شاه کلید 3
امین با خنده نگاهم کرد و گفت:
ـ نگفتم گند میزنی؟!
من ـ خفه بینیم باوو! من خیلی هم خوب دادم کارنامه ها که بیاد میفهمی! مرتیکه...
امین ـ هــــووو!
من ـ واااا!
امین خندید و صدای آهنگش رو بلند کرد و رفت سمت خونه.... چون میخواستم جلو سپهر پیدام نشه از امین پرسیدم:
ـ سپهر رفته یا هست؟!
امین از تو آینه نگاهم کرد و گفت:
ـ چطور؟!
چشامو یه دور کامل گردوندم یعنی اینکه وایییی!!!
بعد گفتم:
ـ همینطوری... حالا نگفتی هست یا نه خبر مرگش؟!(زبونم لال)
امین نفسش رو به صورت پوفی به بیرون داد و گفت:
ـ نه نیستش با دوستاش بیرونه.... عصر میاد...
سرم رو تکون دادم و شروع کردم به نقشه کشیدن... تاشب!
وقتی رسیدیم خونه اولین کاری که کردم این بود که رفتم حموم! دقیقا دو ساعت(!) طولش دادم...
پوستم سفید سفید شده بود مثه برف!!! کک و مکامم رنگشون کم شده بود چون از بس خودمو شسته بودم شده بودم عین روحا! ولی چشام خاکستری تر شده بود یه جورایی شبیه نقره ای ولی نمیدونم فقط میدونم خوشگل شده بود! خوشم اومد... کاش سپهر..... بیخیال!
رفتم تو اتاقم و لباسمو پوشیدم و واسه شب یه لباس از تو کمد برداشتم و اویزون در کردم که بپوشمش... رنگش صورتی بود...... آستین بلند بود...... به دلیل اینکه هیکلمو دوس ندارم آستین بلند میپوشم که معلوم نشه! یه شلوار طوسی هم گذاشتم کنار....
موهامم دم اسبی میبندم.... ولی میگم که ببافتش مامانم..... اینطوری بهتره! تنوع میشه!
میخواستم امروز بیشتر به خودم برسم... سپهر عاشق زیبایی و آرایش کردنه.... منم ارایش میکنم! یعنی آرایش کنم؟! آره! باید سپهر رو حرص بدم!
***
ساعت 6 بود که دیگه اماده بودم! خب همه چی تکمیله آفرین رزی! فقط الان یه نمه عشوه شتری بیا....
آهــان! همه چی حله ببین اینطوری جلو سپهر راه برو قلبش میاد تو شرتش! خاک تو سرم! ولی نه! اینکارو نباید بکنم! باید بهش بی محلی کنم...آره یادت رفته رزیتا؟! قرارمون این بود که بی محلی کنی بهش....
سگ محلش کنی!(درسته!؟)
اره رزیتا تو میتونی! با صدای مامان مانتومو پوشیدم و شالمو سرم کردم و رفتم بیرون....
که یه دفعه یادم اومد عطر نزدم! رفتم تو اتاق و شیشه عطرو رو خودم خالی کردم! وقتی اومدم بیرون امین و مامان و بابا منتظر من بودن اما از سپهر خبری نبود.....
من ـ مامان سپهر با ما نمیاد؟!
که یهو با صدای سپهر که پشت سرم بود میخکوب شدم:
ـ چرا میام!
اه زهر مار زهره ام رو پوکوندی! هیچی نگفتم و به بی محلی ادامه دادم.....
همه رفتن پایین تا منو سپهر هم بیایم .....
کفشمو پوشیدم و رفتم بیرون و سوار آسانسور شدم و قبل از اینکه سپهر بیاد دکمه رو زدم و رفتم پایین یه نگاه به خودم تو اینه انداختم.... خوبه رزیتا اینقدر حساس نباش!
رفتم در پارکینگ رو باز کنم که حس کردم یکی مچ دستمو گرفت.....
با تعجب برگشتم که دیدم سپهره!
سپهر ـ دفعه آخرت باشه منو قال میذاریا جوجه!
من ـ جوجه عمه اته ایکبیری!!!
خواست جلو تر از من قدم برداره که یه زیر پا براش گرفتم که خم شد ولی نیوفتاد و من هم سریع رفتم در و باز کردم و رفتم سوار ماشین شدم....
بعدش هم سپهر سوار شد.....
دقیقا کنار من نشست.... حس میکردم خودشو داره بهم نزدیک میکنه.... یا نه شایدم خیالات دخترونه ی خودمه! اما یکم که دقت کردم دیدم نه دست سپهر داره نزدیک کمرم میشه...
یا خدا باز چه نقشه ای کشیده؟!
وای نه! خودمو زدم به خواب!!! از بس هول کرده بودم! میترسیدم مامانم منو ببینه یا بابام از تو آینه اما خوشبختانه اینطور نشد.....
سپهر هم وقتی دید چشمامو بستم بیخیال شد.....
ای تو روحت سپهر که یه لحظه نمیذاری ادم آرامش داشته باشه! (اخه این اعصابه من دارم؟!)
تا وقتی برسیم چشمامو روهم گذاشته بودم اما عطر تن سپهر نمیذاشت که بخوابم.......
وقتی رسیدیم بالاخره چشامو باز کردم و ..........
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در و زنگ زدم...
بعد چندثانیه در با صدای ضعیفی باز شد و همگی رفتیم تو... تا وارد شدیم همه ریختن سرمون! اوه اوه بازم بساط ماچ و بوسه! اه الان آبیاری میشیم شدید! یه لبخند مصنوعی زدم و بعد از سلام و احوال پرسی با همه رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض کنم.....
تنها کسایی که بودن داییم،
آرمینا هم بلافاصله بامن اومد تو اتاق و گفت:
ـ وای رزی ، رزی، رزی! اری رو دیدی؟!
من ـ وای آره بابا دیوونه!
ارمینا ـ به جون تو خیلی جیگر شده من دلم واسش ضعف رفت...
من ـ باشه ببین فقط امشب هوامو داشته باش سپهر ضایعم نکنه!
آرمینا ـ برو دارمت!
چند لحظه بعد سپهر و ارسلان و ارغوان(خواهر ارسلان) وارد شدن...
من و آرمینا ساکت شدیم... هرسشون اومدن نشستن سپهر هم کنار من نشست...
همه سکوت کرده بودن کلا کسی حرفی واسه گفتن نداشت مطمئن بودم حوصلشون سر رفته.... ارغوان و ارسلان همسن بودن....16 سالشون بود...
ارسلان دهن باز کرد که سکوت رو بشکنه ، که یهو صدای زنگ در اومد و بعد از اون صدای سلام و احوال پرسی چند نفر، که اصلا دوستشون نداشتم!!! آره! این صدای گوش خراش نسرین بود و عمه ی ..... نگم بهتره!!! وای خدایا! ناخودآگاه نگاهم کشیده شد سمت سپهر که با شیطنت نگاهم میکرد... بهش گفته بودم دور و بر نسرین نپلکه چون بدم میاد! ولی فکر کنم الان همون نقشه شوم تو سرش بود! خب آقا سپهر به نفعته که اینکارو نکنی!!! هیچی نگفتم و خودمو زدم به بیخیالی... رفتم بیرون تا به میمونای جدید(اوپس معذرت منظورم مهمونای جدید بود!) سلام کنم! بقیه هم دنبالم اومدن... موقع دست دادن با عمه سعی کردم خیلی گرم برخورد کنم اما عمه براش فرقی نداشت چون خیلی سریع بغلم کرد و بعدش شوتم کرد کنار! یعنی جونم عمه! چقدر این عمه من مهربونه و برادر زاده اش رو دوست داره!ولی به سپهر که رسید همچین بغلش کرد که من صدای جیغ استخوناشو شنیدم!!!! بیا دیگه وقتی میگم بین برادرزاده ها فرق میذارن باور نمیکنین! نوبت نسرین که شد همچین شل و وارفته بهم سلام کرد و بغلم کرد که نزدیک بود خمیازه بکشم!!! بعد هم به سپهر دست داد مطمئن بودم اگه کسی اونجا نبود تا صبح میخواست دستشو بگیره!( واه واه چرا اینقدر غر میزنم امروز؟!)
بعد از این همه تظاهر همه بازم به اتاق برگشتیم. اما نسرین نیومد...خوشحال از اینکه نسرین نیست گفتم:
ـ اه دختره ی ایکبیری!
آرمینا خندید و گفت:
ـ آره چقدرم شله! عین ژله اس!
با سر حرفشو تایید کردم..... دوباره سپهر اومد کنارم! ای خدا خودت امشبو به خیر بگذرون من هی میخوام دهنمو وا نکنم این بشر نمیذاره!
سپهر سرشو به گوشم نزدیک کرد (البته دور از چشم آرمینا و ارسلان که داشتن باهم حرف میزدن) و گفت:
ـ لطفا تنهام نذار!
چشام گرد شد.. سپهر دستشو گذاشت دورکمرم... دوباره داشتم حس میگرفتم که یهو در با شدت باز شد و سپهر نیم متر پرید اونور تر و تظاهر کرد با موبایلش داره کار میکنه! از کارش خنده ام گرفت نزدیک بود بترکم! آخه عمه ی من این چه طرز در باز کردنه؟! در طویله که نیست عین... از سقف برو بالا!
وقتی رفت بیرون ، بلافاصله نسرین با اون قدم نحسش اومد! دقیقا نشست کنار سپهر و شروع کرد به بلبل زبونی... حس حسادت منم کاملا تحریک شده بود به طوری که نمیتونستم خودمو کنترل کنم! از جام بلند شدم... رفتم سمت آشپزخونه و یه لیوان آب ریختم واسه خودم(خونه خاله اس مگه؟!) ولی رفتم تو اتاق.... نصفش رو خوردم و با شرارت به نسرین نگاه کردم... فکر کنم سپهر نقشه ام رو فهمید! یه لبخند زد و به صحبت کردن با نسرین ادامه داد یا به قولی سرش رو گرم کرد... منم رفتم کنار فرش و مثلا پام به فرش گیر کرد و تمام آب رو ریختم رو نسرین بعدشم خودم افتادم و لیوانم!!! نسرین خیس خیس شده بود! با عصبانیت به من زل زده بود.... نسرین شوکه شده بود وقتی از شوک بیرون اومد گفت:
ـ دختره ی دست و پا چلفتی نمیتونی حواستو جمع کنی؟!
من با لحنی مثلا شرمنده گفتم:
ـ اخ من معذرت میخوام واقعا تقصیر این فرشه بود ببخشید نسرین جون!
ارغوان هم با عجله وارد اتاق شد و از وضعیت و ریخت نسرین خنده اش گرفت اما خودش رو کنترل کرد و گفت:
ـ اشکال نداره رزیتا لیوان رو بده به من....
نسرین هم با عجله ایشی گفت و یه چشم غره به جفتمون رفت و از اتاق بیرون رفت تا آرایشش رو درست کنه!(اوا واویلا!)
لیوان رو دادم به ارغوان و به جمع چشمک زدم! بعد بلند شدم نشستم پیش آرمینا و گفتم:
ـ ای دلم خنک شد تمام آرایشش بهم ریخت!
آرمینا ریز ریز خندید و ارسلان گفت:
ـ بابا دمت گرم حالشو گرفتی!
سپهر ـ چقدر فک میزنه!
رومو کردم سمت سپهر و گفتم:
ـ توهم که بدت نمیاد!
با این حرفم سپهر ادامو در آورد و بقیه هم خندیدن....
راستش اون شب تقریباً خوش گذشت... تقریبا که نه خیلی اگه وجود نسرین رو فاکتور بگیریم! راستش با سپهر آشتی کردم! اومد و مثل همیشه منت کشی کرد خدا رو شکر! خیر سرم خواستم بهش بی محلی کنم اما نشد! اصلا نشد! من نمیتونستم به عشقم بی محلی کنم خیلی سخته! حالا همینشم خوبه که دوباره اومد! خیلی دلم براش تنگ شده بود.....
***
وقتی رسیدیم خونه به حرفای سپهر فکر کردم.....
اون می گفت تمام دوست دختر ، دوست پسرا از اینکارا باهم میکنن! یعنی من دوست دخترشم؟! آره دیگه پس چی!؟ یعنی موردی نداره؟! نمیدونم فقط میدونم من هیچ وقت پیش قدم نمیشم اگه بخواد کاری کنه اجازه میدم ولی خودم نمیکنم...... البته کارایی که از خط قرمزم عبور نکنه...خط قرمز؟! آره.... رزیتا حس میکنم داری خودتو به باد میدی! نه وجدان جان اینطوری فکر نکن!
***
صبح وقتی بیدار شدم کسی خونمون نبود!!! تنهای تنها! اولین کاری که کردم بعد از صبحونه خوردن نشستم سر درسم..... امتحان حرفه و فن مجبور بودم خودم رو سرگرم کنم....
اینقدر خوندم و خوندم که وقتی سرم رو بالا گرفتم چشام تار میدید! به ساعت نگاه کردم نزدیک 7 ساعت بود یه بند داشتم درس میخوندم.... سپهر امروز میرفت خونه خودشون... پس حتما رفته بود چون وسایلاش نبود.... مامانمم که باز رفته خونه دوستاش جلسه! امین هم که بگذریم! ساعت 5 بود... ناهار هم نخوردم... تازه شکمم اعلام حضور کرد! رفتم سر یخچال تا یه چیزی بخورم....
غذارو داغ کردم و بردم تو اتاق تا بخورم... همینطور که قاشق رو به دهنم نزدیک میکردم ، درس هم میخوندم ..... یه بار نزدیک بود قاشق بره تو دماغم به جا دهنم!!! مجبور شدم کتاب رو ببندم تا عین ادم غذام رو بخورم..... حالا ایندفعه فکرم مشغول سپهر شد.... خب نمیدونم.... من دوست دخترشم اما دوست ندارم مثل دخترای بد باشم.... من اگه به حرفش گوش کنم مثل دخترای بد میشم.... نمیخوام! ولی از طرفی هم دارم وسوسه میشم... اما سپهر خیالم رو راحت کرد و گفت که ما تا اخرش باهمیم پس مشکلی پیش نمیاد.... خب منظورش تا اخر دقیقا کجاست!؟ یعنی تا اخر عمر!؟ خب اره دیگه اخر تر از عمرم مگه داریم؟! بیا باز خنگ شدم دارم شرو ور میگم... از اینکه بخوام چیزای جدید تجربه کنم هیجان دارم اما دلمم شور میزنه... راستش همیشه عذاب وجدان میگیرم..... مخصوصا وقتی مادرم با اون نگاه مهربونش منو زیر نظر میگیره... راستش فکر کنم مامان و زنعمو یه چیزایی فهمیده باشن چون من و سپهر خیلی باهم صمیمی هستیم اگه یه روز با خانواده ها بیرون بریم و من و سپهر باهم حرف نزنیم زود میفهمن که باهم قهریم! شایدم نمیدونن و فکر میکنن این یه رابطه سالمه!(مگه رابطه تو سپهر سالم نیست؟!) نه فکر نکنم سالم باشه! قاشق رو گذاشتم تو بشقابم... دیگه اشتها نداشتم..... عجیبه!!! من همیشه یه بشقابو تا ته میخورم اما چرا امروز اینطوری شدم؟! نمیدونم شاید به خاطره اینه که از رفتن سپهر ناراحتم....غذام رو بردم تو آشپزخونه و برگشتم.... دو ساعت دیگه هم درس خوندم و وقتی تموم شد با خیال راحت رفتم سمت گوشیم...... خب دوتا اس ام اس از سپهر داشتم...
اولیش داده بود: راجع به پیشنهادم فکر کردی عشقم؟!
خب دروغ چرا اره فکر کردم!
دومیش: خیلی دلم میخواد اون لباتو لمس کنم!
یا خدا!!! دیگه چی؟! از این فکر که سپهر بخواد منو ببوسه سرخ شدم و گرمم شد... خیلی لذت بخشه اما مطمئناً من از خجالت آب میشم!
بهش اس دادم: سپهر فعلا در این مورد بحث نکن بعدا..... گفتم که فعلا این کار جز خط قرمزه نمیخوام!!!!
بیخیال بابا! گوشی رو پرت کردم رو تخت و منتظر جوابش شدم....خودمو هم انداختم رو تخت و چشامو روهم گذاشتم.... ولی کم کم چشام گرم شد و خوابم گرفت.....
وحشتناک ترین خواب ممکن رو دیدم! وحشتناک ترین!
وسط یه اتاق تاریک نشسته ام و زانوهامو بغل گرفتم و دارم گریه میکنم.... خنده های سپهر تو گوشمه...... چهره اش خیلی خبیثانه است..... داره به من میخنده!؟ آره به من میخنده ولی چرا؟! سپهر بهم نزدیک شد.... من بی پناه بودم سرم رو بین زانوها و بازوهام مخفی کردم... سپهر موهام رو گرفت و کشید و باعث شد سرم بالا بیاد و تو چشماش نگاه کنم.... تو چشاش هوس موج میزد.... هوس؟! چرا؟! خواست نزدیک تر بشه که نذاشتم خواستم بلند بشم اما نشد..... انگار چسبیده بودم!!!! سپهر نزدیک شد ، نزدیک و نزدیک و نزدیک تر و سایه سیاهش روم افتاد و حس کردم زیرم خالی شد و پرت شدم!!!!
یهو از خواب پریدم!!!! وای خدا این چه خواب چرتی بود که من دیدم؟! یا علی! چقدر بد بود... دستمو گذاشتم رو قلبم داشت تند تند میزد.....آخه چرا؟! چرا باید پرت بشم، چرا سپهر باید خبیث به نظر بیاد، چرا من بی پناه بودم؟! فکر کنم ناهار زیاد خوردم!!!! خاک تو سرت رزیتا خوابتو جدی نگیر سنگین بودی اینطوری شدی.....هوم؟! بیخیال... به گوشیم نگاه کردم...
بازم سپهر: باشه عزیزم، اصرار نمیکنم ولی بالاخره خام میشی جیگرم.....
سرمو تکون دادم و رفتم دستشویی یه آّبی به سر و صورت زدم تا از خواب کامل بیدار شم کسل بودم.... فکر کردن به خوابم خیلی منو میترسوند خیلی.... دوس نداشتم بهش فکر کنم... ولی مطمئن بودم اثر نداره خواب زن چپه! به ساعت نگاه کردم اوه! ساعت 8 بود... الان دیگه همه میان.... با صدای زنگ تلفن زهره ام پوکید!!! با غر غر رفتم سمتش و گوشی رو برداشتم:
ـ بله بفرمایید؟!
صدای زنعمو توی گوشی پیچید:
ـ سلام رزیتا جون خوبی؟!
من ـ سلام زن عمو خوبم مرسی، سفر خوش گذشت!؟
زن عمو ـ اره عزیزم جاتون خالی بود، رزیتا جون مامانت هستش؟!
من ـ نه نیستش به موبایلش زنگ بزنید.
زن عمو ـ باشه عزیزم. پس کاری نداری؟
اگه دست خودم بود میگفتم به سپهر سلام برسونید!!! اما نگفتم.
من ـ نه خداحافظ!
زن عمو ـ خداحافظ.
و قطع کردم... یعنی چی کار داشت؟! خب معلومه میخواست تشکر کنه دیگه از نگه داری سپهر!!!
شونه ام رو بالا انداختم و رفتم تو اتاقم... تا پامو گذاشتم تو اتاق صدای ویبره موبایلم بلند شد... با عجله رفتم سمتش... شایان بود.... چه عجب همه امروز یاد ما کردن!!!!
من ـ بله؟!
شایان ـ سلام رزی.
من ـ سلام شایان. چه خبره زنگ زدی؟! تو که اصلا زنگ نمیزدی!!!
شایان از پشت تلفن نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ میخوام یه چیزی بگم... راجع به سپهره طاقتشو داری؟!
قلبم شروع کرد به تند تند زدن... استرس بهم وارد شد...
من ـ اره بگو طاقتشو دارم...
همینطور که با کش شلوارم بازی میکردم به حرفاش گوش میدادم:
ـ ببین رزی، سپهر بازم رفته با یه دختر دیگه...
با این حرفش یه پوزخند عصبی زدم و گفتم:
ـ شایان خیلی خندیدم واقعا!
شایان ـ دروغ نمیگم شمارشو داره...
من ـ شایان جان من موبایلشو چک کردم اسم...
حرفمو قطع کرد و گفت:
ـ چقدر تو ساده ای رزیتا!
من ـ شایان تو به رابطه من و سپهر حسودیت میشه نه؟!
شایان پوفی کرد و گفت:
ـ چرا باید حسودیم بشه؟! خیر سرم صلاحتو میخوام اما خیلی کله شقی اصلا به حرفم گوش نمیدی وقتی متوجه بشی پشیمون میشی که باهام اینطوری حرف زدی!!!
من ـ اصلا پشیمون نمیشم چون سپهر بهم قول داده! اون دیگه سمت این چیزا نمیره... شاید تو این چند روزی که باهم قهر بودیم واسه حرص من رفته باشه اما مطمئنم کارش جدی نیست....
شایان ـ هرطور میخوای فکر کن... من خبرارو گفتم... میخوای باور کن میخوای نکن...
و بدون اینکه منتظر جواب من بشه قطع کرد....
پسره ی بیشعور! چطور جرأت میکنه راجع به سپهر من اینطوری حرف بزنه؟! سپهر اصلا اهل اینکارا نیست... یعنی حالا دیگه اهلش نیست.... مطمئنم دوسم داره اون دیشب اون حرفا رو زد که تا اخرش باهمیم..... پس دلیلی نداره مطمئنم شایان حسودیش میشه...(رزیتا منطقی باش شایان دلیلی نداره که به شما حسودی کنه چون خودش دوست دختر داره) شاید ولی عشقی که بین ما هست بین اون و دوست دخترش نیست!!!! با صدای زنگ در دست از فکر کردن به این چیزا برداشتم و رفتم تا درو باز کنم... امین و بابا و مامان همه باهم اومده بودن... غذاهم از بیرون گرفته بودن....اعصابم خیلی خرد بود واقعا... واقعا شایان چه فکری با خودش کرده؟!
بیخیال فکر کردن شدم و رفتم کمک مامان تا میز رو بچینم.....
اون شب هیچی از صحبت های مامان و بابا و طعم غذا نفهمیدم...... فقط یه بار اسم سپهر اومد که سرم رو بلند کردم که مامان گفت:
ـ امروز زن عموت زنگ زد گفت فردا خونه اشون دعوتیم!
واقعا خوشحال شدم.... میتونستم راجع به این موضوع هم با سپهر حرف بزنم اما نه.... من بهش اعتماد دارم لازم نیست حرفی بزنم! بیخیال شدم و غذامو خوردم.....
برای فردا کلی شوق و ذوق داشتم، از همین امشب داشتم برنامه ریزی میکردم!!! تو ذهنم به شایان زبون درازی کردم! پسره ی حسود!!! چشمامو بستم، دوباره برای یه لحظه صحنه های خوابم پشت پلکم به تصویر نشست... چشمامو خیلی سریع باز کردم و سرم رو تکون دادم... نمیخواستم بهش فکر کنم... عمراً ، عمراً من یه دختر بی پناه باشم و سپهر بهم بخنده! اصلاً ممکن نیست! رفتم سمت دستشویی و مسواک زدم... به چشام نگاه کردم از خستگی قرمز شده بود... فردا هم که امتحان داریم... اه! بیخیال شبش رو بچسب پیش عشقت!!! اولالا! با بی حوصلگی صورتمم شستم و رفتم سمت تخت... پتوی سردم رو کنار زدم و رفتم زیر پتو.... سرمای دلچسب پتو و روتختیم احساس خوبی بهم میداد... چشامو بستم اما خوابم نبرد... خب عملیات گوسفند شماری شروع میشه!!!! یه گوس، دو گوس ، سه گوس، (خمیازه!!!!) چهـــار گوس، پنج............
***
صبح با صدای ساعتی که کوک کرده بودم بیدار شدم! اصلا دلم نمیخواست با صدای خیلی زیبای(!) امین بیدار شم! یه جورایی آدم رو از زندگی سیر میکنه از بس یهویی صدا میزنه! از تختم به هر بدبختی بود بلند شدم و خواستم برم بیرون که در یهویی باز شد!!! امین با دیدن من که بیدار شدم جا خورد و گفت:
ـ چه عجب!
من ـ خفه برو اونور!
امین ـ با داداش بزرگت اینطوری حرف نزنا یه وقت دیدی لهت کردم جوجه!
شکلکی براش در آوردم و رفتم تو دستشویی.... بعد از اینکه کامل از خواب بیرون اومدم لباسامم پوشیدم و با امین رفتیم مدرسه....
***
امتحان رو خوب دادم! آره بدک نبود!(زهر مار بالاخره خوب دادی یا نه؟!) آره خوب دادم. ساعت تازه 10 بود کلی وقت داشتم... امشب که فقط خودم و سپهر بودیم میخواستم کلی پیشش باشم.... تو دلم عروسی بود! کلی هیجان داشتم.... از طرفی هم دلم شور میزد... مهم نبود همون عروسیه رو بچسب!!!
دلم نمیخواست امروز درس بخونم فردا پنجشنبه بود وقت داشتم امتحان بعدیم هم شنبه اس...
رفتم تو اتاق مامانم و از تو کتاب خونه اش به رماناش نگاه کردم...تاحالا رمان نخونده بودم میخواستم امتحان کنم....
دست بردم و شانسی یکیش رو انتخاب کردم...
رمان تا ته دنیا.... هوم! چقدر قطرش زیاده! هر روز چند صفحه اش رو میخونم!
***
بعد از حموم نشستم سر کتابه.... با صدای مامانم که پشت سر هم و با غرغر صدام میکرد، کلافه سرم رو از تو کتاب بیرون اوردم و داد زدم:
ـ بله مامان؟!
مامان ـ زهرمار و مامان پاشو برو بپوش دیگه!
با عجله کتاب رو بستم و رفتم لباس پوشیدم.... ای خاک عالم ساعت 6 شد!
موهامو باز کردم و نصفش رو از وسط بستم.... چقدر بهم میاد! خدا کنه سپهر خوشش بیاد.....
لباسمو از تو کمد در آوردم... یه بلوز به رنگ آبی فیروزه ای که آستینش بلند بود ولی یقه اش باز بود... قسمتی از موهامو که باز بود رو انداختم دورم تا باز بودن یقه رو زیاد نشون نده...شلوارمم طوسی بود... رفتم سمت آینه تا ببینم چه ریختی شدم! بازم رنگ چشمام عوض شدن... خاکستری آبی... چه خوب حداقل چشمام رنگیه! چندتار از جلو موهام رو ریختم تو صورتم... اوکی حله! شیشه عطرو برداشتم و تقریبا رو خودم خالیش کردم! سپهر عاشق این عطره، به خاطر همین منم عاشقشم! معمولا هرچی که سپهر دوس داره منم دوس دارم... آهنگایی که گوش میده، حیوون مورد علاقه اش، شغل مورد علاقه اش، غذای مورد علاقه اش، لباس مورد علاقه اش، رنگ مورد علاقه اش ، فیلم مورد علاقه اش و ....
لبخندی زدم و یکم کرم پودر زدم و بعد رژ لب سرخابی ام رو زدم.... همین... مطمئناً همین هم کافیه... دوس ندارم زیاد آرایش داشته باشم... اینطوری دخترونه ترو ملیح تره!!!!
مانتومو شالم رو پوشیدم و رفتم بیرون... به امید یه شب قشنگ با سپهر!
خونه سپهر اینا خیلی به ما نزدیک بود حتی پیاده هم میشد رفت اما با سر و وضع من و مامانم با ماشین رفتیم...
مثل همیشه قلبم شروع کرد به تند تند زدن... سعی کردم به خودم مسلط باشم تا نیشم شل نشه و خودمو لو بدم!!!!
وقتی مامانم زنگ زد و در باز شد رفتیم تو... دکمه آسانسور رو زدم و از تو آینه قدی که کنار پارکینگشون بود خودمو برانداز کردم... خوبه! لبخندی زدم و همون موقع آسانسور اومد و رفتیم تو اتاقک...
سعی کردم به آهنگ ضبط شده ی آسانسور گوش ندم و اعصابمو بهم نریزم!!!! کلا من با این آهنگا بیگانه ام میگم که رو مخن!!!
وقتی به طبقه ششم رسیدیم در آسانسور باز شد و همگی رفتیم بیرون... زنعمو در و باز کرده بود و منتظر ما بود... کفشم رو درآوردم و رفتم تو... بهش سلام کردم و دست دادم بعدش عمو و درآخر سپهر... وای مامان!!! دوباره ضربان قلبم رفت بالا... چقدر خوشگل شده بود(رزیتا سپهر همیشه خوشگله!)...
امین رفت جلو و باهاش دست داد بعدش هم من... موقعی که میخواستم دستشو ول کنم یکم فشارش داد و بعد دستمو ول کرد... ای خدا این آخرش منو دیوونه میکنه!!!! رفتم تو اتاق زنعمو تا لباسمو عوض کنم... مانتو و شالمو درآوردم و موهامو که یکم خراب شده بود زیر شال رو درست کردم...یه نگاه سر سری به خودم انداختم و مثل همیشه رفتم تو اتاق سپهر... امین و سپهر داشتن حرف میزدن... صدامو صاف کردم تا به قول معروف اعلام حضور کنم! سپهر به سمتم چرخید و امین گفت:
ـ خروس بی محل!
من ـ تویی! جوجه خروس!
امین ـ رزیتا میزنمتا...
من ـ امین درخواب بیند پنبه دانه!
امین آهی کشید و گفت:
ـ من باید این خواهرمو آدم کنم! بیچاره شوهرش چی میکشه از دست این!
به سپهر زیرچشمی نگاهی کردم و گفتم:
ـ زهرمار امین! شوهرم خیلی هم دلش بخواد همچین جواهری مثل من کم پیدا میشه!!! لیاقت میخواد!
امین قهقهه ای زد و گفت:
ـ اون که بله! مگه اینکه خودت از خودت تعریف کنی!
اداشو دراوردم و رفتم رو تخت سپهر نشستم... امین گفت:
ـ سپهر تو کامپیوترت بازی داری!
سپهر هم از خدا خواسته گفت:
ـ اره بیا بذارم بازی کنیم!
امین ـ باحال باشه ها!
سپهر ـ اتفاقاً یه بازی توپ ریختم مخصوص خودت!
امین ـ خب بذار دیگه حوصلم سر رفت!
سپهر رفت سمت کامپیوتر و بازی های جدیدشو معرفی کرد... امین یه بازی جنگی رو انتخاب کرد... از بچگی عشق بازی جنگی بود... مطمئنم الانم میره کافی نت بازی میکنه!
سپهر اومد نشست کنارم و موبایلشو درآورد... چون نمیتونست حرف بزنه با موبایلش مینوشت به من نشون میداد! عاشق این ذهن خلاقشم!
خواستم فضولی کنم که چی مینویسه که نذاشت! کلا عادت داره یهویی نشون بده...
وقتی کارش تموم شد موبایل رو به سمتم گرفت.
ـ رزیتا امروز از همیشه خوشگل تر شدی! میدونی تو از همه ی دخترایی که دیدم خوشگل تری!
با این حرفش گونه هام داغ شدن... پس یعنی اثر کرده! نوشتم:
ـ مرسی...
این تنها حرفی بود که میتونستم بزنم!!! چی میگفتم؟!
سپهر دوباره نوشت:
ـ امروز چیکار کنیم؟!
من ـ یعنی چی چیکار کنیم؟!
سپهر ـ دلم میخواد بغلت کنم...
من ـ نه...
سپهر ـ چرا؟!
من ـ دوز ندارم!
سپهر ـ دوز نداری ، دوس که داری!!!
من ـ نمیدونم....
سپهر ـ رزیتا امل بازی درنیار همه دوست دختر ، دوست پسرا اینکارارو میکنن!
من ـ اما سپهر هنوز زوده...
سپهر ـ به یه بار امتحانش می ارزه!
(اینا همه مکالماتیه که با گوشی رد و بدل شده! نوشتنیه یعنی!)
سرم رو تکون دادم و هیچی دیگه ننوشتم تا بحث ادامه پیدا نکنه... سپهر دوراز چشم امیر دوباره دستمو گرفت... مخالفتی نکردم.... راس میگفت... همه اینکارو میکنن..... تازه ما که از خط قرمز نمیگذریم... میگذریم؟! نه نمیگذریم! دوباره سپهر موبایلش رو طرفم گرفت...
گرفتمش و نوشته اش رو خوندم:
ـ میخوام امشب سوپرایزت کنم!
من ـ چطوری؟!
سپهر ـ سوپرایزه!
من ـ دوس ندارم بگو دیگه!!!!
سپهر ـ نظرت با یه بوسه چیه!؟
جــــــــــــــــــــــان ؟! بوسه!؟ عمراً، مگه از جونم سیر شدم! همه چی از یه بوس شروع میشه! خاک تو سر ذهن منحرفم کنن! یعنی خاک تو سرم!
من ـ نه سپهر!
سپهر ـ رزیتا! هرچی که میگم میگی نه!!!
من ـ دوس ندارم چرا اذیت میکنی!؟!
سپهر ـ رزیتا! فکر نکنم یه بوس به جایی بر بخوره! چقدر ناز میکنی! یعنی باور کنم نمیخوای تجربه کنی عشقم!؟
نقطه ضعفمو فهمیده بود! عشقم!
من ـ نه نمیخوام..
موبایل رو به طرفش پرت کردم و به حالت قهر رومو برگردوندم...
سپهر یه نفس عمیق کشید و دوباره مشغول نوشتن شد....
سپهر ـ اگه بد بود دیگه نکن باشه؟! فقط یه بار ، خیلی کوتاه!
بالاخره راضی شدم... یه بار که به جایی بر نمیخوره!!!
ـ نگفتم گند میزنی؟!
من ـ خفه بینیم باوو! من خیلی هم خوب دادم کارنامه ها که بیاد میفهمی! مرتیکه...
امین ـ هــــووو!
من ـ واااا!
امین خندید و صدای آهنگش رو بلند کرد و رفت سمت خونه.... چون میخواستم جلو سپهر پیدام نشه از امین پرسیدم:
ـ سپهر رفته یا هست؟!
امین از تو آینه نگاهم کرد و گفت:
ـ چطور؟!
چشامو یه دور کامل گردوندم یعنی اینکه وایییی!!!
بعد گفتم:
ـ همینطوری... حالا نگفتی هست یا نه خبر مرگش؟!(زبونم لال)
امین نفسش رو به صورت پوفی به بیرون داد و گفت:
ـ نه نیستش با دوستاش بیرونه.... عصر میاد...
سرم رو تکون دادم و شروع کردم به نقشه کشیدن... تاشب!
وقتی رسیدیم خونه اولین کاری که کردم این بود که رفتم حموم! دقیقا دو ساعت(!) طولش دادم...
پوستم سفید سفید شده بود مثه برف!!! کک و مکامم رنگشون کم شده بود چون از بس خودمو شسته بودم شده بودم عین روحا! ولی چشام خاکستری تر شده بود یه جورایی شبیه نقره ای ولی نمیدونم فقط میدونم خوشگل شده بود! خوشم اومد... کاش سپهر..... بیخیال!
رفتم تو اتاقم و لباسمو پوشیدم و واسه شب یه لباس از تو کمد برداشتم و اویزون در کردم که بپوشمش... رنگش صورتی بود...... آستین بلند بود...... به دلیل اینکه هیکلمو دوس ندارم آستین بلند میپوشم که معلوم نشه! یه شلوار طوسی هم گذاشتم کنار....
موهامم دم اسبی میبندم.... ولی میگم که ببافتش مامانم..... اینطوری بهتره! تنوع میشه!
میخواستم امروز بیشتر به خودم برسم... سپهر عاشق زیبایی و آرایش کردنه.... منم ارایش میکنم! یعنی آرایش کنم؟! آره! باید سپهر رو حرص بدم!
***
ساعت 6 بود که دیگه اماده بودم! خب همه چی تکمیله آفرین رزی! فقط الان یه نمه عشوه شتری بیا....
آهــان! همه چی حله ببین اینطوری جلو سپهر راه برو قلبش میاد تو شرتش! خاک تو سرم! ولی نه! اینکارو نباید بکنم! باید بهش بی محلی کنم...آره یادت رفته رزیتا؟! قرارمون این بود که بی محلی کنی بهش....
سگ محلش کنی!(درسته!؟)
اره رزیتا تو میتونی! با صدای مامان مانتومو پوشیدم و شالمو سرم کردم و رفتم بیرون....
که یه دفعه یادم اومد عطر نزدم! رفتم تو اتاق و شیشه عطرو رو خودم خالی کردم! وقتی اومدم بیرون امین و مامان و بابا منتظر من بودن اما از سپهر خبری نبود.....
من ـ مامان سپهر با ما نمیاد؟!
که یهو با صدای سپهر که پشت سرم بود میخکوب شدم:
ـ چرا میام!
اه زهر مار زهره ام رو پوکوندی! هیچی نگفتم و به بی محلی ادامه دادم.....
همه رفتن پایین تا منو سپهر هم بیایم .....
کفشمو پوشیدم و رفتم بیرون و سوار آسانسور شدم و قبل از اینکه سپهر بیاد دکمه رو زدم و رفتم پایین یه نگاه به خودم تو اینه انداختم.... خوبه رزیتا اینقدر حساس نباش!
رفتم در پارکینگ رو باز کنم که حس کردم یکی مچ دستمو گرفت.....
با تعجب برگشتم که دیدم سپهره!
سپهر ـ دفعه آخرت باشه منو قال میذاریا جوجه!
من ـ جوجه عمه اته ایکبیری!!!
خواست جلو تر از من قدم برداره که یه زیر پا براش گرفتم که خم شد ولی نیوفتاد و من هم سریع رفتم در و باز کردم و رفتم سوار ماشین شدم....
بعدش هم سپهر سوار شد.....
دقیقا کنار من نشست.... حس میکردم خودشو داره بهم نزدیک میکنه.... یا نه شایدم خیالات دخترونه ی خودمه! اما یکم که دقت کردم دیدم نه دست سپهر داره نزدیک کمرم میشه...
یا خدا باز چه نقشه ای کشیده؟!
وای نه! خودمو زدم به خواب!!! از بس هول کرده بودم! میترسیدم مامانم منو ببینه یا بابام از تو آینه اما خوشبختانه اینطور نشد.....
سپهر هم وقتی دید چشمامو بستم بیخیال شد.....
ای تو روحت سپهر که یه لحظه نمیذاری ادم آرامش داشته باشه! (اخه این اعصابه من دارم؟!)
تا وقتی برسیم چشمامو روهم گذاشته بودم اما عطر تن سپهر نمیذاشت که بخوابم.......
وقتی رسیدیم بالاخره چشامو باز کردم و ..........
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در و زنگ زدم...
بعد چندثانیه در با صدای ضعیفی باز شد و همگی رفتیم تو... تا وارد شدیم همه ریختن سرمون! اوه اوه بازم بساط ماچ و بوسه! اه الان آبیاری میشیم شدید! یه لبخند مصنوعی زدم و بعد از سلام و احوال پرسی با همه رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض کنم.....
تنها کسایی که بودن داییم،
آرمینا هم بلافاصله بامن اومد تو اتاق و گفت:
ـ وای رزی ، رزی، رزی! اری رو دیدی؟!
من ـ وای آره بابا دیوونه!
ارمینا ـ به جون تو خیلی جیگر شده من دلم واسش ضعف رفت...
من ـ باشه ببین فقط امشب هوامو داشته باش سپهر ضایعم نکنه!
آرمینا ـ برو دارمت!
چند لحظه بعد سپهر و ارسلان و ارغوان(خواهر ارسلان) وارد شدن...
من و آرمینا ساکت شدیم... هرسشون اومدن نشستن سپهر هم کنار من نشست...
همه سکوت کرده بودن کلا کسی حرفی واسه گفتن نداشت مطمئن بودم حوصلشون سر رفته.... ارغوان و ارسلان همسن بودن....16 سالشون بود...
ارسلان دهن باز کرد که سکوت رو بشکنه ، که یهو صدای زنگ در اومد و بعد از اون صدای سلام و احوال پرسی چند نفر، که اصلا دوستشون نداشتم!!! آره! این صدای گوش خراش نسرین بود و عمه ی ..... نگم بهتره!!! وای خدایا! ناخودآگاه نگاهم کشیده شد سمت سپهر که با شیطنت نگاهم میکرد... بهش گفته بودم دور و بر نسرین نپلکه چون بدم میاد! ولی فکر کنم الان همون نقشه شوم تو سرش بود! خب آقا سپهر به نفعته که اینکارو نکنی!!! هیچی نگفتم و خودمو زدم به بیخیالی... رفتم بیرون تا به میمونای جدید(اوپس معذرت منظورم مهمونای جدید بود!) سلام کنم! بقیه هم دنبالم اومدن... موقع دست دادن با عمه سعی کردم خیلی گرم برخورد کنم اما عمه براش فرقی نداشت چون خیلی سریع بغلم کرد و بعدش شوتم کرد کنار! یعنی جونم عمه! چقدر این عمه من مهربونه و برادر زاده اش رو دوست داره!ولی به سپهر که رسید همچین بغلش کرد که من صدای جیغ استخوناشو شنیدم!!!! بیا دیگه وقتی میگم بین برادرزاده ها فرق میذارن باور نمیکنین! نوبت نسرین که شد همچین شل و وارفته بهم سلام کرد و بغلم کرد که نزدیک بود خمیازه بکشم!!! بعد هم به سپهر دست داد مطمئن بودم اگه کسی اونجا نبود تا صبح میخواست دستشو بگیره!( واه واه چرا اینقدر غر میزنم امروز؟!)
بعد از این همه تظاهر همه بازم به اتاق برگشتیم. اما نسرین نیومد...خوشحال از اینکه نسرین نیست گفتم:
ـ اه دختره ی ایکبیری!
آرمینا خندید و گفت:
ـ آره چقدرم شله! عین ژله اس!
با سر حرفشو تایید کردم..... دوباره سپهر اومد کنارم! ای خدا خودت امشبو به خیر بگذرون من هی میخوام دهنمو وا نکنم این بشر نمیذاره!
سپهر سرشو به گوشم نزدیک کرد (البته دور از چشم آرمینا و ارسلان که داشتن باهم حرف میزدن) و گفت:
ـ لطفا تنهام نذار!
چشام گرد شد.. سپهر دستشو گذاشت دورکمرم... دوباره داشتم حس میگرفتم که یهو در با شدت باز شد و سپهر نیم متر پرید اونور تر و تظاهر کرد با موبایلش داره کار میکنه! از کارش خنده ام گرفت نزدیک بود بترکم! آخه عمه ی من این چه طرز در باز کردنه؟! در طویله که نیست عین... از سقف برو بالا!
وقتی رفت بیرون ، بلافاصله نسرین با اون قدم نحسش اومد! دقیقا نشست کنار سپهر و شروع کرد به بلبل زبونی... حس حسادت منم کاملا تحریک شده بود به طوری که نمیتونستم خودمو کنترل کنم! از جام بلند شدم... رفتم سمت آشپزخونه و یه لیوان آب ریختم واسه خودم(خونه خاله اس مگه؟!) ولی رفتم تو اتاق.... نصفش رو خوردم و با شرارت به نسرین نگاه کردم... فکر کنم سپهر نقشه ام رو فهمید! یه لبخند زد و به صحبت کردن با نسرین ادامه داد یا به قولی سرش رو گرم کرد... منم رفتم کنار فرش و مثلا پام به فرش گیر کرد و تمام آب رو ریختم رو نسرین بعدشم خودم افتادم و لیوانم!!! نسرین خیس خیس شده بود! با عصبانیت به من زل زده بود.... نسرین شوکه شده بود وقتی از شوک بیرون اومد گفت:
ـ دختره ی دست و پا چلفتی نمیتونی حواستو جمع کنی؟!
من با لحنی مثلا شرمنده گفتم:
ـ اخ من معذرت میخوام واقعا تقصیر این فرشه بود ببخشید نسرین جون!
ارغوان هم با عجله وارد اتاق شد و از وضعیت و ریخت نسرین خنده اش گرفت اما خودش رو کنترل کرد و گفت:
ـ اشکال نداره رزیتا لیوان رو بده به من....
نسرین هم با عجله ایشی گفت و یه چشم غره به جفتمون رفت و از اتاق بیرون رفت تا آرایشش رو درست کنه!(اوا واویلا!)
لیوان رو دادم به ارغوان و به جمع چشمک زدم! بعد بلند شدم نشستم پیش آرمینا و گفتم:
ـ ای دلم خنک شد تمام آرایشش بهم ریخت!
آرمینا ریز ریز خندید و ارسلان گفت:
ـ بابا دمت گرم حالشو گرفتی!
سپهر ـ چقدر فک میزنه!
رومو کردم سمت سپهر و گفتم:
ـ توهم که بدت نمیاد!
با این حرفم سپهر ادامو در آورد و بقیه هم خندیدن....
راستش اون شب تقریباً خوش گذشت... تقریبا که نه خیلی اگه وجود نسرین رو فاکتور بگیریم! راستش با سپهر آشتی کردم! اومد و مثل همیشه منت کشی کرد خدا رو شکر! خیر سرم خواستم بهش بی محلی کنم اما نشد! اصلا نشد! من نمیتونستم به عشقم بی محلی کنم خیلی سخته! حالا همینشم خوبه که دوباره اومد! خیلی دلم براش تنگ شده بود.....
***
وقتی رسیدیم خونه به حرفای سپهر فکر کردم.....
اون می گفت تمام دوست دختر ، دوست پسرا از اینکارا باهم میکنن! یعنی من دوست دخترشم؟! آره دیگه پس چی!؟ یعنی موردی نداره؟! نمیدونم فقط میدونم من هیچ وقت پیش قدم نمیشم اگه بخواد کاری کنه اجازه میدم ولی خودم نمیکنم...... البته کارایی که از خط قرمزم عبور نکنه...خط قرمز؟! آره.... رزیتا حس میکنم داری خودتو به باد میدی! نه وجدان جان اینطوری فکر نکن!
***
صبح وقتی بیدار شدم کسی خونمون نبود!!! تنهای تنها! اولین کاری که کردم بعد از صبحونه خوردن نشستم سر درسم..... امتحان حرفه و فن مجبور بودم خودم رو سرگرم کنم....
اینقدر خوندم و خوندم که وقتی سرم رو بالا گرفتم چشام تار میدید! به ساعت نگاه کردم نزدیک 7 ساعت بود یه بند داشتم درس میخوندم.... سپهر امروز میرفت خونه خودشون... پس حتما رفته بود چون وسایلاش نبود.... مامانمم که باز رفته خونه دوستاش جلسه! امین هم که بگذریم! ساعت 5 بود... ناهار هم نخوردم... تازه شکمم اعلام حضور کرد! رفتم سر یخچال تا یه چیزی بخورم....
غذارو داغ کردم و بردم تو اتاق تا بخورم... همینطور که قاشق رو به دهنم نزدیک میکردم ، درس هم میخوندم ..... یه بار نزدیک بود قاشق بره تو دماغم به جا دهنم!!! مجبور شدم کتاب رو ببندم تا عین ادم غذام رو بخورم..... حالا ایندفعه فکرم مشغول سپهر شد.... خب نمیدونم.... من دوست دخترشم اما دوست ندارم مثل دخترای بد باشم.... من اگه به حرفش گوش کنم مثل دخترای بد میشم.... نمیخوام! ولی از طرفی هم دارم وسوسه میشم... اما سپهر خیالم رو راحت کرد و گفت که ما تا اخرش باهمیم پس مشکلی پیش نمیاد.... خب منظورش تا اخر دقیقا کجاست!؟ یعنی تا اخر عمر!؟ خب اره دیگه اخر تر از عمرم مگه داریم؟! بیا باز خنگ شدم دارم شرو ور میگم... از اینکه بخوام چیزای جدید تجربه کنم هیجان دارم اما دلمم شور میزنه... راستش همیشه عذاب وجدان میگیرم..... مخصوصا وقتی مادرم با اون نگاه مهربونش منو زیر نظر میگیره... راستش فکر کنم مامان و زنعمو یه چیزایی فهمیده باشن چون من و سپهر خیلی باهم صمیمی هستیم اگه یه روز با خانواده ها بیرون بریم و من و سپهر باهم حرف نزنیم زود میفهمن که باهم قهریم! شایدم نمیدونن و فکر میکنن این یه رابطه سالمه!(مگه رابطه تو سپهر سالم نیست؟!) نه فکر نکنم سالم باشه! قاشق رو گذاشتم تو بشقابم... دیگه اشتها نداشتم..... عجیبه!!! من همیشه یه بشقابو تا ته میخورم اما چرا امروز اینطوری شدم؟! نمیدونم شاید به خاطره اینه که از رفتن سپهر ناراحتم....غذام رو بردم تو آشپزخونه و برگشتم.... دو ساعت دیگه هم درس خوندم و وقتی تموم شد با خیال راحت رفتم سمت گوشیم...... خب دوتا اس ام اس از سپهر داشتم...
اولیش داده بود: راجع به پیشنهادم فکر کردی عشقم؟!
خب دروغ چرا اره فکر کردم!
دومیش: خیلی دلم میخواد اون لباتو لمس کنم!
یا خدا!!! دیگه چی؟! از این فکر که سپهر بخواد منو ببوسه سرخ شدم و گرمم شد... خیلی لذت بخشه اما مطمئناً من از خجالت آب میشم!
بهش اس دادم: سپهر فعلا در این مورد بحث نکن بعدا..... گفتم که فعلا این کار جز خط قرمزه نمیخوام!!!!
بیخیال بابا! گوشی رو پرت کردم رو تخت و منتظر جوابش شدم....خودمو هم انداختم رو تخت و چشامو روهم گذاشتم.... ولی کم کم چشام گرم شد و خوابم گرفت.....
وحشتناک ترین خواب ممکن رو دیدم! وحشتناک ترین!
وسط یه اتاق تاریک نشسته ام و زانوهامو بغل گرفتم و دارم گریه میکنم.... خنده های سپهر تو گوشمه...... چهره اش خیلی خبیثانه است..... داره به من میخنده!؟ آره به من میخنده ولی چرا؟! سپهر بهم نزدیک شد.... من بی پناه بودم سرم رو بین زانوها و بازوهام مخفی کردم... سپهر موهام رو گرفت و کشید و باعث شد سرم بالا بیاد و تو چشماش نگاه کنم.... تو چشاش هوس موج میزد.... هوس؟! چرا؟! خواست نزدیک تر بشه که نذاشتم خواستم بلند بشم اما نشد..... انگار چسبیده بودم!!!! سپهر نزدیک شد ، نزدیک و نزدیک و نزدیک تر و سایه سیاهش روم افتاد و حس کردم زیرم خالی شد و پرت شدم!!!!
یهو از خواب پریدم!!!! وای خدا این چه خواب چرتی بود که من دیدم؟! یا علی! چقدر بد بود... دستمو گذاشتم رو قلبم داشت تند تند میزد.....آخه چرا؟! چرا باید پرت بشم، چرا سپهر باید خبیث به نظر بیاد، چرا من بی پناه بودم؟! فکر کنم ناهار زیاد خوردم!!!! خاک تو سرت رزیتا خوابتو جدی نگیر سنگین بودی اینطوری شدی.....هوم؟! بیخیال... به گوشیم نگاه کردم...
بازم سپهر: باشه عزیزم، اصرار نمیکنم ولی بالاخره خام میشی جیگرم.....
سرمو تکون دادم و رفتم دستشویی یه آّبی به سر و صورت زدم تا از خواب کامل بیدار شم کسل بودم.... فکر کردن به خوابم خیلی منو میترسوند خیلی.... دوس نداشتم بهش فکر کنم... ولی مطمئن بودم اثر نداره خواب زن چپه! به ساعت نگاه کردم اوه! ساعت 8 بود... الان دیگه همه میان.... با صدای زنگ تلفن زهره ام پوکید!!! با غر غر رفتم سمتش و گوشی رو برداشتم:
ـ بله بفرمایید؟!
صدای زنعمو توی گوشی پیچید:
ـ سلام رزیتا جون خوبی؟!
من ـ سلام زن عمو خوبم مرسی، سفر خوش گذشت!؟
زن عمو ـ اره عزیزم جاتون خالی بود، رزیتا جون مامانت هستش؟!
من ـ نه نیستش به موبایلش زنگ بزنید.
زن عمو ـ باشه عزیزم. پس کاری نداری؟
اگه دست خودم بود میگفتم به سپهر سلام برسونید!!! اما نگفتم.
من ـ نه خداحافظ!
زن عمو ـ خداحافظ.
و قطع کردم... یعنی چی کار داشت؟! خب معلومه میخواست تشکر کنه دیگه از نگه داری سپهر!!!
شونه ام رو بالا انداختم و رفتم تو اتاقم... تا پامو گذاشتم تو اتاق صدای ویبره موبایلم بلند شد... با عجله رفتم سمتش... شایان بود.... چه عجب همه امروز یاد ما کردن!!!!
من ـ بله؟!
شایان ـ سلام رزی.
من ـ سلام شایان. چه خبره زنگ زدی؟! تو که اصلا زنگ نمیزدی!!!
شایان از پشت تلفن نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ میخوام یه چیزی بگم... راجع به سپهره طاقتشو داری؟!
قلبم شروع کرد به تند تند زدن... استرس بهم وارد شد...
من ـ اره بگو طاقتشو دارم...
همینطور که با کش شلوارم بازی میکردم به حرفاش گوش میدادم:
ـ ببین رزی، سپهر بازم رفته با یه دختر دیگه...
با این حرفش یه پوزخند عصبی زدم و گفتم:
ـ شایان خیلی خندیدم واقعا!
شایان ـ دروغ نمیگم شمارشو داره...
من ـ شایان جان من موبایلشو چک کردم اسم...
حرفمو قطع کرد و گفت:
ـ چقدر تو ساده ای رزیتا!
من ـ شایان تو به رابطه من و سپهر حسودیت میشه نه؟!
شایان پوفی کرد و گفت:
ـ چرا باید حسودیم بشه؟! خیر سرم صلاحتو میخوام اما خیلی کله شقی اصلا به حرفم گوش نمیدی وقتی متوجه بشی پشیمون میشی که باهام اینطوری حرف زدی!!!
من ـ اصلا پشیمون نمیشم چون سپهر بهم قول داده! اون دیگه سمت این چیزا نمیره... شاید تو این چند روزی که باهم قهر بودیم واسه حرص من رفته باشه اما مطمئنم کارش جدی نیست....
شایان ـ هرطور میخوای فکر کن... من خبرارو گفتم... میخوای باور کن میخوای نکن...
و بدون اینکه منتظر جواب من بشه قطع کرد....
پسره ی بیشعور! چطور جرأت میکنه راجع به سپهر من اینطوری حرف بزنه؟! سپهر اصلا اهل اینکارا نیست... یعنی حالا دیگه اهلش نیست.... مطمئنم دوسم داره اون دیشب اون حرفا رو زد که تا اخرش باهمیم..... پس دلیلی نداره مطمئنم شایان حسودیش میشه...(رزیتا منطقی باش شایان دلیلی نداره که به شما حسودی کنه چون خودش دوست دختر داره) شاید ولی عشقی که بین ما هست بین اون و دوست دخترش نیست!!!! با صدای زنگ در دست از فکر کردن به این چیزا برداشتم و رفتم تا درو باز کنم... امین و بابا و مامان همه باهم اومده بودن... غذاهم از بیرون گرفته بودن....اعصابم خیلی خرد بود واقعا... واقعا شایان چه فکری با خودش کرده؟!
بیخیال فکر کردن شدم و رفتم کمک مامان تا میز رو بچینم.....
اون شب هیچی از صحبت های مامان و بابا و طعم غذا نفهمیدم...... فقط یه بار اسم سپهر اومد که سرم رو بلند کردم که مامان گفت:
ـ امروز زن عموت زنگ زد گفت فردا خونه اشون دعوتیم!
واقعا خوشحال شدم.... میتونستم راجع به این موضوع هم با سپهر حرف بزنم اما نه.... من بهش اعتماد دارم لازم نیست حرفی بزنم! بیخیال شدم و غذامو خوردم.....
برای فردا کلی شوق و ذوق داشتم، از همین امشب داشتم برنامه ریزی میکردم!!! تو ذهنم به شایان زبون درازی کردم! پسره ی حسود!!! چشمامو بستم، دوباره برای یه لحظه صحنه های خوابم پشت پلکم به تصویر نشست... چشمامو خیلی سریع باز کردم و سرم رو تکون دادم... نمیخواستم بهش فکر کنم... عمراً ، عمراً من یه دختر بی پناه باشم و سپهر بهم بخنده! اصلاً ممکن نیست! رفتم سمت دستشویی و مسواک زدم... به چشام نگاه کردم از خستگی قرمز شده بود... فردا هم که امتحان داریم... اه! بیخیال شبش رو بچسب پیش عشقت!!! اولالا! با بی حوصلگی صورتمم شستم و رفتم سمت تخت... پتوی سردم رو کنار زدم و رفتم زیر پتو.... سرمای دلچسب پتو و روتختیم احساس خوبی بهم میداد... چشامو بستم اما خوابم نبرد... خب عملیات گوسفند شماری شروع میشه!!!! یه گوس، دو گوس ، سه گوس، (خمیازه!!!!) چهـــار گوس، پنج............
***
صبح با صدای ساعتی که کوک کرده بودم بیدار شدم! اصلا دلم نمیخواست با صدای خیلی زیبای(!) امین بیدار شم! یه جورایی آدم رو از زندگی سیر میکنه از بس یهویی صدا میزنه! از تختم به هر بدبختی بود بلند شدم و خواستم برم بیرون که در یهویی باز شد!!! امین با دیدن من که بیدار شدم جا خورد و گفت:
ـ چه عجب!
من ـ خفه برو اونور!
امین ـ با داداش بزرگت اینطوری حرف نزنا یه وقت دیدی لهت کردم جوجه!
شکلکی براش در آوردم و رفتم تو دستشویی.... بعد از اینکه کامل از خواب بیرون اومدم لباسامم پوشیدم و با امین رفتیم مدرسه....
***
امتحان رو خوب دادم! آره بدک نبود!(زهر مار بالاخره خوب دادی یا نه؟!) آره خوب دادم. ساعت تازه 10 بود کلی وقت داشتم... امشب که فقط خودم و سپهر بودیم میخواستم کلی پیشش باشم.... تو دلم عروسی بود! کلی هیجان داشتم.... از طرفی هم دلم شور میزد... مهم نبود همون عروسیه رو بچسب!!!
دلم نمیخواست امروز درس بخونم فردا پنجشنبه بود وقت داشتم امتحان بعدیم هم شنبه اس...
رفتم تو اتاق مامانم و از تو کتاب خونه اش به رماناش نگاه کردم...تاحالا رمان نخونده بودم میخواستم امتحان کنم....
دست بردم و شانسی یکیش رو انتخاب کردم...
رمان تا ته دنیا.... هوم! چقدر قطرش زیاده! هر روز چند صفحه اش رو میخونم!
***
بعد از حموم نشستم سر کتابه.... با صدای مامانم که پشت سر هم و با غرغر صدام میکرد، کلافه سرم رو از تو کتاب بیرون اوردم و داد زدم:
ـ بله مامان؟!
مامان ـ زهرمار و مامان پاشو برو بپوش دیگه!
با عجله کتاب رو بستم و رفتم لباس پوشیدم.... ای خاک عالم ساعت 6 شد!
موهامو باز کردم و نصفش رو از وسط بستم.... چقدر بهم میاد! خدا کنه سپهر خوشش بیاد.....
لباسمو از تو کمد در آوردم... یه بلوز به رنگ آبی فیروزه ای که آستینش بلند بود ولی یقه اش باز بود... قسمتی از موهامو که باز بود رو انداختم دورم تا باز بودن یقه رو زیاد نشون نده...شلوارمم طوسی بود... رفتم سمت آینه تا ببینم چه ریختی شدم! بازم رنگ چشمام عوض شدن... خاکستری آبی... چه خوب حداقل چشمام رنگیه! چندتار از جلو موهام رو ریختم تو صورتم... اوکی حله! شیشه عطرو برداشتم و تقریبا رو خودم خالیش کردم! سپهر عاشق این عطره، به خاطر همین منم عاشقشم! معمولا هرچی که سپهر دوس داره منم دوس دارم... آهنگایی که گوش میده، حیوون مورد علاقه اش، شغل مورد علاقه اش، غذای مورد علاقه اش، لباس مورد علاقه اش، رنگ مورد علاقه اش ، فیلم مورد علاقه اش و ....
لبخندی زدم و یکم کرم پودر زدم و بعد رژ لب سرخابی ام رو زدم.... همین... مطمئناً همین هم کافیه... دوس ندارم زیاد آرایش داشته باشم... اینطوری دخترونه ترو ملیح تره!!!!
مانتومو شالم رو پوشیدم و رفتم بیرون... به امید یه شب قشنگ با سپهر!
خونه سپهر اینا خیلی به ما نزدیک بود حتی پیاده هم میشد رفت اما با سر و وضع من و مامانم با ماشین رفتیم...
مثل همیشه قلبم شروع کرد به تند تند زدن... سعی کردم به خودم مسلط باشم تا نیشم شل نشه و خودمو لو بدم!!!!
وقتی مامانم زنگ زد و در باز شد رفتیم تو... دکمه آسانسور رو زدم و از تو آینه قدی که کنار پارکینگشون بود خودمو برانداز کردم... خوبه! لبخندی زدم و همون موقع آسانسور اومد و رفتیم تو اتاقک...
سعی کردم به آهنگ ضبط شده ی آسانسور گوش ندم و اعصابمو بهم نریزم!!!! کلا من با این آهنگا بیگانه ام میگم که رو مخن!!!
وقتی به طبقه ششم رسیدیم در آسانسور باز شد و همگی رفتیم بیرون... زنعمو در و باز کرده بود و منتظر ما بود... کفشم رو درآوردم و رفتم تو... بهش سلام کردم و دست دادم بعدش عمو و درآخر سپهر... وای مامان!!! دوباره ضربان قلبم رفت بالا... چقدر خوشگل شده بود(رزیتا سپهر همیشه خوشگله!)...
امین رفت جلو و باهاش دست داد بعدش هم من... موقعی که میخواستم دستشو ول کنم یکم فشارش داد و بعد دستمو ول کرد... ای خدا این آخرش منو دیوونه میکنه!!!! رفتم تو اتاق زنعمو تا لباسمو عوض کنم... مانتو و شالمو درآوردم و موهامو که یکم خراب شده بود زیر شال رو درست کردم...یه نگاه سر سری به خودم انداختم و مثل همیشه رفتم تو اتاق سپهر... امین و سپهر داشتن حرف میزدن... صدامو صاف کردم تا به قول معروف اعلام حضور کنم! سپهر به سمتم چرخید و امین گفت:
ـ خروس بی محل!
من ـ تویی! جوجه خروس!
امین ـ رزیتا میزنمتا...
من ـ امین درخواب بیند پنبه دانه!
امین آهی کشید و گفت:
ـ من باید این خواهرمو آدم کنم! بیچاره شوهرش چی میکشه از دست این!
به سپهر زیرچشمی نگاهی کردم و گفتم:
ـ زهرمار امین! شوهرم خیلی هم دلش بخواد همچین جواهری مثل من کم پیدا میشه!!! لیاقت میخواد!
امین قهقهه ای زد و گفت:
ـ اون که بله! مگه اینکه خودت از خودت تعریف کنی!
اداشو دراوردم و رفتم رو تخت سپهر نشستم... امین گفت:
ـ سپهر تو کامپیوترت بازی داری!
سپهر هم از خدا خواسته گفت:
ـ اره بیا بذارم بازی کنیم!
امین ـ باحال باشه ها!
سپهر ـ اتفاقاً یه بازی توپ ریختم مخصوص خودت!
امین ـ خب بذار دیگه حوصلم سر رفت!
سپهر رفت سمت کامپیوتر و بازی های جدیدشو معرفی کرد... امین یه بازی جنگی رو انتخاب کرد... از بچگی عشق بازی جنگی بود... مطمئنم الانم میره کافی نت بازی میکنه!
سپهر اومد نشست کنارم و موبایلشو درآورد... چون نمیتونست حرف بزنه با موبایلش مینوشت به من نشون میداد! عاشق این ذهن خلاقشم!
خواستم فضولی کنم که چی مینویسه که نذاشت! کلا عادت داره یهویی نشون بده...
وقتی کارش تموم شد موبایل رو به سمتم گرفت.
ـ رزیتا امروز از همیشه خوشگل تر شدی! میدونی تو از همه ی دخترایی که دیدم خوشگل تری!
با این حرفش گونه هام داغ شدن... پس یعنی اثر کرده! نوشتم:
ـ مرسی...
این تنها حرفی بود که میتونستم بزنم!!! چی میگفتم؟!
سپهر دوباره نوشت:
ـ امروز چیکار کنیم؟!
من ـ یعنی چی چیکار کنیم؟!
سپهر ـ دلم میخواد بغلت کنم...
من ـ نه...
سپهر ـ چرا؟!
من ـ دوز ندارم!
سپهر ـ دوز نداری ، دوس که داری!!!
من ـ نمیدونم....
سپهر ـ رزیتا امل بازی درنیار همه دوست دختر ، دوست پسرا اینکارارو میکنن!
من ـ اما سپهر هنوز زوده...
سپهر ـ به یه بار امتحانش می ارزه!
(اینا همه مکالماتیه که با گوشی رد و بدل شده! نوشتنیه یعنی!)
سرم رو تکون دادم و هیچی دیگه ننوشتم تا بحث ادامه پیدا نکنه... سپهر دوراز چشم امیر دوباره دستمو گرفت... مخالفتی نکردم.... راس میگفت... همه اینکارو میکنن..... تازه ما که از خط قرمز نمیگذریم... میگذریم؟! نه نمیگذریم! دوباره سپهر موبایلش رو طرفم گرفت...
گرفتمش و نوشته اش رو خوندم:
ـ میخوام امشب سوپرایزت کنم!
من ـ چطوری؟!
سپهر ـ سوپرایزه!
من ـ دوس ندارم بگو دیگه!!!!
سپهر ـ نظرت با یه بوسه چیه!؟
جــــــــــــــــــــــان ؟! بوسه!؟ عمراً، مگه از جونم سیر شدم! همه چی از یه بوس شروع میشه! خاک تو سر ذهن منحرفم کنن! یعنی خاک تو سرم!
من ـ نه سپهر!
سپهر ـ رزیتا! هرچی که میگم میگی نه!!!
من ـ دوس ندارم چرا اذیت میکنی!؟!
سپهر ـ رزیتا! فکر نکنم یه بوس به جایی بر بخوره! چقدر ناز میکنی! یعنی باور کنم نمیخوای تجربه کنی عشقم!؟
نقطه ضعفمو فهمیده بود! عشقم!
من ـ نه نمیخوام..
موبایل رو به طرفش پرت کردم و به حالت قهر رومو برگردوندم...
سپهر یه نفس عمیق کشید و دوباره مشغول نوشتن شد....
سپهر ـ اگه بد بود دیگه نکن باشه؟! فقط یه بار ، خیلی کوتاه!
بالاخره راضی شدم... یه بار که به جایی بر نمیخوره!!!
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۵ ساعت 11:40 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|