مثل همیشه از تماس دست گرمش به دستم، داغ کردم و هوش و حواسم درجا پرید!
وای خدایا حالا چطوری بقیه شو بخونم!؟ یعنی الان که دستاش تو دستامه واقعا بشینم درس بخونم؟! عمرنااااش! کتاب رو بستم و به سپهر یه لبخند ژکوند تحویل دادم... سپهر هم یه لبخند مکش مرگ ما زد که نزدیک بود پس بیوفتم!!! یه نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط باشم و سوتی ندم و وقتی که یکم حالم جا اومد با تته پته و گفتم:
ـ امم! سپهر اینجا چی کار میکنی؟! کاری داشتی عزیزم؟!
صدام یکم خش دار بود کلا وقتی بهم نزدیک میشد یه جوری میشدم...هم تو دلم عروسی می گرفتم و هم از اینکه از اعتماد مادرم سواستفاده کردم عذاب وجدان میگرفتم... کلا با خودم درگیرم... ولی خب من عاشق سپهرم... من اونو با تمام وجود دوست دارم و میخوامش...من که میدونم آخرش مال همیم پس نیازی نیست عذاب وجدان بگیرم... مگه نه؟ درسته؟! درسته!؟ با فشاری که به دستم وارد کرد از فکر بیرون اومدم و سرم رو به طرفش برگردوندم که یهو دیدم صورتش خیلی بهم نزدیکه... با ترس سرم رو بردم و عقب و گفتم:
ـ زهره ام رو پوکوندی دیوونه...
بازم هیچی نگفت و سکوت کرد.. فکر کنم کلافه شده بود چون نفس هاش نامنظم بود.
سرم رو پایین نگه داشتم و با جلد کتابم ور رفتم... هر لحظه حس میکردم نفس هاش داره داغ تر میشه و بهم نزدیک تر....
بازم سرم پایین بود جرات نداشتم سرم رو بالا بگیرم... حس کردم داره موهام رو نوازش میکنه.. اما نه با یه حرکت موهام رو انداخت پشت گوشم.... کم کم ضربان قلبم تند تر شد... و چند ثانیه بعد داغیه لبای نرم سپهر رو روی گونه ام حس کردم... از این کارش بی نهایت شوکه شدم برای اولین بار بود که منو میبوسید! انگار برق بهم وصل کرده باشن سیخ سر جام نشستم و دستم رو گذاشتم رو گونه ام و با تعجب به سپهر نگاه کردم. سرخ شده بودم از خجالت سپهر دستمو گرفت و گفت:
ـ تو منو نمیبوسی رزیتا؟!
با تعجب بیشتری نگاهش کردم اما از پیشنهادش بدم نیومد!!!!! یعنی من همیشه ارزوش رو داشتم و از طرفی هم داشتم وسوسه میشدم.... سرم رو جلو بردم و خیلی سریع یه بوسه رو گونه اش کاشتم.... با خجالت سرم رو پایین انداختم و با دستام بازی کردم... سپهر هم دستش رو گذاشت رو دستم و گفت:
ـ عاشقتم به خدا تکی تو!
لبخندی زدم و کتابمو باز کردم و سعی کردم جو رو عوض کنم:
ـ سپهر بسه دیگه نذاشتی درس بخونما!!!!! حالا دیگه ساکت بزار درس بخونم!
سپهر هم خنده ای کرد و از اتاق رفت بیرون.... با بسته شدن در کتاب رو بستم و دستم رو گذاشتم رو قلبم که داشت از شدت هیجان تند تند میزد و با دست دیگه ام هم گونه ام رو گرفتم... از گونه هام حرارت میزد بیرون خیلی داغ کرده بودم باورش برام سخت بود که سپهر همچین کاری کنه و منم جوابشو بدم! یکم عذاب وجدان داشتم ولی فقط یکم! یکم؟؟؟؟ آره یکم! راستش وقتی به اون صحنه فکر میکردم قلبم شروع به تند تند زدن میکرد! واقعا هیچ خوشی مثه اینکه عشقت ببوستت نیست... وای خدایا.... دیگه باورم شد سپهر دوسم داره خب معلومه دیگه... مگه میشه آدم عشقشو بی دلیل ببوسه؟ یعنی از رو هوسه؟! نه بابا رزیتا خل شدی؟ کارای دیشب رو یادت رفت؟ هان؟؟؟ پس دوستم داره!!!!!
اوه رزیتا خل شدی باز داری با خودت زر زر میکنی پاشو برو یه آب به صورتت بزن مستی اون بوسه از سرت بپره دختره بی جنبه!!!!!
پاشدم رفتم یه آبی به دست و صورتم بزنم...چند مشت آب سرد زدم به صورتم که خیلی حال داد تمام صورتم خنک شد... با حوله خشک کردم صورتمو و اومدم بیرون... دوباره به سمت اتاقم رفتم تا درس بخونم که یهو یه نفر از پشت بغلم کرد......
من ـ وای سپهر ولم کن به خدا درسم مونده!!!!
سپهر ـ اخه هی دلم برات تنگ میشه!
من ـ بیخود پاشو برو دنبال کارت بذار منم به کارم برسم!
سپهر ـ فقط یه بغلم کن قول میدم بذارم بری...
من ـ چرا امروز میخوای همه ی کارارو باهم تجربه کنی؟! من قبلا هم بهت گفتم الان زوده دوس ندارم زیاد بهم وابسته بشیم چون لطمه میخوریم....
سپهر ـ از نظر من اشکالی نداره چون ما تا اخرش باهمیم...
من ـ سپهر اما ....
سپهر ـ هیش!!! امروز بهترین موقعیته رزیتا....
من ـ ولی من نمیخوام سپهردوست ندارم...
سپهر ـ باشه دیگه رزیتا خانوم باشه.....
و یهو ولم کرد که تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود بیوفتم اما دستم رو گرفتم به میز تا لت و پار نشم..... اون هم رفت تو اتاق و در رو محکم بست که از صداش یکه خوردم....
ای به خشکی شانس ای بخشکی.... اه بمیری سپهر..... خیلی نامردی..... خب رزیتا یه بار به حرفش گوش میکردی همش که نباید اون گوش کنه..... اه بس کن رزیتا برو درستو بخون اصلا خوب کردی نباید اینقدر به این رو بدی پررو شده!!!!!
آفرین به خودم! حالا دیگه خفه و برو درس بخون!
ولی هنوز ته دلم ناراحت بودم از اینکه سپهرمو اذیت کردم....

من هم با ناراحتی و حالی گرفته شده رفتم تو اتاق و در رو محکم بستم......


به جون مادرم اینا امروز این علوم رو تموم میکنم دیگه!!!! تقصیر سپهره دیگه اه! وگرنه تموم شده بود! رزی خانوم شما هم بدت نیومد که! باز با یاد آوری اون صحنه سرخ شدم و سرم رو تکون دادم که فکر کنم وجدانم سر گیجه گرفت و لال شد!!! فقط یه فصل مونده که این علوم لعنتی تموم شه!!!! پس فردا هم اولین امتحانم علوم بود... خدا خودش به خیر کنه!!! با این وضع درس خوندنم! فکر کنم هیچی هم یادم نمونده باشه! اشکال نداره دوره میکنم!
***
تا شب تو اتاقم موندم و وقتی هم بیرون میومدم با سپهر حرف نمیزدم... باهام قهر کرده بود اما منم مغرورم نمیرم معذرت خواهی! اصلا تا دوهفته باهاش قهر میمونم! رزیتــــــــــا!!!! دوهفته؟!؟!؟!!؟!؟ راس میگی عمرا دووم بیارم! پس یه هفته!!!! رزی؟! باشه بابا سه روز... رزییییییی! خب دو روز دیگه رو شاخشه! اه دیوونه شدم اخه من طاقت دوریشو ندارم... ولی رزیتا باید قوی باشی دو روز قهر کن اگه نیومد سه روز قهر کن!!! واقعا مرسی وجدان از این راه کار مفیدت! نمیتونم اگه نیومد من میرم چون بدون اون نمیتونم! رزیتا لوس نشو یکم مغرور باش!!! ببخشیدا به چی خودم مغرور باشم؟!؟!؟!امم به چشای طوسیت!!! وجدان جان دیگه؟!؟!
امم! به... به... چشمای طوسیت!!!
ای درد بگیری وجدان همین دیگه من هیچی ندارم که بخوام مغرور باشم! رفتم سمت آینه و به قیافه ی مضحکم نگاه کردم!
خب بریم که برسی کنیم صورتمو!!! خبببب! یه صورت تقریبا گرد... سفید ولی با کلی کک و مک!!! خوشم نمیاددد! مژه هام بلند بود و چشام طوسی.... یعنی تیله ای به هر رنگی درمیومد از این ویژگیش خوشم میاد... موهام مشکیه... حالت خاصی نداره هیچ وقت بازش نمیذارم چون حوصله شونه کردنشو ندارم... از نظرم موهام زشته... هپلیه!!!! اه وللش باوو!!! خب صورتم بدک نیست یعنی میشه تحملش کرد! نه خدایی خوبه! ولی نه انچنان که بخوام بگم خوشگله!
حالا میرسیم به قسمت حساسش!!! قد 165! شرمنده اخلاق ورزشیتونم به مولا! وزن... بگم؟ 54 ... خاک عالم با این هیکل تپلم خاک عالم!!!!! وای رزیتا وللش!!!!! اخه خدایی قیافم مضحکه! بینی ام بد نیست خوشگله! لبامم قلوه ایه ولی خب این جوشا و کک مکا خراب کردن صورتمو... با این موها! و این هیکل! بعضی وقتا سپهر به خاطر همین موضوع منو مسخره میکنه.... ولی مهم نیست...رزیتا جونم ناراحت نباش فقط قوی باش و نرو معذرت خواهی! بذار اون بیاد...دختر باید سنگین باشه.... سنگین؟!!؟ نه ابله منظورم اینه که دختر خانم و باوقاری باشه! خاک تو مخت!
حالا میگی چیکار کنم؟ هیچی فقط دوروز عین ادم بشین درستو بخون تا سرت گرم شه و سپهر میاد منت کشی بهت قول میدم!!!!!
اما اشتباه میکردم!!!!!
***
دو روز کذایی به سختی گذشت و من همش با درس خودم رو سرگرم می کردم اما مثله اینکه سپهر قصد اومدن نداشت... دلم گرفته بود... لعنت بر زبونم که هی بی موقع باز میشه همیشه این زبون کار دستم میده باهاش کلی ادم رو ناراحت کردم ولی از قصد نبود نمیخواستم ناراحت بشن اما شدن.... باید اول بفهمی جنبه دارن یا نه اگه نداشتن بعد دهنتو باز کن... ولی حیف که من دیر فهمیدم حیف... حالا هم که سپهر اینطوری شد... اصلا من هیچ وقت ادم نمیشم!(مگه فرشته هاهم آدم میشن؟!؟!؟! هه هه! مگه اینکه خودت از خودت تعریف کنی خانوووم!) خب چیه مگه؟ راست میگم دیگه دختر به این ملوسی!!!! رزیتا واقعا ملوسی آیا!؟ نه ولی خب اگه بد بودم که سپهر عاشقم نمیشد میشد؟! نه نمیشد! رزیتا بیا یکم منطقی باشیم پس کو اون سپهرت؟! چرا نمیاد منت کشی؟!
با این فکرا دلم فرو ریخت و بغض راه گلوم رو سد کرد... واقعا سپهرم کجاست؟ چرا نیست... اون فقط یه اتاق با من فاصله داره ولی پس چرا اینقدر دوره؟ یعنی دوروز بدون سپهر گذشت؟! به همین زودی؟ خدایا نمیتونم باور کنم... پس اون عزیزمایی که میگفت چی بودن؟! رزیتا باز جو گیر شدی؟! هی بهت میگم فضا هندیه گوش نمیدی که بازم باید صبر کنی میاد! اه وجدان هی میگی صبر کن صبر کن پس کوش؟! سه روز خودمو زدم به نفهمی ودرس خوندم که نفهمم داره دیر میکنه اما دوروز زیاده سابقه نداشته بیشتر از یه روز قهر کنیم!!! وای رزیتا دیوونه ام کردی برو بیرون برو تا با جفت پا پرتت نکردم!!!! برم بیرون چیکار؟! برو یکم بهش بی محلی کن... تو اصلا اومدی طرفش؟! راستش ندیدمش!!!! خب پس برو بیرون... باشه وجدان جان! رفتم...
از در اتاق رفتم بیرون و مستقیم رفتم تو حال و سپهر رو دیدم که رو مبل نشسته و مامانمم تو آشپزخونه داشت ظرف میشست...
رفتم خیلی سنگین و رنگین!! بغل سپهر با فاصله نشستم... تلویزیون خاموش بود سپهر زل زده بود به دیوار! ای خاک توسر خب روشنش میکردی! دستم رو بردم که کنترل رو بردارم که یهو سپهر دستمو گرفت... خیلی شوکه شدم از این کار ناگهانیش و تو همین حین هم مادرم از آشپزخونه اومد و داشت میومد سمت ما اما سپهر دستمو ول نکرد... با ترس نگاهش کردم و از برقی که تو چشماش بود ترسیدم... زیر لب گفتم:
ـ ول کن لعنتی...
مامان هرلحظه نزدیک تر میشد اما سپهر ولم نمیکرد... نکنه بخواد لوم بده؟! تمام خواهش و التماسمو ریختم تو چشام که نزدیک بود اشکی بشه از ترس و مامانم فقط یه قدم نزدیک تر شد و وقتی دید سپهر دستمو گرفته ابرویی بالا انداخت و چشمای سپهر برق زد...


وای خدایا خودت کمکم کن 30 تا صلوات نذر میکنم به خیر بگذره خدایا! قلبم تند تند میزد و چشمام داشت تر میشد
تو همین حین سپهر خیلی ناگهانی دستم رو فشار داد و رو به مامانم گفت:
ـ زن عمو این دخترتون دستش چقدر گوشتیه!!! نچ نچ نچ نچ!
چشام از شدت تعجب گرد شد و قلبم فرو ریخت... خدایا شکرت... خدایا مرسی! وای خدا اگه لوم میداد؟! اه رزیتا اگه لوت میداد خودشم گرفتار میشد! وای هنوزم قلبم تند تند میزنه! فکر کنم رنگم زد شده بود! سپهر با سرخوشی لبخندی زد و مامانم گفت:
ـ چیکار کنم سپهر جان! ولش کن هنوز بچه اس بزرگ بشه درست میشه!
سپهر هم دستم و ول کرد و سرش رو تکون داد و مامان اومد و نشست کنار ما دوتا...
وای! سپهر حسابتو میرسم کثافت! از پشت سر مامانم یه چشم غره ای به سپهر رفتم که داشت نگاهم می کرد... دیگه عمراً برم معذرت خواهی پسره ی عوضی تا سرحد مرگ منو ترسوند اگه مامانم میفهمید منو میکشت! مطمئن بودم! چون زیادم از سپهر خوشش نمیومد...
بی هدف زل زدم به صفحه تلویزیون و داشتم فکر میکردم که چطوری تلافی کنم؟! نمیدونم! ولش کن ذهنمو درگیر نمی کنم فعلا باید درس بخونم امتحانا که تموم شد یه فکری میکنم! اخرین بار که خانم اروانی رو دیدم همون روز بود که کلی سوتی دادم! کلا بدون سوتی روزم روز نمیشه! راستی یادم باشه یه زنگ به مهری و آری هم بزنم بیان اینجا باهم درس بخونیم!
از رو مبل بلند شدم و بدون اینکه حتی یه نیم نگاه هم به سپهر بندازم رفتم سمت تلفن و اول زنگیدم به مهرناز و بهش گفتم یه سر بیاد اینجا بعدشم به آرمینا زنگ زدم! دوتاشون قبول کردن که بیان... منم رفتم یه لباس درست حسابی پوشیدم و منتظرشون شدم... سپهر با کنجکاوی نگاهم می کرد... زهر مار چرا اینطوری نگاه میکنه!؟ بهش بی محلی کردم تا اونجاش بسوزه(!) با صدای زنگ در دست از فکر کردن به چیزای خاک بر سری برداشتم و رفتم و در رو باز کردم!
من ـ به! سلام مهرناز خانوووم! خوب بلدی منو قال بذاریا! روانی نزدیک بود پدرمو دراره اونوقت تو رفتی منو تهنا گذاشتی!؟؟؟؟؟؟
مهرناز با خنده کفششو دراورد و اومد تو و رو به من گفت:
ـ مجید جان تهنا نه تنها بعدشم خب من میدونستم طول میکشه اخه کار داشتم باید میرفتیم مهمونی!
و یه چشمک خوشگل حواله ام کرد که فهمیدم این میمونی با همه میمونیا(!!!) فرق داره!
رزیتا خوبه بلند نگفتی وگرنه مهرناز تیکه پاره ات میکرد! خو شوخی کردم! تا خواستم برم دنبال مهرناز بازم زنگ زدن... دوباره در و باز کردم و آرمینا وارد شد...
بعد از سلام و احوال پرسی کامل سه تایی رفتیم تو اتاق... سپهر هم از دور هی سرک مینداخت تو اتاق که از این کارش اصلا خوشم نیومد! یه زبون درازی مشتی بهش کردم و رفتم تو اتاق و در و بستم!
مرتیکه الدنگ! دوباره برگشتم سمت بچه ها که داشتن با کنجکاوی نگاهم میکردن... قیافه ارمینا که خیلی خنده دار شده بود انگار داره فیلم میبینه!
من ـ به چی اینقدر با دقت زل زدید؟!
مهرناز ابروهاشو با خنده بالا انداخت و آرمینا گفت:
ـ هیییچی! میبینم که....
من ـ میبینی که؟!
آرمینا ـ بعضیا اومدن!
من ـ خفه آرمینا دیروز دعوامون شد!
مهرناز و آرمینا با تعجب نگاهم کردن... تمام اتفاقای اون روز رو تعریف کردم به اضافه امروز... آرمینا از حرص سرخ شده بود مهرناز هم سخت تو فکر بود...
کتابمو برداشتم و گفتم:
ـ بسه دیگه اینقدر فکر نکنین منم حالشو میگیرم!
مهرناز ـ اونوقت چطوری؟!
من ـ اووم! نمیدونم! راستش....
آرمینا ـ بیاین فعلا بدرسیم تا بعد! الان اگه بحث کنیم مامانت میفهمه!
همه مشغول شدیم ولی من بازم رفتم تو فکر... یعنی سپهر واقعا دوسم داره؟! پس چرا باز داشت سرک میکشید؟! یعنی داره باهام شوخی میکنه و حرصمو درمیاره؟!
یه نگاه به مهرناز کردم.... دختر با نمکی بود... چشای قهوه ای، پوست گندمگون، مژه های بلند، موهای قهوه ای و بینی متوسط، لبای نازک... قد بلند و هیکل تو پر.... ولی سپهر رو راضی نمیکرد!!!!
یه نگاه به آرمینا انداختم...
موهای مشکی که وقتی نور آفتاب بهش میخورد یه رگه هایی از قهوه ای توش معلوم میشد که به نارنجی میزد.... هیکل مناسب، چشمای قهوه ای تیره که دورش مشکی پررنگ بود، بینی خوش فرم، لبای کوچیک و غنچه مانند، پوست روشن... آرمینا هم خیلی خوشگل بود خیلی! ولی سپهر .......... حتی من هم سپهر رو راضی نمیکردم اینو مطمئنم! ولی سپهر پس چرا بامنه؟! یعنی به خاطر هوساشه؟! ولی چشاش چی؟! پس اون نگاه مهربونش؟! دستای گرمش؟! نمیدونم گیج شدم! رزیتا بسه ادامه نده!!!!


با تماس دست مهرناز به بازوم از فکر بیرون اومدم و گیج و منگ بهش گفتم:
ـ هان؟!
از قیافه ام خنده اش گرفت و گفت:
ـ هان و درد! الان پنج ساعته ما کتابو تموم کردیم تو هنوز این صفحه ای!
دوباره نگاهی گنگ به کتابم انداختم و دیدم هنوز همون صفحه ای ام که بودم! از بس تو فکر بودم نفهمیدم دو ساعت گذشته و من دارم به یه صفحه نگاه میکنم...
من ـ بیخیال بابا حالا که چیزیو از دست ندادم من خوندم!!
ارمینا ـ پس مارو اوسگل کردی خواهر من؟!
من ـ نه اری ولی تو فکر بودم چیکار کنم دیگه...... اه!
مهرناز ـ حالا اینقدر خودتو حرص نده عزیزم!
من ـ باشه...
آرمینا ـ اینارو ول کن! اینو بچسب که فردا خونه اری اینا تلپیم رزی!
من ـ اری خر کیه؟!
آرمینا کلا وا رفت! یکم به اون مخ آکبندم فشار آوردم که دیدم بله فردا خونه ارسلان اینا، اون یکی پسرعموم دعوت داریم!
به لب و لوچه آویزون آرمینا یه نگاه کردم و سعی کردم خنده ام رو بخورم و با صدایی که از شدت خنده میلرزید گفتم:
ـ اهان اری! من فکر کردم خرو میگی که عر عر میکنه وگرنه قصد توهین نداشتم!
مهرناز با این حرفم یکی زد پس کله امو گفت:
ـ اخه چه ربطی داشت!
با این حرفش قهقهه ای زدم و گفتم:
ـ خب منم از اینکه هیچ ربطی نداشت دارم میخندم دیگه!
آرمینا هم گفت:
ـ خب حالا رو یخ بخندی! فردا چی بپوشم؟!
من ـ من چه بدونم اصلا کو تا فردا!
ارمینا ـ وا! چرا اینقدر ذوق منو کور میکنی تو!
من ـ اخه من درگیر خودمم! باشه ببین اون لباس آبیتو بپوش!
آرمینا ـ زهر مار! هزارتا لباس آبی دارم خب ابله!
من و مهرناز جفتمون خندمون گرفت! از اینکه ارمینا واسه دیدن ارسلان اینقدر ذوق شوق داشت منم ذوق زده شدم! درضمن سپهر هم فردا با ما میومد... اما باید بهش بی محلی کنم! آره همینه! رزیتا واقعا چقدر فسفور سوزوندی که به این نتیجه رسیدی؟! خب خیلی زیاد!
دوباره بحث لباس بین مهرناز و آرمینا بالا گرفت و من فقط نگاهم به اونا بود و فکرم پیش سپهر...
***
بعد از چند ساعت آرمینا و مهرنازم رفتن خونشون... کلی بهم گوشزد کردن که واسه فردا حسابی خوشگل کنم و به سپهر محل نذارم... داشتم میمردم! مخصوصا وقتی مامانش اینا هم که نیستن میتونم حسابی ضایع اش کنم بدون اینکه کسی جلومو بگیره! جدیدا خیلی خبیث شدم!
از بس فکرم مشغول بود و هیجان داشتم واسه فردا بدون اینکه شام بخورم خوابیدم... البته قبلش موبایلم رو چک کردم که ببینم سپهر اس ام اسی داده واسه معذرت خواهی یا نه...اما هیچی... خالیه خالی!
دلم گرفت... شدیدا... دوباره همون بغض همیشگی راه گلومو بست... آب دهنم رو قورت دادم تا بغضم بره پایین اما نرفت... به جاش توی چشمام اشک جمع شد... دیگه مانعی نبود گذاشتم که اشکام ردی از خودشون روی گونه ام باقی بذارن... بذار بیان رزیتا... آرومت میکنن... وقتی اشکام از چشمام پایین اومدن قلبم تیر کشید... از نامردی سپهر حرصم گرفت... مگه همه چیز به بغل کردنه اخه الاغ!!!!؟!؟(رزیتا خونسردی خودتو حفظ کن!) یه پسر چقدر میتونه لوس باشه؟! و همینطور دیوونه! کله شق! اخمخ! اینبار اشکام با سرعت بیشتری پایین افتادن.... دیگه گریه ام تبدیل به هق هق شد که رفتم زیر پتو و سعی کردم خفه هق هق کنم که کسی نفهمه! یا به نوعی صدا خفه کن! واقعا صد آفرین به روحیه وجدانم که تو هرشرایطی منو میخندونه! با این فکر اشکام رو پاک کردم ویه لبخند تلخ زدم! بازم بغضم گرفت... اما اینبار اهمیتی ندادم چون تا حدی خالی شده بودم... از اینکه سپهر بهم بی محلی کنه ناراحت میشم.... چون وقتی منو به حرفای عاشقانه اش عادت داده نمیتونم به بی محلیاشم عادت کنم... اصلا ما باهم تفاهم نداریم! (خاک بر سرت رزیتا! مگه بچه بازیه؟! بشین درستو بخون تو هنوز 14 سالته دهنت بو شیر میده دختر!!!)..... بالاخره با هر زحمتی بود بغضم رو از بین بردم و تصمیم گرفتم بخوابم.... ولی خوابم نمی برد..... به سقف نگاه کردم و به آینده نامعلوم..... نامعلوم؟! آره نامعلوم! چرا نامعلوم؟! همه چی معلومه رزیتا... سرنوشت تو با سپهره! تو به سپهر رسیدی! دیگه کجاش نامعلومه؟! همه چی مشخصه... تو و سپهر! رزیتا و سپهر خواجه وند! بله! مطمئن باش! مطمئن؟! آره خیالت تخت خواب! حالا هم بگیر بخواب!
ولی هنوزم دلم قرص نشد و بازم به آینده "نامعلوم" فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم.........
***
صبح با صدای خروس مانند امین از خواب خوشم که یادم نمیاد چی بود پریدم... وقتی چشمم به امین افتاد زبونمو براش درآوردم و دوباره سرمو کردم زیر پتو تا بخوابم...
امین ـ بچه بلند شو من کار و زندگی دارما نمیتونم واسه تو صبر کنم که بیدار شی بری مدرسه!
با اومدن اسم مدرسه سری پتو رو کنار زدم و تو جام سیخ نشستم! چشامو که قد گردو شده بود رو مالیدم تا خواب از چشم به طور کامل بپره... خاک بر سرت رزی امروز امتحان داری! الاغ پاشو برو اماده شو یه دورم مطالب سختو دوره کن بدو! با صدای داد وجدانم بلند شدم و با سر رفتم تو دستشویی و سرمو گرفتم زیر شیر و آب یخ رو باز کردم و صورتمو شستم....
به!!! جیگرم حال اومد! با حوله صورتمو خشک کردم و رفتم تو اتاقم دنبال جورابم! خب وایسا بینم یه جوراب تمیز تو کشو هست یا نه!!!! گشتم ، گشتم، بازم گشتم، خیلی گشتم اما اصلا یه جوراب تمیز هم پیدا نکردم!!!! حالا بگرد دنبال جوراب قبلیت رزی! زیر تخت؟! نچ! تو کمد؟! اونجاهم نچ! اهان رو میزه! نه ! اهان گوشه اتاقمه! شیرجه زدم به سمتش و با اکراه جوراب رو نزدیک بینی ام بردم... اووممم! میشه تحمل کرد! جورابمو سریع پام کردم و بعدش مانتو و شلوار و مقعنه ام رو هم پوشیدم و رفتم جلو آینه و مقنعه ام رو تنظیم کردم و چند تار از موهام رو بیرون ریختم مثل همیشه... حوصله صبحانه خوردن نداشتم به خاطر همین یه شکلات برداشتم کردم تو حلقم تا مخم کار کنه! بعدشم رفتم دستشویی مسواک زدم! کلا خیلی حساسم اگه مسواک نزنم نمیشه!
دوباره رفتم تو اتاقم و خودکارامو گذاشتم تو جیبم و کارت دانش آموزیم رو هم انداختم دور گردنم و کتاب علوممو برداشتم و رفتم بیرون... امین آماده شده بود و منتظر من بود.... از تو اتاق امین هم یه صداهایی میومد... فکر کنم سپهر هم بیدار شده بود... معطل نکردم و رفتم دنبال امین تا چشمم به سپهر نیوفته.... میخواستم اون روز اصلا دور و بر سپهر پیدام نشه! یا به قولی عند بی محلی!!! سوار ماشین امین شدم و به بیرون چشم دوختم که وجدانم یکی زد پس کله ام و گفت بشین دوره کن ورپریده!
بیخیال بابا میخوام از مناظر بیرون لذت ببرم ساکت شو لطفا!
با بیخیالی و آرامش به اطرافم نگاه میکردم.... درختا و خط های روی آسفالت خیلی سریع میگذشتند و میگذشتند... سرگیجه گرفتم... به اسمون نگاه کردم ابر ها هم عجله داشتن... چرا همه عجله دارن؟ به چی میخوان برسن که به خاطرش این همه عجله به خرج میدن؟ کاش من جای ابرا بودم... میدونم اونا بی دقدقه ان..... میدونم.....
با صدای ترمز ماشین از هپروت بیرون اومدم و با خشم به چشمای خندون امین نگاه کردم....
من ـ این چه طرزه وایسادنه؟! نزدیک بود با مخ برم تو صندلی!
امین ـ همینه که هس حالا هم پیاده شو حال نداریم!
من ـ ایـــــــــــــــش! قربونم بری!
امین ـ اون که تو باید بری!
من ـ تو زودتر ایشالآ!!!
امین ـ اینقدر فک نزن برو از مخت تو امتحان استفاده کن نه تو کل کل!
ای خدا میبینی؟! یه داداش به ما دادی به جای اینکه آرزو موفقیت کنه برامون باهامون کل کل میکنه! ای خدا همه داداش دارن ماهم داداش داریم!
با خنده از امین خداحافظی کردم و رفتم تو مدرسه....
وقتی پامو گذاشتم چشمم به همه بچه ها افتاد که با هیجان و استرس کتاب هاشون رو دستشون گرفته بودن و گروهی داشتن سوالای سخت رو میخوندن و جواباشو پیدا میکردن! بعضی دیگه هم بیخیال رو زمین به صورت گرد و گروهی نشسته بودن و هرهر کرکر راه انداخت بودن که گروه ما یعنی من و مهرناز و آرمینا جز همین هرهر کرکریا بودیم!!!! ولی یه نگاهی هم به کتاب مینداختیم!
رفتم سمت مهرناز و آرمینا که .......
رفتم سمت مهرناز و آرمینا که خودشون رو جمع کرده بودن و قایمکی داشتن یه کاری میکردن... جلل جالب! چرا اینطوری شدن؟! وللش بریم ببینیم! رفتم جلو تر و وقتی منو دیدن مهرناز سریع بازومو کشید سمت خودش و گفت:
ـ هییس! بیا میخوام یه چیزی نشونت بدم!
من ـ هی چه خبره؟! توطئه ای درکاره؟!
آرمینا ـ آرهههه!
من ـ چییی؟!
آرمینا ابروهاشو چندبار بالا انداخت و آستینشو بالا زد... با تعجب به دستش که پر از تقلب ریز و درشت بود نگاه کردم و لبخند محوی روی لبم اومد و به آرمینا و مهرناز نگاه کردم....
من ـ بابا ایول! ولی من میترسم!
مهرناز ـ تو گه خوردی! نگو که جا میزنی وگرنه یه پس گردنی میزنم پرت شی تو دیوار!
من ـ هیییس! میشنون مهرناز! باشه هستم اما باید تو راهرو بیوفتیم وگرنه نمیشه....
بعدشم اینکار خیلی ترسناکه.... من تاحالا تقلب تو امتحانای ترم نکردم!
آرمینا ـ حالا میکنی!
دلم شور افتاد اما از طرفی وسوسه شده بودم! دیگه هیچ نگاهی به کتاب ننداختم و با صدای خانم صالحی رفتیم تو راهرو......
***
ای تف تو ذاتت احمدی! یعنی مستقیم تو ذاتت یاسمن احمدی! پاچه خوار! کثافت! فضول!
اگه الان فال گوش وای نمیسادی به راحتی میشد تقلب کرد و منو نمینداختن تو کلاس!
با خشم و تنفر یه نگاه خشمگین حواله چشمای خندون یاسمن کردم که با نیش شل رفته اش داشت نگاهم میکرد... دختره ی خودشیرین کلاس! باهوش، خرخون! تمام معلما دوسش دارن اما شاگردا؟! عمرا! البته یه لشگر واسه خودش جمع کرده که اوناهم پاچه خواری اینو میکنن ولی این نامرد تر از این حرفاس... همیشه ازش متنفر بودم.... حتی زشت هم نیست که بگم قیافه نداره... اتفاقا واقعا خوشگله.... روز اولی که دیدمش تحت تاثیر قیافه اش قرار گرفتم فکر کردم دختر خوبیه اما..... تو دلم داشتم براش خط و نشون میکشیدم.... اینقدر فحش بهش دادم که نفهمیدم کی برگه هارو پخش کردن و صدای آیت الکرسی توی سالن پیچید..... منم زیر لب تکرار میکردم.... وقتی اعلام کردن که میتونیم شروع کنیم برگه ام رو برگردوندم و وقتی چشمم به سوالا افتاد خیالم راحت شد..... خدا رو شکر.... با دقت به سوالا جواب دادم اما صفحه بعد که رسیدم دوتا سوال آخر نفسم رو بند آورد.... با کلی فشار به مخم تازه جواباش رو یادم اومد و نوشتم..... ولی در کل خوب بود فکر کنم غلطام کم باشه! یعنی نیم نمره! خوبه!؟ آره خوبه!
بعد نیم ساعت بیکاری سرجلسه بالاخره برگه هارو گرفتن و از سالن خارج شدیم......
رفتم سمت آرمینا که با قیافه ای وا رفته داشت با مهرناز حرف میزد و مهرناز هم اخماش تو هم بود.... تا رفتم سمتشون.... رگبار فحش بود که جفتشون به یاسمن میدادن.....
من ـ ولش کنید بابا دارم براش! دختره ی افاده ای!
آرمینا ـ اینقدر کری نخون رزیتا! خودتم میدونی که هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
راست میگفت! من در برابر یاسمن هیچم! همه هم طرفدار منن! سابقه منم که خرابه......
آهی از سر بدبختی(!) کشیدم و گفتم:
ـ خب میاین خونه ما یا میرین خونه هاتون؟!
آرمینا ـ من که باید برم خونمون واسه امشب کــــار دارم!
من ـ اولالا! انگار داره میره عروسی! میری خونه ارسلان دیگه! نری بهش بچسبیا!
آرمینا ـ نترس مثه تو نیستم همش بچسبم به سپهر!
من ـ سپهر میچسبه به من!(یعنی اعتماد به نفسم تو حلق همتون!) مهرناز تو میای یا میری؟
مهرناز ـ منم باید برم.... امروز با مامانم باید بریم خرید......
من ـ خرید جاهاز؟!؟
مهرناز لب پایینشو گزید یکی زد به بازوم و گفت:
ـ خفه بابا دختره دیوونه!
من ـ نظر لطفته...
یه نگاهی به ساعت انداختم و فهمیدم که امین الاناس که بیاد به خاطر همین ازشون خداحافظی کردم و رفتم بیرون....
با دیدن امین که جلو در مدرسه بود دستمو براش تکون دادم و رفتم سمت ماشین و سوار شدم.......