رمان بهار زندگی 17
تمام حرص و بغض و خشم و عشق و تنفرم از کسرا منجر شد به
تصمیمی قطعی برای رفتن به مهمانی . بی فکر و بدون منطق ، تنها به انتقام
فکر می کردم . اونم به روش خودم ، با حیله و مکر زنانه ! دلم می خواست
کاری کنم که به زانو در بیاد ؛ که اعتراف بکنه براش مهمم . که بهم اهمیت می
ده . که نمی تونه بی توجه به من از کنار من بگذره که توانایی اینو نداره
که فقط نقش یک ناظر و حافظ رو در زندگیم بازی کنه . یا نقشه ام می گرفت و
توجه و محبت واقعیش برام اثبات می شد ، یا خلافش . به هر حال تکلیفم معلوم
می شد .
در تمام وجودم خباثتی عجیب رخنه کرده بود که می دونستم منشائش از رفتار بی
رحمانه کسرا آب می خوره . خباثت و حرصی که تنها با شکسته شدن قلب کسرا می
تونست از بین بره . تکه تکه شدن قلب و غرورم در مقابل کسرا باعث زایش تنفری
عمیق در وجودم شده بود که به هیچ وجه نمی شد نادیده اش گرفت .
می دونستم که این تنها یک لجبازی کورکورانه و کودکانه است . لجبازی یا
بهتره بگم بازی ای که یه طرف اون هم دیوانه ای چون پرهام قرار داشت ! رفتن
به مهمانی ای که دعوتش از جانب پرهام صورت گرفته باشه و پوشیدن لباسی که
هدیه اون باشه ، شوخی نیست . اما قلبم اونقدر جریحه دار بود که اجازه نمی
داد مغزم درست فکر کنه و تصمیمی منطقی بگیره .
من از اون روز کذایی تا لحظه مهمانی تنها یک واژه در ذهنم نقش بسته و اونم
انتقام بود ! حسی شیرین و در عین حال تلخ . حسی که قدرتی کاذب بهم می بخشید
. حسی که بی ربط با اون تنفر ریشه دوانده در قلبم نبود .
خانوم جون دو سه روزی می شد ،رفته بود شمال تا به کارحساب و کتاب یه سری
زمین و ویلایی که اونجا داشت برسه . سروناز هم آخر هفته رو منزل پدریش سر
می کرد و بر خلاف تصورم قصد نداشت به مهمانی بره . می گفت وضعیت جسمیش خیلی
رو به راه نیست و دکتر این ماه آخر رو استراحت مطلق بهش داده . شهرام هم
شخصا با علی تماس گرفته و معذرت خواهی کرده بود .
با این اتفاق کمی مردد شده بودم ، فکر می کردم سروناز و شهرام هستن و تنها
با کسرا راهی نمی شم . اما بعد که فکر کردم جرقه ای در ذهنم زده شد و اونم
غافلگیری کسرا در مهمانی بود !
می تونستم بدون اینکه به کسرا چیزی بگم ، بذارم اون خودش به مهمانی بره و
من خودم . به علاوه بودن ما دو نفر و همراه هم رفتنمون به هیچ وجه جلوه
خوبی نداشت و مطمئنا کسرا هم اینو نمی خواست . آره این بهترین اتفاق ممکن
بود . حتی اگه توسط پریسا از دعوت من هم باخبر شده باشه ، مطمئنا پیش خودش
فکر میکنه که قصدی برای رفتن ندارم . حتی یک در صد هم احتمالش رو نمی ده .
می شناسمش . نمی تونم تصور کنم چقدر از شوکه شدنش هیجان دارم . البته
هیجانی تلخ که بوی تنفر و انتقام می ده نه بوی دل انگیز عشق !
پوزخندی به تصویر مات و غرق در فکر توی آینه زدم و با متمایل شدن به چپ و
راست و براندازی نهایی جهت مطمئن شدن از مرتب بودن لباسم ، دوباره مستقیم
رو به آینه ایستادم . آرایشم کامل و مات بود . چهره ام در قاب روسری
ابریشمی تیره ای شامل طرح بته هایی بزرگ و کوچک به رنگ سبز که به صورت
زیبایی روی سرم بسته بودم به همراه چشمهام که با سایه ای تیره آرایش شده
بود ،جذاب و مرموز به نظر می رسیدن . هیکلم هم با اون کفش پاشنه بلند مشکی و
پوشیده در لباس اهدایی پرهام که شامل یک کت و دامن می شد بی نقص و زیبا
شده بود .کتی ظریف و ساده همراه با دامن مدل ماهی بلندی که تا روی کفشها رو
می پوشوند . به رنگ سبز لجنی . خوش دوخت بود و با دستکاریهایی که بهناز در
کت و دامنش داده بود قشنگ قالب تنم شده بود .به بهناز جریان مهمونی رو
گفته بودم و اون هم اصلا کنجکاوی نکرد . از نظر اون من توسط پریسا دعوت شده
بودم . همین !
با دیدن هیبت جدیدم لبخندی سرد روی لبهام نشست . سرمایی که از برودت قلبم
بیرون اومده و روی چهره ام نشسته و از من یک بت یخی ساخته بود . اون بهار
معصوم با چهره دوست داشتنیش زیر نقاب این زن جذاب و زیبا و مرموز مدفون
شده بود . حس می کردم خودمو نمی شناسم. انگار این من نبودم . بهار نبود .
یکی دیگه بود . شاید واقعا هم یکی دیگه بود . اون بهار هیچ وقت حاضر می شد
برای رسیدن به هدفش افکاری پلید در سر بپرورونه ؟
نه الان وقت این فکرها نیست . الان وقت پشیمونی نیست .نمی تونی پا پس بکشی
بهار . حالا ، نه. یادت نره. این یه ماموریته . والسلام . برای خوش گذرونی
که نمی ری . هدفی پشت کارت هست . به جهنم اگه کسرا درک نکنه و فکرای بد توی
سرش رشد کنه . اصلا مگه همینو نمی خواستی ؟ که کسرا رو با رفتارای امشبت
به مرز جنون برسونی ؟ خوب پس معطل چی هستی ؟
نفسی عمیق از سینه بیرون دادم و نگاه از آینه گرفتم . می دونستم اگه یه
لحظه دیگه به ندای وجدان تصویری که توی آینه بود ، گوش بدم ، هر آن ممکنه
از رفتن منصرف بشم و من توی اون لحظه اصلا اینو نمی خواستم !
مهمونی توی سالن اجتماعات برجی که مادر و پدر پریسا زندگی می کردن برگزار
می شد . طوری زمانبندی کردم که وقتی می رسم کسرا هم حتما توی مهمونی حضور
داشته باشه . چه می شد اگه تو لحظه ورودم منو میدید !
اتاقک کوچکی که کنار سالن بود روبه عنوان رختکن خانمها در نظر گرفته بودن .
چادر و مانتومو در آوردم و روی آویزی توی کمد مخصوص لباسها قرار دادم .
برای آخرین بار توی آینه تمام قد خودم چک کردم و به همراه دسته گلی که بین
راه خریده بودم از رختکن خارج شدم . مبلغی پول نقد رو هم توی یه پاکت لای
دسته گل قرار دادم ، به عنوان هدیه سالگرد ازدواج !
با باز کردن در سالن با موجی از گرما و همهمه و هیاهو مواجه شدم . جمع
زیادی از مهمانان وسط سالن که به پیست رقص تبدیل شده بود در حال رقص و شادی
بودن . جمعیت زیادی که به علت کمبود فضا همه تنگ و چسبیده به هم بیشتر می
شه گفت، در حال تکون دادن خودشون بودن تا رقصیدن .
چند لحظه اول گیج و منگ با دسته گلی توی دست و نگاهی خشکیده به جمعیت انبوه
متراکم در فضای اندک سالن ، بی حرکت موندم . و لحظه ای بعد به تصورات شیک
خودم از مهمانی خندیدم . حتما فکر کردی مثل اون مهمانی های فیلم اسکارکت
اوهارا ، ورودت رو با صدای بلند اعلام می کنن و بعد از وسط یه فرش قرمز رد
می شی و کسی می آد شنلت رو می گیره و شروع می کنی با تک تک مهمانها دست
دادن و احوالپرسی و ناگهان بین اون همه جمعیت از بس که شاخص و پرنسسی ،
دلبند عزیزت تو رو از دور می بینه و می آد نزدیکت و به جای احوالپرسی لبش
رو روی لبت ....
آه بهار واقعا که خیلی بی جنبه و موقعیت نشناسی . حالا وقت این فکرهاست آخه
لعنتی ؟ لبهامو محکم به هم فشردم و ذهن منحرفم رو دوباره به راه راست
کشوندم که همون لحظه چشمم خورد به مادر پریسا که با ابهت و شکوه داشت به
سمتم می اومد . لبخند زیبایی که به لب داشت باعث شد من هم تبسم کنم . تبسمی
ملیح که باعث افزایش اعتبار شکل و شمایل جدیدم می شد . با محبت و احترام
دسته گل رو از من گرفت و به جای پروانه و علی که در حال رقصیدن بودند از من
تشکر کرد و بعد من رو به سمت میزی خالی هدایت کرد . در آخر هم با گفتن
اینکه " به پریسا می گم بیاد پیشت تا تنها نباشی "، منو تنها گذاشت و رفت .
با رفتنش نفسی از سر آسودگی کشیدم و دوباره نگاه گیج و غریبم روتوی سالن
میون مهمونها چرخوندم بلکه اثری ازآشنایی پیدا کنم که موفق نشدم . البته یه
سری میز و صندلی ها که درست روبروی من و اون سمت پیست رقص بودن از دیدم
مخفی مونده بود . جمعیت رقصان توی پیست هم امکان هر دید اضافه ای رو می
گرفت مگر اینکه از جا بر میخاستم که عمرا همچین کاری می کردم .
بعد از دقایقی که نه پریسا و پرهام رو دیدم و نه کسرا ، کلافه شدم .
ناامیدانه فکر کردم که شاید اصلا کسرا نیومده باشه . یا شاید با پریسا رفته
باشن جایی . قلبم ریخت . جایی مثلا کجا یعنی ؟ مغزم شروع به تحلیل کرد .
اینجا مجتمع پریسا ایناست . وقتی همه این پایین باشن قطعا خونه خالیه و
شاید که کسرا و پریسا با هم ...
بی اختیار اخم کردم و سرمو چندبار به طرفین تکون دادم تا این تصویر ایجاد
شده از ذهنم پاک بشه . نه محاله . ضمن اینکه نه کسرا و نه پریسا هیچ کدوم
آدمهای بی بند و باری نیستن . دوباره چشم چرخوندم . شاید گرمشون شده رفتن
بیرون تا هوایی بخورن ! آره این معقولتره . اگرچه با هم رفتنشون خوشایند
نیست اما
توی همون لحظه ناب که این افکار صد من یه غاز توی ذهنم وول می خورد ، چشمم
خورد به پریسا میون جمعیت رقصنده وسط سالن . نگاه نگرانم تیزتر و سریعتر
پیست شلوغ رو از نظر گذروند تا کسرا رو پیدا کنه . نمی دونم چرا بی شک و
تردید فکر میکردم که پریسا همراه کسرا در حال رقصیدنه ! اما بعد از کمی که
اثری از کسرا میون اون شلوغی ندیدم نفسی از سر آسودگی کشیدم .
قلبم ناآرامم داشت اروم می شد که با صدای پرهام دوباره کوبش خودش رو این بار از ترس و دلهره آغاز کرد .
- دیگه کم کم داشتم ناامید می شدم ... البته تقصیر خودمه ، یادم رفت تاکید کنم ، زود بیای !
با گفتن این جمله صندلی کناری سمت چپم رو بیرون کشید و روش نشست . نگاه
خیره اش ، برق می زد و لبانش با لبخندی کج و معوج مزین شده بود .
تنها نگاهی کردم و جواب ندادم . باید حواسمو جمع می کردم تا کاری نکنم که
پرهام از کوره در بره و امشب تنهام بذاره ، ضمن اینکه نباید اجازه می دادم
از حدود خودش تجاوز کنه . تازه الان دارم می فهمم چه بازی سختی رو شروع
کردم . اه پس این کسرای لعنتی کجاس ؟ الان بهترین موقعیته که منو ببینه !
حالا که پرهام اینجا کنارم نشسته ....
- باید به سلیقه و دقت خودم آفرین بگم بابت انتخاب این لباس ! کاملا اندازه است و رنگش هم خیلی بهت می آد !
- اتفاقا بزرگ بود ، دادم خواهرم کمی تنگش کرد !
لعنت به من . ابروهای پرهام با شنیدن این جمله بالا پرید و لبخندش پررنگ تر
شد . این پسر همینطوری با دیدن لباس اهدایی اش ، تن من احساس پیروزی می
کنه ، چه برسه که حالا سایز دقیقم رو هم بهش لو دادم .
- جدی عزیزم ؟ آه ...یادم باشه دفعه بعد یه سایز کوچکتر برات بخرم . می شه سایز 34 دیگه ؟ اینطور نیست ؟
و با موذیگری تمام قهقه ای زد .چشمهامو برای لحظه ای بستم تا به اعصابم
تسلط پیدا کنم . نه ، نباید به هم بریزم . من می تونم امشب در کنار پرهام
به هدف اصلیم برسم ، ولی باید پرهام منو یاری کنه . با این فکر و مصمم و
خیلی جدی چشمهامو باز کردم و محکم و پرطنین گفتم :
- پرهام !
پرهام با شنیدن صدای محکم و قاطع من دست از خندیدن برداشت و متعجب و مبهوت
از شیوه گفتن اسمش بدون پیشوند و پسوند خیره به لبهای من ساکت موند . نفسی
کشیدم و ادامه دادم :
- میخوام بدونی امشب اگر اینجام ، به خاطر دعوتی که کردی نیست . منو تهدید
کردی و مطمئن باش اینقدر شناخت ازت پیدا کردم که بدونم تهدیدت رو عملی می
کنی . بنابراین دست از شوخی های بی مورد و نچسبت بردار و بذار امشب برای
اولین بار مثل دو تا دوست محترم در کنار هم باشیم .
پرهام که حالا از اون بهت اولیه در اومده بود ، دستانش رو روی میز قرار داد و چشم تو چشم من ، گفت :
- مثل دو تا دوست صمیمی در کنار هم ؟
بعد حالت متفکری به خودش گرفت و در حالیکه با حالتی نمایشی دست زیر چانه اش می گذاشت ، ادامه داد :
- هوم .... ایده بدی نیست ! اما ...
به سمت من خم شد . ناخودآگاه خودمو عقب کشیدم . و درست تو همین لحظه و در
این زاویه جدید و متمایل به عقبی که بدنم پیدا کرده بود ، تو یک آن کسرا رو
دیدم . دقیقا تو نقطه مقابلم در همین زاویه ! البته کل چهره اش پشت سر یک
مرد مخفی شده بود که تو اون لحظه خاص مرد کمی بدنش رو تکون داده و چهره
کسرا کاملا هویدا شد . داشت حرف می زد . انگار انرژی نگاهم رو دریافت کرد و
در کسری از ثانیه نگاه اون هم به من افتاد . رشته کلام از دستش پاره شد .
قلبم با شدت بیشتری کوبید . سر مردی که چهره کسرا پشتش پنهان شده بود
دوباره سر جای اولش قرار گرفت . کسرا اینبار خودش کله اش رو خم کرد تا من
رو ببینه . بهت و ناباوری و حیرت و شک عظمیمی توی چهره اش موج زد . دلم خنک
شد . یادم به ماموریتم افتاد و سریع نگاهم رو خیره و مشتاق به پرهام دوختم
. در حالیکه دیگه یک کلمه از حرفاشو نمی فهمیدم .
- من پیشنهاد بهتری دارم ! می تونیم امشب مثل دو تا پارتنر در کنار هم باشیم . تا آخر شب ... هوم ؟ بهتر نیست ؟
صاف سر جای خودش نشست و من هم . حالا دیگه کسرا از دیدم پنهان شده بود و من
هم از دید اون ! خودتو کنترل کن بهار ؛ نباید حتی یک نگاه دیگه به اون سمت
روانه کنی ، حواست باشه ، حتی یک نیم نگاه . بذار اون بیافته دنبالت .
بذار ببینم می تونه بیخیال از دور بشینه به تماشای من در کنار پرهام ؟
اگرچه هنور نفهمیده که این پسر بغل دستم پرهامه ، چون پشت پرهام به سمت
اونه . اما اگه بفهمه ... از این فکر لبخندی ملیح روی لبم نشست . پرهام به
معنی جواب خودش تلقی کرد و اونم لبخند زد :
- یه نوشیدنی خنک به افتخار همراهی امشبمون !
و بعد با نزدیک شدن پیشخدمتی که با سینی شربت در حال پذیرایی بود و برداشتن
دو تا لیوان شربت ، یکی از لیونها رو جلوی من قرار داد . چیزی نگفتم ،
یعنی اصلا حواسم به پرهام و صحبتهاش نبود که بخوام جوابی بدم . تنها سرمو
پایین انداخته و خیره به لیوان پیش روم در افکارم غرق شدم . دچار هیجان و
اضطراب شده بودم . اینجا ، به فاصله دو قدمی از سکوی موفقیتم در پی شکست
کسرا ، احساس ترس و پشیمانی داشت گریبانم رو می گرفت . نه ، نباید این
اتفاق بیافته . من باید این بازی رو تا آخر شب ادامه بدم و تلافی زخمهایی
که کسرا با حرفهاش روی دلم زد رو به بهترین شکل پاسخ بدم .
اما پس چرا سراغم نمی آد ؟ یعنی هنوز مشغول صحبته ؟ نگاه کلافه ام رو بالا
آورده و به پرهام دوختم که منو زیر ذره بین گرفته بود . حالا تا آخر شب با
این دیوانه چطور سر کنم ؟ راستی چی واسه خودش بلغور می کرد و می خندید ؟
کمی بعد پروانه و علی اومدن سر میز و ضمن خوشامد گویی کمی پیشم نشستن و
رفتن . خوبه والا مثلا من دوست پریسام !!! نیومد لااقل یه سلامی بکنه ! خاک
بر سر بی ادبش بکنن . لحظاتی بعد هم پرهام به بهانه ای بلند شد و چند
دقیقه ای تنهام گذاشت .تنها که شدم علی رغم وسوسه شدیدی مبنی بر چرخوندن
سرم و نگاه به جانبی که می دونستم کسرا نشسته ، داشتم اما جلوی خودمو گرفتم
و نگاهمو مصمم و لجوجانه به پیست رقص و آدمهایی که مشغول رقصیدن بودند ،
دوختم .
تو همین حین بود که حضور شخصی رو از جانب چپ درست همون سمتی که کمی پیش
پرهام نشسته بود و کسرا رو پشت سرش دیده بودم ، حس کردم . ضربان قلبم به
مرز 200 رسید ! شک نداشتم خودشه . توجهی نکردم . صندلی رو پیش کشید و نشست .
باز هم نگاه نکردم !
- به خیال خامت می خوای لج منو در بیاری با این کارا ؟
صداش مثل خنجری روی قلبم فرود اومد . بی رحم و خشن . پوزخند زدم . نگاهم هنوز به اون وسط بود . به آدمهای توی پیست .
- این خیال خام توئه که فکر می کنه همه کارای من یه جورایی به تو مربوط می شه ... مهندس !
عصبی بود . اینو از حرکات کلافه اش که از گوشه چشم می دیدم ، فهمیدم و صدایی که به شدت سعی داشت کنترل کنه !
- کی تو رو دعوت کرده ؟ برای چی پاشدی اومدی اینجا ؟
نگاهم رو کماکان در جهت قبلی حفظ کردم .
- مطمئن باش به دعوت یه شخص مهم اومدم ! کسی که منو از سر محبت و لطفش و
فقط و فقط به خاطر خودم دعوت کرده ، نه از سر وظیفه یا احساس مسئولیت .
صدای نفسهای سنگینش رو می شنیدم . چرا می گن انتقام لذت بخش نیست ؟ پس این
همه نسیم خنکی که توی وجودم شروع به وزیدن کرده مربوط به چیه ؟
- زبونت رو نگه دار واسه آخر شب که قراره به حسابت برسم ، خانوم خوشگله !
حالا هم وسایلت رو جمع کن و با یه آژانس برگرد خونه تا دیر نشده .
بی اهمیت و خونسرد لیوان شربتم رو برداشته و در حالیکه جرعه کوچکی ازش می نوشیدم ، کماکان بدون نگاه به کسرا ، با لحن مفرحی گفتم :
- چرا ؟ من تازه اومدم مهندس ! ... هنوز خیلی بهم خوش نگذشته !
و چونه امو دادم بالا و یه لبخند مضحک چاشنی جوابم کردم ! کجا برم عزیزم ؟
هنوز با هم خیلی کار داریم . اوه ... حالا کو تا بی حساب شیم! حسابی جوش
اورد و کنترل خودشو از دست داد و با صدای نیمه بلندی گفت :
- بسه دیگه این مسخره بازیها و لودگیها ... حواست باشه چی کار داری می کنی بهار ! چون من با تو شوخی ندارم!
کنایه آمیز گفتم :
- چه خوب که گفتی ، وگرنه فکر می کردم تمام اون بازیهای وحشیانه اخیرت ، شوخی بوده !
با جوش و خروش گفت :
- دوست دارم ببینم ، اون وقت که داری تقاص تک تک این گستاخی ها رو پس می دی هم می تونی به همین راحتی شربت خنک نوش جان کنی یا نه !
قهقه کوتاهی از سر بی قیدی و خوشی سر دادم . آه خدایا . یعنی تیراندازیم حرف نداره . تیرم درست نشسته بود به هدف !
- جوش نیار مهندس . بیخیال دنیا و آدمای گندش ! سعی کن از مهمونیت لذت ببری
. نگاه ... اون همه دختر خوشگل و لوند تو رو به وسوسه نمی اندازن که الکی
وقت خودت رو اینجا کنار یکی از خودت گندتر و مزخرف تر داری سر میکنی ؟
راستی پریسا کجاست ؟ ندیدمش از وقتی اومدم .
کسرا بهت زده و ناباور از این لاابالی گری ام که هم برای اون و بدتر ازاون
برای خودم تازه گی داشت ؛ با لحنی شوک زده و در عین حال عصبی گفت :
- بهار به خدا پا می شم با همین دستام خفه ات می کنم . این اداها چیه یاد
گرفتی لعنتی ؟ ... بی چی زل زدی اینطور ؟ به من نگاه کن ببینم !
صداش دوباره بلند شده بود . معلوم بود خیلی آتیشی شده . باز همون لبخند
مسخره از جانب من و نگاهی که انگار میخ شده به یه نقطه خیالی اون روبرو
- نچ ... اون وسط صحنه های قشنگتری برای دیدن هست ، مهندس . نمی خوام حتی یک لح ...
یکباره با کشیده شدن مچ دستم توسط کسرا که از جاش برخاسته بود ، ناله ای کردم و نگاهم بالاخره به سمتش برگشت .
- پاشو ببینم ... تا به زور متوسل نشم حرف تو گوشت نمی ره ، هان ؟
و دوباره فشار بیشتری به دستم آورد تا منو وادار به برخاستن کنه که مقاومت کردم . اخم کردم :
- ولم کن ببینم . به چه جراتی منو مجبور می کنی که از مهمونی برم . مگه با دعوت تو اومدم ؟
و تقلا کردم دستمو از دستش در بیارم که نگاهم به چشمهای شعله ور و چهره
متورم از خشمش افتاد . همونطور که دستم توی دستش بود کمی روم خم شد و با
صدایی که نهایت سعیشو می کرد به فریاد تبدیل نشه ، گفت :
- خفه شو بهار ، خفه شو که حسابی از دستت شکارم ! یک کلمه اضافه حرف بزنی ، من می دونم و تو ! پاشو ببینم ...
و دوباره قامت راست کرد و این بار مچ دستم رو محکتر از پیش تو چنگالش گرفت و
کشید . جدا دردم گرفته بود . اون یکی دستم رو هم بردم جلو تا بتونم مچ
اسیرم رو آزاد کنم .
- ولم کن کسرا . بیخود برای من ادای مردای غیرتی رو در نیار . من به غیرت و حمایت تو نیاز ندارم . برو و دست از سرم بردار !
یه دفعه حلقه دستان کسرا شل شد و به آرامی مچ دستم رو رها کرد . با تعجب و
بهت از تاثیر زودهنگام کلامم نگاه ازش گرفتم و به مچ دستم خیره شدم که
حسابی قرمز شده بود و شروع به ماساژش کردم . لعنتی ببین چی کارش کرد .
بمیری با این زور بازوت ...
- به به ببین کیو اینجا می بینم . جناب کسرا خان گل گلاب ِ فراری !!!
این صدای پر از کنایه پرهام بود که حالا نزدیک ما رسیده بود
. دو مرد درست روبروی هم و در طرفین من چشم تو چشم شدند . کسرا با اخمی به
مراتب غلیظ تر از زمانی که با من جر و بحث می کرد و پرهام با همون لبخند
کج مخصوص و مزخرفش !
بعد از چند ثانیه ای که به اندازه چند دقیقه گذشت ، پرهام بالاخره از این
دوئل چشمی خسته شد و نشست .کسرا اما کماکان ایستاده بود . ناراحتی و تردید
توی چهره اش موج می زد . معلوم بود از این سر بزنگاه رسیدن پرهام دل خوشی
نداره و نمی دونه الان چه باید بکنه . اما بالاخره اونم بعد از کمی این پا و
اون پا کردن ، آرام و محکم سر جای قبلیش نشست .
پرهام با پوزخند، نگاه مشکوکی اول به کسرا و بعد به جانب من انداخت .
انگاری بو برده بود که اتفاقی بین ما دو تا افتاده ! شاید از سر پایین رفته
من یا چهره برافروخته کسرا که حالا سعی می کرد رنگ بی تفاوتی و بی اعتنایی
به خودش بگیره .
- چی شد بالاخره دل از جمع سرمایه داران و سیاست مداران کهنسال کَندی و تصمیم گرفتی به جمع خوش گذرانان جوان بپیوندی ؟
کسرا نفس کوتاهی بیرون داد تا آرامش از دست رفته اشو دوباره بدست بیاره. بعد گره ابروها رو شل کرد و با لحنی مشابه پرهام جواب داد
- شاید واسه اینکه خیلی به این جمع دلبستگی ندارم ، شما چی پرهام جان ، چی
شد که امشب دل از صنم خانوم کندی و دعوتش نکردی ؟ یا شایدم دعوتش کردی و
هنوز نیومده ؟
و این بار نگاه کسرا دلخور و تمسخرآلود بین من و پرهام رفت و برگشت کرد .
پرهام کمی خودشو روی صندلی ولو کرد و دو دستش رو قرار داد روی میز ! انگار
که بخواد تسلط خودش رو بر شرایط موجود و شاید هم کسرا به رخ بکشه .خونسرد
جواب داد :
- آخه امشب مهمون خیلی ویژه ای رو دعوت کردم که ترجیح دادم صنم نباشه !
و با موذیگری ، نگاه معنی دارشو به من دوخت . یخ کردم و قلبم هری ریخت
پایین . زنگ خطری توی گوشم به صدا در اومد. چشمان کسرا برای لحظاتی گرد شد و
بدون عکس العملی خاص خشکش زد ! مطمئنا تصورشو نمی کرد از جانب پرهام دعوت
شده باشم ! اما دلیل اصلی ترس من این نبود ، در واقع من به فاجعه بدتری می
اندیشیدم و اون قضیه لباس اهدایی پرهام بود . اگه فقط کسرا بو می برد ....
وای . وای . وای بهار . ای وای بر تو . یعنی توی احمق یه لحظه فکر اینجاها
رو نکرده بودی؟ جرات نداشتم به کسرا چشم بدوزم و در عوض تمام عجز و لابه و
التماسم رو ریختم توی چشام و تمام وجودم رو چشم کردم و دوختم به پرهام
بلکه از خر شیطون پایین بیاد . اما حالا پرهام اصلا متوجه من نبود .
بنابراین خواستم از میان لبهای لرزانم چیزی بگم و در واقع موضوع بحث رو عوض
کنم که کسرا لب باز کرد و با لحنی که سعی می کرد خونسرد و عادی باشه گفت :
- سری که درد نمی کنه ، دستمال نمی بندن پرهام خان . بهتره خوب چشاتو وا
کنی و تو انتخاب مهمونای ویژه ات ! دقت عمل بیشتری به خرج بدی ... و گرنه
تو بد دردسری می افتی .
پرهام خنده ای کرد و با زیرکی تمام گفت :
- می خوای بگی پامو از گلیمم درازتر کردم ؟ یا تو کفش دیگران ؟
کسرا جوابی نداد و در سکوت فقط نگاهش کرد . پرهام اما بعد از نیم نگاهی
گذرا به جانب من دوباره رو به سمت کسرا کرد و با انگشت به سرش اشاره کرد و
همزمان محتاط و آهسته گفت :
- اما می دونی چیه ، چند وقتیه عجیب سرم درد می کنه . حالا اگه این سردرد با پا کردن تو کفش دیگران خوب می شه ،
شانه ای بالا داد و با بی قیدی ادامه داد :
- مشکلی نیست ، پامو تو کفش دیگران هم می کنم !
نفسم بند اومد . شرایط بسیار بدی بوجود اومده بود که عقل ناقصم تازه تازه
داشت می فهمید همه ش از صدقه سر گندکاریها و ندانم کاریهای اینجانب. شقیقه
هام شروع به زق زق کرد و مغزم شروع به پیدا کردن راه حل برای خارج شدن از
اون وضعیت و جو سنگین . نگاهم از کسرا به پرهام رفت و برعکس . هر دو تو
چشمای هم زل زده بودند و هیچ کدوم حاضر نبود دست از دیگری برداره . هر کدوم
آماده برای حمله به اون یکی!
لبو تر کردم و با صدایی که کم و بیش می لرزید ، بی هوا گفتم :
- آقا پرهام می گم .... اوم ... می گم ... آهان راستی پریسا کجاست ؟ از وقتی اومدم ندیدمش !
نگاه هر دو برگشت به سمت من . لرزان و نا مطمئن و ملتمس به پرهام چشم دوختم
. اما پرهام یا منظور نگاهمو نخوند یا اگه خوند ، خودشو زد به اون راه و
به ظاهر جدی پاسخ داد :
- چه سئوال به جایی ! اما فکر کنم باید از یه نفر دیگه می پرسیدی که امشب
هی این خواهر بی نوای منو پیچونده و واسه خودش تنهایی تو جمع بزرگا و فضلا
نشسته !
و بعد در حالیکه چهره اش رو متغیر می کرد به سمت کسرا برگشت و با لحن شوخ اما آزار دهنده ای ادامه داد :
- آقای مهندس ، خدای نکرده که فکر نکردید بابای من فقط از سر خیرخواهی و
شایسته سالاری ، شما رو برای پروژه های میلیاردی اخیرش انتخاب کرده ؟ البته
جسارت نشه ، شایسته و منتخب که هستید منتها به سمت دامادی خانواده و لاغیر
! پس یه کم با این خواهر ما مهربونتر باش سرجدت!
و بعد چنان قهقه بلندی سر داد که حتی توی اون شلوغی و سر و صدا ، باعث شد
مهمانهای میز بغلی به سمتون برگردند . رنگم از حرفی که زد مثل گچ سفید شد .
حتی رنگ کسرا هم به وضوح پریده بود ! با تمام وجودم آرزو کردم که کسرا مثل
لحظاتی قبل لب باز کنه و جواب کوبنده ای به پرهام بده اما این اتفاق
نیافتاد . سرم از افکاری که در کسری از ثانیه به مغزم هجوم آوردند به دوران
افتاد . قطعا اوضاع از اونچه که فکر می کردم وخیم تره که کسرا هیچ نمی گه !
شاید قول و قرارهاشونو گذاشتند ! شاید هم پنهانی نامزد کردند و می خوان سر
یه فرصت مناسب به همه بگن ؟ مگه می شه آخه ؟ بدون اطلاع خانوم جون نامزد
کرده یعنی ؟ وای خدا یعنی حتی صبر نکرده قضیه اش با من تموم بشه و بعد
اقدام کنه ؟ حتما می ترسیده پریسا رو از دست بده ! یا شاید پروژه های
میلیاردیش رو ؟ هر آدم احمقی هم بود می فهمید که بابای پریسا عاشق چشم و
ابروی کسرا نیست که اینطور اونو زیر بال و پر خودش گرفته . تو احمقی بهار
که همیشه موقعیتت رو فراموش می کنی و با خوش خیالی و خامی فکر می کنی ممکنه
اوضاع به نفع تو تغییر پیدا کنه !
لعنتی پس این پروژ های اخیر صدقه سر پریسا خانوم ، نصیب شرکت ما شدند !
شهرام چی می گفت ؟ اگه باقی پروژه های تکمیلیش هم از آن شرکت ما بشه نونمون
تو روغنه و تبدیل یه یکی از شرکتهای مطرح و غول کامپیوتری می شیم ؟
ای خدا ، کاش می شد همین الان این مهمونی کذایی رو ترک کنم ! اصلا ای کاش
پامو اینجا نمی ذاشتم . لعنت به تو بهار که همیشه با لج و لجبازی های بی
موردت به همه چیز گند می زنی . پس کی می خوای کمی بزرگ و عاقل شی آخه ؟
دو سه دقیقه بعد سر و کله پریسا پیدا شد . نمی دونم از کجا اما با نگاهی
دلخور سر میز ما ایستاد و بعد از سلام و احوالپرسی سرسری با من ، رو به
جانب کسرا با لحنی شاکی گفت :
- کجایی پس ، دو ساعته دارم دنبالت می گردم !
پرهام پوزخند وحشتناکی زد . پریسا تند و تیز و مشکوکانه نگاهی به پرهام
انداخت و بعد به من و آخر سر روی کسرا میخ شد . اخم کوچکی بین ابروهاش
افتاد . انگار متوجه فضای غیرعادی بین ما سه نفر شد . کسرا پاسخی نداد .
رنگ پریدگی چهره اش کم کم داشت خودشو به سرخی ناشی از خشم می داد .
بعد از سپری شدن لحظاتی گنگ ، پریسا دوباره کسرا رو مخاطب قرار داد :
- بابا گفت بیام دنبالت ، ببرمت پیشش ، آقای براتی نیا اومده ، می خواد تو رو بهش معرفی کنه !
کسرا بدون هیچ کلام و نگاهی ، بلافاصله از جا برخاست و همراه پریسا میز رو
ترک کرد . قلبم با رفتنش یکهو گرفت و یه چیزی درونم شکست . نمی دونم امید
بود یا آرزو ؟ رویا بود یا خوش خیالی ، ولی یه چیزی در وجودم دیگه مثل
روزهای پیش و حتی لحظاتی قبل نبود .
- چی شده پیشی ؟ کشتیات چرا غرق شده ؟
با بی تفاوتی و گنگ نگاهش کردم . نمی فهمیدم چی داره می گه . چشماش یهو
سرشار از شیطنت و آزار شد . نگاهم که بهش افتاد ، سرشو مظلومانه کج کرد و
ادامه داد :
- آخی ، نمی دونستی رقیب عشقی داری ؟ دیدی شاهزاده کاخ رویاهات داره با یکی
دیگه می پره ، حیرون شدی ؟ آخی آخی ... نکن اونجوری نگاتو ملوسی ... نمی
گی داغونم می کنی عزیزم ؟
دهانم از شدت تعجب و بهت باز مونده بود که رنگ نگاهش دوباره عوض شد و در
حالیکه شراره های آتش ازشون بیرون می زد ، سرشو آورد جلو و توی چشام زل زد و
آرام اما هشدار آمیز زمزمه کرد :
- یکی یکی آتوهاتو دارم می شمارم . باید خیلی باهام راه بیای که بتونم فراموششون کنم ! متوجهی ؟
چشام تو چشاش قفل شده بود و نفسم تو سینه حبس ! اما لعنتی دوباره مثل آفتاب
پرست رنگ عوض کرد . رفت تو قالب پرهام مهربان و آزار دهنده ای که نیش
کلامش از صد تا اخم و تخم بیشتر آدمو اذیت می کرد . در حالیکه هنوز خودشو
عقب نکشیده بود ،دستشو آورد جلو و گوشه روسریمو به آرامی نوازش کرد . جرات
نداشتم ذره ای خودمو عقب بکشم یا حرکتی بکنم . انگار روی مین ایستاده باشم .
با لحنی ملایم گفت :
- میدونی عزیزم ، من خیلی زیاده خواهم ، وقتی چشم دنبال یه چیزی باشه باید
اونو تمام و کمال بدست بیارم . حالا هم چشمم تو رو گرفته . پس به نفعته هر
چه زودتر ، اون مخ کوچولوتو از هرکسی به جز من خالی کنی عروسک . باشه ؟
و بعد با لبخندی ترسناک خودشو عقب کشید و از جابرخاست و بدون کلامی اضافه
میز رو ترک کرد . حالا من موندم و یک دنیا غصه . من موندم و یک دنیا ترس .
من موندم و یک قاب شکسته خیالی . من موندم و یک پنجره رو به آینده ای مبهم
... تاریک ... تنها
تا هنگام شام دیگه کسی رو ندیدم . البته چند نفر غریبه
اومدن سر میز کنارم نشستند و رفتند . آدمهایی که از رقصیدن خسته می شدند و
نیاز به استراحتی کوتاه داشتند . من اما اونقدر در خودم و افکارم و غصه هام
غرق شده بودم که اصلا متوجه دنیای پرهیاهوی بیرون نبودم . زمانی به خودم
اومدم که خدمتکاران همه رو به صرف شام به بیرون از سالن هدایت می کردند .
نگاه خسته و گیجم رو به آدمهایی دوختم که کم کم داشتند متفرق می شدند . دلم
آزادی می خواست و خلاصی . به همین منظور من هم همراه سایرین از سالن بیرون
رفتم اما نه به صرف شام بلکه به قصد رفتن وارد اتاق رختکن شدم و لباس
پوشیده و چادر به سر از اتاق بیرون اومدم . می خواستم توی اون شلوغی از
فرصت استفاده کنم و به مسئول لابی بگم که برام یه ماشین بگیره . اما به محض
اینکه کنار میزش توقف کردم ، صدای پرهام از پشت غافلگیرم کرد .
- کجا با این عجله ؟ دو دقیقه پیشت نبودم عین ماهی از دستم سر می خوری و در می ری !
برگشتم به سمتش . حتی حوصله و توان اخم کردن هم نداشتم . صدا و چهره ام بی روح و خسته بود :
- می خوام برم . به اندازه کافی زحمت دادم . از طرف من از بقیه خداحافظی کنید نمی خوام مزاحم شام خوردنشون بشم !
ابروهاشو داد بالا و خونسرد گفت :
- عزیزم خودت اعتراف کردی که من مرد عملم ! نکنه حرفهام به این زودی یادت
رفت ؟ در ضمن قرار شد توی مهمونی پارتنر هم باشیم ! اوه ... حتما از اینکه
تنهات گذاشتم ناراحت شدی ؟
و لبخندی گشاد روی لبهاش نشست و در همون حین نزدیک اومد و در حالیکه گوشه چادرم رو می گرفت و منو با خودش می کشید گفت :
- بیا برو چادرت رو در آر . با هم بریم شام بخوریم . اگه تنهات گذاشتم واسه اینه که دوست نداشتم ببرمت تو جمع پسرونه !
در حالیکه همراهش قدم برمی داشتم ، چشمامو از فرط کلافگی و حرص ، روی هم
فشردم و چند ثانیه ای بسته نگه داشتم . دیگه این رفتارهای رنگ و وارنگ و
عجیب غریبش داره واسم عادی می شه . خدایا کمکم کن امشب تحملش کنم تا وقتی
پام به خونه برسه . حس می کنم ظرفیتم داره پر می شه . خدایا .. خدایا تقصیر
خودمه . می دونم . هر چی بلا خصوصا از سمت این دیوونه به سمت من سرازیر
بشه حقمه . فقط می خوام تحملشو بهم بدی تا شرش کم بشه .
وقتی مجددا به اتاق رختکن رسیدیم در رو برام باز کرد و همونجا کنار در
منتظر ایستاد تا دوباره بهش ملحق بشم ! در همون حین هم مامان پرهام چشمش
خورد به ما دو تا و لبخندی ملیح و منظور دار روی لب نشوند ! بیشتر حرص
خوردم اما سعی کردم به روم نیارم . من می تونم . خدایا من می تونم همه
اینها رو تحمل کنم ! الان مامانش من رو به چه چشمی دیده ؟ عروس یا دوست
دختر ؟ نه ، نه بهار به این چیزا فکر نکن . بی خیال . شامت رو بخور و در
اولین فرصت که پیدا کردی برو خونه . صدایی توی سرم جیغ کشید :آخه از دست
این دیوونه چطور راحت شم ؟
میز شام رو توی حیاط باصفای مجمتع چیده بودند . حیاطی نه خیلی بزرگ اما
دلنشین و خوش منظره با باغچه ای دو تکه و هلالی شکل که در طرفین حیاط بود و
فواره ای کوچک که وسط این باغچه های پر از گل و درختچه های تزئینی قرار
داشت به همراه نورافکنهای مناسب که در شب روشنایی لازم رو تامین می کرد .
تعدادی نیمکت و صندلی هم دور تا دور فواره و کنار باغچه ها قرار داده شده
بود که هر کسی تمایل داشت می تونست همونجا بشینه و غذاشو بخوره . در مجموع
اونقدر حیاطشون با صفا و دلپذیر بود که آدم احساس مطبوعی بهش دست می داد .
به همراه پرهام میزشام رو دور زدیم و هر کدوم برای خودمون غذا کشیدیم و بعد
به پیشنهادش رفتیم روی یکی از نیمکتها و کنار بعضی جوانهای دیگه نشستیم و
مشغول شام خوردن شدیم . بیشتر بزرگسالان بعد از کشیدن شام برمی گشتند توی
سالن اما تصمیم بر این شد برای اینکه همه جوانها دور هم باشند؛ نیمکتهای
طرف دیگه فواره هم به سمتی که ما نشسته بودیم جا به جا بشه و در نهایت همه
نیمکتها و صندلی ها تنگ هم قرار گرفتند . از این فشردگی و توی دل هم بودن ،
صمیمیت خاصی ایجاد شده بود و همهرو مشغول شوخی و خنده و صرف شام و
گفتگوهای شاد کرده بود ! حتی پرهام هم ، راضی و آرام به نظر می رسید . جوری
که آرامشش به من هم سرایت کرده و برای لحظاتی قلبم از اون تلاطم اوایل
مهمانی رهایی پیدا کرده بود ، اون بین هم هر از چند گاهی دختر یا پسری رو
از میان جمع بهم معرفی می کرد و اگه امکانش بود من هم به اونها معرفی می
شدم . در کل می شه گفت اگه چهره های دیگه پرهام رو ندیده بودم نمی تونستم
باور کنم که این پسر آرامی که در طول شام کنارم بود همون پرهام وحشی روزها و
یا حتی دقایقی پیش بوده !
اما لحظات آرام و دلپذیرم دیری نپایید که با حضور پریسا و کسرا ، بشقاب غذا
به دست ،همراه و همگام با یکدیگر ، توی حیاط ، تبدیل به کابوسی مجدد شد !
وقتی هر دوشون از کشیدن غذا فارغ شدند ، کسرا رو دیدم که درست بالای پله ها
و روی سکو چشم میان کپه جمعیت چرخوند . نگاهم میخش شده بود . دیدم که اونم
منو پیدا کرد و چند ثانیه ای نگاهش روی من ثابت موند . بعد چیزی در گوش
پریسا گفت و پریسا سری تکان داد و همراه هم از پله ها سرازیر شده و نزدیک
ما قرار گرفتند . حتی از دور می شد تشخیص داد که پریسا سرحال و شادِ و از
این بابت دلم گرفت . همزمان زوج جوانی که نزدیک ما روی دو تا صندلی نشسته
بودند ، از جا برخاستند و کسرا هم سریع از فرصت استفاده کرد و بعد از حصول
اطمینان که اونها قصد برگشت ندارند خودش و پریسا کنار من و پرهام نشستند .
انگار یه سوزن توی قلبم فرو رفت . از دیدنشون کنار هم و باهم ! یعنی کسرا
هم وقتی منو کنار پرهام می بینه سوزن توی قلبش فرو می ره ؟ سرم پایین بود
که صدای پرهام باعث شد سرم رو بالا آورده و نگاهش کنم .
- چقدر دیر اومدید ! کجا بودید تا حالا ؟
باز این پرهام شروع کرد . نکنه دوباره بخواد بحثهای بی خودش رو از سر بگیره
؟ وقتی رومو گرفتم و به سمت پریسا و کسرا چرخوندم ، بلافاصله نگاهم افتاد
به کسرا که با حالتی عجیب و نگاهی که انگار حرفی داشته باشه به من زل زده
بود ! عجیب بود ! نمی فهمیدم چی می خواد بگه . یه جورخاص شده بود . یه جوری
نگاه می کرد انگار ...
- کسرا کار داشت . مگه بابا اینا ولش می کردن !؟ آخر سر من رفتم نجاتش دادم
.... اون آخریا حس می کردم داری منفجر می شی . خستگی از سرو روت می بارید .
جمله آخرش خطاب به کسرا بود در حالیکه عاشقانه نگاهشو به نیم رخ کسرا دوخته
و منتظر جوابی از جانب کسرا بود . کسرا نیم نگاه کوتاهی بهش انداخت و
خنده ای خشک بر لب آورد و گفت :
- درسته ! دیگه داشتم کم می آوردم !
سرمو بردم پایین و با ناراحتی چنگال رو توی تکه ای جوجه فرو کردم و به دهان
بردم . خدا رحم کنه وقتی ناراحت و عصبی می شم همه سنسورهای سیر شدنم از
کار می افتن و بدون محدودیت غذا می خورم !
- اصلا از مهمونی هیچی نفهمیدی ! بعد از شام دیگه نمی ذارم بری بین اونها ! مثلا امشب قرار بود با هم باشیم !
تکه ای جوجه پرید توی گلوم . پرهام سریع لیوان نوشیدنیم رو به دستم داد .
کمی نوشیدم تا هم بغضمو فرو بدم هم غذایی که توی گلوم پریده بود ! بعد از
ترس اینکه اشکی سرازیر نشه ، بلافاصله تکه ای کباب کندم و به دهان بردم .
می خواستم تا اونجا که ممکنه چشم تو چشم هیچ کس نشم . نه پرهام نه کسرا و
نه حتی پریسا . پرهام خطاب به پریسا گفت :
- پایه ای بعد از شام بگم یه آهنک سالسا بزنن ، با هم برقصیم ؟
پریسا دستاشو به هم زد و شادی کنان گفت :
- آره . عالیه .
بعد دوباره نگاه چندششو به کسرا دوخت و با ناز گفت :
- باید به تو هم کم کم یاد بدم کسرا . اگه بخوای می تونیم با هم بریم کلاس . قبلنا من و پرهام با هم می رفتیم. دوست داری بیای ؟
کسرا لحظه ای منو از نظر گذروند و بعد سرشو تکون داد و گفت :
- پریسا می دونی که من اهل رقص نیستم و علاقه ای هم ندارم !
پریسا با اصرار گفت :
- اما سالسا خیلی هیجان داره و قشنگه ! یکی دو جلسه بیای علاقمند می شی .
کسرا لبهاشو هم فشار داد و با پایین انداختن سرش و مشغول کردن خودش با
بشقاب غذا نشون داد علاقه ای به ادامه بحث نداره . اگرچه فهمیدم از عنوان
این پینشهاد توسط پریسا اونم جلوی من ناراضیه ، اما نمی تونستم این ارتباط
صمیمی بینشون رو نادیده بگیرم و ناراحت نشم !
پرهام اینبار خطاب به من پرسید :
- تو چی ؟
متعجب به پرهام چشم دوختم :
- من چی ؟؟!
- دوست داری با هم بریم کلاس سالسا ؟
حس کردم دلم می خواد با تمام قدرت بکوبم توی صورت پرهام . احمق چی با خودش
فکر کرده که همچین پیشنهادی می ده ؟ ناخودآگاه اخم کردم و بدون درنگ
قاطعانه جواب دادم :
- نه ! من هیچ علاقه ای به رقص از هیچ نوعش ندارم !
البته داشتم دروغ می گفتم و من عاشق رقصیدن بودم اونم از نوع دو نفره اش !
ولی اون لحظه هر جوابی غیر از این به یه معنی دیگه تلقی می شد !
پرهام پوزخندی زد و هیچ نگفت . نگاهم دوباره با کسرا تلاقی کرد . چرا رنگ
نگاهش اینقدر عجیبه و گنگ و نامفهوم؟ گله منده یا پشیمون ؟ عصبانیه یا غصه
دار ؟ آرزومنده یا حسرت زده ؟ با این حال اهمیتی ندادم و و چون از دستش
رنجیده بود ، با همون اخم بر چهره ، سرم رو پایین انداختم .
بعد از شام برخلاف تصورم جمع از هم پاشیده نشد و اینبار بساط ساز و آواز
برپا شد . فرشید پسرعمه پرهام گیتار آورده بود و یکی از دوستان علی
آکاردئون. دو سه تا از پسرا و یکی از دخترا هم بودند که صدای خوبی داشتند و
باهم و یا تکی ترانه ها رو همراه نوازنده ها می خوندند . بعد از دو سه
ترانه که اجرا شد قرار شد هرکس ترانه خاصی مدنظرش هست رو به نوبت بگه که
اگه خواننده ها و نوازنده ها بلد بودند اجرا کنند . فضای جالبی بوجود اومده
بود .
چند نفری ترانه درخواستی شون رو گفتند تا اینکه پرهام با صدای بلند از بقیه
خواست که اجازه بدند ، من آهنگ مورد علاقه ام رو عنوان کنم ! یکباره
نگاهها به سمت من برگشت . هول شدم . چیزی توی ذهن نداشتم . از دست این
پرهام آخه من به کی پناه ببرم ؟! شرمزده و آرام رو به پرهام کردم و گفتم :
- من ... من حضور ذهن ندارم . اگه می شه خودت یه آهنگی پیشنهاد بده !
پرهام اما با یکدنگی و لجاجت گفت :
- نمی شه ، خودت باید بگی ! زود باش همه منتظرن !
با استرس نگاهی به جمع منتظر انداختم . فرشید که متوجه حالتم شده بود ، با مهربانی خطاب به من گفت :
- این روزها آهنگ خاصی گوش نمی دید که خیلی دوستش داشته باشید ؟
بدون اینکه بخوام ، نگاهم به سمت کسرا کشیده شد . یکباره تمام وجودم پر شد
از ترانه حزن آلود "دل دیوونه" شادمهر که این روزها عجیب حرف دل من به
نامهربانترین آدم زندگیم بود ... لبهای لرزانم رو به هم فشردم ، نگاه از
کسرا گرفتم و به فرشید دوختم . لبخندی بی جون روی لبهام نشست .
- آهنگ "دل دیوونه" شادمهر رو اگه می شه بزنید !
فرشید هم در پاسخ لبخندی زد و از بغل دستی اش سئوالی پرسید و وقتی جواب تایید گرفت شروع به نواختن کرد .