ربع بعد تو یه خیابون نگه داشت که پر بود از مغازه و بوتیک و صنایع دستی و خلاصه همه چیز.ذوق زده از ماشین پیاده شدم. همیشه از نگاه کردن به مغازه ها لذت می بردم حتی اگه قرار نبود چیزی بخرم. بهم روحیه می داد.با شوق سمت مغازه ها رفتم و پشت ویترین تک تکشون ایستادم. همچین صورتمو چسبونده بودم به ویترین و نگاه می کردم که فکر کنم شروین به سلامت عقلم شک که داشت الان مطمئن شد یه مشکل اساسی دارم.من جلو میرفتم و شروینم آروم آروم دنبالم. رفتم تو یه پاساژ بزرگ و از همون دم در یکی یکی مغازه ها رو نگاه کردم. پشت ویترین یه مانتو فروشی ایستاده بودم و به یه پالتوی خیلی خوشگل مشکی نگاه می کردم. تو شیشه ی ویترین چشمم به خودم افتاد. تو اون پاساژ به اون گندگی و باکلاسی با اون لباسا واقعا" یه وصله ی ناجور بودم. شروین و دیدم که کنارم ایستاده و بی تفاوت به اطرافش نگاه می کنه. چشمم افتاد به چند تا دختر که یکم اون طرف تر ایستاده بودن و با هم پچ پچ می کردن و به من و شروین اشاره می کردن و زیر زیرکی می خندیدن. رسما" داشتن چشمای شروین و در میاوردن.دوتا از این دخترا از کنارمون رد شدن. دیدم که به شروین نگاه کردن و بهش لبخند زدن و با یه نازی از کنارش رد شدن. شروینم فقط یه نیم نگاه بی تفاوت و خشک بهشون کرد و دوباره به اطراف چشم گردوند.خوشم نمیومد از شروین پایین تر نشون بدم. هیچ وقت به حرف مردم اهمیت نمی دادم اما دوستم نداشتم که بهم با تحقیر نگاه کنن. اگه شروین کنارم نبود شاید این دخترای جلف اینجوری نگام نمی کردن اما لباسای تو خونه ی من با اینکه بد نبود اما در برابر لباسها و تیپ دخترکش شروین خیلی بد بود و چون شروین با اون دک و پز کنار من ایستاده بود لج این دخترا در میومد و بدتر نگاه می کردن.تقصیر شروین بود که من این ریختی اومدم اینجا. اصلا" این پسره من و به زور آورد اینجا. خدایی به زور که نیاورد خودم سه پیچ شدم باهاش برم اما اینم نگفت کجا می خواد بره.اخمام با دیدن این دخترا رفت تو هم، روموبرگردوندم سمت شروین. دستمو دراز کردم جلوش و گفتم: پول بده.شروین که تا اون موقع داشت در و دیوارارو نگاه می کرد وقتی دید من برگشتم سمتش به من نگاهع کرد. دستمو که بردم جلو چشمش زوم شد رو دستم. وقتی گفتم پول بده به وضوح پیدا بود که تعجب کرده. ابروهاش و برد بالا و گفت: پول ....سرمو تکون دادم که یعنی آره.ابروهاش اومد پایین اما یکیش هنوز بالا بود. نگاهش و از دستم گرفت و به صورتم نگاه کرد. صدای متعجبش دوباره سرد شد.شروین: برای چی می خوای؟؟؟من: می خوام لباس بخرم.شروین با صدایی که دوباره تعجب توش بود گفت: خوب به من چه؟؟؟من: برای اینکه تو پول داری و من الان پول ندارم. من حتی یه کیفم ندارم حتی یه 100 تومنی که بدم به یه گدا. به لباسام نگاه کن ببین تو این زمستون و سرما چی تنمه؟؟؟ یه تیشرت با یه ژاکت. فکر میکنی خیلی گرمه؟؟؟ خداروشکر که امروز آفتاب بود و شمالم در کل دوتا فصل بیشتر نداره تا ابری میشه میشه زمستون تا آفتاب میشه میشه تابستون وگرنه من باید با این لباسا تو این سرما منجمد میشدم اون وقت جواب طراوت جون و چی می خواستی بدی؟؟؟به کفشام نگاه کن، یه سرپایی ساده. همه ی انگشتام یخ کرده. بعدشم تو خودت روت میشه کنار من با این لباسا راه بیای؟؟؟ ببین همه چه جوری نگاهمون میکنن.شروین یه نگاه به دورو برش کرد و خونسرد برگشت رو به من و از تو جیبش یه کارت اعتباری در آورد و گذاشت کف دستم که هنوز دراز بود اما کارت و ول نکرد.سرمو بلند کردم و به چشماش نگاه کردم.شروین: این کارت و بهت می دم اما نه به خاطر حرف و نگاه یه مشت آدم که حتی نمیشناسمشون و اصلا" برام مهم نیستن. حرف دیگرانم اهمیتی برام نداره. این و می دم بهت که اولا" ساکت بشی و دیگه حرف نزنی میترسم تا فردا یه ریز دلیل بیاری. دوم هم به خاطر اینکه می دونم هوا سرده. سوم به خاطر مامان طراوت که از پسش بر نمیام اگه اتفاقی برات بیوفته. نیشم داشت شل میشد. پس خوشش نمیاد کسی مخش و تیلیت کنه. نه انگار همچینم ناجور نیست این پسره حداقل خوبی که داره اینه که به حرف مردم توجه نمیکنه. مثل خودمه.زیر لبی یه تشکر کردم و کارت و کشیدم از دستش و رفتم تو مانتو فروشی شروینم برای اینکه بیکار نباشه دنبالم اومد. نیم ساعت بعد با کلی بسته ی خرید از پاساژ اومدیم بیرون. چون پول شروین خان بود کلی به خودم خجالت دادم و هر چی دوست داشتم خریدم. یه پالتوی مشکی یه شال همرنگش. یه شلوار لی تیره حتی تونستم جلوی خودمو بگیرم و از وسوسه ی خرید یه بوت تا زانو بگذرم و به خرید یه بوت کوتاه مچی اکتفا کنم. آخه بوت بلند و کجا می تونستم بپوشم من که همه ی تفریحم رفتن به دانشگاه و برگشتن خونه ی خانم احتشام بود. دیگه جایی نمیرفتم که بخوام سانتی مانتال بشم. هر چیزی رو که خریدم با توجه به اینکه باید بعدا" دانشگاه بپوشمش خریدم. از غفلت شروینم استفاده کردم و رفتم تو یه مغازه ی لباس زیر فروشی و وقتی برگشتم دیدم شروین نیست. نزدیک بود سکته کنم. اگه بدون من برگشته باشه ویلا چی؟؟؟ من که آدرس و بلد نبودم.رفتم دم پاساژ و دیدم که اونجا ایستاده و تکیه داده به دیوار. خوشحال و شاد رفتم سمتش. دستام پر بود از بسته های خرید و شروین هم حتی یه تعارف نکرده بود که کمکم کنه. نزدیک شروین رسیده بودم که یه دفعه یه چیزی محکم خورد بهم و حس کردم که سمت راست بدنم کلا" کنده شدن از بدنم. اونقدر یه دفعه ای و محکم بود ضربش که تمام ساکای خرید از دستم ول شد و افتاد زمین. به زور خودمو کنترل کردم که نقش زمین نشم.

با چشمای گرد به وسایلم رو زمین نگاه کردم. همه ش رو زمین ولو شده بود. اخمام رفت تو هم عصبانی سرمو بلند کردم ببینم این بلای آسمانی لباس برانداز چی بود بر من نازل شد. با چشم دنبال مقصر می گشتم. چشمم افتاد به یه پسر جوون که کنارم به سمت مخالف جهت حرکت من ایستاده و داره با پوزخند به من و وسایلم نگاه میکنه. وقتی که دید دارم نگاهش میکنم بهم نگاه کرد و طلبکار گفت: مگه کوری؟؟؟؟ جلوتو نگاه کن.
من و میگی احساس میکردم از عصبانیت از تو گوشهام دود میاد بیرون. صورتم داغ کرده بود، دستام مشت شده بود. یه قدم رفتم سمت پسره و گفتم: چه زری زدی؟؟؟؟؟؟
پسره که فکر نمی کرد بخوام جوابش و بدم چه برسه به اینکه بگم زر زدی. همچین اخم کرد و اومد سمتم و سینه اش و آورد جلو و گفت: به کی میگی زر زدی؟؟؟؟
خم به ابرو نیاوردم. عصبانی تر از این بودم که بخوام به قلدر بازیش و اون حرکت غولی شکلش فکر کنم.
عصبانی با کف دست کوبیدم تو سینه اش و گفتم با توی غول بیابونی.
پسره که شکه شده بود با ضربه ام یه قدم عقب رفت اما سریع به خودش اومد و یه دادی کشید و گفت: به من میگی غول بیابونی جوجه؟؟؟؟
تروخدا تربیت ملت و می بینی؟؟؟ تو خیابون به یه خانم میگه جوجه.
من: ببند دهنتو به من نگو جوجه. مرتیکه با اون هیکلت چشم نداری من و با این همه وسیله ببینی؟؟؟ یعنی تو این خیابون به این بزرگی جا نبود رد شی باید میکوبیدی به من؟؟؟؟
پسره یه لبخند زشت زد که چندشم شد. واقعا" اون موقع که این نکبت بهم تنه زد دو طرفم خالی از آدم بود. کاملا" پیدا بود از رو قصد کوبیده بهم.
پسره: حالا مگه چی شده ازت کم شد؟؟؟؟
من و میگی دیگه هوش و حواسم به هیچی نبود. اونقدر عصبانی بودم که فقط می خواستم سر این پسره خالی کنم. حواسم به این نبود که کلی آدم دورمون جمع شدن و دارن نگامون میکنن به این نبود که نره غوله 4 تای من و حریف بود به این نبود که زورم بهش نمیرسید.
رفتم جلوش و با مشت و لگد و هر جوری بود چند تا ضربه بهش زدم. چند تا ضربه ی اول پسره چون شکه شده بود نتونست کاری بکنه اما وقتی به خودش اومد با یه حرکت دست هولم داد عقب که اونقدر زورش زیاد بود من تلوتلو خوردم و افتادم زمین.
پسره داشت میومد سمتم که چند تا از آقایونی که دورمون بودن جلو اومدن و دستای پسره رو گرفتن و نذاشتن بیشتر از این جلو بیاد میترسیدن بزنه ناکارم کنه.
لجم در اومده بود می خواستم لهش کنم اما با دست فایده نداشت ضربه ها کاری نبود. سرپا ایام و در آوردم و از جام بلند شدم و رفتم جلوی پسره. چند تا ضربه ی محکم با شرپاییم که حسابی سفت بود زدم بهش که در دش گرفت و با یه تنه هلم داد عقب. خدایی بود که گرفته بودنش وگرنه معلوم نبود چی کارم میکرد. منم که بدتر همه ی حواسم به این بود که یه جورایی بزنمش که دردش بگیره. سرپایم و انداختم زمین و پوشیدمش و دوباره جلو رفتم. این جوری نمی شد با مشت و لگد زورم بهش نمی رسید دیوی بود واسه خودش باید با شیوه ی خانم ها میجنگیدم. رفتم جلوش داشت با چشمایی که ازش خون می چکید بهم نگاه میکرد و کلی هم فحش و دری وری به بهم می داد. ملتم دستش به من نرسه. آقایون که به من دست نمی زدن. خانم ها هم جلو بیا نبودن که بخوان من و بگیرن. فقط صدای چند نفرو میشنیدم که بهم میگفتن: ولش کن. کوتاه بیا عبرت گرفت.
اما عمرا" این پسره عبرت گرفته باشه باید ادب می شد که دیگه از این غلطا نکنه. رفتم جلوش قدش ازم بلند تر بود میگم غوله بیخود نیست. نگاهم افتاد به موهاش موهاش یکم بلند بود و با اتو صاف کرده بودش. رفتم صاف ایستادم جلوش و برای اینکه دستم به موهاش برسه پریدم بالا و بالاخره دستم گرفت به موهاش و کشیدم. جیغش در اومده بود و مدام میگفت وحشی ولم کن. یه حرکتی به سرش داد که موهاش از دستم در رفت. دوباره پریدم بالا و موهاش و کشیدم. همه مات این صحنه بودن.
یه غول بیابونی که توسط چند مرد مهار شده و یه دختر ریزه میزه جلوش که مدام میپره بالا و موهای غوله رو میکشه. همچینی داشتم از این جیغ و داد غوله لذت میبردم که حس کردم دستم کشیده شد و من دارم از غول عصبانی که داره برام خط و نشون میکشه دور میشدم.
عصبانی برگشتم ببینم کی داره من و این جوری میکشه و مانع از تربیت کردن یه غول میشه که دیدم شروینه. با یه دستش دست من و می کشید و من و سمت ماشین میبرد و با دست دیگه اش کل خریدام و گرفته بود.
به ماشین رسیدیم. شروین در جلو رو باز کرد و من و نشوند تو ماشین و خودشم رفت سوار شد و ماشین و روشن کرد. منم عصبانی هنوز در حال خط و نشون کشیدن بودم.
من: پسره ی دیو خجالت نمیکشه تنه میزنه و به روی خودش نمیاره که یه عذرخواهی بکنه. وایساده پرو میگه کوری؟؟؟ خوب شد ادبش کردم دیگه تا عمر داره یادش میمونه که با زن جماعت درست رفتار کنه وگرنه بد میبینه.
برگشتم دیدم شروین همون جور که داشت می روند خیلی خونسرد داره به غرغرام گوش میکنه.
از این پسره بیشتر حرصم می گرفت با این صورت قطبیش. اصلا" موقع دعوا این کجا بود؟؟؟ دیدمش که ایستاده بود گوشه ی دیوار. داشتم میرفتم سمتش که این جوری شد. اما پس موقع دعوا این کجا بود؟؟؟؟ اخمام عمیقتر شد. برگشتم سمتش و عصبانی پر سیدم: تو کجا بودی موقع دعوا؟؟؟
خشک جواب داد: داشتم نگاه می کردم.
چشمام گرد شد، ابروهام چسبید به موهام لال شدم. داشت نگاه میکرد؟؟؟؟ پس چرا جلو نیومد؟؟؟ دید دارم دعوا میکنم. دید پسره بهم تنه زده. دید داره قلدری میکنه. پس چرا جلو نیومد.
جمله ی آخرم بی اختیار بلند گفته شد.
من: پس چرا جلو نیومدی؟؟؟

شروین: چون لزومی نداشت.

هنگ کردم. احساس کردم مغزم از کار افتاد. این چی گفت؟؟؟ لزومی نداشت؟؟؟ یعنی اصلا" لازم نبود بیاد جلو؟؟؟ نباید جلو اون پسره رو می گرفت؟؟؟؟ من دو بار پرت شدم رو زمین. نصف تنم با ضربه ی اون پسره از تنم کنده شد بعد لزومی نداشت؟؟؟ یعنی اصلا" لازم نبود بیاد جلو؟؟؟ دفاع کردن بیخیال غیرتی هم نمیشد؟؟؟
من: یعنی کتک خوردن من اصلا" مهم نبود؟؟؟ اینکه جلوی این همه آدم بهم توهین کرد و اون فحش ها رو داد مهم نبود؟؟؟شروین: چرا باید مهم باشه؟؟؟ ما که نسبتی با هم نداریم.عصبانی داد زدم: خدارو شکر که نسبتی نداریم وگرنه خودمو میکشتم. اما همدیگرو میشناسیم. کمه کم تو یه خونه زندگی میکنیم. به خاطر توی نکبت من الان اینجام. تو یه جو غیرتم نداری.عصبانی بودم و کنترلی رو صدام و حرفام نداشتم. با صدای بلند داد میکشیدم. کم کم اخمای شروین رفت تو هم و با یه حرکت ماشین و کشید گوشه ی خیابون و پارک کرد. کامل برگشت سمت من. عصبانی تو چشمام نگاه کرد. انگشت اشاره اش و گرفت سمتم و تکون داد و شمرده شمرده با صدای آروم اما عصبانی و همچنین یخی گفت: ببین چی میگم دختر. خوشم نمیاد مدام جمله هامو تکرار میکنم. من و تو نه نسبتی با هم داریم نه آشناعیتی. تو، تو خونه ی مادر بزرگم کار میکنی. همین. یه پرستار ساده که الان، فعلا" آویزون منه. من نه مسئولتم، نه بادی گاردت نه محافظت ونه قیمت. من هیچ مسئولیتی در قبال تو ندارم. فهمیدی؟؟؟ من تو کارهای تو دخالت نمیکنم تو هم نباید انتظار این کارو داشته باشی. چرا من باید به خاطر تو خودمو بندازم جلو و دعوا کنم؟ چرا باید غیرتی بشم؟؟؟ اونم به خاطر یه تنه زدن مسخره که چیزیتم نشد. یه چیزی که اتفاقی بود؟؟؟ من برای هر کسی غیرتی نمیشم و خودمو نمیندازم وسط. فقط برای کسایی که برام مهمن این کارو میکنم. و تو ... تو کسی نیستی که برام مهم باشی.بغض بدی گلومو گرفته بود. انتظار نداشتم که براش مهم باشم انتظار نداشتم که برام کاری بکنه حتی دیگه انتظار نداشتم که بیاد و جلوی غوله وایسه اما این بی انصافی بود که بگه برای یه تنه ی مسخره که چیزیم نشد. این بی انصافی بود که بگه یه تنه ی غیر عمدی. من مطمئن بودم که پسره از قصد بهم تنه زده. نیش بازش همه چیز و میگفت. و همچنین مطمئن بودم که چیزیم شده. چون سمت راست بدنم به شدت درد میکرد.با بغض رومو کردم سمت در ماشین و آروم گفتم: از عمد زد بهم.از شیشه ی ماشین بیرون و نگاه می کردم. به آدما یی که تند تند راه میرفتن و هر کسی دنبال کارش بود. به لبهای خندونشون نگاه میکردم که خوشحال بودن و از زندگیشون لذت میبردن. سعی کردم با تمرکز رو شادی رهگذرا بغضم و فرو بدم و از اون حالت در بیام. چشمم به یه پسره بود که از زور خنده خم شده بود و دستاش و گذاشته بود رو زانوش. دوستاشم دور و برش بودن و همه داشتن می خندیدن. خوش به حالش ایکاش دوستای منم اینجا بودن تا از این حالت در میومدم. اگه اونا بودن چقدر بهم خوش میگذشت مجبور نبودم آویزون این پسره ی از خود راضی باشم. چشمم به همون پسره ی خندون بود که کم کم خندش کم میشد. کمرش رو به صاف شدن بود. منم همون جور بهش نگاه می کردم. پسره صاف شد و یه دست به پشت دوستش کشید و یه دفعه برگشت سمت من. صورتش سمت من بود اما یه جای دیگه رو نگاه میکرد. چشمم که به صورتش افتاد یهو برق گرفتتم. سکته هرو زدم. یهو تو جام شل شدم و رفتم پایین. سرم پایین تر از پنجره بود. پشتمو چسبوندم به در. یه دستم به در بود و یه دستم به صندلی شروین یه پام و چسبوندم به داشبورد و تا جایی که می تونستم خودمو کشیدم پایین. شروین مات به من و حرکاتم نگاه میکرد. آخرم طاقت نیاور و با تعجب گفت: داری چی کار میکنی؟؟؟؟با استرس و ترس گفتم: راه بیوفت.شروین یه ابروش و بالا انداخت و گفت: چرا؟؟؟ای خدا این پسره هم چه بد موقع فضولیش گل میکنه. شاخکاش تکون خورده که یه خبرایی هست.کلافه گفتم: تو حالا حرکت کن. مگه نمی خوای بری ویلا؟شروین که از حالت بهت در اومده بود صاف نشست و یه نگاه قطبی بهم کرد و گفت: الان می خوام همینجا وایسم.وای که چقدر من بدم میومد به این التماس کنم. اما چاره چیه؟ زندگیم تو باد بود اگه این راه نمیوفتاد فنا میشدم.مستأصل بهش نگاه کردم. نه این تا ته و توی قضیه رو در نمیاورد ول نمیکرد.من: خواهش میکنم راه بیوفت بهت میگم.مشکوک نگام کرد و گفت: الان بگو.سرمو پایین تر گرفتم و همون جور که چارچنگولی بودم گفتم : پسر داییم اینجاست اگه من و ببینه از زندگی ساقط میشم.شروین مشکوک نگام کرد و گفت: چرا؟؟؟من: چون در عرض سی ثانیه کل شهرم خبردار میشن که من اینجام نه دانشگاه اونم با یه پسر. بعدم که بازار شایعه به راه میشه و بابام خیلی شیک من و از زندگی سیر میکنه. حالا میشه لطف کنی راه بیوفتی یا من باید همین جور مثل غورباقه به اینجا بچسبم؟شروین:کدومه؟؟؟ با دست آروم اشاره کردم.شروین: تیشرت سبزه؟من: نه سفیده.شروین یکم به بیرون و پسر داییم نگاه کرد و بعد خیلی آروم ماشین و راه انداخت.خدا من و بگشه و از شر این انگل نجاتم بده. پسره ی فضول.یکم که از اونجا دور شدیم اومدم بیرون و صاف نشستم. کمرم درد گرفته بود. خدا این پسر داییمو یه کارش بکنه که همه جا ولوعه. این تو این شهر چی کار میکنه؟؟؟ چه سوالیه ها معلومه اومده صفا سیتی.یه ربع بعد رسیدیم ویلا. ماشین که جلوی ساختمون ویلا نگه داشت تازه یادم افتاد دوتا لباس تو خونه نگرفتم واسه خودم. معلوم که نیست تا کی این پسره بخواد اینجا بمونه منم که وبال اینم فعلا".برگشتم به شروین گفتم: آخرش لباس تو خونه یادم رفت.شروین یه نگاه بهم کرد و گفت: فعلا" به پوشیدن لباس من رضایت بده من دیگه حوصله ی خرید ندارم.یه پوفی کردم و پیاده شدم. زیر لبی غرغرم میکردم.من: ببین خودش میگه لباس من و بپوش، بعد سرم منت بخواد بذاره من میدونم و این قطب جنوب.ساعت ده و نیم بود. من خسته و کوفته رفتم و خودمو پرت کردم رو تخت اتاقی که برا خودم گرفته بودم و نفهمیدم کی از خستگی و اضطراب خوابم برد.

صبح با صدای دریا از خواب بیدار شدم. چشمام و که باز کردم یه لحظه یادم نمیومد کجام. گیج به دورو برم نگاه کردم. به اتاق سبز، به میز و آینه، به کمدا، به بسته های خرید کنار تخت. کم کم یادم اومد که کجام و اینجا کجاست.رو همون تخت بدنم و یه کش و قوسی دادم که استخونام صدا کرد.بلند شدم رفتم صورتمو شستم و اومدم پایین. ساعت 11 بود. چقدر کم خوابیده بودم. روز روزش تا 9 و 10 می خوابیدم اگه کسی بیدارم نمیکرد. الان با این همه خستگی که به خاطر این چند روز داشتم چرا بیشتر نخوابیدم؟؟؟؟رفتم چایی درست کردم و چایی خوردم. ساعت 11:30 شده بود. نمی خواستم صبحونه بخورم. دلم ناهار می خواست. برنج می خواستم. رفتم از تو یخچال یه مرغ در آوردم و ریختم تو دیگ و توش آب ریختم. یکم برنج شستم و گزاشتمش رو گاز.حالا چه جوری برنج درست کنم؟؟؟؟ درسته که تو خوابگاه باید خودمون غذا درست می کردیم اما معمولا" برنج و مهسا و النازو بقیه درست می کردن من یا مرغ می پختم یا تخم مرغ.یه وقتی هم که برنج درست می کردم خراب میشد.مهسا چی کار میکرد؟؟؟ دیگ و پر آب می کرد میرفت خودش درست میشد. فقط یادم باشه توش نمک و روغن بریزم.زیر قابلمه رو روشن کردم و رفتم جلوی تلویزیون نشستم و مشغول بالا پایین کردن کانالا شدم. یه 20 دقیقه ی بعد اومدم تو برنج روغن و نمک ریختم دوباره رفتم جلوی تلویزیون. یه نیم ساعت که گذشت احساس کردم یه بوی بدی پیچیده تو خونه. اخمام رفت تو هم و بو کشیدم. وای خاک به سرم برنجم سوخت.دوییدم سمت آشپز خونه و زیر دیگ و خاموش کردم. بیهوا با دست در دیگ و برداشتم که اونقدر داغ بود رو هوا ولش کردم که با یه صدای بدی افتاد رو زمین. برای اینکه سوزش دستم کمتر بشه انگشتم و گذاشتم تو دهنم و یه نگاه به برنج کردم.وایییییییی این برنجه؟؟؟به همه چی شبیه غیر برنج. یه قاشق برداشتم فرو کردم تو برنج و یکم برنج برداشتم آوردم بالا. یکم قاشق و خم کردم. برنجی که به قاشق چسبیده بود مثل یه تل چسبناک کش اومد و از روی قاشق سور خورد و افتاد تو دیگ. غمگین به برنج نگاه میکردم. حالا با این چی کار کنم؟؟؟؟ وای اگه شروین ببینه تا عمر داره می خواد اون پوزخند لج درارشو بهم تحویل بده.رفتم شال و ژاکتم و تنم کردم و دیگ و برداشتم و از ویلا اومدم بیرون باید این مایع ننگ و سر به نیست می کردم.دو قدم از ویلا دور شده بودم که از پشتم صدای شروین و شنیدم.شروین: کجا میری.قبض روح شده بودم.از همون که میترسیدم سرم اومد. دیگ و پشت سرم قایم کردم و برگشتم سمتش. شروین یه لباس ورزشی پوشیده بود و تو گوشش گوشی بود انگاری از ورزش میومد.من: چی؟؟؟ جایی نمیرم. می خوام دریا رو ببینم.شروین چشماش و ریز کرد و مشکوک گفت: دریا؟؟ الان؟؟؟ تو کی بیدار شدی؟؟؟من: من؟؟؟؟ یه ساعته چه طور؟؟؟شروین یه نگاه به پشتم کرد که من سریع جابه جا شدم که نتونه دیگ و ببینه و همین حرکتم مشکوک ترش کرد.شروین: چی پشتت قایم کردی؟؟؟من: هیچی.شروین: هیچی؟؟؟ پس چرا دستات پشتتن؟؟؟ بیارشون جلو ببینم.ای خدا این چرا امروز اینقدر گیره؟؟؟؟ اصلا" نمی خواستم شروین ببینه چی پشتمه. خیره خیره بهش نگاه می کردم و تکون نمی خوردم شروینم که دید من قصد ندارم چیزی بگم خودش اومد جلو سعی کرد ببینه پشتم چیه. جلوم ایستاد و خم شد سمت چپ که یه نگاه بندازه منم سریع خودمو کشیدم سمت راست که نتونه ببینه. دوباره شروین خم شد به راست منم مثل اون چرخیدم چپ. شروین حسابی کلافه شد با اخم بهم نگاه کرد. برو بابا فکر کرده ابروهاشو بهم بچسبونه من حاضر میشم مایع شرمساری و نشونش بدم عمرا" اخمت تاثیری داشته باشه. منم پرو پرو زل زدم بهش. شروین کلافه یه پوفی کرد و خم شد سمتم. منم که آماده بودم ببینم از کدوم سمت می خواد نفوذ کنه که منم بچرخم سمت مخالف که با یه حرکت سریع غافلگیر شدم. نامرد خم شدو با یه حرکت همچین من و چرخوند که اصلا" نفهمیدم چه جوری یه 180 درجه ای چرخیدم و دستام که دیگ تو دستم بود چرخید و اومد جلوی شروین. شروینم سریع قابلمه رو از دستم گرفت.همون جور با اخم به دیگ نگاه کرد. متعجب بود. درش و باز کرد و با دیدن توش اخمش عمیق تر شد. یه چینی به بینیش داد و گفت: این الان چیه؟؟؟بمیری پسر یعنی خودت نفهمیدی؟؟؟ اههه چه اخمیم کرده. سرم و انداختم پایین و با پام با سنگی که جلوی پام بود ور رفتم. به زور زیر لب جواب شروین و دادم. من: مگه نمیبینی؟؟؟ برنجه دیگه.سرمو بلند کردم دیدم ابروهای شروین چسبیده به موهاش.شروین: برنج ؟؟؟؟ این؟؟؟؟ پس چرا این جوریه؟؟؟؟عصبی شده بودم. این چرا همش سوال میپرسه.تقریبا" داد زدم: خوب که چی هی سوال میکنی؟؟؟ بله.. بله آقا، من با این سنم بلد نیستم یه برنج ساده رو درست کنم. حرفی داری؟؟؟مبارزه طلبانه به شروین نگاه کردم. منتظر بودم که اگه خندید یه مشت حسابی حواله ی چونه اش بکنم. اما نخندید. نیشخندم نزد. فقط متعجب یه نگاه به من یه نگاه به برنج یه نگاه به کوچه کرد و با همون حالت پرسید: حالا با این دیگ کجا می خواستی بری؟؟؟دک و دهنم کج شد. وای مچم و گرفت. چشمام و ریز کردم و با صدایی که پیدا بود از اینکه غافلگیرم کرده ناراحتم و به زور دارم جوابش و میدم گفتم: داشتم میرفتم سر به نیستش کنم. شروین بهت زده: کجا؟؟؟؟؟یاد خوابگاه افتادم که هر وقت از این خرابکاریها میکردم با بچه ها میرفتیم پشت خوابگاه و یه بطری میزاشتیم تو یه فاصله ی دور و این برنجارو گوله میکردیم و میزدیم بهش. هر کی میتونست بطری و بندازه پایین میبرد.یادم رفت کجام. یادم رفت این آدمی که جلوم وایساده و متعجب داره نگام میکنه شروینه. با ذوق پریدم تو هوا و دستامو بهم زدم و گفتم: می خوام برم اینارو گوله کنم بزنم به درخت.مطمئنن شروین فکر میکرد من دیونم قیافه اش کاملا" داد میزد که همین تو فکرشه.در عرض یه دقیقه چشماش که قد یه دیویستی شده بود جمع شد و قیافه ی متعجب و بهت زده اش دوباره سرد و قطبی شد. صاف ایستادو در حالی که همه ی تلاشش و میکرد که کنجکاوی تو صداش و پنهان کنه گفت: من که نفهمیدم تو چی میگی. باهات میام ببینم می خوای چیکار کنی.چشمام و چپ کردم و بهش نگاه کردم.من: حالا واسه چی می خوای بیای؟؟؟ خودم میتونم برم.شروین: تو رو نمیشه تنها گذاشت کافیه دو دقیقه ولت کنم یه گند دیگه بزنی.حرصی قابلمه رو از تو دستاش کشیدم و همون جور که پشتمو بهش می کردم گفتم: من گند نمیزنم.صداش و از پشت سرم میشنیدم که همون جور که دنبالم میومد گفت: آره واقعا" کافیه دعوای دیروز و برنج درست کردن امروز یادت باشه.دندونام و بهم فشار دادم و چیزی نگفتم.