عروس خون بس 14
روژان،از خوشحالی
نمیدونست چیکار کنه،گریه میکرد سارا رو بغل میکرد،دور خودشون دور میزدن،و
سارا راضی از اینکه رازدار خوبی نبوده،روژان وضو گرفت،نماز شکر خوند،تمام
دنیاش قشنگ شده بود،عکس سهیل رو بغل کرده بود میبوسید.
روژان:سهیل،تو زنده ای ،باورم نمیشه،پسر دیونه،من منتظرتم پس کی میای؟اگه نیای اگه منم نخوای ،من راضیم به زنده بودن تو.
سارا:بیا عزیزم،اومدن دنبالت فقط خیلی مقاومت نکن؟
روژان:کی؟
سارا:از طرف بیمارستان روانی اومدن ببرنت.
روژان:اگه راست میگی وایسا
سارا:دروغ میگم و واینمیسم
دوباره همون روحیه سرزندشون بدست اوردن،روژان روزی رو که سهیل ببینه تصور میکرد،و به گریه های شبانه اش برای سهیل فکر میکرد با این همه شکر گذار بود.
***
روژان:مرجان پسر مردم دق کرد،اذیتش نکن جوابش رو بده بیان شمال خاستگاری.
مرجان:عزیزم بگو بذار این ترم تمام بشه خیالم راحت بشه بعد جواب میدم.
روژان:مثلا چه فرقی داره؛نکبت.
مرجان:همینه که هست.فردا تشریف میاری کلاس؟
روژان:بله عروس خانم
مرجان :مرض برو پول تلفنم زیاد میاد.
روژان :خسیس،بای عروس خانم.
***
-سالاجونم،خبری از عشق من نداری؟
سارا:سالا،عمه اته،خیلی پررو شدیا،پدرخوانده فهمید ما لو دادیم،از فرزندی محروممان کرد.
روژان:درعوض همیشه خواهرشوهر خودمی بیا بوست کنم.
سارا:نزدیک من نیاها،من از عروس خوشم نمیاد،تا حالام باهات خوب بودم فکر کردم دیگه زن داداشم نمیشی.
روژان:خاک تو گورت
سارا:دیگه،حرف بد جلو بچه ام نزن.
روژان:برو بابا،یه لخته خون فینگلی چی حالیشه.
سارا:هوی راجع به بچه من درست حرف بزنا،درسته یکماه ولی مثل مامانش باهوشه.
روژان:وای نه خدانکنه مثل تو بشه.
سارا:برو،کشک بادمجون برام درست کن هوس کرده بچه ام.حرف نزن
روژان:وای،خاله قربونش بره سارا بذار بوسش کنم.
سارا:نزدیک بچه من نیا،که میشه مثل تو.
روژان:میدونم از خداته مثل من بشه ،ولی میدونی که زشت میشه چون نه نه بابای زشتی داره.
سارا دمپاییش پرت کرد تو سر روژان.
یکماه از اون روز خوب که خبر زنده موندن سهیل رو شنید میگذره،دیگه طاقت نداره،دوست داره سهیلم بدونه اونم منتظرشه.
روژان:سهیل،تو زنده ای ،باورم نمیشه،پسر دیونه،من منتظرتم پس کی میای؟اگه نیای اگه منم نخوای ،من راضیم به زنده بودن تو.
سارا:بیا عزیزم،اومدن دنبالت فقط خیلی مقاومت نکن؟
روژان:کی؟
سارا:از طرف بیمارستان روانی اومدن ببرنت.
روژان:اگه راست میگی وایسا
سارا:دروغ میگم و واینمیسم
دوباره همون روحیه سرزندشون بدست اوردن،روژان روزی رو که سهیل ببینه تصور میکرد،و به گریه های شبانه اش برای سهیل فکر میکرد با این همه شکر گذار بود.
***
روژان:مرجان پسر مردم دق کرد،اذیتش نکن جوابش رو بده بیان شمال خاستگاری.
مرجان:عزیزم بگو بذار این ترم تمام بشه خیالم راحت بشه بعد جواب میدم.
روژان:مثلا چه فرقی داره؛نکبت.
مرجان:همینه که هست.فردا تشریف میاری کلاس؟
روژان:بله عروس خانم
مرجان :مرض برو پول تلفنم زیاد میاد.
روژان :خسیس،بای عروس خانم.
***
-سالاجونم،خبری از عشق من نداری؟
سارا:سالا،عمه اته،خیلی پررو شدیا،پدرخوانده فهمید ما لو دادیم،از فرزندی محروممان کرد.
روژان:درعوض همیشه خواهرشوهر خودمی بیا بوست کنم.
سارا:نزدیک من نیاها،من از عروس خوشم نمیاد،تا حالام باهات خوب بودم فکر کردم دیگه زن داداشم نمیشی.
روژان:خاک تو گورت
سارا:دیگه،حرف بد جلو بچه ام نزن.
روژان:برو بابا،یه لخته خون فینگلی چی حالیشه.
سارا:هوی راجع به بچه من درست حرف بزنا،درسته یکماه ولی مثل مامانش باهوشه.
روژان:وای نه خدانکنه مثل تو بشه.
سارا:برو،کشک بادمجون برام درست کن هوس کرده بچه ام.حرف نزن
روژان:وای،خاله قربونش بره سارا بذار بوسش کنم.
سارا:نزدیک بچه من نیا،که میشه مثل تو.
روژان:میدونم از خداته مثل من بشه ،ولی میدونی که زشت میشه چون نه نه بابای زشتی داره.
سارا دمپاییش پرت کرد تو سر روژان.
یکماه از اون روز خوب که خبر زنده موندن سهیل رو شنید میگذره،دیگه طاقت نداره،دوست داره سهیلم بدونه اونم منتظرشه.
روژان:سارا آبجی من دارم میرم دانشگاه چیزی لازم نداری؟
سارا:نه عزیزم مراقب خودت باش
حمید:شما دوتا چرا اینقدر با ادب شدین؟
سارا:اول که ما با ادب بودیم،بعدم بخاطر این فسقلی که بی ادب نشه
حمید:از دست شما خل نشه خوبه
سارا و روژان:هر هر خندیدم.
و هر سه با هم خندیدن.
وارد دانشکده شد،مرجان رو دید براش دست تکون میده،به سمت مرجان رفت.
مرجان:سلام
روژان:سلام عروس خانم
مرجان خندید.
روژان:چیه خوشت اومده؟
مرجان:اومدن خاستگاری جواب مثبت دادیم.
روژان:مرموز ،خر
مرجان:به من احترام بذار من عروسم
روژان:به من چه
مرجان :از سهیل چه خبر؟
روژان:هیچی،باباش نمیذاره ما رو پیدا کنه
مرجان:درست میشه،عزیزم
راستی هفته آینده تو محضر عقد میکنیم،شما هم دعوتی.
روژان:پررو،پس من نباش کی باشه ،من نبودم که بوی ترشیدگیت کل تهران برداشته بود.
-عمو ترم آخری شدی یاد نگرفتی جلو این در لامصب حرف نزنی.
روژان:استاد،شما که دیگه کل زندگی ما روجلو همین در فهمیدید.
استاد:حالا اخر ترم نمرهات ببین،میبینی چقدر از زندگیت میدونم.
ولی لبخند استاد چیزی دیگری میگفت.
****
-با اجازه پدرو مادرم ،بله
صدای دست و کل تو اتاق محضر پیچیده بود.
روژان جلو رفت.
روژان:مبارک عزیزم،خوشبخت باشین،تبریک میگم آقا احمد.
هردو با هم تشکر کردن ،روژان نیم سکه ای رو به مرجان داد.
سارا:عروس بعدی روژان بزن دست قشنگ رو.
همه با لبخند نگاش میکردن،ریشه های امید تو دلش جوونه زده بود.
احمد همه رو دعوت کرد به رستوران،زهرا خانم خیلی خوشحال بود،روژان به همه نگاه کرد،مادرش و برادراش،زهرا خانم،عروسش نرگس،محمد وحمید،مرجان واحمد،سارا خانواده مرجان،چشماش بست و خدارو شکر کرد برای این همه آرامش،با ریخته شدن چیزی روی سرش چشماش باز کرد.
مرجان و احمد پارچه رو که روش قند سابیده شده بود،روی سرش ریختن،و اعتقاد داشتن،به زودی اونم عقد میکنه.نمیدونم برامون چه خوابی دیده روزگار
تو رو قسم به اون خدا نزار که بگذره بهار
عزیزم یه حدی داره لحظه های انتظار
تو رو قسم به اون خدا نزار که بگذره بهار
توی اتوبوس نشسته بود،به گوشیش که زنگ میخورد،توجه نمیکرد،با آستینش اشکاش پاک کرد.
باز اومدی ،چرا با من بازی میکنی؟میخوای چی رو ثابت کنی؟قدرتت؟بخدا من میدونم تو حریف قدری هستی،بگم کم اوردم تمومش میکنی؟بخدا کم آوردم دیگه نمیکشم،روژگار لعنتی دست از سرم بردار،حرفای سهیل و صحنه جلو چشمش بود.
سارا:سلام آقای نجم.
...
سارا:من قدر تک تک محبتای شما رو میدونم
...
سارا:من نمیتونم بخاطر دل شما دل بشکنم.
...
سارا:با سهیل کار دارم
....
سارا:میدونم که بازم میخواید ما رو دست به سر کنید،سه سال عذاب کشیدیم بس نبود.
...
سارا:تا سهیل نگه باور نمیکنم
...
سارا:باشه حتما منتظرم
جلو لپ تاپ نشسته بودن،باورش نمیشد،سهیل جلو سفره عقد نشسته بود،یه دختر زیبا هم کنارش نشسته بود،غم بزرگی که تو چشمای روژان بود،یه پوزخند محو روی لبای سهیل،صدای مردی که براشون خطبه میخوند تو گوشش بود،نمیخواست بله گفتنش و پایان آرزوهاش ببینه با سرعت از خونه زد بیرون.
زنگ در زد،مادرش در باز کرد،خودش انداخت تو آغوش مادرش.تنها آغوش امنی که سراغ داشت.
صداهای اطرافیان میشنید،ولی میلی به بلند شدن نداشت،همش گوشه مینشست،به بازی برادراش چشم میدوخت،بیخیال دانشگاه شده بود.
ماهگل:چرا جواب سارا رو نمیدی؟
روژان:دلم نمیخواد.
ماهگل:بیا تو الان بارون میگیره
***
یه هفته هست که از دنیا بریده،همه زندگیش شده خیره شدن به در و دیوار،با هیچکسم حرف نمیزنه.
امروزم باز مثل همیشه به در و دیوار خیره شده و تو فکر خودش،در میزنن،علی در باز میکنه،سارا میاد داخل.
سارا:سلام بر آبجی عاشق خودم.
روژان بی هیچ حرفی نگاش کرد.
سارا:نگام نکن بچه ام میترسه.
بعد از چند مدت لبخند محوی رو لبش اومد.
سارا:مرسی که خاله خوبی هستی،اومدم ببرمت حموم.
روژان:نمیام
سارا:حسنی میای بریم حموم...نه نمیام نه نمیام...موهات میخوای اصلاح کنم ....نه نمیخوام نه نمیخوام
علی داشت به شعر سارا میخندید،روژان به برادر کوچولوی با مزه اش نگاه کرد،دندوناش افتاده بود،با مزه تر میخندید.لبخندی زد.
روژان:میام سرمو بردی.
سارا:آفرین،لباسم برات آوردم از خونه
روژان،زیر دوش آب گرم ایستاد،به تمام اتفاقای که براش افتاده بود فکر کرد.
با خودش گفت:من چه پوست کلفتیم،که هنوز نفس میکشم.
از حمام اومد بیرون،سارا موهاشو خشک کرد سشوار کشید،بعدم آرایشش کرد.
سارا:نگاه کن الان آدم شدی.
روژان:ولی تو هنوز آدم نشدی.
سارا:آبجی بچه
روژان:وای ببخشید آبجی
مادرش خوشحال بود که روژان هنوزم میخنده،تازه فهمیده بودن اون کسی که روژان فراری داد،سهیل ،دکتر روستا بوده،خبر نداشت،خنده های روژان از صدتا گریه بدتر.
مادر و پسرا آماده بودن برن خونه زهرا خانم،سارا یه بالشت گذاشت دراز کشید.
سارا:آخی راحت شدم این داداشات چقدر حرف میزنن،
روژان:تو حمام که بودم یادم سنگ پای قزوین افتادم.
سارا:من این دهنمو تا عسل بکنم تو آرنجت چی گفتم وای
روژان:سردیت کرده آجی چرت وپرت میگی.
سارا: مرجان با استادات حرف زده گفته حالت خوب نیست و اینا اونام قبول کردن،فقط گفتن نمره ترمش هرچی شد با خودش.
صدای در اومد.
سارا:کیه کیه در میزنه من دلم میلرزه در با لنگر میزنه من دلم میلرزه نگام نکن من باردارم نمیتونم بلندشم.
روژان:تنبل
روژان به سمت در رفت،در با یه ضرب باز کرد،یه دسته گل بزرگ جلو چشماش بود،با تعجب نگاه میکرد،دست گل رفت کنار سهیل رو دید.(دیگه تصور کنید،چشمای گرد شده روژان،لبخند گشاد سهیل ) روژان،با ناباوری به سهیل نگاه میکرد،قلبش تند تند میزد،از هیجان نفسش داشت بند میومد،سهیل گل گذاشت زمین دستاش باز کرد،روژان پرید تو بغلش.جوری فشارش می داد که استخوناش درد گرفتن ولی ارزش هرچیزی رو داشت این آغوش.گریه شوق زیباترین حالته،سهیل صورت و موهای روژان رو بوس میکرد.
با صدای سرفه سارا برگشتن.
سارا:بخاطر بچه ام گفتم،بدآموزی داره.
سهیل،با اشتیاق به روژان نگاه کرد،این لحظه رو با هیچی عوض نمیکرد.
سهیل:جلو چشمای بچه تو بگیر
روژان کشید تو بغلش،به لبهای کوچیکش نگاه کرد،سرشو برد جلو،چشمای روزان بسته شد،داغی لبای سهیل تمام تنش گرم کرد.
سارا:نه عزیزم مراقب خودت باش
حمید:شما دوتا چرا اینقدر با ادب شدین؟
سارا:اول که ما با ادب بودیم،بعدم بخاطر این فسقلی که بی ادب نشه
حمید:از دست شما خل نشه خوبه
سارا و روژان:هر هر خندیدم.
و هر سه با هم خندیدن.
وارد دانشکده شد،مرجان رو دید براش دست تکون میده،به سمت مرجان رفت.
مرجان:سلام
روژان:سلام عروس خانم
مرجان خندید.
روژان:چیه خوشت اومده؟
مرجان:اومدن خاستگاری جواب مثبت دادیم.
روژان:مرموز ،خر
مرجان:به من احترام بذار من عروسم
روژان:به من چه
مرجان :از سهیل چه خبر؟
روژان:هیچی،باباش نمیذاره ما رو پیدا کنه
مرجان:درست میشه،عزیزم
راستی هفته آینده تو محضر عقد میکنیم،شما هم دعوتی.
روژان:پررو،پس من نباش کی باشه ،من نبودم که بوی ترشیدگیت کل تهران برداشته بود.
-عمو ترم آخری شدی یاد نگرفتی جلو این در لامصب حرف نزنی.
روژان:استاد،شما که دیگه کل زندگی ما روجلو همین در فهمیدید.
استاد:حالا اخر ترم نمرهات ببین،میبینی چقدر از زندگیت میدونم.
ولی لبخند استاد چیزی دیگری میگفت.
****
-با اجازه پدرو مادرم ،بله
صدای دست و کل تو اتاق محضر پیچیده بود.
روژان جلو رفت.
روژان:مبارک عزیزم،خوشبخت باشین،تبریک میگم آقا احمد.
هردو با هم تشکر کردن ،روژان نیم سکه ای رو به مرجان داد.
سارا:عروس بعدی روژان بزن دست قشنگ رو.
همه با لبخند نگاش میکردن،ریشه های امید تو دلش جوونه زده بود.
احمد همه رو دعوت کرد به رستوران،زهرا خانم خیلی خوشحال بود،روژان به همه نگاه کرد،مادرش و برادراش،زهرا خانم،عروسش نرگس،محمد وحمید،مرجان واحمد،سارا خانواده مرجان،چشماش بست و خدارو شکر کرد برای این همه آرامش،با ریخته شدن چیزی روی سرش چشماش باز کرد.
مرجان و احمد پارچه رو که روش قند سابیده شده بود،روی سرش ریختن،و اعتقاد داشتن،به زودی اونم عقد میکنه.نمیدونم برامون چه خوابی دیده روزگار
تو رو قسم به اون خدا نزار که بگذره بهار
عزیزم یه حدی داره لحظه های انتظار
تو رو قسم به اون خدا نزار که بگذره بهار
توی اتوبوس نشسته بود،به گوشیش که زنگ میخورد،توجه نمیکرد،با آستینش اشکاش پاک کرد.
باز اومدی ،چرا با من بازی میکنی؟میخوای چی رو ثابت کنی؟قدرتت؟بخدا من میدونم تو حریف قدری هستی،بگم کم اوردم تمومش میکنی؟بخدا کم آوردم دیگه نمیکشم،روژگار لعنتی دست از سرم بردار،حرفای سهیل و صحنه جلو چشمش بود.
سارا:سلام آقای نجم.
...
سارا:من قدر تک تک محبتای شما رو میدونم
...
سارا:من نمیتونم بخاطر دل شما دل بشکنم.
...
سارا:با سهیل کار دارم
....
سارا:میدونم که بازم میخواید ما رو دست به سر کنید،سه سال عذاب کشیدیم بس نبود.
...
سارا:تا سهیل نگه باور نمیکنم
...
سارا:باشه حتما منتظرم
جلو لپ تاپ نشسته بودن،باورش نمیشد،سهیل جلو سفره عقد نشسته بود،یه دختر زیبا هم کنارش نشسته بود،غم بزرگی که تو چشمای روژان بود،یه پوزخند محو روی لبای سهیل،صدای مردی که براشون خطبه میخوند تو گوشش بود،نمیخواست بله گفتنش و پایان آرزوهاش ببینه با سرعت از خونه زد بیرون.
زنگ در زد،مادرش در باز کرد،خودش انداخت تو آغوش مادرش.تنها آغوش امنی که سراغ داشت.
صداهای اطرافیان میشنید،ولی میلی به بلند شدن نداشت،همش گوشه مینشست،به بازی برادراش چشم میدوخت،بیخیال دانشگاه شده بود.
ماهگل:چرا جواب سارا رو نمیدی؟
روژان:دلم نمیخواد.
ماهگل:بیا تو الان بارون میگیره
***
یه هفته هست که از دنیا بریده،همه زندگیش شده خیره شدن به در و دیوار،با هیچکسم حرف نمیزنه.
امروزم باز مثل همیشه به در و دیوار خیره شده و تو فکر خودش،در میزنن،علی در باز میکنه،سارا میاد داخل.
سارا:سلام بر آبجی عاشق خودم.
روژان بی هیچ حرفی نگاش کرد.
سارا:نگام نکن بچه ام میترسه.
بعد از چند مدت لبخند محوی رو لبش اومد.
سارا:مرسی که خاله خوبی هستی،اومدم ببرمت حموم.
روژان:نمیام
سارا:حسنی میای بریم حموم...نه نمیام نه نمیام...موهات میخوای اصلاح کنم ....نه نمیخوام نه نمیخوام
علی داشت به شعر سارا میخندید،روژان به برادر کوچولوی با مزه اش نگاه کرد،دندوناش افتاده بود،با مزه تر میخندید.لبخندی زد.
روژان:میام سرمو بردی.
سارا:آفرین،لباسم برات آوردم از خونه
روژان،زیر دوش آب گرم ایستاد،به تمام اتفاقای که براش افتاده بود فکر کرد.
با خودش گفت:من چه پوست کلفتیم،که هنوز نفس میکشم.
از حمام اومد بیرون،سارا موهاشو خشک کرد سشوار کشید،بعدم آرایشش کرد.
سارا:نگاه کن الان آدم شدی.
روژان:ولی تو هنوز آدم نشدی.
سارا:آبجی بچه
روژان:وای ببخشید آبجی
مادرش خوشحال بود که روژان هنوزم میخنده،تازه فهمیده بودن اون کسی که روژان فراری داد،سهیل ،دکتر روستا بوده،خبر نداشت،خنده های روژان از صدتا گریه بدتر.
مادر و پسرا آماده بودن برن خونه زهرا خانم،سارا یه بالشت گذاشت دراز کشید.
سارا:آخی راحت شدم این داداشات چقدر حرف میزنن،
روژان:تو حمام که بودم یادم سنگ پای قزوین افتادم.
سارا:من این دهنمو تا عسل بکنم تو آرنجت چی گفتم وای
روژان:سردیت کرده آجی چرت وپرت میگی.
سارا: مرجان با استادات حرف زده گفته حالت خوب نیست و اینا اونام قبول کردن،فقط گفتن نمره ترمش هرچی شد با خودش.
صدای در اومد.
سارا:کیه کیه در میزنه من دلم میلرزه در با لنگر میزنه من دلم میلرزه نگام نکن من باردارم نمیتونم بلندشم.
روژان:تنبل
روژان به سمت در رفت،در با یه ضرب باز کرد،یه دسته گل بزرگ جلو چشماش بود،با تعجب نگاه میکرد،دست گل رفت کنار سهیل رو دید.(دیگه تصور کنید،چشمای گرد شده روژان،لبخند گشاد سهیل ) روژان،با ناباوری به سهیل نگاه میکرد،قلبش تند تند میزد،از هیجان نفسش داشت بند میومد،سهیل گل گذاشت زمین دستاش باز کرد،روژان پرید تو بغلش.جوری فشارش می داد که استخوناش درد گرفتن ولی ارزش هرچیزی رو داشت این آغوش.گریه شوق زیباترین حالته،سهیل صورت و موهای روژان رو بوس میکرد.
با صدای سرفه سارا برگشتن.
سارا:بخاطر بچه ام گفتم،بدآموزی داره.
سهیل،با اشتیاق به روژان نگاه کرد،این لحظه رو با هیچی عوض نمیکرد.
سهیل:جلو چشمای بچه تو بگیر
روژان کشید تو بغلش،به لبهای کوچیکش نگاه کرد،سرشو برد جلو،چشمای روزان بسته شد،داغی لبای سهیل تمام تنش گرم کرد.
سهیل
جان ،عموت گفته تو باید با دخترش ازدواج کنی،من میدونم تو راضی نیستی،منم
راضی نیستم،بهش گفتم تو نامزد کردی داری عقد میکنی،میخواد مراسم عقدت
ببینه،یه عقد صوری راه میندازیم؛عموت ببینه تمام.
سهیل:ولی من میخوام برم ایران با روژان ازدواج کنم،عمو بفهمه ناراحت میشه.
ساسان:با روژان که عقد کردی،میگیم با اون تفاهم نداشتی،جدا شدی
سهیل:باشه مشکلی نیست.
لپ تاپ روبروی میز عقد گذاشتن،ولی به جای عمو،روژان بود که داشت مراسم عقد رو میدید،هیچ تصویری از عمو نبود،عاقد خطبه عقد رو میخوند،آخراش بودموقع بله دادن، که تصویر واضح شد ولی تصویر عموش نبود سارا بود با چشم گریون.
سهیل با ناباوری به تصویر سارا چشم دوخته بود،گیج شده بود نمیدونست چه خبر،وقتی با سارا حرف زد؛همه چی رو فهمید،با دلی پر نفرت از خانوادش به ایران برگشت.
***
بالاخره صبر روژان جواب داد،خنده واقعی مهمان لباش شد،حالا خانوادش رو داشت سهیلم کنارش بود.
سهیل:جای بی بی گل خالی.
روژان:آره دلم براش تنگ شده
سهیل:فدای دلت
روژان:نمیدونی چه به روزم اومد وقتی گفتن دیگه نیستی.
سهیل:همه رو جبران میکنم برات
روژان:همین که هستی جبران
سارا:هنوزعقد نکردین فاصله رعایت بشه
روژان:برو بابا
سارا:زن بابا،تا دیروز داشت غش وضعف میرفتا.شوهر ندیده.
سهیل:ما فردا عقد میکنیم.
روژان:بعدازعقد بریم مشهد
سهیل:تو جون بخواه،ولی دانشگاه چی میشه؟
روژان:با استادا حرف زدم،ترم اخر بودم باهام راه اومدن،فقط خدا به دادم برسه برای امتحان.
سهیل:فدای سرت،تو 7 ترمه تمام کردی،این ترم قبولم نشی فوقش 8 ترمه میشی،تا منو داری غم نداشته باش.
سارا:عق...شما راحت باشین ویاره،بگما منم میام مشهد.
سهیل:توکجا؟
سارا:من حکم مادرزن و خواهرزن و خواهرشوهر ومادرشوهر دارم.
سهیل:خداروشکر حکم شوهر نداری.
سارا:سهیــل(با داد)
ساسان:با روژان که عقد کردی،میگیم با اون تفاهم نداشتی،جدا شدی
سهیل:باشه مشکلی نیست.
لپ تاپ روبروی میز عقد گذاشتن،ولی به جای عمو،روژان بود که داشت مراسم عقد رو میدید،هیچ تصویری از عمو نبود،عاقد خطبه عقد رو میخوند،آخراش بودموقع بله دادن، که تصویر واضح شد ولی تصویر عموش نبود سارا بود با چشم گریون.
سهیل با ناباوری به تصویر سارا چشم دوخته بود،گیج شده بود نمیدونست چه خبر،وقتی با سارا حرف زد؛همه چی رو فهمید،با دلی پر نفرت از خانوادش به ایران برگشت.
***
بالاخره صبر روژان جواب داد،خنده واقعی مهمان لباش شد،حالا خانوادش رو داشت سهیلم کنارش بود.
سهیل:جای بی بی گل خالی.
روژان:آره دلم براش تنگ شده
سهیل:فدای دلت
روژان:نمیدونی چه به روزم اومد وقتی گفتن دیگه نیستی.
سهیل:همه رو جبران میکنم برات
روژان:همین که هستی جبران
سارا:هنوزعقد نکردین فاصله رعایت بشه
روژان:برو بابا
سارا:زن بابا،تا دیروز داشت غش وضعف میرفتا.شوهر ندیده.
سهیل:ما فردا عقد میکنیم.
روژان:بعدازعقد بریم مشهد
سهیل:تو جون بخواه،ولی دانشگاه چی میشه؟
روژان:با استادا حرف زدم،ترم اخر بودم باهام راه اومدن،فقط خدا به دادم برسه برای امتحان.
سهیل:فدای سرت،تو 7 ترمه تمام کردی،این ترم قبولم نشی فوقش 8 ترمه میشی،تا منو داری غم نداشته باش.
سارا:عق...شما راحت باشین ویاره،بگما منم میام مشهد.
سهیل:توکجا؟
سارا:من حکم مادرزن و خواهرزن و خواهرشوهر ومادرشوهر دارم.
سهیل:خداروشکر حکم شوهر نداری.
سارا:سهیــل(با داد)
تو
محضر هستن،جلو سفره عقد نشستن،نرگس و مرجان یه پارچه بالای سرش گرفتن
،سارا قند میسابه ،همه کسایی که همراهش بودن این چندسال جمع هستن،و مهمتر
از هم سهیل که کنارشه.
عاقد:،برای بار سوم دوشیزه ،خانم روژان صالحی فرزند صادق بنده وکیلم شما را با مهریه یک جلد کلام الله مجید،یک دست آیینه وشمعدان،114 سکه تمام بهارآزادی،23 شاخه گل رز،به عقدآقای سهیل نجم فرزند ساسان درآورم؟
سارا:عرووس زیر لفظی میخواد.
سهیل:اینم زیر زبونی عروس خانم
همه خندیدن.
یه انگشتر زیبا با نگین سبزگذاشت کف دستش.
عاقد:عروس خانم وکیلم؟
با توکل بخدا و اجازه مادرم و پدرم و بی بی گل که میدونم اینجا حضور دارن بله.
سارا:روح اموات شاد کردی ،خدایا شکرت خدایا ممنونم نیمدونی چه عذابی بود این روژان خدایا ممنون که سهیل رسوندی
روژان:سارا بچه ات
سارا:گور بابای بچه خودم را عشق است.
صدای خندشون به محضر پر کرده بود،روژان چشماش بست لبخند زد.
روژان:ممنونم روزگار،دیگه دوستم باهات اذیتم نکن.
سارا:سهیل،این خله داره با خودش حرف میزنه بزن زیر عقد.
روژان:حمید(با داد) بیا زنت ببر
همه مهمانا رفتن خونه سارا،سارا سیستم روشن کرد همه رو برد وسط سهیل و روژان با هم میرقصیدن،ماهگل اشک شوقی که تو چشماش بود پاک کرد،حمیدم مشغول عکس گرفتن بود،از اون لحظه های پر خاطره
انگار خدا دعاهامو شنیده ،این خواب خوبو تا حالا کی دیده
خوابی که توش تو با منی همیشه ،به جون تو بهتراز این نمیشه
تو بهترین من ،حالا با منی ،با منی و از یه دنیا دل میکنی
خدا کنه هیچوقت تموم نشه، حرفای عاشقونه که میزنی
تو چقدر شیرینی به دلم میشینی
توی چشمام حاله خوبمو میبینی
آرزو کردم تو رو داشته باشم
چه آرزوی خوب و دلنشینی
چقدر زود آرزوم برآورده شد
زمونه با وفا شده میبینی
آرزو کردم که تو عاشقم شی
عشق تو خوشبختی برام بیاره
نگاه عاشقت به من دوباره لبخند شادی رو لبم بذاره
تو چقدر شیرینی به دلم میشینی
توی چشمام حاله خوبمو میبینی
***
مهیار:سمیرا،دلم هوای امام رضا کرده میخوام برم مشهد.میای؟
سمیرا:چرا نیام؟کی ؟
مهیار:پس فردا
سمیرا:خودمون تنها
مهیار:هر کی خواست بیاد.
سمیرا:چی شد حالا هوس مشهد کردی؟
مهیار:نمیدونم،یه حس عجیبی دارم،دیشب تو مسجد،پیش نماز راجع به امام رضا میگفت،دلم هوایی شد،شنیدم یه کاروان میخواد بره گفتم ما هم بریم.
سمیرا:بچه ها اذیت نمیشن؟
مهیار:نه،چرا اذیت بشن،برو وسایلت جمع کن آماده باش.
***
عاقد:،برای بار سوم دوشیزه ،خانم روژان صالحی فرزند صادق بنده وکیلم شما را با مهریه یک جلد کلام الله مجید،یک دست آیینه وشمعدان،114 سکه تمام بهارآزادی،23 شاخه گل رز،به عقدآقای سهیل نجم فرزند ساسان درآورم؟
سارا:عرووس زیر لفظی میخواد.
سهیل:اینم زیر زبونی عروس خانم
همه خندیدن.
یه انگشتر زیبا با نگین سبزگذاشت کف دستش.
عاقد:عروس خانم وکیلم؟
با توکل بخدا و اجازه مادرم و پدرم و بی بی گل که میدونم اینجا حضور دارن بله.
سارا:روح اموات شاد کردی ،خدایا شکرت خدایا ممنونم نیمدونی چه عذابی بود این روژان خدایا ممنون که سهیل رسوندی
روژان:سارا بچه ات
سارا:گور بابای بچه خودم را عشق است.
صدای خندشون به محضر پر کرده بود،روژان چشماش بست لبخند زد.
روژان:ممنونم روزگار،دیگه دوستم باهات اذیتم نکن.
سارا:سهیل،این خله داره با خودش حرف میزنه بزن زیر عقد.
روژان:حمید(با داد) بیا زنت ببر
همه مهمانا رفتن خونه سارا،سارا سیستم روشن کرد همه رو برد وسط سهیل و روژان با هم میرقصیدن،ماهگل اشک شوقی که تو چشماش بود پاک کرد،حمیدم مشغول عکس گرفتن بود،از اون لحظه های پر خاطره
انگار خدا دعاهامو شنیده ،این خواب خوبو تا حالا کی دیده
خوابی که توش تو با منی همیشه ،به جون تو بهتراز این نمیشه
تو بهترین من ،حالا با منی ،با منی و از یه دنیا دل میکنی
خدا کنه هیچوقت تموم نشه، حرفای عاشقونه که میزنی
تو چقدر شیرینی به دلم میشینی
توی چشمام حاله خوبمو میبینی
آرزو کردم تو رو داشته باشم
چه آرزوی خوب و دلنشینی
چقدر زود آرزوم برآورده شد
زمونه با وفا شده میبینی
آرزو کردم که تو عاشقم شی
عشق تو خوشبختی برام بیاره
نگاه عاشقت به من دوباره لبخند شادی رو لبم بذاره
تو چقدر شیرینی به دلم میشینی
توی چشمام حاله خوبمو میبینی
***
مهیار:سمیرا،دلم هوای امام رضا کرده میخوام برم مشهد.میای؟
سمیرا:چرا نیام؟کی ؟
مهیار:پس فردا
سمیرا:خودمون تنها
مهیار:هر کی خواست بیاد.
سمیرا:چی شد حالا هوس مشهد کردی؟
مهیار:نمیدونم،یه حس عجیبی دارم،دیشب تو مسجد،پیش نماز راجع به امام رضا میگفت،دلم هوایی شد،شنیدم یه کاروان میخواد بره گفتم ما هم بریم.
سمیرا:بچه ها اذیت نمیشن؟
مهیار:نه،چرا اذیت بشن،برو وسایلت جمع کن آماده باش.
***
سهیل:عزیزم،وسایلات جمع کردی؟
روژان:آره
سهیل :بده به من بذارم تو ماشین
روژان:آبجی گلت هنوز آماده نیست.
سهیل:مهم تو هستی،ما میریم خودشون میان
سارا:چی؟
سهیل:هیچی گفتم تا آبجی سارا نیائ محاله از جام تکون بخورم
روزان زد تو بازوش
روژان:جاسوس دوجانبه
برای اولین بار میخواست سوار هواپیما بشه دلهره داشت،سهیلفدستش گرفت با هم رفتن بالا.
کنار سهیل نشسته بود،کمربنداشون بستن،هواپیما حرکت کرد،تا اینجا که خوب بود.وقتی اوج گرفت،احساس کرد،سرش گیج میره،عرق سردی رو صورتش نشسته بود،خم شد رو شکمش.
سهیل بلندش کرد،از مهماندارخواست براش قرص بیاره
سهیل:اینجوری خم میشی معده ات بیشتر تحریک میشه،گفتم برات قرص بیارن.
سهیل دستش حلقه کرد دور شونه اش،بازوش نوازش میکرد.
سهیل:نترس فرشته کوچولو من مراقبتم. یه پیشونی روژان رو بوسید.
تو بغل سهیل آرامش داشت،مهماندار فرص اورد داد به سهیل،قررص رو بهش داد بطری آبم گرفت جلوش،قرص که خورد بازم تکیه داد به شونه سهیل.
سهیل:الان خوبی عزیزم
روژان:آره خوبم
چشماش گرم شد،خوابید.
سهیل به چهره معصومش نگاه کرد،با دستمال عرقای ریز رو صورتش پاک کرد.
سارا:در چه حالی داداشی
سهیل:حالم بهتر از این نمیشه
سارا:از اولشم میدونستم تو زن ذلیلی
سهیل:شک نکن
دوتا دختر که پشت سر سهیل بودن خندیدن و گفتن:ایول به این میگن پسر زد تو برجک خواهرشوهر.
داشتن به مقصد میرسیدن،هواپیما میخواست رو سر حرم دور بزنه.
سهیل:روژان،خانومی بیدار شو رسیدیم.
روژان چشماش باز کرد،از پنجره بیرون نگاه کرد.
سهیل:نگاه نکن سرت گیج میره دوباره
روژان با لبخند نگاش کرد.
سهیل سرشو برد جلو گونه روژان رو بوس کرد.
هواپیما نشست،مسافرا پیاده میشدن،اون دوتا دخترم پشت سرشون میومدن پایین،از هواپیما که پیاده شدن،سارا رو به دوتا دختر کرد و گفت:
من واسه زن داداش میمیرم،خودم بهم رسوندمشون.ولی تو معلومه دل پری داری از بس خورده تو برجکت قیافه ات مثل برج مراقبت شده و فرار کرد پیش حمید.
دختر دلش میخواست کله سارا رو از تنش جدا کنه.
سهیل و روزانم به حرف سارا میخندیدن.
سهیل:تو هواپیما تعجب کردم،سارا جواب این دوتا رو نداد.
روژان:مگه چی شد؟سهیل که جریان تعریف کرد کلی خندید.
رفتن هتل،سهیل و روژان رفتن تو اتاقشون،روژان روی تخت افتاد،خسته شده بود.سهیلم کنارش دراز کشید.
سهیل:من اول برم دوش بگیرم یا تو؟
روژان:تو
سهیل:با مانتو اذیت میشی خوابیدی.
روژان:حسش نیست،در بیارمش خوابم میاد
سهیل:بخاطر قرص هست که خوردی،صبر کن من واست در میارم.
شالشو از سرش برداشت،بعد دکمه های مانتوش باز کرد،به گردن خوش فرم وسفیدش نگاه کرد،سرش برد پایین،لباش رو گردن روژان گذاشت،اومد روی چونه اش،روژان چشماش بسته بود،سهیل به لبای کوچولوش خیره شد،لبش گذاشت رو لبای روژان،روژانم همراهیش کرد،یه بوسه بدون هوس پر از عشق.
روژان:آره
سهیل :بده به من بذارم تو ماشین
روژان:آبجی گلت هنوز آماده نیست.
سهیل:مهم تو هستی،ما میریم خودشون میان
سارا:چی؟
سهیل:هیچی گفتم تا آبجی سارا نیائ محاله از جام تکون بخورم
روزان زد تو بازوش
روژان:جاسوس دوجانبه
برای اولین بار میخواست سوار هواپیما بشه دلهره داشت،سهیلفدستش گرفت با هم رفتن بالا.
کنار سهیل نشسته بود،کمربنداشون بستن،هواپیما حرکت کرد،تا اینجا که خوب بود.وقتی اوج گرفت،احساس کرد،سرش گیج میره،عرق سردی رو صورتش نشسته بود،خم شد رو شکمش.
سهیل بلندش کرد،از مهماندارخواست براش قرص بیاره
سهیل:اینجوری خم میشی معده ات بیشتر تحریک میشه،گفتم برات قرص بیارن.
سهیل دستش حلقه کرد دور شونه اش،بازوش نوازش میکرد.
سهیل:نترس فرشته کوچولو من مراقبتم. یه پیشونی روژان رو بوسید.
تو بغل سهیل آرامش داشت،مهماندار فرص اورد داد به سهیل،قررص رو بهش داد بطری آبم گرفت جلوش،قرص که خورد بازم تکیه داد به شونه سهیل.
سهیل:الان خوبی عزیزم
روژان:آره خوبم
چشماش گرم شد،خوابید.
سهیل به چهره معصومش نگاه کرد،با دستمال عرقای ریز رو صورتش پاک کرد.
سارا:در چه حالی داداشی
سهیل:حالم بهتر از این نمیشه
سارا:از اولشم میدونستم تو زن ذلیلی
سهیل:شک نکن
دوتا دختر که پشت سر سهیل بودن خندیدن و گفتن:ایول به این میگن پسر زد تو برجک خواهرشوهر.
داشتن به مقصد میرسیدن،هواپیما میخواست رو سر حرم دور بزنه.
سهیل:روژان،خانومی بیدار شو رسیدیم.
روژان چشماش باز کرد،از پنجره بیرون نگاه کرد.
سهیل:نگاه نکن سرت گیج میره دوباره
روژان با لبخند نگاش کرد.
سهیل سرشو برد جلو گونه روژان رو بوس کرد.
هواپیما نشست،مسافرا پیاده میشدن،اون دوتا دخترم پشت سرشون میومدن پایین،از هواپیما که پیاده شدن،سارا رو به دوتا دختر کرد و گفت:
من واسه زن داداش میمیرم،خودم بهم رسوندمشون.ولی تو معلومه دل پری داری از بس خورده تو برجکت قیافه ات مثل برج مراقبت شده و فرار کرد پیش حمید.
دختر دلش میخواست کله سارا رو از تنش جدا کنه.
سهیل و روزانم به حرف سارا میخندیدن.
سهیل:تو هواپیما تعجب کردم،سارا جواب این دوتا رو نداد.
روژان:مگه چی شد؟سهیل که جریان تعریف کرد کلی خندید.
رفتن هتل،سهیل و روژان رفتن تو اتاقشون،روژان روی تخت افتاد،خسته شده بود.سهیلم کنارش دراز کشید.
سهیل:من اول برم دوش بگیرم یا تو؟
روژان:تو
سهیل:با مانتو اذیت میشی خوابیدی.
روژان:حسش نیست،در بیارمش خوابم میاد
سهیل:بخاطر قرص هست که خوردی،صبر کن من واست در میارم.
شالشو از سرش برداشت،بعد دکمه های مانتوش باز کرد،به گردن خوش فرم وسفیدش نگاه کرد،سرش برد پایین،لباش رو گردن روژان گذاشت،اومد روی چونه اش،روژان چشماش بسته بود،سهیل به لبای کوچولوش خیره شد،لبش گذاشت رو لبای روژان،روژانم همراهیش کرد،یه بوسه بدون هوس پر از عشق.
با
نوازش صورتش،چشماش باز کرد،سهیل کنارش روی پهلو خوابید بود،دستش تکیه گاه
سرش کرد و با پت دستش صورت روژان رو نوازش میکرد،روژان با لبخند تن به این
نوازش عاشقانه سپرده بود.
سهیل:بدو برو دوش بگیر الان سارا،میاد مخ برات نمیزاره.
روژان،کش و قوسی به بدنش داد،حوله اش رو برداشت،رفت توی حمام.
***
گنبد طلایی حرم تو اون غروب،پاییزی،هر دل شکسته ای رو آروم میکرد،روژان به گنبد خیره شده بود،اولین بار بود که میومد حرم امام رضا،زیر لب رازو نیاز میکرد و اشک میریخت،هرچهارتاییشون تو حال خودشون بودن،حالا دیگه تو حرم بودن،جایی که میعادگاه همه دل شکسته هاست.
روژان و سارا،رفتن قسمت خانمها،سهیل و حمیدم رفتن،قسمت آقایون،فضای غریبی بود،هرکی یه حالی داشت،سارا دست روژان رو گرفت تا همدیگرو گم نکن،حالا جلو ضریح ایستاده بود،اشکاش بی اراده میومد،پایین،تمام سختیای که تو این چند سال کشیده بود،از جلو چشمش ردشد،دست سارا رو ول کرد،خیلی شلوغ بود،هر کسی تلاش میکرد،دستش به ضریح برسه،نمیخواست بره جلو میترسید زیر دست وپا له بشه،جمعیت اون به طرف جلو میکشوند،حالا اون وسط بود،هم دلش میخواست بره،هم میترسید،چشمش به ضریح دوخت،نتونست ازش دل بکنه،رفت جلو،دستش دراز کرد،فقط یه قدم مونده بود تا دستش به ضریح برسه،ولی نمیتونست،یه دفعه یکی دستش گرفت،یه خانم جوون بود،دستش زد به ضریح لبخندی زد و رفت،تو اون لحظه که دستش به ضریح رسید،همه رو جلو چشماش دید هر کسی بهش بدی کرده بود،و یه یزی از دلش گذشت،بخشش،دستش از ضریح جدا کرد،رفت عقب،خودش از بین جمعیت بیرون کشید،سرش بالا گرفت.
روژان:خدایا،من گذشتم،تو هم بگذر
روژان،به ضریح نگاه کرد،لبخندی زد،اشکاش پاک کرد،یه گوشه ایستاد،نماز خوند،سارا کنارش نشست،دوتا کتاب دعا دستش بود،نمازش که تمام شد،یکی از کتابارو برداشت و دعا خوند.
***
سهیل:خب الان کجا بریم؟
سارا:الماس شرق
حمید:الماس شرق دور،فعلا بریم زیست خاور بعد یه روز دیگه میریم اونجا.
همگی قبول کردن،یه تاکسی گرفتن،رفتن زیست خاور.
روژان وسهیل،دست همدیگرو گرفتن،با هم از جلو مغازه ها رد میشدن،روژان چیز جالبی اونجا ندید،همینجور که میرفتن.
سهیل:نمیخوای چیزی بخری؟
روژان:نه
سهیل:برای مامانت و داداشات؟
روزان به سهیل نگاه کد ولبخند زد.
روژان:یادم به سوغاتی نبود،تازه مرجان و زهرا خانمم هستن.
سهیل:آره راست میگی،پس بریم سئغاتی بخریم که من عاشق سوغاتی خریدنم.
روژان:پس چرا از ایتالیا برای من سوغاتی نیاوردی؟
سهیل:آخه اینقدر عجله داشتم که حتی یه دست لباسم برای خودم نیاوردم،بعدم چه سوغاتی از خودم بهتر.
روژان بهش نگاه کرد،خوشحال بود که هنوزم فرشته نجات کنارش هست.
رفتن تو یه مغازه برای سه تا برادراش و احمد،تیشرت خرید،تنها خریدشون همین بود،در عوض سارا تا تونسته بود کارت حمید رو خالی کرده بود.
تا شب چندتا پاساژ دیگه رفتن،روژان برای مادرش و زهرا خانوم و مرجان خرید کرد و چندتا جانماز و زعفرونم خریدن.
سارا:روژان؟چرا تو برای خودت چیزی نمیخری؟
روژان:چیزی تو دلم نرفته که بخرم
سارا:چی تو دلم نرفته ؟هرچی دیدی بخربعد میره تو دلت.
روژان نگاهی به دست سارا کرد که پر از خرید بود.
روژان:تو درست نمیشی.
سارا:توهم آدم نمیشی
سهیل:زن منو از راه به در نکن.
سارا:من یه دقیقه دیگه کنار زنت وایسم عذاب وجدان میگیرم،از خریدم،برم پیش شوهرم بهتر.
سهیل،دست روزان رو گرفت به طرف یه مغازه برد.
سهیل:روژان؛این لباس قشنگه؟
روژان به لباس نگاه کرد،یه تاپ و دامن بود،تاپ مشکی و ساتن،دکلته ای بود که کناره تاپ با چند گل مشکی کار شده بود،دامنشم مشکی کوتاه و پفی بود که بالاتر از زانوش بود،ساده و قشنگ بود.
روژان:قشنگه
سهیل:بریم بخریمش.
روژان:سهیل؟من این کجا بپوشم؟
سهیل:برای من بپوش قرار نیست جایی بپوشی.
روژان سرش انداخت پایین و سهیل باخنده رفت با فروشنده حرف زد.
لباس رو خریدن وبه طرف سارا وحمید رفتن.
سارا هنوز داشت خرید میکرد،داد روژان در اومد.
روژان:سهیل؟
سهیل:جانم؟
روژان:پاهام درد گرفته،خسته شدم،تشنه هن هستم،گرسنه هم هستم.
سارا:درد دیگه ای نداری؟
پشت سرش نگاه کرد،سارا بالاخره رضایت داده بود و اومد.
روژان:سارا به پاهات رحم نمیکنی به جیب حمید رحم کنگناه داره بنده خدا
حمید:به این میگن حرف درست.
سارا،چپ چپ نگاش کرد.
حمید:البته،من جونمم برای سارا میدم،پول چه قابلی داره.
سهیل:نچ نچ،اقتدارات تو حلقم حمید
هرچهارتاییشون خندیدن و رفتن هتل.
***
همشون تو اتاق سارا و حمید نشسته بودن و میوه میخوردن.
سارا،با صدای آروم روژان رو صدا زد.
سارا:روژان...پیس پیس....روژان...
روژان محو حرفای سهیل بود متوجه نمیشد.
سارا:روژان خبرت بیارن..پیس
سهیل برگشت طرفش.
سهیل:چته مثل مار زنگی پیس پیس راه انداختی،میخوای خرابکاری کنی،پایه لازم داری،بگو بیاد کنارت بهش بگو
سارا:ببندین نیشتونه،من کی خرابکاری کردم آقا سهیل؟
سهیل:تعدادش از دستم رفته.
سارا:تعدا این چی؟
دمپایی رو به سمتش پرت کرد.
روژانم کوسن مبل رو زد تو سر سارا.
سارا:بلا شدی روژان خانم حالا شوهر دوست شدی؟
روژان:بودم
سارا:پس بگیر که اومد
یه لنگه دمپایی پرت کرد،روژان جا خالی داد خورد تو پیشونی حمید.
حمید:الهی 7 قلو بیاری سارا.
روژان به شکم سارا نگاه کرد،یادش رفته بود که سارا باردار
روژان:سارا تو خجالت نکشیدی با این بچه که موقعیت حساسه اینقدر راه رفتی؟
سارا:برو خرشرک بچه من مثل تو لوس نیست شیر زنی برای خودش.
روژان:حالا چیکارم داشتی مار زنگی؟
سارا:بیا تا بهت بگم.
در گوش روژان چیزی گفت،سهیل و حمید با چشمای ریز و کنجکاوی نگاشون میکردن،از لبخند روژان فهمیدن،خرابکاری درحال وقوعه
سهیل:بدو برو دوش بگیر الان سارا،میاد مخ برات نمیزاره.
روژان،کش و قوسی به بدنش داد،حوله اش رو برداشت،رفت توی حمام.
***
گنبد طلایی حرم تو اون غروب،پاییزی،هر دل شکسته ای رو آروم میکرد،روژان به گنبد خیره شده بود،اولین بار بود که میومد حرم امام رضا،زیر لب رازو نیاز میکرد و اشک میریخت،هرچهارتاییشون تو حال خودشون بودن،حالا دیگه تو حرم بودن،جایی که میعادگاه همه دل شکسته هاست.
روژان و سارا،رفتن قسمت خانمها،سهیل و حمیدم رفتن،قسمت آقایون،فضای غریبی بود،هرکی یه حالی داشت،سارا دست روژان رو گرفت تا همدیگرو گم نکن،حالا جلو ضریح ایستاده بود،اشکاش بی اراده میومد،پایین،تمام سختیای که تو این چند سال کشیده بود،از جلو چشمش ردشد،دست سارا رو ول کرد،خیلی شلوغ بود،هر کسی تلاش میکرد،دستش به ضریح برسه،نمیخواست بره جلو میترسید زیر دست وپا له بشه،جمعیت اون به طرف جلو میکشوند،حالا اون وسط بود،هم دلش میخواست بره،هم میترسید،چشمش به ضریح دوخت،نتونست ازش دل بکنه،رفت جلو،دستش دراز کرد،فقط یه قدم مونده بود تا دستش به ضریح برسه،ولی نمیتونست،یه دفعه یکی دستش گرفت،یه خانم جوون بود،دستش زد به ضریح لبخندی زد و رفت،تو اون لحظه که دستش به ضریح رسید،همه رو جلو چشماش دید هر کسی بهش بدی کرده بود،و یه یزی از دلش گذشت،بخشش،دستش از ضریح جدا کرد،رفت عقب،خودش از بین جمعیت بیرون کشید،سرش بالا گرفت.
روژان:خدایا،من گذشتم،تو هم بگذر
روژان،به ضریح نگاه کرد،لبخندی زد،اشکاش پاک کرد،یه گوشه ایستاد،نماز خوند،سارا کنارش نشست،دوتا کتاب دعا دستش بود،نمازش که تمام شد،یکی از کتابارو برداشت و دعا خوند.
***
سهیل:خب الان کجا بریم؟
سارا:الماس شرق
حمید:الماس شرق دور،فعلا بریم زیست خاور بعد یه روز دیگه میریم اونجا.
همگی قبول کردن،یه تاکسی گرفتن،رفتن زیست خاور.
روژان وسهیل،دست همدیگرو گرفتن،با هم از جلو مغازه ها رد میشدن،روژان چیز جالبی اونجا ندید،همینجور که میرفتن.
سهیل:نمیخوای چیزی بخری؟
روژان:نه
سهیل:برای مامانت و داداشات؟
روزان به سهیل نگاه کد ولبخند زد.
روژان:یادم به سوغاتی نبود،تازه مرجان و زهرا خانمم هستن.
سهیل:آره راست میگی،پس بریم سئغاتی بخریم که من عاشق سوغاتی خریدنم.
روژان:پس چرا از ایتالیا برای من سوغاتی نیاوردی؟
سهیل:آخه اینقدر عجله داشتم که حتی یه دست لباسم برای خودم نیاوردم،بعدم چه سوغاتی از خودم بهتر.
روژان بهش نگاه کرد،خوشحال بود که هنوزم فرشته نجات کنارش هست.
رفتن تو یه مغازه برای سه تا برادراش و احمد،تیشرت خرید،تنها خریدشون همین بود،در عوض سارا تا تونسته بود کارت حمید رو خالی کرده بود.
تا شب چندتا پاساژ دیگه رفتن،روژان برای مادرش و زهرا خانوم و مرجان خرید کرد و چندتا جانماز و زعفرونم خریدن.
سارا:روژان؟چرا تو برای خودت چیزی نمیخری؟
روژان:چیزی تو دلم نرفته که بخرم
سارا:چی تو دلم نرفته ؟هرچی دیدی بخربعد میره تو دلت.
روژان نگاهی به دست سارا کرد که پر از خرید بود.
روژان:تو درست نمیشی.
سارا:توهم آدم نمیشی
سهیل:زن منو از راه به در نکن.
سارا:من یه دقیقه دیگه کنار زنت وایسم عذاب وجدان میگیرم،از خریدم،برم پیش شوهرم بهتر.
سهیل،دست روزان رو گرفت به طرف یه مغازه برد.
سهیل:روژان؛این لباس قشنگه؟
روژان به لباس نگاه کرد،یه تاپ و دامن بود،تاپ مشکی و ساتن،دکلته ای بود که کناره تاپ با چند گل مشکی کار شده بود،دامنشم مشکی کوتاه و پفی بود که بالاتر از زانوش بود،ساده و قشنگ بود.
روژان:قشنگه
سهیل:بریم بخریمش.
روژان:سهیل؟من این کجا بپوشم؟
سهیل:برای من بپوش قرار نیست جایی بپوشی.
روژان سرش انداخت پایین و سهیل باخنده رفت با فروشنده حرف زد.
لباس رو خریدن وبه طرف سارا وحمید رفتن.
سارا هنوز داشت خرید میکرد،داد روژان در اومد.
روژان:سهیل؟
سهیل:جانم؟
روژان:پاهام درد گرفته،خسته شدم،تشنه هن هستم،گرسنه هم هستم.
سارا:درد دیگه ای نداری؟
پشت سرش نگاه کرد،سارا بالاخره رضایت داده بود و اومد.
روژان:سارا به پاهات رحم نمیکنی به جیب حمید رحم کنگناه داره بنده خدا
حمید:به این میگن حرف درست.
سارا،چپ چپ نگاش کرد.
حمید:البته،من جونمم برای سارا میدم،پول چه قابلی داره.
سهیل:نچ نچ،اقتدارات تو حلقم حمید
هرچهارتاییشون خندیدن و رفتن هتل.
***
همشون تو اتاق سارا و حمید نشسته بودن و میوه میخوردن.
سارا،با صدای آروم روژان رو صدا زد.
سارا:روژان...پیس پیس....روژان...
روژان محو حرفای سهیل بود متوجه نمیشد.
سارا:روژان خبرت بیارن..پیس
سهیل برگشت طرفش.
سهیل:چته مثل مار زنگی پیس پیس راه انداختی،میخوای خرابکاری کنی،پایه لازم داری،بگو بیاد کنارت بهش بگو
سارا:ببندین نیشتونه،من کی خرابکاری کردم آقا سهیل؟
سهیل:تعدادش از دستم رفته.
سارا:تعدا این چی؟
دمپایی رو به سمتش پرت کرد.
روژانم کوسن مبل رو زد تو سر سارا.
سارا:بلا شدی روژان خانم حالا شوهر دوست شدی؟
روژان:بودم
سارا:پس بگیر که اومد
یه لنگه دمپایی پرت کرد،روژان جا خالی داد خورد تو پیشونی حمید.
حمید:الهی 7 قلو بیاری سارا.
روژان به شکم سارا نگاه کرد،یادش رفته بود که سارا باردار
روژان:سارا تو خجالت نکشیدی با این بچه که موقعیت حساسه اینقدر راه رفتی؟
سارا:برو خرشرک بچه من مثل تو لوس نیست شیر زنی برای خودش.
روژان:حالا چیکارم داشتی مار زنگی؟
سارا:بیا تا بهت بگم.
در گوش روژان چیزی گفت،سهیل و حمید با چشمای ریز و کنجکاوی نگاشون میکردن،از لبخند روژان فهمیدن،خرابکاری درحال وقوعه
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۱ ساعت 21:37 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|