ازصداي پرنده ها لب پنجره ي اتاقش بلند شد.كش و قوسي به خودش داد و دراتاقش را بازكرد و به سمت بيرون رفت.بنت خدمتكار درحال كشيدن آب از چاه بود هلنا سطل رو ازش گرفت و صورتش را شست.باد موهاي مشكي بلندش كه تا پايين كمرش ميرسيد را نوازش ميكرد قدبلند و كمر باريك با پاهاي كشيده و چشمان مشكي و درشتي داشت پوست گندمگون و بيني ظريف و كوچك و لب هاي سرخ !
بنت-خانوم توروخدا اين شال بندازين رو دوشتون بانو من رو دعوا ميكنن
هلنا-باز كه شروع كردي هوا به اين خوبي!ما تو دله طبيعتم!حيفه!
كفش هايش را درآورد و پا برهنه بين بوته هاي تمشك قدم ميزد حس نشاط كل وجودش رو پركرده بود حس يكي شدن با طبيعت!پدر را از دوردست ها ديد!با خود گفت"حتما شكار بوده!"دوان دوان به سمت اتاقش رفت!شانه اي را كه مادر ميگفت پدرش به او هديه داده بود را برداشت و به سوی پدر رفت. صداي قلبش كه به تندي میتپید را ميشنيد نفسش بالا نمي آمد رنگش پريده بود پدر با ديدن شانه دردستش فهميد كه چه شده است
راستین-هلنا!چرا مراقب خودت نيستي!بارها گفتم خطرناكه دختر!
هلنا-حالا كه نفسم خوب شده!موهام رو شونه كن!
راستین-دختر به اين بزرگي!خودت شونه كن!
هلنا-توروخدا!نه نگو ديگه!اينقدر كيف ميده!
لبخند تلخي رو لباش نشست كه بارها تكرار شده بود و هلنا هنوز پي به راز اين تلخي نبرده بود.
راستین-توكه هرروز موهات بلندتر ميشه!بسه ديگه دختر!
هلنا-خيليم خوشگله!بابا كاري نكن مثل اون شب جشن تلافي كنما!
صداي مادر بلند شد!
آرمیتا-راستين پاشو بيا كارت دارم
راستین-دخترت دستور داده موهاش شونه كنم الان ميام
هلنا-بابايي؟يعني تو دوس نداري موهام شونه كني؟
راستین-نخير!بايد زودتر شوهرت بدم بري!دوستات دو تا بچم دارن!
هلنا که رزمی کار ماهری بود به او حمله ور شد كه راستين او را با ضربه ای زمين زد!
راستین-هه هه!هنوز به پاي من نرسيدي جنگجو كوچولو

هلنا با ناراحتي بین درختان سربه فلک کشیده ناپدید شد...


ماه در آسمان خودنمایی میکرد و هلنا بعد از ساعت ها وقت گذرانی در جنگل به خانه بازگشت
با گشودن در چوبی خانه با چهره های نگرانی مواجه شد که او را ترساند.آرمیتا مادرش او را درآغوش گرفت و با دلخوری گفت:همه رو نگران کردی دخترم.کجا بودی؟نمیگی مادرم نگرانم میشه؟آخه تو کی میخوای درست بشی؟ هلنا شرمگین از شنیدن این حرف ترجیح داد سکوت کند اما آرمیتا ادامه داد:بیا.مهمون داریم. دستش را گرفت و او را به سمت مهمانخانه هدایت کرد.خانه ی چوبی نسبتا کوچک بود اما بسیار باسلیقه چیده شده بود.مهمانخانه با میز و صندلی های رسمی که از چوب ساخته شده بودند پر شده بود. هلنا با دیدن شاه دیمیتری تعجب کرد اما نگذاشت کنترل وضعیت از دستش خارج شود و در احوال پرسی پیش دستی کرد هلنا-سلام دایی جون.شما کجا اینجا کجا! دیمیتری-سلام هلنا.بیا بغلم ببینم.چند وقته ندیدمت؟ هلنا-از بس که بدی.اصلا من باهات قهر بودم. لبخندی بر لبان دیمیتری نشست و با کنایه گفت:حالا بعدا حالت میپرسم دختر! هلنا-چرا؟ دیمیتری-حالا میفهمی امشب . آرمیتا با آوردن قهوه گفت و گوی آن ها را قطع کرد.راستین و آرمیتا مقابل هلنا نشستند و با نگاه به دیمیتری راستین شروع کرد به حرف زدن. راستین-دخترم میدونی که هفته ی بعد تولد هجده سالگی تو هست و ما باید به مشرق زمین برگردیم هلنا-برای چی؟من اینجارو دوس دارم بابا راستین-هلنا گوش کن.ما امشب میخوایم برات یه داستان غمگین رو تعریف کنیم.اما این داستان واقعیه.و تو باید با دقت گوش کنی.


آرميتا(مادر هلنا ):
اوضاع حكومت روز به روز بدتر ميشد و حالا نوبت رسيده بود به قصر و استرس شديد من رو مريض كرده بود.وزير شورش كرده بود.پسرعمو ي باراد حكومت رو حق خودش ميدونست و من ميدونستم همش زير سر مادرشه. باراد از خستگي پيرتر شده بود اون نگران خودش نبود نگران من نبود حتي نگران بچه اي كه تو شكممه اون همش دم از مردم ميزد اون چيزي ميديد كه ما نميفهميديم ومن نشسته بودم شاهد ازبين رفتن همسرم ،پدر بچم ،عشق زندگيم بودم سعي ميكردم از نفوذ و قدرتم استفاده كنم اما كاري از پيش نميرفت صداي بنت خدمتكار مخصوصم من و از افكارم بيرون كشيد -بانوي من پادشاه سرميز شام هستن آهي كشيدم و بلند شدم درد كمرم رو بجون خريدم و به سمت سالن غذاخوري حركت كردم ناگهان صدايي نظر من رو به خودش جلب كرد -بانوي من بانوي من صبركنيد ملكه آرميتا خدمتكاري به سمتم ميدويد نفس نفس ميزد -سرورم فرمانده راستين خبر مهمي آورده اند بايد هرچه زودتر ملاقاتتان كنند -راستين كجاست دختر؟ -طبقه پايين اتاق انتظار دلهره اي در دلم افتاد با سرعت به سمت اتاق حركت كردم و خدمتكار پشت سرم -دختر ؟ -بله بانوي من؟ -نامت چيست؟ -خاطره رسيديم با عجله وارد اتاق شدم كسي نبود مات و مبهوت ايستاده بودم كه صداي در من و به خودش آورد فكرم رفت سمت اسم،خاطره!خدايا!اينكه خدمتكار عمه ي باراده! وا خداي من!باراد!راستين!اونا از انتظار من خبر داشتن!باراد در خطره! در بسته شده بود قفل شده بود دلهره به جونم افتاد -بارادم!باراد!فرياد ميزدم!-كمك كمكم كنين!باراد!توروخدا كمكم كنيد ديوانه وار جيغ ميزدم و گريه ميكردم در باز شد راستين نگران به من نگاه ميكرد -راستين!باراد!برو پيشش!برو راستين باعجله رفت شكم و كمرم درد شديدي گرفت با تمام توانم به سمت سالن غذاخوري حركت كردم داشتم جون ميدادم بچم شوهرم خودم دنيا دورم ميچرخيد زيرلب ميگفتم:آرميتا وقتش نيست بايد بري كل زندگيم جلو چشمام ميومد در و باز كردم باور نميكردم خدايا....


خدايا
باراد روي زمين افتاده بود و راستين كنارش بود گرفتمش تو بغلم جسم نيمه جونش بين بازوهام بود چشماش بازكرد و باتمام توانش دستش گذاشت رو شكمم و لبخند زد -بارادم،الهي بميرم،توروخدا نرو ازپيشم،جون آرميتا نرو من ميميرم اشكام از روي گونه هام ميلغزيد و ميريخت روي پيراهنش دستش و گذاشت رو لبهام نگاهمون نگاه آخر من تو چشماي مشكيش غرق شد لبهام گذاشتم رو لبش و با تمام وجود بوسيدمش چشمام باز كردم و اون نبود اون رفته بود با ناباوري صورتش تكون ميدادم -بارادم!بارادم!پاشو چشمات بازكن توروخدا برگرد پيشم!بارادم!جون آرميتا برگرد!مگه تو قول نداده بودي بي وفا جيغ زدم و ناباورانه راستين اومد تو سالن و اشك تو چشماش جمع شد -باراد!باراد!پاشو!مگه قول ندادي تنهام نزاري!بي وفا!تو نبودي اون روز تو باغ بهم گفتي نميري!؟چرا بي وفا شدي راستين بلندم كرد مقاومت ميكردم -ولم كن ولم كن باراد من زندس باراد من نميره باراد من قول داده باراد بارادم باراد -آرميتا توروخدا آروم باش براي بچه خوب نيس اما من نميشنيدم من بارادم ميخواستم من فقط اون ميخواستم بچه ي باراد بدون باراد نميخواستم اونقدر جيغ كشيدم كه درد شديدي رو توسرم حس كردم دنيا تيره و تار شد برام راستين من بغل كرد و بارادم تنها گذاشت و از در مخفي قصر من برد بيرون و با تمام سرعت من از قصر دور كرد -آرميتا بايد فرار كنيم ميان دنبال تو و بچت و بهموم رحم نميكنن -ميريم پيش شاهزاده ديميتري راستين من و ببر اونجا -آرميتا ريسكه!ميدونن ميري! -تو كجا رو بلدي؟بايد از اين سرزمين بريم مگه نميگي رحم ندارن آهي كشيد -بايد فكركنن مردين.هم تو هم بچه.ميبرمت جاي امن بعد ترتيب بقيش ميدم -خودت نه!كس ديگه اي.از كنار من تكون نميخوري راستين.اين يه دستوره.مفهومه؟ -بله بانو راستين كسي بود كه از بچگي با باراد بزرگ شده بود و با اعتمادترين فردم بود و از طرفي مديون من هم بود -آه آي دلم آي آي -خدايا!موقع فرار چيشده آرميتا!من بايد چيكاركنم؟ -برو فقط راستين سريع تر من ببر يه جاي امن جون بچم درخطره آخ آي آه لبهام از درد ميجويدم و محكم به لباس راستين چنگ زده بودم با تكون هاي اسب حالم بدتر ميشد راستين با صدايي كه ميلرزيد- طاقت بيار ميرسيم خدايا من اين زن و تك و تنها چيكار كنم اون بچه چطور دنيا بياد


راستين :
آدم نميدونه چه خبره!همش يكباره اتفاق ميفته!بد بياري پشت بدبياري!ديگه ذهنم كار نميكرد
فقط چهره ي باراد جلو چشمم بود كه ازم خواسته بود مراقب آرميتا باشم
اون مسموم شده بود حس ميكنم توي نوشيدنيش سمي ريخته بودند كه باعث سكته قلبي ميشه
دوباره صداي ناله ي آرميتا من ازفكر مياره بيرون از بس بهش فشار اومده كه زود درد زايمان اومده بود سراغش
داشتم ميرفتم جايي كه فقط من و باراد بلد بوديم تو دل جنگل اگه ميخواستن پيدامون كنن حداقل دو روز وقت ميبرد
دوباره فكراي مختلف به سرم هجوم آورد باديدن كلبه دوباره حواسم جمع كردم
آرميتا رو بيحال بغل كردم و بردم سمت كلبه و گذاشتمش روي تخت از درد بخودش ميپيچيد
با صداي ضعيف درحالي كه سرخ شده بود گفت:راستين من من
دستش گرفتم- چيشده؟
-خونريزي دارم من نميتونم طبيعي زايمان كنم
رفتم سمت كمد بطري مشروب با درصد الكل بالا رو دستش دادم
-دردت كه زياد شد بنوش من بايد برم كسي رو پيدا كنم بيارم
-راستين راستين نرو من ميترسم
-دست رو دست بزارم تو جلوي چشمام از بين بري نه
سريع سوار اسب شدم و با آخرين سرعت به سمت نزديكترين دهكده راه افتادم كه طبيب ماهري داشت
بار ديگر در افكارم غرق شدم
روزي كه من آرميتاي زيبا كه ففط ١٦ سال داشت ديدم من و باراد و باربد بوديم دختر جوان با تاجي كه روي سرش برق ميزد و بدن سفيدش كه بخاطر پيراهن كوتاه و حلقه ايش بيرون بود موهاي بلند و طلاييش و چشماي آبيش كه به رنگ دريا بود و همرو مجذوب خودش ميكرد
من دلباخته او شده بودم
سروصداي كوبيده شدن آهن من به خودم آورد رسيده بودم به دهكده
-عمه ماه بانو عمه در و باز كن
-راستين تويي عمه قربونت بره
رفتم تو سريع در و بستم
-عمه توروخدا وسايل جراحيت كجاست؟
-اونجا
-زودباش ورش دار بريم
-كجا بريم پسر
-عمه هيچي نپرس بريم
با ديدن اشكام وسايلش برداشت و بدون چونه زدن رفتيم
توي راه بوديم كه گفتم:داريم ميريم پيش ملكه آرميتا خونريزي داره و
بقيه حرفم خوردم
-ملكه آرميتا!خداي من.گفتند كه مرده
-با چشماي خودت ميبيني فقط يادت باشه كه هرگز نديديش
وقتي رسيديم با عجله در و باز كردم
خداي من آرميتا...


آرميتا بيهوش افتاده بود و ماهبانو با تعجب من نگاه ميكرد
-بدو به چي نگاه ميكني؟
مشتم پر آب كردم و پاشيدم رو صورتش و تكونش دادم كه چشماش باز كرد
رفتم و آب و گذاشتم رو اجاق تا جوش بياد
بعدهم يك پيراهن سفيد تميز از تو كمد در آوردم و تيكه تيكه كردم
درد ميكشيد و اين آزارم ميداد لبه بطري به لبش نزديك كردم
-بنوش درد كمتري حس كني
چشماش رو بست بدنش سرد و سرد تر شد
صداي گريه ي نوزاد سكوت اتاق شكست
-دختره
آرميتا بيحال لبخندي زد
-هلنا
-چي؟
-هلنا رو بدين بغلم ،دخترم


هلنا که تحت تاثیر داستان قرار گرفته بود گفت:آخی.خب حالا بالاخره میگین چه خبره؟
دیمیتری-هلنا جان ببین میدنم ممکنه با این قضیه زود کنار نیای و مارو هیچوقت نبخشی اما بهتره بگم که ما نمیشد بهت بگیم
هلنا-بخدا که گیج شدم...صبرکن ببینم!اون دختره توی داستان اسمش...هلنا...چی میگین؟
آرمیتا-عزیزم این داستان زندگیه منه...
هلنا در حالی که هنوز باور نداشت که حرف های خانواده اش واقعی باشد برخواست و باحالتی خشن و عصبانی فریاد زد:یه عمر من و با دروغ بزرگ کردین؟این حق من نبود.شما نباید اینکار با من میکردین.من حرفاتون باور نمیکنم.دروغ میگین
درحالی که بغض کرده بود به سمت پله ها دوید تا به اتاقش پناه ببرد
سعی داشت پلک هایش را روی هم بگذارد تا لحظاتی از واقعیات زندگیش دور باشد اما نمیتوانست.خواب به سراغش نمی آمد.تصمیم گرفت به لب رودخانه برود تا با صدای آب افکاری که به مغزش هجوم آورده بودند دور کند
با خود اندیشد"يعني اگه من واقعا شاهزاده باشم چي؟"بی سروصدا از خانه خارج شد و تا لب رودخانه پياده روي كرد.دستش را پراز آب کرد و به صورتش پاشید.احساس نشاط کرد و گفت:آخيش!
لب رودخانه نشسته بود و باد موهایش را نوازش ميكرد كه صدایی نظرش را جلب کرد.پسر جواني با قد بلند و خوشتيپ كه لباس قهوه اي رنگي به تن داشت را دید
به روي خود نياورد و به سمت ديگری خیره شد که ناگهان!صدایی او را از افکارش بیرون کشید.
بهنود-سلام
پسر كنارش ايستاده بود
هلنا-سلام.كمكي از دستم برمياد؟
بهنود-شما تنها اينجا چيكار ميكنيد؟
با خود اندیشید"هه!پررو!اومدم تو رو نگاه كنم خوشتيپ"
هلنا-ببخشيد؟
بهنود-من گرسنه ام.شما غذا داريد؟
هلنا مکث کرد و ّارچه ای را به سمتش گرفت و گفت:بفرماييد.همش مال شما!اين سيب هم بده اسب بدبختت بخوره
بهنود-ممنون.من بهنود هستم
هلنا-مسافري؟از اسمت واضحه اينجايي نيستي
بهنود-نه.من از .مشرق زمین اومدم.به ديدار شاه ديميتري ميرم
هلنا-در هو صورت موفق باشي.من ميرم
بهنود-صبر كن.اسمت نگفتيا راپونزل!
هلنا-من خود راپونزلم!
هلنا از اینکه سر به سر بهنود گذاشته بود خندید و به خانه بازگشت


من بايد ميرفتم.نميتونستم بشينم و گوش به حرف مامان باشم.اگه متعلق به سرزمين ديگه اي بودم خودم بايد ميرفتم و ميديدم.
اما مشكل اينجا بود كه با مخالفت هاي شديد مامان و راستين مواجه شده بودم -چرا صداي پيانوت بوي غم ميده؟ -تو از كي اينجايي راستين! -از وقتي صداي پيانو اومد.حواست كجاست؟ -دارم فكر ميكنم -به چي؟ -پسر همسايه! -ما كه همسايه نداريم دختر! -خب نداشته باشيم! -حالت خوبه!!!!!!!! -ولم كن راستين! بلند شدم و رفتم سمت اتاقم بايد حاضر ميشدم و وقتي همه خواب بودن ميرفتم يكم نون و سيب از تو آشپزخونه برداشتم و پيچيدم لايه سفره.مقداريم سكه ورداشتم! اونشب موقع خواب هم مادر بوسيدم و هم راستين موهام شونه كرد تازه زودتر از هميشه خوابيدم همه هنگ بودن!اينجوري!:-2-33-: وقتي مطمئن شدم كه خوابيدن پيراهن راحتي پوشيدم.چكمه ي چرمي بلند.موهام بافتم.غذا و پول و آب و تير و كمان و شمشير كه راستين برام درست كرده بود ورداشتم.شنلم ورداشتم و رفتم سمت اسطبل. حركت كردم با دلتنگي از اون بهشت دل كندم و بي خبر از خطرات راه از خونه فرار كردم.بايد نقشه اي پيدا ميكردم بعد از دو ساعت راه بالاخره به يك مسافرخونه رسيدم.روبندم انداختم نبايد كسي من ميشناخت و رفتم تو با وارد شدن من همه برگشتن و نگاه كردن -بفرماييد؟كاري ازدستم برمياد؟ -بله.من نقشه ميخواستم.براي سفر به كشور همسايه.از سمت شرق -شما تك و تنها به آنجا ميروي؟ -انگار نميخواي كمكم كني.ممنون.خداحافظ. صداي كلفتي باعث شد تا سرم برگردونم -آبجي چي ميخواستي اين مردك نداد بهت؟ -نقشه. -نقشه كجا؟ -اينجا سكوت مطلق بود همه شنيدن چطور نشنيدي؟ -بفرما آبجي -چقدر بايد بابتش بدم؟ -هيچي -مطمئني؟ -آره -آقا نوشيدني اين مرد چقدر ميشه؟ -پنج سكه -بيا. رفتم بيرون.ازخودم خندم گرفته بود.انگار همين راهه.بدو اسب قشنگم.كلي كار داريم. ساعت ها از طلوع آفتاب ميگذشت.از خستگي نميدونستم چيكار كنم.به اميد يك مسافرخونه!اما دريغ از يك كلبه! همين طور كه داشتم ميرفتم يك كلبه چوبي كنار رودخونه ديدم.از اسب پايين اومدم.طناب بستم به درخت و در زدم در باز شد.پسر جوان و هيكلي در و باز كرد.از ديدن من متعجب شد:-2-15-: -سلام.شما جايي دارين واس چند ساعت استراحت.؟ -تنهايي؟ -بله -بيا تو -اينجا كجاست؟ -نزديك مرز شنلم درآوردم.با چشماش من ميخورد انگار. -كجا بخوابم؟ -اونجا. تختي رو كه كنار اتاق بود نشونم داد.يك طرف شومينه اي سنگي بود.دوتا پنجره چوبي و يك كمد.اتاق خالي بود انگار!بدسليقه! -چي؟ -چي چي؟ -چي چي چي؟ -ها! -بلند فكرنكن خانوم!خودت خوش سليقه اي بچين اينجارو خاك بر سرت هلنا!باز بلند فكركردي!بميري! -باشه! تا چشمام بستم خوابم برد