رمان بچه مثبت5
قبل از اینکه به میزشون برسم تازه فهمیدم چه غلطی کردم .............آخه به من چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چیچیو به من چه..................پسره پر رو از تیپ من ایراد میگیره و نصیحتم میکنه اونوقت خودش................... اه..........به من چه اومدم مثل بچه آدم برگردم سرجام بشینم که یهو متین سرشو به سمتم برگردوند و از جاش بلند شد ............. -سلام............. نگاهم را از اون که دوباره به کفشاش خیره شده بود گرفتم و به دختر روبه رویش نگاه کردم............ دختره با یه لبخند بانمک نگاهی به سرتا پام کرد و سلام کرد................ -علیک سلام .............. بی اختیار لحنم طلبکار بود.................... خودمو زدم به طبل بیعاریو گفتم:شما هم که اینجایید ............خوب شد دیدمتون میخواستم ازتون جزوه امروزو بگیرم............. -بله حتما بفرمایید بشینید............. به جهنم من که گندو زدم چه یه وجب چه صد وجب......... -چشم با اجازه ........... متین رو به دختره گفت:ایشون خانم احمدی همکلاسم هستند و ایشونم دختر داییم مائده جان............ جان...............مائده جان.........خاک تو سرت ملی با این شرطبندیت طرف نامزد داره............. -از آشنایی با شما خرسندم منم همون که تو گفتی -و همچنین.............. تازه به صورت طرف نگاه کردم مائده به معنای واقعی کلمه زیبا و خوااستنی بد مخصوصا با اون ابروهای به هم پیوسته اش.............. متین از توی کیفش جزوه برد اشت که گارسون اومد تا سفارش بگیره.......... -شما چی میل دارید............ به سمت بچه ها که مثل کسایی که رفتند سینما مشغول کوفت کردن شکلات داغ و دید زدن میز ما بودند نگاهی کردمو و گفتم :شکلات داغ متین گفت :دو تا شکلات داغ ..........مائده جان شما چی ؟ مائده لبخندی زد و گفت :من کیکم میخوام آخه خیلی گرسنم...... -پس سه تا شکلات داغ و ............نگاهی به من کرد و رو به گارسن ادامه داد و سه تا پای سیب -ممنون -قابلتونو نداره ....بفرمایید اینم جزوه امروز ............... جزوه را گرفتم و دوباره به مائده زیر چشمی نگاه کردم ........ حالت چهره اش جوری بود که آرامش خاصی را به قلب آدم میداد............ البته آدم نه من .......من که خودم یه پا فرشتم................ موبایل مائده زنگ خورد و اون با هیجان جواب داد:وای سلام مامان ...........خوبید ........ممنون......نه دیگه میرم خونمون ........ آره با متینم.........نگران نباشید گرسنه نمیمونم......چشم از من خداحافظ . رو به متین گوشی را گرفت و گفت:مامانه.............. -سلام مامان...... خاک
تو سرم دیدی نامزدشه............اصلا چرا خاک تو سر من خاک توسر بچه ها
که منو مجبور به این شرط بندی کردند و گرنه من بچه به این
آرومی............. -مائده باز با اون لبخند نانازش پرید وسط افکار بیسرو ته منو گفت:شما همیشه انقدر آرومید.................. -من.....نه بابا.........تنها چیزی که نیستم آروم بودنه . خندید وگفت:به چهرتونم میخوره از اون بچه شیطنا باشید خندیدمو گفتم :شما لطف دارید ............. دارم میمیرم از فضولی........ -آخ راستی نامزدیتونم تبریک میگم آقا متین چیزی بروز نداده بودن آخه یکی نیست به من بگه متین مگه با تو حرفم میزنه که بخواد چیزی بروز بده ای بمیرید همتون با این شرطبندیتون ............ لبخندی زد و تا اومد جواب بده گارسون رسید و سفارشا را روی میز چید و متینم مکالمش را تمومم کرد. مائده گفت:نه عزیزم من و متین خواهر برادر رضائی هستیم . هان چی میگه کاش زیر دیپلم حرف میزد منم بفهمم........ فکر
کنم قیافم تابلو بود که نفهمیدم .....اونم برام توضیح داد که چون مامانشو
هنگام به دنیا اومدنش از دست داده عمش یعنی مادر متین بهش شیر داده و برا
همینم حالا این دوتا به هم محرمند .......... -اوه بابت مرگ مادرتون واقعا متاسفم
-ممنون عزیزم
الهی ...............نفسم را با آسودگی بیرون دادم...........خوب توجیهش اینه که هنوز شرطبندی پابرجاست -بفرمائید میل کنید ................ باز تشکر کردمو شروع به خوردن کردم ..... با دیدن یلدا که بال بال میزد و اشاره میکرد برم پیششون ابروهامو بالا انداختم ........ یلدا
بای بای کرد یعنی میخواند برند و بعدم دستش را چندبار بالا و پایین برد
یعنی خاک تو سرت...............بعدم کیفو موبایلمو نشون داد .............. با انگشتم به طور نامحسوس 2 را نشون دادم یعنی دو دقیقه بتمرگید سر جاتون تا من بیام ...............
-خوب مائده جان خیلی از دیدنت خوشحال شدم کاش میشد بیشتر باهات آشنا میشدم ........ خندید و گفت:من تو دانشگاه فلسفه میخونم .........میام یه سری به متین بزنم ........سراغ تو هم میام عزیزم............. -ممنون.........خوشحال میشم ...... به سمت متین برگشتمو گفتم :بابت همه چیز ممنون فردا جزوتونو میارم فقط یه لحظه نگام کرد و گفت:خواهش میکنم ...نوش جان ..باشه جزوه پیشتون تا چهارشنبه احتیاج ندارم از جا بلند شدمو و با مائده دست دادمو و از متین خداحافظی کردم و د برو که رفتیم.
-وای ملیسا چه رویی داری دختر .................. -ملی حالا دختره کیه متین بود............... -چرا هر چی اشاره بهت میکردم نیومدی............ به سمت بچه ها برگشتمو و گفتم : چه خبرتونه هی پشت سر هم سوال میپرسید................ دختره دختر داییش بود............ یلدا گفت:حتما نامزدشم بود -نه بابا......با هم خواهر و برادر ند یه جوارایی چون مامانه متین به هر دوشون شیر داده............... کورش خندید و گفت:مامان من به منم دلش نیومده شیر بده اونوقت مامان این پسره همزمان دو نفرو ساپورت میکرده............... خلاصه با شوخی و مسخره بازی به دانشکده برگشتیم. فرناز دم کلاس کشک میکشید تا مارا دید آینه ی جیبیش را تو کیفش شوت کرد و اومد............ -کورش باید باهات حرف بزنم و بدون اینکه حتی منتظر جوابی از کورش باشد دست اونو گرفت و کشید.............. یلدا آروم گفت:از این دختره متنفرم........ شقایق و نازی هم با سر حرف اونو تایید کردند.............. بهروز اروم گفت:دختره عوضی اونقدر عشوه خرکی میاد که حالت تهوع بهم دست میده....نمیدونم چرا کورش انقدر بهش رو میده......... شقایق چشماشو ریز کرد و گفت:یعنی با کورش چیکار داره؟ -بی خیال بریم تا استاد نیومده بعد هم خودم یکراست وارد کلاس شدم...............
وسطای کلاس بود که کورش وارد کلاس شد با نگاه اول بهش متوجه شدم شدیدا عصبانیه............ شقایق آروم گفت معلوم نیست دختره ایکبیری چی بهش گفته ؟ استاد گفت :ساکت چه خبره؟............... تا آخر کلاس ساکت نشستیم و همین که استاد از کلاس خارج شد به طرف کورش حمله کردیم........... -چی شد ؟ -فرناز چیکارت داشت ؟ -هی با تو هستما کورش با حوصله دفترش را در کیفش گذاشت و زیپش را بست و از جا بلند شد ............ -ملی باید باهات حرف بزنم . -چی شده؟ کورش کلید ماشینش را به بهروز داد و گفت :ماشینم امروز دستت باشه من با ملی میرم....... بهروز با خوشحالی کلید و قاپید و گفت:بچه بزنید بریم ددری.............. یلدا و شقایق هم که اخمهای درهم کورشو دیدند سریع همراه بهروز رفتند ..............نازیم که زودتر از همه با بهروز همراه شد. با کورش به سمت ماشین حرکت کردیم .....هیچ حرفی نمیزد و تمام طول مسیر تو فکر بود ..... همین که سوار ماشین شدیم آروم گفت:برو یه جای خلوت ............ بی هدف شروع به حرکت کردم ...... -چی شده کورش؟ -ملی یه گو.ی خودم که هیچ جوره نمیشه جمعش کرد........ -چی کار کردی؟ -من خر...من.....من... -اه تو چی؟ -زهر مار انقدر وسط حرفم نپر تا بگم. سکوت کردم ....چند لحظه گذشت تا گفت:فرناز حاملست ..... -خوب این که سوپرایز نیست همچین دختری......صبر کن ببینم نکنه از تو............ -آره
من خرهمون بعداز ظهری روزی که از توچال برگشتیم دانشگاه خواستم برسونمش
خونشون که گفت برم خونشونو اصرار کرد .کسیم خونشون نبودو .....خوب اونم
رفت واسم شربت بیاره -وای کورش نگو مثل دخترای چشم و گوش بسته شربت و خوردی که نمیدونستی چی توشه و بیهوش شدیو...... -بسه دیگه .... من کی همچین حرفی زدم ......اون فقط با نوع لباس پوشیدنو عشوه هاش تحریکم کرد . -خاک تو سرت ..... -نگفتم بهت که فحشم بدی ..... -پس چیکار کنم ... -چه میدونم یه راهنمایی......... -برو بگیرش .... -چی میگی چیه چرا تعجب کردی ؟ -اون حتی باکره هم نبود چطور من .... -وای خدا نگو که از خنده دلدرد گرفتم .....اون حتی اگه باکره ام بود تو اهل ازدواج و این حرفا نیستی ......... -خوب تو که میدونی بگو چه غلطی بکنم........ -بسپارش به من........فقط احتمالا یه 20 -30 ملیونی واست آب میخوره ........
-به جهنم تو بگو 100 ملیون فقط از شرش خلاصم کن دختره احمق میگه تا هفته دیگه بهت وقت میدم بیای خاستگاری....
-حالا تو مطمئنی حاملس؟ -جواب آزمایشش که اینطوری میگفت -شاید جعلی باشه....یا مال تو نباشه .... -نباید بذارم مامان اینام چیزی بفهمند ....میفهمی که ...
-خوب............ولی......من که حرفامو با خودش زدم و اونم پذیرفته...........
نه بابا .........شتر در خواب بیند پنبه دانه.............
-میدونم ......خود کورش ازم خواهش کرده حرفای آخرو باهات بزنم..........
-باشه ....بریم.......
همچین مثل جت راه افتاد که وقتی به کافی شاپ رسیدیم نفس نفس میزدم.........خاک بر سر دو دستی بازومو چسبید .............اه ...ولم کن من که فرار نمیکنم ..................
با هم وارد کافی شاپ شدیمو یه جای پرت طبقه دوم نشستیم ..........
-خوب........
به صورت منتظرش نگاه کردم ..........
خوب بریم سراغ مرحله اول نقشه یعنی مطمئن شدن............
از اونجایی که می دونستم فرناز هر چی تو مغز پوکش میگذره تو چشماشم میشه دید گفتم :
-خوب ما باید اول مطمئن بشیم که تو حامله ای و مهمتر از همه بچه مال کورشه............
بدون هیچ ترسی گفت :باشه فردا میریم آزمایش ...........چه میدونم دی ان ای و از این کوفتا ...........
خوب پس واقعا بچه مال کورشه..............
مرحله دوم مقدمه چینی.......
-خیلی خوب.........خود کورشم قبول داره بچه مال اونه ...اما............
-اما چی؟
-خونوادش بد کوفتاییند...........
-یعنی چی؟
-بیچاره کورش دیروز غیر مستقیم به پدرش گفته میخواد با دختر دوست باباهه ازدواج نکنه و یکی دیگه را میخواد ندیدی چه قشقرقی به پا شد...........
چشمای بابا قوریش را ریز کرد و گفت:مگه باباش میخواد اون با کسه خاصی ازدواج کنه؟
خودمو هیجان زده نشون دادمو گفتم :آره باباش میخواد به زور شوهرش بده....ا نه یعنی زنش بده ...طرفم از این خر پولاس که .........
گارسون وسط حرفم پرید و در حالی که نیشش تا بناگوشش باز بود گفت:سلام ملی خانم چی سفارش میدین ...........
خاک تو سر این بچه ها کنند از بس تو این کافی شاپ کوفتی اسممو بلند بلند صدا کردند اینم فهمیده..........جدی نگاش کردمو گفتم دو تا آب پرتقال ............از فرنازم نظر نپرسیدم اصلا کارد بخوره تو شکمش ........
گارسون رفت و من دوباره رفتم تو دور خالی بندی ...........
-آره ...میگفتم ....دختره دختر شریک باباشه فکر نکن مالیه ها خیلیم بیریخته ولی تا دلت بخواد خونه و ملک داره...............
-کورشم دوسش داره؟
-نه بابا مگه کورش آدمه که کسیو دوس داشته باشه اون فقط فکر ارثه باباشه آخه باباش گفته اگه با محبوبه.....همون دختر پولداره دیگه ........ازدواج نکنه از ارث مرث خبری نیست و کورش باید بره گدایی؟
-نه بابا
-جون شما...............
-پس من چی .....یعنی تکلیف منو این بچه چی میشه ............
آخ نگو که جیگرم برای مظلومیت تو یکی کباب شد .............پرو
مرحله سوم تیر خلاص
-فرناز من طرف توم هر چی باشه ما هم جنسیم منم چند بار موقعیت حالای تو را داشتم (البته به گور بابام خندیدم اگه همچین گ.ه هایی بخورم) به نظر من که حقتو ازش بگیر و خودتم از شر این بچهه خلاص کن...........
با ناراحتی نگام کرد و گفت:چطوری؟
-اما آخه من کورشو دوس دارم............
ای خاک تو سرت دو ساعته دارم فک میزنما
گارسون سفارشا را آورد و من یه نفس تا ته لیوانو سر کشیدمو و فرناز هم فقط به دستاش خیره شده بود.......
-فرناز جون عشق و عاشقی کیلو چند ........وقتی باباش از ارث محرومش کرد با این پسر تن پروری هم که من میبینم باید بری کلفتی تا از گشنگی نمیری......
وای خدا اگه کورش بفهمه پشت سرش چی گفتم خفم میکنه............
-از من گفتن بود تو با کورش به هیچ جا نمیرسی(چرا به یه جا میرسی به کجا؟ خونه پدر پسر شجاع...اوا خاک بر سرم اون که زن داره ای فرناز شوهر دزد)
-مرسی از راهنماییت من میخوام یکم فکر کنم ..............
-باشه گلم .........فکراتو بکن ....
از جاش بلند شد و گفت:من میرم خونه کلاسو نمیام...............
-اکی
حالا نه اینکه حضور نداشته باشه بار علمی کلاس کم میشه...............
-بای ..........
های...آخ جون رفت و آب میوه را هم نخورد ....................کوفتم خورد دختره چشم سفید .......-به راحتی برو بهش بگو 30 ملیون بده تا بچه را سقط کنم و بعدم برو بچه را بنداز و با پولتم یه حال اساسی کن.............
آب پرتقالو خوردمو سریع خودمو به کلاس رسوندم .....وای خدا بازم سهرابی رفته سر کلاس و من دیر رسیدم.
دو تا تقه به در زدمو در رو باز کردم .
-سلام ...............
سهرابی با دیدنم پوفی کشید و کتابیو که تو دستش بود تقریبا پرت کرد روی میز و با صدای نسبتا بلندی گفت :
-چه سلامی خانم محترم ............این چه وضع کلاس اومدنه .....ایندفعه چه بهونه ای میخواین جور کنین؟
واقعا اگه به نظرت این کلاس انقدر مسخره و پیش پا افتادست که ارزش سر وقت
اومدنو نداره نیا خانم ...نیا سر کلاس ...........................کلاس من
حرمت داره...............بفرمایید بیرون و این ترمم درسو حذف کنید وگرنه
خودم با صفر میندازمت...............
اوه مای گاد این دیگه امروز چشه مثل س. پاچه میگیره.....................مرتیکه جلوی بقیه سنگ روی یخم کرد ...............
هنوز به چشماش خیره بودمو و هیچ صدایی هم غیر از نفس زدنهای عصبی اون
نمیومد.................نه اینطوری نمیشد منم باید حالشو
میگرفتم....................
-تو اگه استاد بودی و عقده ای نبودی نباید برای 5 دقیقه دیر اومدن سر کلاست به هزار جور دروغ متوسل شد ................
-حرف دهنتونو بفهمید خانم محترم.....................
-تو بفهم .............چطور غرور یه دانشجو رو جلوی همکلاسیهاش خورد میکنی
واقعا برات متاسفم .................معلومه که حذف میکنم چون حتی یه لحظه
هم نمیخوام ریخت نحستو ببینم .....................
در و محکم بستم و در حالی که اشکام در اومده بود به سمت ماشینم دویدم ..............
حوصله هیچ کسو هیچ چیو نداشتم ...............تقصیر خود خرمه کاش اصلا
نرفته بودم .............حداقل یه غیبت خورده بودم بهتر از این گند بود
.............
گوشیم مرتب زنگ میخورد...............
با عصبانیت موبایلم را از ماشین بیرون انداختم ...........
************
-چی شده ملیسا خانم
-اصلا حوصله هیچ کسیو ندارم سوسن هیچکس مزاحمم نشه ...................
-ملیسا..........
-مگه با تو نیستم؟
-بله خانم حتما.............
داخل اتاقم رفتم و با مشت به جون خرس پشمی بزرگ گوشه اتاقم افتادم
......انقدر زدمش که به نفس نفس افتادم و افسوس خوردم که چرا به جای این
خرس سهرابی جلوی دست و بالم نبود تا لهش کنم..........................
سر میز نشستم و سوسن کباب شامیهای خوشمزه اش را گذاشت روی میز...... غیر از دوتا لیوان آب پرتقال توی کافی شاپ هیچ چیز دیگه ای نخورده بودم. دو سه تا لقمه بیشتر نخورده بودم که بابا رسید مثل همیشه جواب سلامم را با تکان دادن سرش داد و روبروم نشست ............... رو به سوسن گفت:خانم کجاند............... -حمامند........... بابا برای خودش لقمه ای گرفت و خورد .......... غذامو تموم کردمو بلند شدم ............ بابا رو به من گفت:بشین....ملیسا با تعجب نشستمو گفتم: بله با من کاری داری؟ -این استادتون کی بود ؟ -کی؟ -همون که امروز باهاش بحثت شده؟ -کی بهتون گفته.............خوب معلومه اون کورش دهن لق -نگرانت بود گفت تلفن همراهت و تلفن اتاقتو جواب ندادی ......ناراحت بودیو و اعصابت خورد بود بعدم ماجرا را تعریف کرد............. -خیلی خوب .حالا اسمشو واسه چی میخوای؟ -خوب معلومه میخوام یه درس حسابی بهش بدم -لازم نکرده پدر من.......من خودم از پس خودم بر میام .... -اگه برمیومدی که مثل بچه ها قهر نمیکردی بیای خونه............. -حالا هر چی...... نیازی نمیبینم شما خودتونو درگیر این موضوع کنید -خوب این نظر توه. نه من........... با عصبانیت از جام بلند شدمو گفتم :آره ....راست میگید تو این خونه تنها چیزی که مهم نیست نظر منه........... خواستم از آشپزخونه بزنم بیرون که مامان با اون حوله ی کلاهیش جلوی راهمو گرفتو گفت:باز چی شده ؟ با گفتن :خدایا منو بکشو راحتم کن به سمت اتاقم رفتم تا به کورش زنگ بزنمو فحش کشش کنم.
-یعنی خاک بر سرت ملیسا خوب فامیل سهرابیو میگفتی تا بابات حالشو بگیره............... -کورش من میگم نره تو میگی بدوش...............موضوع اینه که من نمیخوام پدر مادرم توی تمام مسائلم دخالت کنند............ -از بس خری............ -مرسی واقعا..... -نه دیگه بهت برنخوره..............بابات داره روشنفکر بازی در میاره میخواد حمایتت کنه اون وقت تو میگی چرا من بهش ماجرا را گفتم. -باشه...من خر پس لطفا دور من یکیو خط بکش دلیلی نداره با یه خر دوست باشی........... کورش که دید بهم برخورده گفت:من تو را با دنیا عوض نمیکنم...........خیلی خوب معذرت نباید به بابات میگفتم ............... -دیگه تکرار نشه لطفا............ -چشم.... برای عوض کردن بحث گفتم :فرناز چیزی بهت نگفت؟
-نه فعلا........ -اکی من کار دارم ........... -خوب به من چه ؟ -یعنی خداحافظ ؟ -خوب مثل آدم بگو :کورش جون ببخشید مزاحمت شدم خداحافظ -اوه اوه نچایی کورش جون ....ببخشید که گند زدی با اون کار کردنتا ........... -اه...چقد پیله ای من که معذرت خواهی کردم ........... -باشه
معذرت خواهیتو میپذیرم کنیزک........فدام بشی کورش جان .............همیشه
مزاحم بدون نقطتم(مراحم)......بای.........اوه راستی کاش دیگه ریخت نحستو
نبینم............... کورش خندید و گفت:آهان حالا شدی ملی خودم............مرسی ارباب ...بای
با اراده ای محکم رفتم در آموزش گروه تا درسی که با سهرابی داشتم حذف اضطراری کنم .............
هنوز منتظر بودم تا نوبتم بشه که متین رسید و ازم خواهش کرد چند دقیقه وقتمو در اختیارش بذارم.............
بابا با ادب
با هم رفتیم بیرون ساختمان و روی یه نیمکت با بیشترین فاصله ممکنه نشستیم.
نخورمت یه وقت
-خوب راستش میخواستم باهاتون درباره دکتر سهرابی صحبت کنم.
-دلم نمیخواد ازش چیزی بشنوم .....
-بله...کاملا درکتون میکنم ......راستش دیروز من با ایشون درمورد رفتارشون با شما صحبت کردم.
نه بابا داستان داره جالب میشه
-خوب
-راستش ایشون از رفتارشون پشیمون شدند ....اما از نظر ایشون رفتار شما هم درست نبوده ..........
داشتم دوباره جوش میاوردم
که سریع گفت:البته منظورم فقط از نظر دکتره نه نظر خودم یا بقیه .....شاید
اگه اونطوری با من حرف میزد چه بسا بدتر از شما جوابشو میدادم.
اوه اوه ...چه بسات تو حلقم............
-میدونید که فقط همین یه درس نیست که با دکتر سهرابی ارائه میشه..............
-منظور؟
-چرا شما انقدر سریع جبهه میگیرید بذارید عرایضم تموم بشه بعد
-بله البته بفرمایید...........
-شما بیاید و بزرگی کنید و ببخشیدشون ...من باهاشون صحبت کردم خودش میدونه
کارش نادرست بوده حداقل باید میذاشت اول شما دلیل دیر اومدنتون بگید
...........اما خوب شما هم خوب جلوی دانشجوها شستیدشون........
منظورش از شستیدشون این بود که قهوه ایش کردم ..........
-حقش بود...............
-یکم منطقی باشید تا ترم آخر هر ترم یه جورایی با این استاد درگیریم .........
-من همه اینا را میدونم اما حالا کاریه که شده.....
-نه دیگه شما میتونید با یه عذر خواهی درستش کنید .
از جا بلند شدمو گفتم :عمرا منو عذر خواهی.............
-شما کاملا هم بی تقصیر نبودید حداقل به احترام کوچیک و بزرگتری ......
وای خدا چقدر این پسره فک میزد یکی نیست بهش بگه تو چرا کاسه داغتر از آش
شدی..ولی خدایی بیراهم نمیگفت .....هر ترم باهاش یه درس داشتیم و مطمئنا
این سهرابی عقده ای پدر منو در میاورد.
-من باید فکر کنم ..........اما میتونم دلیل اینکه دنبال کارای من هستید را بدونم ...............
بدون اینکه نگام کنه گفت:دلیل خاصی نداره بالاخره من و شما همکلاسی هستیم.......
ای تو اون روح دروغگو یعنی مگه بقیه همکلاسیش نیستند چرا خودشو هیچ وقت درگیر کارای بقیه نمیکنه...........
-امیدوارم از کار من برداشتی نکنید خانم احمدی..........
ای خاک بر سرت کنند اخه تو عددی هستی که من در رابطه باهات برداشتی داشته باشم با حرص گفتم :
-مثلا چه بر داشتی؟
-هیچی ...با اجازتون فعلا امیدوارم تصمیمتون عاقلانه باشه و آینده نگر هم باشید ....خداحافظ.....
-به سلامت..
بچه پروی ...بی...بی ...بی...چه میدونم بی چی......
لعنت بهت متین که باز ذهن و فکر منو انقدر درگیر حرفات کردی .......................
آنقدر
کلافه بودم که حتی حوصله خوردن غذا را هم نداشتم از اونطرف مامان درباره
مسافرت تفریحی با خانواده آرشام صحبت میکرد که این یکی دیگه خارج از تحملم
بود برای همین بدون هیچ درگیری لفظی با مامان نشستمو سرمو با دیدن تلوزیون گرم کردم.....
پس
از دو سه روز خود درگیری و حبس کردن خودم تو اتاقم ،بالاخره تصمیم گرفتم
که با سهرابی صحبت کنم و تا اونجایی که مقصر بودم ازش عذر بخوام
............
واقعا برای خودم هم رسیدن به این نتیجه جای تعجب داشت .
انقدر
خودم را میشناختم که بدونم سر هر موضوعی به راحتی کوتاه نمیام اما تنها
چیزی که ازش مطمئن بودم این بود که تو تصمیمم حرفای متین بی تاثیر نبود.
*************
دم در اتاق سهرابی ایستادمو دوتا نفس عمیق کشیدم .
یک دو سه ...حالا .......دوتا تقه به در زدم ................
-بفرمائید
اه اه چه صدای نکره ای هم داره.............
در و باز کردمو وارد شدم............
شاید اگه میخواستم جون بدم راحتتر از این بود که بخوام از این یالغوز عذر خواهی کنم ...
سهرابی سرش را از روی برگه های روی میزش بلند کرد و متعجب نگاهم کرد ..........
قطعا اونم باورش نمیشد من اینجا باشم برای....برای.....وای خدا من اینجا چه غلطی میکنم .............
بازم لعنت بهت متین...............
سهرابی زودتر به خودش اومد و گفت :بفرمائید با من کاری داشتید .............
-سلام ........
جهنم الضرر
-سلام
-ببخشید من......راستش ...............خوب .............
یه نفس عمیق کشیدمو گفتم :بابت رفتارم سر کلاس معذرت میخوام .
سهرابی سرشو پائین انداخت و گفت:منم یه عذر خواهی بهتون بدهکارم حق با محمدی بود ....منم یکم تند رفتم.
اولا یکم نه و خیلی دوما محمدی....اوه متین خودمونو میگه قوربونم بره ..اومده از من دفاع کرده.......
-اشکال نداره .......با اجازه استاد ..............
اومدم بیام بیرون که گفت :سر کلاس که تشریف میارید......
خاک تو سرت پس چرا دوساعت برات خودمو کوچیک کردم .........
-با اجازتون ............
لبخند پهنی زد و گفت :لطفا به موقع بیاید.......
نیشتو ببند اکله ..........
-حتما ...خداحافظ .......
در اتاقشو که بستم تازه تونستم نفس بکشم .............