بازم تو خونه بی بی گل،مثل همون روزی که از عطر گلها به یاد بهشت افتاده بود،دستاش باز کرد،ریه هاش پر از هوای تمیز کرد،یه دستی رو چشماش نشست،لبخند روی لباش اومد،دستش لمس کرد،از بزرگی دست فهمید دست یه مرد،رو انگشتا دست کشید،یه حلقه تو دستش بود.
روژان:سهیل
دستش برداشت،روژان برگشت طرفش ولی اون داشت میرفت.
روژان:سهیل نرو سهیل
سهیل داشت محو میشد.روژان داد زد.
روژان:سهیل
از صدای داد خودش بیدارشد،تمام بدنش خیس عرق بود،بلند شد رفت تو آشپزخونه آب خورد،نشست روبروی عکس سهیل،نگاش کرد.
روژان:چی میخواستی بگی سهیل؟چرا وقتی فهمیدم عاشق شدم که دیر شد.
***
مهیار:چی؟
دنیا:میگن،همه چی رو فروختن،از اینجا رفتن.به کسی هم نگفتن کجا،برادرشم باهاش قهر کرده.
مهیار:لعنت به من.
دنیا:پدر خیلی ناراحت،میخواست بره از ماهگل حلالیت بطلبه.
مهیار:میدونم یه روز روژان،پیدا میکنم.
دنیا:تو دوتا بچه داری،پیدا کنی که چی؟
مهیار:دلم میخواد یه بار ذیگه ببینمش،فقط یه بار.
روژان:بابا،عباس اذیتم میکنه.
مهیار:بیا بغلم،عباس جرات نداره به روژان من نازکتر از گل بگه.
دنیا،سری تکون داد و بلند شد.
دنیا:پدر حالش خوب نیست،بیا ببینش.
مهیار:اون من بیرون کرد.
دنیا:وقتی مرد پشیمون نشو.
مهیار به رفتن دنیا نگاه کرد،خودشم دلش برای پدرش تنگ شده بود.تا کی غرور با غرورمون همه چی رو از دست دادیم
سمیرا:بیا ناهار بخور.
مهیار:سمیرا،شب میریم خونه پدرم.
سمیرا:باشه

شب بود،در خونه پدرش زد.دنیا درباز کرد،خوشحال بود که مهیار اومده.رفتن داخل،اورنگ پیر وشکسته تو ی رختخواب افتاده بود. مهیار قلبش به درد اومد،از دیدن اون صحنه.
روژان و عباس بازی میکردن.
مهیار:روژان بیا ،بابا اورنگ خوابیده.
اورنگ،چشماش بازکرد،به اطراف نگاه کرد.
اورنگ:روژان اومده؟کو؟کجاست؟بگو بیاد جلو بگه منو بخشیده.روژان؟
مهیار،نتونست،بغضش نگه داره،از خونه زد بیرون.جلو در حیاط نشست،راحت گریه کرد.

***
صدای دادو بیداد،سارا و حمید تو کل ساختمون پیچیده.
زن همسایه:روژان خانم،این چه وضعیه به خواهرتون تذکر بدبد اینجا آپارتمانه.
روژان:چشم ببخشید.
روژان،نمیخواست،تو زندگیشون دخالت کنه،در بست رفت تو آپارتمان خودش.از وقتی برگشته بودن،مدام دعوا داشتن.
گوشیش زنگ خورد،جواب داد.
روژان:سلام،مادر،خوبی
ماهگل:خداروشکر،دلم برات تنگ شده بود،زنگ زدم حالت بپرسم.
روژان:ممنون،چند روز دیگه میام بهتون سر میزنم.بچه ها خوب هستن؟
ماهگل:ها..مرتب میرن مدرسه درساشون میخونن،رضا هم شبانه میره.
روژان:اگه چیزی احتیاج داشتین بهم بگین.
ماهگل:فقط مراقب خودت باش.
روژان:چشم
ماهگل:خدانگهدارت مادر
روژان:خداحافظ
***
روژان،از دانشگاه اومد،خونه در که باز کرد،صدای گریه وداد سارا تو ساختمون پیچیده بود.
سارا:من بهش میگم،اون حق داره بدونه،من مثل تو نیستم پول چشمات کور کرده.
صدای کشیده ایی تو راهرو پیچید.
روژان دوید سمت اونا،باورش نمیشد،حمید زده تو صورت سارا،حمید خودشم باورش نمیشد.
حمید:سارا ...من نم..
سارا:خفه شو
روژان زیر بغلش گرفت بلندش کرد بردش تو آپارتمان خودش در بست،روژان بغلش کرد.
روژان:سارا قربونت برم گریه نکن،شما چتونه از وقتی برگشتین،دعوا دارین؟
سارا:منو ببخش روژان.
روژان:برای چی دیونه؟
سارا:اونا نذاشتن بهت بگم،یکماه کارم شده گریه وزاری،نجم بهمون قول پول وخون و امکانات اونور داده.
روژان:برای چی؟
سارا:حق السکوت،من احمق فکرکردم اونم مثل بی بی گل وسهیل دلش پاکه.
روژان:سارا دارم دیونه میشم،چی شده.
سارا،نگاش کرد،صدای در اومد،روژان به سمت در رفت در باز کرد،حمید بود.
روژان :بفرمایید.
حمید اومد تو،روژان رفت تو اتاق تا اونا راحت باشن.ده دقیقه بعد،سارا اومد تو اتاق.
سارا:بیا بیرون ،باید حرف بزنیم.
روژان رفت،حمید رو مبل نشسته بود سرش گرفته بود تو دستش.

هر سه تاشون رومبل نشسته بودن روبروی هم،سارا میخواست حرف بزنه،روژان نذاشت.
روژان:اگه با حرف زدن،اون چیزایی که قرار بهتون برسه،از دست میره،نمیخواد بگین.
حمید:بیشتر از این شرمندم نکن.
سارا:روژان.
آب دهانش قورت داد.
سارا:روژان ...سه..یل.
روژان:سهیل چی؟
سارا:زنده هست.
بدون،پلک زدن به دهان سارا نگاه میکرد.شوخی قشنگی نیست،مگه یه آدم چقدر تحمل داره.اشک بی صدا از چشماش میومد پایین.حرف روژان تو گوشش تکرار میشد؛سهیل زنده هست.
سارا:روژان،حالت خوبه روژان حرف بزن
روژان:سارا،من طاقت ندارم با من بازی نکن.
سارا هم گریه میکرد.
سارا:بخدا راست میگم ،وقتی ما رفتیم اونجا،غافلگیر شدن.بهشون نگفته بودیم میخواستیم غافلگیر بشن،خودمون غافلگیر شدیم،اونا نمیخواستن ما و سهیل همدیگرو ببینیم.ولی بچه سامان لو داد،مجبور شدن بگن.میخواستن با پول دهان ما رو ببندن،که داشتن موفق میشدن،روژان؟روژان،حمید برو آب بیار،روژان حرف بزن،خواهش میکنم.
3 سال قبل.
دکتر،معجزه شده،علائم حیاتی بیمار برگشته.
دکتر،معاینه اش کرد،باورش سخت بود،معجزه ای که گفته بود،رخ داد.
دکتر:به خانوادش اطلاع بدید.
سهیل،بعد از چندماه،چشماش باز کرد،چند نفر زن ومرد بالای سرش بودن،ولی اون هیچکدوم نمیشناخت.زنی با لبخند جلو اومد.
زن:مادر به هوش اومدی عزیزم.
سهیل به سردی نگاش کرد.
سهیل:شما کی هستی؟
همه با تعجب نگاش کردن.یعنی چی؟
دکتر:لطفا همه بیرون.
همه از اتاق رفتن بیرون.
دکتر:میدونی اسمت چیه؟
سهیل،به مردی که با زبان دیگری صحبت میکرد،نگاه کرد.
سهیل:چی میگی؟
دکتر که دید ایرانی حرف میزنه ،مطمئن شد حافظه اش رو از دست داده،به خانوادش اطلاع داد،همه اومدن داخل،ولی خب مهم این بود که زنده بود،حافطه اشم به دست میاورد.
سهیل رو به خونه بردن،مادرش آلبومای عکس رو بهش نشون میداد،ولی سهیل هیچ واکنشی نداشت،تنها چیزی که آزارش میداد خوابهای بود که میدید.یه دختر،که صورتش محو بود،فقط صدای آرومش رو که قرآن میخوند میشنید.دوست داشت اون دختر ببینه.
بالاخره،تصمیم گرفت،زندگی جدیدش رو قبول کنه،خانوادش پذیرفت.بهشون عادت کرده بود.میدونست دکتر بوده،و چندتا فامیل ایران داشت،دوست داشت بره ایران رو ببینه ولی خانوادش نمیذاشتن.
زندگی سردش همچنان ادامه داشت.مادرو پدرش چندتا دختر ایرانی در نظر داشتن،بهش معرفی کردن،ولی ته دلش راضی نبود قبول کنه.ساسان با برادرش هماهنگی کرد به روژان بگن سهیل مرده.و همینطور به سارا میدونست سارا طاقت نمیاره.لو میده.
دوسال وچندماه از به هوش اومدنش میگذشت،از خونه اومد بیرون،تو خیابون قدم میزد،به دختر رویاهاش فکر میکرد،صدای ترمز گوش خراشی تو خیابون پیچید،تصادف شده بود،صدای جیغ دختری که زخمی شده بود،راننده ای که سرش رو فرمون بود،از دیدن خون حالش داشت بد شد.بدون پلک زدن به صحنه تصادف نگاه میکرد،خودش رو دید که با سرعت تو جاده میرفت،یه ماشین از روبرو زیگزاگ داره میاد،معلومه راننده تعادل نداره،صدای فریاد خودش تو گوشش پیچید،سرش گیج رفت.بیهوش افتاد.
چشماش باز کرد،توی بیمارستان بود وسرم به دستش،مادرش بالای سرش بود.
مادر:خوبی عزیزم
سهیل:خوبم مامان،چی شد.
مادر:تو خیابون بیهوش شدی،پدرت همه جا رو دنبالت گشت.
ذهنش فعال شد،صحنه تصادف،صحنه تصادف خودش،دلیل تصادفش،با پدرو مادرش دعواش شد،اونا روژان رو نمیخواستن.ولی سهیل میخواستش با همه وجودش.
سهیل:مامان،بی بی گلم مرد؟
مادر:آره گفتم که بهت.
سهیل گریه کرد، حالا میدونست احساش به اون پیرزن مهربون چی بوده.
سهیل:چه بلایی به سر روژان اومد،من که نبودم،بی بی گل هم که مرد.
مادرش شوک شد،سهیل حافطه اش برگشته،نمیدونست خوشحال باشه یا ناراحت با عجله رفت بیرون،به همه خبر داد،نمیدونستن راجع به روژان چی بهش بگن؟
ساسان:اونا که رفتن،با فامیلم هماهنگ میکنیم،آدرس رو ندن وشماره حمیدم تو اون گوشیش بود که داغون شد کسی هم شماره حمید وسارا رو نمیده،بهش،میگیم اونا رفتن کسی هم ازشون خبر نداره.
برگشت حافظه اش مصادف بود با دوماه قبل از سالگردسومین روزی که به سارا و روژان گفتن،مرده،حافظه اش رو که به دست اورد تصمیم گرفت بیاد ایران،ولی اومدنش مصادف شد با ناراحتی قلبی مادرش نمیتونست مادرش رو تنها بذاره از طرفی دلش ایران با روژان بود،و از طرفی در معذورات تعهدات فرزندی،تصمیم داشت در اولین فرصت بره دانشکده و بیمارستان آدرسشون رو پیدا کنه.


رفتن سارا و حمید،همه نقشه ها رو بهم ریخت،سابرینا همه چی رو لو داد،ساسان همه چی رو به سارا گفت،سارا اونا رو متهم کردبه بی رحمی ونامردی،ساسان با وعده پول و امکانات زیاد میخواست دهان اونارو ببنده،سارا فقط تونست،یه بار سهیل رو از دور ببینه،چون اون تو خونه خودش زندگی میکرد.
سارا،نمیخواست این نامردی رو در حق روژان که براش مثل خواهر بود انجام بده،حمید که وعده ساسان چشماشو گرفته بود تونست تا یه مدت،دهان سارا رو ببنده ولی اون سیلی که به سارا زد،انگار به خودش زد،چشماش باز کرد،فهمید داره چه اشتباهی میکنه.
و ساسان در پی نقشه ای برای دور نگه داشت روژان از سهیل،و تنها نقشه ای که به ذهنش رسید عملی کرد،میدونست که سارا نمیتونه جلو زبونش رو بگیره.