رمان بچه مثبت7
انقدرکارش بهم برخورد که اگه انقدر خانمیت و صبر نداشتم با مخ میرفتم تو صورتش فقط مائده زیارت رفته بود و ما اونجا بوق بودیم .
پر روی ....بی ادب ...امل....
یلدا جفت پا پرید تو افکارمو گفت :کجایی تو ده دفعه صدات زدم ..........
-همین جام بریم دیگه...
کورش هنوز زیر چشمی به مائده نگاه میکرد که یکی زدم پس سرشو گفتم یالا راه بیوفت...
از مائده و متین خداحافظی کردیمو متین در طول این مدت حتی یه نگاه هم بهم ننداخت.
با دیدن 206 کورش باعث شد شکه نگاهش کنیم.
-چیه خوب .........
شقایق گفت :ماشینت کو.....
-همینه دیگه ...
-زهر مار ماشین خودتو میگم.......
-آهان اون دلمو زد عوضش کردم.......
شقایق با حرص گفت :اسکولمون کردی ؟
-من غلط بکنم .........حالا بدویین سوار شین و فوضولی نکنید.
بعدم آروم طوری که فقط من بشنوم گفت:همش زیر سر توه که فرناز احمق انقدر منو تیغید که مجبور شدم ماشینمو بفروشم.
-به من چه ......خودت گند زدی .....حالا بچه را سقط کرد؟ -آره یه هفته میشه. .
سوار که شدیم کورش گفت :ولی خدایی اون دختره فامیل متین چه تیکه ای بود.......
شقایق با هیجان گفت:تازه بدون روسری ندیدیش..........
-زهر مار شقایق......کورش تو هم بهتره سرت به کار خودت باشه....
-میگم ملی تو که سر متین شرط بستی منم سر .....
-ا...بسه دیگه هر چی بهت هیچی نمیگم ...مائده اهل این حرفا نیست
-تو از کجا میدونی ؟
-میدونم دیگه
-مگه متین هست؟
-نه ....مگه نمیبینی بعد این همه وقت محل سگم بهم نداد
-آهان پس بگو از کجا دلت پره ؟
-کورش بحث این حرفا نیس .....مائده خیلی ماه و خانومه ضمنا دوستمه .....نمیخوام اذیتش کنی.
-اذیت کدومه یه دوستی ساده......
-خودتو سنگ رو یخ نکن ....
-امتحانش ضرر نداره .......
-به جهنم....اگه بعدا این متین غیرتی که من دیدم خونتو ریخت مقصر خودتی......
-اکی حرص نخور پوستت زشتتر از الانش میشه
-مگه پوست من چشه؟
-چشم نیست گوشه...
-مسخره
اونروز هر چی با کورش حرف زدیم فایده نداشت و پاش را کرد تو یه کفش که قاپ مائده را میدزده .....
از جانب مائده مطمئن بودم اما دوست نداشتم اصرار کورش وجه ی مرا جلوی
مائده خراب کنه گرچه میدونستم کورش آدمیه که امروز یه تصمیمی میگیره و
فرداش به روی خودشم نمیاره پس جای امید بود ...مخصوصا اینکه مائده با
دخترای اطراف کورش یه دنیا فرق داشت از جمله
باخودمن...............................
سوغاتی سوسن و همون موقع که رسیدم دادم و مال بقیه را هم گذاشتم تو اتاقم چون هنوز خانواده عزیزم از سفرشون برنگشته بودند ....
از روزی که از مشهد اومدم غیر از نمازای صبحم که یک درمیون قضا میشد بقیه را میخوندم و اونطور که فهمیدم شقایقو یلدا هم همینطور بودند.
دو روز استراحت کردم تا مامان اینا هم اومدند .....
مامان پوستش از آفتاب برنزه شده بود و با چندتا چمدون خرید از کیش که مطمئن بودم 99%انها لباسه برگشت.
بایاداوری اینکه حتی یه تماس خشک و خالیم باهام نگرفتند به سردی به هر دوشون سلام کردم ....
بابا سرمو بوسید و به اتاقش رفت.....
اوج محبتش واسه من همین قدر بیشتر نبود گاهی وقتا شک میکنم که بچه واقعیشون باشم.....
مامانم هنوز کلمه ای از دهانم خارج نشده گفت:ملیسا واقعا که عجب مسافریو از دست دادی خیلی خوش گذشت ....
-به منم خوش گذشت
مامان پوزخندی زد و گفت با اون دگوری ها(منظورش دوستام بودند)؟
-مامان نیومده شروع نکن........
اخمی کرد و گفت:آتوسا اونجا خودشو واسه آرشام تیکه پاره کرد اونوقت توی احمق رفتی زیارت
-پس خدا را شکر میکنم که نیومدم چون حوصله اون دوستای مسخرتو نداشتم ......مخصوصا آتوسا
مامان که انگار خودشم از این بحثای تکراری خسته شده بود رو به عباس آقا که
مشغول جابه جا کردن چمدونهای مامان بود گفت:اون زرشکیرو بذار تو اتاق
ملیسا مال اونه..........
-ممنون مامان اما......
من خستم بعدا باهات صحبت میکنم.....
آهی کشیدمو وارد اتاقم شدم چمدون سوغاتی های مامان اگرچه برایم جذاب نبود اما حداقل میتوانست وقتم را پرکنه شبش هم سوغاتی های هر دوشونو بهشون دادم .......بابا که از خریدم خیلی خوشش اومد .... مامانم چیزی بروز نداد ولی میدونم اگه راضی نبود صد بار میگفت. ************************************************** *************************************
ماشین را توی پارکینگ دانشکده پارک کردمو به سمت کلاسم رفتم تو راه با متین برخورد کردم ...
-سلام
فقط یه ثانیه نگاهم کرد و گفت :سلام
بعد چند ثانیه مکث گفت :ببخشید من عجله دارم با اجازه............
بهم برخورد پسره امل روانی ......
اصلا تقصیر خودمه که بهش سلام کردم .....حقا که بی لیاقته............
به شقایق که هنوز به دستبند مات مونده بود گفتم شقایق دستبندو بذار تو جعبش و پسشون بده
-ا ملی من فکر کردم قبول کردی
-تو اشتباه فکر کردی .......من کادویی که .........
آرشام وسط حرفم پریدو گفت:
-استپ خانمی .........بهم کادو دادی بهت کادو دادم ........
-آخه ...........
نازنین با حرص گفت:اما و اگه و نداره
-من کی گفتم اما و اگه، گفتم آخه
-حالا هر چی ......
-خیلی خوب ممنون آرشام خان ...
************************************************** *****8
با هزار بدبختی آرشامو پیچوندیمو رفتیم خونه کورش تا ببینیم چی شد
خدمتکار در و باز کرد و ما با سر و صدا وارد شدیم .............
مامان کورش خیلی تحویلمون گرفت .
-کورش هست.....
گفت:کورش تو اتاقشه ............نمیدونم چشه دمغه این سبد گلم اورد انداخت اینجا............
-اوپس .......کورش گاف داده
بدون در زدن پریدیم تو اتاق و همچین نعره کشیدیم که فکر کنم کورش تو شلوارش ج. کرد
-زهر مار چه خبرتونه دراز کشیده بودما......دخترای روانی........بهروز تو از اینا هم بدتری
-خیلی خوب بابا بی جنبه .....
بهروز با مسخرگی گفت:شیری یا روباه آق کورش
-فعلا که یه بچه آهوی بی پناهم گیر یه مشت زامبی
شقایق با مشت کوبید پس سرشو گفت:زهر مار حالا هی ننه من غریبم بازی در بیار.......
جدی به کورش گفتم :مائده رااذیت که نکردی
-اذیت کجا بود .....(بهش گفتم تصادفی دیدمشو بیاد برسونمش
گفت:صلاح نمیبینم باهاتون بیام .
گفتم حداقل یه کافی شاپی قهوه ای شماره ای......
گفت:دلیلی نمیبینه
اصلا سرشو نیاورد بالا ببینه من انقدر تیپ زدم یا با یه گونی اومدم.......ماشینو بگو بابام میخواست خفم کنه اونوقت خانم یه نگاهم بهش ننداخت .........با موتور گازی میرفتم انقدر زورم نمیومد.....)
اونقدر بهش خندیدیم که اشک از چشامون جاری شد.......
-من که از همون اول گفتم مائده اهل این حرفا نیست .....
کورش چند بار زیر لب مائده مائده گفت و بعد رو به من گفت:دختره بهم میگه به حرمت دوستیم با ملیسا باهات برخوردی نکردم که دیگه پاتو از گلیمت درازتر نکنی..............
-اااا.پس حسابی شستت........
شقایق خندیدو گفت :بدو میخوام بندازمت رو بند تا خشک شی....
یلدا گفت اتوتم با من ..........
-با مزه ها.......
کورش واقعا عصاب نداشت چون بدجور خورده بود تو پرش ....
ما هم سریع جیم شدیم.............
رفتارای سهرابی طرز نگاه کردن و بعضی حرفاش دیگه واقعا اعصاب برام نذاشته بود ............. سهرابی همیشه اخمو حالا نیشش تا بنا گوشش باز بود و به قدری تحویلم میگرفت که تمام بچه ها هم به رفتار جدیدش مشکوک شده بودند............ از همه بدتر غیرت کورش و بهروز بود که منو هلاک کرده بود...... بهشون گفتم رفتارای سهرابی مشکوکه ...... کورش گفت :به نظر من که این چند ترم باقی مونده را سر کارش بذار تا پاست کنه و بعدش تو رو به خیر و اونو به سلامت ............ بهروزم مثل بوقلمون کله اش را در تایید حرف کورش چند بار بالا و پایین برد و آخر سر هم گفت:هوای ما را هم بهش بگو داشته باشه............ با حرص با تو دستم همزمان توی سر دوتاشون زدمو گفتم :یعنی خاک عالم تو سر بی غیرتتون کنند........... مشغول کل کل با اونا بودم که گوشیم زنگ خورد...... با دیدن شماره مائده دوباره یه چشم غره به دوتاشون رفتمو دکمه اتصالو فشار دادم............ -جونم ......مائده جان -سلام ملیسا خانم خوبی؟........پارسال دوست امسال آشنا ...... -سلام خانمی ممنون تو خوبی؟ چه خبر؟
-هیچی سلامتی؟کجایی -دانشکده........... -منم بهت نزدیکم........میخوام با متین برم کافی شاپ تو هم میای؟ -اوم.........خوب ممئنی مزاحم نیستم............ -وای قربونت برم تو مراحمی.......... -ممنون -پس بیا کافی شاپ تا منم خودمو برسونم ....اوه راستی شقایق جان و یلدا خانمم بیارید -باشه....... تلفونو قطع کردمو رو به بچه ها که تازه همگی جمع شده بودند گفتم: بچه ها من کافی شاپ دعوتم به اضافه یلدا و شقایق....... کورش قبل از هر حرفی گفت:مائده دعوتت کرده پس منم میام....... -اوی کجا .........متینم هست ضمنا دیگه بهت اجازه نمیدم به مائده نزدیک شی کورش با لحن جدی گفت:یادم نمیاد ازت اجازه گرفته باشم -کورش چند بار بگم مائده با همه دخترای اطرافت فرق داره -میدونم و ...تو هم میدونی که من از چیزای خاص خوشم میاد
رفتارای سهرابی طرز نگاه کردن و بعضی حرفاش دیگه واقعا اعصاب برام نذاشته بود ............. سهرابی همیشه اخمو حالا نیشش تا بنا گوشش باز بود و به قدری تحویلم میگرفت که تمام بچه ها هم به رفتار جدیدش مشکوک شده بودند............ از همه بدتر غیرت کورش و بهروز بود که منو هلاک کرده بود...... بهشون گفتم رفتارای سهرابی مشکوکه ...... کورش گفت :به نظر من که این چند ترم باقی مونده را سر کارش بذار تا پاست کنه و بعدش تو رو به خیر و اونو به سلامت ............ بهروزم مثل بوقلمون کله اش را در تایید حرف کورش چند بار بالا و پایین برد و آخر سر هم گفت:هوای ما را هم بهش بگو داشته باشه............ با حرص با تو دستم همزمان توی سر دوتاشون زدمو گفتم :یعنی خاک عالم تو سر بی غیرتتون کنند........... مشغول کل کل با اونا بودم که گوشیم زنگ خورد...... با دیدن شماره مائده دوباره یه چشم غره به دوتاشون رفتمو دکمه اتصالو فشار دادم............ -جونم ......مائده جان -سلام ملیسا خانم خوبی؟........پارسال دوست امسال آشنا ...... -سلام خانمی ممنون تو خوبی؟ چه خبر؟
-هیچی سلامتی؟کجایی -دانشکده........... -منم بهت نزدیکم........میخوام با متین برم کافی شاپ تو هم میای؟ -اوم.........خوب ممئنی مزاحم نیستم............ -وای قربونت برم تو مراحمی.......... -ممنون -پس بیا کافی شاپ تا منم خودمو برسونم ....اوه راستی شقایق جان و یلدا خانمم بیارید -باشه....... تلفونو قطع کردمو رو به بچه ها که تازه همگی جمع شده بودند گفتم: بچه ها من کافی شاپ دعوتم به اضافه یلدا و شقایق....... کورش قبل از هر حرفی گفت:مائده دعوتت کرده پس منم میام....... -اوی کجا .........متینم هست ضمنا دیگه بهت اجازه نمیدم به مائده نزدیک شی کورش با لحن جدی گفت:یادم نمیاد ازت اجازه گرفته باشم -کورش چند بار بگم مائده با همه دخترای اطرافت فرق داره -میدونم و ...تو هم میدونی که من از چیزای خاص خوشم میاد
قرار شد منو مائده با ماشین من و متین با 405 خودش بیاد.
همین که سوار شدیم مائده گفت:راستی شقایقو یلدا نیومدند....
اه ...پاک یادم رفت بهشون بگم از دست کورش و خراب کاریاش
-راستش اونا کار داشتند عذر خواهی کردند........
برای کورش پیام دادم :خوردی هستشو توف کن...........
و اونم پاسخ داد :خیلی بی فرهنگید حالا کجا رفتید؟
-فوضولو بردند جهنم گفتند هیزمش تره
جوابی نداد.........
در یه رستوران طبقه متوسط ایستادیم و متین ماشینشو پارک کرد و منم پشت سرش ایستادم......
مائده پیاده شد و من قبل از پیاده شدن یه نگاه به سر و شکلم کردم.......
خدایی از اون روزی که موهامو توی مقتعم فرستاده بودم قیافم خیلی مظلومتر شده بود....
ولی شیطنتام تمومی نداشت
یه بوس کوچولو برا خودم فرستادمو پیاده شدم ............
متین درو باز کرد و منو مائده با تشکر کوتاهی وارد شدیم.........
مائده هنوز ننشسته گفت:من برگ میخورم........
متین لبخند مهربانی به رویش پاشید و گفت:می دونم شکمو و بعد دوباره اخماشو تو هم کشید و در حالی که سرشو به سمت من بر میگردوند و نگاش اوتوماتیک پایین میرفت تا منو نبینه....گفت :و شما؟
میخواستم منویی که به سمتم گرفته بود را محکم بزنم تو سرش تا مایع بین نخاعیش از بینیش بزنه بیرونو اشهدشو بخونه.........
بدون گرفتن منو از دستش با حرص گفتم :منم مثل مائده ،برگ.........
منویی که هنوز جلوم گرفته بودو و بدون اینکه باز کنه روی میز گذاشتو پیش خدمتو صدا کرد سه دست برگ با مخلفات با یکی از دوغای محلیتون.......
مائده گفت:میرم دستامو بشورم
ومنو متینو تنها گذاشت .....
اونقدر از دست متین عصبانی بودم که حد نداشت تا حالا هیچ پسری انقدر بهم کم محلی نکرده بود
گوشیم زنگ خورد از جیبم بیرون کشیدمو با دیدن اسم آرشام سری روی صحفه گوشیم ......با حرص زیر لب گفتم :
بر خر مگس معرکه لعنت..........
جوابشو ندادم که دوباره زنگ زد ........
لعنتی
گوشیو به اجبار برداشتم
صدای شاد آرشام تو گوشی پیچید سلام خانومی عق.............. نگاهم به سمت صورت متین کشیده شد یه لحظه نگاه موشکافش به خودمو غافل گیر کردم و اون خیلی ناشیانه به سقف خیره شد. حرصم گرفت. ایش ایکبیری........ -سلام چطوری؟ -ممنون از احوالپرسی های شما..... حوصلشو نداشتم -کاری داشتی؟ -آره واسه ناهار میخواستم دعوتت کنم -شرمنده الان میخوام ناهار بخورم -کجا با کی؟ ...من الان دوستاتو دیدم باهاشون نبودی ....خونه هم که نیستی -شما داروغه اید........به خودم مربوطه الان کجامو با کی هستم......... پررو آمارمو درمیاره -منظورمو بد برداشت نکن نگرانت شدم..... -نگران چی؟...من کار دارم بای و بدون اینکه منتظر جوابش باشم قطع کردم . گوشیمو خاموش کردم همزمان با گذاشتن تلفن تو جیبم مائده هم رسید و پرسشگرانه به قیافه درهم متین خیره شد .... حتی به طور نامحسوس اشاره زد چی شده و اونم تابلو سرشو بالابرد یعنی هیچی........... مشکل روانی داره دیگه.........خوب اگه هیچی پس چرا با یه کوه عسلم نمیشه خوردت....... ناهار با چرت و پرت گوییهای مائده که سعی داشت متینو از حالو هوایی که توشه دربیاره صرف کردیم....... اما متین خان دریغ از یه لبخند خشک و خالی همچنان روی اخمش مصمم بود............ ای بعد ناهار قلیون میچسبید ولی با این دوتا بچه مثبت آرزویی محال بود ... -ممنون خوشمزه بود .... متین که مشغول بازی با غذاش بود سرشو بالا اورد و تو. چشام خیره شد انگار میخواست عمق ذهنمو بخونه صبر کن ببینم مگه ذهن من عمقم داره........خدا عالمه اینبار کم نیاوردم و به چشمای جذاب مشکیش خیره شدم.............. واو....چه عالمی داره چشاش....... نمیدونم چقدر اونطوری موندیم که با سرفه مصلحتی مائده نگاهمونو از هم گرفتیم ........ بمیره نذاشت ببینم کی کم میاره متین تا بنا گوش سرخ شد و منم عین خیالم نبود یعنی اصلا توی روی خودم نیاوردم ...فقط شنیدم گفت:نوش جان مائده با نیش باز گفت :بچه ها یه پیاده روی میچسبها.... تا فردا هم دست این بدی فقط میخواد برنامه ی مثبت بودنشو ادامه بده برا همین گفتم :من دیگه میرم... -چرا آخه............. مثلا چی بگم ...بگم بدجور هوس قلیون کردم......... -خوب یه سری کار دارم ممنون از ناهار خوشمزتون از جام بلند شدمو و مائده و متینم متعاقبا بلند شدند
بعد از کشیدن یه قلیون پرتقال نعنا به سمت خونه روندم.
همین که ماشینو وارد خونه کردم با دیدن ماشین آرشام پفی کشیدم.................
وای خدا کی میشه راحتم کنی ............
وارد سالن شدم ............
آرشام رو به روی مامان نشسته بود و باهاش حرف میزد با دیدنم سکوت کردند و فقط شنیدم مامان آروم گفت :بیا خودش اومد......
-سلام...........
هیچ کدوم جوابمو ندادند و مامان در حالی که با خشم نگام می کرد گفت:بیا اینجا بشین ............
-نه ممنون خستم........
-ملیسا اون روی سگ منو بالا نیار............
به آرشام که با پوزخند نگام میکرد خیره شدمو و گفتم :مادر من تو که روی سگت همیشه بالاتر از همه روهاته واسه من بیچاره............
-درست حرف بزن دیگه پرروییم حدی داره................
-دقیقا مامان این حرفم به آقایی که روبروت وایساده بزن.............
بعدم بدون اینکه منتظر جواب مامان باشم به سمت اتاقم رفتم .........
قبل از اینکه در اتاقو ببندم یه کفش لای در گیر کرد و بعد آرشام محکم به در تنه زد و وارد شد.........
-هوی چته وحشی.................
-وحشی....هه...وحشی ببین کی به کی میگه..........
-خوب من به تو میگم............
-ملیسا خوب گوشاتو باز کن فکر دور زدن منو از سرت بیرون کن.....اوندفعه هم بهت گفتم من دست رو هر چی بذارم مال منه....
-اوه اوه نگو ترسیدم.....منو تهدید میکنی................
-آره.....ولی نذار این تهدیدا از قالب حرف خارج بشه و عملی بشه...........
پوزخندی زدمو گفتم :ببین جناب مگه زوره ...نمیخوامت...بابا ن..می...خوا...مت....چطوری حالیت کنم.......
آرشام با اون صورت خشمگینش بهم نزدیکتر شد و با دست محکم موهای پشت سرمو با مقنعه کشید به طوری احساس کردم باید با موهای نازنینم خداحافظی کنم...............
سرم به طرف عقب کشیده شد .....داد کشیدم...ولم کن وحشی..
اما اون بی توجه به هر چیزی فقط گفت:بد میبینی کوچولو ......بد....
با دست به صورتش که نزدیک صورتم بود کوبیدم از شدت ضربه نوک انگشتام زق زق میکرد............
داد کشیدم هر گ.ه میخوای بخور لعنتی .........
آرشام موهامو ول کرد و دستشو روی صورتش گذاشت انگار از شدت ضربه شکه شده بود........
فقط نگام کرد ....
-برو بیرون ...
تکان نخورد انگار هنوز توی بهت بود .......
داد کشیدم از اتاق من برو بیرون.......
تکان سختی خورد......
رنگ نگاش از تعجب به خشم تغییر کرد..........
-تو ...توی عوضی ...تو یه الف بچه منو میزنی...من....
-آره بازم میزنم ...اگه نری و از اینجا گورتو گم نکنی ............
با پشت دست روی لبهام کشید و با شصتش ناز کرد.......
سرمو عقب بردم...........
-باشه خوشکله....من ..میرم ولی زود میام ....
خود درگیر.......
توی یه ثانیه سریع لبامو بوسید که چندشم شد..........
-بر میگردم عشقم منتظرم باش....
-حتما...حالا گورتو گم کن..........
نگاش باعث شد بترسم.....بترسم از آرشامی که روبروم بود......آرشامی که انگار من پدرشو کشته بودم و اون باید ازم انتقام میگرفت........
رفت..........و من نفس حبس شده امرو بیرون دادم........
لعنت به همتون
ماشین آرشام هنوز کاملا از در خارج نشده بود که مامان بدون در زدن وارد اتاقم شد .............
با حرص نگام کرد و گفت:بالاخره کار خودتو کردی پسره را پر دادی...........
با تموم وجودم داد کشیدم :بسه............بسه این مسخره بازیا ..........دیگه خستم کردید .........چقدر بشینم و ببینم کی میشه منم آدم حساب کنید و نظرم و بپرسید........
-سر من داد نکش........ احمقی دیگه ...حالیت نیست همه این کارا به خاطر خودته ...........
-به خاطر خودمه که اون پسره احمق میاد تو اتاقم هر طورمیخواد باهام رفتار میکنه...اونوقت ...تو ...توی به اصطلاح مادر به جای اینکه دوتا بار پسره کنی اومدی تو اتاقمو بهم میگی چرا جواب توهینهاشو دادم................
-پسره را همه رو هوا میزنند ...اونوقت توی احمق به جای اینکه باهاش راه بیای ، لج و لجبازی می کنی .اون میتونه تو و صد نسل بعد تو راوتو پولاش غرق کنه.........خوشتیپ .و جذابم که هست تحصیلکرده و خونواده داره ....لعنتی دوستتم که داره ...دیگه چی میخوای...........
فقط به چشماش خیره شدم مشخص بود تا 10 روز دیگه هم که باهاش حرف بزنی تاثیری نداره....حرف حرف خودش بود........مثل همیشه....
بغضم ترکیدو اشکم روون شد .......مامان پوفی کشید و گفت:چرا برای یه بارم شده به حرفم گوش نمیدی.......حالا چرا مثل عقده ای ها گریه میکنی؟
-چون چون عقده ایم.....عقده ی یه محبت مادرانه از جانب تو .....مامان با من بد کردی بد.......یادته وقتی داشتم تو تب میسوختم و حالم خیلی بد بود...........اوه چه سوالی میپرسم تو چی در رابطه با من یادت میمونه اونروز دوره داشتید ....خونه مهلقا جونت .....گفتم مامان حالم بده کابوس میبینم می ترسم پیشم بمون.....سوسنو صدا زدی مواظبم باشه....گفتی داره مهمونیت دیر میشه........گفتی باید بری روی بهاره را کم کنی ...مامان من 12 سالم بود و بهت احتیاج داشتم ....تو هیچوقت نبودی .....نه تو خاطرات شیرینم بودی و نه مرحمی برای خاطرات تلخم...........عقده ایم که همین حالا که به قول خودت وقت شوهر کردنمه وقتی یلدا میگه مامانش باز صبح واسه خوردن صبحونه کم بهش گیر داده حسودیم میشه.........مادر من ،کی برام لقمه گرفت و کی برا تغذیه ام حرص خورد جز اینکه بعضی وقتا بهم میتوپی چه خبرته کمتر بخور هیکلت بهم میریزه...............مامان من گاهی وقتا به این نتیجه میرسم برای شما هیچی نیستم................اصلا شک دارم تو مادرم باشی ........
مامان با پشت دست چنان محکم توی دهنم زد که مزه خونو احساس کردم ......
فقط همین جمله را گفت:حقا که بی چشمو رویی
و بعد از اتاقم رفت ...نه اینجا دیگه جای من نبود ...حداقل حالا نه ....حالا باید هر چی زودتر از اینجا دور میشدم .......