رمان بهار زندگی16
بعد از ظهر دوشنبه بود . خسته و کسل توی راه شرکت تا خونه
بودم . با نبود کسرا کارای شرکت هم کمتر شده و رو این حساب کمی زودتر کار
رو تعطیل کردم . البته با اجازه شهرام دیگه . یه جورایی در نبود کسرا اون
همه کاره بود .
بعد از اون جریان دیگه کسرا رو ندیدم ! نه شرکت می اومد و نه توی خونه
سراغی ازم می گرفت . البته آمارشو داشتم که تقریبا دیروقت خونه می آد . فقط
هر از چند گاهی توی شرکت یا خونه به بهانه های مختلف زنگ می زد که در
نهایت سردی و تلخی جوابهای کوتاه می دادم و سریع قطع می کردم . اگرچه صدای
اونم از پشت تلفن همچین گرمتر از صدای من نبود ! می شه گفت قهر کرده بودیم .
من که دلم حسابی ازش پر بود . از رفتار آخرش ، از تندیش از سیلی ای که توی
گوشم زد و با هر بار به یاد آوردنش قلبم تیر می کشید . یه جور حس زدگی و
بی تفاوتی نسبت بهش پیدا کرده بودم . مثل وقتی که خیلی دنبال به دست آوردن
یه چیزی هستی و وقتی به دستش می آری می بینی همچینم ارزش خودکشی نداشت !
حالا نه که من کسرا رو به دست آورده باشم . اصلا همون بهتر که تمام و کمال
مال من نیست . اما دیدن همین رفتاراش برام بسه که بخوام ازش دست بکشم . نه
نمی گم آسونه . اما همین کم دیدنهای اخیرش می تونه کمکم می کنه که زودتر
فراموشش کنم . اوف خدایا ...خدایا خودم می دونم که خیلی سخته . دروغ چرا
حتی همین الانشم دلم براش تنگه . اما وقتی فکر می کنم می بینم من تحمل
پذیرش رفتارهای تند و خشن کسرا رو ندارم . اگه بخواد سر هر چیز کوچک و
بزرگی بعدها داد و بیداد راه بندازه و منو تکت بزنه ، همین الان با قاطعیت
می گم که نمی خوامش . ارزونش صاحاب اصلیش . همون که براش بال بال می زنه .
پریسا خانومو می گم !
گفتم پریسا اینم بگم که بالاخره تونستم کشف کنم کار مهم کسرا که به خاطرش
این همه مدت شرکت خودشو ول کرده به امان خدا ، چیه ! از قرار پروژه شبکه
کردن یک شرکت تازه تاسیس دولتی رو به عهده گرفته و خودش شخصا مدیر پروژه
است و به خواسته کارفرما باید حاضر در محل پروژه باشه. در واقع بابای پریسا
این پروژه رو برای کسرا جور کرده . شهرام می گفت پروژه بسیار عظیمیه که
شبکه کردن یک شرکت بزرگ و تامین تجهیزاتش به طور کامل رو شامل می شه . وقتی
شهرام اینو گفت تعجب کردم و پرسیدمم شرکت ما که نیروی شبکه کار نداره ! و
شهرام جواب داد هر بار که پروژه های شبکه اینچنینی پیش می آد خود کسرا چون
دوره های شبکه سیسکو رو کامل گذرونده و مدرک بین المللی داره با به کار
گرفتن موقت یه عده نیروی شبکه کار مدیریت پروژه رو به عهده می گیره . چون
در واقع تمام نیروهایی که به طور دائم استخدام شرکت ما هستن همه نرم افزاری
ان و اصلا مبنای بیشتر پروژه هامون هم نرم افزاریه . انگاری تک و توک
پروژه های شبکه به تور کسرا می خورده که البته این یکی یه پروژه عظیم و در
امدزا و کاملا متفاوت با قبلی هاست . شهرام می گفت اگه بتونیم پشتیبانی سخت
افزار و نرم افزار اون شرکت رو هم بگیریم که دیگه نونمون تو روغنه و
احتمالا در آینده ای نزدیک جزو برترین شرکتهای کامپیوتری و متخصص در همه
زمینه ها خواهیم شد . خصوصا که کسرا هم به کار نرم افزار وارده و هم شبکه !
خوب مثل اینکه بابای پریسا حسابی هوای کسرا رو داره . بعید می دونم بی منت و
مزد باشه کاراش . حتما خواب خوبی هم واسه کسرا دیده که اینطور هواشو داره .
چه مزدی از این بهتر که همه این کارها در حقیقت به نفع داماد آینده اش و
در نهایت بهبود وضعیت زندگی آینده دخترش خواهد بود ؟
نفس عمیقی از سینه بیرون دادم و توی کوچه خودمون پیچیدم . نمی تونم به خودم
دروغ بگم ،دلم براش تنگ شده . برای لحظاتی تمام روح و جسمم از توی کوچه
پرواز کرد و به سوی کسرا پر کشید . یعنی الان کجاست ؟ اونم واسم دلتنگ هست
یا نه ؟ چرا حس می کنم اونم دلش واسه دیدنم تنگ شده ؟ یعنی دلداری می دم به
خودم ؟ یعنی اوهام و خیاله ؟ چرا پس اینقدر قلبم داره تند می کوبه ؟ پس کی
این کار لعنتیش تموم می شه و زندگیش به روال عادی برمیگرده ؟
توی افکار و خیالم غوطه ور بودم که صدای بلند و پشت هم بوق ماشینی منو به
خودم آوردم . تقریبا نزدیکی های خونه بودم . باگیجی و تعجب سرم و چرخوندم
تا دنبال مبنع تولید صدا بگردم . یه کوپه قرمز رنگ درست روبروم قرار داشت و
راننده هم توش بود . از دست این جوونهای کله ژلی و جغل ِ ماشین ندیده .
تا یه ماشین آنچنانی می آد زیر پاشون دیگه خدا رو بنده نیستن . هم خیابونها
رو به گند می کشن هم اینطور مخل آسایش مردم می شن .
اصلا توی این خیابون واسه کی اینطور داره بوق می زنه عوضی ؟ یه دور سر تا
ته کوچه رو از نظر گذروندم و وقتی مطمئن شدم کسی که توجه این راننده کله
ژلی رو به خودش جلب کرده باشه فعلا توی کوچه نیست با اخمی که میدونستم قطعا
اون راننده نفهم نخواهد دید ، رومو ازش گرفتم و دوباره به سمت خونه حرکت
کردم . اما هنوز دو قدم نرفته بودم که این بار علاوه بر بوق حس کردم اسمم
رو هم شنیدم . با بهت و ناباوری رومو برگردوندم و در کمال ناباوری پرهام
دیوونه رو سوار بر همون کوپه قرمز رنگ دیدم که شیشه سمت خودش رو پایین
کشیده بود و داشت صدام می کرد . وقتی دید متوجهش شدم دستشو تکون داد و
اشاره کرد که برم اون سمت کوچه .
چند لحظه همینطور بر و بر بی هیچ حرکتی مات شده بودم که دوباره چیزی گفت و
اشاره ای کرد که برم سمتش . خوب راستش اون لحظه به درست و غلط ماجرا فکر
نمی کردم . یه موقعیت آنی بود با یه عکس العمل آنی و البته طبیعی از جانب
من . وقتی به سمتش رفتم شیشه بغل دست راننده رو پایین کشید و سرشو کمی آورد
جلو و گفت :
- سوار شو کارت دارم .
همینطور که کمی دولا بودم با تعجب پرسیدم :
- با من کار دارید ؟
- آره بیا بالا . وقت زیادی ندارم کلی هم اینجا معطلت شدم !
ای وای . اون کارم داشت و حالا من یه چیزی ام بدهکار شده بودم . عجب دنیایی شده . اخم کردم و محکم گفتم :
- شرمنده . منم کار دارم و باید هر چه زودتر برم خونه !
و قد راست کردم و عزم کردم برم که یهو دیدم از ماشین پیاده شد در حالیکه یه
پاش کف خیابون و یه پاش توی ماشین بود و با یه دستش در ماشین رو گرفته بود
با چهره ای اخمالود تر از خودم گفت :
- مثل بچه آدم سوار شو تا اون روم بالا نیومده . نمی خوای که جلوی همسایه هاتون آبروریزی بشه ؟
با دهان باز و چشمانی بهت زده در جا خشکم زد. همینم مونده که دیگه این جوجه
واسم قوقولی قوقو کنه . ولی خوب از اونجا که تو کم بودن چندین تخته این
بشر شکی نداشتم ، بعید نمی دونستم تهدیدی که می کرد رو عملی کنه . در همون
حال که مثل مجسمه بر جای مونده بودم و ذهنم واسه خودش داشت به تجزیه و
تحلیل موقعیت می پرداخت و می خواست تصمیم درستی رو اتخاذ کنه ، پرهام
کاملا از ماشین پیاده شد و اومد در سمت من رو باز کرد و با لحنی تند و
دستوری گفت :
- زود باش تا به زور سوارت نکردم .
و اونقدر در نگه داشت تا بالاجبار سوار شدم . حالا نه که دستمو گرفته باشه و
هولم بده اما همینکه یکی مثل پرهام دیوونه تهدید به بی آبروییت کنه کافیه
که در برابرش کوتاه بیای .
دلخوشیم این بود که این وقت روز توی این شلوغی خیابونها و توی ماشین خیلی
از پرهام ترس نداشتم و میدونستم غلط اضافی نمی تونه بکنه . منتها علت واقعی
ترسم این بود که هر آن کسی از کوچه رد بشه و ما رو با هم ببینه . کسرا که
نه . مطمئنا امشب هم مثل بقیه شبها دیر می آد . ولی خانوم جون و شهرام و
سرناز که بودن ! کافی بود یکی از در خونه بیاد بیرون و یا تازه بخواد بیاد
خونه تا منو با پرهام ببینه . رو این حساب معطلی و کل کل کردن بیشتر با
پرهام رو جایز ندونستم و تصمیم گرفتم سوار شم تا بره یه جای مطمئن تر با هم
صحبت کنیم ببینم چه مرگشه .
به محض قرار گفتن پشت فرمان و استارت زدن هم با یه تیک آف ماشین از جا کنده
شد و یه لحظه حس کردم داریم از زمین کنده می شیم و می ریم آسمون و از ترس
چشمامو بستم . اما بعد از چند دقیقه که باز کردم دیدم نه خدا رو شکر انگار
هر چهار چرخ ماشین هنوز روی زمین صافه . جالبه هیچ وقت فکر نمی کردم روزی
بابت همچین موضوعی اینقدر از خدا سپاسگذاری کنم !
مدتی در سکوت گذشت . نگاهم افتاد به ساعت ماشین و دچار دلشوره شدم . با
اینکه تازه ساعت 5:30 عصر بود اما از اون شب کذایی به بعد جرات نداشتم
ثانیه ای از وقتم رو بیرون تلف کنم . با نگرانی گوشیمو از کیفم در آرودم و
گرفتم دستم تا اگه کسرا زنگ زد یا پیغام داد سریع جوابشو بدم . بالاخره بعد
از چند دقیقه طاقت نیاوردم و پرسیدم :
- کجا دارید می رید ؟ من باید برگردم خونه .
پرهام نیم نگاهی انداخت و گفت :
- نه زیاد دور می شم ، نه زیاد وقتت رو می گیرم . گفتم که خودمم عجله دارم .
- اصلا این کارا واسه چیه ؟ چه کارم دارید ؟
پرهام این بار با مکث بیشتری بهم چشم دوخت و بعد در حالیکه نیم لبخند کجی روی لبش نشسته بود نگاهشو داد دوباره داد به جلو و گفت :
- می خوام ببرمت یه جا یه کم با هم خلوت کنیم . نظرت چیه ؟
از نیم رخش هم می تونستم تشخیص بدم لبخندش شیطانی شده .
نگران شدم و سریع به خیابونهای اطراف چشم دوختم . زیاد دور نشده بودیم و
این برام امیدوار کننده بود . با تمام این احوال دلیل نمی شد از پرهام
دیوونه نترسم ! اصلا کنارش احساس خوبی نداشتم و همینطور موجهای منفی و بد
بود که به سمتم روانه می شد . سریع گفتم :
- آقای محمدی خواهش می کنم اگه کاری باهام دارید همینجا بگید و بذارید من برم خونه ! اگه هم نه که ...
یه دفعه پرهام پرید میون حرفم و گفت :
- تو چرا هر وقت می ترسی اینقدر با ادب می شی ؟
بعد زیر چانه اش رو کمی خاروند و ادامه داد :
- پس از این به بعد هی می ترسونمت که بیشتر با ادب بشی .
با دهان باز و ترسان به نیم رخش خیره موندم که یهو برگشت و بهم نگاه کرد و
بعد با صدای بلند زد زیر خنده . خنده اش هم ترسناک بود لعنتی . یه لحظه فکر
کردم در ماشین رو باز کنم و بپرم بیرون و خودمو نجات بدم . با این فکر
ناخودآگاه هر دست لرزانم رو روی دستگیره در گذاشتم و سعی کردم ترس و واهمه
رو از صدام دور کنم :
- آقای محمدی . خواهش می کنم منو همینجا پیاده کنید . من ...
دوباره با نگاهش منو غافلگیر کرد و باعث شد حرفم یادم بره . دیگه نمی تونستم وحشتمو مخفی کنم . صدام حالت التماس گرفت :
- تو رو خدا نگه دار . چی کارم داری آخه ؟ من میخوام برم .
با این حرف نزدیک بود باز اشکم سرازیر بشه که با حرف پرهام میانه راه متوقف شد .
- اینطوری دوست ندارم . یه طور دیگه بگو .
ابروهاشو داده بود بالا و معلوم بود حسابی داره از اذیت کردن من تفریح می
کنه و صد البته لذت می بره ! یه لحظه از دست خودم عصبانی شدم که ضعف نشون
دادم و ترسیدم . ترس که نداره دختر . وسط این خیابونهای شلوغ و تو این وقت
روز هیچ غلطی نمی کنه . سعی کردم جرات از دست رفته امو به دست بیارم و
صدامو محکم کنم :
- بهت می گم نگه دار . فکر کردی ازت می ترسم ؟ اصلا همین الان زنگ می زنم به ...
در حین در آوردن گوشی موبایل و عملی کردن تهدیدم بودم که پرهام یهو فرمون
رو 90 درجه به راست چرخوند و پیچید توی کوچه ای و من که کمربند نبسته بودم
با شدت به سمت مخالف یعنی همون پرهام پرت شدم . دیگه نتونستم خودمو کنترل
کنم و جیغ کشیدم :
- دیوونه دیوونه دیوونه . چی کار می کنی ؟ می خوای به کشتنم بدی احمق ؟ بهت می گم نگه دار .
حالا خنده پرهام بزرگ تر و مفرح تر شده بود . داغ کردم و دوباره فریاد کشیدم :
- می گم نگه دار پسره احمق ...
حالا پرهام با سرعت زیادی توی کوچه پس کوچه ها در حال رانندگی بود . و با
همان شدت و به بدترین شکل ممکن از این کوچه به اون چه و از این خیابون به
اون خیابون می پیچید . تنم شروع به لرزیدن کرده بود و نفسم از شدت هیجان و
ترس داشت به شماره می افتاد . در یک لحظه تصمیم گرفتم در رو باز کنم و بپرم
توی کوچه . برای همین چشمامو بستم و با فرستادن یه صلوات دستگیره رو محکم
فشار دادم . چشمام هنوز بسته بود اونقدر هیجان و اضطراب داشتم که نفهمیدم
در باز نشد . دستگیره به صورت فشرده شده هنوز توی دستام بود . چشم باز کردم
. چرا پس این در لعنتی باز نمی شه . حالا دیگه تقلام برای باز کردن در
کاملا پیدا بود . پرهام خندید و گفت :
- می دونستم همچین دیوونه ای هستی همون اولش که نشستی درها رو قفل کردم ! می بینی چه خوب شناختمت ؟ من و تو با هم چه شویم
و با قهقه ای بلند تر از توی فرعی به خیابون اصلی پیچید . احساس می کردم
داریم دور خودمون می چرخیم . سرم داشت گیج می رفت . خدایا می خواد چه بلایی
سرم در بیاره ؟ خدایا ...
توی همین افکار بودم که دیدم ماشین رو متوقف کرد . توی یه کوچه مسکونی و به
نسبت کم تردد . دوباره ترس مهمان نگاهم شد . نمی خواستم اما نمی تونستم
التماس و خواهش رو با چشمام بهش منتقل نکنم .
- می تونم ... می تونم پیاده شم ؟
حالا پرهام به در ماشین سمت خودش تکیه داده و غرق تماشای من بود . بدون
اهمیت دادن به حرفش دستگیره در رو امتحان کردم . بازم قفل بود . آب دهنمو
قورت دادم و به اطراف نگاهی انداختم . همون لحظه مردی از توی خونه ای
بیرون اومد و به سمت ماشینش که توی کوچه پارک شده بود رفت . باید جیغ بزنم و
کمک بخوام ؟ آره آره تا نرفته باید ... اما تا به خودم بیام اون مرد هم
گذاشت و رفت . دوباره به سمت پرهام نگاه کردم . هیچ نمی گفت و فقط نگاهم می
کرد . اصلا ... اصلا این پسر چه پدرکشتگی ای با من داره که مدام می خواد
اذیتم کنه ؟
- می شه بگی چرا این همه می خوای منو اذیت کنی ؟ اصلا ... اصلا چه کار به
کار من داری تو ؟ چه کارت کردم که اینطوری می کنی ؟ اگه به خاطر همون روز
اول آشناییه باید بگم که ...
دوباره نذاشت حرفمو کامل کنم و با بی حوصلگی دستشو توی هوا تکون داد و صاف روی صندلی نشست که بی اختیار من کمی کشیدم عقب :
- ازت خوشم می آد . حالا یهو خیالات برت نداره ماجرا رو عشقی کنی . نه ، از
این خبرا نیست . ولی به عنوان یه دختر تونستی توجهمو جلب کنی . همین !
واسه همین می خوام بیشتر بشناسمت .
اینقدر اینها رو بی احساس و بی میل گفت که حس یه موش آزمایشگاهی بهم دست داد . سریع جبهه گرفتم و همین رو به زبون آوردم :
- مگه من موش آزمایشگاهیم که می خوای منو بیشتر بشناسی و موشکافی کنی ؟
نگاه یخی پرهام دوباره شیطون و ترسناک شد و برقی توش درخشید .
- نه ، گربه آزمایشگاهی هستی تو ، پیشی ! قبلا بهت نگفتم ؟
می دونستم می خواد با این نوع حرف زدن آتیشیم کنیه . سعی کردم بش اهمیت ندم و در عوض محکم و قاطع گفتم :
- اما من هیچ تمایلی به بودن در کنار شما ندارم آقای محمدی ! شما هم نمی
تونید واسه خاطر دل خودتون منو مجبور کنید که در کنارتون باشم . همین حالا
هم در رو باز کنید ، چون می خوام که برم !
دوباره لبخند کج مسخره اش روی لبش نشست و بی خیال گفت :
- مگه دست خودته ؟ تو این بازی سگ و گربه من همیشه اون سگی ام که با
دندونهای تیزش همه چیز رو می دره . اینو یادت باشه . خوب کوچولو ؟
قسمت آخر جمله اش رو با مسخره ادا کرد که حرصم در اومد . خدایا یعنی من
الان هیچ کاری نمی تونم در مقابل این احمق انجام بدم ؟ مگه الکیه که منو
برداشته آورده توی یه کوچه و در ماشین رو روم قفل کرده ؟ کلافه و مستاصل
نگاهی دوباره به کوچه انداختم تا مگر کسی پیدا بشه و ازش کمک بخوام . دیگه
این بار درنگ نمی کنم . سریع فریاد می کشم و به شیشه می کوبم و ...
قسمت آخر جمله اش رو با مسخره ادا کرد که حرصم در اومد .
خدایا یعنی من الان هیچ کاری نمی تونم در مقابل این احمق انجام بدم ؟ مگه
الکیه که منو برداشته آورده توی یه کوچه و در ماشین رو روم قفل کرده ؟
کلافه و مستاصل نگاهی دوباره به کوچه انداختم تا مگر کسی پیدا بشه و ازش
کمک بخوام . دیگه این بار درنگ نمی کنم . سریع فریاد می کشم و به شیشه می
کوبم و ...
در همین افکار بودم که از گوشه چشم دیدم بدن پرهام تکونی خورد و حس کردم به
سمت من اومد . وحشت زده با تمام توان خودمو به در ماشین کوبوندم و با
چشمای ترسان به پرهام نگاه کردم . اما پرهام بی خیال من بدنش به سمت عقب
ماشین متمایل شد . دست دراز کرد و بسته ای رو از پشت برداشت . چشمای من
هنوز از وحشت گرد بود و قلبم تند می تپید .
دوباره همون لبخند مسخره اعصاب خورد کن . اصلا انگار قیافه عادیش با این لبخند یه وری عجین شده بود . بسته رو روی پام گذاشت و گفت :
- بگیرش این برای توئه !
با چشمانی که حالا داشت از حدقه در می اومد ، هم از ترس و هم از تعجب گفتم :
- واسه ... واسه من ؟ برای چی ؟ چی هست ؟
بسته روی پام قرار داشت اما دستهامو برای برداشتنش دراز نکردم . انگار چیزی خطرناک روی پام قرار داشته باشه که نتونم بهش دست بزنم .
پرهام بی خیال و خونسرد گفت :
- لباسه . جمعه که می آی مهمونی همینو بپوش ! دیروز توی یه مغازه به چشمم خورد و فکر کردم بهت می آد !
حالا دیگه دهانم هم از شدت تعجب و بهت باز شده بود . شاید تا آخر عمر هم
کنار پرهام بمونم بازم نتونم این بشر عجیب الخلقه رو بشناسم ! به آرامی
بدنمو صاف کردم و با صدایی که به زور از حلقم خارج می شد گفتم :
- کی گفته من لباس می خوام ؟ اصلا کی گفته من مهمونی جمعه رو می آم ؟
باز هم بی حوصله شده بود با این حال محکم گفت :
- من ! بهم قول دادی که می آی ! ازت قول گرفتم . هر کسی هم بهم قول بده مجبوره پای حرفش بمونه ، وگرنه ...
سرشو آهسته آورد جلو ،که منم مجبور شدم به همون اندازه سرمو ببرم عقب .
نگاهمون برای لحظاتی توی هم قفل شده بود . با لحن آرام و مرموزی ادامه داد :
- مطمئن باش دوست نداری ادامه شو بشنوی . بهت توصیه می کنم که با من از این شوخیا نکنی .
و دوباره سرجاش نشست . لعنتی . خوب توی ترسوندن استاده . از بس که یه پا
روانیه واسه خودش ! منم دوباره صاف سر جام نشستم و با اخمهایی در هم و
صدایی قاطع گفتم :
- فکر نکن با این ادا اطوارا منو می ترسونی آقا پسر . نه اونقدر ترسوام که
با چهارتا تهدید تو بلرزم ، نه اونقدر بی کس و کارم که تو بتونی واسه خودت
هر غلطی دلت می خواد بکنی ! این لباس هم بردار ببر ، بده به خواهرت بپوشه !
سلیقه من اصلا با تو یکی نیست .
و لباس رو با جدیت روی صندلی عقب قرار دادم ! پرهام دوباره زده بود به رگ
خونسردی اعصاب خورد کنش . با همون پوز خند مسخره ای که کم کم داشت روان منو
سالاد می کرد :
- با اینکه این روی تو رو خیلی دوست دارم و دلم می خواست وقت داشتم تا به
این بازی تا شب ادامه بدم، اما به علت ضیق وقت بهت بگم که احتمالا همین کس و
کارت هیچ خوششون نمی آد ببینن ، دختر ناز نازی و ملوسشون سوار ماشین یه
پسر غریبه می شه و باهاش می ره یه جای نامعلوم و بعد از دو سه ساعت به
اتفاق یه عده دیگه می ره فرحزاد و بعد ...
شدت شک وارده اونقدر زیاد بود ، با صدایی بلند کلمه " نه " از دهانم خارج
شد . پرهام ابروهاشو داد بالا و با همون لبخند کذایی یک "آره" کشدار گفت !
برای چند لحظه قفل شده بودم و نمی تونستم عکس العمل نشون بدم ! چطور ممکنه ؟
چطور ممکنه منو دیده باشه ؟ و بعد هم اونقدر بیکار و احمق باشه که چند
ساعت کشیک منو بده ؟ شایدم واسم بپا گذاشته ؟ اما برای چی ؟ مگه دیوانه است
که واسه من جاسوس استخدام کنه ؟ لعنت به تو بهار . لعنت به تو . چند بار
باید بهت ثابت بشه که این پسر یک روانی افسار گسیخته است ؟ خدایا دارم
دیوانه می شم ! شقیقه هام از درد تیر کشید . سرمو گرفتم بین دستام و شروع
به ماساژ دادن شقیقه هام کردم . باید خودمو جمع و جور کنم . خدایا کمکم کن
.نباید جلوش کم بیارم و گرنه فاتحه ام خونده است . همینطوری هم این لعنتی
داره تیشه به ریشه من می زنه . ولی من نباید بهش اجازه بدم .
با دستی که از روی چادر به شانه ام خورد انگاری برق بهم وصل کرده باشن ، سریع از جا پریدم و جیغم رفت هوا :
- لعنت به تو عوضی . لعنت به تو ! به من دست نزن . به من دست نزن . فهمیدی ؟
ناگهان بدنم شروع به لرزش کرد و اشکهام شروع به ریختن ! ادامه دادم :
- چی از جون من می خوای ؟ لعنتی مگه چه کارت کردم که اینطوری به پر و پام
می پیچی ؟ دست از سرم بردار . آقای محمدی ، آقا پرهام ، پرهام ، تو رو به
هر چی که می پرستی و دوستش داری قسمت می دم دست از سر من بردار . من تیکه
تو نیستم . من عروسک تو نیستم . منو بازی نده . تو رو به خدا منو بازی نده
پرهام . من به اندازه کافی مصیبت دارم . اگه معذرت خواهی کنم ، اگه بابت
تمام رفتارای بدم ازت طلب بخشش کنم ، منو ول می کنی ؟ خواهش می کنم ....
صدام توی گلو شکست و با چشمای اشکی و پر از تمنا نگاهش کردم . شاید که اثر
کنه ! بعید نیست بالاخره اونم آدمه ، هر چند دیوانه ولی آدمه !
بعد از چند ثانیه که به هیچ حرف و احساس تاثری که توی چهره اش پیدا باشه ،
بهم زل زد خیلی خونسرد ماشین رو روشن کرد و شروع به حرکت نمود . منم دیگه
چیزی نگفتم اما اشکهام بند نمی اومدن . دلم از همه جا و همه کس پر بود .
خیلی زیاد . تا وقتی منو پیاده کنه یک ریز اشک ریختم . دست خودم نبود .
انگاری همین اشکها هم بالاخره دل سنگی پرهام رو کمی نرم کرده بود چون تا
وقتی برسیم اونم نه حرفی زد و نه کاری که منو بدتر آشفته و پریشان کنه ! یک
کوچه پایین تر از خونه نگه داشت . یعنی براش مهمه که ما رو با هم نبینن ؟
اگه اینطوره که باید امیدوار باشم .
وقتی قفل درها رو زد ، بلافاصله درها رو باز کردم و خواستم پیاده شم که باز دوباره اون بسته رو جلو گرفت :
- این یادت رفت .
با تعجب و حرص برگشتم و نگاهش کردم . فقط نگاهش کردم . با دهانی باز و در
عجب از اینکه چرا این بشر اینقدر بی احساسه ؟ یعنی اون همه گریه و زاری درش
تاثیری نداشت ؟ اون حرفها و خواهشها ؟ دیگه چطور باید می گفتم و خواهش می
کردم ؟ اونطور که من گفتم دل آدم آهنی هم که بود به حالم می سوخت .
- بگیرش و پیاده شو . من کار دارم و باید برم !
دستمو پیش بردم و بسته رو گرفتم و بعد بدون تعلل پیاده شدم و در ماشین
قراضه اش رو محکم به هم کوبیدم! کار دیگه ای از دستم برنمی اومد . نه جای
کل کل بود و نه خواهش و التماس بیشتر . اونم حالا که نزدیک خونه بودیم و
ممکن بود آبروریزی کنه !
سلانه سلانه و آرام و با سری افتاده به سمت خونه راه افتادم . همه انرژیم
تخلیه شده بود و از درون حس تهی بودن می کردم . نه عصبانی بودم و نه آرام .
نه غمگین و نه شاد . یه جور بی حس بی حس بودم !
ده قدمی منزل که رسیدم سرمو بالا بردم و یهو انگار از حالت بی وزنی در فضا
در اومده باشم ، مثل شی ای سنگین پرت شدم روی زمین . همون لحظه کسرا با
ماشین وارد پارکینگ شد . قلبم شروع به هیاهو کرد . ای متقلب ، مگه نگفتی بی
حس بی حس شدی ؟ چطور در عرض یه ثانیه از این رو به اون رو شدی ؟ نفسی عمیق
از سینه بیرون دادم . بلکه این طپش های نابهنگام و سرکش آروم بشن . جلوی
در خونه هم کمی مکث کردم و وقتی حس کردم قلبم آرام شده در رو باز کردم و
وارد شدم . خوب حالا که چی ؟ اون می ره خونه اش و تو اصلا چشمت هم بهش نمی
افته ! واسه چی این همه ذوق کردی ؟ لعنتی . به درک ! اصلا بهتر که چشمم به
ریخت بی ریختش نمی افته ! نیست خیلی ام ازش دل خوشی دارم !
ده قدمی منزل که رسیدم سرمو بالا بردم و یهو
انگار از حالت بی وزنی در فضا در اومده باشم ، مثل شی ای سنگین پرت شدم
روی زمین . همون لحظه کسرا با ماشین وارد پارکینگ شد . قلبم شروع به هیاهو
کرد . ای متقلب ، مگه نگفتی بی حس بی حس شدی ؟ چطور در عرض یه ثانیه از این
رو به اون رو می شی ؟
نفسی عمیق از سینه بیرون دادم . بلکه این طپش های نابهنگام و سرکش آروم بشن
. جلوی در خونه هم کمی مکث کردم و وقتی حس کردم قلبم آرام شده در رو باز
کردم و وارد شدم . خوب حالا که چی ؟ اون می ره خونه اش و تو اصلا چشمت هم
بهش نمی افته ! واسه چی این همه ذوق کردی ؟ لعنتی . به درک ! اصلا بهتر که
چشمم به ریخت بی ریختش نمی افته ! نیست خیلی ام ازش دل خوشی دارم !
حیاط رو با قدمهایی شل و وارفته طی کردم و از چند پله بالا رفتم و به در
خونه رسیدم . بسته توی دستم رو زمین گذاشتم تا کلید خونه رو پیدا کنم . در
همون حال که سرم پایین بود صدای پایی از پایین پله ها شنیدم که داشت نزدیک
می شد . دوباره صربان قلبم بالا رفت . مطمئن بودم کسراست ! چرا با آسانسور
نرفته ؟ کلید رو پیدا کردم اما سرم رو حتی ذره ای برای دیدن شخصی که از راه
پله ها داشت میاومد بالا حرکت ندادم . آهان یادم افتاد آسانسور خراب شده !
حالا دیگه مطمئن که خود کسراست که از پارکینگ داره می آد .
داشتم کلید رو توی قفل می چرخوندم که از گوشه چشم دیدم توی پاگرد متوقف شده
. یعنی منو دیده ؟ شایدم چیزی رفته تو کفشش داره درش می آره . از این فکر و
در پناه چادر که صورتم رو مخفی کرده بود لبخندی زدم اما بازم سرمو تکون
ندادم به سمتش ! چیزی در درونم منو منع می کرد ! هنوز اون همه دعوا رو یادم
نرفته ! در که باز شد با ظاهری آرام بسته ام رو از روی زمین بردارم و باز
هم بدون نیم نگاهی به کسرا که هنوزم توی پاگرد ایستاده بود ، وارد خونه شدم
و در رو بستم ! تمام .
فکر کردی آقا کسرا .حتما اونجا ایستادی تا مگه برگردم و بهت سلام کنم .
عمرا . این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست . بابام هم حتی دست رو من
بلند نکرده بود که تو کردی . ای الهی دستت بشکنه که من دلم خنک شه . با این
فکر سریع لبمو گاز گرفتم . اوکی ، حالا ضجه نزن برام ، تخفیف می دم ! الهی
دستت یه مدت درد بگیره تا این دل من آروم شه . چی می گی ؟ نه دیگه از این
یکی کوتاه نمی آم . باید یه مدت درد بکشی تا قلب منم آروم شه ... پس چی
به خودم اومدم و دیدم وسط هال ایستادم و دارم با خودم حرف می زنم ! خنده ام
گرفت . تحویل بگیر بهار خانوم ، از کمالات آقا پرهامه ها . روت اثر گذاشته
. به سلامتی و میمنت . یه پا دیوونه هم شدی واسه خودت . سرمو با خنده تکون
دادم و خواستم به سمت اتاق حرکت کنم که زنگ در منو متوقف کرد .
کسراست ! شک ندارم . حس کردم جریان آهسته خون توی بدنم به آنی سرعت گرفت .
یعنی چه کارم داره ؟ شاید واسه اینکه سلام نکردم ؟ وا ، خوب ندیدمش که سلام
نکردم . چه حرفا ؟
بسته رو همون وسط هال رها کردم و چادر رو از سر درآوردم و گذاشتم روی مبل و
به سمت در رفتم . دوباره نفسی عمیق کشیدم تا آرامش و خونسردیمو حفظ کنم .
بعد خیلی آروم و بی خیال در رو باز کردم و چشم تو چشم کسرا شدم . خوبه که
خدا قلب رو تو سینه قرار داده نه یه جایی مثلا توی صورت . وگرنه با این
دالام دولومبایی که با دیدن کسرا به راه انداخته بود که رسوا می شدم !
بسته رو همون وسط هال رها کردم و چادر رو از سر درآوردم و
گذاشتم روی مبل و به سمت در رفتم . دوباره نفسی عمیق کشیدم تا آرامش و
خونسردیمو حفظ کنم . بعد خیلی آروم و بی خیال در رو باز کردم و چشم تو چشم
کسرا شدم . خوبه که خدا قلب رو تو سینه قرار داده نه یه جایی مثلا توی
صورت . وگرنه با این دالام دولومبایی که با دیدن کسرا به راه انداخته بود
که رسوا می شدم !
بی هیچ کلامی چند لحظه ای داشتیم همو نگاه می کردیم که بالاخره کسرا لب باز کرد و با ژست و لحن طلب کاری گفت :
- اجازه هست ؟
نه بابا ، با اون نمایش دفعه پیش انتظار داره ، استقبال گرمی هم ازش بکنم ؟! با کنایه و پوزخند جواب دادم :
- والا تا اونجا که یادم می آد ، طبق آخرین قول و قرارها ، اجازه ما هم دست شماست .
و از جلوی در اومدم کنار تا بیاد تو . نگاه چپی بهم انداخت اما از رو نرفت ،
کفشاشو از پا در آورد و وارد خونه شد ! یکراست به سمت مبل رفت و در حالیکه
سوئیچش رو روی میز می انداخت ، رو مبل نشست و لم داد . بعد با اشاره دستش
به من که کنار در خشکم زده بود گفت :
- چرا ایستادی ؟ بیا بشین !
- اجازه نشستن و برخاستنم هم دست شماست ؟
- اگه اینطور دوست داری ، بله اونم دست منه ! خوبه ؟
پوزخندی زد و پا رو پا انداخت ! لعنت بهت با حرص لبمو زیر دندون گرفتم و بی
توجه بهش ، به سمت بسته ای که وسط هال قرار داشت رفتم تا ببرمش توی اتاق .
به در اتاق که رسیدم ، صداش از پشت سر اومد :
- کجا رفته بودی ؟
ایستادم و به طرفش برگشتم ، نگاهی از سر حرص انداختم و با اکراه جواب دادم :
- خرید !
نگاهش تند و تیز شد :
- یادم نمی آد اجازه گرفته باشی !
نفسی صدادار از سینه بیرون فرستادم . خواستم چیزی بگم اما می ترسیدم کار به
جاهای باریک بکشه و قضیه پرهام لو بره . اگه بپرسه کجا رفته بودی خرید و
برای چی لباس خرید و چند خریدی ، چی می تونستم جواب بدم ؟
- یه دفعه ای شد .
بسته رو توی اتاق گذاشتم تا جلوی چشمش نباشه و کنجکاوی نکنه ! به علاوه
خودمم با دیدن بسته استرسم زیاد می شد . هنوز هیچ ایده ای برای این مشکل
توی ذهن نداشتم و باید بهش فکر می کردم !بعد از گذاشتن بسته هم برگشتم توی
هال و با همون مانتو و مقنعه روبروش نشستم !
- دیگه از این برنامه های یه دفعه ای ، واسه خودت نریز ! اگرم ریختی ، باید به من بگی .
نگاهی ناراضی بهش انداختم اما جوابی ندادم . حوصله نداشتم . حوصله کل کل
کردن و به قول کسرا یکه به دو و جار و جنجال نبود . تازه کمی پیش از دست یه
دیوونه آزاد شده بودم و همه انرژیم تحلیل رفته بود . سرمو انداختم پایین و
فکر پرهام ذهنمو مشغول کرد . اگه پرهام قضایای روز پنج شنبه رو به گوش
کسرا برسونه فاتحه ام خوندنست . اگه کسرا بفهمه که اون روز من با مهران
رفته بودم بیرون دیگه امونم نمی ده . نه فقط اون که بهنازم سرمو می بره !
دیگه اجازه نمی دن تنها زندگی کنم . به علاوه اعتمادشون رو بهم از دست می
دن . شاید حتی دیگه نذارن برم سر کار ! خدایا شاید حتی کسرا بزنه زیر قولش و
قبل درست کردن کارای رفتنم حتی منو طلاق بده . با این فکر حس کردم سرم به
دوران افتاد . هر طور فکر می کردم می دیدم هیچ راهی وجود نداره که کسرا
بخواد از قضیه روز پنج شنبه با خبر شه . با خبر شدن اون به معنی به هم
ریختن همه چیز برای منه . اما ... کنار اومدن با پرهام و تسلیم شدن در
برابرش هم پیامدهای خوشی نداره . پس چه کار کنم ؟ چطور از پس این یکی بر
بیام ؟ بذارم پرهام تهدیدش رو عملی کنه یا ...
- چه خبرا ؟
نگاهمو از نقطه ای روی میز به چهره اش دوختم و بی تفاوت شانه ای بالا
انداختم و زیر لب کلمه "هیچی " رو زمزمه کردم . و سرمو دوباره انداختم
پایین . چند لحظه بعد صدای کنایه آمیزش رو شنیدم :
- سر به زیر و ساکت شدی تازه گیا !
همونطور که سرم پایین بود فقط لحظه ای چشامو دادم بالا و دوباره زیر انداختم .
- چی شده ؟ بهت نمی آد اینقدر مظلوم باشی !
خواستم بگم در برابر گرگهایی مثل تو و پرهام که هر لحظه آمادن تا بهت حمله
کنن ، جز مظلومیت چه کاری ازم ساخته است ؟ اما صادقانه جواب دادم :
- حوصله ندارم .
- چرا ؟ چی شده ؟
اصلا نمی فهمیدم منظورش از این پرسشها و کنجکاویها چیه ؟ مگه خودش این حالت
منو بیشتر دوست نداره ؟ ساکت و سر به زیر و آروم ؟ با حالتی قهرگونه جواب
دادم :
- هیچی نشده !
کسرا چند لحظه ای باز ساکت بود و چیزی نمی گفت . اما دوباره زبان باز کرد :
- از شرکت چه خبر ؟
یه لحظه از این تکرار بیهوده پرسش و پاسخها خسته شدم و عصبی پاسخ دادم :
- گفتم که هیچی ! چند بار می پرسی؟
بلافاصله از حالت لمیدگی خارج شد و سیخ نشست و با اخم گفت :
- بار آخرت باشه با من اینطوری صحبت می کنیا ؟
عصبیم کرد . می خواست صحبتشو ادامه بده که نذاشتم و با حرص و بغض گفتم :
- می خوای کلا بار آخرم باشه که نفس می کشم و راحتت کنم ؟
از زور درماندگی و استیصال اشک تو چشمام حلقه زد . سرمو تکون دادم و ادامه دادم :
- خسته شدم کسرا ... خسته شدم از این امر و نهی ها ، از این بکن و نکنها ، از این "بار آخرت باشه" های لعنتی که مدام بهم می گی .
صدام لحظه به لحظه بالا می رفت و حرفام بی اختیار و از سوز دلم بر زبان می اومدن
- از همه تون خسته شدم . تو ، بهناز ، همه ... هر کی دور و برم هست . ای
کاش ولم می کردید به حال خودم ، دست از سرم بر می داشتید . اگه نمی تونی
مهربون باشید لااقل اصلا نباشید تا سوهان روحم نشید ،
اشکهامم بی اختیار روی گونه ام روان شدند . از جا برخاستم تا ترکش کنم که صدای بلندش میخکوبم کرد :
- وایسا ببینم
اخمهای غلیظی چهره اش رو پوشونده بود. لبهاشو از عصبانیت به هم می فشرد و
صدای نفسهاش سنگین و منقطع به گوش می رسید . بلند شد و ایستاد . با یک قدم
خودشو به من رسوند و چشمهای آتشینش رو بهم دوخت :
- نکنه خیالات برت داشته که برام مهم شدی و احساسی بهت دارم که برام ادا
اطوارهای لوس و آبکی در می آری ؟ نه جانم ، اشتباه به مغزت رسیده ، من ناز
نمی کشم که دم به دم برا آبغوره می گیری ، این لوس بازیها و حساسیتها و قهر
و آشتیهای زنانه بیخودم بذار برای یکی دیگه خرج کن که بهت اهمیت بده و
براش مهم باشی ، نه من که فقط وظیفه دارم مواظبت باشم و همونجور که تحویلت
گرفتم تحویل بابات بدم !
اشکهام وسط راه خشک شد . با حرص و بغض و خشم و غرشی با قدرتی ده برابر قدرت
غرشهای اون، که توش تک تک سلولهای تنم هم آوا شده بودند تا صداش به عرش
برسه ، فریاد کشیدم:
- اگه لوسم، اگه لجبازم ، اگه حساسم ، اگه اشکم دم مشکمه ، اگه بی اهمیت و
بی خاصیت و ناچیزم ، اگه برات مهم نیستم و احساسی بهم نداری ، پس چرا دست
از سرم بر نمی داری لعنتی ؟
اونم بلافاصله نعره زد :
- برای اینکه تحت شرایطی خاص و غیرمنتظره، عقدت کردم و حالام زنم شدی ! فهمیدی ؟
شکستم ، خورد شدم ، داغ شدم ، تب شدم ، تاب شدم ، آتیش گرفتم و خاکستر شدم
، داد بودم بیداد شدم ، یک تن بی احساس شدم . عشق بودم نفرت شدم . آب شدم
... آب شدم .سرما شدم . یخ شدم . یخ شدم .... یخ زدم .
لبهام لرزید . آهسته اما راسخ و محکم گفتم :
- ازت متنفرم . متنفر . اینو هیچ وقت یادت نره کسرا !
و اونو همونطور خشک و منجمد وسط هال رها کردم و بعد از وارد شدن به اتاق در رو محکم پشت سرم ،به هم کوبیدم !