رمان بهار زندگی15
وقتی کلید انداختم و وارد خونه شدم ساعت دقیقا 8:30 بعد از
ظهر بود . بعد از بستن در خونه لحظه ای همونجا کنار در ایستادم و نفسی از
سر آرامش بیرون فرستادم . دختره خنگ مثلا فکر کردی کسی متوجه عدم حضورت شده
که دلشوره داشتی ؟ نکنه خیال داشتی به محض ورودت جماعتی رو نگران و
سراسیمه منتظر خودت ببینی ؟ از این فکر هم خنده ام گرفت و هم دلم ! دروغ
چرا واقعا دلم می خواست کسی رو نگران خودم ببینم . یا بهتره بگم کسرا رو !
اما مشخصه که بعد از ظهر پنج شنبه کسرا یادش اصلا به من نمی افته که بخواد
سراغم رو بگیره .
با کسالت و دلتنگی وسایلم رو برداشتم و به سمت اتاقم رفتم . تازه بعد از
تعویض لباس و شستن دست و رو ، رفتم سراغ موبایلم تا از کیف درش بیارم !
عجیبه از ظهر تا حالا من سراغ موبایلم نرفتم ! اونقدر درگیر کار بودم که
یادم رفته نگاهی بهش بندازم یا واقعا هیچ کس زنگ نزده و پیغامی نفرستاده که
من توجهم بهش جلب نشده ؟ البته شاید هم روی سایلنت بوده و صداشو نشنیدم .
وای خدایا . نکنه بهناز این مدت زنگ زده باشه ! اگه اینطور باشه حتما کلی
نگران شده !
با حالتی سراسیمه گوشی رو از کیف خارج کردم و بهش نگاه کردم . یعنی بدتر از
این امکان نداشت ! گوشی خاموش بود ! احتمالا باطری خالی کرده و من متوجه
نشده بودم ! یه چیزی ته دلم خالی شد و دوباره دلشوره ، بدتر و گزنده تر از
لحظاتی قبل ، به سراغم اومد . با وصل کردن گوشی به شارژ و روشن نمودن مجددش
یه عالمه پیغام بود که پشت سر هم و به نوبت ارسال شدند . با خوندن چندتای
اول به عمق فاجعه ای که اتفاق افتاده بود ؛ پی برده و هنوز داشتم پیغامها
رو می خوندم که گوشی این بار زنگ خورد . بدون دیدن شماره دگمه اتصال رو زدم
که کسی از اونور خط فریاد زد :
- خدایا شکرت . برداشت ، برداشت ! یکی گوشی رو برداشت . بهار رو پیدا کردن حتما .
صدای سروناز رو شناختم و قلبم شروع به کوبیدن کرد . من چه غلطی کرده بودم
خدا ؟ بعد سروناز که انگار یادش افتاده باشه کسی این ور خط گوشی به دست
منتظره با عجله و مضطرب و فریاد زنان ادامه داد :
- الو ؟ الو آقا ببخشید ما فامیل صاحب این گوشی هستیم . تو رو خدا بگید
کجاست ؟ کجا پیداش کردید ؟ تصادف کرده ؟ الو ؟ الو جناب هستید ؟
حالا صداهایی در هم و برهم از اونور خط شنیده می شد که نمیتونستم تشخیص بدم
متعلق به چه کسانیه . فقط متوجه شدم که از بیرون دارن تماس می گیرن. با
صدایی که از ته چاه می اومد بالاخره زبانم رو چرخوندم و گفتم :
- سروناز ؟ منم بهار ! چی شده ؟
برای لحظاتی طولانی صدایی از سروناز شنیده نشد ! شاید فکر می کرد دچار توهم
شده ! صدای خانوم جون رو شنیدم که داشت می پرسید " چی شد مادر ؟ چی می گه ؟
بهار رو پیدا کردن ؟ " دوباره پرسیدم :
- الو سروناز ؟
- ب ... به ... بهار ... بهار ... خدای من . تو کجایی ؟ حالت خوبه ؟
حالا این صدای سروناز بود که انگار از ته یک چاه عمیق به گوش می رسید .
خانوم جون اونور خط جیغ کشید و از بقیه افراد کنار سروناز هیاهویی توی گوشم
پیچید . قلبم فرو ریخت . سروناز دوباره پرسید :
- بهار خودتی ؟
- آره سروناز من خوبم . چی شده ؟ چرا نگران شدید ؟
اما صدای مبهوت و متعجب سروناز ذره ای تغییر نکرد و با همان لحن شگفت زده پرسید :
- تو کجایی ؟ کجا بودی ؟ صدمه دیدی ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ این همه مدت گوشیت چرا خاموش بود ؟ از ظهر تا حالا کجا بودی ؟
لحظه به لحظه به عمق فاجعه ای که خودم مسببش بودم بیشتر پی می بردم و هر
لحظه صدای ضربان قلبم بالاتر می رفت و عذاب وجدانی شدید همراه با استرس
ناشی از چگونگی توضیح ماجرا بر تمام وجودم مستولی شده بود . سرم داشت گیج
می رفت . حالا چطور باید توضیح می دادم ؟ دستی به پیشانی تب دارم کشیدم و
مستاصل و درمانده پاسخ دادم :
- سروناز من ... من خوبم . صدمه ندیدم .. الان خونه ام !
هیاهوی اونور هنوز نخوابیده بود . نمی دونم اشتباه کردم یا واقعا صدای کسرا
رو هم اون بین می شنیدم ؟! حالا انگار که سروناز کم کم از بهت بیرون
اومده باشه صداش داشت به فریاد تبدیل می شد :
- کدوم خونه ؟
صدای خانوم جون کماکان می اومد . معلوم بود جایی کنار سروناز قرار گرفته . چشمامو بستم و آروم زمزمه کردم :
- خونه خودم !
سروناز شاکی و دلخور گفت :
- چه کار کردی تو بهار ؟ آخه نباید یه خبر به ما می دادی که کجایی ؟
لبمو از ناراحتی گاز گرفتم و جوابی ندادم . خود سروناز بعد از چند ثانیه ادامه داد :
- خیلی خوب جایی نری ها ، ما داریم می آیم !
حالا تمام وجودم سرشار از نگرانی و عذاب وجدان بود . روی مبل نشستم و
ناخنم رو زیر دندان گرفتم . حالا چه غلطی بکنم ؟ با تمام اینها نمی فهمیدم
چه اتفاقی افتاده که همه اینقدر نگرانم شدن ؟ دیگه حتی می ترسیدم برم بقیه
پیغامهای موبایلم رو بخونم . حس می کردم جنجال اصلی هنوز شروع نشده . اسم
کسرا مثل آونگ ساعت به دیواره های مغزم می کوبید و یک لحظه نمی ایستاد .
انگاری که قیامت اصلی قراره با اون به پا بشه ! وقتی سروناز و خانوم جون
این همه ناراحت و نگران هستن پس حتما کسرا باید خیلی بیشتر از اینها ...
وای خدایا ... نه ... حتما خیلی عصبانیه . شایدم تمام این قشقرق ها زیر سر
اونه . چطور متوجه غیبتم شده ؟ لعنتی موبایلم چرا خاموش شده بود ؟ حتما کار
داشته زنگ زده روی موبایلم و خاموش بوده .. بعد زنگ زده به بهناز و ... با
به یاد آوردن بهناز یکباره پشت کمرم تیر کشید و صاف سر جام نشستم . خدا
لعنتت کنه بهار . بمیری و یه جماعتی رو از شر خودت راحت کنی . حواسم اصلا
به بهناز نبود . با اضطراب زیاد از جا برخاستم و به سمت گوشی تلفن رفتم تا
به منزل بهناز زنگ بزنم . خدا به خیر کنه . سکته نکرده باشه تا الان
خیلیه. پس چرا کسی گوشی رو بر نمی داره ؟ تلفن رو قطع کردم و دستی به
پیشونیم کشیدم حس می کردم که عرق سردی روش نشسته . باید به موبایلش زنگ
بزنم . حتما رفتن بیرون .
اما تا اومدم با گوشیم شماره همراه بهناز رو بگیرم زنگ خونه به صدا در اومد
. ناخودآگاه اخمام رفت تو هم. حتما سروناز اینان . ای خدا اینا رو چطوری
توجیح کنم حالا . برای لحظاتی انگشت به دهان و مستاصل به در خونه چشم دوختم
. انگار که بخوام جرات از دست رفته امو به دست بیارم. . احساس می کردم
باز کردن در خونه سخت تر از مواجهه با اون شخص یا اشخاصیه که پشت در به
انتظار ایستادن . کاش در خود به خود باز می شد . یا یکی بود که می تونست
در رو برام باز کنه بدون اینکه من بخوام برم جلو .
با به صدا در اومدن مجدد زنگ در ، از سرناچاری به سمتش قدم
برداشتم . پشت در کمی مکث کردم می خواستم از چشمی ببینم کیه که پشیمون شدم .
صلواتی توی دلم فرستادم و توی دلم گفتم خداجون به خیر بگذره و بدون فکر
اضافه دیگه ای در رو باز کردم که با دیدن چهره غضبناک کسرا و چشمان قرمز ،
از خشمی که هر آن می رفت تا از آتش فشان وجودش فوران کنه ، ناخودآگاه یک
قدم به عقب برداشتم . بی هیچ حرفی وارد شد و بدون اینکه چشم از چشمم
برداره و در رو پشت سرش بست .. با دیدن فک منقبض شده اش حس کردم راه نفسم
بسته شد . و باز هم ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتم . کفش از پا در آورد و
نزدیک تر اومد . باز هم قدمی عقب نشینی کردم . لبهاشو محکم به هم می فشرد و
چشماشو ریز کرده بود و نگاه مخربشو به سمت چشمام شلیک می کرد .
مغزم از کار افتاد . انگار تمام وجودم یک جفت چشم شده بود که روی چشمان
وحشتناک کسرا قفل شده باشن ! اونقدر عقب رفتم تا پشت زانوهام به میز مبل
خورد و از حرکت ایستادم . اما کسرا کماکان جلو می اومد .می خواستم ، اما
نمی تونستم نگاه از نگاهش بگیرم . مثل مسخ شده ها، یکی یکی ادراکها و حس
های پنج گانه امو داشتم از دست می دادم .کسرا درست در یک قدیمی ام قرار
گرفت .هول شدم و در نتیجه اون و البته ترسی که تمام وجودمو پر کرده بود بی
اختیار واژه "سلام" از دهانم بیرون پرید . اما هنوز حرف میم رو ادا نکرده
بودم که ضربه محکمی بر گونه ام فرود اومد ، انقدر محکم که از شدت صداش گوش
سمت چپم سوتی کشید و برای لحظاتی شنوایی اش رو از داد .
شک زده و ناباور و بهت زده با چشمانی از کاسه در اومده و هر دو دستی که روی
گونه ضرب دیده قرار گرفته بودند ، بر جا خشکم زد . شاید تنها عضوی که در
اون لحظه ها کار می کردن قلب بی نوای مظلومم بود که بعد از مکثی چند ثانیه
ای ، حالا بیشتر و تند تر از قبل می زد .
- حالا دیگه تلفنای منو جواب نمی دی ؟ منو می پیچونی ؟ تلفنو روی من خاموش می کنی ؟
فریادش بار دیگه تمام تنم رو به لرزه واداشت . می تونم به جرات بگم تا به
حال کسرا رو اینطور غضبناک و آتشین ندیده بودم . مثل باروتی که منفجر شده
باشه .
- از ظهر تا حالا کدوم جهنم دره ای بودی ؟
جسم و روحم تازه داشت از بهت زدگی خارج می شد و واکنش طبیعی از خود نشون می
داد که اولین آثارش لرزیدن لبهام بود . اما انگار همین تلنگر کافی بود تا
کسرا بیش از پیش جری بشه :
- به خداوندی خدا ، اگه گریه سر بدی و قطره ای اشک از چشمات بریزه کف این
خونه و یا بخوای مظلوم نمایی بکنی و بدتر از اون کلمه ای فقط کلمه ای دروغ
تحویلم بدی ، کاری می کنم که از این به بعد بدون اجازه من نتونی حتی از جات
ذره ای جنب بخوری ، چه برسه اینکه سر خود هر غلطی دلت می خواد بکنی ،
فهمیدی ؟
با تمام وجود سعی می کردم جلوی لرزیدن لبها و چونه امو بگیرم و بغضی که می
رفت تا بزرگتر بشه رو در نطفه خفه کنم . کسرا مجددا فریاد زد :
- فهمیدی یا نه ؟
لبهام از ترس به هم دوخته و زبانم به سقف دهانم قفل شده بود . سری به نشانه
تایید تکون دادم و با وحشتی بی سابقه بهش خیره موندم. خدایا این کسرا رو
انگار نمی شناختم . اینهمه وهم انگیز . این همه بی رحم و خشن ؟ یا شایدم
بود ولی من یادم رفته بود ! کسرا چشماشو ریز کرد و در حالیکه به شدت سعی
داشت صداشو کنترل کنه ، پرسید :
- کجا بودی از ظهر تا حالا ؟ اون گوشی لعنتیت رو چرا خاموش کرده بودی ؟
خواستم لبمو باز کنم اما نشد . کسرا دوباره از کوره در رفت :
- چرا خفه خون گرفتی ؟ جواب منو بده !
با این فریاد گوشخراش بی اختیار بغض نهفته در وجودم که هر چه سعی می کردم
از بین ببرمش اما موفق نمی شدم ، بهم فشاری آورد و همزمان اولین قطره اشک
از چشمام سرازیر شد . دستهای کسرا مشت شد و خون دوباره به صورتش هجوم آورد :
- بهت گفتم حق نداری گریه کنی . بس می کنی یا نه ؟
اما قطره دوم اشک هم راه خودشو پیدا کرد .
- می گم بسه لعنتی . حرف آدمیزاد حالیت نمی شه ؟ حتما باید با یه زبون دیگه حالیت کنم ؟
نگاهش کردم . با هر تشر کسرا گریه ام شدت می گرفت . بریده بریده و با هق هق گفتم :
- به ... به خدا .... د .. دست خو ... خودم نیست . خو .. خودشون ... خودشون می آن .
دست بالا بردم و اشکهامو تند و تند پاک کردم ، اما بدتر شد چون انگار راه
رو برای بعدی ها هموارتر کردم . اما همه اینها در حال کسرا و بهتر شدنش
تاثیری که نداشت هیچ تازه عصبانی ترش می کرد . فریادش این بار به آسمان
رسید :
- چه فکری پیش خودت کردی که بدون هیچ خبری از ظهر غیبت زده و حالا سرخوش
پیدات شده ؟ چه غلطی داشتی می کردی که موبایلتم خاموش کردی تا کسی ازت
خبردار نشه ؟ که حتی به خواهر بی چاره تم یه خبر نمی دی که کدوم گوری هستی ؟
منم که لابد جزو آدم حساب نمی کنی بهم خبر بهم بدی ، هان ؟
لحظه مکث کرد و بعد از تازه کردن نفس ادامه داد :
- می دونی خانوم جون امروز چه حالی شد ؟ می دونی وقتی به هر در زدیم تا ازت
یه خبر پیدا کنیم و هیچ کس هیچ خبری ازت نداشت و اون گوشی مزخرفتم خاموش
بود چه فکرایی پیش خودمون که نکردیم ؟ می دونی چند ساعته من و شهرام و
بهناز با اون وضع جسمیش و خانوم جون با اون قلب بیمارش ، توی بیمارستانها
دنبال یه نشونه ای ازت هستیم که ... لااله الا اله ! ... می دونی خانم جون
حالش بد شد و رفت زیر سرم ؟ میدونی اون خواهر بی نوات و شوهرش هم تمام این
مدت ، پا به پای ما بیمارستانهای اطراف خودشون رو می گشتن ؟ می دونی اگه
اتفاقی واست می افتاد و اگه فقط یه تار مو از سرت کم می شد همه حتی همین
خانوم جون از چشم من می دیدن و از من جواب می خواستن ؟ اصلا تو چشم داری که
ببینی ؟ عقل داری که فکر کنی ؟ به جز لجبازیها بچگانه کار دیگه ای هم بلدی
انجام بدی ؟ از ظهر تا حالا همه مونو علاف و نگران رها کردی کدوم گوری پی
خوش گذرونی بودی که این وقت شب برگشتی خونه ؟
از شدت عصبانیت و خروج بی وقفه کلمات از حلقش ؛ نفسش به شماره افتاد .
دوباره لختی مکث کرد تا آرام بگیره اما حالا این من بودم که ناآرام شدم .
حرفهای کسرا مثل بهمنی سنگین و سرد روی سرم آوار شدن . خانوم جون حالش بد
شده بود ؟ سروناز و بهناز و رضا و شهرام از عصر تا حالا توی خیابونا ....
وای خدایا منو ببخش . من چه غلطی کرده بودم ؟ چطور همچین ندانم کاری از من
سر زده بود ؟ چه فکری کردم که لااقل به یک نفر خبر ندادم ؟ چرا به ذهنم
نرسیده بود ممکنه توی این فاصله کسی سراغم رو بگیره ؟ کسرا راست می گه . حق
با کسراست . من خیلی بچه ام . من خیلی بی فکر و مسئولیتم . ای خدا اگه
خانوم جون از نگرانی من طوریش می شد من چه کار می خواستم بکنم ؟
از شدت فشاری که بهم وارد شد پاهام لرزید و روی زمین کنار میز نشستم و سرمو
بین دستام گرفتم . داره می ترکه از درد . خدایا سرم داره می ترکه . یعنی
خانوم جون الان حالش خوب شده ؟اما کسرا نذاشت زیاد توی حال خودم باشم و خم
شد و زیر بازوم رو گرفت و با حرکتی خشن منو وادار به ایستادن مجدد کرد .
دندوناش از خشم به هم سابیده می شد :
- گفتم واسه من مظلوم نمایی نکن . درست و پوست کنده بگو کجا بودی و گرنه به جان خانم جون قسم می خورم ، جور دیگه ای ازت حرف بکشم !
صورتمون در فاصله ای نزدیک از هم قرار گرفته بود و نفس های داغ و ملتهب
کسرا داشت پوست صورتم رو می سوزوند . اما توی اون لحظه ها تنها حسی که
داشتم ترس و واهمه و وحشت بود از کسرا و سئوالهاش و بدتر از اون جوابها یا
بهتره بگم دروغهایی که من باید تحویل می دادم و هنوز نمی دونستم چیه !
- رفته بودم ... رفته بودم
یه تکان به بازوم داد که باهاش تمام هیکلم تکان خورد و نهیب زد:
- درست حرف بزن .
- رفته بودم پیش یکی از دوستام .
- کدوم دوستت ؟ ما که به اون دو تا دوستت زنگ زدیم خبری ازت نداشتن !
حالا نگاهش مثل نگاه مچ گیر و زیرک یک کارآگاه کارکشته شده بود و انگار
تمام حرکات و حتی حالات چهره ام رو زیر ذره بین داشت . آب دهنمو قورت دادم و
چشمامو از ترس بستم .خدایا حالا چی باید بگم ؟ ناگهان چیزی توی ذهنم جرقه
زد و همزمان چشمامو باز کردم .
- آخه پیش مهسا بودم . سوری و شکوفه نمی شناسنش
- مهسا کدوم خریه ؟ از کجا پیداش کردی که دوستای دانشگاهیت هم نمی شناسنش ؟ مگه شما سه نفر با هم صمیمی نبودید ؟
جمله آخرش رو با تمسخر ادا کرد . سر اون بحث قدیمی که توی خونه ام باهاش
داشتم ! حالا داشت تیکه اش رو می پروند . با این حال توی اون لحظات سخت این
مساله که چه دروغی بگی که گندش در نیاد و با حرفهای پیشینت تناقض نداشته
باشه ، کار خیلی سختی بود . اما چاره ای نداشتم . تنها می تونستم کمی زمان
بخرم تا مغزم بیشتر فکر کنه !
- دستمو ول می کنی ؟ درد گرفته !
هر چی مظلومیت بود ، ریختم توی صدا و چشمام ، بلکه کمی دلش به رحم بیاد اما
چه سود ؟! حتی ذره ای حالت چهره اش عوض نشد و همونطور سخت و نفوذ ناپذیر
می نمود تازه با این کار انگار براق تر هم شد ، چون با لحنی آرام اما
خطرناک و شمرده پرسید :
- اول جواب ... مهسا کیه ؟
و همزمان با انگشتای آهنینش فشار بیشتری به بازوم آورد . این بار واقعا دردم گرفت و از درد ناله ای واقعی سر دادم :
- آی آی ... تو رو خدا .. دستم کنده شد .
با خشم سری تکون داد و بازومو رها کرد اما انگشت اشاره اش رو به نشانه تهدید بالا آورد و گفت :
- بهار به خدا اگه حرف نزنی و جواب درست ندی ...
پریدم میان حرفش و در حالیکه بازومو با دست مخالفم ماساژ می دادم ، جواب دادم :
- مهسا گرافیسته . با شوهرش یه شرکت تبلیغاتی دارن . از ظهر رفته بودم شرکتشون تا ...
مکث کردم و مضطرب به چهره کسرا که دقیق و عصبانی با چشمهایی
خشمگین بهم زل زده بود نیم نگاهی بندازم . می خواستم از چشماش بخونم که
آیا حرفامو باور کرده یا نه . اما چیزی دستگیرم نشد . احتمالا باید اطلاعات
بیشتری می دادم تا باورش بشه :
- یه کار تایپ دستم بود که باید تحویل می دادم . چون تو شرکت منعم کردی رفتم اونجا تا از سیستمهای اونها استفاده کنم !
به محض اینکه جمله ام تمام شد ، آتش فشان درون کسرا دوباره فوران کرد و سیل کلمات بی رحمانه و با فریاد از دهانش خارج شد :
- تو غلط کردی که کار تایپ گرفتی با اون پسره الدنگ که کار بهت میده . مگه
نگفته بودم دیگه حق نداری کار تایپ کنی ؟ چرا یه کار رو باید بارها بگم تا
توی اون مخ معیوبت فرو بره ؟ من با تو چه کار کنم که کمی حرف گوش کنی ؟
بعد کمی مکث کرد و انگار تازه یاد یه سئوال مهم افتاده باشه با چشمانی براق و خطرناک پرسید :
- ببینم این پسره هم با تو اومد شرکت دوستت ؟
وای . چه گندی . به جای اینکه اوضاع رو بهتر کنم بدترش کردم . آخرین تیرهای
ترکش دروغینم رو هم باید استفاده می کردم . یا می گرفت یا نه . در هر حال
داشتم می پذیرفتم که بالاتر از سیاهی رنگی نیست !
- نه... واسه چی بیاد آخه ؟ تنهایی رفتم .
و نگران و پریشان بهش زل زدم و فکر کردم حالاست که یه سیلی دیگه مهمونم کنه
اما کسرا اومد جلو و چونه امو محکم تو دستش گرفت و صورتم رو بالا آورد .
نگاهش رنگ شک و تردید داشت و صد البته غضبناک بود :
- کافیه بفهمم یک کلمه از حرفات راست نبوده ، اونوقت حسابت با کرام الکاتبین که نه ، با منه !
بعد چونه امو با خشونت رها کرد و دوباره نگاهش رو مثل عقابی بالای سرم تیز کرد :
- خوب حالا بگو ببینم ، این مهسا خانوم دوست جنابعالی تا حالا کجا بودن که یهو پیداشون شد ؟
سرم پایین بود . زیر چشمی نگاهش کردم که روم زوم کرده بود . همونطور که سرم پایین بود با من و من گفتم :
- می تونم بشینم ؟ پاهام داره می لرزه !
- نه !
- آخه ...
دوباره غران شد و اومد نزدیکم و اینبار چونه امو ده برابر محکم تر از بار قبل توی چنگالش گرفت و فشرد :
- مثل اینکه حالیت نشده چقدر از دستت عصبانی ام که هنوز با من یکه به دو می
کنی ؟ می خوای درجه عصبانیتمو با فشار به فک و دندونات نشون بدم ؟ آره ؟
دوست داری ؟
و بعد اونقدر انگشتانش رو دور فکم فشار داد که حس کردم هر آن ممکنه دندونام
توی دهنم خورد بشن . از درد زیاد بی اختیار دو تا دستهامو آوردم بالا و
دست کسرا رو گرفتم . از زور درد زبانم توی دهان نمی چرخید . فقط تونستم با
صدایی شبیه ناله بگم :
- کسرا ... به خدا داره می شکنه
اما بازم از فشارش کم نکرد و همونطور بُراق و خطرناک ، زل زده به چشمای نیمه بسته من از درد ، گفت :
- یک کلمه اضافه تر از چیزی که من می خوام نمی گی ، وگرنه ...
- قول میدم ...
این بار فشارش رو آروم آروم کم کرد و کمی فاصله گرفت تا بهتر بتونه زیر نظرم بگیره .
- مهسا رو از کجا می شناسی ؟
دستمو بردم بالا و فکمو ملایم ماساژ دادم . بی هوا گفتم :
- دوستِ دوستمه !
دستاشو روی سینه قلاب کرد :
- دوستِ کدوم دوستت ؟
لحظه ای نگاهش کردم و سرم رو بردم پایین . قلبم شروع به کوبش کرد . خدایا
چی بگم حالا ؟ مغزم کار نمی کرد . اگه همینطور بی هوا دروغ پشت هم ردیف کنم
گندش در می آد . کسرا هم اینو خوب می دونه که داره یکریز ازم سئوال می کنه
. لبمو تر کردم :
- دوستِ ...
یکباره تصویر رویا دختر خاله ام جلوی چشمم جان گرفت و سریع ادامه دادم :
- دوستِ رویا . دختر خاله ام !
کسرا هم سریع پشت بندش پرسید :
- شرکتشون کجاست ؟
خوشحال شدم و قاطع جواب دادم :
- ملاصدرا !
لحظه ای بدون اینکه نگاه از من بگیره مکث کرد و دوباره سئوالاش رو از سر گرفت :
- کار تایپ رو از رجحی گرفتی ؟
سرمو به نشانه تایید تکون دادم .اما این کارم کسرا رو عصبی کرد :
- درست جوابمو بده . کار تایپ رو از ارجحی گرفتی ؟
- بله
و گوشه لبمو گاز گرفتم .
- چندمین باره که بدون اطلاع من ازا ین غلطا می کنی ، هان ؟
- اولین باره به خدا ... من ...
نذاشت حرفمو ادامه بدم و سریع گفت :
- آخرین بارت هم هست . حالا هم خوب گوشتو بده به من ببین چی می گم . چون از
این به بعد ببینم کوچکترین تخلفی از قوانینی که بهت گوشزد کردم ، بکنی
دیگه رفتارم این نخواهد بود که امروز دیدی و صد درجه بدترشو می بینی !
روشنه ؟
سرم با ترس تکون داد که دادش در اومد :
- یه بار گفتم درست جوابمو بده . روشنه یا نه ؟
به زور دهانمو باز کردم و با صدایی که از ترس و اضطراب لحظات اخیر دو رگه شده بود جواب دادم :
- بله
- شنبه می ری کارت رو به اون پسره پس می دی و بهش می گی دیگه قرار نیست کار
تایپ انجام بدی . بفهمم یه بار فقط یه بار دیگه همچین کاری کردی ، نه تنها
تو که اون پسره رو هم از شرکت اخراج می کنم . برامم مهم نیست مقصره یا نه .
از این به بعد هم حق نداری چه تو شرکت چه بیرون از شرکت ، کاری غیر از
اونچه من بهت می دم انجام بدی . هر جا می خوای بری هر کار می خوای بکنی ،
چه وقتی توی شرکتی چه وقتی اینجایی ، باید با اجازه من باشه . خونه خواهرت ،
خونه خاله ات ، سوپر مارکت بانک یا هر قبرستون دیگه ای که می ری بدون
اطلاع من نباید باشه. اما از همه اینا مهمتر
مکث کرد و کمی جلوتر اومد و درست سینه به سینه مقابلم ایستاد و پر صلابت اما تهدید آمیز ادامه داد :
- هر تماسی از جانب من به تو که بدون جواب بمونه ، دیگه فقط سئوال و جواب
نیست که در انتظارته خاله سوسکه ، بلکه دام چسبناکه این آقا عنکبوته است که
دور تا دورت تنیده می شه طوری که حتی نتونی نفس بکشی . پس خوبه که این ماس
ماسکت رو همیشه و همه جا با خودت داشته باشی و از این به بعد بیشتر از قبل
باهاش مهربون باشی و بهش توجه کنی . اوکی ؟
سکوت کردم و با ترس بهش زل زدم . اونم چند لحظه ای بدون حرف متفکرانه بهم چشم دوخت .
- حالام برو گوشیتو بیار ببینم .
از ترس و اضطراب توان حرکت نداشتم ضمن اینکه کسرا طوری مقابلم ایستاده بود
که انگار توی دامش بودم و امکان تکون خوردن نداشتم . همونطور که بهش خیره
بودم دوباره صداش بلند شد :
- مگه کری ؟ برو گوشیتو ور دار بیار گفتم !
با لکنت و من من گفتم :
- می شه ... می شه یه کم بری اونورتر ...
چند ثانیه انگار متوجه منظورم نشد اما بعد با حالتی عصبی قدمی به کنار
برداشت و با دستش اشاره کرد که میتونم برم . به آرامی از کنارش رد شدم و به
سمت اتاق رفتم . وارد اتاق که شدم انگار از یک مهلکه خطرناک جان سالم به
در برده باشم دست روی قلب لرزانم گذاشتم و وسط اتاق ایستادم . اونقدر کسرا
خشمگین و عصبانی بود که برای اولین بار جرات اینکه یک کلمه حرف بر خلاف
میلش بزنم رو در خودم نمی دیدم البته حس گناه و عذاب وجدانی که در وجودم
بود هم مانع این می شد که بتونم دفاع درست و حسابی از خودم بکنم و به کسرا
اجازه ندم اینطوری سرم داد بکشه و بدتر از اون سیلی هم توی گوشم بخوابونه .
دوباره یاد سیلی محکمش افتادم و بی اختیار دستم رفت روی گونه ای که دست
سنگین کسرا روش نشسته و یا بهتره بگم فرود اومده بود . بغض رفته ام دوباره
برگشت و همون دستم پایین رفت و رفت تا روی گلوم قرار گرفت. انگار میخواستم
با دستم بغض تازه بوجود اومده رو در نطفه خفه کنم . هر چقدر که احساس مقصر
بودن می کردم و هیچ توضیحی واسه کار اشتباهم نداشتم اما سیلی کسرا و این
توبیخ و تنبیه های بیش از حدش دلم رو سوزوند . لحظه ای خودمو با پریسا
مقایسه کردم و فکر کردم اگه پریسا هم بود همینطوری باهاش رفتار می کرد .
آیا جرات داشت با اون دختر لوس و عزیز کرده کارفرمای قدرتمندش اینطوری
برخورد کنه ؟ نه مسلما نه . اما با من ... تا هر اشتباهی می بینه سریع و
تند جبهه می گیره . بدون اینکه ذره ای ملایمت توی رفتارش باشه . نمی تونستم
تشخیص بدم آیا نگران هم شده یا نه . اونقدر که رفتارش تند و پرخشونت بود !
البته اگه نگران بود می تونست نگرانیشو طور دیگه ای نشون بده همونطور که
اگه پریسا بود نشون می داد نه اینطور با خشونت و دعوا و فریادی که تمام تن و
بدنمو به لرزه واداشت .
بعد از دقایقی که دیگه از اون اضطراب خفه کننده خبری نبود و در عوض
ناراحتی و دلخوری ای عمیق از کسرا در درونم رو به رشد بود به همراه گوشیم
به نشیمن برگشتم . کسرا روی مبلی نشسته و سرش رو بین دستاش گرفته بود .
آروم به سمتش رفتم و گوشی رو جلوش دراز کردم :
- گوشیم .
سرشو بالا آوردم و با اخمی که هنوز به چهره داشت بدون اینکه نگاهی به من
بندازه گوشی رو از دستم گرفت . دو سه قدمی عقب رفتم اما ننشستم . کسرا هم
مشغول بررسی گوشی شد . کمی بعد سرشو بالا گرفت و با لحن طلبکاری پرسید :
- چرا این چند روز جواب تماسهای من رو نمی دادی ؟
لحظه ای نگاهش کردم و زود نگاه ازش گرفتم تا چشمام رسوام نکنه :
- گوشیم همه اش رو سایلنت بود . نمی شنیدم !
صداش حالت تمسخر گرفت :
- پس چرا الان رو سایلنت نیست ؟ ... آهان فهمیدم هر وقت من زنگ می زدم خود
به خود می رفت رو سایلنت و بعد یهو خودش از سایلنت در می اومد نه ؟
لبمو گاز گرفتم و هیچ نگفتم . ای خدا پس کی می خواد دست از سئوال و جواب
برداره . چند تا دروغ دیگه باید بگم تا ولم کنه ؟ اگه می دونستم این جواب
ندادن ها اینقدر برام دردسر درست می کنه هرگز همچین کار مزخرفی نمی کردم .
صدای کسرا رشته افکارم رو پاره کرد :
- امروز چطور سرکار خانم ؟ امروز که گوشیتون رو کلا خاموش کرده بودید دلیلیش چی بود ؟
سرمو بالا گرفتم و بهش چشم دوختم . چند بار پلک زدم و پیش خودم فکر کردم لااقل این یکی جوابم دروغ نیست :
- شارژش تموم شده بود . اومدم خونه گذاشتمش توی شارژ و روشنش کردم .
بلافاصله بعد از این حرفم نگاهی به گوشیم انداخت تا صحت حرفم رو از درصد پر
بودن باطری تشخیص بده . انگاری باورش شد . خدا رو شکر . با این حال کسرا
مواقع عصبانیت حتی اگه به بی گناهیم پی می برد بازم از موضع خودش کوتاه نمی
اومد و یا اینکه خیلی دیر کوتاه می اومد :
- گوشیت که خاموش شده ، تا دیروقتم بیرون موندی ، یعنی به عقلت نرسید یه زنگ بزنی خبر بدی ؟
سریع جواب دادم :
- آخه نمی دونستم گوشیم خاموش شده . و گرنه ...
اومدم مثلا اوضاع رو درست کنم بدترش کردم . اینو از نگاه کسرا که دوباره
برق خشمی آنی در نگاهش درخشید فهمیدم و زبان به کام گرفتم و بقیه حرفم رو
خوردم .
- خوبه . خوبه خودت اشاره می کنی که اینقدر سهل انگاری . به فرض که فکر
کردی گوشیت روشنه ، آدم وقتی می خواد تا دیروقت ناکجا آباد بمونه زنگ می
زنه به وکیل وصیش خبر می ده و البته قبلش ازش اجازه می گیره . فکر کردی چون
خونه مستقل گرفتی اجازه ات دست خودته و هر کار بخوای می تونی بکنی و به
هیچ کسم جواب پس ندی ؟
بعد دوباره مکث کرد و ادامه داد :
- همین الان یه زنگ به خواهرت بزن باهاش حرف بزن . بعد بیا که تکلیفم رو اساسی باهات معلوم کنم !
ای خدا اینکه همه حرفهاشو زد و خط و نشونش رو هم کشید . دیگه چه تکلیفی
مونده که روشن نشده ؟ اما جرات نداشتم لب از لب باز کنم و اعتراض کنم .
ساکت و مغموم به سمت گوشی تلفن رفتم و شماره بهناز رو گرفتم . به محض
برداشتن گوشی اونم کلی داد و هوار راه انداخت و تا تونست دعوام کرد و بد و
بیراه گفت . البته اون هر چی می گفت خواهرم بود و به هرحال گردنم حق داشت و
من خیلی ناراحت نمی شدم . ضمن اینکه آخرای تلفن اشکش هم دراومده بود و قلب
منو هم به درد آورد . اما وقتی آخرای مکالمه بهم گفت از این به بعد اجازه
من تمام و کمال دست کسرات و و باید برای هر کاری با اون اول هماهنگ کنم نا
خود آگاه توی دلم نسبت به بهناز هم جبهه گرفتم . بعد از حرفاشم ازم خواست
گوشی رو بدم دست کسرا و با اونم چند دقیقه ای صحبت کرد که از اون لحظه
متوجه نشدم اما بعد از قطع تماس با پوزخند کسرا که بهم خیره شده بود و می
گفت :
- دیدی ، خواهرتم از این به بعد مسئولیت تو رو همه جوره دست من داده . پس
دیگه بهانه ای نداری که بخوای از دستم در بری . اگر چه بدون خاطر نشان کردن
خواهرت هم من این حق رو دارم که بخوام همه جوره کنترلت کنم .
بعد از گفتن این حرف هم گوشی خودش زنگ خورد و از صحبتش فهمیدم که خانوم جون
اینان که قصد دارن بیان پایین دیدن من . باز جای شکرش باقی بود که خانوم
جون دیگه دعوام نکرد و به محض دیدنم منو در آغوش گرفت و گریه زاری راه
انداخت که اونم به نوعی قلبمو جریحه دار و احساسم رو بیش از پیش دچار عذاب و
شرمندگی می کرد . به هیچ کس هم اگه حق نمی دادم واسم نگران بشه به بهناز و
خانوم جون تماما حق می دادم و خودم رو در برابرشون گناهکار می دونستم .
اما خودمونیم همینکه قضیه مهران فاش نشد کلی هم باید خدا رو شکر کنم . اگه
کسرا اینو می فهمید که ....