رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی!!!۱۲
فردای اون روز هم مثل همیشه کارامو انجام دادم و رفتم به مدرسه.زندگیم داشت یه روال عادی و روزمره به خودش میگرفت و منم به شرایط جدیدی که پیش اومده بود و یا بهتره بگم پیش اورده بودم عادت کرده بودم.برنامه درسی رو هم طوری چیده بودم که حتی توی اتوبوس و تاکسی هم کتاب درسی دستم بود.هدف داشتم… میخواستم گلیم خودمو درست و حسابی از اب بکشم بیرون.بایدموفق می شدم.ایسان و پری رو زیاد نمیدیدم.ولی احساس کردم که حتما به یه استراحت هرچند کوتاه نیاز دارم.خستگی عین سایه همه جا کنارم بود.کلافه از کتابخونه که میزدم بیرون پرستو صدام کرد و ازم خواست تا جمعه رو قرار بذاریم یه پارکی سینمایی چه میدونم رستورانی بریم . منم از خدا خواسته قبول کردم.از دوستام دور شده بودم و همینطور از ارامش.بی وقفه یا درس میخوندم و یا کار میکردم.
از فرشاد هم یه چند وقتی بود که خبری نداشتم و کلی خرکیف شده بودم.یه سری خرید باید میکردم.از ایستگاه اتوبوس رو تا فروشگاه پیاده طی کردم.هنوز هم جای ضربه ای که بهم وارد شده بود درد میکرد.خوب زمان زیادی هم ازش نگذشته بود.
وارد مغازه شدم و تمام چیزهایی که لازم بود رو خریدم.تو مدتی که حسابدار خریدامو حساب میکرد برگشتم و یه نگاهی هم به اطراف فروشگاه انداختم.دوباره نگاهمو دادم به جنس ها.اما با تردید سر برگوندم سمت یخچال.یه مرد و البته بگم پسر با هیکل اشنا و تیپی اشنا تر از همون موقع که وارد فروشگاه شده بودم همونجا کنار یخچال وایساده بود.یه ادم قدبلندو نسبتا لاغر بود و نه هیکلی.برام اشناتر و البته مشکوک تر از اون چیزی بود که بخوام رو حساب یه حس کنجکاوی بذارمش.همونطور که جنس هارو وارد کیسه میکرردم نگاهم رو هم مستقیما دوخته بودم به کسی که دیگه داشتم راجبش یه حدسایی میزدم.چشمم رو حتی یه لحظه هم از روش بر نمیداشتم که خودش برگشت و حدسمو به یقین تبدیل کرد.هم خودش جاخورده بود از اینکه مچشو گرفته بودم و هم من که بادیدنش غم دنیا رو سرم اوار شده بود و به خیال خوش خودم خندیدم.با عصبانیت خواستم برم سمتش و سرش داد بکشم که به نظرم رسید اینجا اصلا جای مناسبی برای اینکار نیست پس چشم غره ای بهش رفتم و از فروشگاه زدم بیرون.هرروز که میگذشت هوا سردتر میشد و برای من جذاب تر .پاییز خلاصه شده ی تمام عشق من به دنیام بود و حالا که داشت تموم میشد و جاشو به زمستون میداد علاوه بر اینکه از شوق دیدن برفا خوشحال بودم از به اتمام رسیدن پاییز و انتظار برای رسیدن دوبارش اونم به مدت یه سال دلم میگرفت.
-کجا عین گاو راتو گرفتی و انگار نه انگار؟؟
-کافر همه را ز کیش خود پندارد …..قبلا هم بهت گفته بودم زیاد جلو اینه واینسی نه ؟؟؟من همین چیزا رو پیش بینی میکردم خوب.
-خوشم میاد هنوزم همونی هستی که بودی ….(نگاهی به سرتاپام انداخت)هیچ فرقی هم نکردی.
لبخند قشنگی زدم.سرمو با ملاحت انداختم پایین و با گردن کج رو کردم بهش.
-تو هم همینطور…
انگار که به خر تی تاپ داده باشن یه ذوقی کرد که نگو…اما با حرف بعدی که زدم کلا ذوق و لبخند و امید و خلاصه هرچی بود محو شد.
-مثل همیشه نحس و غیر قابل تحمل…
با لبخند بدجنسی راهمو کج کردم و از کنارش گذشتم که بازومو گرفت . این دقیقا یکی از کارایی بود که حسابی لجمو در می اورد.
-دستتو بکش
-کجا؟؟بودی حالا
بازومو از تو دستش در اوردم و داشتم میرفتم که ایندفعه با دوتا دستش دور هر دو بازومو حلقه کرد اما ازم فاصله داشت.دیگه کلا قاطی کرده بودم.
-بهت گفتم دست نجستو از من بکش من حاضرم برم جهنم ولی تورو یه لحظه هم تحمل نکنم فرشاد...
-اوا چرا جهنم تو باید بیای بهشت خودت بشی حوری من ….ببینم حق انتخاب حوری که با خودمونه نه؟؟؟
-هه…هههههه….(دستمو به کمرم زدم)حوری؟به تو…
حرفمو قطع کرد.
-نه راستش من نه حوری نمیخوام من سارای خودمو میخوام که الان یه مدتی خودشو از ما دریغ میکنه…
یه لحظه دهنم باز موند . از این حرفا میزد اما هیچ وقت تا به این حد پیشروی نکرده بود.
-چیه خوشت اومد؟؟؟
سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم . این فرشاد با فرشاد یه هفته پیش واقعا فرق کرده بود و البته خطرناکترم شده بود.
-ببین فرشاد هیچ میدونستی کل کل و شوخی تا یه حدیش جالبه؟
-تو هم اینو میدونستی که من شوخی نمیکنم…
-چه شوخی چه جدی من دیگه نمیخوام تورو ببینم دست از سرم بردار.
-چرا؟؟من که کاری نکردم عاخه….و بعد زد زیر خنده …خنده هاش ازارم میداد.
-فرشاد اینو نمیفهمی که من مثل اونایی که دوروبرتن نیستم…
-اتفاقا برای همین میخوامت دیگه از دستشون خسته شدم سارا اونا فقط به درد رفع خستگی میخورن…همین و بس اما تو برام ...
-فرشاد خفه شو وسط خیابون الانم یا راتو میکشی و میری یا جیغ جیغ میکنم بیان سراغت…
باز هم رقت بار خندید.
-کولی نیستی …من که میدونم از این کارا نمیکنی بعدم من دیگه فهمیدم کجا باید بیام سراغت…
خدارو شکر کردم که فروشگاه و ایستگاه اتوبوس با ویلای پناهی فاصله ی زیادی داشتن.اما اگه فهمیده بود خونه ی پناهی کجاس چی؟
با فکر به پناهی کنترل خودمو یه لحظه از دست دادم و بدون هیچ فکر کردنی شروع کردم به داد و بیداد راه انداختن…
-اقا شما با این قد و هیکلت خجالت نمیکشی؟یه دختر مدرسه ای رو وسط خیابون بی کس و تنها نگه داشتی و از این پیشنهادا بهش میدی ….
زده بودم وسط هدف .هول شده بود و توقع این یه کارو ازم نداشت.خودم هم توقع یه چنین کاری رو از خودم نداشتم.کم کم مردم دورمون جمع شدن و یه مرد با غضب اومد سمت فرشاد و بقیش هم که واضحه.با ناموس مردم چیکار داری و مگه خودت ناموس نداری و این حرفا .لبخند فاتحانه ای زدم و داشتم دور میشدم که صداشو شنیدم:((فکر نکن برنده شدی دست از سرت برنمیدارم خانم صداقت.بدجور پاتو گذاشتی رو دمم.))
از تهدید ها و حرفاش هم هیچ ابایی نداشتم.به نظرم گرگه تو میگ میگ از فرشاد با عرضه تره . اخرش لااقل این میگ میگو میگیره ولی فرشاد نه . یه شازده ی به تمام عیار بود.نمیتونم بگم لوس ولی مامانش سعی داشت لوسش کنه و صد البته عوضی…برام مهم نبود ودیگه حتی ازش بدم هم نمیومد.مساءل نهم تری برای فکر کردن وجود داشتن و فرشاد جزو اون مساءل محسوب نمیشد.
رفتم خونه و زنگ درو زدم.بازهم همون باغبون که حالا فهمیده بودم فامیلیش قاسمیه درو باز کرد.من دوباره سلام کردم و اونم مجددا جوابمو نداد.بهم بر نمیخورد.از اول بچگیم هم این چیزا برام مهم نبودن.به جهنم که جواب نمیده خودش ادم نیست.رفتم تو خونه و بعد از اینکه لباسمو عوض کردم و یه تیکه کیک هم خوردم شروع کردم به چیدن اجناسی که خریده بودم سر جاشون.بعد هم برای شام ایندفعه گفتم که یه چیز نونی درست کنم چون دیگه به اندازه ی کافی برنج به خوردش داره بودم.کتلت درست کردن هم که خیلی وقت نمیبرد.مایعشو درست کردم و گذاشتم تو یخچال تا حدود ۴ یا ۵ ساعت دیگه سرخشون کنم.ساعت هم ۴ بود.کتاب زبان و فارسیمو هم اوردم پایین تا بعد از گردگیری و جارو کشی و …مشغول خوندنش بشم.تا امتحان ترم ۱ حدود ۱ ماهی وقت داشتم ولی باید خر میزدم البته با این اوضاع گنجشک هم اگه میزدم هنر کرده بودم.پناهی اینبار ساعت ۱۰:۳۰ اومد خونه.منم کتلتایی که سرخ کرده بودم رو گذاشته بودم تو مایکرویو تا داغ شه اما هنوز دستم به دکمش نخورده بود که گفت((نذار اون تو خوشم نمیاد ))منم بدون اینکه حتی نگاهی بهش بندازم غذارو از تو مایکرویو در اوردم و میزو چیدم.سلام هم بهش کرده بودم البته …
مثل همیشه و فکر کنم طبق عادتش از حموم اومده بود و اومد نشست سر میز .همینطور که داشت دستشو لای موهاش بازی بازی میداد یه نگاه بهش انداختم.ایندفعه دیگه جدی جدی یه رکابی سفید پوشیده بود و یه شلوارک ۴ خونه که خیلی با حال بود البته.خوبه که برادرمون لحظه به احظه بیشتر احساس راحتی میکنن چند وقت دیگه با مای بیبی از جلوی من رد نشه خوبه والا.از فکر خودم خندم گرفت.ولی سریع خوردمش و حواسمو دادم به درس.اینبار غذاخوردنش خیلی بیشتر طول کشید.از توی اشپزخونه نگاهی به هال انداختم نشسته بود روی صندلی و به بشقاب خالیش خیره شده بود.دیس غذا هم مصفه ی رو به اتمام بود میتونم بگم.از توی اشپزخونه بیرون رفتم و کنار میز ایستادم.
-میزو جمع کنم؟
دستشو تکون داد ولی از سر جاش بلند نشد.همونطور که اون از لحاظ تیپ تو خونه ای احساس راحتی میکرد منم نا راحت نبودم.یه شلوار ساده ی ورزشی پام کرده بودم و یه تیشرت استین بلند و یه ژاکت بلند هم روش.در کل راحت…کلا خوب بود اگه هاریش اوت نمیکرد من که کلا باهاش کاری نداشتم اما در این مواقع خوب بود و لا اقل عادی و بدون هیچ تشویشی می گذشت.
حتی موقعی که داشتم با دستمال میزو پاک میکردم هم از روی صندلی بلند نشده بود.ساعت حدود ۱۱:۳۰ بودو من هم که رو به موت…
-شراب که میدونی چیه؟
یه لحظه به گوش خودم شک کردم . دستمالو گذاشتم روی میز.
-بله؟
-میگم شراب…شراب که میدونی چیه؟
چشمام گرد شده بودن و چیزی نمونده بود که از حدقه در بیان.
--ششش…شراب….اره خوب یعنی ب..بله …
جرات اینو نداشتم بپرسم چطور مگه .به خاط همین همونطور هاج و واج نگاهش کردم.
-از روی صندلیش بلند شد.
-خیله خوب به کارت برس.
با نگاهم تا وقتی که از پله ها بالا بره دنبالش کردم.از این سوالش خیلی بیشتر از اون چیزی که میشه فکرشو کرد تعجب کرده بودم.چه ربطی داره عاخه؟؟؟؟شراب….من….اصلا حتی نمیشه فکر منحرف هم راجبش کرد دیگه بقیه که جای خود دارن…
***
۴شنبه هم یه روز عادی خدا بود مثل همیشه.پر از کارو کار و کارای تکراری.از در مدرسه با ایسان و پری زدیم بیرون.
پری:سارا خوب رفتی تو لاک خودت اثلا انگار نه انگار دوتا رفیق هم داری هااا
ایسان :معلومه دیگه چشش به از ما بهترون افتاده خواهر…
زدن زیر خنده.
-نه هیچم اینطوری نیست اخه حجم کارام خیلی زیاد شده نمیتونم حتی ۱ مینم از دست بدم.
ایسان:بابا مینت بابا مین بابا با کلاس….این همون خانمیه که از بای بای های های بدش میومد دیگه.
من:نه حالا یه لفظ گفتماااااا.
پری :بچه ها جمعه رو بچسبین…
در حین گفتن همین حرف بود که یهو به گوشه ای از خیابون خیره شد.
ایسان:بابا….ماشینننن
پری:فراری تو ایران خیلی کمه هاااا نه ؟
من:ببندید دهنتونو عین ندید بدیدا زل زدین به ماشین مردم.
ایسان:راس میگه پری خیطه فقط این تن بمیره بیاین از جلوش رد شیم طرف توشو ببینم خواهشششششش…..
پری:ای بابا من باید امروز…
-اقا گفتم این تن بمیره هاااا
من:از دست تو چش چرون گمشو بیا بریم
-اییووولللل سارا به تو میگن ادم پایه…
از جلوی ماشین که رد میشدیم ایسان زیر میزی طرفو دید میزد.
-بچه ها لامصب خوبه هااااا….پری اینقد تابلو نگاه نکن خوب اهههه
-زهر مار و اههه چیکار کنم خوب…
-خیلی خوب طرفو انالیز میکنیم.موها خرمایی…رنگ چشم معلوم نیس تیپ اوکی هیکل بیگ اوکی
من:بچه ها خاک به سرم داره میاد سمتمون…
ایسان:خره این که خاک به سرم نداره شانس شاید اینبار بهمون رو کرده بچه ها سنگین باشین جدی جدی داره میاد سمت ما…
ماشین اومد سمتمون و در کنار ناباوری کنار پای پری که گوشه ی ما ۳ نفر وایساده بود ترمز کرد.قلب من یکی که داشت میومد تو دهنم.شیشه رو کشید پایین و گفت :((سوار شو…))
تا بیام صدا رو تشخیص بدم پری جوابشو داده بود.
-وا اقای محترم این چه طرز برخورد با …
-با شما نیستم …خودش فهمید.
نگاه سراپا تعجبی به پناهی انداختم و رفتم سمت ماشین . قبل از اینکه سوار شم به ایسان که متعجب و پرستو که عصبی از ضایع شدن داشتن به من و پناهی و ماشین نگاه میکردن گفتم:((صاحبکارمن….اقای پناهی …))تغییری تو صورت هیچ کدومشون ایجاد نشد.مکث کردم.
-د سوار شو دیگه منو مچل خودش کرده…
با ترید در ماشینو باز کردم و سوار شدم.