مثلث زندگی من 5
دست شاهرخ بود که عین مار دورم چمبره زده بود و افتاده بود دور گلوم.یه پاشم انداخته بود رو پام و کلا داشتم پرس میشدم.حالا من گفتم اغوش عاشقانه اما این گند زده بود پررو انگار من تشکشم.
با حرص دستشو گرفتم و گذاشتم کنارش و پاشم انداختم با پام اونطرف.ساعتو نگاه کردم 5 صبح بود دوباره چشمامو رو هم گذاشتم و تازه داشت چشمام گرم میشد که یهو یه صدایی شنیدم.
از ترس چشمامو باز نکردم و زیرچشمی اطرافو نگاه کردم.کسی نبود اما هنوز صدا میومد.صدای نفس کشیدن و تق تق...کسی رو نمیدیدم اما صدا همچنان میومد.اروم شاهرخ و تکون دادم..
-شاهرخ...شاهرخ پاشو دیگه..عین خرس خوابیده لعنتی
محکم تر تکونش دادم که یهو چشماشو باز کردو با گیجی گفت:
ها چی شده؟
اروم زمزمه کردم :یکی اینجاست صدا میاد ولی نمیبینمش.
هوشیار شد و اروم تکون خورد تازه تونستم اطرافموببینم که با بلاخره دیدم:
یه پسر و دختر تو بغل هم عریان داشتن به طرز مفتحضانه ای تو بغل هم وول میخوردن اونم دقیقا تو نشیمن زیر کمد رو زمین..یا خدا اخه اینا کله سحر هم نمیفهمن؟
شاهرخم تازه اینا رو دیده بود و شک زده بود مثل من و جفتمون عین منگلا اینا رو نگاه میکردیم که از خودشون صداهای ناجوری درمیاوردن که شاهرخ زودتر به خودش اومد و سریع برگشت طرفمو دستشو گذاشت رو چشمام و اروم گفت:
چی رو نگاه میکنی؟منو بیدار کردی سر صبحی فیلم صحنه دار ببینیم؟بگیر بخواب.
باحرص گفتم:
اگه خودم دیده بودم تو رو صدا نمیکردم ولی به لطف تو که منو با تشکت عوضی گرفته بودی هیچی رو نمیدیدم...زیر لب خندید و با صدای خمار گفت:
وقتی ام پی تری میخوابیم همین میشه دیگه تو ام نرمی ادم خوشش میاد دیگه بلاخره باید عادت کنی به این خوابیدن کم کم وقت شوهرته اونوقت باید هرشب نقش تشک و بازی کنی...بگیر بخواب حالام.
-خیلی پررو وقیحی..
-چه ربطی داره این واقعیته.
_شتر در خواب بیند پنبه دانه ..رو سنگ بخوابه اون لندهوری که منو با تشکش اشتباه بگیره.
با کل کلای ما و صداهای اون دوتا کفتر عاشق پایین کمد خواب از سرمون پرید و با توجه به وضع ویلا صبحانه ای خوردیم و شهباز و به سختی پیدا کردیم و خداحافظی کردیم و برگشتیم تهران.
اون لواسون رفتن منو شاهرخ و خیلی بهم نزدیک کرد و دیگه اون واسم اون پسر مغرور نبود.
هنوزم خسته بودم چون اصلا نتونسته بودم بخوابم وقتی رسیدم خونه سریع رفتم تو اتاقم و هیچ کسم بیدار نشده بود که منو ببینه و خیلی زود خوابم برد.
****************
با صدای هستی رو سرم چشامو باز کردم و زل زدم بهش که رو سرم نشسته بود.
-به به ساعت خواب .رفتی تفریح حالا خسته ام شدی؟خوبه والا تو و اون هاوش دست هرچی تنبله از پشت بستین اون که تازه الان با غرغرای بابک بیدار شد تو هم اینجوری.
اروم گفتم:
یه ذره نفس بگیر..تو خونه چیکار میکنی مگه نباید بیمارستان باشی؟
- امروز 4 شنبه و تعطیل رسمی خانوم گیج حالام پاشو میخوایم ناهار بخوریم.
سری تکون دادم و پاشدم.پس هاوش هم برگشته بود این چه ماموریتی بود دیگه..
صورتمو شستم و رفتم پایین. همه تو اشپزخونه بودن و سر میز ناهار.سلام بلندی کردم و نشستم.نگاهی به هاوش انداختم که داشت غذا میخورد و نگام نمیکرد.اخی از دیشی دلم براش تنگ شده بودها..
سرشو بلند کرد و نگاهمو غافلگیر کرد.ابروشو طبق عادت انداخت بالا و لبخند کجی زد.منم با خونسردی تمام نگامو گرفتم و غذامو خوردم اما از درون کلی به خودم فحش دادم که اینقدر تابلوام.
مامانم نگاهی به جفتمون کرد و رو به هاوش گفت:
مادر کی اومدین؟اینقدر خسته بودین؟
-نزدیکای 8 بود اومدیم اره اونجا شلوغ بود و نمیشد درست خوابید.
بابک_خب خوش گذشت حالا؟
هستی با ناز گفت:
اخه جشن پلیسا چه خوش گذشتنی داره...خشک و رسمی بوده دیگه حتما مگه نه همتا؟
خیلی خونسرد گفتم:
اره تو همین مایه ها..نه رقصی نه خنده ای خشک خشک انگار رفته بودیم کنگره ای همایشی..
همه با هم شروع کردن اظهار نظر در مورد جشن و پلیسها و ...
من موندم نگاه تمسخر امیز هاوش ..نگاهی که هرگز تو این مدت ازش ندیده بودم.
تعجب کرده بودم نگاش یه جوری بود..توش تمسخر ناراحتی رنجش دیده میشد.تو نگاش چیزی بود که دوس نداشتم باور کنم...
همه چیز اینقدرتو این 3هفته سریع پیش رفته بود که هنوزم گیج بودم..سردرگم و مبهوت.
نمیدونم چرا اینجوری شده بود اصلا من باید چیکار میکردم؟میتونستم ...
همه چیز از همون روزی که از لواسون اومدیم شروع شد سرسفره که نگاه عجیب و غریب هاوش و که دیدم نگاهی که هیچ وقت ندیده بودم دلشوره گرفتم نمیدونستم چرا اما میدونستم عادی نیست.
یه جوری نگام میکرد مثل دیشب نبود خودش دیشب باهامون خداحافظی کرد ورفت اما حالا با اخم و دلگیری نگام میکرد انگار من کاری کرده بودم انگار گناهی کرده بودم ..
تا فرداش باهام حرف نزد اما بعدش همه چی عوض شد اما عصر روز بعد...
تازه از سرکار اومده بود .با چهره ای عصبی و کلافه نگاهش که به من خورد بیشتر عصبی شد..انگار میخواست با چشماش کتکم بزنه ..
ازش ترسیدم برای اولین بار نمیدونستم به چه گناهی اما میدونستم از دستم عصبانیه.رفت تو اتاقش و تا شب بیرون نیومد به هیچ کسیم جواب نمیداد.
ساعت 10 شب بود و همه خوابیده بودن یا شایدم تو اتاقاشون بودن و کار دیگه ای میکردن و خودشونو به خواب زده بودن..
اس ام اس داد که بیا تو حیاط.
مثل این که وقت محاکمه رسیده بود..نفسی کشیدم و اروم رفتم تو حیاط.دورترین نقطه به ساختمون ایستاده بود.راه میرفت و بیقرار دست میکشید تو موهاش.
رسیده بودم بهش بادیدن من هجوم اورد سمتم که از ترسم یه قدم عقب رفتم:
چیه؟
درست روبروم ایستاد فاصلمون خیلی کم بود.با تحکم حرف میزد:
همینو میخواستی اره؟من از دست تو چیکار کنم؟ها اصلا نمیدونم چرا بهت اجازه دادم بیای تو کار باید میدونستم کار به اینجا میرسه..
یه ریز حرف میزد و هر لحظه عصبانی تر میشد.حرفشو قطع کردم:
مثل ادم حرف بزن بفهمم چی میگی؟
چشماشو ریز کرد و گفت:
مثل ادم؟اگه از اول تو دهنت میزدم و حرفتو قبول نمیکردم اینقدر دم واسم درنمیاوردی؟
چی میخواستی بشه هان؟
کمی ازم دور شد و ادامه داد:
میدونی فرمانده چی ازمون خواسته؟اره میدونی؟
برگشت زل زد تو چشمام:
میخواد تو به عنوان یکی از زیردستای شهباز بری اونور اب...میفهمی؟
وا رفتم..حالا من عصبی شدم خدایا اینا از من چی میخوان؟ترسیده بودم اما بعد به خودم گفتم حتما منو ساپورت میکنن دیگه..
پرسیدم:
تنها منو میفرستن؟
با حرص گفت:
اینقدر احمقی که به خطراتش فکر نکردی و داری به تنها بودن یا نبودنت فکر میکنی؟
با جدیت گفت:
هاوش من از اول خطرات این کار و میدونستم تو هم میدونستی من خودم قبول کردم توهم وقتی منو بردی قبول کردی پس این ادا و اصولا چیه؟منم مثل بقیه جونم از اونا رنگین تر نیست که...من وقتی میلاد و دیدم تصمیم گرفتم با جدیت کارو ادامه بدم پس این نگرانی هاتو بزار کنار.
زل زده بود بهم تو نگاش تحسین و میدیدم اما غمگین بود:
اگه بلایی سرت بیاد من چه خاکی تو سرم بریزم؟
با خنده گفتم:
خاک رس...مگه تقصیر تو به تو ربطی نداره که دیوونه..
به دیوار پشتش تکیه داد و اروم گفت:
پس دل من چی میشه؟
اروم گفت اما شنیدم نمیتونستم باور کنم حرفشو منظورش چی بود؟نه حتما اشتباه کردم اما با جمله بعدیش فرو ریختم.
_من بدون تو بودن و تصور هم نکردم همتا...خودت فهمیدی و داری اذیتم میکنی؟مثل همیشه..
با مظلومیت ادامه داد:
فهمیدی از نگام خوندی که چقدر دوست دارم اما اذیتم میکنی ...میدونم از شاهرخ خوشت اومده میدونم من شانسی ندارم اما دلم میخواد یه جای کوچیک تو دلت داشته باشم..یه جا فقط واسه من..
دلم ریش شد امشب چه شبی بود..منم دوسش داشتم اره فهمیده بودم اما نمیخواستم باور کنم دوسش داشتم اما ...عاشق شاهرخ بودم.حسم به شاهرخ عشق بود و به هاوش دوست داشتن...
هاوش و مثل برادر دوس نداشتم نمیدونم چطور بگم اما حسم مثل هیچ کس نبود هاوش خاص دوس داشتم ..
هاوش دوباره ادامه داد:
نمیخواد دلسوزی کنی من احتیاجی به ترحم ندارم اینو گفتم که بدونی من همیشه پشتتم.تو تنهایی نمیری اونور منو شاهرخ هم میایم ولی تو شاهرخ با هم میرید من پشت عملیاتم.منتها....
مکث کرد امشب چقدر سورپرایز شدم.
_تو و شاهرخ باید یه نامزدی سوری بکنید این یه دستوره از طرف بالا..از این ازدواجای سوری تو مقر زیاده شاهرخ میدونه امروز فهمید باید این نامزدی در حضور خانواده ها باشه تا اونام واسه ماموریت خارج کشورتون بدونن.
سکوت کرد و تو نور ماه من برق اشک و تو چشماش دیدم.شوک بودم نمیتونستم این همه مسئله رو هضم کنم اونم یه جا...رفتن پیش شهباز خارج دوست داشتن هاوش و نامزدی با شاهرخ هرچند سوری...
هنوز غرق فکر بودم که هاوش گفت:
میتونی تا اخر هفته فکر کنی و جوابتو بدی اگه با اینا موافق باشی به فرمانده باید بگم.
بعد هم اروم سرشو انداخت پایین و رفت.نه نمیتونستم بزارم اینجوری بره.اون هاوش همیشگی نبود من همون هاوش همیشگی رو میخواستم.دوسش داشتم عاشق شاهرخ بودم درست با همه اینا از حالا موافق بودم درست اما من هاوش و دوس داشتم نمیدونستم چرا و به جای کی اما میدونستم اگه عشقم به شاهرخ نبود هاوش تنها انتخابم بود.اما میخواستم بین دوس داشتن و عشق ...عشق و انتخاب کنم با همه هیجاناتاش..شاید شاهرخ عاشقم نبود اما من میخواستم راه دلمو برم.
از پشت سر صداش زدم:
هاوش..هاوش..
ایستاد اما برنگشت..اروم رفتم طرفش.یه قدمیش که رسیدم ایستادم:
من...من عاشق شاهرخم خودت میدونی اونو نمیدونم اما من میخوام راه دلمو برم اما.....من تو رو ....
هول شده بودم یهو گفتم:
من دوست دارم.خیلی هم دوست دارم.نه به جای برادر و یا هرکس دیگه ای من دوست دارم جای خودت اگه پای عشق وسط نبود تو تنها انتخابم بودی اما من ..دوس دارم عشق و تجربه کنم.میخوام بین عشق و دوست داشتن...عشق و انتخاب کنم شاید بعدا پشیمون شم اما حداقلش اینه که خودم و راضی کردم.
اما....میخوام بدونی خیلی دوست دارم جوری که هیچ کسی رو تاحالا نداشتم..جنس دوست داشتنت با همه فرق میکنه.
حالا صدام بغض دار شده بود.
_حتی دوست داشتن تو با شاهرخم فرق میکنه.تو ارامش منی با تو ارومم ..اروم اروم..
یه قدم رفتم جلو تر و دستامو از پشت سر دور کمرش حلقه کردم و سرمو رو کمرش گذاشتم.نفسهای عمیق میکشید...دوسش داشتم خیلی عطر تنشو با لذت استشمام میکردم.اروم برگشت و با چشمای اشکی زل زد بهم.
چشمای سیاهش تو نور ماه برق میزد.همه جای صورتمو میکاوید.زمزمه کرد:
منم دوست دارم.
حالا اون بود که دستاش دورم حلقه شد و سرم رو سینش قرار گرفت.صدای تپش قلبش بهم ارامش میداد.
این چه احساسی بود که هاوش بهم ارامش میداد و شاهرخ هیجان و اضطراب..
موهامو بو کشید و روشونو بوسید.بوسه طولانی....
اروم ولم کرد و به با قدمهای بلند به طرف خونه رفت.از پشت نگاش میکردم دلم فشرده شد دودل بودم بین اون و شاهرخ...حالا میفهمیدم احساسم بهش زیاد بود...
3هفته خیلی سریع گذشت و من تصمیمو گرفتم...
میدونستم پشیمون میشم اما میخواستم یه بار طعمشو بچشم..میخواستم به خودم ثابت کنم...
به حلقه شاهرخ تو دستم نگاه کردم و برقش دوباره منو یاد شاهرخ و نامزدی سوریمون که هفته پیش بود انداختتوی یکی از ویلاهای بیرون شهر بودیم و تو سالن منتظر شهباز که بیاد واسه رفتنمون بگه چیکار کنیم..
از اینکه با شاهرخ نامزد بودم خوشحال بودم درست اما یه حسی ته قلبم نمیذاشت این خوشحالی 100 درصد باشه انگار یه گوشه قلبم دلگیر بود خالی شده بود...نمیذاشت فق به شاهرخ فکر کنم..نمیدونستم چه مرگشه.من که به عشقم رسیده بودم پس چم بود؟
با صدای شاهرخ به خودم اومدم:
خانمم؟عسلم؟
از فکر بیرون اومدم و نگاهی به شاهرخ انداختم که به شهباز اشاره میکرد..اومده بود روبه رومون نشسته بود..کی اومد من نفهمیدم؟
از اون لبخندای مسخره که نصف دهنو حلقشو به نمایش میذاشت زد و با صدای خروسیش گفت:
کجایی خوشگل خانم؟
ای تو روحت مرتیکه عیاش کثیف...خوشگل خانم هه ..
بالبخند بی روحی گفتم:
هیچ جا شهباز جون همین جا در جوار شما..
_اما انگار حالت زیاد خوب نیست..
الان کنه شده ول نمیکنه که...رفتم تو ذهنش با یه حرکت سریع
(ای فدای کسل بودنت عزیز دل..فدای اون لبات که وقتی فکر میکنی غنچه میشه کی میشه من یه کام از تو بگیرم این لندهورم که همش دنبالته نمیزاره با هم تنها باشیم اشکال نداره بزار بریم اونور یه دلی از عزا درمیارم)
اشغال اره منم گذاشتم خرخره ی کثیفتو میجوام دستت به من بخوره...
_فکر کنم دارم سرما میخورم..شما خودتو ناراحت نکن عزیزجون.
قهقه ی مسخره ای زد.نگام افتاد به شاهرخ که با اخم غلیظی بهم نگاه میکرد.این دیگه چی میگه تو این هیری ویری..
عصبانی بود با لحن جدی گفت:
خب ما منتظریم شهباز خان.
شهباز خانم که دید هوا پسه جدی شد وبا یه سرفه مصلحتی شروع کرد:
خب ببین کار ترانه اونجا درست کردن و اماده دخترا واسه شیخای پولدار همین...کار خیلی راحتیه راستش چندوقتیه کسی که اینکارو برامون میکرد دیگه رضایت مشتریا رو جلب نمیکنه ولی من از همون اول که ترانه رو دیدم ازش خوشم اومد رفتاراش حرف زدنش و مدل لباس پوشیدنش نشون میده که میتونه این دخترا رو اموزش بده عین خودش طوری که مشتریامون عاشق دخترا بشن..
همین و بس..
بعد هم با نگاه هیزش زل زد بهم و گفت:
ببین اینجا که اینطوریه من ازش خوشم اومده تو خلوت چه جوریه..
نگاهشو به شاهرخ دوخت و گفت:
چه حالی میبری تو...ولی عزیزم خساست به خرج نداده بزار بقیه هم استفاده کنن.
خجالت از یه طرف...عصبانیت و انزجار از این ادم از یه طرف داشت دیوونم میکرد مرتیکه عوضی هرلحظه بدتر میکرد.
حالا چهره شاهرخ رنگ خون شده بود و کم مونده بود عین کتری اب جوش از سرش بخار بزنه بیرون.
فقط سریع و سرسری حرفاشونو زدن و قرار شد ما تا اخر هفته بهشون ملحق شیم.قرارمون هم این بود که از راه اب قاچاقی بریم اون ور مرز..
سوار ماشین که شدیم شاهرخ اونقدر تند میرفت که کم مونده بود دلو و رودم بهم بپیچه..
با داد گفتم:
چیکار میکنی چرا مثل دیوونه ها میرونی؟
با عصبانیت گفت:
اشغال عوضی کثافت..هرچی از ذهن کثیفش میگذره به زبون میاره بزار کارمون انجام بدیم ببین من تورو چیکار میکنم..تقصیر تو دیگه...واسه چی با ناز و عشوه باهاش حرف میزنی ها؟
نمیتونی مثل ادم حرف بزنی؟
حالا منم عصبی شده بودم این با خودش چه فکری کرده بودتا خواستم حرف بزنم فریاد زد:
فعلا دهنتو ببند همتا..ببند اون دهنتو.
شوکه شدم باورم نمیشد شاهرخ باهام اینطوری حرف بزنه ...سکوت کردم و داشتم فکر میکردم این همونیه که عاشقشم؟تا حالا که خوب بودواسه خاطر حرفای شهباز اینجوری شد؟این که میدونست ما کارمون اینه پس چرا اینجوری میکنه؟یعنی منو دوست داره که روم غیرت داره؟پس باید خوشحال باشم نباید همه رفتاراشو به دل بگیرم اون عشق منه اما باید باهاش حرف نزنم تا بفهمه کارش درست نبوده.تا خونه باهاش حرف نزدم کنار در خونه پارک کرد تا خواستم پیاده شم دستمو گرفت و کشیدم تو بغلش:
عروسک من باهام قهره؟
اولین بار بود که بعد عقدمون بغلم میکرد و اینجوری باهام حرف میزد داشتم از ذوق میمیردم فریادشو فراموش کردم اما تو ظاهرم نشون ندادم همونطور بیتفاوت.
دستاشو دورم حلقه کرد و به خودش فشارم میداد.سرشو نزدیک گوشم برد و زمزمه کرد:
خب عصبی بودم میدونم دلیل خوبی نیس اما وقتی شهباز اونطوری حرف میزد میخواستم پا شم تا میخورد بزنمش.
خب درمورد ناموسم داشت حرف میزد اونم چه حرفای رکیکی...
هیچی نمیگفتم اما تو دلم کله قند اب میکردن.لباشو رولاله ی گوشم گذاشت و بوسید.اروم گفت:
بخشیدی؟
سرمو بالا بردم و تو چشماش زل زدم.دیگه نمیتونستم بیتفاوت باشم هیجان زده بودم و قلبم تند تند میزد.
لبخندی زدم و گفتم:
خداحافظ.
اروم خودمو از بغلش بیرون کشیدم و در ماشینو باز کردم و رفتم به طرف درحیاط.درو باز کردم و برگشتم طرفش لبخند به لب نگام میکرد دستی تکون دادم و رفتم تو.
*********************
به مامانم اینا گفتیم که واسه یه ماه میریم دبی هم گردش هم ماموریت..
باهاشون خداحافظی کردیم و نذاشتیم بدرقمون بیان چون سه میشد و همه چی لو میرفت.باهاشون خداحافظی کردیم لحظه اخر مامانم شاهرخ و صدا کرد که چیزی بهش بگه.نگاه غم زده هاوش باهام بود.رفتم طرفشو و گفتم:
دلم برات تنگ میشه قل من..
لبخند تلخی زد که اتیش کشید به جونم و گفت:
مواظب خودت باش..به شاهرخ سفارش کردم اما بازم دلم اروم نمیشه.سر بهو هوایی نکن منم میام تا چند روز دیگه اما بازم تا بیام نگرانتم.
_خیالت راحت..بادمجون بم افت نداره.
_لجبازی و خیره سری نکنیا فقط با شاهرخ باش اونجا اکه یه ذره پات بلغزه کارت تمومه.
لبخندی زدم و گفتم:
چشم بابابزرگ.
بلاخره لبخند شادی رو لباش اوردم.اروم گفت طوری که من نشنوم:
قربونت بره این بابابزرگ.
اما من شنیدم و دلم بیش از پیش گرفت.باصدای شاهرخ که صدام میزد برگشتم که برم که :
همتا...مراقب شیشه عمر من باش.
دیگه داشت اشکم درمیومد.شده بود فیلم هندی سریع رفتم به طرف شاهرخ و از در رفتیم بیرون.
یعنی چی؟یعنی خود شهباز نمیاد؟
این رو شاهرخ از تیمور همون مردی که میلاد ازش حرف میزد پرسید.تیمور با همون قیافه زخم خورده همینطور که همه رو راهنمایی میکرد سوار ماشین بشن گفت:
نه اون خودش زودتر رفته بقیه با من میان.سفارش شماها رو هم کرده...خیالتون راحت...
بعد برگشت طرف یه اتوبوس و دخترایی که توش سوار میشدن...حدود 12 تا دختر بودن که یا بغلشون بچه بودن یا بچه هایی همسن میلاد کنارشون سوار شدن..
اینطور که معلوم بود واسه رد گم کنی میخواستن اونا رو خانواده حساب کنن...چند تا مرد هم که لباس معمولی پوشیده بودن و هیکلی بودن به دستور تیمور رفتن بالا...یه ون متوسط با شیشه های دودی هم پشت اتوبوس بود..بعد اینکه اونا سوار شدن و در اتوبوس بسته شد اومد طرف ما و گفت:
خب برین داخل ون بشینین تا من بیام.
شاهرخ اخم محوی رو صورتش بود و انگار دودل بود.شهباز به ما گفته بود اونم با ما میاد اما حالا...
تیمور نگاهی به ما کرد و گفت:
چرا نمیاین پس؟
شاهرخ دستمو گرفت و همینطور که به طرف ون میرفت گفت:
چرا ما با اتوبوس نمیریم؟
تیمور نیشخندی زد و گفت:
نترس ما ا ز پشت سر اونا رو اسکورت میکنیم که اگه خواستن
گیر بیفتن ما فرار کنیم.حالام بیاین بشینین که وقت نداریم.
نگاهی به شاهرخ انداختم که زل زده بود به تیمور.داشت ذهنشو میخوند حتما...
منم زل زدم به تیمور تا ببینم چه خبره؟
(این بچه سوسولا رو چه ترسوان...حیف که شهباز گفته اینا رو سالم میخواد و
گرنه میذاشتم با همون اتوبوس بیان تا حالشون جا بیاد...صحنه های زیبایی رو ببینن و شایدم از دست مامورا در امان نباشن...دیونه ها..مثل اینکه این شهباز کثافت نقشه هایی واسشون کشیده.)
شاهرخ اروم دستمو فشار داد و رفتیم تو ون.در و باز کردیم و رفتیم رو یکی از صندلی های دونفره بشینیم که یهو چشمم خورد به ته ون ...
میلاد با یه زنه اون ته نشسته بودن.دست زنه دور شونه میلاد حلقه شده بود و سراشون بهم چسبیده بود.
صورت میلاد زرد و نحیف شده بود و نسبت به دفعه قبل بدتر شده بود.منو که دید چشاش برق زد اما سریع نگاهی زیرچشمی به تیمور انداخت و زود بیتفاوت شد...بچه بیچاره معلوم نیس چه بلایی سرش اوردن که اینقدر میترسه از اینا...
رو ضندلی نشستیم و شاهرخ کنار پنجره نشست و من کنارش.دقیقا روبه روی میلاد و اون زن نشستیم.وقت خوبی بود واسه کنکاش ذهنشون وسردر اوردن از خیلی چیزا...
بعد از ما تیمور وچند تا مرد دیگه سوار شدن و در اخر کسی که حدس نمیزدیم ....سهیل.
با دیدن ما ابرویی بالا انداخت و با چشمای پر شیطنتی زل زد به ما.اومد روی صندلی تکی کنار ما نشست و گفت:
به به همسفرای عزیز ما...شمام که اینجایین؟
شاهرخ هم نگاهی جدی بهش انداخت و سری تکون دادکه معنی شونفهمیدم.اما سهیل چشماشو رو هم گذاشت و بعد به طرف من برگشت.لبخندی زد و گفت:
احوال شما خانم مربی؟
نمیدونم چرا اما از سهیل یه انرژی مثبتی ساطع میشد و من ازش خوشم میومد.نگاهی بهش انداختم و لبخند ناخوداگاهی بهش زدم .تا خواستم باهاش حرف بزنم سرفه شدید میلاد توجهمو به خودش جلب کرد.سرفه های خشکی میکرد که تمام صورتش قرمز شده بود.
رفتم تو ذهن خانم:
(الهی بمیرم واسه بچم)
پس مادرش بود.
(شهباز خیر نبینی که جگر گوشم و به این روز انداختی...به تو هم میشه گفت پدر.)
با تعجب به میلاد و مادرش نگاه کردم.یعنی میلاد بچه شهباز بود...یعنی اون حتی به بچه خودش هم رحم نمیکرد...
(خدا تا کی باید این دردو تحمل کنم..خودم به جهنم اخه چرا میلادمو تو این دنیای کثیف اوردی؟بچم تا کی باید زجر بکشه)
دلم خیلی سوخت.یهو میلاد خون بالا اورد و مادرش سریع جلوی دهنشو گرفت:
الهی بمیرم مامان ..بمیرم اینجوری نبینمت.
گریه میکرد و اروم نجوا میکرد.منو شاهرخ و سهیل همینجوری بهش زل زده بودیم.دلم داشت ریش ریش میشد.تیمور که انگار یه چیزایی فهمیده بود سریع یه بطری اب و چند برگ دستمال اورد و داد دست مادر میلاد:
منیژه بگیر اینقدر غر نزن.
بعد هم اشاره ای به ما کرد و با اوقات تلخی رفت.حالا به معنای واقعی ته دلم سوخته بود..ریش شده بود.نمیتونستم ببینم میلاد جلوم نشسته و مظلومانه درد میکشه.قطره های اشک میرفت از چشمم بچکه که شاهرخ سریع متوجه شد و سرمو گرفت توبغلش و الکی با صدای واضحی گفت:
کوچولوی من دل نداره خون ببینه..الهی عزیزم.
بعد سرشو اورد کنار گوشم و زمزمه کرد:
همتا اینجوری نکن همه چی خراب میشه.خودتو کنترل کن.
اما نمیتونستم.از دیدن میلاد و وضعیتش با جسه کوچیکش دلم خون شده بود دلم میخواست همشونو بکشم..بمیرن.
(مگه نمیخوای انتقام میلاد و امثال میلاد و از اونا بگیری...پس اروم باش و خودتو کنترل کن.تو باید کمک کنی همشون به سزای اعمالشون برسن به هدفت فکر کن و قوی باش.)
با تعجب سرمو بلند کردم و نگاهی به شاهرخ انداختم.این صدای شاهرخ نبود که...شاهرخ لبخندی زد و سرشو به طرف پنجره کرد تا بیرونو چک کنه..پس این صدای چی بود؟
(چیه دنبال من میگردی؟صدا واقعیه این صدای منه خانم یکم اطرافو نگاه کن..)
با تعجب نگاهی کردم که سهیل و دیدم با شیطنت زل زده به من...
نه ..این یعنی چی؟
(نترس این یعنی اینکه ما از طریق چشم میتونیم با هم حرف بزنیم.حالام اینقدر تابلو نگام نکن که شاهرخ غیرتی میشه.)
وای اسم واقعی شاهرخ و میدونه؟این از همه چی خبر داره؟
(اره همه چیو میدونم چون منم همکار شاهرخ و هاوشم...البته اگه یکم اون چشماتو کمتر درشت کنی و کمتر جلب توجه کنی بهتر میشه...)
چشمامو ریز کردم(به حق چیزای نشنیده اصلا چرا اینا به من هیچی نگفتن...نامردا حالا واسه من توطعه میکنین؟)
_(ااا....میخواستیم امروز بهت بگیم که گفتیم دیگه..نترس زیاد عقب نموندی شاهرخ و هاوشم تازه فهمیدن.حالام یکم کمتر ناز و ادا بیا واسه شاهرخ بیچاره)
به حالت گاردی که گرفتم لبخند شیطنت امیزی زد و روشو کرد اونور.دیوونه...
(خودتی...لوس)
وای خدا کم دیونه بودم حالا با این باید بحث کنم.سرمو تکیه دادم به بازوی شاهرخ و به میلاد که حالا اروم شده بود و خوابیده بود نگاه کردم و کم کم چشمام بسته شد.
با صدایی چشمامو باز کردم و یهو خودمو دیدم که تو بغل شاهرخم دستش دور کمرمه و سرم رو سینش.خودشم زل زده به من و با لبخند نگام میکنه.
یهو پریدم و در اثر پریدنم سرم خورد به زیر چونش.صورتم از درد درهم رفت.اونم چونشو گرفته بود و اخماش توهم بود.
نگام کرد و با حرص گفت:
دیوونه شدی؟
ارومتر گفت:
نگاه و اغوش عاشقونه به تو نیومده نه...
دردو فراموش کردم و اخم کردم و گفتم:
نگاه و اغوش عاشقونت مال خودت و دوس دخترات..یهو جا خوردم دیگه مگه از قصد این کارو کردم؟
ادامه دادم:
چیش.....
زیرلب گفتم:
انگار حالا مرده...اصلا نمیگه سرم منم ضربه خورده..بی احساس
فکر کنم شنید چون منو از پشت گرفت و سرشو برد زیر گوشم:
عشخ من جیز شده؟
خندم گرفته بود از لحنش اما برگشتم جدی گفتم:
اه..این چه طرز حرف زدنه مرد باید یکم جذبه داشته باشه.
لحن چاله میدونی گرفت و اروم گفت:
ضعیفه..نبینم غمتو...
بعد هم دستی به سبیل فرضیش کشید که دیگه نتونستم جلوی خندمو بگیرم خودشم لبخندی زد و تازه متوجه سهیل شدم..
با نگاه مرموزی نگام میکرد و یه تای ابروشو بالا انداخته بود.با صدای تیمور حواسمون رفت سر اون.هر سه برگشتیم طرفش.
_بلند شین و بیاین بیرون رسیدیم بندر سریع بیاین برین سوار کشتی بشین.
بهم دیگه نگاه کردیم و اول سهیل رفت و بعد میلاد و مادرش..بعد شاهرخ و من.اطرافمو نگاه کردم و جز یه بندر خلوت و اب دریای خلیج و یه کشتی معمولی که خیلی بزرگم نبود چیزی ندیدم.
با صدای داد تیمور به خودم اومدم:
چی رو نگاه میکنی بیا برو تو دیگه...
روی کشتی رو نگاه کردم و دیدم همه دخترا و بچه ها رفتن تو کشتی و شاهرخم رو عرشه کوچیک کشتی منتظر من بود.سریع رفتم توی کشتی و اظرافمو نگاه کردم اما پس بقیه کجا رفته بودن؟
_چرا اینقدر جلب توجه میکنی تو؟میخوای کار دست خودت بدی...بیا بریم پایین دیگه.
با تعجب گفتم:
پایین؟منظورت چیه؟
با بیحوصلگی گفت:
یعنی زیر زمین کشتی همه رفتن و فقط تو موندی و یه ریز سوال میکنی..
از این لحنش ناراحت شدم و سریع رفتم زیرزمین اما وقتی از پله ها پایین رفتم و دیدم همه کیپ هم نشستن و هیچ پنجره ای هم نیست حالم بد شد و خواستم سریع برم بالا که درپوش زیرزمین و گذاشتن و قفل شد.حالم بد شد اخه همیشه تو فضاهای بسته مثل این نفس کم میاوردم و حالم بد میشد اما با دیدن شاهرخ که بیتفاوت به من رفت یه گوشه پیش سهیل نشست حالم بدتر شد و کلا این مورد از یادم رفت.دلم از دستش گرفت و رفتم تنها جای خالی اون طرف سهیل نشستم.
زیرچشمی شاهرخو نگاه میکردم شاید حق داشت اخه چشماشو بسته بود و معلوم بود خسته است و نخوابیده...شاید من خیلی لوس بازی و بچه بازی درمیاوردم..اما با این حال دلم ازش گرفته بود.
هیچ کدوم از نگهبانا پایین نیومده بودن و ما تنها بودیم.
سهیل به حالم پی برده بود اما نمیدونم از کجا..اروم به چشمام نگاه کرد:
(اروم باش این یه حس تلقینی .فکرتو یه جای دیگه متمرکز کن و تا تحملش اسون بشه زود میرسیم منتها اگه بهش فکر نکنی.)
خوشحال بودم که یکی هست بهم دلداری بده بدون اینکه بقیه بفهمن و مشکلی پیش بیاد.لبخندی زدم و :
(ممنون..سعیمو میکنم اما ...میشه از این که اینجوری میتونیم باهم ارتباط چشمی داشته باشیم به شاهرخ نگی؟)
نمیدونم چرا دوس نداشتم شاهرخ بفهمه اما یه حس مبهمی بهم میگفت نزار بفهمه.
سعی کردم حواسمو پرت کنم و به ذهنم رسید که ذهن بقیه رو بخونم.نگاهی به دخترا کردم چهره همشون زرد و پژمرده بود انگار گرد مرگ روشون پاشیده بودن هیچ کدوم حرف نمیزدن حتی بچه ها..تعجب داشت رفتم تو ذهن اونی که یه گوشه تکیه داده بود به دیوار کشتی و از زیر اون همه زردی و پژمردگی میشد فهمید دختر زیبایی بوده.
(خدا..میدونم نباید صدات کنم چون اون موقع که خودم این بلا رو سر خودم اوردم اسمت رو هم نمیاوردم اما خدا...منو ببخش میدونم اخرین مهلتامه توبه میکنم خدایا به احترام اسمم و تقدسش به احترام زینب منو ببخش این روزای اخری نجاتم بده از این زندگی نکبت نزار بازم بمونم..)
اشکی از چشمش اومد که سریع پاک کرد و سرشو رو پاهاش گذاشت.چه دل پردردی داشت چرا ارزوی مرگ داشت؟مگه چش بود چرا دعا نمیکرد نجات پیدا کنه؟
برگشتم و دوباره نگاهی به چهره ها انداختم که چشمم دختری رو گرفت که ابی چشماش از سردتر از همه بود.
(تا انتقامم و ازتون نگیرم نمیمیرم قول میدم...نمیزارم...شماها کثافتین اینقدر کثیف و بیرحم که مرگ و برامون هدیه اوردین اونم بعد این همه کثافت کاری مثل لجن..اما نمیزارم اب خوش از گلوتون پایین بره راحتتون نمیزارم شمام با ما غرق میشین پشیمون میشین به خاطر تزریق اون امپولای مرگ بار..حتی به بچه ها هم رحم نکردین...)
از حرفاش یه چیزایی برداشت کردم یعنی چی به اینا تزریق کردن؟کم نفسم تنگ بود بیشتر نفس تنگی گرفتم...زندگی چقدر میتونه بیرحم باشه؟یه ادم میتونه تا چه حد کثیف باشه؟تا کجا؟
نفس عمیقی کشیدم وتمرکز کردم.باید اروم باشم با گرفتن این کثافتا انتقام اینا رو میگیرم و نمیزارم امثال اینا دوباره گول ادمای کثیفی مثل شهباز و بخورن؟
تمرکز کردم که صدای پچ پچ تیمور و همدستاشو اروم و نامفهوم میشنیدم.خیلی تمرین کرده بودم که از راه دور هم تمرکز کنم و صداها رو بشنوم.
اما جز صدای نامفهوم چیزی نشنیدم.
تموم اون چند ساعت وتمرکز کردم و تمرین کردم چون اونجا لازمم میشد.بلاخره رسیدیم و ایندفعه اومدن از همون تو زیرزمین چشمامونو بستن و یکی یکی ما رو بیرون بردن.البته شاهرخ اومده بود و دستای منو گرفته بود و ما رو دونفری میبردن با چشمای بسته همش بهم میخوردیم و سخت بود.تو ماشینم چشمامونو باز نکردن.
صدای هیچ کس درنمیومد انگار عادت داشتن.حس کردم شاهرخ کنار گوشمه نفس داغشو کنار گوشم حس کردم:
بامن قهری؟
خیلی سرد گفتم:
نه..مگه بچه ام.
_پ چرا صدای خانمم اینقدر سرده؟
_مگه بخاری ام که صدام داغ باشه؟
حس کردم صداش با خنده ست و گفت:
الهی فدای یخچال خودم بشم ببخش خسته بودم یه چیزی گفتم.ناکوتم نکن دیگه.
بازم نرم شدم و لبخندی زدم که ندید اما تو صدام حسش کرد:
باشه بخشیدم دفعه اخرت باشه ها؟
_چشم بانوی من.
با رسیدنمون از ماشین پیاده شدیم و چشمامونو باز کردن.وای...
عجب جایی...دور تا دورمون درخت و بیشه بود و روبه رومون یه ساختمون چند طبقه بزرگ.شیک و به روش مصریهای قدیم.
همه به صف شدن و رفتن بالا که در اون عمارت عظیم شاهنشاهی باز شد و یه حوری ...نه ببخشید یه زن زیبا و جذاب با لباسی شیک و دنباله دار اومد بیرون ...با غرور و تفاخر و جدیت همه رو نگاه کرد و به شاهرخ که رسید نگاهش ثابت شد و لبخند محوی زد...بیشعور کثیف...بعد به من نگاه کرد چه نگاهی مثل نگاه به یه سوسک...عوضی.
ولی الحق خیلی جذابیت داشت.زیرچشمی نگاهی به شاهرخ انداختم اونم نگاش میکرد اما جدی ..خدا از ته دلش خبر داشت بلاخره مرد بود و اونم یه زن زیبا چشم مردام مثل چشم وزق میشه اینجور موقعها...بی توجه به اون رفتیم بالا و وقتی میخواستیم درو باز کنیم هنوز سنگینی نگاهشو رو شاهرخ حس میکردم.
ی توجه به اون رفتیم بالا و وقتی میخواستیم درو باز کنیم هنوز سنگینی نگاهشو رو شاهرخ حس میکردم.اینقدر نگاه کن تا چشمت دراد زنیکه جلف...
چشمم که به داخل اون خونه افتاد تعجب کردم به همه چی شباهت داشت جز خونه.مثل دفتر یه مدیر شرکت بود یه چند دست مبل و چندتا مجسمه خشک شده حیوون تنها چیزایی بود که به چشمم میومد.دخترا و بچه ها بدون توجه به کسی ویا سوالی رفتن از پله ها بالا انگار اونجا رو بلد بودن.منم از اون بهت دراومدم انگار اینجا از لاپوشنی و ظاهرسازی خبری نبود.
تیمور با شاهرخ صحبت میکرد بعد چند دقیقه شاهرخ اومد طرفم .سریع گفتم:
چی شد؟
با خونسردی گفت:
هیچی فعلا یه اتاق دادن بهمون بریم استراحت مثل بقیه تا خودشون صدامون کنن.
کش و قوسی به خودم دادم و گفتم:
اره درسته کنجکاوم ولی بیشتر از اون خسته ام.حالا کجا هست اتاقه؟
طبقه بالا.همون جایی که بقیه هستن.
همونطورکه از پله ها بالا میرفتم گفتم پس طبقه سوم و اخر مال کیه؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کردو اروم گفت:
من خسته ام همتا...خیلی خسته.بزار بریم کپمونو بزاریم شر درست نکن.ما خیلی کار داریم اینجا پس خرابکاری و فضولی نکن بزار استراحت کنیم واسه کار خسته نباشیم.
شونه بالا انداختم و چیزی نگفتم.طبقه دوم برعکس پایین بیشتر به خونه شبیه بود و یه نیم ست شیک هم چیده بودن و پنجره های نیم دایره ای هم داشت که کامل به بیرون تسلط داشت و منظره زیبایی درست کرده بود.
چشم از اطراف کندم و رفتیم به طرف یکی از اتاقا که اخر اون راهروی گوشه اون طبقه بود.شاهرخ درشو باز کرد و منو به داخل هل داد و خودش اومدتو و در و بست و با یه ضرب انداخت رو تخت.
نگاهی اجمالی به اتاق انداختم یه پنجره خیلی کوچیک مربعی داشت که فقط درخت ازش دیده میشد.تو اتاقم به جز تخت یه کمد داشت و یه میز ارایش با کمی وسایل ارایشی و گوشه اتاقم یه سرویس بهداشتی داشت.اتاق کامل و خوبی بود .نگاهی به شاهرخ انداختم چشماشو نبسته بود و زیرچشمی اطرافو میپایید.تا رفتم طرف تخت دستمو گرفت و کشید طرف خودش.منم چون یهویی بود ولو شدم تقریبا روش.با گیجی گفتم:
چیکار میکنی؟
با صدای بلند گفت:
عشخمو بخل میکنم.
و اروم زمزمه کرد طوری که سخت شنیدم:
دوربین اون گوشه کمد نصبه.عادی باش.
با شنیدن این جمله اه از نهادم بلند شد دیگه تو اتاقم نمیشه راحت بود.سری تکون دادم و خواستم از روی شاهرخ برم اونطرف که گفت:
کجا خانمی؟
حواسم بود:
هیچی فقط میخوام برم اونطرفتر له میشی عزیزم.
با شیطنت گفت:
خب حالا که نگران منی یه کار میکنم خیالت راحت شه.با یه حرکت منو برگردوند و من رفتم زیر و خودش اومد رو.
_خب حالا خیالت راحته گلم؟
با لبخند مرموزی اینو گفت.داشتم له میشدم نامرد چه سنگینه خندم گرفته بود .اروم گفتم: بکش اونطرف تا کبودت نکردم.
چون ضرب دست منو قبلا دیده بود بعدم خسته بود یکم کنار کشید ولی منو تو بغلش گرفت و درگوشم گفت:
الان حال ندارم وخستم ولی یادم نمیره خوشگلم.
تو همون حال و با همون لباسا از خستگی تو بغل هم از حال رفتیم.
*********************
پای اینه نشسته بودم و داشتم موهای خیسمو که تازه ازحموم اومده بودم خشک میکردم.یه بلوز استین کوتاه با یه دامن کوتاه جین پوشیدم و یه پوتین بلند هم تا دامن پام کردم تا برهنگی پام دیده نشه.
ارایش ملایمی هم کرده بودم و فقط موهای خیس مو که موس زده بودم تکون میدادم تا ابش بره.بعد چند دقیقه شاهرخ و دیدم تازه ازحموم اومده بود.یه شلوار جین پوشیده بود و بدون بلوز داشت موهاشو خشک میکرد.
اندامش حرف نداشت و اولین بار بود بدون بلوز میدیدمش.مخصوصا بازوهاش و عضله های شکمش ادمو هوایی میکرد.اما جلوی چشمای هیزمو گرفتم و به ور رفتن موهام مشغول شدم.
اونم بعد خشک کردن موهاش اومد طرفمو و پشت من وایساد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو تو موهام برد:
هوم...چه بوی خوبی میده.
عطر و گرفتم و یکم به دست و گردنم زدم و زمزمه کردم:
بسه دیگه پررو نشو.
بی توجه به حرفم سرشو طرف گردنم برد و بو کشید و اروم ولی طولانی بوسید.وقتی لبشو برداشت اروم گفت:
به تو چه مال خودمه اختیارشو دارم.
تا خواستم چیزی بگم دستمو کشید و بلندم کرد:
پاشو دیگه خوشت نیاد بریم بیرون.
بچه پررو بلند میگفت منو ضایع کنه حالا انگار کی پشت اون دوربینا بود.مسخره...
درو باز کردیم و دست به دست هم رفتیم بیرون.
بچه پررو بلند میگفت منو ضایع کنه حالا انگار کی پشت اون دوربینا بود.مسخره...
درو باز کردیم و دست به دست هم رفتیم بیرون.هیچ کس بیرون نبود انگار گرد مرگ همه جا پاشیده بودن همه جا ساکت بود و صدا از هیچ جا درنمیومد همه چی مشکوک بود...نگاهی به ساعت روی میز انداختم حوالی 7 شب بود اینو از هوای تاریک تو حیاطم میشد فهمید..
به شاهرخ نگاه کردم تو همون قالب جدی و خونسرد خودش رفته بود.اروم گفتم:
چرا اینجا این همه ساکته ؟پ بقیه کجان؟ما کجا بریم؟
_حالا بریم پایین میفهمیم.
رفتیم از روی پله ها پایین و یکم طبقه اول راه رفتیم.تا بلاخره یکی پیداش شد.یه غول تشن یا به صدای نکره:
بیاین طبقه سوم اقا منتظرتونه.
خودش جلوتر رفت و ماهم پشت سرش.اروم از پله ها بالا رفتیم تنها صدایی که سکوت میکشست صدای تق تق پاشنه های کفش من بود.از پایین پله ها طبقه سوم دیده شد.
خیلی فرق داشت با دو طبقه دیگه.شیک و مدرن.به جای پنجره کل دیوار شیشه بود.یه دست مبلمان هم وسط چیده بودن.کلا سبکش با طبقه های دیگه فرق داشت.نقشش یه چیز دیگه بود.وارد یه راهروی کوچیک شدیم و رسیدیم به یه نشیمن نسبتا بزرگ که بادیدن شهباز و شهروز و یکی دیگه دست از کنکاش اطرافم برداشتم.
اون مرد نااشنا حدودا 40-50 بود و موهاشم قهوای روشن کرده بود خاله زنک..چشمای قهوه ای و نافذی داشت و طوری ادمو نگاه میکرد که فکر میکردی چیزی نپوشیدی.
یه شلوار کتون پاش بود و یه تاپ خاکستری و موهاشو دورش افشون کرده بود اییی...الان مامانم اینجا بودمیگفت یا خدا این مرد یازن؟
منو شاهرخ سلامی کردیم و نشستیم.شهباز روبه رومون بود با اون لبخند همیشگی مسخرش.
_خب چه خبرا؟راحت رسیدین؟استراحت کردین؟
اینا رو به من میگفت اما شاهرخ جوابشو داد:
اره همه چی خوب بود شهباز خان...ممنون.
سری تکون داد .حالا نوبت من بود با عشوه خرکی گفتم:
شهباز جون پس من کی کارمو شروع میکنم؟خسته شدم محیط اینجا خیلی کسالت اوره ادم دلزده میشه.
_از فردا صبح کارتو شروع میکنی ..دوهفته بیشتر طول نمیکشه بعد برمیگردیم ایران نگران نباش همیشه که اینجور نیست.امروز روز اول بعد خوب میشه.کاراتم ساناز بهت میگه یعنی اون راهنماییت میکنه اما همه چیش با تو..ساناز و که میشناسی؟
با تعجب نگاش کردم...
_همونی که امروز ظهر جلوی ورودی ایستاده بود...
اها اون ملکه رو میگفت...
-اره فهمیدم.
اها یه سوال دیگه...
_ببینم ما میتونیم بریم بیرون بچرخیم؟
فکری کرد و گفت:
مثلا کجا؟
_همه جا مرکز خرید جاهای تفریحی...
_خب خودتون که نه یکی شمارو از اینجا بیرون میبره وسط شهر میزاره خودتون میرین دور میزنین بعد دوباره برمیگردین همون جا..
سری تکون دادم و شاهرخ هم درمورد مسایل مالی صحبت کرد درحقیقت راهو واسه من باز گذاشت.رفتم تو ذهن شهروز:
(این شهباز احمق چی فکر کرده با خودش فکر کرده این دختر کیه؟اوردتش اینجا نمیگه خطری تهدیدمون کنه.بیشعور مثلا سوغات راشد خان..اخه نمیگه اینو چه جوری بهش نشون بدیم اون که نمیاد اینم نمیشه ببریم اخ اگه خطری راشد و تهدید کنه کشتنت داداش احمق من...راشد خان رییس نصف عملیات های دبی اونوقت توی احمق اینو واسش اوردی..این پسر احمق و میخوای چیکار کنی؟اینکه اصلا به ساناز محل نمیده چطور میخوای باهم سرگرمشون کنی؟)
پس که اینطور میخوای شاهرخ و با ساناز سرگرم کنی؟مگه من میزارم...هه
رییستونم که پیدا کردم راشد خان اخ جون چه اطلاعاتی ولی باید حواسمونو جمع کنیم هرچی شهباز خر داداشش زرنگ و تیزه..تا خواستم ذهن اون یکی رو هم بخونم شاهرخ بلند شد و منم مجبور شدم بلند شم..
اه لعنت به این شانس..بلند شدیم و با گرفتن رخصت از اون عوضی رفتیم بیرون.نفسی کشیدیم حرفم نمیشد زد..با شاهرخ تصمیم گرفته بودیم تا بیرون نرفتیم اطلاعاتو رد و بدل نکنیم.
_سامی؟
شاهرخ و صدا کردم.
نگاهم کرد و گفت:
جونم؟
_میگم من از فردا میرم واسه بچه ها پس تو چی؟
لبخندی زد:
منم باهاتم جوجه شهباز گفت موردی نداره.
لب برچیدم و گفتم:
حوصلم سررفته...
خندیدو گفت:
لوس شدیا..لب تاب اوردم هم توش فیلمه هم رمان هم بازی...
اخ جون...بدون اینا هیچ جا بهم نمیچسبه.رفتیم طبقه دوم واسه شام.همه دخترا و بچه ها نشسته بودن بعضیها بی حال و زرد و نزار بعضیها شاد و سرحال...
من نشستم و شاهرخ رفت تو اتاق سر لب تابش.توش هیچی نداشت اما یه ردیاب توش نصب کرده بودن که ما رو گم نکنن.اطرافو نگاه کردم اما اثری از میلاد نبود دوس داشتم بدونم حالش چطوره اما نبود 2-3 نفری که روبه روم بودن زیرچشمی نگام میکردن و پچ پچ میکردن.
یکی شون سبزه بود و لبای کلفتش جذابش کرده بود.وسطی پوست سفیدی داشت و چشمای سرد ابی و اخری موهای فندقی با چشمای عسلی درشت.
بلاخره اونی که پوستش سبزه بود طاقت نیاورد و اروم پرسید:
تو هم مثل مایی؟واسه چی اینجایی؟
نباید راحت حرف میزدم شاید به نفعم میشد جدی گفتم:
من از فردا کار میکاپ و ارایش مو و لباستون به عهده دارم.
نگاهی به دوتای دیگه انداخت و زمزمه کرد:
پ نوبت محبوبم شد.
رفتم توذهنشون باید میفهمیدم محبوبه کیه:
(بیچاره محبوبه اونم تموم شد.این چه بیخیاله فکر کرده اینا نگهش میدارن با اینمم مثل اشغال رفتار میکنن.تازه اولشه.)
حالا نوبت من بود پرسیدم:
چرا بعضی ها بیحالن اینجا؟اینقدر زرد و بیحال؟
دوباره رفتم تو ذهنش کارمون همین بود سوالایی که طرف جواب نمیداد و میپرسیدیم اونوقت توذهنش طرف جواب میداد.
(خب معلومه امشب باید برن اون زیر زمین کوفتی واسه دفع...توهم از هیچی خبر نداری پس..چی بهت بگم؟)
خب پس امشب قرار تو زیر زمین خبرایی بشه..حالا کجاس این زیرزمین.بلاخره شامو خوردیم و هرکی رفت تو اتاقش.لباسامو تو حموم عوض کردم و مسواک زدم و پریدم تو تخت.شاهرخم بلوزشو دراورد و با شلوار اومد کنار من خوابید و لحاف کشید رومون و دستاشو دورم حلقه کرد و خیلی زود خواب رفت.عین خرس میخوابه.
نیمدونم چرا فکر میکنم احساسم بهش فروکش کرده حس میکنم رابطمون اون چیزی نیست که بهش فکر میکردم.حس میکنم دیگه اغوشش برام جذابیت گذشته رو نداره...همش مقایسش میکنم.....با ..........
با هاوش...اره با هاوش مقایسش میکنم دلم واسش تنگ شده خیلی هم...تنگ شده.همش احساسمو به جفتشون باهم قیاس میکنم به خودم میگم نکنه اشتباه کردم شاید شاهرخ اونی که فکر میکنم نباشه...الان که تو تختیم و فارغ از ماموریت راجع به احساسم باید فکر کنم..همش یا خنده های هاوش..حرفاش دعواهامون بیرون رفتنمون..میفتم با هاوش راحت بودم انگار خودمم اما با شاهرخ نه...
خدایا منو ببخش دارم تو اغوش همسرم به مرد دیگه ای فکر میکنم خدایا غلط کردم حتما عوارض بی خوابیه نگاهی به صورتش میکنم تو خواب معصومه چقدر...
صورتشو نوازش میکنم...من عاشقشم اونم..شاید عاشقم نباشه اما دوسم داره و دیدم به هیچ دختری محل نمیزاره.خب بسه دیگه اینقدر فکر کردم زمان از دستم دررفت.
اروم دستاشو باز کردم و حولمو گرفتم و رفتم تو حموم.واسه رد گم کنی چند دقیقه ایستادم و چون دوربین دید نداشت سریع رفتم بیرون از اتاق.دوربینا رو با شاهرخ چک کرده بودیم و واسه همین بدون دیده شدن رفتم طبقه اول و یه گوشه دور از دوربین ایستادم.نگامو دقیق همه مینداختم زیرزمین باید از اینجا راه داشته باشه....
یک بار ..دوبار..پیدا نکردم که نکردم.میخواستم برگردم که یهودستم خورد به دیوارپشت سرم که صدای خالی بودن میداد.اخ جون نکنه اینه....
من زیر پله ها ایستاده بودم و تقریبا جایی که کسی منو نمیدید.احتمالا باید همینجا باشه.باید دکمه ای چیزی باشه.دستمو چرخوندم تا بلاخره یه دکمه پشت قرنیز دیوار اون گوشه پیدا کردم اروم فشار دادم که یهو دیوار باز شد.
وای خدا ....عرق شر شر ازم میریخت حالا که رسیده بودم ترس منو گرفته بود پشیمون شده بودم نکنه بلایی سرم بیاد نکنه عملیات بهم بخوره...میخواستم برگردم اما با شنیدن صدای ناله دوباره کنجکاوی بهم غلبه کرد و پامو گذاشتم اونور دیوار که یهو بسته شد.دلم ریخت خدایا کمکم کن ...
یه دالان کوچیک با پله های زیاد ..تاریک و وهم انگیز.عین قلعه هزار اردک.
خدایا خودمو به تو سپردمی گفتم و پامو رو اولین پله گذاشتم.
یه دالان کوچیک با پله های زیاد ..تاریک و وهم انگیز.عین قلعه هزار اردک.
خدایا خودمو به تو سپردمی گفتم و پامو رو اولین پله گذاشتم. انگار میترسیدم پامو رو پله های بعدی بزارم اروم و با طمانینه پامو رو پله های بعدی میزاشتم هر کی میدید فکر میکرد پله های اعدامو دارم طی میکنم....با این فکر که این دخترا و بچه ها هم مثل من خاطر جونشونو میخواستن و دوس نداشتن با این وضعیت کشیده بشن و اینهمه فلاکت و سختی بکشن دست از متر کردن پله ها برداشتم و قدمامو تند تر کردم.
هرچی پایینتر میرفتم صدای ناله ها بیشتر میشد صداهای مختلف...یاد فیلمای جنایی که نگاه میکردم افتاده بودم و شکنجه گاههاشون.این پله هام تموم نمیشد لعنتی تاریک و طویل اه خدایا من بگم غلط کردم خوبه پشیمون شدم از اومدنم تو این پروژه دوست دارم الان خونمون باشم و تو اتاقم و هی رفتارای مامانم و پدی بخندم با صدای پچ پچ هستی و بابک گیر بدم و دراخر....اهی میکشم..
دوس داشتم اخر همه اینا هاوش پیدا شه و هی گیر بده بهم که چرا فضولی میکنم منم زبون درازی کنم و اون برام از اون لبخندای خوشگلشو بزنه..
استغفرالله ببین چه فکرایی میکنم ها من نمیدونم این هاوش از کجا پیداش میشه وسط همه فکرای من عرض اندامی میکنه حالا خوبه خاطره انچنانی هم باهم نداریما...
اینقدر تو فکر بودم که نفهمیدم رسیدم پله اخر و یهو بی هوا میخواستم پامو رو پله خیالی بزارم که صدای افتادنم اومد...یا امام رضا خودت کمکم کن..
_صدای چی بود؟از دالان پشتیه برو ببین چه خبر امیر..
این صدای تیمور بود و احتمالا بعدش مردن من...قلبم با تندترین درجه میزد سریع اطرافو نگاه کردم و ...
لندهور به اطرافش نگاهی انداخت و دری که مثل درای اتاق عمل بود و فلزی با دوتا شیشه کوچک بالاش باز کرد و رفت توو در و از پشت قفل کرد:
اقا هیچی نبود صدای همین عوضیاس دیگه یکم کمتر از خودشون صدا دربیارن از این توهما نمیزنیم..
نفسی به راحتی کشیدم تو لحظه اخر دوتا ستونو کنار درو دیدم و خودمو پشتش مخفی کردم..خدا به در سازندشو بیامرزه دوتا ستون کنار این در اتاق عملی زده بود و خدا پدر خودمو بیامرزه اینقدر لاغر بودم که پشت این جاشم و دراخر خدارو شکر که اینجا تاریک بود و اون لندهور تنبل که تا بالا نرفت..
تازه متوجه اشکای رو صورتم شدم چقدر ترسو بودم و خبر نداشتم...خدایا شکرت نزدیک بود واقعا اینا پله های اعدامم بشه ها..
اروم پا شدم و ایندفعه دست و پا چلفتی بودنمو مهار کردم و اروم و پاورچین رفتم کنار در و از شیشه کوچیک بالاش یه وری نگاه کردم:
یه محوطه بزرگ مثل طبقه اول با این تفاوت که همه جا رو اتاقک اتاقک کرده بودن و مثل اتاق پرو شده بود اتاقکای فلزی و وسطش یه میز طویل با یه جعبه فلزی بزرگ که پشتش این تیمور تن پرور و اشغال نشسته بود و پاشو دراز کرده بود..
از هر طرف صدای ناله میومد وفریاد های خفه...بعضا صدای گریه هم میومد.
بخشکی شانس من که چیزی نمیبینم چرا در اینا بسته ست اخه...لعنت به این ..به این...به این شهباز گور به گور شده اخه واسه چی درگذاشتی احمق..
یهو در یکی از اونا باز شد چشمام چار تا شد و با دقت نگاه کردم ببینم چه خبر..
هیچی نداشت جز یه چیزی شبیه دستشویی فرنگی که یه دختر نشسته بود روش و با موهای ژولیده و درهم و قیافه ای از اینجا درست دیده نمیشد و صدای هق هق ارومش که کم و بیش شنیده میشد.
از اون اتاقک یه زنه میانسال و فربه با قیافه ای که به نظرم شبیه جلادها بود اومد بیرون و یه بسته اندازه نصف کف دست انداخت تو اون جعبه جلوی تیمور.
تیمور با اوقات تلخی گفت:
خو بگو خبر مرگش یکم یواش تر سرمون رفت میخوایم دو دقیقه کپمونو بزاریم..از همه طرف صدای این عوضی ها میاد..بچه که نمیزان؟دوتا دونه جنس ها..
اون زن هم با اخمای درهم تکونی به هیکلش داد و با لحن مسخره ای گفت:
نشستی اینجا زر مفتم میزنی ؟درد دارن اینو خرم باشه میفهمه این جنس ها تا بیان دفع بشن طول میکشه و پدر ادمو درمیاره تازه سختیش مال بچه هاس و عذاب اونا بیشتر...
بعد ارومتر گفت:
با این امپولایی هم که تزریق میکنیم دردشون بهتر که نمیشه هیچ بدترم میشه پس ببند اون گاله رو...
تازه منظورشونو میفهمیدم جنسا رو میخوردن و اینجا دفعش میکردن چقدر دردناک بود و بدتر از اون اینکه این زجرو بچه هام تحمل میکردن...
اینا چطور تحمل میکنن؟قلبم به درد اومده بود تو این دنیای کثیف چه خبر؟من چقدر بیخبرم از دنیای اطرافم؟چقدر از همنوعام میدونستم؟
اصلا ماهایی که تو خونمون نشستیم و بدتری دردمون گوشه و کنایه زدن به همدیگه و غیبت و چشم و هم چشمیه از دل اینا چی میفهمیم؟
چقدر از خودمون غافلیم....حالم از خودم بهم میخورد من چقدر از اینا میدونستم حتی تصورش برام سخته و دیگه نمیخوام بعد این عملیات اینجا باشم اونوقت اینا چی باید بگن؟
اهی میکشم و دوباره فکر میکنم منظورشون از اون امپولا چیه؟
با صدای جیغ بلندی یهویی از جام میپرم...دوباره چشم میدوزم به اونجا چرت تیمور پاره شده و با تعجب و ترس بلند شده..یه دختری یهو خودشو از توی یکی از اتاقا پرت میکنه بیرون و میفته رو زمین.عین مار به خودش میپیچه و دلشو گرفته و ضجه میزنه....یهو بالا میاره طوری که من میگم الان رودش از حلقش بیرون میزنه..
اون زنه میاد بیرون و سریع اشاره میکنه به یکی از نوچه های تیمور...همونی که اومده بیرون تا دالانو چک کنه سریع میره جلو و جلوی دهن دختر رو میگیره انگار میدونن چی شده اون زنه هم سریع یه امپول درمیاره و با شدت فرو میکنه تو کمر دختر...
از دیدن این صحنه ها دیگه نفسم بالا نمیاد ترس بدنمو منقبض کرده..
سریع جسم بی جون دختر رو میگیره و میبره اونور سالن و دیگه نمیبینمش..
تیمور رو به زنه میگه:
چی شد؟بازم؟
زنه هم با اعصاب خوردی میگه:
اره این سومین نفری بود که امشب بسته تو بدنش پاره شد...اینم تازه اومده بود هنوز یه ماه نشده به شهباز بگو اینجوری نمیشه 3تاشون امشب تموم کردن باید یه فکر دیگه واسه بسته ها بکنین اینجوری جنسها از بین میره.
دیگه گوش نمیدم...اینا دارن درمورد ادم حرف میزنن؟یعنی جنس براشون مهمتر از جون ادماس...یعنی این دختر مرد؟
بسته مواد توبدنشون پاره شد........با سستی برمیگردم از پله ها بالا دیگه برام سخته بمونم...اینا خارج از توانم بود خیلی سنگین بودن برام..
حالا درو چه جوری باز کنم...اها خوبه اینطرف عقل داشتن کلید و جلوی چشم بزارن کلید روی دیوار و فشار میدم و دیوار بی سرو صدا باز میشه ...
هیچ کی نیست و منم مثل اومدنم بی سر وصدا خودمو به اتاق میرسونم.در و باز میکنم و اروم میرم تو حموم.سرمو میگیرم زیر اب سرد تا التهاب این چیزایی که دیدم از بین بره...
یه حوله دور مووهام میپیچم و لباسمو عوض میکنم و اروم از حمام میام بیرون.شاهرخ اروم خوابیده ایکاش منم میخوابیدم و نمیرفتم پایین...
میرم تو تخت و پتو رو میکشم روم...نمیدونم از ترس...از بغض...از دیدن صحنه های زیرزمین از چیه ولی هرچی هست میرم تو بغل شاهرخ و سرمو میزارم تو سینش اونم تو خواب غلتی میزنه و دستوش دورم محکم میکنه و منم با مرور صحنه های پایین خواب میرم...خواب که چه عرض کنم ...کابوس.
نشستم سر میز و دارم نهار میخورم که نه..با غذا بازی میکنم.نمیدونم چم شده تنها سر میز طبقه دوم نشستم و تنهایی غذا از گلوم پایین نمیره.دخترا رو که میکاپ کردیم و رفتن هر کدوم یه جا تا این عربای پول پرست و شکم پرست و راضی کنن کاری که نمیدونم چه جوری راضی شدن انجام بدن..
شاهرخم رفته پیش شهباز نمیدونم واسه چی گفت میام میگم..نمیدونم چرا احساس خوبی ندارم انگار منم پژمرده شدم از اینجا سیر شدم دوس دارم برم خونمون....
هی..دوباره که یاد صبح میفتم یه جوری میشم.یاد رفتار ساناز .میدونم چه نقشه ای واسه شاهرخ کشیدن و رفتار صبحش واسه همین بود اما بازم خیالم راحت نیست...
صبح که از خواب بیدار شدم هنوز سرم درد میکرد شبش تاصبح کابوس دیدم وسرم سنگین بود..با شاهرخ یه صبحونه ای خوردیم و اون ملکه زیبایی چندش اومد من و شاهرخ و برد تو اتاقی که قرار بود این دخترای بخت برگشته رو درست کنم بفرستم سلاخی پیش این عربای شکم پرست...
البته بیشتر شاهرخ و راهنمایی میکرد و من کنارشون میرفتم شاهرخ محلش نمیداد اما اون از رو نمیرفت که...
توی یه اتاق بزرگ پر اینه و میز توالت و وسایل ارایش وکلی لباس...اگه وقت دیگه ای بود از خوشحالی دیدن این همه لوازم ارایش یه جا بند نمیشدم اما خب اونجا و با اون وضع و اینکه این لوازم قرار بود برای بدبخت کردن این دخترا استفاده بشه زیاد شور و هیجان برام نذاشته بود.
شاهرخ یه گوشه نشسته بود و ساناز هم منو اشنا کرد با دخترا و وسایل...چند تا ارایشگر هم بودن و من فقط باید بهشون میگفتم هرکدوم از دخترا رو چه طوری درست کنم.راستش اول میخواستم جوری بگم که اینقدر زشت شن تا این عربای شکم گنده نگاشون نکنن اما صبح که اینو به شاهرخ گفتم قبول نکرد و گفت باید کارم خوب باشه تا مورد تایید قرار بگیرم پس شروع کردم...
برای امروز 7تا دختر بودن که باید درست میکردم ساناز هم بعد راهنمایی من رفته بود کنار شاهرخ نشسته بود در گوشش ویز ویز میکرد تا جایی که شاهرخ اومد گفت میره بالا تو اتاقمون.بعد رفتن اون خیالم راحت شد و به دخترا نگاه کردم.خب از اونجایی که عربا پوست سفید دوس دارن ترجیح دادم برنز نکنم و گفتم اول کرم سفید بزنن بعد هم روی چشماشون ارایش چشم خلیجی پیاده کردم و با لبای قرمز .لباس ها رو هم که نگاه کردم همه چند تیکه پارچه بودن که به زور به نیم وجب میرسید مناسب با هر کدومشون یه لباس انتخاب کردم و موهاشونم اکثرا باز و حالت دار ریختم دورشون.
مثل هلو شده بودن و واقعا از کارم راضی بودم اما از اینکه اینا واسه چه کاری پیش چه ادمایی میرفتن ناراحتم میکرد اما خب دیگه کاری ازم برنمیومد.ساناز هم با تحسین نگاشون میکرد و قرار شد اول پیش شهباز برن تا ببینتشون.
دیگه حوصله نداشتم و خسته شده بودم ظهر شده بود رفتم تو اتاقم وشاهرخ دیدم.اونم گفت میره پیش شهباز و میاد میگه چیکار داره. یه دوش گرفتم و لباسم و پوشیدم خبری از شاهرخ نبود یکی از خدمتکارا اومد و گفت تو نشیمن همون طبقه ناهار اماده ست.
کسی نمونده بود بنابراین تنها سرمیز نشستم و با غذام بازی میکردم راستش از کارم راضی نبودم عذاب وجدان داشتم مخصوصا وقتی چهره های داغون و ناراحت دخترا رو میدیدم اما چاره چی بود؟
دستی رو شونم قرار گرفت و از افکارم جدام کرد.برگشتم و شاهرخ و دیدم.نشست کنارم و بالبخند گفت:
خسته نباشی..
لبخند محزونی زدم و زمزمه کردم:
خسته؟
همینطور که برای خودش غذا میکشید گفت:
با شهباز صحبت کردم عصری میریم بیرون.
اینقدر خوشحال شدم که پریدم رو شاهرخ و لپشو بوسیدم و گفتم:
اخ جون...
خنده شیطنت امیزی کرد و گفت:
مگه اسیری اومدی دختر؟
اینو گفت دوباره یاد دخترا افتادم و درهم شدم.اونم دید دوباره دپرس شدم صورتش و اورد جلو و با لحن مسخره ای گفت:
یه ماچ دیگه هم اینور...
هلش دادم عقب و با خنده و شوخی غذامونو خوردیم و از خستگی سریع بعد غذا خوابمون برد.
*******************
تو یکی از این لیموزین های مشکی نشسته بودیم و چشمامونم بسته بودن و دوتا لندهور هم بغلمون نشسته بودن حالا انگار چیکار میخواستیم بکنیم.بعد یه ربعی بلاخره رسیدیم مرکز شهر و پیادمون کردن.
تیمور اومده بود باهامون و سفارش کرد که تا 2-3ساعت دیگه همینجا باشیم.
وقتی رفتن نفس عمیقی کشیدم و با خوشحالی گفتم:
اخیش...انگار هوای اونجا هم سمی بود.
شاهرخ خندید و دستمو گرفت وهمینجور قدم میزدیم.تلفنشو در اورد و به یه نفر زنگ زد.نفهمیدم کیه چون همش اره یا نه میگفت و اینکه اونجاییم .تلفنو که قطع کرد با کنجکاوی گفتم:
کی بود؟
لبخند مشکوکی زد و گفت:
فضولی موقوف.
بچه پررو.ساکت شدم و اونم یه ماشین گرفت و سوار شدیم.مثلا بهم برخورده بود باهاش حرف نمیزدم و سوال نمیکردم.انگار منتظر بهونه بودم.
_چیه؟قهری باهام؟خوب نیست اینقدر دختر قهرقهرو باشه ها...
_من قهر نیستم.
_پس چرا لبتو مثل کوچولوها برچیدی؟
چشم نازک کردم و گفتم:
من کوچولوام؟
خندید و گفت:
بیا ای خدا...
اروم منو تو بغلش فشرد و گفت:
تو کوچولوی نازنازی منی.
خودمولوس کردم و گفتم:
با کی حرف میزدی؟
قهقه ای زد وگفت:
الحق که خیلی فضولی...میفهمی حالا.
از ماشین که پیاده شدیم کنار یه مرکز خرید بودیم .منم با ذوق رفتم تو و تموم قفسه ها رو نگاه میکردم.عاشق خرید بودم و با دیدن اون همه وسیله دیگه شاهرخ و هم نمیدیدم.
همینطور که یه کیف خوشگلو نگاه میکردم که چشمم افتاد به یه مرد ایرانی که کنارخانمش ایستاده بود و با زنه فارسی حرف میزد.معلوم بود زنشه اما چشم چرون داشت دختر روبه روی زنشو نگاه میکرد.یه طوری نگاه میکرد ادم فکر میکرد زنش چه زشته که اینجوری زل زده به دختر...
امان از این مردا...مخصوصا ایرونی هاش..
اینو داشتم زیرلب میگفتم که :
_باز تو فضولی مردمو کردی...دختر کی میخوای دست از اینکارت برداری؟
صدای شاهرخ نبود.باورم نمیشد برگشتم...هاوش بود باهمون لبخند ملیح همیشگیش...
نفهمیدم چی شد اما تا به خودم اومدم دیدم پریدم تو بغلش.دلم براش تنگ شده بود انگار سالها بود ندیده بودمش درحالیکه یه هفته هم نشده بود.نمیدونم تاحالا حس منو داشتین یا نه..اما احساس میکردم اینجا غریب بودم و حتی بودن با شاهرخ هم احساس امنیتو بهم نمیداد.با دیدن هاوش حس میکردم پناهگامو دیدم احساس امنیت...
دیگه احساس غربت نمیکردم..احساس دلتنگی..احساس ترس..پشیمونی همه پرکشید و رفت.نمیدونم تاحالا حس کردین تو یه جا احساس غربت ترس تنهایی بکنین اما بادیدن یه نفر..یه ادم خاص تو زندگیتون همه اون حس ها فرار کنه و جاش یه حس غریب تموم وجودتونو پر کنه؟
من الان اینجوری بودم.مثل اینکه تو اغوش پدرم بود...تو اغوش مادرم..
اروم اروم بودم.پر از ارامش.همه این حس ها با همین چند دقیقه ای که تو بغل هاوش بودم به وجود اومد.با صدای سرفه شاهرخ به خودم اومدم و از بغل هاوش بیرون اومدم.
به شاهرخ نگاه کردم صورتش حالا گرفته بود و دیگه از لبخندش خبری نبود.نمیدونم چه برداشتی کرده بوداما بهش لبخندی زدم و اونم جوابمو با لبخند محوی داد.دوباره به صورت هاوش نگاه کردم...با شور عجیبی نگام میکرد تو چشماش یه دنیا ارامش میدیدم
سرمیز تو یه کافه نشسته بودیم و باهم تبادل اطلاعات میکردیم درحالیکه بستنی میخوردیم.راستش از دیدن هاوش اینقدر هیجان زده بودم که با ولع بستنی میخوردم.
با هیجان پریدم بین حرف شاهرخ و هاوش که داشتن در مورد فرمانده حرف میزدن:
_خب اول من بگم که خبر زیاد دارم.
توجهشون به من جلب شده بود راستش تصمیم داشتم زیرزمین و رفتنم رو هم بگم چون کمک زیادی بهمون میکرد اما واسه جلوگیری از هرنوع برخوردی تصمیم گرفتم همینجا تو کافه بشینیم.گلومو صاف کردم وژستی گرفتم.خندشون گرفته بود و اینو از لبخند محو هردوشون میشد حدس زد.یاد اون روز افتادم که واسه اولین بار شاهرخ و دیدم و تو یه کافی شاپ بودیم انروز چی بود و امروز چطور؟
_خب ببینین طبق اطلاعاتی که من پیدا کردم رییس همه اینا که یه باند بزرگ تو دبی و ایرانه و احتمالا ماهم دنبال همونیم راشد خانه.
تا اینو گفتم هردوشون با هیجان گفتن:
اره خودشه اسمش راشد ...تو ازکجا فهمیدی؟
باز جو منو گرفت ابرویی بالا انداختم و گفتم :اجازه بدین تا بگم...
همه چیو گفتم از به حرف گرفتن شهباز توسط شاهرخ و ذهن خونی شهروز و این که چه نقشه ای کشیدن...هاوش میگفت خطرش زیاده و نمیشه رو من ریسک کرد اما درعین حال من تنها راه حلشون بودم و مثل اینکه از ایران هم اصرار داشتن قضیه زودتر جمع شه و راشد و بگیرن مثل اینکه از بالا بهشون فشار اومده بود که خیلی کشش دادن.
قرار شد کاری کنیم همه چیز عادی پیش بره و من پیش راشد خان برم اما میدونستیم هنوز به ما اعتماد ندارن ..قضیه سانازم گفتیم و این که ساناز طعمه ای واسه شاهرخ که حواسش از من سلب بشه.قرار شد ما جوری وانمود کنیم مثلا به ساز اونا رقصیدیم و شاهرخ توجهش به ساناز جلب شده.
هاوش_چون دیگه وقت نداریم و معلوم نیست که بتونیم دوباره از خونه بیایم بیرون بهتر الان همتا رو مجهز کنیم.
شاهرخ _اره اما فکر کنم تحت تعقیبیم و اینا دنبالمونن.اینم از کارای شهروز وگرنه این شهباز احمق تر از این حرفاست.
هاوش_باشه پس تو برو بیرون و سمت یه دختری زنی تو پاساژ بغلی برو که تورو با همتا تصور کنن و برین تو مغازه منو همتا هم میریم پیش بچه ها تا همتا رو اماده کنیم.
کارمون تموم شد بهت زنگ میزنم قرار میزارم.
کارتو به شاهرخ داد میخواستن بلند شن که من گفتم:
من...هنوز یه چیزی رو نگفتم..
با تعجب گفتن:
چی؟
میترسیدم اما دلو به دریا زدم و سریع گفتم:
من یه چیزای دیگه هم میدونم.
پرسشگر نگام میکردن فکرکنم هاوش فهمید بازم فضولی کردم چون اخماش رفت توهمو منتظر نگام کرد.
_خب من ...دیشب رفتم ....یعنی ..
کلافه گفتم:
اینطوری نگام میکنین ادم زهرش اب میشه.
شاهرخ با حرص گفت:
دیشب چیکار کردی؟اونموقع باید زهرت اب میشد نه حالا..
_خب من..دیشب که شاهرخ خواب بود رفتم توزیرزمین اون ساختمون.
میتونستم تعجبشونو ببینم پس همه چی رو تعریف کردم از کنترل دوربینا تا پیدا کردن زیرزمین و تیمور و دفع کردن جنس و مردن اون 3تا و برگشتنم.
شاهرخ صورتش سرخ شده بود و رگ گردنش بیرون زده بود.با خشم نگام کرد و گفت:
گاهی وقتا دلم میخواد سیر بزنمت همتا...باید تو دهنی بخوری تو ادم بشی احمق خیره سر...شب از تو بغل من فرار میکنی اخه نفهم تو نگفتی میدیدنت گور پدر عملیات میدونستی چیکارت میکردن همه چی رو به بازی میگیری میدونی چند نفر واسه این عملیات جون کندن و زحمت کشیدن و از چی ها زدن تا این عملیات نتیجه بده؟
بعد هم به هاوش نگاه کرد و گفت:
من میرم بیرون تو پاساژ شماهم سریع برین .
بعد هم بدون توجه به من رفت.خیلی ناراحت شدم بغض کرده بودم.میدونستم کارم بد بوده و خطرناک اما توقع همچین رفتاری رو هم نداشتم.رفتار هاوش اما بدتر بود.با بی محلی و بیتفاوت به من بلند شد و خیلی سرد گفت:
پاشو باید بریم.
نالیدم:
هاوش...
نزاشت حرف بزنم اخم ترسناکی کرد و گفت:
بسه هرچی بچه بازی کردی همتا الان وقتش نیست پاشو باید گممون کنن.
اخمی کردم و بلند شدم.حالم بد بود پشیمون بودم از تعریفش...چرا باید یه همچین رفتاری باهام بکنن خب کار منم کمک میکرد به پروژه.خب حالا شاید یکم خطرناک بوده...اصلا اره پروژه رو هم به خطر مینداخت اما من میخواستم کمک کنم همین...
دستم تو دست هاوش بود و داشتیم از در پشتی کافه به سرعت بیرون میرفتیم.هاوش اخم کرده بود و با جدیت اینور اونورشو نگاه میکرد.تو پیاده رو به سرعت میرفتیم .
نمیدونم چم شده بود با این وضع و شرایط از اینکه دستم تو دست هاوش بود و بدو میکردیم خوشحال بودم از اینکه کنار هاوشم.حس خوبی داشتم نمیدونم چرا به این وضع افتاده بودم خدایا مگه من عاشق شاهرخ نبودم پس چرا با قرار گرفتن کنار هاوش هم حال غریبی داشتم...
سریع تو یه کوچه پیچیدیم و پشت یک مغازه ایستادیم.هاوش دوباره اطرافو نگاه میکرد از اونطرف کوچه بیرون رفتیم و برای یه تاکسی دست تکون دادیم.سوار شدیم و ماشین حرکت کرد.کنار هم عقب ماشین نشسته بودیم و اونم دائم برمیگشت عقبو نگاه میکرد که بعد چند دقیقه که خیالش راحت شد تکیه داد و نفسی به ارومی کشید.
زیرچشم نگاش میکردم ..تک تک اجزای صورتشو نمیخواستم به احساسم توجه کنم.میدونستم دوسش دارم اما باید تو دلم نگه میداشتم من الان زن شاهرخ بودم و بهش متعهد .
سرمو کج کردم و به هاوش نگاه کردم درسته نمیخواستم به حسم نسبت بهش فکر کنم اما طاقت قهرشو هم نداشتم .سنگینی نگاهمو حس کرد.سرشو برگردوند و خونسرد نگام کرد.هیچی نمیگفت .
_هاوش...تو هم باهام قهری؟
_بدعنق نباش دیگه میدونم اشتباه کردم.
البته اصلا به حرفم اعتقاد نداشتم.
_ببخشید ...تو که میدونی من یکم کنجکاوم ولی ایندفعه اشتباه کردم..
همینجوری نگام میکرد و با هرجمله یکم یخش باز میشد و حالا یه لبخند محو رو لبش بود اما کما کان ساکت بود.
_بابابزرگم..من بگم گلت کردم خوبه؟
اینو با لحن خنده داری گفتم که دیگه خندش گرفت و لپمو کشید و گفت:
فضولی عزیزم..فضول.همتا ولی کارت واقعا خطرناک بود..
حرفشو قطع کردم و گفتم:
میدونم به پروژه اسیب میرسوند دیگه اینکارا تعطیل..
با اخم گفت:
خیلی بچه ای که فکر میکنی نگرانی من واسه پروژه ست من و شاهرخ نگران خودت بودیم...میتونی بفهمی چه خطری برات داشت؟
_خب ببخشید دیه حالا اینا رو ولش از مامان اینا بگو..
اینو که گفتم دوباره خندید از اون خنده های صدادار که جذابش میکرد:
2روز نبودی باز میخوای ببینی چی رو از دست دادی؟
یه جوری نگام میکرد که از عمق نگاهش محبت معلوم بود.خدایا یعنی ممکنه اشتباه کرده باشم؟نه.