رمان بغض کهنه6
- هی هی ! مواظب حرف زدنت باش ها !
امیر پوزخند حرص دراری زد: می خوام بدونم اگه نباشم چه غلطی میکنی مثلا
؟!
- همچین میزنم تو دهنت ... امیر - او !او! او! بزنی می خوری ! اونم دو برابرشو !
- من که میام بالاخره! پس انقدر حرص نخور کوشولو ! امیر - کوشولو عمه ته ! البته همه ی اینا رو ارو م میگفتیم که حسنی نشنوه ! امیر نفس عمیقی کشید ! رو به حسنی کرد : بفرمایید بریم منزل ! حسنی - مزاحم نمیشم پسرم ! - مزاحم چیه ؟! هستیم دور هم دیگه ! امیر با چشای از حدقه در اومده زل زد بهم ! زیر لب غرید : رو که نیست ماشالله ! به سنگ پای قزوین گفته زکی ! مگه خونه ی توئه اخه ؟! رو کرد به سمت حسنی : راست میگه رایان ! هستیم دور هم دیگه ! حسنی قبول نکرد و بعد از اینکه پیاده شدیم گازشو گرفت و رفت ! قبلا اینجا اومده بودم ! واسه اینکه در باره اش تحقیق کنم ! خونه اش توی یه کوچه ی نسبتا طولانی قرار داشت ! اولین خونه هم ، خونه ی این شازده بود ! زودتر از امیر رفتم سمت خونه اش و جلوش ایستادم ! امیر اروم اروم اومد طرفم ! نگاهی بهم انداخت ! با نگاش داشت تمام فنون هنر های رزمی رو روم خالی می کرد ! با پررویی هر چه تمام تر گفتم : جـــانــــم ؟! سری از رو تاسف تکون داد و با کلید در خونه رو باز کرد ! به داخل اشاره کرد : بفرما ! رفتم داخل ! با دیدن خونه ش سرجام خشک شدم ! دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من برم توش ! دلم می خواست همین الان یه عقرب بیاد نیشم بزنه و بمیرم دیگه این چیزا رو نبینم ! صدای پر بغض امیر اومد : برو بشین ! اب دهنم رو قورت دادم ! به طرف جایی که امیر اشاره کرده بود و نشستم ! به دور و ورم نگاه کردم ! یه خونه ی دو متری ! فقط دو متر ! خدای من ! کل اتاق از حموم خونه مون کوچکتره ! به دیوار نگاهی انداختم ! دیوار کثیف و زرد شده که هر لحظه اماده بود بریزه پایین ! یه زیر انداز رنگ و رفته که چند جاش وصله خورده بود !با یه گنجه ی گوشه ی اتاق که احتمالا لباساش رو میذاشت اون تو ! یه گوشه ی دیگه اش چند تیکه ظروف بود با یه گاز پیک نیک ! همین ! بعد خونه ی ما ... ! سرمو انداختم پایین ! چقدر تفاوت بین دنیای من و اون ! چقدر فاصله ! نمی دونم چقدر گذشت که صدای امیر اومد: اومده بودی سرتو بندازی پایین واسه من ؟! چشمامو بستم ! نباید وا میدادم ! نباید رفتارم نسبت بهش عوض میشد ! خیلی ریلکس پامو دراز کردم ! - حرف نباشه ضعیفه !ببینم چایی چیزی تو بساطت هس ؟! خنده اش گرفت : خیلی پررویی ! چشمکی زدم - شما بیشتر ! تو همین موقع در زدن ! امیر اومد بره در رو باز کنه که سریع گفتم : بشین سرجات ! هنوز بدنت ضعف داره میفتی می میری جنازه ت میفته رو دستم ! امیر نگاهی بهم انداخت : حداقل یه خدا نکنه ای ، دور از جونی ، بلا نسبتی چیزی بچسبون تنگش ! خندیدم و رفتم سمت در ! در رو باز کردم ! با دیدن حسنی خشکم زد ! صدای خنده اش رو شنیدم : رایان ! - هان ؟! یعنی بله ! - مهمون نمیخواین ؟! نگاش کردم ! چند تا پلاستیک دستش بود . با بهت گفتم : اینا چیه ؟! - همین جا جلوی در باید بگم ؟! تازه به خودم اومدم ! - اوه ! شرمنده ! بفرمایید داخل ! امیر داد زد : رایان کیه ؟! حسنی - مهمون ناخونده ! امیر از جاش بلند شد با دیدن پلاستیک ها اخم نشست رو صورتش : سلام خوبین ؟! حسنی - ممنون عزیزم ! تو حالت بهتره ! - مرسی ! یه نفسی میاد و میره ! حسنی پلاستیک ها رو گذاشت رو زمین ! امیر چشاشو ریز کرد :اقای حسنی... قبل از اینکه ادامه بده حسنی سریع گفت : دکترا گفته بودن بدنت ضعف کرده گفتم شاید تا خودت بخوای چیزی بخری طول بکشه واسه همین ... به پلاستیک ها اشاره کرد ! به امیر خیره شدم ! مطمئن بودم با لگد حسنی رو بیرون می کنه ! امیر لبخند محزونی زد ! سرشو برگردوند ! دلم گرفت ! اروم گفت :ممنون ! سریع برای اینکه حال و هوا عوض شه پلاستیک ها رو برداشتم و یه گوشه گذاشتم ! - هم اینک رایان حق گویان می خواهد هنر اشپزیش را برای عالمیان به نمایش بگذارد ! به افتخارش بزن دست قشنگه رو !
حسنی با خنده سری تکون داد ! - خب امیر جان ! کاری نداری ؟! امیر از جاش بلند شد : کجا ؟! بودین دیگه ؟! - سلامت باشی ! باید برم ! یکم کار دارم ! دستشو گذاشت رو شونه ی امیر و اروم باهاش حرف زد ! چشم ازشون برداشتم ! سرمو تا ته فرو کردم تو پلاستیک ! خب ببینیم این خوشگله چی خریده واسش ؟! 1 کیلو پرتقال ، 1 کیلو هلو ! یه مرغ ! با 4 کیلو برنج ! و چند تا خرت و پرت دیگه ! اومدم سرمو بیارم بیرون که چشمم خورد به یه پاکت سفید ! ابروهام پرید بالا ! سریع سرمو بلند کردم ! امیر نبود ! لابد رفته واسه بدرقه ی حسنی ! خودشیرین
! بلافاصله پاکت رو بیرون اوردم و درشو باز کردم تو همون حیتپن حواسم بود
که امیر سر نرسه ! با دیدن دو تا 50 تومانی تو پاکت چشام از حدقه زد بیرون !
بابا خیر ! نیکوکار ! جنتلمن ! خخخ ! نا خواسته دوباره به خونه نگاهی انداختم ! دلم گرفت ! اگه بخاطر فقر مجبور شه دست به دزدی بزنه چی ؟! دست کردم تو جیبم ! کیف پولمو بیرون اوردم ! هر چی پول توش بود و چپوندم تو پاکت و سریع پاکت رو گذاشتم سرجاش ! از جام بلند شدم و به سمت ظروف راه افتادم ! دو تا قابلمه برداشتم ! رفتم سر وقت پلاستیک ! مرغ و کمی برنج رو بیرون اوردم ! و شروع کردم خیس دادنشون ! یه مقدار مرغ رو گذاشتم سرجاش تو همین حین امیرم اومد ! با تعجب بهم خیره شد ! امیر- داری چیکار می کنی ؟! - هیچی ! می خوام ناهار گرسنه نمونیم ! امیر- هان ؟! اخم کردم : هان نه بله ! زیر لب برو بابایی گفت و یه گوشه نشست ! برنج و مرغ رو گذاشتم تا به جوش بیان ! رفتم سمتش و نشستم ور دلش ! یه دفعه گفت : نگو که ظهر اینجا میمونی ؟! - په نه په ! عاشق چشم و ابروتم دارم غذا درست می کنم ! امیر پوفی کشید ! - اسم واقعیت چیه ؟! متعجب شد : چی ؟! -اسم واقعیت چیه ؟! اهی کشید ! امیر - بهتو چه ؟! حالا نوبت من بود تعجب کنم ! این یارو ادم بشو نیس انگار ! اقا چرا ملتفت نیس من فهمیدم که دختره ! - امیر خانوم انگار خیلی دوست داری به خسروی گزارش بدم ؟! بهم خیره شد : جراتشو نداری ! - حالا میبینی ! - ببین خوشتیپ ! نذار بزنم دکوراسیون صورتت رو عوض کنما ! - غلطای اضافی !
یوسف
به کتاب و دفتر خیره شدم ! دستمو تو هم قفل کردم ! اروم گفتم :من کی اینا رو کی پخش زمین کردم که خودم یادم نمیاد ؟! صدای زنگ موبایل بلند شدم ! بدون اینکه چشم از کتابا بردارم برش داشتم : بله ؟! - داداش گرفتی ما رو ؟! دو ساعته پشت در معطلتم ؟! چرا باز نمی کنی ؟! اوه ! محکم کوبیدم به پیشونیم ! - ببین شرمنده ام بخدا ! اومدم ! از جام پریدم و به سمت در پرواز کردم ! در رو باز کردم ! رضا با اخم نگام می کرد ! نیشمو تا ته برای پیشگیری از خشم اژدهاش باز کردم! - به جون تو ... رضا پرید وسط حرفم : بذار بیام تو بعد شروع کن بهونه اوردن ! دست راستمو بردم بالا و محکم کوبوندم به دست چپش ! - بیا تو !
- هوم ؟! رضا - امیر حالش بهتر شد ؟! با تعجب سرمو گرفتم بالا : مگه چش بود ؟! رضا - تو مگه خبر نداری ؟! رفت توی پوشه ی شخصیم ! اهنگی رو پلی کرد !
رضا - زنگ ورزش ، وقنی داشت امتحان دو میداد از حال رفت !
سرمو گذاشتم رو پاهام و به فکر رفتم که چه گلی به سرم بگیرم ! رایان فهمیده بود دخترم و این یعنی اوج بد شانسی من ! درسته جلوی خودش بروی مبارکم نیاوردم و کلی قلدر بازی در اوردم ولی ... دروغ چرا ! ترسیده بودم !حتی اگه یه درصد هم همه چی رو میذاشت کف دست خسروی بیچاره میشدم !! اونوقت رسما باید خودمو دار میزدم ! نه از ترس اینکه منو تحویل پلیس بده ! نه ... ابدا ! بیشتر از جلال می ترسیدم تا پلیس ! اگه می فهمید لو رفتم صد در صد منو می کشت ! اونقدر منافع خودش براش مهم بود که کشتن ملت براش مثه اب خوردن باشه ! از این فکر تنم لرزی گرفت ! از پشت به رایانخیره شدم ! چه خاکی به سرم می ریختم ؟! لبمو گاز گرفتم و چشمامو بستم ! سعی کردم تمرکز کنم ! رایان صد در هزار پاپیچم میشد ! اینو از همون پرسیدن اسم واقعیت چیه ؟! میشه فهمید ! و این برای من به منظره ی زنگ خطره ! یه زنگ خطر خیلی بزرگ ! ای خدا ! چه دروغی بهش می گفتم ؟! انگار تازه فهمیده بودم پا تو چه کار خطرناکی گذاشتم ! اگه بپرسه واسه چی اومدی مدرسه پسرانه چی بهش می گفتم ؟! می گفتم عسیسم داشتم می ترشیدم اومدم واسه پیدا کردن شوهر ؟! ماهان یعنی چه کارایی که نمی کنی ؟! اخه اینم وقت از حال رفتن بود ؟! یه لحظه احساس کردم کمرم سوخت یه متر از جام پریدم !با اخم به صاحب روبروم نگاه کردم ! رایان بود ! با طلبکاری گفتم : دیوونه ای ؟! رایان - مگه تقصیر منه هر چی صدات کردم جواب ندادی مجبور شدم بزنمت ! چشام گشاد شد ! هی خدا ! کمرم رو شکوند پسره حالا ... پوفی کشیدم بی خیال بحث کردن شدم ! - حالا بفرمایید امرتونو ! رایان - بیا ناهار ! باشه ای گفتم و به سمت سفره رفتم ! اوللل ! کی می ره این همه راهو ؟! ببین چه کرده بچه ام ! با این که شدید گرسنه ام بود و چشام داشت البالو پرتقال میچید ولی اشتهایی نداشتم ! چی میگن این بچه سوسولا ؟! اهان میلی به غدا نداشتم ! رایان واسه خودش غذا کشید و مشغول شد ! کمی برنج کشیدم و سرمو انداختم پایین و به فکر فرو رفتم تا ببینم چی کار باید بکنم ؟! صدای رایان اومد : چرا نمی خوری ؟! اروم گفتم :اشتها ندارم ! صدای پوزخندشو شنیدم : حق هم داری !اگه منم جات بودم میل نداشتم ! چشامو بستم ! طعنه هاش شروع شده بود ! به روی خودم نیاوردم و قاشق پر از غذا رو گذاشتم دهنم ! تو همون حال گفتم : مگه من چمه ؟! رایان قاشق و چنگال رو گذاشت رو بشقابش ! - واسه چی اومدی مدرسه ی پسرانه ؟! غذا تو گلوم گیر کرد ! به سرفه افتادم ! از همون چیزی که می ترسیدم به سرم اومده بود! حالا سرفه نکن کی سرفه کن !با مشت کوبیدم به سینه ام ! توی لیوان واسم اب ریخت و داد دستم ! یه نفس سر کشیدم !حالم بهتر شد ! ولی اون انگار قصد جونمو کرده باشه دوباره گفت : مگه تو شهر به این درندشتی مدرسه ی دخترانه پیدا نمیشه ؟!؟ اصلا واسه چی این ریخت و قیافه رو واسه خودت درست کردی ؟! بی صدا اب دهنم رو قورت دادم و اومدم یه چرت و پرتی بگم که داد زد : مگه با تو نیستم ؟! سکته زده بهش نگاه کردم ! با چشای تیزش بهم خیره شده بود ! ماهان فسفر بسوزون ! الان پا میشه میاد می خورتت ها ! یه چیزی بگو تا بی خیالت شه ! وای چی بگم ؟! چی بگم ؟! تو همین کشمکش هام بودم که در به صورت وحشتناکی کوبیده شد !مثه فشنگ از جام پریدم و در رو باز کردم ! صاحب خونه ام بود ! تا حالا از دیدن صاحب خونه ام اینقدر ذوق مرگ نشده بودم ! کم مونده بود بپرم و ماچش کنم که منو از شر اون شامی کاغالو نجات داد ! با نیش از بنا گوش در رفته گفتم : سلام اقا مش رحیم ! خوبید ؟! خوشین ؟! خانواده خوبن ؟! سلام برسونید حتما ! جانم ؟! امری داشتین ؟! چشماش شد اندازه نعلبکی ! یه نگاه به اطراف کرد و یه نگاه به من ! - با منی ؟! -بعله با خود خود شمام ! یه دفعه یه چیزی یادم اومد ! اجاره اتاق .... سه ماه .... پول ......... فقر ..... نداری ... ! همه ی خوشحالیم از بین رفت ! سرمو انداختم پایین ! مش رحیم با دیدن قیافه ام زهر خندی زد : مثه همیشه ! - بخدا شرمنده ام ولی باور کنید ... صدای رایان اومد :سلام ! چی شده ؟! مش رحیم با دیدن رایان انگار داغ دلش تازه شده باشه گفت : اقا بدادم برسید ! سه ماهه اجاره خونه رو نداده ! پدرم رو در اورده ! هر روز بهونه میاره و وقت می گیره ! اقا ما هم زن و بچه داریم ! زندگی داریم ! زندگی خرج داره ! رایان رفت کنارش ! دستشو گذاشت رو بازوش و گفت : حق با شماس ! میشه یه لحظه تشریف بیارید اینور من کارتون دارم ! با هم کمی اون طرف تر رفتند ! یعنی داشت واسم از در و دیوار می ریخت ! بخشکی شانس ! چشمم به رایان خورد ! پولی گذاشت تو دست مش رحیم و با لبخند چیزی بهش گفت ! امکان نداشت ... یعنی پول اجاره رو داده بود ؟! .... یعنی ... لبخندی گوشه ی لبم نشست ! دو دقیقه بعد مش رحیم رفت ! رایان اومد طرفم ! اروم گفتم : پول رو دادی بهش ؟! رایان نگام کرد ولی هیچی نگفت ! شاید می ترسید پاچه بگیرم ! نا خواسته گفتم : جواهری ! خم شد : شما بیشتر ! لبخندی زدم ! اونم بعد از اینکه وسایلشو برداشت رفت خونه زندگیش ! وارد خونه شدم! عجیب بود که راحت بی خیال قضیه شد ! خیلی عجیب ! اصلا بهتر ! کی حوصله ی جواب پس دادن داره ؟! خوشحال به سمت سفره شیرجه زدم و یه دل سیر غذا خوردم !
علیرضا
دلم می خواست کمی پیاده روی کنم ! رو به راننده کردم و گفتم : - اقا من پیاده میشم ! راننده نگه داشت ! دست کردم تو جیبم ! هی وای من ! من که پولی ندارم ! با این فکر تا بناگوش سرخ شدم ! بلافاصله کیف پولی مو بیرون اوردم و شروع کردم الکی گشتن ! مدام خدا خدا می کردم یه پولی همین الان از سقف ماشین زارت بیفته بغلم ! اب دهنم رو بزور قورت دادم ! دختر کنارم انگار فهمید قضیه چیه ! چون یه دفعه گفت : پول خورد ندارم ! لطفا واسه همه حساب کنید ! ذوق کردم ! اوس کریم خیلی باحالی به مرگ خودم ! دختره دو تا ده تومنی گذاشت ! سریع از ماشین پیاده شدم ! دو دقیقه بعد دختره هم پیاده شد ! اخ که دلم می خواست بپرم بغلش و ماچش کنم ! حیف که مافی دین بود و خدا ناراحت میشد ! اروم گفتم : واقعا ممنونم ! - خواهش می کنم ! وظیفه بود ! ورفت ! مرام تو عشقه ! شروع کردم پیاده حرکت کردن ! چشمم خورد به یه پارک ! دلم می خواست هر چه زودتر این گریم مسخره رو پاک کنم ! وارد پارک شدم و بعد از کمی جستجو دستشویی رو پیدا کردم ! تو پارک پرنده هم پر نمی زد !خوب ساعت 3 ظهر کدوم ادم عاقلی میاد پارک ؟! چپیدم تو دستشویی ! شیر اب رو تا ته باز کردم !
سامان
با من باشی غم نداری
با من باشی چیزی کم نداری
با من باشی زمین و اسمون
حسودیشون میشه به عشقمون
با من باشی میریم یه جای دور
تا خود خورشید تو قصر نور
با من باشی می بینی سرنوشت
منو تو رو می بره تا بهشت
با صدای خروسیم اهنگ می خوندم و موهامو شونه می کردم ! به اینه خیره شدم ! اوللل ! چه جیگری تو پسر ! موش بخورتت اینقدر نمکی !
اوه ... مرسی اعتماد به نفس ! لبخندی زدم و شونه رو گذاشتم سرجاش ! چشمم خورد به حسام !
بدون اینکه بهش نگاه کنم پرسیدم :تو مگه الان کلاس نداری ؟!
حسام - یه ساعت دیگه اس !
سرمو تکون دادم ! گوشیم رو بیرون اوردم ! ساعت 3 بود !
- سامان ؟!!
- هوم ؟!
- دیدی از وقتی ماهان رفته چقدر خوش ....
داد زدم :اسم خواهر منو نیار !
پوزخندی زد : خواهر ؟! مثه اینکه یادت رفته اون مامان رو کشته ! اگه اون به دنیا نمی یومد ...
به طرفش خیز برداشتم ! یقه شو گرفتم و کوبودمش به دیوار !
اروم ولی با تهدید، شمرده ولی با خشم بهش گفتم : مرتیکه ! خیر سرت دانشجوی این مملکتی ! روت میشه این حرفا رو بزنی ؟! بدبخت ... مامان عمرش تموم شده بود ! رفت ! خدا بیامرزتش ! تو مگه مرده پرستی ؟! زندهه رو زدی لت و پارش کردی ! هر حرف زشتی که لیاقت خودته نثارش کردی ! کتکش زدی !
اب دهنم رو قورت دادم تا بغضم بره پایین !
حسام - سامان ... داری طرف کی رو میگیری ؟! اون دختره که معلوم نیس الان مشغول کدوم هرزه ...
صدای سیلی محکمی تو اتاق پیچید ! از شدت عصبانیت نفس نفس می زدم !!! حسام با بهت دستی به صورتش کشید !!
داد زدم : یه بار دیگه ...فقط یه بار دیگه.... همچین غلطی بکنی گردنتو می شکنم ! بلند تر گفتم : شیر فهم شد ؟!
فقط سرشو تکون داد ! یقه شو با خشونت ول کردم ! پوزخندی زدم و با حقارت براندازش کردم : لیاقت پا بوسیش هم نداری ! کیفم رو برداشتم و با سرعت از خونه زدم بیرون ! سوار ماشینم شدم ! چشمم رو بستم ! یه دفعه با مشت کوبیدم به فرمون که صدای بوقش بلند شد ! - لعنتی ! لعنتی ! سرم رو گذاشتم رو فرمون ! اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد ! با خشونت اشکمو پاک کردم ! نفس عمیقی کشیدم ! نفس! نفس! شونه هام می لرزید ! سریع پیاده شدم و در حیاط رو باز کردم ! دوباره سوار ماشین شدم ! چند تا بوق زدم ! سمیرا وارد خونه شد ! داد زدم : در حیاط رو ببند ! سرشو تکون داد ! سریع از خونه خارج شدم ! و به سمت مکان نا معلومی روندم ! پامو روی گاز فشار دادم ! دستم رفت سمت ضبط صوت ! و اهنگی رو پلی کردم ! صدای خواننده رعشه به اندامم انداخت !
دلم طاقت دوریتو نداره
ببخش این عاشق پر اشتباه رو
به قلب خسته جون بده دوباره
مثه دیوونه ها داد زدم :
ماهان !!! کجایی ابجی گلم ؟! کجایی ؟! خدا جوووووون ! من دق می کنم ! بخدا دق می کنم ! نکنه مریضی ؟! الهی من پیش مرگت بشم و یه تار مو از اون موهای خوشگلت کم نشه ! الهی من بی عرضه بمیرم و اتفاقی واسه تو نیفته !
آخه چطور دلت اومد تنهام بزاری
تو بازی زمونه جام بزاری
تو بی من بری من بی تو می میرم
آخه شده بودی عزیز ترینم
خوشگلم ! دارم سکته می کنم ! یه وقت بخاطر حرفای حسام ناراحت نشی ها ! غلط کرده اون حرفا رو زده ! خودم دهنشو سرویس می کنم ! ابجی دلتنگتم ! بخاطر دلم بیا !
شب و غم و من ابر پاره پاره
آسمون داره واسم یه ریز می باره
رفتی و حالا اشک خیس ابرها
گریه هاتو یاد من می یاره
ابجی ! ابجی ! صدای گریه هات داره روانیم می کنه ! صدای التماسات هنوز تو گوشمه ! ماهانم ! حق داری ! بخدا حق داری !
ولی ....
یاد چشمات داره منو دیوونه می کنه
با غصه ها داره منو همخونه می کنه
اون دیگه طاقت موندن نداره
دیوونه یه بیقراه بیقراره بیقراره
زدم رو ترمز ! صورتم خیس خیس شده بود ! من سروان سامان رضایی گریه کردم !من کوه غرور زار زدم ! من ... من ... من احمق ! سرمو گذاشتم رو فرمون ! به هق هق افتادم !
داد زدم : خدااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااا !!! خواهرمو بهم برگردون ! ترو به خداوندیت قسم ! ترو به قران قسم برش گردون ! اوس کریم ! نوکرتم ! امتحانه ؟! عبرته ؟! تنبیهه ؟! مجازاته ؟!
خدا جون ! من نمی تونم ! به پیغمبر نمی تونم ! من ضعیفم ! خیلی ضعیفم ! از یه مگسم ضعیفتر ! خدا جون اینم از امتحاناته ؟!
الهی من قربونت بزرگیت برم ! این امتحانات چند واحدیه که تموم شدنی نیس ؟! چند بار باید امتحان پس بدم ؟!
الهی فدای مهربونیت بشم ! اجازه هست ؟! می خوام برگمو پس بدم ! می دونم وقت امتحات تموم نشده !
ولی من خسته شدم ! به بزرگیت ، به عطمتت ، به کرامتت نمی تونم !دیگه نمی کشم ! خدا جون امتحاناتت خیلی سخته ! خیلی خیلی سخته !