لرزش بدنمو موقع نشستن توی ماشین حس به وضوح میشد حس کرد.برای بار اخر نگاه ملتمسانه ام رو دوختم به پری که از خشم سرخ شده بود و ایسان که توی چشمای عسلیش میشد هزاران سوال اعم از چیکارت داره ؟قبلا هم از اینکارا کرده؟نکنه کاری کردی کلک و … رو خوند . 

ماشین از ایسان و پری دور میشد و ضربان قلب من بیشتر .با سرعت رانندگی میکرد و اضطراب من هم بیشتر میشد.نه اینکه از خودش واهمه ای داشته باشم ها فقط به خاطر کار غیر منتظره ای بود که انجام داده بود.چه دلیلی داشت که بیاد دم مدرسه دنبال من؟؟؟

-خورد تو پرتون نه؟

نگاهش کردم . پوزخندی زده بود و یه دستشو گذاشته بود روی شیشه ی ماشین که تا نصفه پایین کشیده بود.

-چی؟

-میگم خورد تو پرتون من بودم رفیقت فک کرده بود یه بچه مایه دار خرو تور کرده نه؟هه

-نه ….ما به تنها چیزی که فکر نمیکردیم…

-هههه اره به تنها چیزی که فکر نمیکردین این ماشین ۵۰۰ میلیونی و رانندش بود درسته؟واسه همینم مسیرتونو اونقدر اتفاقی کج کردین و کاملا تابلو منو دید میزدین نه؟؟؟

حرفیز برای گفتن نداشتم.هیچ کدوم از کارهایی که حالا به نظر خودمم احمقانه می اومد از زیر نگاه تیزبین پناهی مخفی نمونده بود.پس خیلی شرافتمندانه در اوج کشیدم کنار…..هههه

-من اوردی سوت بزن

سرمو دوباره برگردوندم سمتش و بی پروا گفتم:((بلد نیستم…))

-مارو باش کی رو اوردیم واسه خونمون سوتم بلد نیس بزنه …

به معنای واقعی لغت مچالم کرد.لامصب بد حال میگرفت نمیشد جوابشو داد اصلا.

-جمعه رو بامنی 

یه لحظه قلبم وایساد ….فکم منقبض شد صدام گرفت ….شوکه شدم ….(جوبود)

با سرعت برگشتم سمتش و با صدای جیغ مانندی گفتم:چیییییی؟؟؟؟

پوزخندی زد و نگاهی از گوشه ی چشم های روشن و قهوه ای که با دیگر اجزای صورتش میخوند انداخت.

-نترس من انقدم بد سلیقه و کودن نیستم که یه شبو با امثال تو بگذرونم قبلا هم گفتم نه؟

بهم برخورد.پسره ی کصافط شیوه ی بازی رو خوب بلد بود.با کلمات بازی میکرد و تحریکم میکرد.و در اخر ضربه رو طوری میزد که جوابی نداشته باشم.اعصابم به شدت داغون شده بود و احساس بد باخت داشت بهم غلبه میکرد.

دلم میخواست تو چشماش نگاه کنم و با صدای بلند داد بزنم فکر کردی کی هستی هان؟؟؟اصلا فکر کردی چی داری؟؟؟چشم که قد شیار بین انگشتای پای من دماغ که ….دماغ که …..لب که ….پیشونی هم کههههه…..

که و کوفت ….خوب اخه این قیافه عیب نداشت عاخه….همون چشاش هم هیچ مشکلی نداشتن و وجه جذابیت محسوب میشدن.در هر صورت قرعه اونطوری افتاده بود که من در این مرحله لا اقل ببازم…

-غرض از مراحمت ……طبق اون قرار دادی که هم من و هم تو پاشو امضا کردیم تو باید جمعه هم برای من کارکنی دیگه؟

-یا پنجشنبه یا جمعه.

یهو ماشینو زد کنار و همون صحنه ای رخ داد که …….

در اثر ترمز غیر منتظرش از روی صندلی کنده شدم و به سمت شیشه پرت.اینبار دیگه واقعا شکه شده بودم.

-بار اخره ….دارم بهت میگم بار اخره که اینارو بهت میگم پس یا خودت اویزه ی گوشت میکنی یا به زور خودم اویزونشون میکنم.ببین فنچول من صدتا احمد پورمخبرو خودم گریم میکنم جا برد پیت میفرستم رو صحنه حواست باشه باکی طرفی.از تو هم خیلی بیشتر حساب کار خودمو میدونم.یه روز از تعطیلات که کلا باید وا میستادی یه روزم جبرانی اون روزیه که پشه بهت شمشیر زد . یادته دیگه نه؟؟؟بایدم یادت باشه یه روز کلا خوابیدی منم شده بودم پرستارت

همچین از پرستار حرف میزد انگار چند سال ترو خشکم کرده ….حالا یه پانسمان ساده بود دیگه…

-اینم که میبینی امروز اومدم اینجا هوا برت نداره زیادم واسه خودت رویا نباف که همش پنبه میشه!!!اون قصخ ی رومءو ‌ژولیتی هم که واسه خودت ویرایش کردی رو بنداز دور من اونقدر کودن نیستم…

این درباره ی من چی فکر کرده بود یعنی؟؟؟من اگه با فرشاد تو ذهنم توهم بسازم این جفا رو در حق خودم نمیکنم که با تو قصه ی رومءو ژولیت ویرایش کنم

-بختت افتاد رو غلطک من باید فردا برم یه جایی خونه نیستم . پس تنهایی و کار خاصی هم نیس که بخوای انجام بدی.گرچه در روز عادیشم کاری انجام نمیدی اما خوب…

(الدنگ نمک نشناس….)

-البته خونه رو هم تنهایی نمیدم دست تو خوشحال نباش .غفور سرایدارم هم هست.(گویا همون باغبانه رو میگفت)

نگاهی به ساعت مچی اسپورتی که نتونستم مارکشو تشخیص بدم انداخت و ادامه داد.

-میرم سر اصل مطلب….من جمعه یه مهمونی دارم برامم فوقالعاده مهمه تو هم باید توی این مهمونی باشی…

هزار جور فکر توی سرم ورق خورد که با ادامه ی حرفش همش رد شدن.

-من توی این مهموونیا خدمتکار از جای مطمءن میارم و یه سری ادمایی که کاردون ترن تو اما باید تو مهمونی شرابا رو پخش کنی…

گوشم هم از شنیدن این حرفش سوت کشید…فکرای من کجا و حرف این اقا کجا…

- ادمای توی این مهمونی ادمای مهمین  تو کاریت به هیچی نباشه که اگه باشه تیکه بزرگت سوراخ دماغته فقط بایه سینی شراب تعارف میکنی حرف هم با هیچ احدالناسی لام تا کام نمیزنی ……گفتم لام تا کام 

-چی داری میگی؟؟؟(کنترل خودمو از دست داده بودم)ینی چی دارین میگین؟؟؟من که نیومدم بشم ساقی می و عناب شما ….من وظیفم 

-ببین تو اومدی که هرکاری من بهت بگم رو انجام بدی….هرکاری چیزی هم پای اون قرار داد  بابت این زمینه نوشته نشده …پس تو یا اینکارو میکنی یا ۳۰۰ میلیون به من میدی.

لبخن فاتحانه ای زد اما اون لحظه این چیزا برام مهم نبودن.

-ببین اقای محترم من نمیتونم…….من از دوکیلومتری این چیزا هم رد نشدم.

-اینش به من مربوط نیس

-پس به اصغر اقای بغال مربوطه؟؟؟

-شاید…

-من نمیتونم …..ینی …….

کم کم داشتم بغض میکردم.این تهش بود . ته هر چی نامردیه…

-نمیشه یه چیز دیگه بخواین مثلا کار اضافه ای چه میدونم نصفه حقوقی یا..یا مثلا

-گنده تر از توشم نتونستن حرف منو عوض کنن….همون که گفتم یا فردا تو مهمونی یا ۳۰۰ میلیون پول…همین الان بگو یالا 

من تو این اوضاع از پس ۱ ملیونشم برنمی اومدم دیگه ۳۰۰ که جای خود داشت.اخه من اگه میدونستم قراره اینطوری بشه که از سیر تا پیاز هر چی که ممکن بود پیش بیادو تو اون قرارداد لعنتی لحاظ میکردم…

به تته پته افتاده بودم و برای این که یه وقت جلوش گریم نگیره با سکوت سرمو برگردوندم و شروع کردم به بازی با انگشتام.

-دیگه هم وقتی خودت میدونی نمیتونی کاری کنی انقدر احمقانه سعی نکن جو رو تغییر بدی همینجا پیاده شو بسته دیگه یکی از لباس رسمیای تو همون کمده به نفع خودته که پوشیده باشه(هه داشت به من میگفت)برمیداری خیلی هم به خودت نمال…(ینی یه کمو ارایش کن )

دلم میخواست برای اخرین باری هم که شده تمام تلاشمو بکنم تا شاید نظرش عوض شه 

-اخه چرا من ؟مگه نمیگین خدمتکار کار بلد میارین؟؟؟

سرم داد زد:نهههههه 

نگاهمو از روی چشماش تا به چونه ی کشیده و تیزش حرکت دادمو بعد خیلی خیلی نرم و اروم دستگیره ی درو کشیدم.توی اخرین لحظه شیشه ی سمت کمک راننده رو کشید پایین و گفت:((فکر فرارم نزنه به سرت که از خودکشی هم احمقانه تره…چون منجر میشه به زجر کشی…))و بعد هم صدا و دود ناشی از کشیده شدن پرسرعت لاستیک ها …

با درماندگی به ماشین که به چند ثانیه نکشیده از محوطه ی دیدم خارج شد نگاه کردم و بعد از روی ناچاری کیفمو یه جورایی دنبال خودم کشیدم و راه افتادم سمت ویلا . خدارو شکر مسیر خیلی هم دور نبود و یه ربع بعد دم در بودم.

احساس فوق العاده بدی داشتم.نمیدونم چرا نمیتونستم هیچ ماومتی از خودم نشون بدم.مسلما اون حق نداشت عین یه برده با من برخورد کنه و منم عین ادمای احمق نتونم از خودم دفاع کنم و بگم من اسباب بازیت نیستم کوچولو.اما نمیشد.به هیچ عنوان قدرت اینکارو نداشتم چون حرفاش در عین زورگویی منطقی بودن.من زیر اون قرارداد لعنتی رو امضا کرده بودم و همه ی اینا هم لحاظ شده بود.البته نه اینکه مثلا من باید بشم شراب پخش کن اقا تو مهمونیاشون ولی خوب اومده بود که در صورتی که یه روز نتونم کاری رو انجام بدم یه روز جبرانی باید وایسم.این به نظرم سخت تر از هر کاری میومد.وقتی بدونی دورو برت چه ادمایی هستن و هیچ مدافعی از خودت نداشته باشی…خوب این حس واقعا مزخرفه…

اما کاریش نمیشد کرد. نه میتونستم فرار کنم چون طرفم کله گنده بود و خوب کجا میرفتم؟و نه شکایتی یا هر چیز دیگه ای …اونقدرا هم ارزش نداشت که حتی بخوام به خودکشی فکر کنم.نزدیکای یه ساعت رو کاناپه نشسته بودم و به این چیزا فکر میکردم که نهایتا دست از پا درازتر به اتاق رفتم و سعی کردم یه جورایی فراموشش کنم اما مگه ممکن بود؟

از اونطرف یه دلهره ی بدی داشتم…اگه خدای نکرده میزد و یه بلایی سرم میومد چی؟در اخر تصمیم گرفتم که ازش بخوام لا اقل هوامو از پشت داشته باشه اما یه جورایی صددرصد مطمءن بودم که یه جواب کوبنده بهم میگه.

نمیتونستم همونطور بشینم و فکر کنم پس لباسامو عوض کردم و یه دوش هم گرفتم . خونه هم تمیز بود و فقط یه کوچولو باید تمیزکاری میکردم.

ساعت نزدیکای ۵ شده بود که گرسنه و با حوصله ای سر رفته به اتاقم رفتم و با دیدن میس کال ها و اس ام اس هایی که از پری و ایسان داشتم فورا اول ایسانو گرفتم و بهش همه چیزو توضیح دادم.اونم اول چند تا لیچار بار پناهی کرد و بعد گفت که از حق نگذریم هم قیافش خوبه و هم اشغال بد ضایع کرد رفیقمونو.من هم بهش گفتم که پناهی موبه موی احمق بازی هامونو دیده و کلی فاجعه به بار اوردیم.قرار جمعه هم کنسل شد.به پری هم اس دادم اما به گمونم کلاس زبان بود که جوابمو نداد.

نیم ساعت بعد معده و حلقم رابطه ی تنگاتنگی با هم ایجاد کرده بودن و در حال ادغام بودن که به خاطر خطیرم خطور کرد برم یه ساندویچی پیتزایی چیزی کوفت کنم.گرچه از یاداوری صحنه ی دیدن فرشاد میترسیدم اما خوب دلمو زدم به دریا و با یه تیپ ساده ی سرتا پا مشکی و یه شال سفید مشکی دوباره هم گذرم افتاد به همون مغازه و چون محیطش خیلی جالب نبود ترجیح دادم بشینم رو چمن و این لقمه ی بی نوا رو به مقصد برسونم.

حسابی با خودم خلوت کرده بودم و دیگه فکری نبود که نکرده باشم.ازادانه ولی فقط توی محیط هال و پذیرایی خونه ی پناهی جیلون میدادم و با دیدن عکساش فحشی نبود که نثارش نکرده باشم.عاقبت ساعت ۸ رفتم سر درس و کتابی که با ناخن کوچیکه ی پامم خو گرفته بودن و روی همون کتابا خوابم برد.