تو همین حال و هوا بودم که در باز شد و سامان اومد داخل ! صدای اعتراضم بلند شد : سامان تو خجالت نمی کشی ؟! سامان - ول کن جون مادرت ! وقت واسه خجالت کشیدن زیاده ! فعلا پاشو بریم یه چیزی بزنیم تو رگ ! راستی تو چرا اینجا اومدی ؟! - کجا برم پس ؟! اینجا اتاقمه ها! سامان - نه بابا ! تو چقدر باهوشی ! میگم مگه قرار نبود فقط گزارش کار بدیم ! - اهان ! اونکه فرمانده تا منو دید پرونده رو انداخت تو بغلم و گفت بهش رسیدگی کنم ! اصلا نذاشت حرف بزنم ! سری از رو تاسف تکون ذاد : خره ! چرا نگفتی تو ماموریتی ؟! - چیز خاصی نبود ! بی خیال این حرفها ! فعلا پاشو بریم بیرون که اعصاب ندارم ! زیر لب گفت : تو کی اعصاب داشتی ؟! جوابش رو ندادم از رو صندلی بلند شدم و به سمت در راه افتادم ! لباس فرم نپوشیده بودم ! یعنی اصلا امون ندادن ! خلاصه از اتاقم اومدیم بیرون ! ****** ********* ********** ******* - سلام قربان ! خوش اومدین ! چی میل دارید ؟! لبخندی به روی گارسون زدم ! -سلام! ممنون ! من بستنی نسکافه ای با یه کیک شکلاتی میخورم! - بله اقا و شما ؟! سامان - منم همین طور ! گارسون سفارش ها رو یادداشت کرد و لبخند مهربونی زد و از کنارمون دور شد ! چشم ازش برداشتم و به سامان خیره شدم ! - خب ! - پرونده اش پاکه ! - یعنی هیچ ؟! - نچ ! ابدا ! - مگه میشه ؟! کسی که بخواد ادم ربایی کنه حداقل چهار تا سابقه داره ! خم شد رو میز - مثلا چه سابقه ای ؟! - چه می دونم ! یه سرقتی ! کیف دزدی ! جیب بری ... اینهمه خلاف ! سامان تکیه شو داد به صندلیش : مزخرف نگو ! - مزخرف چیه ؟! بابا مگه ادم ربایی الکیه ؟! اصلا میشه همچین چیزی مگه ؟! - داداشم ! حالا که میبینی این جوری شده !
چند ثانیه گذشت !
-حالا این هیچ ! ادرسشو پیدا کردی ؟! سرشو تکون داد ! کیفشو برداشت و گذاشت رو میز ! در شو باز کرد و یه کاغذی بیرون اورد ! تو همین لحظه گارسون اومد ! اوه چقدر زود ! سفارشامونو گذاشت رو میز ! سپس دست به سینه ایستاد : امری نیست ؟! سامان - متشکرم ! عرضی نیس گارسون رفت ! با خوشحالی افتادم به جون بستنی ام ! من عاشق بستنی نسکافه ایم ! محشره ! سامان تشر زد - علی خاک بر سرت ! ادم باش ! درست نشستم اما دست از سر بستی ام بر نداشتم ! تو همون حال دندونامو نشونش دادم : من ادم نمیشم ! اخه من فرشته ام ! لبشو کج کرد : اخی ! نازی ! قاشق رو پر کردم : خب ادرس ؟! سرشو از رو تاسف تکون داد ! کاغذ رو داد دستم ! نگاهی به ادرس انداختم ! اشنا نبود ! - اینجا کجاست ؟! - تقریبا پایین شهر ! امیر توی این محله زندگی میکنه ! وضع مالی اون اطراف هم چندان خوب نیس ! البته متوسط پیدا میشه ! اما اکثرا متوسط رو به ضعیفن ! تکیه مو دادم به صندلی : خب ! تحقیق ها چی شد ؟! - از چند نفر که درباره اش تحقیق کردم چیزی درست درمون جواب ندادن - یعنی چی ؟! - اکثرا میگفتن ما باهاش رفت و امد نداریم ! یعنی کاری بهم نداریم ! فقط دو نفر جواباشون تقریبا بدرد بخور بود اولی که گفته بود : 1 تنها زندگی می کنه ! یعنی غیر از خودش کسی از اون خونه خارج یا وارد نشده ! 2 دو سالی میشه اومده اینجا ! و دومی هم گفته بود که با یکی از شرای محل می پره ! بلافاصله پرسیدم : کی ؟! اسمش چیه ؟! - جلال معروف به جلال شیلنگ ! - خب این یارو کی هست ؟! - نمی دونم ! اون طرف میگه کسی جرات نداره از دو کیلومتری خونه اش رد شه ! بس که شره ! ولی سپردم بچه ها اطلاعاتشو در بیارن ! لبخندی زدم - مرسی ! خسته نباشی ! حالا بستنی تو بخور اب شد ! لبخندی زد و مشغول شد ! بهش خیره شدم ! نمی دونستم باید بهش بگم یا نه ؟! خودم هنوز مطمئن نبودم ! ولی یه حسی اون تــه تـــه تـــه دلم می گفت که امیر ، امیر پسر نیس !!!

نباید می گفتم ! گیرم حسم درست بود ! پلیسای هیچ جای دنیا حرفی رو بدون مدرک و دلیل قبول نمیکنن ! بی خیال شدم ! بی خیال که نه ؟ باید مدرک پیدا میکردم و بعد گزارش میدادم !
بعد از پرداخت پولش از کافی شاپ اومدیم بیرون ! هنوز قدم از قدم بر نداشته بودیم که یه گدا جلومون ظاهر شد
- اقا برای رضای خدا !
سامان - برو اونور پول ندارم !
گداهه - نمی گفتی هم از سر و وضعت معلوم بود !
دستمو کردم تو جیبم ! کیف پولم رو بیرون اوردم ! پولام ته کشیده بود فقط یه دویستی با یه پنج تومانی مونده بود !
دویستی رو بهش دادم ! گدا یه نگاه به دویستی یه نگاه به من انداخت : خدای نکرده یه وقت لازمت نشه ؟!
چشام گشاد شد ! سامان که داشت زمین رو گاز میزد دستمو کشید و با خودش به سمت ماشین کشوند ! هنوز تو هنگ بودم ! این یارو چی گفت ؟! مسخره ام کرد ؟!
چه پرررو ! گدا هم گدا های قدیم !! والاااااا !
سوار ماشین شدیم ! سامان سرشو گذاشت رو فرمون ! شونه هاش می لرزید !
اوخی بچه ام دلش برام سوخته ! عزیـــــــزم !
دستمو گذاشتم رو شونه اش ! سرشو بلند کرد ! نیشش تا بنا گوش باز بود و صورتش از شدت خنده سرخ شده بود ! با حرص خوابوندم پس کله اش !
- اخ ! چته ؟! ... هه هه
- زهر مار ! راه بیفت ببینم !
نیشش رو بست ! سوییچ رو چرخوند !
ماشین روشن شد !!!
********** *********** ***********
( از اینجا به بعد مجبورم بعضضی جاهاش رو از زبان یوسف بنویسم ! اینم اولین پست یوسف )
یوسف
چیپس رو گذاشتم تو دهنم و بعد خرچ .. خرچ .. شروع کردم خوردنش !
مامان - یوسف !
برگشتم طرفش : هوم ؟!
مامان - با بابات داریم میریم بیرون ! نمیای ؟!
- نه بابا ! حوصله ندارم !
یه تیکه چیپس دیگه گذاشتم دهنم !
-باشه پس فعلا !
پرستو از اتاقش اومد بیرون !
مامان - پرستو بدو دیر شد !
پرستو به طرف در حرکت کرد ! بعد از رفتنشون رفتم تو اتاقم و نشستم رو صندلی چرخدار ! یه چرخ زدم ! رو برو کامپیوترم ایستادم ! خدا رو شکر روشن بود ! لبخندی خبیث رو لبم نشست ! چطوره بریم ملت رو اسگول کنیم ؟! دستمو بهم زدم و وارد یاهو مسنجر شدم !
دروغ چرا ؟! به هک کردن و وارد شدن به سایتای محرمانه تقریبا واردم ! ولی ازشون فقط واسه اسگول کردن اونایی که یه کوچولو نچسبن و ازشون خوشم نمیاد استفاده می کنم ! خخخ !
خواستم کرم ریزی رو شروع کنم که برق یه چیزی چشمم رو زد ! برگشتم و رو میز کامپیوتر خیره شدم ! دستم دراز شد سمت فلش نقره ای رنگ !
برداشتمش ! براندازش کردم !
سرمو کج کردم و دوباره نگاش کردم !
فلش خودم نبود ! حدود سه هفته پیش به طور اتفاقی پیداش کردم ! تو کوچه افتاده بود ! منم که فضووووووول ! نمی دونم از چیش خوشم اومده بود؟! اول خواستمش بندازمش ولی بعد پشیمون شدم !
به سمت کامپیوتر چرخیدم ! اهنگی گذاشتم !
اهنگش پخش شد ! چند لحظه بعد صدای گرم محسن یگانه تو اتاق پیچید :



غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگی این نفسای آخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم

وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم
وقتی قضیه رو به ارمبا ( داداشم ) گفتم ! گفت که بندازمش دور ! مال مردمه ! درست نیست وو این حرفا ! با ارمیا راحتم و توی بعضی از موارد باهاش مشورت می کنم ! پسر عاقلیه و خداییشم وقتی چیزی میگفت منطقی بود ! این آخر راهه دیگه باید که تنها بمیرم
تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم
باید برم باید برم باید که بی تو بپرم
آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم

ولی من توجهی نکردم ! اخه مگه کسی مریضه فلشش رو بندازه اینور و اونور ؟!
با اینکه جلوی ارمیا به قولی کلی قیافه گرفته بودم اما داخلش رو نگاهی ننداختم ! یعنی فقط یه بار زدمش به کامپیوتر ولی بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن بیرونش اوردم !
نمی دونم چرا ؟!

سکوت من نشونه ی رضایتم نیست میدونی
گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی
بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم
هیچی نگم داد نزنم لبامو روهم بدوزم

صدای زنگ موبایلم بلند شد! فلش رو پرت کردم رو صندلی وشیرجه زدم به طرف گوشی !

در به در غزل فروش منم که گیتار میزنم
با هرنگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم
نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سر نوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت

گوشی رو برداشتم :بفرمایید ؟!
صدای مردی از اونور گوشی اومد : ببین بچه ! با جون خودت و خانواده ت بازی نکن ! به نفعته پاتو از این بازی بکشی بیرون ! و گرنه بد میبینی !
چشام گشاد شد ! جونـــــــــم ؟!


نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو
- مهندس متوجه نمی شم !
- یادت نره چی گفتم ! ما فقط یه بار اخطار میدیم دفعه ی بعد عمل میکنیم ! کاری نکن خونه و زندگیت رو به اتیش بکشم !
- بله ؟! ... الو .. الو ؟!
بوق .... بوق ... !
اخمی کردم و به گوشی تو دستم خیره شدم ! بازی ؟! کدوم بازی ؟! این یارو چی داشت بلغور میکرد ؟! - مردم ازار ! نفسم کمی سنگین شده بود ! چشمم رو بستم! چند بار نفس عمیقی کشیدم ! نفس ! نفس ! چشمام و باز کردم و پوفی کشیدم ! گوشی رو انداختم رو تختم ! از اتاق زدم بیرون ! نا خواسته به طرف اتاق ارمیا کشیده شدم ! دستم رفت سمت دستگیره ی در ولی پشیمون شدم ! به خودم تشر زدم : یوسف ! چه مرگته ؟! خجالت بکش خرس گنده ! بابا یارو اسگولت کرده الانم داره به ریش ملانصرالدینیت میخنده ! تو چرا اینقدر خری ؟! دستمو مشت کردم و انداختم پایین ! بعد هم خوشحال انگار نه انگار اتفاقی افتاده به سمت اشپز راه افتادم !کلا خیلی خیلی بی خیال و سرخوشم ! هر کی جای من بود تا الان سکته رو میزد! نگاهی به یخچال انداختم ! خیلی خوشم میاد ازش ! اصلا کم کم دارم به این نتیجه میرسم که برم ازش خواستگاری کنم ! والااااا ! اصلا جذابه در حد چـــــی ! تا به امروز که از خدا عمر گرفتم موندم تو کف این جاذبه ! نمی دونم چه سریه که ادم تا چشش بهش میفته نمی تونه بدون اینکه درشو باز کنه ازش بگذره ! اصلا یه وضـــی ! درشو باز کردم ! با دیدن کالباس اب از لب و لوچه ام راه افتاد !! اب دهنم رو قورت دادم ! با نیش باز بیرونش اوردم و بعد از درست کردن یه ساندویچ تپل رفتم توی هال ! یه سی دی فیلم گذاشتم و خودم رو مبل پرت کردم ! یه گاز بزرگ از ساندویچم زدم ! یعنی خدایی بود که از بچگی کلاس تکواندو میرفتم و جندان استعداد چاقی نداشتم وگرنه الان گودزیلا جلوم لنگ مینداخت !

والااااااااااا ! !


ماهان

به جلال خیره شدم ! حالم ازش بهم میخورد ! تقصیر خودمه اینقدر خودمه جلوش کوچیک می کنم ! اه اه مرتیکه بی شعور ! بدون اینکه نگاهی بهم بکنه گفت : بتمرگ ! دستمو مشت کردم ! حیف که کارم پیشش گیر بود و گرنه همچین میزدم تو صورتش که نفهمه از کجا خورده ! چند ثانیه بعد رو صندلی نشستم ! نشستن که چه عرض کنم ؟! خودمو پرت کردم رو صندلی ! بدجوری افتاده بودم رو دنده ی لج ! با اون همه التماسی که بهش کردم پولی بهم نداد هیچ تازه کلی تحقیرمم کرد ! بعد از اون قضیه مجبور شدم برم دنبال کار ! حالا کی به یه معتاد کار میده ؟! ارواح عمه ام ! نگاهی بهم انداخت ولی چیزی نگفت !! در لپ تاپش رو باز کرد ! جونم ؟! این کی اینقدر high class شده بود که من خبر نداشتم ؟! جلال - می دونی که ما توی یه باند قاچاق کار می کنیم! قاچاق مواد ! تعجب نکردم ! چیز تازه ای نبود ! میدونستم هر کاری ازش برمیاد ! -اوهوم ! لپ تاپ روشن شد ! گذاشت رو پاهاش و شروع کرد ور رفتن باهاش ! - یه سری اطلاعات فوق سری هست که که ما مجبور شدیم اونو توی یه فلش ذخیره کنیم و به یه شخصی تحویلش بدیم ! اما ... از ور رفتن با لپ تاپش دست کشید و بهم خیره شد : اما اون احمقی که مامور شده بود فلش رو بدست اون فرد برسونه فلش رو گم کرده ! این یعنی نهایت بدبختی ! - حالا یوسف این وسط چیکاره اس ؟! جلال پوزخند عصبی زد و به صفخه ی لپ تاپ خیره شد : این اقا یوسف فکر کرده خیلی زرنگه ! - هان ؟! عصبی گفت : فلش دست اون پسره ی ... است !اون پسر بچه ی احمق ! می فهمی یعنی چی ؟! سکوت کردم ! ابروهام رو انداختم بالا تا مغزم اینایی رو که گفت انالیز کنه ! جلال یه سری اطلات سری رو میریزه تو یه فلش ! خب ! بعد فلش میفته و گم و گور میشه ! خب ! بعد یه مدتم تازه کاشف به عمل میاد که فلش افتاده دست اقا یوسف ! و در اخر اقا خلافکاره یه شخصی رو که از قضا اسمشم ماهانه مامور میکنه که اون هلو رو بدزده !


حالا چرا ؟!
از فکری که به سرم زد مو به تنم سیخ شد ! نکنه ... نکنه بکشننش !پلکمو محکم فشار دادم ! جلال - ماهان ! ای که ماهان بمیره!ایشالله که هفت کفن شم تا شاید دست از سر کچلم برداشتن ! چشمم رو باز کردم : بله ؟! جلال - باید باهاش دوست بشی ! هر جوری شده ! - که چی بشه ؟! چه کاریه ؟! جلال - احمق تا بفهمی پسره از قضیه بو برده یا نه ؟! - اهان ! اوکی گرفتم !ولی یه چیزی ؟! جلال - بگو !
-اوم ... اگه هم فهمیده باشه که به من چیزی نمی گه !
- تو فعلا باهاش دوست شو ! اون باشه واسه بعد ! - خب من الان دوستم باهاش ! البته نه صمیمی !
با بهت برگشت طرفم : توی یه هفته ؟! یه دفعه به خودش اومد و برگشت سرجاش: البته بایدم باشی ! زهر خندی زدم ! از جام بلند شدم !



سرمو بردم کنار گوشش و داد زدم : یــــــوســـــــــف !
سکته ای برگشت طرفم ! داد زد : ای درد ! چه مرگته ؟!
لبخندی زدم !
یوسف - زهرمار ! سکته ام دادی ! خوشحال می خنده واسه من !
لبخندم عمیق تر شد !
- حالا یوسف ! خودمونیم ! کسی اینجا نیس ! مرگ امیر ! عاشق شدی ؟!
- برو بابا ! دلت خوشه ها !
- اره ! منم که عرعر ! پس جرا اینقدر تو فکری ؟!
تو همین موقع
علیزاده با یه عالمه برگه اومد تو کلاس ! اخماش بدجوری تو هم بود ! یاد امتحان جلسه ی قبل افتادم ! حتما گند زدیم که این جوری اخم کرده !
برگه ها رو محکم کوبید رو میز !
پسرا با تعجب و کمی ( فقط یه کوچولو ) ترس بهش نگاه می کردن !
علیزاده نگاهی به همه مون که هنوز ایستاده بودیم انداخت !
- بشینید !
بچه ها نشستن ! با حرص چشماشو بست !
- این چه نمره هاییه ؟!
صدای کسی بیرون نیومد !
علیزاده - زشته ! بخدا زشته که بخوام دعواتون کنم ! بچه که نیستید ! خیر سرتون سال دیگه می خواین برین دانشگاه !
بازم سکوت !
نشست رو صندلیش ! دفتر کلاسی رو باز کرد ! شروع کرد حضور و غیاب کردن ! به اسم من که رسید مکث کوتاهی کرد !
دوباره تکرار کرد امیر خیرابی !
- اقا حاضرم !
سرشو گرفت بالا ! نگاهی بهم انداخت : بیا اینجا !
ابرو هام پرید بالا ! از جام بلند شدم و به سمت میزش حرکت کردم !
کنارش که رسیدم اروم گفتم : بله !
دفتر کلاسیشو گرفت روبروم !
ولی با صدای بلند به دانش اموزا گفت - درس جدید رو بخونید ! می پرسم !
و همینم باعث شد پسرا فضولیشون فروکش کنه و بی خیال ما بشن !
- یه نگاه به نمره هات بنداز ! تو این 4 جلسه ای که با من داشتی 3 تا نمره ازت دارم یکی از یکی گندتر ! اولی 5 دومی 3 اخری هم که..... 0 !
خشکم زد ! اخری ؟! ... منظورش امتحان بود ؟! ولی یوسف که ؟!
علیزاده - امیر ... فکر نکن نفهمیدم تقلب کردی ! اونم از رو دست یوسف !
نا خواسته سرمو انداختم پایین !
- امیر... اگه اینجوری پیش بری مطمئن باش میفتی ! سال دیگه هم همین جا تو همین کلاسی !
هیچی نگفتم ! عذاب وجدان گرفته بودم ! نکنه بخاطر من از نمره ی یوسف کم کنه ؟! ... ولی یوسف فقط میخواست کمکم کنه! همین !
- ببین ... من بخاطر خودت میگم ! ... حالا هم بشین !
اومدم بپرسم از نمره ی یوسف کم می کنه یا نه ؟! که دیدم نگم سنگین تره ! این جوری بدتر کفری میشه !
چشامو بستم و رفتم سمت صندلیم ! روش نشستم !
یوسف زمزمه وار پرسید : چی گفت ؟!
نگاش کردم !

********** ************ *************
یوسف پوفی کشید - واسه همین برج زهرماری ؟!
- اره !
یوسف کنارم روی سموی حیاط نشست - خب اینکه ایرادی نداره داداشم ! من باهات کار میکنم !
- چرا مفهوم نیستی ؟! میگم دست جفت مون رو شد ! از نمره ی تو هم کم می کنه !
یوسف - اوه ! بابا بی خی ! مهم نیس ! خب نظرت چیه ؟!
- راجع به چی ؟!
- راجع به دخی اقدس خانوم ! می خوام واست استین بالا بزنم ننه ! حالا میپسندیش یا نه ؟!
قهقهه زدم : زهرمار ! بچه پررو !
یوسف - کوفت کاری ! این جوری که تو میخندی طرف سکته میکنه سر دو روز !
دوباره رگ شیطنتش گل کرده بود و داشت چرت و پرت می گفت !
یوسف - حالا جدا از شوخی ! باهات کار کنم یا نه ؟! - نیکی و پرسش ؟! من که از خدامه ! ولی کجا ؟! تو مدرسه که وقت نمیشه ! - مدرسه که نه ! اوم ... خب بیا خونمون ! لبمو گاز گرفتم که نیش شل شده ام رسوام نکنه ! شوخی شوخی داشتیم باهم صمیمی میشدیم منم می تونستم زودتر از کاراش سر در بیارم تا جلال دست از سر کچلم برداره ! کمی مکث کردم ! مثلا داشتم فکر می کردم : اوم ... خب من ... راستش ! یوسف - امیر .. خودتو لوس نکن دیگه ! باشه ؟! بهش نگاه کردم : ولی من که خونتونو بلد نیستم ! - اشکالی نداره ! وقتی مرخص شدیم میریم خونمون ! - خب زشت نیس ؟! یوسف - خودتو لوس نکن بهت نمیاد ! لبخندی زدم ! از جاش بلند شد ! دستشو گرفت طرفم : فعلا پاشو بریم کلاس ! دستشو گرفتم و از جام بلند شدم ! با هم از غروب و سایه رد شدیم
قصه ی رفاقت رو بلد شدیم
فکر میکردیم اخر قصه اینه
جز خدا هیچکی مارو نمیبینه !


سامان

به قاب عکس خیره شدم ! عکس چهار تا بچه ! دو دختر و دو پسر ! توی یه باغ سرسبز ، کنار همدیگه ایستاده بودن ! همشون می خندیدن به غیر از اون ! مثه همیشه بغض داشت ! یه بغض کهنه ! به چهره ی حسام ( داداشم ) خیره شدم ! یه پسر 13 ساله ! میخندید ! از ته دل! چشای شیطونش بدجوری میدرخشید ! با دستاش واسه سمیرا شاخ گذاشته بود و چشاشم داد میزد از این شیطنتش داره حال میکنه ! به چهره ی سمیرا نگاه کردم ! یه دختر 10 ساله ! موهای قهوه ایش رو بافته و روی شونه اش انداخته بود ! سرشو باحالت ملوسی کج کرده و به دوربین لبخند میزد ! و من !منم کنار اون به یه درخت تکیه داده بودم ! یه پسر 15 ساله ! با یه پیرهن سفید که استین شو به حالت سه ربع بالا زده بودم ! با لبخند به دوربین خیره شده بودم ! اونم که ...! تازه 7 سالش شده بود ! یه دختر معصوم و مظلوم که با چشاش به روبروش نگاه میکرد ! چشای پف کرده اش بیانگر این بود که گریه کرده ! سرمو گذاشتم رو پاهام ! به فکر رفتم ! وقتی می خندید چه شکلی میشد ؟! خوشگل میشد ؟! اصلا اخرین بار که خندیده بود کی بود ؟! ولی هر چی بیشتر فکر میکردم به جز چهره ی گریونش ، صدای هق هقش ، و گاهی نگاه پر از نفرتش چیزی یادم نمی یومد ! چرا هیج وقت نمیخندید ؟! چرا ... چیزی سرم فریاد زد : احمق ... ! داداش و خواهرت نذاشتن! اون بابات نذاشت ! یادت نیست چه بلاهایی سرش اوردند ؟! نالیدم : من که اذیتش نمی کردم ! من که کتکش نمی زدم ! من که نگفتم اون نحسه ! من که به این خرافات اعتقادی نداشتم ! صدا فریاد زد : اره ! تو کاریش نداشتی ! ولی همیشه هم جلوشونو نمی گرفتی ! همیشه ازش حمایت نمی کردی ! یادت رفته با گاهی سکوتت اجازه میدادی کتک بخوره ؟!اونوقت فقط با دلسوزی بهش خیره میشدی ؟! گوشم رو گرفتم ! تو ذهنم سرش داد زدم: چیکار می تونستم بکنم ؟! هان ؟! تو بگو ؟! چیکار می تونستم بکنم ؟! می زدم تو دهن بابا ؟! سرش داد میزدم ؟! اونا دو نفر بودن ! حسام و بابا ! اونا با هم بودن ! اون دو تا از سنگ بودن ! می فهمی ؟! از سنگ ؟! پشت پلکم داغ شد ! نباید گریه می کردم ! ولی ... ابجی داداشت رو ببخش ! نباید می ذاشتم این بلا ها سرت بیاد! ببخش ! اشکم سرازیر شد !
چشم انتظار توام !
وقتی که از راه میرسی
تو تموم ارزومی
تویی که مقدسی

بیا خسته ام از این دوری
نگو عشقم که مجبوری
تو باید مال من باشی
تویی که باخاطرم جوری

بیا جانم! بیا ! بیا !
ای بهترینم بیا ! بیا !
بیا که تو این سکوت شب !
بشی با من دیگه ، همصدا !


! از جام بلند شدم ! از توی کشوم یه دونه کاغذ و خودکار بیرون اوردم ! شروع کردم نوشتن ! درد و دل کردن با خواهرم ! خواهری که همیشه شاهد اذیت شدنش بودم :

- ابجی ! ابجی گلم ! دلم برات تنگ شده ! دلم داره واسه دیدن نگات پرپر میزنه ! ولی تو نیستی ! سه ساله نیستی ! سه ساله خونه سوت و کور شده ! سه ساله کوچه پاهاتو نبوسیده !
ابجی دارم دق میکنم ! داداش سامانت داره از دوریت میمیره! میخوام ببینمت !میخوام مثه قبلا ها صورت مثه گلت رو با دستام ناز کنم ! مثه قبلا ها بغلت کنم و نذارم دیگه گزیه کنی !
خواهری ! خانومم ! عزیزم !
خانمی ! دلم برات لک زده ! واسه شنیدن صدات ! واسه دیدن چشای نازت ! واسه وجودت !
ابجی ! بابا داره می میره ! هر روز داره حالش بدتر میشه ! واسه دیدنت ! واسه حس کردنت !
میخواد ببخشیش ! هر روز گریه می کنه و به درگاه خدا التماس می کنه ! فقط میخواد دخترش برگرده و ببخشتش !
ابجی ! سه ساله شهر رو واسه پیدا کردنت زیر پاهام گذاشتم ! سه ساله دربدر دارم دنبالت میگزدم ! هم من، هم حسام ، هم بابا ! ولی تو نیستی !
ماهانم ! خانومم ! عذاب وجدان داره خفه ام می کنه ! داره منو می کشه ! صدای گریه هات طنابی شده واسه بند اومدن نفسام ! یاد اوری بغضات تیری شده تو قلبم ! التماسا و نگاهای غمگینت ، چاقویی شده برای پاره کردن وجودم !
ماهان ! ابجی ! کجایی ؟! بخدا دارم دیوونه میشم ! بخدا دارم روانی میشم !
میدونم حقمه ! بد تر از اینا هم حقمه ! باید بدتر از اینا رو بکشم !
ابجی کاش بیای ! کاش با اومدنت به خونه صفا ببخشی ! کاش ...!
ماهان ! فقط بیا خونه ! خودم غلامی تو می کنم ! خودم دورت میگردم ! خودم فدای تک تک وجودت میشم ! خودم قدماتو بوسه بارون می کنم !
تو فقط بیا !
خواهش می کنم بیا !
ماهان ! دلم از یاداوری ظلمایی که بهت کردند داره اتیش میگیره ! دلم از معصومیتت داره کباب میشه ! از غریب بودنت ، از تنها بودنت ، از گونه های خیس اشکت ، از نگاه های نگرانت به اونا که نکنه کتکت بزنن داره قلبمو تیکه پاره می کنه !
ماهانم ، خانومم ، هیچ وقت یادم نمیره چه جوری با حسرت به بازی مون نگاه میکردی و اه می کشیدی !
هیچ وقت یادم نمیره شب عید چه جوری با امید و ارزو به بابا نگاه میکردی شاید یه عیدی بهت بده !
هیچ وقت یادم نمیره چه جوری با ترس به حسام نامرد خیره می شدی وقتی بهت چشم غره می رفت !
هیچ وقت یادم نمیره !
ماهان باور کن راضی به ناراحتیت نبودم.!.بخدا نبودم ! با اینکه بقیه مسبب مرگ مادرم میدونستنت ولی من اینو قبول نداشتم و ندارم!.. خانومی باور کن دوست داشتم کمکت کنم ونذارم این بغض کهنه همچنان تو گلوت بمونه.!
وای به من ! چه قدر سختی کشیده بودی گلم! ومن با سکوتام.. با کاری نکردنام که یه جورایی مهر تایید رو روی حرفا وحرکات بیرحمانه ی بابا و حسام بود چه قدر این سختی رو برات دوبرابر کرده بودم..چه قدر من بی رحم بودم که خواهرم رو.. که از خونمه با ندونم کاریام اذیت میکردم حلالم کن ماهانم ! حلالم کن !