مثلث زندگی من 8
برگشتم طرف نگاه و دیدمش...از برقی که تو نگاهش بود فهمیدم چیز خوبی در انتظارم نیست.....
دیگه به نظرم چهرش جذاب نبود حالا احساس میکردم خیلی زشته مثل یه خوک..اروم اشکم راهشو رو صورتم پیدا کرد ..هه خندم گرفت من چرا اشک میریختم؟
حسم بهم میگفت تا چند دقیقه دیگه همه زندگیم به تاراج میره و این اتاق فقط ناظر اشک و اه منه...
راشد اروم اروم میومد جلو انگار میدونست با این کار استرس من بیشتر میشه و قلبم توی دهنم میاد...لعنتی...اگه میخوای بکشی بیا ...بیا زودتر راحتم کن..
حواسم نبود اینا رو بلند میگفتم:
دیوونم کردین چی از جونم میخوای ها؟روانی میخوای چیکار کنی ؟بیا ...بیا جلو اروم اروم میای که چی؟میخوام نفسمو بگیری؟
همین طور که فریاد میزدم خودمو با شدت روی تخت تکون میدادم و اشک صورتمو خیس کرده بود..
تمام بدنم از ترس میلرزید...خدایا حالا حس اعدامی ها رو درک میکردم لحظه ای که میدونن الان قراره جون بدن...لحظه ای که طناب رو دور گردنشون میبندن..حالا منم همین حسو داشتم...خدا..........پس تو کجایی؟؟؟؟؟
با صدای بلند فریاد زدم:
خداااااااااااااا....پس تو کجایی؟
حالا چهره راشد خونسردتر از چند لحظه قبل بود و لبخند سردی کنج لبش..با فاصله یک قدمی تخت ایستاد...خم شد روی من و یه دستشو با فاصله کمی از سرم ستون کرد و دست دیگه شو دور چونم گره زد...
نفس هاشو تو صورتم رها کرد و صورتش یه وجبی صورتم وایساد...
با همون چشمای راسخ زل تو چشمام و اروم گفت:
خدا؟؟؟؟هه خدا هیچ جا نیست....خدا کیه؟؟؟؟؟میشه نشونم بدی....
بلند شد و یه دور ..دور خودش چرخید و برای اولین بار قهقه شو دیدم..
_اینجا خدایی نیست....خدای تو هیچ کمکی بهت نمیکنه...همون طور که به من نکرد...اون خدا...
حتی تو اون شرایطم دوس نداشتم کفر بشنوم سرم جیغ زدم...
_نمیخوام بشنوم لعنتی....نمیخوام ...
دوباره خیمه زد روم و گفت:
باشه...باشه..از چیزای بهتری حرف میزنیم...
چونمو با انگشت شصتش نوازش کرد و همونطور خیره به لبام گفت:
درمورد چی حرف بزنیم؟اها...درمورد خودت چطوره؟
میخوام قبل نابود شدنت همه چی رو برات روشن کنم....
لبخند سرخوشانه ای زد و دستشو روی گونه هام گذاشت و اروم با انگشت خط میکشید:
ببینم تو که اینقدر خر نبودی که باور کنی من عاشق سینه چاکتم ها؟البته از شما دخترا جز اینم انتظار نمیره که چرندیات ما رو باور کنین یه مشت احمق که با دوتا چرند زود خام میشین و تموم زندگیتونو به حراج میزارین...
اوم بگذریم وقت ندارم درمورد این چرندیات حرف بزنم..
انگشتش حالا رو لبم بود و اونو نوازش میکرد..
_عزیزم من از اولم میدونستم تو با بقیه فرق داری..ادمایی مثل تو زیاد بودن ماروی اونها ازمایشهای زیادی کردیم اما خب انتقال اون انرژی به ادمای دیگه هم سخت و وقت گیر بود و هم اینکه تمام اون انرژی رو نمیشد نگه داشت و درنتیجه کمتر از اون حدی که اون انسان داشت به دستمون میرسید...
برامون کافی نبود تا اینکه خبری به گوشمون رسید...6نفر توی دنیا هستن که انرژی های خارق العاده ای دارن...خاصن و انرژی شون با ادمای دیگه فرق داره...
انرژی فراتر از یه ادم عادی دارن...
مکث کرد و گفت:
با اون انرژی میتونن دنیا رو تخریب کنن به شرطی که هر 6نفرشون کنارهم باشن....
سرشو اروم به طرف گوشم برد و بوسه ریزی روش گذاشت...
با صدایی که حالا دورگه شده بود ادامه داد:
هرکدوم از این 6نفر یه جای دنیا بودن و پیداکردنشون مثل پیدا کردن سوزن تو انبار کاه بود....
اما شد...5نفرشون رو پیداکردیم...مصر..اسپانیا...ام ریکای جنوبی...افریقا...ترکیه...و ایران...
سکوت کرده بود و حالا من داشتم حرفاشو هضم میکردم...نه.......نه باورم نمیشه ...یعنی..منظورش منم؟
-اره منظورم تویی خوشگله فکرشم نمیکردیم 6امی تو ایران باشه اما بود و توی یه غافلگیری پیدات کردیم...
من میخواستم همون چند سال پیش کارو تموم کنم اما نمیشد باید به این سن میرسیدی...
تو این سن کامل میشدی...
پس صبر کردیم...صبر...تنها واژه ای که تو این چند سال باهاش سر میکردم...
و حالا وقتش رسیده...این درخت بار داده و تا چند وقته دیگه دنیا دست منه....
تو اخرینشی ...
و متاسفم که باید بهت بگم بعد این ازمایش دیگه حتی این اتاق سرتاسر سفید و هم نمیبینی چه برسه به دریاو ابی اسمون...
بعد انتقال انرژی دیگه جونی برات نمیمونه ...امروز ازمایشا جواب مثبت داد برای گام اخر واما حضور من....
دوباره دستشو روی لبم حرکت داد و بعد روی گردنم کشید و بوسه ای زد:
منو خیلی اذیت کردی نمیخوام بزارم نه تو ناکام از دنیا خداحافظی کنی نه من درحسرت چیزی باشم...هوم؟
پس دوست دارم این لحظات اخر کاری کنی به هردومون خوش بگذره......
با کمی مکث ادامه داد:
عزیز دلم.... پشت بندش خنده بلندی کرد و گفت:
اها..راستی نگران اون دوتا احمقم نباش...تو تنها جایی نمیری باهم میرین...
دیگه از اشک خبری نبود یخ زده بودم...تا میخواستم این اطلاعات رو درمورد خودم هضم کنم ضربه اخر رو هم خورده بودم...پس حسم غلط نبوده من به خط پایان نزدیک شده بودم...
بازهم زندگیم مثل فیلم از جلوی چشمام عبور کردو از همه بیشتر حسرت ندیدن هاوش و میخوردم...
کاش همه چی به عقب برمیگشت...میخواستم گریه نکنم اما نمیشد چشمام قرمز شده بودو به سوزش افتاده بود...با سماجت زل زدم تو صورت قاتلمم...قاتل روح و جسمم....
میخواستم تو ذهنم حک بشه...اونم همینطور که بهم زل زده بود سرشو اورد پایین و لباشو رولبام گذاشت...
دیگه چیزی نمی فهمیدم ...نمیخواستم بفهمم چشمامو باز نگه داشته بودم و باسماجت نمیخواستم بزارم بسته شن...
میخواستم ببینم عاقبت رویا پردازی هامو..عاقبت بلند پروازی هامو...عاقبت هیجان خواستن و ....میخواستم عاقبت جاه طلبی هامو ببینم و صد بار تو خودم بشکنم...
چه فایده...من تاالانم شکسته بودم و نمیفهمیدم...
اشک میریختم و با خشونت لبای راشد و گاز گرفتم طوری که طعم خونو حس کردم..هه...
از روی صورتم بلند شد و بهم نگاه کرد و دستی به لبش کشید:
خشونت و دوس داری؟اوهوم منم با خشونت بیشتر میپسندم...
حالا اون بود که افتاده بود به جونم و لب من بود که خونی شده بود...لباسام و پاره کرد و تموم بدنم کبود شده بود....
وضربه نهایی وارد شد به پیکره وجودم و تنها صدای زجه های من بود تو اون اتاق...شایدم تو ی اون جزیره پیچیده بود...
جزیره مرگ....
جایی که با اولین قدمی که گذاشتم بوی مرگ و حس کردم...
مثل یه حیوون به جونم افتاده بود و دیگه چیزی حس نمیکردم جز رعشه ی بدنم و سیاهی چشمام...
عجله راشد و فریادهاش...شلوغی اونجا..همهمه و صدای تیر....رفت و امد ها...
همه اینها رو حس میکردم اما دیگه نمیتونستم تکون بخورم فقط یه چیزی رو فهمیدم و اون صدایی مثل صدای هاوش بود...
بعد این همه وقت...اروم تو دلم گفتم:
با رویای تو همه چی تموم شد...
نفسم یه لحظه قطع شد و هوا کم اوردم ..تو سینم دردی حس کردم و دیگه چیزی نفهمیدم...
عجله راشد و فریادهاش...شلوغی اونجا..همهمه و صدای تیر....رفت و امد ها...
همه اینها رو حس میکردم اما دیگه نمیتونستم تکون بخورم فقط یه چیزی رو فهمیدم و اون صدایی مثل صدای هاوش بود...
بعد این همه وقت...اروم تو دلم گفتم:
با رویای تو همه چی تموم شد...
نفسم یه لحظه قطع شد و هوا کم اوردم ..تو سینم دردی حس کردم و دیگه چیزی نفهمیدم...
***********************************************
باز هم یه اتاق با سقف سفید ..بازهم یه پنجره رو به بیرون...
وبازهم من رو تخت چهارزانو نشسته...
نمیدونم چه خبره؟هیچی ازاطرافم نمی فهمم..اینجا کجا بود؟این سوالیه که هرروز از خودم میپرسم..
هرروز صبح که از خواب پا میشم یادم میره کجام و داد و فریادام و گریه هام شروع میشه..دراتاقم به شدت باز میشه و یه خانمی که که میگه مادرمه با اشک و التماس میخواد بیا جلو بغلم کنه اما اینقدر جیغ میزنم و وسیله به طرفش پرت میکنم که پشیمون میشه...
میترسم از هر کسی که بهم نزدیک میشه میترسم به جز یه نفر..
نمیشناسمش...یادم نمیاد...یا شایدم نمیخوام که هیچ کسی رو یادم بیاد..
اما با این حال نگاهش برام اشناس..رنگ چشماش ...طرز نگاهش...لحن صداش...اینه که فقط به اون اجازه میدم بیاد تواتاقم و نزدیکم بشه و تو اغوشش برم و اشکم لباسش رو خیس کنه..
با اینکه نمیشناسمش و چشمهام قبولش نداره اما با صدای قلبم که با دیدنش بلندتر میزنه میفهمم که اشنای قلبمه..
میزارم بیاد جلوتر و مرهم این تن خسته و جسم ......الوده بشه...
اروم میشم...مثل هرروز..تنها فرقی که با بقیه داره اینکه که هرروز بقیه رو یادم میره اما اونو نه...
هرکی که هست اشناس...اشنای این دل زخم خورده.
بازم مثل هرروز با جیغ و دادام اون زن...نه مادرم میاد تو اتاق تا ارومم کنه اما پشیمون میشه با دیدن رفتارام و اون مرد میشه پناهگاهم...
اشک های مادرم...صورت چروکیده ش و بدن نحیفش و میبینم..اب شدن هرروز شو میبینم اما کاری از دستم بر نمیاد...
هیچ کاری جز سکوت..
دوباره اون مرد میشینه کنارمو و اروم تو بغلم میگریتش..دستشو تو موهام میکشه و زمزمه وار میگه:
تا کی همتا...تا کی...
چرا خودتو عذاب میدی؟دلم واسه صدات تنگ شده واسه حرفات شیطنت هات...
به خودت بیا...مادرتو ببین...هرروز افسرده تر میشه...
سکوت تنها جوابیه که براش دارم....حرف نمیزنم شایدم صدام نمیاد..نمیدونم شایدم لالم...شاید..شاید...
اروم منو از خودش جدا میکنه و تو چشمام نگاه میکنه:
میدونی چقدر عذاب میکشم...میدونی چقدر حس گناه دارم...اینو از نگاه اطرافیان میبینم..
نکن با من اینکارو...با خودت...
دیگه نمی کشم...میترسم...نگرانتم...
اگه بخوای به این روش ادامه بدی شاید دیگه منو نبینی..
اینو که گفت با ترس سرمو بالا بردم و به چشمای مهربونش نگاه کردم...میخواد منو تنها بزاره...اشک از چشمام سرازیر شد...
با ارامش به اشکام نگاه کرد و با گفتن اینکه اشکات خستم کرده بلند شد و از اتاق بیرون رفت...
با عصبانیت و گریه بالش رو تخت رو به طرف در اتاق پرت کردم و به طرف پنجره برگشتم...
نمیخوام ..نمیخوام یادم بیاد...میخوام با این رفتارا خودمو واتفاقایی که افتاده رو فراموش کنم..
نمیخوام هیچ کسی رو یادم بیاد...نمیخام عادی زندگی کنم..
نمیخوام یادم بیاد چه بلایی سر روح و جسمم اوردن و اخرم اون عوضی با رذالت در رفت...اون کثافت فرار کرد..
من موندم دردی که همیشه گوشه ذهنم میمونه...
اره یادمه..همه چی رو یادمه...از اون روز کذایی تا الان که یه ماهی از اون ماجرا میگذره...
همه چی رو برام تعریف کرد...
میخوام دوباره مرور کنم تا یادم نره با خودم و زندگیم چه کردم...هیچ وقت یادم نره...
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
بعد اینکه بهوش اومدم تو هلی کوپتر بودم...هیچ اشنایی دورو برم ندیدم جز یه مرد و یه زن..از شدت درد دوباره بیهوش شدم...
باردوم که بهوش اومدم توی یه اتاق بودم و بازهم سقف سفید بالای سرم ...ترسیدم یه ان همه چی یادم رفته بود فکر میکردم هنوزم همون جزیره لعنتی ام و شروع کردم به جیغ زدن و دست و پازدن تا اینکه یه پرستار جوون اومد تو اتاق و سعی کرد ارومم کنه..
ارومتر که شدم خودش شروع کرد به حرف زدن:
اینجا بیمارستان عزیزم...اصلا نگران نباش تو حالت خوبه وفقط یکم ضعف کردی همین...
پوزخندی زدم فکر کرده خرم...من همه چی یادمه...همه چی مخصوصا قسمت اخرشو..جایی که تموم زندگیم از بین رفت.
صورتم خیس اشک شد و پرستاره سعی تو اروم کردنم داشت اما دیگه چیزی نمیفهمیدم میخواستم از حال هاوش و شاهرخ بپرسم از اینکه چه بلایی سرشون اومد تو جزیره چه اتفاقایی افتاد اما هیچ کسی نبود که جوابمو بده..
تا اینکه بعد 2روز...
دیگه از همه چی بریده بودم نمیخواستم حرف بزنم...از خودم بدم میومد فکر میکردم کثیفم...نجسم..
اون شب تازه چشمامو روی هم گذاشته بودم تا بلکه اروم بشم و خوابم بگیره که حس کردم دراتاق باز شد..اولش ترسیدم فکر کردم نکنه بازم راشد و دارو دستش باشن اما با بویی که حس کردم تموم نگرانی هام از بین رفت.
بوی عطر هاوش بود..
دوس داشتم چشمامو باز کنم و مطمئن شم خودشه...اما روم نمیشد..اگه خودش باشه من چه جوری تو چشماش نگاه کنم...
نوازش دستاشو روی صورتم حس کردم...دستاش میلرزید...
بوی عطرشو میبلعیدم...دیگه نمیتونستم طاقت بیارم و قطره اشکی از گونه سرازیر شد که فهمید بیدارم و اه عمیقی کشید و اروم صدام کرد:
همتا...
با طنین صداش اروم شدم و تمام دلتنگیای این چند وقته پر کشید...تمام ناراحتیام واسه یه لحظه رفت و همه چی رو از یادم برد.
چشمامو باز کردم و زل زدم به چشماش....خدای من این هاوش بود؟
صورتش اینقدر زرد و نحیف شده بودکه نشناختمش...اب شده بود ریشای بلند و چشمای گود رفته...از هاوش قبل هیچی نمونده بود...چرا؟
چشماش هنوز هم برق سابق رو داشت هنوزم جذابیت گذشته رو داشت...در سکوت نگاش میکردم و اونم همین کارو میکرد تا اینکه صداش دراومد:
بی انصاف نمیخوای هیچی بگی؟دلم واسه شنیدن صدات تنگه...واسه صدا کردن اسمم بی قراره...
تصمیم و گرفته بودم سکوت بهترین راه بود چون دوباره با این حرفش یادم اومد الان من کیم..من دیگه اون همتای معمولی نبودم...دوباره بدبختیام اوار شد رو سرم...
بازم سکوت جوابش بود..نفسی از سر خستگی کشید و با گفتن هرجور میلته رفت کنار پنجره اتاق و نگاهشو دوخت به بیرون..
دوس داشتم بدونم چی به سر بقیه اومد اصلا چه اتفاقی افتاد که خودش شروع کرد:
بعد اونکه اون شب جشن تو رفتی داخل ما همه حواسمون رفت سر راشد فکر نمیکردیم اتفاقی واست بیفته چون راشد تو دستمون بود اما وقتی چند دقیقه ای گذشت و پیدات نشد از شاهرخ خواستم وایسه تا من بیام دنبالت ..وقتی اومدم و دیدم هیچ خبری ازت نیست داشتم سکته میکردم...
نمیفهمی حالمو همتا....احساس کردم واسه همیشه از دست دادمت...تو دستم امانت بودی..
یه چیزی اینجا مشکوک بود و سریع برگشتم تو حیاط که دیدم از شاهرخ هم خبری نیست و راشد هم نیست..گیج شده بود هیچ کدوم از دارو دستش نبودن نه شهروز نه شهباز...
هیچ کس...رفتم اطراف باغ و گشتم اما خبری نبود باید دستور حمله میدادم همه چی بهم ریخته بود تا خواستم خبر بدم یکی از پشت زد توسرم و بیهوش شدم...
به هوش که اومدم با شاهرخ دست و پامون بسته بود و تو یه کشتی بودیم..مارو به اون جزیره لعنتی منتقل کردن و فهمیدیم میخوان مارو تحت ازمایش بزارن...واینکه اون شب راشد جاشو عوض کرده بود با یه بدل...
بعد چند ثانیه مکث ادامه داد:
خیلی سخت بود ازمایش هاشون...قدرت بدنیمون از بین رفته بود...شاهرخ بیشتر ازمن اذیت میشد ازمایشا روی بدن اون بهتر جواب میداد و اون بدنش ضعیفتر میشد...
نمیخوام وارد جزییات بشم چون واقعا عذاب واره و میدونم که تو هم طعمشو چشیدی...
تا اینکه اون روزسهیل با بچه ها هماهنگ کرده بود و قرار بود کارو تموم کنن..تمام مدارک هم موجود بود همه چی اماده بود که صدای فریاد تو رو شنیدیم...قبلش منو شاهرخ رو ازاد کردن شاهرخ رو که منتقل کردن چون حالش اصلا خوب نبود اما من وقتی صدای فریاد و ضجه هاتو شنیدم نتونستم طاقت بیارم ...نرفتم اما نمیتوستم هم جلو بیام چون اوج درگیری بود..
وقتی بلاخره تونستم بیام پیشت که...
اینجا سکوت کرد و بعد با صدای دورگه و بغض داری گفت:
من خیلی پستم همتا....من احمق حتی نتونستم از راشد انتقام بگیرم...من مقصرم...من مرد نیستم..
اگه مرد بودم از اول تورو وارد این بازی نمیکردم...اگه مرد بودم نمیذاشتم همچین بلایی سرت بیاد..
برگشت طرفم..صورتش خیس اشک بود و چشماش رنگ غم و ندامت گرفته بود..منم پابه پاش اشک میریختم...و تو دلم میگفتم کاش بلند پرواز نبودم تا حداقل حالا حسرت بالهای چیده شدمو نخورم...
با حرص گفت:
لعنتی حرف بزن فحش بده بیا منو بزن...اما سکوت نکن زجر کشم نکن همتا...
اما بازم جواب سکوت بودو قطره های اشکی که پی درپی صورتمو خیس میکرد...با عصبانیت به طرف در رفت اما قبل بیرون رفتن برگشت طرفم و بغض الود گفت:
با این سکوت..با این نگاه شاکی و غمگین میخوای نامردی مو بکوبونی تو صورتم..
درو بست و رفت.فردای اونروز مامانم اینا اومدن مامانم با چشمای سرخ انگار صد سال پیرتر شده بود نمیدونستم هاوش چی بهشون گفته بود اما هیچ حرفی در اون مورد نمیزدن..وقتی تو اغوش مامانم بودم تازه فهمیدم قدر چه نعمتی رو نمیدونستم...
تو خونه نشسته بودم و دنبال تنوع و هیجان بودم ...هه چقدر بچه بودم و بچهگانه فکر میکردم..حالا بزرگ شدم انگار به اندازه چند سال تجربه دارم اما به چه بهایی؟من خودمو باختم..
ای کاش منم مثل هستی بودم اون محبت مامانو داشت عشق بابک و ...ارامش و امنیت خونه رو...
اما من چی؟خدایا چه بلایی سر خونوادم اوردم مامانم ..مامان خوشگلم پیر شده بود..هستی تکیده شده بود و از اون صورت زیبا تنها یه رد پا مونده بود...
حتی پدی و بابک هم پژمرده شده بودن..
و همه اینا تاوان بلند پروازی من بود...
رفتیم خونه اما با کسی حرف نمیزدم و سکوتم برای خوانوادم زجر اور بود...شب از اتاق بیرون نیومدم اما کنجکاوانه صدای حرف زدن بابک و هستی رو میشنیدم در مورد من حرف میزدن..
_بیچاره خواهرم...همتا کوچولوی من..نباید اجازه میدادیم برن..
_چه ربطی داره هستی..اون با نامزدش رفته دبی حالا اگه اون بی عرضه نتونسته مواظبش باشه مقصر خودشه..
_اما اونی که زجر میکشه همتاس..بهش تجاوز کردن میفهمی یعنی چی؟
_اره میفهمم ...اون مردک بی لیاقت پس چرا نمیاد یه سری به زنش بزنه؟یعنی حالا که دست خورده شده دیگه نمیخوادش نه؟
هستی با اعتراض گفت:
بابک...این چه طرز صحبت کردنه؟
_ببخشید عزیزم اما قبول کن هرچقدرم مقصر باشه اما براش سخته ..من حرفهای هاوش رو شنیدم میخوان نامزدی بهم بخوره...
_چی؟یعنی چی؟مگه الکیه؟اون اسمش رو همتاس؟
_اونا فقط صیغه خونده بودن..
_اما ...اون کثافت مقصر بوده اون که نیمتونسته از زنش محافظت کنه غلط کرد اومد خواستگاری..وای خدا مامان بفهمه دیوونه میشه ..میدونی چقدر برای همتا بد میشه..
_ابرو ی همتا میره...نباید بزارین این کارو بکنه...حداقل عقد کنن تا زن شاهرخ محسوب بشه اینجوری هیچ کسی طرف همتا نمیاد...
دیگه هیچی نمیشنیدم اینا داشتن در مورد من حرف میزدن؟هه هه مثل دیوونه ها میخندیدم اشک و خنده قاطی شده بود..این خواهرم بود این بابک بود؟
انگار در مورد یه کالا حرف میزنن یعنی اینقدر بی ارزشم؟
نفسم بالا نمی اومد..دستم و به یقم گرفتم و نفس کشیدم...خدایا...
منو بکش و راحتم کن...خدا.همه جا غریبه ام..تو خونه خودم..تو کشور خودم..من دیگه همه جا غریبم...اینا که خانواده من بودن پس از غریبه ها چه انتظاری میشه داشت..
از صبح روز بعد دیگه وانمود میکردم کسی رو نمیشناسم.تا کسی طرفم میومد جیغ میزدم و فقط هاوش و میپذیرفتم...
نمیخواستم کسی رو ببینم..از همشون دلخور بودم...
دلم میخواست تو تنهایی خودم بمونم ..هرروز اب شدن مادرمو میدیدم اما نمیتونستم کاری کنم...خودم بدتر شده بود حالم هرروز بدتر میشد افسرده شده بودم..به هستی نگاه نمیکردم...
اما با حرفهای امروز هاوش...دیگه هاوش هم بریده و خسته شده...حالا من موندم و...
مدتیــــست دلم شکســــته از همان جای قبلـی
کاش میشد آخر اسمــت نقطه گذاشت تا دیگر شــــروع نشوی
کاش میشـــــــد فریاد بزنم : ” پایــــــان ”
دلم خیـــــــلی گرفته اســـت
اینجا نمیتـــــوان به کسی نزدیـــــــک شـــــــد
آدمهـــا از دور دوست داشتــــنی ترنــــد......
برای اولین بار دیگه جیغ نزدم وقتی مامانم اومد تو اتاق رفتم تو بغلش و اونم پابه پای من اشک میریخت..تصمیم خودمو گرفته بودم...
هاوش که نمیتونست همیشه بامن باشه...من دوسش داشتم...اونم دوسم داشت اما بعد این اتفاق دیگه نمیدونستم اون منو میخواد یا نه؟ترحمه و اجبار یا دوس داشتن؟
دیگه خودمو محق نمیدونستم..اما میخواستم پاشم..وقتش بود بلند شم...بس بود هرچی دیگران و ازار دادم..بزار حداقل تنها کسی که ازار میبینه خودم باشم...
از شاهرخ خبری نداشتم صیغمون چند روز پیش تموم شده بود و از طرف ما همه چی تموم شده بود..نمیدونم مامانم حرف زده بود یا نه اما دیگه در مورد نامزدی با من حرفی نمیزد..
انگار قرارداد نانوشته بین مون بود که دراین مورد حرف نزنیم.با هستی حرف نمیزدم با بابک هم همینطور از دستشون دلگیر بودم..
اولین بار که رفتم بیرون تنهایی میترسیدم..از همه چی و همه کس..
فکر میکردم مردم زل زدن بهم و از همه چی خبر دارن..رفتم کتابفروشی و چند تا کتاب گرفتم تا حداقل سرگرم باشم..زود هم برگشتم خونه چون هنوز عادت نکرده بودم..
نشسته بودم روی تاب تو حیاط و داشتم یکی از کتابایی که گرفته بودم و میخوندم...اما حواسم همه جا بود جز کتاب..داشتم با خودم فکر میکردم چقدر اون روزای سخت دلم هوای تاب و این خونه رو میکرد..حیاط..اتاقم ..مامانم..دلم هوای امنیت خونه رو میکرد و حالا اینجا نشسته بودم مثل گذشته...اما با یه فرق بزرگ...
یه تاوان سنگین بابت جاه طلبی هام و ناشکری هام...بابت قدر نشناس بودنم..همیشه از خدا گله داشتم خدایا چرا باید زندگیم اینجوری باشه اینقدر بی هیجان و کسالت اور...اما الان میفهمیدم که همون زندگی کسالت اور ارزوی خیلی هاس...
من بلاخره فهمیدم اما به چه قیمتی؟به قیمت از دست دادن همه چیزم..همه چیزایی که باید دوباره برای بدست اوردنشون تلاش میکردم و تازه بعضی هاشون قابل جبران نبودن...نفس عمیقی کشیدم که چشمم به هاوش خورد..روبه روم پایین پله ها ایستاده بود وبا لبخند نگام میکرد..ناخوداگاه منم بهش لبخند زدم اما یهو یادم افتاد اون تهدیدم کرده بود که منو ول میکنه..گفته بود ازم خسته شده..شایدم دیگه دوسم نداره و همش حس ترحمه...
با اخم ظریفی که بین ابروهاش افتاد گفت:
این چرندیات چیه که با خودت فکر میکنی؟بعد این همه دردسر و بدبختی بزار یه نفس راحت بکشیم تو دیگه اذیتم نکن..
هیچی نگفتم و نگاش کردم..یادم رفته بود میتونه ذهن منو بخونه و انگار بعد اون ازمایشایی که روم انجام شده بود تمام دیوار دفاعیم و مقاومتم از بین رفته بود و نمیتونستم جلوی خوندن ذهنمو از هاوش بگیرم..
دستی پشت گردنش کشید و بی مقدمه گفت:
شاهرخ میخواد ببینتت...
چی؟از تعجب چشمام گرد شده بود..شاهرخ مگه حالش خوبه؟اینجاس؟
تصمیم داشتم با هاوش حرف نزنم چون از احساسش خبر نداشتم و از حرفاش دلخور بودم...اما از ذهنم سوالام و خوند و گفت:
اره حالش خوبه...یه هفته ای میشه از بیمارستان مرخص شده و حالش به نسبت بهتره..تهرانه اما امشب بلیط داره...میره پیش خواهرش..
تو ذهنم گفتم:
واسه همیشه؟
_اینش بستگی ...........با مکث گفت:
بستگی به تو داره...
********************
در کافی شاپ و باز کرد و اول من رفتم و پشت سرش منتظر هاوش بودم اما دیدم نیومد و همون جا ایستاد..با تعجب نگاش کردم که اروم گفت:
من همین اطرافم...فکر میکنم بهتره تنها صحبت کنین این طوری راحتترین..حرفاتون تموم شد میس بزن میام..
اینو گفت و با کلافه گی نگام کرد و رفت...
نمیدونستم کلافه گی تو نگاش مال چیه؟اگه دوسم داشته باشه شاید مال اون باشه..
با دیدن شاهرخ تمام افکارم از یادم رفت این شاهرخ بود؟خدایا چرا ماها اینقدر داغون شدیم؟از اون شاهرخ جذاب وخوش تیپ هیچی نمونده بود...زیر چشم گود و سیاه...صورت برنزش حالا زرد بود..استخون صورتش زده بود بیرون...لاغر شده بود ..تقریبا سر میزش ایستاده بودم و ناخوداگاه زبونم بعد یک ماه باز شد:
این چه قیافه ای که پیدا کردی؟
با لبخند گفت:
زشت شدم؟
نشستم پشت صندلی و گفتم:
نه..یعنی خب ..
نفسی کشیدم و با لبخند گفتم:
راستش اره خیلی...یادته چقدر دخترا با نگاهشون میخت میشدن وولت نمیکردن؟الان اگه خودتم تیکه کنه محلت نمیزارن.
غش کرد از خنده...خنده هاش هنوز جذاب بود...با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:
نه پس هنوز یه چیزمون جذاب هست..
با تعجب گفتم:
مگه تو هنوزم میتونی ذهن بخونی؟
لبخند تلخی زد:
نه..با اون همه ازمایش زنده موندم خیلیه...
_پس از کجا فهمیدی من چی فکر کردم؟
بازم بدجنسانه لبخند زد:
اخه تو همیشه تو ذهنت میگفتی لبخندای من جذابه...الانم با زل زدن بهم این دوباره برام یاداوری شد...
_بدجنس...
سکوت شد و اون تک تک اجزای صورتمو بررسی کرد:
همتا...
از نگاهش رنگ شرم گرفت صورتم...انگار میخواست درباره اون موضوع حرف بزنه..
دستی به صورتش کشید و گفت:
خب..من ...اون موضوع خیلی اذیتت کرد نه؟
پوزخندی زدم:
به نظرت نباید اذیت کنه؟من زندگیمو نجابتمو از دست دادم...
با کلافگی گفت:
لعنت به اون راشد کثافت...عوضی بلاخره زهرشو ریخت...
قهوه ای که نمیدونم که برام اوردن و مزه کردم...تلخ بود مثل سرگذشت من...
-همتا حتما هاوش بهت گفته..من امشب پرواز دارم میرم پیش خواهرم...راستش دیگه نمیخوام برگردم چون اینجا چیزی ندارم...هیچ دلخوشی..نمیخوام از اینجا چیزی یادم باشه..میخوام برم تا فراموش کنم...
اما...
سرشو بلند کرد و تو چشمام نگاه کردم:
شاید تو بتونی کمکم کنی که بفهمم اینجا چیزی دارم برای موندن و دل بستن یا نه؟
پوست لبمو جویدم و گفتم:
تو با اینکه میدونی چه بلایی سرم اومده بازم میخوای من کمکت کنم؟
اخم کرد و گفت:
مثل زنای عامی صحبت نکن..اون یه اتفاق بوده که تو هیچ تقصیری نداشتی...برای من تو هیچ فرقی با همتای روز اول نداری...تنها فرقت میدونی چیه؟
نگاش کردم تا ادامه بده.
زمزمه کرد:
فرقت اینه که اون موقع برام با دخترای دیگه فرقی نداشتی اما حالا با همه برام فرق داری...
نمیخوام مجبورت کنم میدونم هاوش هم دوست داره ...
نگام کرد و گفت:
از چشمات میخونم تو هم دوسش داری...اما میخوام واسه اخرین بار شانسمو امتحان کنم..
نمیخوام بعدا حسرت بخورم...
لبخند زدم و نگاش کردم..دوسش داشتم اما فقط همین...یادمه روز اول چه حسی بهش داشتم تو تمام ماموریت هامون...همش خاطراتمون جلو چشمم بود..اما مطمئن بودم شاهرخ انتخابم نبود...
این یکی از تجربه هایی بود که پیدا کردم تا دیگه احساسم منو به بازی نگیره...
تو چشماش نگاه کردمو گفتم:
من یه چیزی رو فهمیدم شاهرخ...دوست داشتن خیلی بهتر از عشقه...عشق هیجان داره اضطراب داره...اما زود تبش فرو کش میکنه یه جایی سیراب میشی...اما دوس داشتن نه...مثل جرعه جرعه اب خوردنه...حسش میکنی و اروم اروم سیراب میشی و لذت میبری...عطشت رو برطرف نمیکنه هیچ وقت...
امیدوارم یه روزی امتحانش کنی...
چهرش اول گرفته شد اما با شنیدن حرفهام لبخند کمرنگی زد و گفت:
بزرگ شدی همتا...خانم شدی..حرفهای قشنگی زدی...خوشحالم برات...امیدوارم منم یه روز احساس تو رو تجربه کنم...اما اینو یادت باشه همیشه یه گوشه از قلبم هستی...چون عشق اول هیچ وقت فراموش نمیشه...
شاید اینجوری برای جفتمون بهتر باشه ما هردو زیاده خواهیم و مغرور...غد و یه دنده...هردو من ایم...مثل دوتا خط موازی...
یادت باشه اگه به یکی احتیاج داشتی تا سرتو روشونش بزاری و بهش تکیه کنی...همیشه یکی هست که بهت فکر میکنه..مهم نیست کجا..
لبخند غمگینی زدم..فیلم هندی داشت میشد و نزدیک بود اشکم دربیاد...
اما به جاش لبخند زدم و گفتم:شب بیام بدرقه؟
**********************************
تو ماشین که نشستیم صورت درهم و کلافه هاوش و دیدم دم نزدم...میدیدم دوس داره بپرسه چی شد و تا نوک زبونش میاد اما قیافه برزخی من جراتو ازش گرفته بود...خندم گرفته بود اما میخواستم اذیتش کنم...تا دیگه منو تهدید نکنه..بچه پررو..تا خونه دل دل کرد اما همین که رسیدیم من پیاده شدم و سریع رفتم تو اتاقم و یه دل سیرخندیدم.
چه کسی میداند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟؟! چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟؟! پیله ات را بگشا… تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی…!
این اس ام اسی بود که هاوش برام فرستاده بود از 3شب پیش که از پیش شاهرخ برگشته بودیم حرفی نمیزد حتی نگاهم نمیکرد...من میخواستم لجشو دربیارم اون تنبیهم کرد..
خودم کلافه بودم عادت کرده بودم هرروزم و با حرفاش و دیدن چهرش شروع کنم اما بد تنبیهی برام در نظر گرفت..شایدم نمیخواد من بهش وابسته بشم تا راحتتر زیر حرفاش و دوس داشتنش بزنه...نمیدونم چرا اینقدر بدبین شده بودم...
سرمیز شام نشسته بودیم و بحث عروسی هستی و بابک بود..به نظرشون نامزدی شون زیادی کش داشت و میخواستن سریعتر عروسی کنن..اره جون خودشون من که میدونستم میترسن گند کار دربیاد و دسته گل اب بدن وواسه همینم هستی دیگه به بابک اجازه هیچ کاری رو نمیداد و بابک هم بیطاقت میخواست زودتر عروسی بگیرن..
با هستی صبح همون شبی که شاهرخ واسه همیشه رفت اشتی کردم وقتی فهمید من حرفاشونو شنیدم و واسه همین ازش دلگیرم کلی دعوام کردم که قصدش فقط این بوده که از من محافظت کنه به عنوان خواهر بزرگتر و وگرنه اصلا حرفاش توهینی به من نبوده و میخواسته یکمم زهر چشم بگیره از بابک..
خب منم دلرحم...دیگه اشتی کردیم..
_خب من میگم بزاریم این هفته که عیدم هست هوم چطوره؟
پدی با چشم غره نگاش کردو مامانم با حرص گفت:
بابک جان..از زیر بوته که عمل نیومدی میزاری پدر و مادرت هم بیان با هم یه تصمیمی میگیریم...من که نمیدونم والله الانم پیش همین دیگه عجله ت واسه چیه؟
من زیر لب با نیشخند گفتم:
کک افتاده تو تنبونش..
هاوش برای اولین بار تو این چند روز نگاه کوتاهی بهم انداخت و لبخند کوچیکی زد..مامانم با دیدن هاوش و سکوتش گفت:
هاوش جان ...شما چرا چند روزه اینقدر ساکتی مامان؟
بابک با خنده گفت:بابا به من حسودی میکنه اینم زن میخواد..
مامانم و پدی با خنده نگاهی به هم انداختن و مامانم رو به هاوش گفت:
عزیزم نگران نباش..تو همین عروسی هستی دستتو بند میکنم همچین که نتونی بازش کنی..
بعدم همگی غش غش خندیدن...اما هیچ کس ندید نگاه داغونمو...لبخند متظاهر رو لبمو..هیچ کسی قلب تیکه شدمو ندید جز خودش..نگاه دردناکی بهم انداخت که از صدتا چوب بدتر بود..
اگه این بلا سرم نیومده بود نمیذاشتم دست هیچ کس بهش بخوره اما حیف که زبونم عاجز بود..
دیگه چیزی از حرفاشون نفهمیدم تا موقع خواب که هرکی رفت تو اتاقش و منم اروم اروم رفتم تو حیاط...نشستم روی تاب و اروم عقب و جلو رفتم..نسیم خنکی میوزید و موهامو زیر نور مهتاب افشون کرده بود..لبمو گاز میگرفتم که اشک نریزم اما همدم تنهاییام شده بود..متوجه نشدم که هاوش اومده رو تاب کنارم نشسته فقط بوی عطرشو حس کردم و برگشتم تو چشماش خیره شدم...یعنی این نگاه مال من نبود؟میشد مال یکی دیگه؟اشکم شدت گرفت و با خودم گفتم:
خدایا کاش همون شب که بهم اعتراف کرده بود قبولش کرده بودم حداقل چند وقتی مال من بود..
عصبی شده بود:
همتا بس کن..تو چرا اینقدر بچه گانه فکر میکنی؟مقصر اون اتفاقی که برات افتاد منم نه تو...کوچکترین وظیفم همیشه با تو بودن...کمترین دینم جبران...میفهمی؟
اینو که گفت قلبم به درد اومد...دیدی پس بهم ترحم میکنی؟تو مجبوری وگرنه منو دوس نداری..کی مجبورت کرده هان؟من از تو هیچ کمکی نمیخوام..
اینو بلند بهش گفتم و بلند شدم باشتاب به طرف خونه برم که با شتاب دستمو گرفت طوریکه پرت شدم تو بغلش..چونمو با دست محکم گرفت و به طرف خودش برگردوند و همونطور که تو بغلش بودم فاصلمون به اندازه یه انگشتم نمیشد:
گوش دختر لوس احمق..صبر و تحمل من اندازه ای داره..من اینارو بهت گفتم که بدونی حتی اگه دوست نداشتم هم خودمو موظف میدونستم که تاوانشو من بدم..جبران کنم کمترین جبرانشم اینکه مال من باشی...اما نگفتم که الانم همینطوره..من خر خواستم بار عذابتو ازت بگیرم و بزاری خودم به تنهایی بکشم..اما مثل اینکه تو احمق تر از این حرفایی که ...
نگاه منو به خودت ببین؟این چشمای لعنتی رو ببین؟چه جوری باید بهت التماس کنن ها؟دستمو با خشونت رو قلبش گذاشت و گفت :
گوش کن...این ضربانو که تند شده حس میکنی؟اره ؟واسه درو دیوار نیست که تند شده واسه توی نفهمه..خسته شدم از صبوری..از ساکت بودن از اروم بودن..میخوام اون روی منم ببینی...
خوب گوش کن دختر خانم...یه بار دست دست کردم تا با یه انتخاب بچهگانه هم خودتو هم منو عذاب بدی اما این دفعه از این خبرا نیست نمیزارم حقمو کسی ازم بگیره حتی خودت...
تو مال منی..از اولم بودی..تو همه سهم منی از این زندگی ..من کسی نیستم که بزارم حقمو بخورن...
کمی خشونتش فرو کش کرده بود و من بهت زده نگاش میکردم هیچ وقت هاوش و اینجوری ندیده بودم..
خنده مرموزی کرد و گفت:اتفاقا میخوام امشب غافلگیرت کنم تا همه روی هاوش و ببینی..
هنوز تو شوک حرفاش بودم که داغی لباشو رو لبام حس کردم...بدنم گر گرفت اروم اروم لبامو میبوسید و لباشو رو لبم تکون میداد...از شک بیرون اومدم و گذاشتم منم اولین بوسمونو حس کنم..دستمو انداختم پشت گردنشو دستمو تو موهاش فرو میکردم و اونم که با این حرکت من شیر شده بود با لذت و سرعت بیشتری منو میبوسید..داغی لباشو..گرمی اغوشش...امنیت با اون بودن...لذت دوس داشتنش..همه و همه باعث شده قلبم من قلب اون تندتر بزنه و فشار دستاش دورم بیشتر بشه...
نمیدونم چقدر گذشت که از هم جداشدیم و بهم نگاه کردیم..تو چشمای به رنگ شبش کلی ستاره روشن بودو لبخند قشنگی رولباش..اما این خوشی دیری نپایید چون تاب درست زیر پنجره اتاقا بود سرمو بردم بالا که ببینم کسی مارو ندیده باشه که بله...پدی و مامانم رو پنجره در حال نظاره عشقولانه ترین وصحنه دارترین فیلم امشب...از ترس یهو از بغل هاوش بیرون اومدم و هاوش هم به تبعیت از من برگشت بالا رو دید و بدبخت کپ کرد..نزدیک بود گریم بگیره اخه خدایا این بابک و هستی هرشب درحال اجران هیچ کی نمیبیتشون حالا ما یه بار..
مامانم از اون بالا چشم غره و اخمش معلوم بود و با عصبانیت رفت تو اتاق اما پدی با لبخند چشمکی زد و دستی تکون داد و بعد رفت تو...اشکم دراومده بود مشتمو کوبیدم به بازوی هاوش و گفتم:همش تقصیر توا...
با لبخند به دویدن من نگاه میکرد که از زور شرم و ناراحتی به طرف اتاقم میرفتم... حالم بد بود نمیدونستم چیکار کنم همش فکر بد میکردم..مامانم حالا چه فکری میکنه با صدای تقه ای که به در اتاق میخورد پاشدم رفتم درو با چشمای بسته باز کردم حتما مامانه دیگه..
درو باز کردم و با چشم بسته گفتم:
ببخشید..
دستی رفت روی لبم و نوازشش کرد چشم باز کردم و با دیدن صورت خندون هاوش چشم غره ای بهش رفتم..دستمو گرفت و همینطور که از پله ها بالا میرفتیم گفتم:
چیکار میکنی دیوونه؟
با خونسردی گفت:
میخوام کاری کنم که مجبور به عذر خواهی نباشه..
با ناله گفتم:هاوش...
خواستم دستمو از دستش بیرون بکشم فایده ای نداشت دراکولا چه زوری داشت...در اتاق مامان و پدی رو زد و منم به ناچار کنارش و سربه زیر ایستادم..پدی دراتاق و باز کرد و با لبخند فرو خورده ای که سعی داشت کنترلش کنه گفت:
جونم بابا..
هاوش اروم گفت:میشه مامانم بیاد دم در..
پدی ابرویی بالا انداخت و مامانم رو صدا کرد..خدایا این پدی چرا اینجوری میکنه بیشتر خجالت میکشم..مامانم اومد و با پدی جلوی در ایستادن یه روبدوشامی روی بدنش انداخته بود تا لباس خوابش دیده نشه..با اخم نگامون کرد و مخصوصا به من..هاوش سرفه ای کرد و اروم گفت:
راستش من اینجام تا ازتون معذرت بخوام..من قبل از نامزدی شاهرخ و همتا ..همتا رو دوس داشتم اما خب بعد اون مجبور به سکوت بودم ولی بعد این ماجراها و بهم خوردن نامزدیشون دیگه نمیخواستم بزارم همتا ازدستم بره...خیلی تلاش کردم نظرشو جلب کنم اما همتا فکر میکرد دارم بهش ترحم میکنم...
نفسی گرفت و من به چهره مامان که حالا اخمشو باز کرده و با کنجکاوی به هاوش نگاه میکرد نگاه کردم...نه پس خوشش اومده..
_واسه همین امشب خواستم بهش ثابت کنم واقعا دوسش دارم و اونم اینو بفهمه که شماهم دیدین و ...
اوم راستش اومدم بگم که مامان تقصیر من بود اون اتفاق پایین همتا هیچ تقصیری نداشت خب وقتی پایین سر میز شام گفتین میخواین برام زن پیدا کنین من هول کرده بودم واسه همین...
حالا شما هر تنبیهی در نظر بگیرین اماده ام ولی خب اون بند کردن دستم تو دستور کارتون باشه دیگه همتا هم اماده س و مشکلی واسه مراسم نامزدی مون نداریم...
خندم گرفته بود چه تند میدوزه و تنش میکنه...مامانم هم خندش گرفته بود و میدونستم تو دلش قند اب میکنن چون خیلی هاوش و دوس داشت..
با لبخند گفت:
جریمه ات همتاس که تا اخرعمر باید تحملش کنی..
من به اعتراض گفتم:
مامان...
پدی و هاوش هم خندیدن و هاوش صورت مامانم و پدی رو بوسید و منم همینطور..
هاوشهم بالبخند مرموزی به پدی گفت:
خب دیگه مزاحمتون نمیشیم بفرمایید به کارتون برسین..
که مامانم قرمز شد و سریع رفت تو اتاق و پدی هم بالبخند پشت سرش..در که بسته شد من موندم و نگاه شیطنت امیز هاوش که مشکوک میزد...چپ چپ نگاش کردم و بدو بدو رفتم تو اتاقم درو ببندم که مثل جت بهم رسید.با خنده گفت:
کجا خانم خانما..تنها تنها...همه امشب جفت جفتن منو تو تنها بمونیم...نه دیگه شما باید حالا حالا ها جبران کنی..
هولم داد تو اتاق و به من که باخنده میگفتم دیوونه بده یکی میبینه اصلا ما محرم نیستیم توجه نکرد و دراتاق و بستو تو همون حال گفت:
صیغه محرمیت که کار نداره الان برات میخونم عشق کنی...هیچ کی هم نمیاد الان همه تو حال خودشونن تازشم الان من و تو تازه عروس دومادیم...
-ااانه بابا از کی؟
_از همین حالا. ..حالا بیا بوس بده عمو...
با خنده میخواستم دربرم که بغلم کرد و بازهم لبای داغشو و اغوش گرمش منو ساکت کرد و در پی همراهیش...حالا میفهمیدم خیلی دوسش داشتم و هیچ وقت با شاهرخ همیچین حسی نداشتم...
دوس داشتن خیلی برتر از عشق بود و من اینو بعد ی خروار سختی و یه عالم تجربه فهمیدم..شاید همه مثل من این شانس و نداشته باشن که بتونن برگردن به زندگی و بعضی ها همه پلهای پشت سرشون و خراب کنن و خدا هیچ فرصتی بهشون نده...شاید برای برگشت به زندگی هیچ شانسی نداشته باشن اما من این شانس و داشتم و بابتش هزار بار خدارو شکر میکنم...
دوتایی به مهتاب تو اسمون خیره شدیم و ارامش با هم بودنمون رو مدیون اون...