمکت احتیاج دارم !
رایان -شاید یه لطفی بهت کردم ! بگو !
چه ادعاشم میشه ! ایش !
- اصلا لازم نکرده کمکم کنی ! برو گمشو !
شونه هاش رو انداخت بالا : هر جور راحتی هانی !
برگشت و اومد بره که بازوشو کشیدم : اِاِاِ ، عجب خری هستیا ! من دارم ازت کمک می خوام !
نیشش باز شد : بفرما !
اب دهنم رو قورت دادم! حالا چی بهش بگم ؟!
- ببین ... اوم ... من الان مریضم !
سراپام رو برانداز کرد : تو که از منم سالم تری !
پوفی کشیدم : دیوونه منظورم یه چیز دیگه اس !
دستی به چونه اش کشید : اوم ... سرما خوردی ؟! خو عزیزم ادم بخاطر یه سرما که اینجوری قشقرق بپا نمی کنه !
چشم غره ای بهش رفتم !
- داری اذیت می کنی ؟!
رایان- نه به جون تو !
- جون عمه ت !
رایان - باشه جون عمم !
کلافه گفتم : رایان بخدا خیلی مهمه ! اینقدر مسخره نباش !
خندید : به جون تو نمی فهمم چی می گی !
- ببین ! یه بیماری هست که فقط ...
اروم تر گفتم : فقط خانوما مبتلاش میشن !
رایان - اوم ... ایدز ؟!
بلند گفتم : ایدز دیگه چه صیغه ایه ؟!
لبخندی زد : ایدز دیگه !! ... مبتلاش شدی ؟! ... خاک به سرم ... حالا صداشو ..
محکم با پام کوبیدم به پاش ! اخش رفت هوا : وحشی چرا پاچه می گیری ؟!
- منو مسخره می کنی بچه پررو ؟!
رایان با نیش باز گفت : نه بخدا ! قشنگ توضیح بده !
- زهرمار !
رایان - بگو دیگه !
حیف که محتاجش بودم وگرنه می دونستم چیکارش کنم ! اروم گفتم: عزیز من ! همون مریضی که ماه به ماه سراغ خانوما میاد !
ابروهاش رفت بالا : هااا ؟! .. اهان !! هان !! فهمیدم ! بله بله ! خوب که چی ؟!
بازوشو کشیدم و بردمش اونور تر ! نگاهی به اطراف انداختم ! وقتی مطمئن شدم کسی حواسش بهمون نیست اروم گفتم : من باید از مدرسه برم بیرون !
رایان - چرا ؟!
محکم
کوبیدم به پیشونیم : اخه پسر من از دست تو چیکار کنم ؟! مگه تو منگلی
؟!اخه احمق اگه دو دقیقه دیگه اینجا بمونم عالم و ادم می فهمن ...
اروم تر ادامه دادم : که دخترم !
صورتش دوباره جدی شد ! اخمی کرد : می خواستی از این غلطا نکنی ! هر کی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه !
با ناراحتی پامو کوبیدم زمین : بی معرفت نشو دیگه ! کمکم کن! خواهش می کنم !
چشامو مظلوم کردم و بهش خیره شدم !
رایان - اگه فکر کردی می تونی خرم کنی کور خوندی !چرا اومدی مدرسه پسرانه دختره ...
با ترس دستمو گذاشتم جلو دهنش : زهرمار دیوونه ! چرا داد میزنی ؟!
دستمو برداشت و محکم گفت : تا نگی چرا همچین کاری کردی محاله کمکت کنم !
غریدم : بمیری !
رایان - چی گفتی ؟!
- هیچی ؟!
رایان - غلط کردی ! شنیدم !
- اه ! ول کن جون ننه ت ! بذار از اینجا بریم واست تعریف می کنم !
رایان - بهت اعتماد ندارم !
اخمی کردم : یعنی چی ؟!
رایان - یعنی همین !
پامو بلند کردم محکم کوبوندم به پاش ! اخی گفت و پاشو با دستش گرفت ! با حالت گریه گفت : ای الهی چلاق شی این دل من خنک شه ! وحشی چرا جفتک می پرونی ؟!اخه چرا اینقدر بی منطقی ؟!!
پاشو گذاشت رو زمین : ببین ! اصلا با منطق جور در نمیاد که تو همچین کاری رو بکنی ؟! مگه مدرسه ...
اروم گفت : دخترانه قحط افتاده که زرت خودتو پرت کردی میون یه گله پسر ؟! اخه عزیز من ...
کلافه گفتم : اقا ! من حالم از هر چی منطق و ادم منطقیه بهم می خوره ! می فهمی ؟! یه چیز ازت خواستم ! کمکم می کنی یا نه ؟! خلاص !
رایان - جهنم و ضرر ! بذار زنگ کلاس بخوره یه خورده حیاط خلوت شه یه فکری می کنم !
لبخندی گوشه لبم نشست : دمت گرم !
پوفی کشید که زنگ خورد ! به سمت کلاس دوییدم !