هدف برتر 2
برســـــــــــــام
معنی برسام :
برسام: آتش بزرگ ,مرکب از بر(مخفف ابر) + سام ( آتش) : مجاز از قدرتمند
از نام های اصیل ایرانی که در شاهنامه ذکر شده است ؛ نام پسر بیژن که سرداری دلیر بود .
یه گوشه از ساحل نشسته بودم و داشتم به موج های بلند و کوتاهی که میومدن و می رفتن نگاه میکردم ... چقدر شبیه زندگی من بودن! کوتاه ... بلند ... خشن ... گاهی تا جلوی پام می یومدن و پاهای برهنه ام رو قلقلک می دادن ... داشتم به سختی های زندگیم فکر می کردم ، چند سالی می شد که لیسانسم رو گرفته بودم، دو سال هم بود که خدمتم تموم شده بود. اما هیچی به هیچی ... انگار تازه رسیدم روی نقطه صفر ... این همه که دنبال کار گشتم نتونستم به هیچ موفقیتی برسم. حس می کردم زندگیم
به بن بست رسیده ... بیکار که هستم ، نامزدیم با فرناز هم روز به روز
داره طولانی تر می شه ... جیبم هم روز به روز خالی تر ... این شرایط باید
تا کی ادامه داشته باشه؟ من تا کی کشش دارم؟ تا کی باید ازدواجم عقب
بیفته؟ فرناز تا کی می تونه پای من بشینه؟ همین الان هم می دونم که خسته
شده ...
لرزش چیزی توی جیبم از فکر کشیدم بیرون ، یه کم خودم رو از روی زمین کشیدم
بالا و سریع دستم رو کردم توی جیبم ... نمی دونم گوشیمو چه جوری چپوندم
بودم توی جیب شلوارم ... ، یادم رفته بود از حالت سایلنت درش بیارم ،
بالاخره از تو جیبم کشیدمش بیرون ... با دیدن لبخند فرناز روی صفحه گوشی یه لحظه همه فکرام از یادم رفت ... ؛ سریع دکمه رو زدم و جواب دادم :
_ جانم ؟
_ســـلام ! برسام جونم ،خوبی؟
مثل همیشه شاد و پرانرژی بود ، انرژیش از پشت تلفن به من هم سرایت کرد!
_مرسی عزیزم ، تو چطوری ؟
_منم خوبم ، مثل همیشه! چه خبر از بازار کار؟
یه دقیقه بود که فراموشش کرده بودما! آهی کشیدم و اومدم جوابشو بدم که گفت :
- دیگه نمی خواد بگی ، از این آه پر سوزت فهمیدم خبری نیست!
توی صداش یه سرزنشی بود ... شاید هم چون من خودم از دست خودم شاکی بود فکر
می کردم همه عالم و آدم می خوان سرزنشم کنن! سعی کردم یه جوری بحث رو
خوشایند کنم:
_خوشم اومد ! این کار پیدا نکردن و عقب افتادن عروسیمون داره کم کم باعث می شه بیشتر ، همدیگرو بشناسیما ! من دهنمو باز نکرده تو اونور خط می فهمی می خواستم چی بگم!
_حالا خودتو لوس نکن ! هیچم خوب نیست ... حالا می خوای چی کار کنی ؟
_فردا یه قرار مصاحبه دارم ، باید برم ببینم اون چی می شه...
اومدم بگم ولی چندان امیدی ندارم که صدای جیغ خوشحالش بلند شد ... دلم
نیومد دلشو بشکنم ... گوشی رو چند سانتی از گوشم دور کردم و وقتی دیدم
ابراز خوشحالیش تموم شد ، گوشی رو با احتیاط به گوشم نزدیک کردم ... با
هیجانی که توی صداش موج می زد گفت:
- حالا کی بهت گفته بودن باید بری مصاحبه؟
_فک کنم سه روز پیش بود!
دوباره جیغ کشید :
_سه روز پیــــــش ؟! بعد تو باید امروز بهم بگی ؟ اونم وقتی ازت سوال کردم ؟ خیلی بدی برسام !
باز یه بهونه پیدا شد برای قهر کردن ، حالا کی می تونه بیاد راضیش کنه و بگه دلیلش مشغله فکری بوده ، همین !
حوصله قهر و جنجال رو نداشتم ... تصمیم گرفتم عذر خواهی کنم ... شاید
مقبول افتاد و مثل سری های پیش کارمون به قهر و دعوا نکشید ، با اینکه برام
سخت بود ولی گفتم ... فرناز هر کسی نبود ... قرار بود همسرم بشه!
- ببخش ، انقدر فکرم مشغول بود که یادم نبود بهت بگم این خبرو .
خندید ! جا خوردم ... خیلی زود کوتاه اومد ... برعکس همیشه!
_نزن این حرفو ! آدمه و هزارتا گرفتاری ... خوب معلومه یه چیزایی یادش می ره !
یعنی از دستم ناراحت نشد؟!!!
خیلی عجیب بود! با تعجب گفتم:
- جدی ناراحت نشدی فرناز؟
خودشو لوس کرد:
_دیفونه ! آخه واسه چی ناراحت باشم ؟!
مکث کرد ، منم چیزی نگفتم. فرناز صد در صد یه نقشه ای داشت ... بعد از دو سال نامزد خودم رو نشناسم برای لای جرز دیوار خوبم!
_برسام ؟
_جانم؟
_برنامه ت واسه بعد از ظهر چیه ؟
_ برنامه خاصی ندارم ، چطور ؟
_میای بریم سینما ؟
اخمام در هم شد، چقدر نسبت به این کلمه آلرژی داشتم ! یه جوری بود این کلمه سینما ... من رو یاد دعوا می انداخت ، یاد اعصاب خردی ، یاد بی حوصلگی و داد و هوار ... ... آخرین باری که با فرناز رفته بودیم سینما یک سال پیش بود از تصورش هم بی اراده اعصابم به هم می ریزه! یاد فرناز می افتم و شخصیت پنهانش که تا به حال ندیده بودم! وقتی دیدم چطور داره قربون صدقه گلزار توی اون فیلم می ره چه بحثی بینمون شد و چه جنگ اعصابی داشتیم بعدش داشتیم تا آشتی کنیم. خیلی برام عزیز بود که بخشیدمش وگرنه باید دندوناشو تو دهنش خورد می کردم که جلوی نامزدش قربون صدقه یه پسر دیگه نره!
از فکر اومدم بیرون و با شک و تردید گفتم :
_مگه امروز سه شنبه ست ؟
_نه ، چهارشنبه ست .. چطور ؟
_آخه سه شنبه نیم بها بود بلیتا ، می گفتی دیروز می رفتیم .
_نمی شد ؛ آخه تازه امروز اکران شده
_خوب اگه امروز اکران شده چه عجله ایه ؟ می ذاریم واسه سه شنبه هفته بعد .
_تو که خسیس نبودی برسام ... لذت دیدن فیلم ، تو روز اول اکرانش یه چیز دیگه ست .
تازه دلیل مهربون شدنش رو فهمیدم ، می خواست راضی بشم تا باهاش برم
سینما!!! اینم دلیل قلمبه شدن محبت نامزدمون! کلا کشته مرده شانس و اقبال
خودمم ... با فک منقبض گفتم:
_خسیس نیستم فرناز ، وضع مادیم خرابه ، باید صرفه جویی کنم .
سریع بغض کرد و گفت :
- خوب من حوصله م سر می ره چیکار کنم؟
لحنش دوباره بوی قهر گرفت، بوی دعوا و تا چند روز حرف نزدن، اتفاقایی که اصلا دوست نداشتم تکرار بشن، نه حوصله منت کشی داشتم نه حوصله اینکه روزی هزار بار گوشیمو چک کنم به امید دیدن یه اس ام اس یا زنگ از اون ...
اصلا حق با فرناز بود ... این دختر باید به چی دل خوش می کرد؟ به
نامزدی که جیبش همیشه خالی بود؟ پول نداشت؟ کار نداشت؟ یه ماشین نداشت که
ببره بگردونتش؟ حالا که یه سینما می خواست درست نبود که ازش دریغ کنم
... باید بی خیال وضع مالیم می شدم . سعی کردم لحنم از همیشه مهربون تر
باشه:
_باشه ، نمی خواد غصه بخوری عزیزم ، می ریم سینما ...
با جیغ خوشحالیش ادامه صحبتم رو قطع کرد :
- آخ جــــــــــــــــون ! میسی برسام!
خوب مثل اینکه به خیر گذشت ، نفس راحتی کشیدم .
- خواهش می کنم ! خوب حالا چه ساعتی شروع می شه که بیام دنبالت؟
اصلا دوست نداشتم جریان پارسال تکرار بشه، برای همین هم با تردید اضافه کردم:
- اصلا فیلمش چی هست؟
_ ساعت شش و نیم بعدازظهر شروع می شه ، فیلمش رو هم می بینی می فهمی .
نفسم رو با صدا دادم بیرون ... خدا به خیر بگذرونه! گفتم:
_باشه !من پنج و نیم جلو در خونه تونم ، کار دیگه ای نداری ؟
_ نه عسیسم ، پس منتظرتم ، مراقب خودت باش .
_ تو هم همینطور .
گوشی رو قطع کردم ، از حالت سایلنت درش آوردم ، اینبار گذاشتمش تو جیب
پالتوم و دوباره مشغول تماشای دریا شدم ... تا ساعت پنج و نیم حالا حالا ها
وقت بود ... هربار با فرناز حرف می زدم حس خوبی بهم دست می داد ... شاید
به خاطر این بود که خیلی دوسش داشتم عشقم تنها چیزی بود که در حال حاضر
نسبت بهش مطمئن بودم ، هر چیزی رو هم که از دست می دادم اون رو از دست
نمی دادم ... ذهنم می خواست بره به سمت گذشته ها ... یاد آشنایی متفاوتم با فرناز افتادم ... چه دورانی بود!