عروس خون بس 16
حمید:آفرین،سهیل یکی دیگه بزنی بردی.
سهیل هدف رو نشونه گرفت توپ پرتاب کرد.خورد به هدف
ساراو روژان:آفرین آفرین سهیل
هر دو باسرعت برگشتن،چشماشون گرد شده بود،بازم رودست خوردن.
سهیل:سارا خودم خفه ات میکنم،سارا پشت سر حمید قایم شد.
سارا:زن خودت خفه کن
سهیل به سمت روژان برگشت،لبخند زد.
سهیل:زنم حیفه
سارا:عق ...راحت باشین ویاره میدونی که.
شام رو خوردن و آخرشب رفتن حرم،نصف شب بود،رفتن تو اتاقشون بیهوش افتادن.
***
امروز،آخرین روزی که توی مشهد هستن،از صبح تا ظهر رفتن الماس شرق روژان اونجا کلی لباس و وسایل خرید،سارا هم سهیل مسخره میکرد،که زنش از راه به در شده واسه خرید.
ناهار که خوردن رفتن حرم.
سهیل هدف رو نشونه گرفت توپ پرتاب کرد.خورد به هدف
ساراو روژان:آفرین آفرین سهیل
هر دو باسرعت برگشتن،چشماشون گرد شده بود،بازم رودست خوردن.
سهیل:سارا خودم خفه ات میکنم،سارا پشت سر حمید قایم شد.
سارا:زن خودت خفه کن
سهیل به سمت روژان برگشت،لبخند زد.
سهیل:زنم حیفه
سارا:عق ...راحت باشین ویاره میدونی که.
شام رو خوردن و آخرشب رفتن حرم،نصف شب بود،رفتن تو اتاقشون بیهوش افتادن.
***
امروز،آخرین روزی که توی مشهد هستن،از صبح تا ظهر رفتن الماس شرق روژان اونجا کلی لباس و وسایل خرید،سارا هم سهیل مسخره میکرد،که زنش از راه به در شده واسه خرید.
ناهار که خوردن رفتن حرم.
نمازش
که تمام شد،ولی سارا نبود،با چشمش همه جا روگشت،ولی نبود،میخواست از اونجا
بره بیرون ولی نمیدونست از کدوم درهمه درها شبیه بهم بودن،رفت،پیش یکی از
خانمای خادم حرم.
روژان:سلام
زن:سلام،زیارت قبول
روزان:ممنون،خانم من،خواهرم رو گم کردم نمیدونم از کدوم در باید برم کفشمو تحویل بگیرم.
زن:شماره که بهت دادن بده
روژان شماره رو بهش داد.
خادم حرم،راهنمایش کرد،کجا بره،خوشحال کفشش رو گرفت رفت بیرون،گوشیش رو بیرون آورد،به سارا زنگ زد،ولی در دسترس نبود،پس هنوز داخله،به سهیل وحمیدم زنگ زد،اونام جواب ندادن،میخواست برگرده طرف کفشداری،منتظر سارا بمونه،که خورد به چیزی،سرش آورد،پایین یه دختر کوچولو بود،که از برخورد روژان افتاد رو زمین،روژان نشست بغلش کرد،به چشمای عسلی و خوشکلش نگاه کرد،با صدای زنی برگشت.
زن:من یه دقیقه روم برگردونم،تو غیبت میزنه،نمیکی گم میشی اینجا،من چه خاکی بر سر بکنم.
زن به روژان نگاه کرد.
روژان:سلام،چه دختر نازی دارید،مواطبش باشید،شلوغه،من گم شدم اینکه بچه هست.
زن:والا این 4 تا به پا میخواد که غیبش نزنه
روژان،خم شد دختر رو بوسید،خداحافظی کرد برگشت که بره.
مرد:روژان
روژان دلش لرزید چشمای آشنا صدای آشنا به سمت صدا برگشت باورش نمیشد خودش بود ولی آغوشش برای اون باز نبود دختر کوچیکی را که چند دقیقه قبل تو آغوشش گرفته بود مال اون بود حالا آغوشش برای اون باز بود.مهیار ندیدش با چشمای به اشک نشسته به عقب رفت.مهیار از سنگینی نگاهی سرش بالا اورد..روژانش با چشم گریون جلوش بود نه رویا بود نه سراب زنش با تعجب برگشت مسیر چشمای خیس شوهرش نگاه کرد.همون خانمی که بچه اش بغل کرده بود..دلش لرزید.
مهیار:روژان من.
روژان ،به خودش اومد،برگشت وپا به فرار گذاشت،میترسید دوباره همه چی رو از دست بده،مهیارم مثل باد دنبالش میرفت،روژان گریه میکرد و میرفت.
مهیار:روژان،نرو صبر کن،خواهش میکنم.....روژان،اورنگ داره میمیره...روژان میخواد تو روببینه حلالش کنی روژانــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــ .
ولی روژان بی توجه به مردم تنه میزد و میرفت،نزدیک در خروجی بود،با سرعت رفت بیرون،دیگه صدای مهیار نشنید،ولی بازم بی وقفه میرفت،میترسید به پشت سرش نگاه کنه.
روژان:سلام
زن:سلام،زیارت قبول
روزان:ممنون،خانم من،خواهرم رو گم کردم نمیدونم از کدوم در باید برم کفشمو تحویل بگیرم.
زن:شماره که بهت دادن بده
روژان شماره رو بهش داد.
خادم حرم،راهنمایش کرد،کجا بره،خوشحال کفشش رو گرفت رفت بیرون،گوشیش رو بیرون آورد،به سارا زنگ زد،ولی در دسترس نبود،پس هنوز داخله،به سهیل وحمیدم زنگ زد،اونام جواب ندادن،میخواست برگرده طرف کفشداری،منتظر سارا بمونه،که خورد به چیزی،سرش آورد،پایین یه دختر کوچولو بود،که از برخورد روژان افتاد رو زمین،روژان نشست بغلش کرد،به چشمای عسلی و خوشکلش نگاه کرد،با صدای زنی برگشت.
زن:من یه دقیقه روم برگردونم،تو غیبت میزنه،نمیکی گم میشی اینجا،من چه خاکی بر سر بکنم.
زن به روژان نگاه کرد.
روژان:سلام،چه دختر نازی دارید،مواطبش باشید،شلوغه،من گم شدم اینکه بچه هست.
زن:والا این 4 تا به پا میخواد که غیبش نزنه
روژان،خم شد دختر رو بوسید،خداحافظی کرد برگشت که بره.
مرد:روژان
روژان دلش لرزید چشمای آشنا صدای آشنا به سمت صدا برگشت باورش نمیشد خودش بود ولی آغوشش برای اون باز نبود دختر کوچیکی را که چند دقیقه قبل تو آغوشش گرفته بود مال اون بود حالا آغوشش برای اون باز بود.مهیار ندیدش با چشمای به اشک نشسته به عقب رفت.مهیار از سنگینی نگاهی سرش بالا اورد..روژانش با چشم گریون جلوش بود نه رویا بود نه سراب زنش با تعجب برگشت مسیر چشمای خیس شوهرش نگاه کرد.همون خانمی که بچه اش بغل کرده بود..دلش لرزید.
مهیار:روژان من.
روژان ،به خودش اومد،برگشت وپا به فرار گذاشت،میترسید دوباره همه چی رو از دست بده،مهیارم مثل باد دنبالش میرفت،روژان گریه میکرد و میرفت.
مهیار:روژان،نرو صبر کن،خواهش میکنم.....روژان،اورنگ داره میمیره...روژان میخواد تو روببینه حلالش کنی روژانــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــ .
ولی روژان بی توجه به مردم تنه میزد و میرفت،نزدیک در خروجی بود،با سرعت رفت بیرون،دیگه صدای مهیار نشنید،ولی بازم بی وقفه میرفت،میترسید به پشت سرش نگاه کنه.
مهیار
گمش کرد،با حال نزار برگشت نگاه به گنبد طلایی حرم کرد،چشمای خیسش رو
بست،چشماش که باز کرد،روژانش روبروش بود،سمیرا و عباسم کنارش،آغوشش باز
کرد،روژان بغل کردو گریه کرد.
یه جا وایستاد.دیگه مهیار نبود.گوشیش زنگ میخورد.جواب داد.
-خانم کجایی تو یه درخت به چه بزرگی زیر پام داره میره تو تیر چراغ برق
-س...سهی...ل
نمیتونست درست بزنه گریه هاش به هق هق تلخی تبدیل شده بود.
-جانم داری گریه میکنش کنی.
کجایی؟بیا دیگه
-من بیرونم
-کجا؟
-نمیدونم
بازم گریه کرد
-جان سهیل گریه نکن بگو کجایی بیام دنبالت
-نمیدونم صبر کن بپرسم
-آقا من گم شدم شوهرم میخواد بیاد دنبالم چه آدرسی بهش بدم
چند دقیقه بعد پیداش کردن.سهیل رو که دید رفت تو بغلش.
سهیل:چی شده عزیزم،گریه نکن دق کردم.
روژان:بریم هتل سهیل.
سهیل یه تاکسی گرفت،سوارشدن،حمید جلو نشست،سارا و روژان وسهیل عقب،روژان سرش رو روی شونه سهیل گذاشته بود و گریه میکرد،حالا احساس امنیت میکرد،با وجود سهیل از هیچکس نمیترسید.به حرفای مهیار فکر کرد.
اورنگ داره میمیره میخواد حلالش کنی.
رسیدن هتل،سهیل،روژان برد تو اتاق خوابوندش رو تخت،براش آب قند درست کرد،بدون حرف نگاش کرد،روژان میدونست سهیل منتظر توضیح.
سهیل:بلند شو لباست عوض کن عزیزم با مانتو اذیت میشی.
روژان شال و مانتوش بیرون آورد.دراز کشید رو تخت،کشید،سهیلم کنارش دراز کشید،موهای روژان رو نوازش کرد.
سهیل:خانم گل،نمیخوای بگی چی شد؟
روژان بهش نگاه کرد،نشست رو تخت،سهیلم بلندشد نشست.
روژان:تو حرم بود با زن وبچه اش
سهیل:کی؟
روژان:مهیار
سهیل:تو رو دید؟
روژان:آره دنبالم اومد.
داد میزد،اورنگ داره میمیره بیا حلالش کن ولی من فرار کردم.
سهیل،اشکای روژان رو پاک کرد،کشیدش تو آغوشش
سهیل:من شوهرتم،دیگه هیچکس نمیتونه نازکتر از گل به تو بگه عشقم
روژان سرش رو سینه سهیل گذاشت،سهیل دراز کشید و روژان تو اغوشش خوابید.
سهیل:چی شده عزیزم،گریه نکن دق کردم.
روژان:بریم هتل سهیل.
سهیل یه تاکسی گرفت،سوارشدن،حمید جلو نشست،سارا و روژان وسهیل عقب،روژان سرش رو روی شونه سهیل گذاشته بود و گریه میکرد،حالا احساس امنیت میکرد،با وجود سهیل از هیچکس نمیترسید.به حرفای مهیار فکر کرد.
اورنگ داره میمیره میخواد حلالش کنی.
رسیدن هتل،سهیل،روژان برد تو اتاق خوابوندش رو تخت،براش آب قند درست کرد،بدون حرف نگاش کرد،روژان میدونست سهیل منتظر توضیح.
سهیل:بلند شو لباست عوض کن عزیزم با مانتو اذیت میشی.
روژان شال و مانتوش بیرون آورد.دراز کشید رو تخت،کشید،سهیلم کنارش دراز کشید،موهای روژان رو نوازش کرد.
سهیل:خانم گل،نمیخوای بگی چی شد؟
روژان بهش نگاه کرد،نشست رو تخت،سهیلم بلندشد نشست.
روژان:تو حرم بود با زن وبچه اش
سهیل:کی؟
روژان:مهیار
سهیل:تو رو دید؟
روژان:آره دنبالم اومد.
داد میزد،اورنگ داره میمیره بیا حلالش کن ولی من فرار کردم.
سهیل،اشکای روژان رو پاک کرد،کشیدش تو آغوشش
سهیل:من شوهرتم،دیگه هیچکس نمیتونه نازکتر از گل به تو بگه عشقم
روژان سرش رو سینه سهیل گذاشت،سهیل دراز کشید و روژان تو اغوشش خوابید.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۱ ساعت 21:41 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|