علیرضا
سه هفته ای از اومدنمون به مدرسه گذشته بود ! سه هفته ای که پدرمون در اورده و اعصاب واسمون نذاشته بود !
کتاب رو ورق زدم ! تو همین موقع یاسر اومد تو کلاس : بچه ها اقای حسنی ( دبیر ورزش ) میگه بیاین تو حیاط ! بازم یه روز تکراری و اعصاب خورد کن !
پوفی کشیدم و بی هیچ حرفی از جام بلند شدم ! همراه با بقیه ی پسرا از کلاس زدیم بیرون ! چشمم خورد به یوسف ! یه چند روزی میشد که گاهی یه دفعه میرفت تو فکر ! طوری که از عالم و ادم جدا میشد و دیگه متوجه اطراف خودش نمی شد ! به زبون راحت تر رسما می رفت اون دنیا ! حدس میزدم که بازی داره شروع میشه و امیر داره یه غلطایی میکنه !
رفتم کنارش ! دستمو گذاشتم رو شونه اش ! برگشت طرفم ! لبخندی زد ! مثه همیشه ! - یوسف چیزی شده ؟! روبراه نیستی چند وقته ! خنده ی مصنوعی کرد - نه بابا ! چطور مگه ؟! - مطمئنی مشکلی پیش نیومده ؟! - مشکلی نیس باور کن ! - خب خدا رو شکر ! بهر حال اگه چیزی شده یا مشکلی پیش اومده روم حساب کن ! باشه ؟! و دستمو به طرفش دراز کردم ! نگاهی بهم انداخت ! لبخندی زد و دستمو فشرد ! - حتما ! ممنون به فکرمی ! متقابلا لبخندی زدم ! دیگه رسیده بودیم به دبیر ! از هم جدا شدیم و روبروی دبیر ایستادیم ! ا .حسنی - خب سلام پسرا ! خوبین ؟! خسته نباشید ! بعد از جواب دادن بچه ها ، ادامه داد : خب ! امروز باید یه امتحان دو 540 متری بدید ! واسه نمره ی نوبت اول تون ! صدای اه و ناله ی پسرا بلند شد ! برای من عادی بود ! انقدر تمرینای سخت نظامی انجام داده بودیم که این در مقابلش هیچ به حساب میومد ! تقریبا دیگه اخرای کلاس بود و هنوز من امتحان نداده بودم ! - امیر حالت خوبه ؟! سرمو گرفتم بالا ! نگام با نگاه امیر تلافی کرد ! دستشو گرفته بود به دیوار و چشاشو بسته بود ! زمزمه کرد - ممنون ! حالم خوبه ! نمی دونم چرا ولی خیلی دوست داشتم اذیتش کنم ! اصلا وقتی باهاش کل کل می کردم عشق میکردم ! لبخندی خبیث نشست رو لبم ! رفتم سمتش ! رو به مجید ، همون پسری که حال امیر رو پرسیده بود ، کردم و گفتم : نگران نباش مجید ، بادمجون بم افت نداره ! امیر دستشو برداشت و به دیوار تکیه داد! سرشو گرفت بالا و به چشام خیره شد ! پوزخندی زد و ریلکس گفت : خب که چی ؟! الان اومدی که بگی منم ادمم مثلا ؟! حرصم گرفت ! ببین داره میمیره بازم زبون درازی می کنه ! من اگه این بچه پررو رو سرجاش نشونم سروان علیرضا فرهنگ نیستم ! - زبونت کوتاه نشده هنوز ؟! بی ادب زبونشو تا ته اورد بیرون ! با چشم بهشو اشاره کرد ! بعد گفت : می بینی که سرجاشه ! مجید و سامی و فولاد خنده شون گرفته بود ! سرشونو انداختن پایینو اروم میخندیدن ! - اه ، خوب شد دیدمش ! وگرنه از نگرانی سکته می کردم ! - حالا خیالت راحت شد ؟! برو کنار بذار باد بیاد ! صداش تا حدودی ضعیف بود و این ثابت می کرد که یه چیزیش هست ! - حق گویان و خیرابی ! نوبت شماس ! اه ! من و این گند دماغ با همیم ؟! بخشکی شانس ! امیر سرشو انداخت پایین و کنارم به سمت زمین راه افتاد ! زیر چشمی بهش نگاه کردم ! موهای قهو ه ای لختش ریخته بود رو صورتش و چهره اش رو با مزه تر کرده بود ! مدل موهاش مثه موهای کره ای ها بود ! لخت و کمی بلند! طوری که سرشو پایین می گرفت موهاش می ریخت رو صورتش ! رسیدیم به زمین والیبال ! باید 10 دور دور زمین می دوییدیم ! اامیر یه سر زمین ، منم کنار همون سرش ایستادم ( فهمیدید چی گفتم ؟!) ! با صدای سوت دبیر شروع کردیم دوییدن ! چشمم به امیر خورد ! بی حال می دویید ! به طوری که وقتی من وارد دور دوم شدم اون هنوز دور اول بود ! نزدیکش بودم که یه دفعه زانوش خم شد ! نزدیک بودبا مخ بخوره زمین که به طور غریزی بازوشو گرفتم و انداختم دور شونه ام ! یاسر دویید طرفم : چش شد ؟! - نمی دونم ! فکر کنم بیهوش شده ! برو به یکی به اورژانس زنگ بزنه ! یاسر سر جاش خشک شده بود !
داد زدم : منتظر چی هستی ؟! د برو دیگه !
تازه به خودش اومد و به سمت دفتر دویید ! پوفی کشیدم به حیاط نگاهی انداختم ! خلوت خلوت بود ! حتما بچه ها رفته بودن وسایلاشونو جمع کنن ! حسنی هم که معلوم نبود کجاست ؟! خره ! معلما کجا میرن ؟! حتما تو دفتر دیگه ! لعنتی ! به امیر که اویزونم بود نگاهی انداختم : اینو دیگه کجای دلم بذارم ! تکونش دادم و با بلحن نه جندان صمیمی گفتم : هی امیر ! هی ! تو که همین دو دقیقه پیش داشتی زبون میریختی ! چت شد ؟! تکون محکم تری بهش دادم که بدنش برگشت سمتم و افتاد تو بغلم ! چشمام گشاد شد ! نه از این اتفاق بلکه ... دستم اروم اروم از رو بازوش سر خورد ! شوک زده گفتم : این ... این غیر ممکنه !


اب دهنم رو قورت دادم ! یعنی ...
صدای اقای حسنی از شوک بیرونم اورد ! - چش شد ؟! - هان ؟! اهان ! هیچی از حال رفت ! زنگ زدین اورژانس ! - نه خودم میرسونمش ! - پس منم میام ! - نه نمی خواد ! خودم هستم دیگه ! - گفتم میام ! به قدری محکم گفتم که حسنی شوکه شد ! نگاهی بهم انداخت : باشه بیا ! انگار زیاده روی کرده بودم ! اه ! ول کن فعلا ! دستمو گذاشتم زیر پاهاش و بلندش کردم ! پنج دقیقه مونده بود به زنگ خونه ! همکلاسی هامون با دیدن امیر شوکه شدن ! سامان اومد کنارم : چش شد؟! کوتاه و مختصر گفتم : از حال رفت ! اقای حسنی صدام زد ! از مدرسه زدم بیرون و کنار ماشین ایستادم ! درعقبو باز کرد ! نشستم توش ! حسنی هم نشست پشت فرمون و سریع به راه افتاد! به صورت امیر خیره شدم ! رنگش پریده بود ! زدم تو صورتش ! - امیر ... امیر ... پاشو ... د پاشو لعنتی ! چند بار دیگه هم زدم تو صورتش ! اما دریغ از یه حرکت کوچولو ! - اقای حسنی ! ترو خدا سریع تر برید ! سرشو تکون داد و با اخرین سرعت ممکن ماشین رو به حرکت در اورد ! 20 دقیقه بعد جلو در بیمارستان بودیم ! حسنی سریع از ماشین اومد پایین در رو باز کرد ! اومدم بیرون ! با اخرین سرعتم وارد بیمارستان شدم ! اقای حسنی هم دنبالم! پرستارا با دیدنم اومدن طرفم ! امیر رو گذاشتن رو برانکارد و بردنش تو یکی از اتاقا ! دستمو فرو کردم تو موهام ! با فکری که به سرم زد یه لحظه تو جام خشک شدم ! دکترا که می فهمن امیر دختره ! اگه ... اگه... اگه حتی یه درصد دکتر بگه ؟! اگه... اقای حسنی می فهمید ؟! وجود یه دختر تو مدرسه ی دبیرستان پسرانه ؟! اونم به شکل پسر ؟! برای امیر خیلی گرون تموم میشه ! برای مدرسه هم گرون تموم میشه ! خیلی خیلی گرون !! برگشتم سمت حسنی ! روی یکی از صندلی ها نشسته و سرشو پایین انداخته بود ! رفتم سمتش ! نشستم کنارش ! - اقا شما برید خونه ! من حواسم بهش هست ! سرشو گرفت بالا : نه ! خودم باشم خیالم راخت تره ! - نه خوب ! خانواده نگران میشن ! شما بفرمایید !من هستم ! - اخه ... - خواهش میکنم ! اتفاقی افتاد خبرتون می کنم ! خلاصه بعد از کلی اصرار کردن قبول کرد بره ! شمارش رو داد و کلی تاکید کرد وقتی بهوش اومد یا هر اتفاقی که افتاد بهش زنگ بزنم و خبرش کنم ! به محض رفتنش دکترش رو دیدم ! از جام پریدم و رفتم سمتش ! - سلام چی شد اقای دکتر ؟! نگاهی بهم انداخت : سلام ! همراه بیمار شمایید ؟! - بله ! - نسبتتون با بیمار چیه؟! اومدم بگم همکلاسیشم دیدم بدتر سه میشه ! گفتم : پسر عمه شم ! - بله ! بفرمایید تو اتاقم ! باید باهاتون صحبت کنم ! سرمو تکون دادم و مثه جوجه اردک زشت دنبالش راه افتادم ! وارد اتاق شدیم ! نشست رو صندلیش و به منم تعارف کرد بشینم ! نشستم ! - اقای دکتر ! میشه بگین چی شده ؟! دکتر- خب ! دختر داییتون ... خدا رو شکر حسنی رو دک کردم و گرنه ... - خب ؟! دکتر - اعتصاب کردن ؟! ابرو هام پرید بالا ! انتظار هر حرفی داشتم غیر از این یه مورد ! - معذرت میخوام ! ولی من متوجه نمی شم ! دکتر - چند وقته غذا نخورده ؟! - غذا ؟! - بیهوش شدن دختر داییتون دلایل زیادی داره ولی مهم تر از همه اش ضعف بدنشه !یعنی کم کمش دو روزی هست لب به غذا نزده ! سرمو انداختم پایین ! یه لحظه دلم براش سوخت ! دو روز بی غدایی ؟! - بهوش اومده ؟! - هنوز بهوش نیومده ولی احتمالا چند دقیقه دیگه بهوش بیاد !
- می تونم ببینمش ؟!
می تونم ببینمش ؟! دکتر - حتما ! - ممنون اقای دکتر ! - خواهش می کنم ! از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاقی که امیر توش بستری بود به راه افتادم ! اروم در رو باز کردم و وارد اتاق شدم ! اتاق 3 تا تخت داشت ! که 2 تاش خالی بود و اون یکی هم ... بالا سرش ایستادم ! به قدری اروم خوابیده بود انگار سالهاست که نخوابیده ! ولی صورتش مثه قبل گرفته بود ! ناراحت بود ! با یاد اوری حرف دکتر دلم فشرده شد ! حداقل دوروز به غذا لب نزده ! چرا ؟! ... چرا بچه ؟! مگه با خودت دشمنی داری ؟! ... دوروز ؟! دوباره بهش خیره شدم ! چرا به این راه کشیده شده بود ؟! مگه پدری بالا سرش نبود ؟! مادری نداشت ؟!چرا ؟! حیف تو نیس ؟! چرا اخه ؟! چرا امیر ؟! چرا ؟! دستم رفت سمت موهاش ! کنارش زدم ! اروم اروم چشماش رو باز کرد ! نالید : اب ! سریع رفتم سمت یخچال ! اب ریختم تو لیوان ! دوباره رفتم بالا سرش ! دستمو گذاشتم زیر سرش و سرش رو بلند کردم ! اروم اروم اب رو دادم بهش ! بعد از اینکه یکمی خورد سرشو عقب کشید ! دوباره سرش رو گذاشتم رو بالشت ! انگار یه دفعه به خودش اومده باشه چون یه دفعه پرسید : اینجا کجاست ؟! پوزخندی زدم ! نمی دونم چم شد دوباره ! ولی بد اخلاق شدم ! رفتم سمت پنجره و جوابش رو ندادم ! بلندتر گفت : مگه با تو نیستم ؟! می پرسم اینجا کدوم گوریه ؟! سرمو برگردوندم و بهش خیره شدم ! خشک گفتم : فکر کن دروازه ی بهشت ! منم عزرائیلم ! امیر بی حال پرسید - رایان جون ننه ت اذیت نکن ! بگو کجاست دیگه ؟! برگشتم سمت پنجره : بیمارستان ! بهت زده گفت : بیمارستان ؟! پوزخندی زدم ! رفتم بالا سرش : چیه ؟! ترسیدی بفهمیم دختری ؟! چشاش گشاد شد ! سرشو گرفت بالا و با ترس به چشمام خیره شد !


- چیه ؟! امیر خانوم ؟!
پوزخند صدا داری زدم : خدای من !مگه امیر اسم دخترم هست ؟!
خم شدم رو صورتش ! رنگش بدتر از قبل پریده بود ! لباشو مثه ماهی هی باز و بسته می کرد ولی دریغ از یه صدا !
بزور گفت : را ... ر...ای.....ان !
خم شدم رو صورتش !
- چیه ؟!
- خ....م....را..... م.... دس..... !
یه دفعه در باز شد و دکتر همرا با یه پرستار وارد اتاق شدند ! سریع خودمو کنار کشیدم و برگشتم سمت پنجره !
دکتر با لبخند رفت سمتش !
- خوبی دخترم ؟!
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم ! اول چشماش شد اندازه نعلبکی ! بعد انگار تازه دوزاریش افتاده باشه لبش باز شد : خ ... م...من ....ل... !
دستشو مشت کرد و چشماشو با حرص بست ! انگار از این که لکنت گرفته حسابی کفری شده بود
بی توجه بهش برگشتم سمت دکتر : چرا نمی تونه حرف بزنه ؟!
امیر نگاهی بهم انداخت ! از نگاهش میشد دو چیز برداشت کرد : 1 همون نگاه انیشتین اندر خر شرک معروف 2 خر خودتی و هفت جد و ابادت مرتیکه ...بوق ...
بی توجه بهش به دکتر خیره شدم !
دکتره هم که از لکنت گرفتنش تعجب کرده بود گفت : چی بگم والا ! شاید شوکی بهش ...
- چه ربطی داره دکتر ؟! شوک چی ؟!
دکتر - چه عرض کنم ؟! ایشالله چند دقیقه بگذره حالش بهتر بشه !
بعد رو کرد به پرستار : خانوم حسنی ...
تازه یاد حسنی افتادم ! اوه پدرم در اومد تا راضیش کردم بره ! وای چقدر سریش بود ! باید بهش زنگ میزدم ! از اتاق اومدم بیرون !
به سمت پذیرش رفتم ! رو به مسئول بخش : ببخشید خانوم ؟!
خانوم نگام کرد : بله ! بفرمایید !
- سلام! خسته نباشید!
- سلامت باشید ! امرتون ؟!!
- می تونم تماس بگیرم ؟!
و به تلفن روی میز اشاره کردم ! لبخندی زد : خواهش می کنم !
لبخند زدم و شماره ی حسنی رو گرفتم !
با اولین بوق گوشی رو برداشت ! رو گوشی خوابیده بود مگه ؟!
- الو ؟!
- سلام اقای حسنی خوبید ؟!
- سلام ! ممنون ! مکثی کرد .... رایان ؟!
- بله ! خودمم ! خواستم بگم امیر بهوش اومده !
نفس راحتی کشید : خدایا شکرت ! حالا چش بود ؟!
- اوم .... چیزه میشه بیاین ؟!
- اوه بله الان میام ! حواسم نبود کاری نداری پسرم ؟!
- مرسی ! خیر عرضی نیس !
گوشی رو گذاشتم ! تشکر کردم و به سمت اتاق امیر رفتم ! روی تختش نشسته بود !
دکتر اومد طرفم : اقای ...
- حق گویان هستم ! رایان حق گویان !
- بله اقای حق گویان دختر دایی تون ...
امیر فریاد زد : دختر دایی ؟!
سکته ای برگشتیم طرفش ! امیر با دیدن نگاهم اب دهنش رو قورت داد : بله بله دختر دایی !
و نیشش رو برای دکتر باز کرد ! دکتر مشکوک نگاهی به من انداخت !
اروم به دکتر گفتم : شما جدی نگیرید اقای دکتر ! ایشون یه خورده خل وضع اند !
و با دستم به مغزم اشاره کردم و دستم تو هوا تکون دادم ! یعنی عقل نداره !
دکتر - بعله ! بهر حال ما الان بهش سرم وصل کردیم ولی وقتی رفتین خونه حتما بهش ...
یه دفعه برگشت سمت امیر : خانواده تون خبر دارن ؟!
به امیر خیره شدم ! اخمش رفت تو هم اروم گفت : کسی رو ندارم !
وا رفته بهش نگاه کردم اب دهنم رو قورت دادم شاید بغضم باهاش فرو بره !
طفلی !
دکتر به خودش اومد : داشتم می گفتم ! بهش برسین تا تقویت بشه !
- بله حتما !
تقی به در خورد ! سرم برگشت ! حسنی بود !


******** *********** *************
پنجره رو دادم پایین ! باد خنکی به صورتم خورد ! امیر بهم خیره شده بود !
حسنی - پسرم خونه تون کجاست ؟!
امیر به خودش اومد : اقا دیگه مزاحمتون نمیشم !
حسنی - مزاحم چیه ؟! بگو !
امیر - ولی اخه....
- امیر جان ! خواهش می کنم !
ناچار گفت ! حسنی هم ماشین رو به همون طرف روند ! مونده بودم با امیر چیکار کنم !؟ به سامان می گفتم ؟! یا به خسروی ؟!
چی میشد ؟!
پوفی کشیدم ! فعلا باید کمی خودشو می ترسوندم تا یه خورده خستگیم در بره ! اخ که من چقدر مریضم !
3 ربع بعد اونجا بودیم ! حسنی اروم گفت : خونه تون اینجاس ؟!
امیر سرشو تکون داد : بله ! با اجازه تون من میرم دیگه !
- منم میام !
با تعجب و کمی ترس برگشت طرفم ! ولی سریع خودشو جمع و جور کرد : جونم ؟! ببخشید کی شما رو دعوت کرده ؟!
دستمو زدم به سینه و حق به جانب گفتم : خودم !
با حرص چشاشو ریز کرد ! اروم گفت : تو غلط کردی ! بچه پررو !