فردا یعنی جمعه قرار بود مراسم ولیمه شایان ، پسر شهرام و سروناز در منزل خانوم جون برگزار بشه . تعداد نسبتا زیادی از خانمهای دوست و آشنا به صرف عصرانه و اونهایی که رابطه نزدیکتری داشتن به همراه خانواده به صرف شام دعوت شدند .
روز پنج شنبه خونه خانوم جون ولوله ای برپا شده بود که همه اش هم زیر سر خاله شهین بود . رسما مجبورمون کرد خونه خانوم جون رو به طور کامل تکون بدیم ! از در و دیوار و پنجره و پرده و کف شویی هال و آشپزخانه بگیر تا گردگیری لوسترهای بزرگ و بوفه پر از کریستال و همه مبلمان و تک تک وسایل آشپزخانه و ظرف و ظروفی که باید واسه فردا شسته و خشک و مرتب می شد ! هر چقدر هم خانوم جون تو گوشش خوند که این کارها لازم نیست و گیر نده و بذاره یه گردگیری ساده انجام بشه ، قبول نکرد که نکرد !

خاله این دو شب رو به همراه مادر سروناز و سحر یکی از خواهرهای سروناز ، منزل شهرام مونده بود و پنج شنبه صبح زود خودش شخصا شهرام و کسرا رو بیدار کرده و با خودش کشونده بود منزل خانوم جون ! بعد هم از کسرا خواسته بود بیاد سروقت من که برم کمکشون ! سحر رو هم مادر سروناز مجبور کرد به جای خودش و سروناز ، بیاد کمک ما !
خلاصه که ساعت 8 صبح ، تیم خدماتی متشکل از من و کسرا و سحر و شهرام حاضر و آماده و صبحانه خورده ، گوش به فرمان خاله شدیم که چی امر می کنه تا ما اجرا کنیم ! خودش هم درست وسط هال ، روی یه روفرشی به چه گنده گی نشست و بساط هسته گیری و پاک کردن یک جعبه آلبالویی که خانوم جون دیروز از شمال با خودش آورده بود ؛ رو راه انداخت . خانوم جون هم طفلی هر چی می خواست از امر و نهی هاش کم کنه و کارها رو سبک تر بکنه ، نمی شد !

شهرام که جرات جیک زدن نداشت چون اصل مراسم برای شاخ شمشاد آقا بود ! کسرا و خانوم جون اما راه و بی راه غر می زدن . سحر هم که می شه گفت فقط نقش سیاهی لشکر رو داشت و عملا هیچ کمکی نمی کرد ، چون با بهانه و بی بهانه از خونه خانوم جون جیم می زد و می دیدی یک ساعت بعد سر و کله اش پیدا شده و دو دقیقه نشده یه بهانه دیگه پیدا می کرد و دوباره غیبش می زد . من بی نوا ولی مظلوم تر و ساکت تر از همه در حالیکه از دیشب هم حال جسمیم مساعد نبود و دل دردی خفیف به همراه افت فشار گریبانگیرم شده بود ، با جون و دل کار می کردم تا بتونم برای بعد از ظهر وقتم رو آزاد کنم . آخه به بهناز قول داده بودم عصری می رم خونه اش و از مهتاب مراقبت می کنم تا شب خودش و رضا با خیال راحت به عروسی یکی از اقوام شوهرشون برن ! با اون وضعی هم که تو خونه خانوم جون برپا شده بود چشمم آب نمی خورد تا نصف شب این ریخت و پاشها جمع بشه و رو این حساب استرس روحی هم به وضع خراب جسمیم اضافه شد . با این حال سعی می کردم کمتر جلوی چشم بقیه ، خصوصا کسرا و شهرام باشم و بیشتر توی آشپزخونه مشغول بودم تا کسی متوجه حال خرابم نشه ! هر چه بود آسه آسه می تونستم یه کارایی بکنم .

ساعت 10 صبح یک سینی چای برای جماعت کارگر ریختم و با خودم به هال بردم . همزمان با ورودم خانوم جون در حالیکه روی مبل نشسته بود و داشت گیره های پرده ها رو باز می کرد تا توی ماشین بندازه ، خطاب به دخترش گفت :
- لااقل این بساط آلبالو رو پهن نمی کردی اینطوری وبال دست و پامون شه ، شهین ! این خونه تا شب جمع و جور نمی شه ! بچه ها رو هم از کار و زندگی انداختی . گیر بی خود می دی .

سنیی رو گذاشتم روی میز عسلی کنار خانوم جون و کسرا و شهرام رو صدا کردم بیان به ما بپیوندن و بعد خودم هم کنار خانوم جون نشستم . سحر هم طبق اون پروسه ای که گفتم تشریف نداشتند و این بار به بهانه اینکه کسی منزل سروناز تلفن کرده و کارش داره ، رفته بود پایین ! خاله جان که پای راستش تو شکم جمع و پای چپش دراز و بدنش متمایل به سمت راست و توسط ساعد دست راستش متکی به همون پای جمع شده بود ، یه تای ابروشو داد بالا و با لحنی حق به جانب در جواب گفت :
- این آلبالوها خراب می شدن مادر من ، باید همین امروز کلکشون رو می کندم ! چند سالیه باهات نیستم تنبل شدی ! خونه ات باید اساسی تر و تمیز می شد . اصلا عید خونه تکونی کردی یا نه ؟

خنده ام گرفت . ببین چطور دست پیش رو گرفت که پس نیافته . من موندم این مادر و دختر چطور هیچ رقمه به هم نمی آن ؟! انگاری برعکس شده باشن ، خاله جان شبیه مادربزرگ های قدیمی بود ، فربه و خونه دار و رئیس ! و خانوم جون شبیه خانمهای امروزی !

- هنوز پنج ماه نیست خونه تکونی کردم . اصلا من میدونم خونه نیاز به چه کارهایی داره یا تو ؟

همون لحظه کسرا و شهرام هم دست از کار کشیدن و به ما پیوستن . کسرا روی مبل کنار من و شهرام روی زمین کنار مادرش نشست . خاله یه لحظه دست از کار کشید و به خانوم جون نگاه کرد :
- وا ، پس چرا اینقدر در و دیوارا سیاهه ؟ ما تو کرمان از این عید که دیوار تمیز میکنیم تا اون عید برسه دیوارها هنوز دارن برق می زنن .

کسرا نذاشت خانوم جون جواب بده و در حالیکه کش و قوسی به بدنش می داد با لحن معترضی گفت :
- خاله جون هوای تهران رو با کرمان مقایسه میکنی آخه ؟ ما اینجا تو سیاهی مطلق داریم زندگی می کنیم ! دلم میخواد یه ماه دیگه پاشی بیای تهران نتیجه این همه زحمت ما رو ببینی . اگه اثری ازش دیدی ؟

خاله این بار قری به سر و گردنش داد و دوباره حق به جانب گفت :
- دیگه بدتر خاله . دیگه بدتر ! حالا که تو دود و دم دارید زندگی می کنید باید ماهی یه بار خونه تکونی کنید . پیشتون نیستم سررشته خونه داری از دستتون در رفته .

بعد با پشت دست زد به بازوی شهرام که داشت همینطور آلبالوی بدون هسته رو مشت مشت می داد بالا و گفت :
- نخور شهرام . مگه نمی بینی چقدر کثیفن ؟!

خانوم جون گفت :
- من با این سن و سال و کمرم مگه دیگه جون دارم همون سالی یه بارم خونه تکونی کنم ؟ دلت خوشه مادر !

خاله دوباره سلقمه ای به شهرام زد و خطاب به مادرش گفت :
- پس این دوتا لندهور رو واسه چی کنار خودت نگه داشتی ؟ باید ازشون کار بکشی مادر من تا بیعار و بیکار ول نگردن واسه خودشون

کسرا عصبی و ناراحت گفت :
- خاله بلانسبتی چیزی یادت نرفته احیانا؟ بعدشم از کی تا حالا ما بیکار و بیعار ول می گردیم ؟

شهرام یه مشت دیگه آلبالو برد به دهان و گفت :
- راست می گه مامان ، بلانسبت حمال که این کسرا رو بهش تشبیه کردی !

کسرا به آنی کوسن بین من و خودش رو برداشت و پرت کرد طرف شهرام که شهرام با همون دستهای آلبالویی سریع گرفتش:
- خفه شو احمقِ بی چشم و رو ، به خاطر توله توئه که از کار و زندگی افتادم .

من و خانوم جون زدیم زیر خنده . شهرام هم که بلندتر از همه ما می خندید ، گفت :
- هوی ، درست حرف بزن عوضی ! توله چیه ؟ بگو پدرسوخته ماش ماشی ، نه مامان ؟ همین بود دیگه ؟

این بار بلندتر خندیدیم . حتی کسرا هم داشت می خندید . خاله هم با اون پرده های شکمی اش که موقع خنده بالا پایین می شد گفت :
- ذلیل بشی شهرام .

کسرا در حینی که هنوز می خندید پرسید:
- خاله حالا چرا ماش ماشی ؟

خاله در حالیکه بدنش هنوز از خنده ، تکون می خورد گفت :
- چه میدونم خاله ، تا بچمو دیدم حس کردم شبیه ماشه قیافه اش ، سبز و گرد و کوچولو بود . از دهنم پرید یهو . این شهرامم دیگه ول نمی کنه ذلیل مرده . خدا مرگم بده ، جلوی بابا و مامان سروناز دیگه نگی شهرام . ندیدی چطور باباش اون سری باد به غبغب انداخت . فهمیدم ناراحت شد !

شهرام باز یه مشت دیگه آلبالو خورد و گفت :
- به اونا چه ، بچه خودمه ، هر چی دلم بخواد بهش می گم .

با چشمام می خواستم کله شهرام رو بکنم. هر چی نگاش می کنم بلکه یکی از این آلبالوهای نازنین بپره تو گلوش و دست از سرشون برداره ، انگار نه انگار . اگه آخرش تنهایی آلبالوها رو تموم نکرد ! خانوم جون گفت :
- باشه مادر . شاید سروناز هم ناراحت شه . دیگه نگو . بعدشم بچه ام کجاش سبزه اس شهین ؟ خیلی هم سفید و خوشگله !
کسرا با خنده گفت :
- قربون دست و پای بلوریش بره این باباش .

شهرام گفت :
- آره قربونش برم خودِ خود سوسکه نیم وجبی ! جون می ده با دم پایی همچین محکم بزنی تو سرش !

خاله این بار با نوک پای دراز شده اش زد به ران شهرام و با اخم گفت :
- حالا وقتی با مگس کش افتادم دنبالت و تا می خوردی زدمت ، دیگه با دم پایی نمی افتی به جون بچه ام . سوسک تویی سیاه سوخته .

کسرا که حسابی از کنف شدن شهرام لذت برده بود ، بلند خندید و گفت :
- نه خاله ، شهرام شبیه هر چی باشه ، شبیه سوسک نیست . سوسکا یه شکل دیگه ان .

و نیم نگاهی به جانب من انداخت و بیشتر زد زیر خنده . با اخم نگاهمو ازش گرفتم و دوباره به این شهرام شکمو دوختم که جدی جدی داشت ته آلبالوها رو در می آورد . وای چرا کسی جلوشو نمی گیره ؟! خاله با این حرف کسرا قیافه اش در هم رفت و گفت :
- اَه راست می گی خاله . سوسکا خیلی کثیف و چندشن . اَه اَه . دیگه اسمشو نبرید حالم بد می شه .

کسرا خنده اش شدت گرفت و در حالیکه این بار مستقیم به چهره بنفش من و چشمهای گرد شده ام نگاه می کرد ، گفت :
- اتفاقا خاله ، بعضی هاشون خیلی بامزه و خوشگلن . حیفن واسه زیر دم پایی . باید همچین آروم بگیریشون و بندازیشون تو قفس و هی تماشاشون کنی . اینقدر کیف می ده !

و در همون حال دست راستشو انداخت پشت من ، روی مبل و لبخند پت و پهن و عریضی رو برای حرص دادن بیشتر من ،به لبهاش نشوند . لبهامو به هم فشردم و باز چشم چرخوندم به سمت شهرام . خاله خواست چیزی بگه اما من اونقدر عصبانی بودم که سریع گفتم :
- آقا شهرام ، بفرما یه جعبه دیگه آلبالو ! تو رو خدا ، تعارف نکنین یه بار !

یهو خنده رو لبای همه خشک شد و با چشمای گرد شده به من زل زدن . منم که با دیدن آلبالوهای خوشمزه و ترش که دونه دونه داشتن نیست و نابود می شدن ، فیوز پرونده بودم ؛ ادامه دادم :
- ای بابا همه آلبالو ها رو که تموم کردید . پس من چی بخورم آخه ؟

که این بار صدای شلیک خنده جمع به هوا برخاست . به مدت دو دقیقه تمام هیچ کس از شدت خنده نمی تونست حرف بزنه در حدی که دیگه اشک از چشمای همه داشت سرازیر می شد . البته ناگفته نماند که خودمم بعد از چند لحظه از عکس العمل خودم خنده ام گرفت . خاله گفت :
- قربونت برم خاله ، بقیه این جعبه مال تو ! غصه نخور . می ترسم به بچه تو این دفعه باید بگیم پدرسوخته آلبالویی !

اونقدر خجالت کشیدم از این حرف خاله که سریع سرمو انداختم زیر و لبامو به هم فشردم . وای چه گندی . خاک بر سرت بهار ! حالا می گن ببین چه نخورده است . اه این خاله چرا اینطوری گفت . همینطور که جمع هنوز داشت می خندید و من از خجالت با سر فرو افتاده؛ رنگ به رنگ می شدم صدایی خندان و بازیگوش ، آهسته زیر گوشم گفت :
- نگران نباش خاله سوسکه ، اونقدر آلبالو بدم به خوردت که کسی نتونه به بچه ات بگه پدرسوخته آلبالویی !

و دوباره بلندتر از بقیه خندید . تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که مثل یه مار آهسته از کنار کسرا بخزم و خودمو برسونم به آشپزخونه ! پاشم در رم منم مثل سحر ، هان ؟! با این سوتی های افتضاح ! و دوباره از به یاد آوری ماجرا پقی زدم زیر خنده . ای بمیری بهار . به قول خاله ذلیل بشی ، ذلیل مرده !


سر ظهر حال جسمیم کم کم رو به وخامت گذاشت . دل دردم داشت شدید می شد و اگه زودتر قرص نمی خوردم دیگه نمی تونستم سرپا باشم . اوضاع کارهای خونه چندان تعریفی نداشت و انگار نه انگار از صبح ، پنج ساعتی کار کرده بودیم و هنوز همه جا ریخت و پاش بود . مستاصل و پریشان ، نشستم پشت میز آشپزخانه و شروع کردم با کف دست شکمم رو ماساژ دادن و همزمان دنبال راه حلی برای فرار می گشتم . باید منم مثل سحر بهانه ای جور کنم و در رم ! بگم حالم بده ؟ نه ، نه ، خیلی ضایع است . با این رنگ و رو حتما همه می فهمن چه مرگم شده ! نه بهتره بهانه خونه بهناز رو بیارم . دیگه دروغم نمی شه ! بالاخره که تا سه چهار ساعت دیگه باید راهی شم ! آره همینو می گم ... وای خدا دارم از درد می میرم . کاش می دونستم خانوم جون داروهاشو کجا نگه می داره ! پاشم برم صداش کنم و بکشونمش تو آشپزخونه ؟ آره ! اصلا به خانوم جون می گم حالم خوب نیست و دیگه نمی تونم بمونم ! مطمئنم خانوم جون آبروم رو نمی بره ! بالاخره اون از رابطه بین و کسرا خبر داره . فقط خدا کنه خاله نفهمه که اگه بفهمه شهر رو خبردار کرده ...

تو همین حین که داشتم تصمیم گیری می کردم چه بکنم و چه نکنم ، ناگهان کسرا با یه سطل بزرگ آب کثیف ، توی دستش وارد آشپزخانه شد . دستی که روی شکمم در حال حرکت بود ثابت شد و نگاهم میخ کسرا شد . درست مثل مجرمی که در حین ارتکاب جرم گرفته باشنش ! کسرا همونجا کنار در با دیدن حالت من ، لحظه ای ایستاد و با تعجب پرسید :
- چی شده ؟

سرمو به شدت تکون دادم .
- هیچی !

به طرف سینک ظرفشویی حرکت کرد و سطل آب کثیف رو توی سینک خالی کرد و بعد از شستن دستهاش به سمت من چرخید . با ساعدش پیشانی خیس از عرقش رو پاک کرد و دوباره سئوالش رو پرسید :
- چی شده ؟ حالت خوب نیست ؟

چندبار پلک زدم و مردد موندم که چی بگم ؟ شاید بهتر بود از موقعیت استفاده می کردم و ...
- سرم یه کمی درد می کنه !

دقیق و موشکافانه نگاهم می کرد :
- سرت یا دلت ؟

دستی که روی شکمم چنگ شده بود رو پایین انداختم و سریع جواب دادم :
- نه ، نه ، سرم درد می کنه .

بدتر شد . معلوم بود باور نکرده . دستشو با حوله کنار سینک خشک کرد و اومد جلو و روبروم ایستاد . من هنوز نشسته بودم . دست راستش رو گذاشت رو پیشونیم و چند لحظه ای نگه داشت .
- تب نداری ، اما رنگ و روت پریده . فشارت افتاده ؟

آب دهنمو قورت دادم :
- فکر نکنم !

خم شد دستی که پایین انداخته بودم رو تو دو تا دستش گرفت :
- اما من فکر می کنم !
اخمهاش رفت تو هم . ادامه داد :
- دستهات یخ کرده ! از صبح چیزی خوردی ؟

پیچش دلم دوباره داشت شروع می شد. نگران شدم . وقتی به اوج می رسید نفسم رو بند می آورد . دستمو از دستهاش بیرون کشیدم و کناره صندلی ، که نزدیکترین موقعیت به شکمم رو داشت ، باهاش چسبیدم . که اگه لازم شد سریع دلم رو محکم چنگ بزنم ! با اینکه حرف زدن برام سخت شده بود ، اما به زور لبهام رو از هم باز کردم :
- آره صبحانه خوردم و اومدم.

اخمش هنوز سرجاش بود . دردم لحظه به لحظه داشت زیاد می شد . حس می کردم رنگ صورتم هم داره باهاش تیره و تیره تر می شه . نفسم رو تو سینه حبس کردم .
- پس حتما از کار زیاد خسته شدی و فشارت افتاده . بذار برات یه چیزی بیارم ، بخوری .

صدای شهرام اومد که داشت کسرا رو فرا می خوند ، کسرا چیزی در جوابش گفت و چرخید بره به سمت یخچال ،که درست همون لحظه از شدت دردی که به اوج خودش رسیده بود دولا شدم و با دست دلمو محکم چنگ زدم و نفسمو با شدت بیرون فرستادم . کسرا از صدای فوت بلندم دوباره به سمتم برگشت و با دیدن کمر خم شده ام و سری که تا نزدیک میز پایین اومده بود یک قدم فاصله اش رو باهام صفر کرد و روم خم شد و شونه ام رو با دست گرفت .
- چی شد بهار ؟ حالت خوبه ؟ سرت گیج رفت ؟

سرم رو گذاشتم روی ساعد دست دیگه ام و چشام رو بستم . به سختی گفتم :
- چیزی نیست ، خوبم !
درد کم کم داشت ولم می کرد ، اما کسرا ول کن نبود . صداش کنار گوشم بود :
- ببینمت . چت شد ؟ ببینمت بهار !

در حالیکه پیشونیم هنوز روی میز و روی ساعد دست چپم قرار داشت ، چشمام رو نیمه باز کردم و سرم رو کمی به طرفش چرخوندم و از گوشه چشم نگاهم به نگاه نزدیک و نگرانش افتاد . اونم دولا شده بود و صورتش به فاصله چند سانتی متری صورت من قرار داشت و حالا کف دستش رو روی کتفم حس می کردم . چطور می گن وقتی یکی از اعضای بدن درد داره انگار باقی اعضا و اندام رو هم درگیر خودش می کنه ، نمی فهمم ! لااقل واسه من که صدق نمی کرد . چون قلبم ، این یه تیکه گوشت نافرمانبردار ، علی رغم درد دلم ، برای خودش ضرباهنگ شادی گرفته بود .
- پاشو ! حالت خوب نیست . باید بریم دکتر !

سرم رو برداشتم و کمر راست کردم . حالم بهتر از لحظاتی پیش بود . اما می دونستم اگه قرص نخوردم نهایت تا دو دقیقه دیگه همین آش و همین کاسه است . ولی اول می باید از اینجا فرار می کردم .
- دکتر نمی خواد . برم خونه یه قرص بخورم و بخوابم بهتر می شم .
سرشو خاروند . معلوم بود مردد و بلاتکلیفه و البته نگرانه . اینو از توی نگاهش می شد خوند . با این حال روم نمی شد از نگرانی درش بیارم .
- پس پاشو بریم خونه ات . اما اگه تا نیم ساعت بعد بهتر نشدی باید بریم دکتر.

با خوشحالی از جا برخاستم و ناخودآگاه گفتم :
- مرسی !
ابروهاش پرید بالا :
- برای چی اونوقت ؟

خواستم بگم برای اینکه منو از خطر حتمی رسوایی و بی آبرویی نجات دادی عزیزم ! اما زبان به کام گرفتم و با اشاره سرش و دستی که پشت کمرم هدایتگرم شد به سمت در آشپزحانه رفتم . اما درست در چارچوب در ، با خاله مواجه شدیم . رنگم پرید . فکر کن ! فقط از تصور اینکه خاله بویی ببره و آبرومو پیش همسرم ببره ، ترسیده بودم .
- چرا پریشونی اینقدر قربونت برم ؟ چیزی شده ؟

سریع گفتم :
- نه !
اما کسرا از پشت سرم جواب داد :
- سرش درد می کنه ، می برمش خونه ، کمی استراحت کنه . اگه بهتر نشد می ریم دکتر .

وای این کسرا هم ول کن دکتر نبود . درد دوباره داشت توی ناحیه شکمی ام می پیچید . اعصابم ریخت به هم . بی اختیار دست چپم دوباره روی شکمم قرار گرفت و این از نگاه تیزبین خاله دور نموند !

بی توجه به حرفی که کسرا زده بود ، نگاه از اون گرفت و متعجب پرسید :
- دلت درد می کنه ، خاله ؟ نکنه ماهانه شدی که اینقدر رنگ و روت هم پریده ؟

نفسم همونجا تو سینه موند و بیرون نیومد ، یعنی نشد که بیاد ، از شوک و ترس و خجالت ! زبانم هم توی دهانم قفل شده و نمی چرخید لااقل چیزی بگه . بعد از چند لحظه سرم افتاد پایین و با صدایی که به زور شنیده می شد تنها تونستم بگم :
- من می رم خونمون !

و اومدم آروم از کنار خاله رد بشم و در واقع از اونجا فرار کنم که خاله جلومو گرفت :
- کجا می ری ؟ کسرا خاله ببرش تو اتاق خانوم جون استراحت کنه تا من یه گل کاو زبان درست کنم ، دردش رو آروم کنه !

- اما من میخوام برم خونمون

داشت اشکم در می اومد . خاله بی توجه به حال نزار من و به خیال خودش برای مراقبت و توجه بیشتر به من گفت :
- قربونت برم ، اول گل گاو زبان رو بخور بذار دردت آروم شه ، بعد کسرا می برتت خونه که بخوابی .

بعد از جلوی در کنار رفت و وارد آشپزخانه شد . من هم بی معطلی اومدم قدم بردارم از اونجا فرار کنم که دستی زیر بازومو گرفت و منو از حرکت واداشت . میدونستم کسراست اما حتی نگاه هم بهش نکردم و سرم تا حد امکان پایین و در سمت مخالف قرار داشت . کمی تقلا کردم بازومو آزاد کنم و با بغض ناشی از خجالت و بی آبرویی که نصیبم شده بود زیر لب گفتم :
- ولم کن .

بازومو محکمتر گرفت و همونطور آهسته جواب داد :
- یه لحظه صبر کن
بعد بلند خطاب به خانوم جون که داشت تو کابینتها دنبال چیزی می گشت ، گفت :
- خاله ما می ریم خونه بهار . شما بی زحمت هر چی می خوای درست کنی ، درست کن ، خودم می آم می برم براش

خاله در جواب گفت :
- باشه قربونت برم . ببرش دراز بکشه و کیسه آب گرمی ، یا حوله ای رو داغ کن بذار رو شکمش تا دردش یه کم آروم شه . کسرا خاله بی خودی بهش مسکن ندی ، ضرر داره . یه کم دیگه هم بیا گل گاو زبان رو واسش ببر .

وارد هال که شدیم و در معرض دید شهرام قرار گرفتیم کسرا بازوم رو رها کرد و دستش رو پشت کمرم قرار داد ! شهرام دستمال به سر ، روی نردبون ایستاده و داشت بالای دیوارها رو دستمال می کشید . با دیدن ما دست به کمر شد و گفت :
- خوب جیم شدی داداش . رفتی یه سطل آب تمیز بیاری تا زنتو دیدی یادت رفت و موندگار شدی ، بله ؟

ایستادیم ، کسرا گفت :
- حرف بی خود نزن ، تو تنهایی موظفی همه کارا رو بکنی . تا همین الانشم به خاطر خاله و خانوم جون موندم ! الان دیگه باید برم . کار دارم !

شهرام گفت :
- کجا اوستا ؟ باید همینجا وایستی و پا به پای من زحمت بکشی تا بذارم فردا پس فردا ، بچه ام بهت بگه "عمو" و گرنه یادش می دم بهت بگه "نون خشکی" ها ؟ دیگه خود دانی !

کسرا اومد جواب بده که صدای معترض خاله از آشپزخانه بلند شد که خطاب به شهرام گفت "بذار اینا برن "! بالاخره از اونجا اومدیم بیرون و با آسانسور رفتیم پایین . درد دوباره داشت به نقطه اوجش می رسید . هیچ وقت اینقدر درد نکشیده بودم . به خاطر اینکه همیشه اوائل درد ، سریع یک یا حتی دو تا مسکن می خوردم و این مرحله رو با آرامش سپری می کردم اما امروز با این وضعیت پیش اومده که نه راه پس داشتم ، نه پیش و با این همه خجالت و شرمندگی که در درونم نسبت به این مساله حس می کردم ، دردم انگار دوچندان شده بود .



به خونه که رسیدیم بی اختیار روی مبل دراز کشیدم و پاهامو توی دلم جمع کردم .
- کیسه آب گرم داری ؟

چشامو باز کرد و به کسرا که بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم .
- نه !
- اتو و حوله کجا داری ؟
- تو کمد اتاق خواب بگرد پیدا می کنی .

و دوباره چشم روی هم گذاشتم . کمی بعد با حوله و اتو پیداش شد و مشغول گرم کردن حوله شد . درد انگار لحظه به لحظه بیشتر می شد و دیگه ول نمی کرد ! تا حالا تجریه اشو نداشتم .

- بهار صاف بخواب حوله رو بذارم رو شکمت

کنار مبل زانو زده بود . دیگه از خجالت خبری نبود یعنی اونقدر دردم زیاد شده بود که نمی تونستم به چیزی غیر از اون فکر کنم . با عجز گفتم :
- نمی تونم .

و همزمان با گفتن آخ دلمو محکم گرفتم . کسرا هول کرده و دستپاچه شده بود :
- یعنی چی ؟

- نمی تونم صاف بخوابم ، دردم بیشتر می شه . برو یه قرص برام بیار .

لبمو گاز گرفتم تا اشکم سرازیر نشه . اما فایده نداشت :
- بذار کمکت کنم صاف بخوابی . بهار . بهار چشاتو باز کن .

نفسام به شماره افتاده بود . لای چشامو باز کردم . دست کسرا دستمو گرفت و خواست از روی شکم برداره که مقاومت کردم .

- عزیزم اینطور که بهتر نمی شی . اجازه بده کمکت کنم

قطره اشکی از گوشه چشمم روی مبل سرازیر شد .
- تو رو خدا برو یه قرص برام بیار کسرا . اینجوری خوب نمی شم .

نگاهش مستاصل و بلاتکلیف و البته سرشار از نگرانی بود . با دستش پیشونیمو نوازش کرد :
- اما خاله گفت قرص برات ضرر داره . یه لحظه دستت رو بردار بذار من این حوله رو بذارم رو شکمت . قول می دم بهتر شی .

لجوجانه گفتم :
- نمی شم . نمی شم . تو رو خدا کسرا . دارم می میرم . یه مسکن بهم بده .

و بیشتر توی خودم مچاله شدم و صدای ناله هام بلندتر شد .کسرا موهاشو چنگ زد و لحظاتی با پریشانی به ناله ها و پیچ و تابهای من چشم دوخت بعد حوله رو کناری انداخت و گفت :
- باشه . پس برم گل گاو زبان رو بیارم بخوری بعد بهت قرص می دم .

ای خدا عجب گیری افتاده بودم ! سر یه مسکن خوردن ببین چطوری دارن جون به سرم می کنن ! کسرا بلند شد تا بره که سریع مچ دستش رو گرفتم و با التماس گفتم :
- به جون خانوم جون با گل گاو زبان خوب نمی شم . درد داره منو می کشه . تو رو خدا ...

و اشکهام با شدت بیشتری از گوشه چشمم سرازیر شدند . کسرا دوباره زانو زد کنار مبل . با دو دستش دو طرف صورتم رو گرفت و با نگاهی که محبت و مهربانی توش موج می زد گفت :

- باشه . باشه . چرا گریه می کنی عزیزم ؟ الان بهت یه مسکن می دم خوب خوب می شی . دیگه گریه نکن . اوکی ؟
بینی ام رو بالا کشیدم و به جای جواب گفتم :
- ظرف داروهام توی کابینت بالای ظرفشوییه .

سرشو تکون داد و بدون معطلی از جاش بلند شد و کمی بعد با لیوان آب و مسکن سر رسید . کمکم کرد سرجام بشینم . بعد یکی از قرصها رو از بسته در آورد و گذاشت تو دهنم و لیوان آب رو به لبام نزدیک کرد . کمی از آب نوشیدم و در حالیکه هق هقم هنوز بند نیومده بود گفتم :
- یکی دیگه هم بهم بده .

یه لحظه نگاهش رنگ تعجب گرفت و بعد خنده ای جاشو پر کرد :
- مگه اسمارتیزه که مشت مشت می خوای بخوری ؟

اهمیتی ندادم :
- دردش زیاده با یه دونه آروم نمی شه !

و همون لحظه دوباره از درد دولا شدم و آخم بلند شد . کسرا در حالیکه کمکم می کرد دوباره دراز بکشم گفت :
- آروم می شه . یه گل گاو زبان هم بخوری دیگه کاملا خوب می شی . من برم بالا زود برمی گردم .

چند دقیقه بعد کسرا با یه قوری گل گاو زبان و یه قوری چای زنجبیل و دارچین برگشت ! از دست این کارای خاله ! حتی تو اون حال هم خنده ام گرفته بود . دیگه مامان منم از این کارا نمی کرد . وقتی این همه مسکن های رنگ و وارنگ به قول کسرا مثل اسمارتیز ریخته چه اصراریه به دمنوشهای گیاهی ؟

اما هر چه امتناع کردم از خوردنشون کسرا زیر بار نرفت و مجبورم کرد از هر کدومشون نصف لیوان بخورم ! یعنی خودش نشست کنارم و به زور ریخت تو حلقم . منم که خدا رو شکر دردم داشت آروم می شد افتادم به غر زدن ! آخر سر کمکم کرد مانتو و روسریمو در اوردم . بعد اومدم دراز بکشم که باز با لحن دستوری گفت :
- پاشو ببرمت تو اتاق رو تختت بخواب . اینجا جای خواب نیست !

اما من که از سر به زور خوروندن اون دمنوش ها رو دنده چپ افتاده بودم سریع دراز کشیدم و گفتم:
- نمی خوام ! اینجا راحت ترم .

و چشامو محکم روی هم فشار دادم تا دست از سرم برداره که لحظه ای بعد با حس اینکه روی هوا هستم ،چشام باز شد و خودمو توی آغوش کسرا دیدم که به سمت اتاق خواب می رفت . نفسم بند اومد . گوش راستم درست روی قلبش قرار داشت و صدای ضربان قلبش رو برای اولین بار واضح و رسا می شنیدم ! همینطور به چشماش زل زده بودم که سرشو آور پایین و نگاهم کرد . لبخندی گوشه لبش نشست و گفت :
- کله شق ! خجالت نمی کشی سر یه دل درد معمولی این همه کولی بازی راه انداختی ؟

یه لحظه جا و مکان یادم رفت و با عصبانیت اعتراض کردم :
- هیچم دردش معمولی نبود . تو که نمی دونی !

لبخندی پهن رو لبهای کسرا نشست و عرق شرم رو پیشونی من ! کی می خوای یاد بگیری کنترل این زبان گشاد رو به دست بگیری ، نمی دونم . فقط می تونم بگم خاک بر سرت . کسرا آروم منو روی تخت گذاشت . پتو رو از زیر پام باز کرد و روم انداخت . بعد روی تخت کنارم نشست و با دستش موهای روی پیشونیمو کنار زد :
- همیشه همینطور درد داری ؟

لبامو از خجالت و شرم به هم فشردم . و نگاهمو انداختم زیر و به لبه پتو که توی پنجه هام قرار داشت چشم دوختم :
- نه ، همیشه زود مسکن می خورم ، دردش سریع قطع می شه .

لبخند کوچکی زد . چشاش با آرامشی عمیق توی صورتم چرخید :
- الان بهتری ؟
سرمو در جواب تکون دادم . هنوز داشت با موهام بازی می کرد . نفسی از سر راحتی خیال از سینه بیرون داد و گفت :
- خیلی خوب حالا بگیر بخواب . تا عصر بهترم می شی .

بعد لحظه ای دوباره عمیق و آروم نگاهم کرد و از جاش بلند شد تا اتاق رو ترک کنه . کنار چارچوب که رسید یادم به قرار عصرم رسید و گفتم :
- کسرا موبایلمو برام می آری ؟

همونجا چرخید :
- برای چی ؟ می ترسم زنگ بخوره بد خواب بشی !
- آخه می خوام ساعت بذارم بیدار شم . عصر باید برم جایی !

دقیق شد :
- کجا ؟
- خونه بهناز . شب میخوان برن عروسی قول دادم پیش مهتاب باشم تا با خیال راحت برن .
- با این حالت ؟ فکر می کنی لازمه ؟
- آره اگه نرم بهناز ناراحت می شه ! حالا برام می آریش ؟

کمی فکر کرد و بعد پرسید :
- کی می خوای بری ؟
- ساعت 6:30 تا 7 اونجا باشم خوبه . برام بیارش لطفا !
- نمی خواد ! خودم سروقت بیدارت می کنم به قرارت برسی . حالا هم بدون نگرانی بگیر بخواب !
و به آرامی خواست از اتاق خارج بشه که دوباره صداش زدم .

- کسرا ؟

بازم چرخید :

- دیگه چیه ؟
- ممنون !

نه چیزی گفت و نه حرکتی کرد . تنها لحظه ای نگاهم کرد و بعد خیلی آرام برگشت و از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست . خدایا من چطور می تونم عاشق این مرد نباشم ؟


صبح جمعه با یک حس سیندرلایی از خواب بیدار شدم ! حسی سرشار از شور و شوق و مملو از عشق به شاهزاده رویایی ام ! وقتی یادم می افتاد که دیروز بعد از ظهر کسرا چطور با ناز و نوازش من رو از خواب بیدار کرد و به خاطر من از همه کارهاش زد و من رو به خونه بهناز رسوند و بعد دو تایی مهتاب رو از بهناز و رضا تحویل گرفتیم و تا آخر شب سه تایی با هم چقدر تفریح کردیم ، قلبم دچار تپش هایی تند و دیوانه وار می شد . اونقدر این کسرا متفاوت با گذشته و دلخواه و مهربان و صبور بود که حتی باورم نمی شد اصلا اون کسرای گذشته روزی وجود داشته و می تونسته با کارهاش منو به مرز جنون بکشونه !

نمی دونم این خوب بود یا بد . منظورم دیدن این روی کسراست در حالیکه قراره تا کمتر از دو ماه دیگه همه چی بین ما تموم بشه . فقط می دونم که بعدها حسرت نخواهم خورد چرا عاشق چنین مردی شدم و یقین دارم هرگز از عشقی که به کسرا داشتم پشیمان نخواهم شد . کسرا لیاقت عشق من رو داره ، چه درطول مدت کوتاه با هم بودنمون و چه بعد از اون ! چرا که بعید می دونستم بعد از جدایی از کسرا بتونم مرد دیگه ای رو مثل کسرا توی قلبم راه بدم و این محبت عظیم رو در دلم نسبت بهش احساس کنم !

بعد از ظهر وقتی فارغ از همه کارهایی که از صبح برای مهمانی انجام داده بودم ، دوش گرفته و لباس پوشیده ، جلوی آینه نشستم و مشغول آرایش شدم ، در یک تلنگر ناخودآگاه درونی و ظهور یک فکر عجیب ، نشات گرفته از یک احساس غریب ، تصمیم گرفتم که اجازه ندم این چند صباح آخر "با کسرا بودن" با اعصابی خراب و روحیه ای پریشان و قلبی شکسته بگذره .

به گونه ای عجیب بهم الهام شده بود که این روزها ، روزهای آخر عاشقی با کسراست . نه که عاشقی ام قرار بود تمام بشه . نه ، می دونستم تا آخر عمر عاشقم ؛ ولی شاید به جز این چند روز ، دیگه هیچ وقت شانس دوباره با او بودن نصیبم نشه و بر همین اساس نمی خواستم کاری کنم که تا آخر عمر حسرت این لحظات آخر رو بخورم ؛ که چرا با بدی و ناراحتی و لجبازی و اوقات تلخی گذشت .

می خواستم با دلی آرام و خیالی آسوده ، این روزها ، فقط و فقط عاشقی کنم . مثل روزهای آخر بهار که باید با تمام وجودت ریه ها رو پر از عطر گلها بکنی و ذخیره کنی و به یاد بسپری تا سال بعد که باز بهار از راه برسه و به تو فرصت دوباره این لذت رو بده ! با این تفاوت که برای من بهار دیگه ای وجود نداشت !

می دونستم ، یعنی مطمئن بودم که کسرا هم عاشقم شده . می فهمیدم ، حس می کردم ، اون هم همینطور . اون هم فهمیده بود من با تمام وجود دوستش دارم . اما در کنار همه این دانستنی ها ، خطوط از قبل نوشته شده ای در لوح سرنوشت هر دومون حک شده بود که لاجرم مسیر ما رو از هم جدا می کرد . و این چیزی بود که انگار هر دومون به خوبی بهش واقف بودیم !

کنار اومدن و پذیرفتن تمام این حقایق تلخ و شیرین ، آرامشی عمیق و گس رو مهمون وجودم کرده بود که من رو از هر گونه تکاپوی منفی و بیهوده وا می داشت .
نه که از حسادت به پریسا و یا ترس از پرهام مصون باشم ، نه ! اونقدر روحیه قوی و کاملی نداشتم که از پیدایش احساسات منفی در وجودم در امان باشم ، فقط تصمیم گرفته بودم انرژی کمتری بابت این احساسات صرف کنم و یک جورهایی خنثی رفتار کنم ! چرا که من کاملا به سرنوشت محتومم در آینده ای نزدیک واقف بودم و صرف انرژی و تلاش در برابر ناملایمات زمانی معنا پیدا می کنه که امیدی برای از بین بردن اون ناملایمات وجود داشته باشه . امید به آینده ای روشن بدون هر گونه سختی و ناملایمتی ! در حالیکه آینده من قرار بود پر باشه از "نبودن کسرا" و چه چیزی توی این دنیا برای من سخت تر از این می تونست باشه ؟



لباس انتخابی ام پیراهنی ساده و بالای زانویی بود که برای حنابندان بهناز دوخته بودم . بالاخره بعد از مدتها ، بدون دغدغه خاطر ، می تونستم هر لباسی که دلم بخواد رو تنم کنم ! بدون اینکه به فکر پوشوندن بالاتنه و پایین تنه و حجاب و این جور مسائل باشم ! البته برای شب که مهمانی مختلط می شد یک بلوز و دامن بلند انتخاب کرده بودم اما مهمانی عصر بواسطه حضور خانمها ، آزادی عمل داشتم !

پیراهنم به رنگ مشکی بود . آستنیهای کوتاهی داشت و تا زیر سینه تنگ و بعد از آن یک کمربند پهن می خورد و دامن کلوش و خوشگلی تا بالای زانو داشت . خیلی ساده بود اما تنخورش برای من عالی بود و یکی از محبوب ترین پیراهن های مجلسی من به شمار می اومد ! موهامم با سشوار و کمی موس حالت دار و قشنگ از آب در اومده بود و آرایشی غلیظ تر از همیشه روی صورتم انجام دادم با این تصور که تا شب اثری ازش نخواهد موند !

بهناز امروز بعد از ظهر پاتختی همون عروسی دیشب دعوت شده بود و به مهمانی خانمها نمی رسید و قرار بود که شب به همراه رضا برای مهمانی شام بیان .

حدودای ساعت 4 دیگه آماده بودم . مهمانی عصر از ساعت 5 تا 8 بود و با اینکه هنوز یک ساعتی فرصت داشتم اما تصمیم گرفتم برای کمک دادن ، زودتر بالا برم ! اگرچه هم خانوم جون ، هم خاله تاکید داشتند که کمی استراحت کنم و امروز کلا نذاشتن کار زیادی انجام بدم ولی چون حس خوبی در درونم جریان داشت ، به هیچ وجه رو مود استراحت نبودم !

لباسهای مهمانی شب رو هم برداشتم و با آخرین برانداز توی آینه جاکفشی و هدیه دادن لبخندی زیبا به تصویر مقابلم ، از خونه خارج شده و راهی طبقه بالا شدم !

وقتی منزل خانوم جون رسیدم خونه کاملا برای پذیرایی از مهمانان آماده بود و حتی از رفت و آمدهای کسرا وشهرام هم دیگه خبری نبود . سروناز و مادرش به همراه خانوم جون و خاله حضور داشتند و خاله که تازه از حمام در اومده بود ، با دیدن هیبت جدید من خصوصا وقتی مانتو و روسریم رو در آوردم گل از گلش شکفت و تا پنج دقیقه تمام قربون صدقه ام رفت و ازم تعریف کرد و پشت سر هم جمله "ایشالا عروسی تو و کسرا" رو به کار برد ! حالا خوبه مامان سروناز توی اتاق بود و این حرفها رو نشنید !

البته می دونستم خانوم جون گوشی رو داده دستش که هیچ کس من جمله خانواده سروناز ، از عقد من و کسرا خبر نداره و از این بابت خیالم راحت بود که جلوی بقیه سوتی نمی ده منتها خوب با این حرفها جلوی خودشم ، من خجالت می کشیدم دیگه .

سروناز توی یکی از اتاقها داشت به شایان شیر می داد که برای سلام و احوالپرسی رفتم بالا سرش . با دیدنم خنده ای کرد و آهسته در حالیکه سعی داشت شایان رو که به خواب می رفت بدخواب نکنه ، گفت :
- ورپریده ببین چه خوشگل شده ، جای کسرا خالی که فیضت رو ببره ، حیف ! تا حالا تو رو این ریختی ندیده ، نه ؟

به ظاهر اخم کردم و من هم مثل خودش آهسته جواب دادم :
- قرار هم نیست هیچ وقت ببینه !

- غلط کردی ، باید از این فرصت استفاده کنی ، چیه همیشه با چادر چاقچور دیدتت ؟ امشب به یه بهانه می کشونیش خونه ات و حسابی دلش رو می بری .

دست به کمر بردم و طلبکارانه گفتم :
- دیگه چی ؟ اول اینکه تا شب قرار نیست که این لباس تنم باشه و برای شب عوضش می کنم . دوما که عمرا من همچین کاری بکنم .

سروناز ابرویی بالا انداخت و با لبخندی موذیانه گفت :
- خیلی خوب . حالا که تو بی بخاری من باید دست به کار شم . ببین چه آشی برات بپزم من !

سری به نشانه تاسف تکون دادم و از اتاق خارج شدم . هنوز هیچ کس به غیر از من لباس نپوشیده و کاملا آماده به نظر نمی رسید . خواهرهای سروناز ؛ خونه سروناز بودند و همونجا آماده می شدند . خانوم جون هم که وقتی رسیدم توی حمام بود و خاله هم توی اتاق مشغول حاضر شدن بود . مادر سروناز هم طفلی توی اون یکی اتاق مسئولیت نگهداری از شایان رو به عهده گرفته بود تا سروناز این دم آخری کاراشو بکنه و برای مهمانی حاضر بشه و این بود که من تنها توی آشپز خونه مشغول سر و سامان دادن یک سری ظرف و ظروف بودم که زنگ خونه به صدا در اومد .
با علم بر اینکه کسی غیر از من آزاد نیست از آشپزخانه خارج شدم تا در رو باز کنم . ساعت تازه 4:30 بود .حدس زدم که باید اولین سری از مهمانها سر رسیده باشن . اَه چقدر بدم می آد برنامه ریزی دقیق ندارند و زودتر از موعد سر می رسن . شاید صاحبخونه روی همون نیم ساعت آخر هم ، برای انجام کاراش حساب کرده باشه و آمادگی پذیرایی از مهمون رو نداشته باشه ؟ یعنی چی که زودتر می آن ؟

نفسی بلند از سینه بیرون دادم و با نگرانی از اینکه خودم تنها باید میزبان اولین دسته از مهمانان باشم ، پشت در کمی مکث کردم و نگاهی به سر و وضعم انداختم تا از مرتب بودنش مطمئن بشم و در نهایت در رو باز کردم .



نفسی بلند از سینه بیرون دادم و با نگرانی از اینکه خودم تنها باید میزبان اولین دسته از مهمانان باشم ، پشت در کمی مکث کردم و نگاهی به سر و وضعم انداختم تا از مرتب بودنش مطمئن بشم و در نهایت در رو باز کردم .
صدای گله مند و شاکی کسرا اولین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد و بعد چهره اخمالودش که داشت می گفت :
- از دست شما زن و شوهر. وقتی کولر هست ، چه نیازی به این ....


به این جای جمله که رسید ، ناگهان متوجهم شد و خشکش زد . درست اتفاقی که چند لحظه قبل تر با دیدن اون برای من اتفاق افتاده بود ! نمی دونم چقدر طول کشید تا صدای خانوم جون از پشت سر هر دومون رو از جا پروند :
- اِ کسرا مادر ، تو اینجا چی کار می کنی ؟ مگه با شهرام نرفته بودید پایین ؟

هر دو به سمتش برگشیتم ! تازه از جمام بیرون اومده بود و حوله حمام روی سرش قرار داشت . کسرا با پنکه زمینی بزرگی که دستش بود وارد خونه شد و من در رو پشت سرش بستم . پنکه رو گذاشت زمین . خانوم جون دوباره پرسید :
- این دیگه چیه ؟ واسه چی آوردیش ؟
- من نمی دونم . شهرام بهم گفت اینو بیارمش بالا ! مثل اینکه سروناز بهش زنگ زده و گفته نیازه !

و نگاه کنجکاو و جستجوگرش به سمت من چرخید و من هم با گاز گرفتن گوشه لبم و چرخوندن نگاهم به سمت خانوم جون سعی کردم خجالتم رو پنهان کنم .
- آخه کولرمون که کار می کنه ، پنکه نیاز نداریم !

کسرا حواس پرت نگاه از من گرفت و به خانوم جون دوخت. چنگی به موهاش زد . سعی کرد تمرکز از دست رفته ! اش رو بدست بیاره . با این حال از عصبانیت پشت در ، توی چهره اش آثاری نمونده بود .
- من نمی دونم خانوم جون . می خوای برو از خودش بپرس !

خانوم جون سری به نشانه موافقت تکون داد:
- آره بذار ببینم واسه چی گفته اینا رو بیارید . یه لحظه همینجا باش مادر تا برگردم .

وقتی خانوم جون به سمت اتاق رفت ، باز سنگینی نگاه کسرا رو روی خودم حس کردم . بلاتکلیف و معذب با سری فرو افتاده ،چند لحظه این پا و اون پا کردم تا خانوم جون بیاد . نه می تونستم قدم از قدم بردارم و از جلوی چشمش در برم ، نه جرات داشتم سرم رو بیارم بالا و نگاه به نگاه خیره اش بدوزم ! مثل یک شاگرد مدرسه ای که پای تخته ، منتظر کسب اجازه نشستن از معلمش ، سر پا ایستاده باشه . اما بالاخره طاقت نیاوردم و سرم رو بردم بالا . تا نگاهمو متوجه خودش دید ، مسیر نگاهشو عوض کرد و به نقطه ای نامعلوم دوخت . منم بی اختیار دوباره سرم پایین رفت . صدای نفس بلندی که از سینه بیرون داد رو شنیدم و لحظه ای بعد صدای نسبتا شاکی و متوقعش رو که گفت :
- تو چرا این ریختی در رو باز کردی ؟

با تعجب فراوان سرم رو مجددا بالا بردم و با دیدن ابروهای گره خورده اش ابروهام بی اختیار بالا رفت و بهت و حیرت ،جای خجالت لحظات پیش رو در چهره ام گرفت . نه به اون نگاهها که داشت منو درسته قورت می داد نه به این اخم و تخم و تشرش !
- مگه چه ریختی ام ؟

اخمش غلیط تر شد . با انگشتش به سر تا پام اشاره ای کرد و گفت :
- نکنه همیشه همینطور می ری پشت در ، و در رو برای غریبه ها باز می کنی ؟

متوجه منظورش نشدم . چند بار پلک زدم و فکر کردم که چی می گه این ؟ از چی گلایه داره ؟ خوب من لباس مهمانی تنمه دیگه ! این چه رفتاریه آخه ؟

- منظورت چیه ؟ خوب امروز به خاطر جشن ، لباس مهمونی تنمه و گرنه همیشه که از این لباس ها نمی پوشم !

فکر کردم با دیدن و شنیدن چهره و صدای مظلومم از موضعش پایین می آد ، اما تغییری در چهره کسرا صورت نگرفت و همونطور عصبی گفت :
- آهان ، دقیقا منظورم همینه ! وقتی لباس مهمونی تنته و این همه به خودت رسیدی ، برای چی با همین سر و لباس ، در خونه رو باز می کنی ؟ اگه یه غریبه پشت در بود چی ؟

از جمله "این همه به خودت رسیدی" اش ناراحت شدم ! درسته که به تغییرات چشمگیر چهره و لباسم اشاره کرده بود اما کلامش بوی محبت نمیداد و هیچ ظرافتی در بیانش نداشت ! و منو دچار توهم "جوجه اردک زشت بودن" کرد و باعث شد تمام اعتماد به نفسم از بین بره.

با صدایی که کماکان مغموم و مظلوم به گوش می رسید ، پرسیدم :
- یعنی جلوی مهمونها باید چادر سرم کنم ؟

یه لحظه چهره اش حالت بهت به خودش گرفت . اما بعد دوباره عصبانیتش برگشت :
- من چی می گم ، تو چی می گی ؟ دارم می گم با خودت فکر نکردی ممکنه یه مرد غریبه پشت در باشه ؟ چرا بدون اینکه بپرسی کیه ، در رو باز می کنی ؟

اه خدایا ، تازه گرفتم چی می گه ! بی اختیار خنده به لبام بازگشت :
- آخه فکر کردم مهمونها رسیدن ، نمی دونستم تویی !

خودم فهمیدم چه گندی زدم . کسرا چپ چپ نگاهم کرد و لبهاشو به هم فشرد . منم سریع خنده امو خوردم و ادامه دادم :
- منظورم اینه که نمی دونستم کسی غیر از مهمونها ممکنه پشت در باشه !

نفسشو پر صدا بیرون داد . چهره اش حالت آرومتری به خودش گرفت . فکر کنم سوء ظنش برطرف شد . چه خوب که ناراحتیم رو بروز ندادم و سعی کردم خودمو کنترل کنم ! ببین چطور یهو رنگ عوض کرد و خشمش فرو نشست ! ناراحتی منم به آنی برطرف شد و جاش رو خوشحالی و رضایت پر کرد . از منظوری که پشت عصبانیتش داشت ، خوشم اومده بود !

کسرا انگشتشو به حالت تهدید برام تکون داد :
- خواهشا دیگه این کار رو نکن . این احتمال رو بده که ممکنه همسایه ای ، کسی ، وسط مهمونی بیاد در بزنه و کاری داشته باشه . بقیه که نمی دونن مهمونی خانمهاست و نباید مزاحم بشن ! لااقل یه شالی ، روسری ای بنداز رو سرت و بعد در رو باز کن !

اومدم چیزی بگم که خانوم جون با یه چادر رنگی و کیفی توی دست ، از اتاق بیرون اومد . کجا بود این همه وقت؟ یه سئوال قرار بود بپرسه مثلا !
- کسرا مادر ، سروناز راست می گه ، جمعیت زیاد بشه ، دیگه باد کولر کفاف نمی ده . بهتره پنکه زمینی هم باشه . بهار جون اگه اشکال نداره ، پنکه خونه تو رو هم ازت قرض بگیریم ! باشه عزیزم ؟

حواسم نبود خانوم جون دقیقا چی می گه و فقط وقتی فهمیدم منو مخاطب قرار داده ، بی اختیار سرم رو براش تکون دادم . با تایید من ، خانوم جون قدمی پیش نهاد و چادر رنگی و کیف رو مقابلم گرفت :
- پس بی زحمت با کسرا یه توک پا برید خونه تون و پنکه رو بیارید .

به چشمای رنگی و براق خانوم جون نگاه کردم و بی حواس چادر و کیف رو از دستش گرفتم . باز متوجه نشدم چی گفت . از بس حواسم پی حرفا و رفتار کسرا بود ! فقط متعجب و حیران به وسایل توی دستم خیره شده بودم که کسرا گفت :

- بریم دیگه !