رمان بهار زندگی14
فردا با روحیه ای بهتر از خواب بیدا شدم و بعد از جمع و جور
کردن وسایلم راهی شرکت شدم . می خواستم مستقیم بعد از شرکت برم خونه خاله .
رویا کلی از شنیدن اینکه می خوام برم پیششون خوشحال شده و برنامه ریخته
بود که امشب به همراه سامان ، شوهرش منو ببرن بیرون .
حوالی 9 صبح توی شرکت تلفن روی میزم زنگ خورد و شماره کسرا روش افتاد .
لبخندی شیطانی نشست گوشه لبم و با خودم گفتم زنگ زدی اخبار شرکت رو بگیری ؟
بعد از چند روز آقای مدیرعامل زود نیست هنوز ؟ اما می دونستم که به خاطر
اخبار شرکت نیست . انگار یه جورایی بعد از مکالمه دیشب ... یه جورایی چی ؟
دلش می خواد بیشتر باهات حرف بزنه ؟ واقعا که خنگی بهار . اگه واقعا دلتنگ
بود که یه سر پا می شد می اومد شرکت ؟ آخه این چند روز یکبار هم زنگ نزده
شرکت ! عجیب نیست بعد از مکالمه دیشب امروز صبح زنگ می زنه ؟
تلفن اونقدر زنگ خورد تا قطع شد . اما بلافاصله مجددا شروع به زنگ خوردن
کرد . دلم نمی خواست جوابشو بدم . اصلا دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم .
دوست داشتم بیشتر از اینها حرص بخوره . برای همین کابل تلفن رو به گوشی
وصل می شد رو ازش جدا کردم تا کسی هم متوجه صداش نشه . بعد از گذشت 5 دقیقه
وصلش کردم و خدا خدا کردم دیگه زنگ نزنه . که البته دوباره زنگ خورد . این
بار از جا برخاستم و رفتم به سمت دستشویی . بعد از اون هم رفتم به سمت
آبدارخونه و خلاصه یه 10 دقیقه دیگه هم همینطور ول چرخیدم و برگشتم سرجام .
کمی بعد سر و کله شهرام بالای سرم پیدا شد :
- کسرا روی همراهم زنگ زد باهاتون کار داره مثل اینکه . می گه گوشی رو جواب نمی دید !
- نبودم پشت میزم . اما وقتی اومدم شماره رو دیدم زنگ زدم روی گوشی ، منتها جواب نداد . حالا کمی بعد دوباره زنگ می زنم !
خوب بهار خانم اگه تا حالا شک داشتی حالا مطمئن باش با این دروغها جات درست
وسط گل و بلبلهای بهشته ! بی برو برگرد . شهرام که منو ترک کرد کمی دچار
عذاب وجدان شدم . از دیشب تا حالا چند تا دروغ ریز رو پشت هم ردیف کردم ؟
وای وای ریز شمردن گناه خودش یه گناه بزرگه . لعنت به تو . بهار این آخرین
دروغی بود که گفتی . یالا قسم بخور ! با کلافگی بینی چین خورده امو خاروندم
و توی دلم قسم که نه اما قول دادم که این آخرین باره . قول . اونم از نوع
مردونه اش !
اما دیگه کسرا زنگ نزد ! یه کم ناراحت شدم اما مهم نبود . به اندازه کافی
چزونده شده بود . البته اگه خیلی براش مهم بود یه تک پا می اومد شرکت .
یعنی اونقدر سرش شلوغه که فرصت نداره یه ساعت هم پاشه بیاد ؟
شب موقعی که با رویا و سامان برای شام بیرون رفته بودیم ، توی رستوران ،
کسرا دوباره روی گوشیم زنگ زد و من از قبل چون احتمالش رو می دادم گوشی رو
سایلنت کرده بودم . چند باری زنگ زد که جواب ندادم و بعدش بهناز زنگ زد .
گوشی رو که برداشتم دادش رفت هوا که چرا به تماس کسرا جواب نمی دم . برای
اینکه دروغ نگم تنها جواب دادم که گوشی روی سایلنت بوده و توضیح اضافه تری
ندادم . بهناز هم بازخواستم کرد که چرا به کسرا نگفتم دارم می رم خونه خاله
که اون نگرانم بشه . وای خدا معلوم نیست چی به بهناز گفته که بهناز
اینطوری سنگشو به سینه می زنه . بهناز می گفت کسرا سراغمو گرفته و گفته
کجاست و کی برمیگرده ؟ بعد خود بهناز پرسید که تصمیمم چیه ؟ منم برای اینکه
جواب قطعی ندم گفتم شاید فردا شب برگردم و شاید هم نه ! آخر سر بهناز ازم
قول گرفت که حتما به کسرا زنگ بزنم چون منتظرمه . توی دلم گفتم بذار تا
قیامت منتظر بمونه ! و بهش زنگ نزدم . دلیلی نداشت . مثلا چی می خواست بگه ؟
اصلا با وجود پریسا چه کارم می تونست داشته باشه ؟
اون شب بعد از مدتها به همراه رویا یه شب خوب رو گذروندم . سامان بعد از
رسوندن ما به خونه خاله دیگه نموند و زود رفت. موقع خواب هم به یاد ایام
قدیم که گاهی شبها تا خود صبح درد دل می کردیم ، تا دیروقت بیدا بودیم و
مشغول گفتگو . رویا از سامان گفت . از خوبی هاش و اینکه در کنارش احساس
رضایت داره . باز جای شکرش باقیه که اصرار نمی کرد عاشقش شده . البته سامان
واقعا پسر خوبی بود اما می تونستم بفهمم که علاقه رویا به شوهرش ، بیشتر
یه نوع وابستگیه تا عشق . برعکس سامان مشخص بود عاشق رویاست . به نظرم
اینها یه پله از امثال رضا و بهناز بالاتر بودن . اونقدر حرف زدیم و گفتیم
که بالاخره رویا هم فهمید دلم جایی گیره و اونقدر از زیر زبانم حرف کشید تا
مجبور شدم بهش بگم جریان از چه قراره . از سیر تا پیاز . حتی مساله عقدمون
رو هم گفتم . تقریبا می شه گفت هیچ مساله نگفته ای باقی نموند و رویا
اولین و در واقع تنها کسی بود که از همه چی اطلاع داشت . هم ماجراهایی که
اتفاق افتاده بودن هم کلیه احساسات و عواطف من که درگیر این ماجراها شده
بود . همراه با کلی گریه و زاری که رویا هم با من شریک شد . ولی بعدش خیلی
احساس سبکی داشتم . همین که به یک نفر کل حرفهایی که این مدت توی دلم
تلنبار شده بود رو گفتم باعث سبک شدن روح و روانم می شد .
فرداش پنج شنبه بود و شرکت تا ظهر باز بود . کسرا باز هم نیومد و اینبار
حتی زنگ هم نزد . فکر کنم کلا بی خیال من شد . بهتر . برام مهم نیست اصلا .
لیاقت منو نداره . بگو به جای این همه زنگ زدن بیهوده خیلی نگران بودی
پامیشدی می اومدی شرکت . نه هی قِر و قِر صبح و شب بهم زنگ بزنی و جواب
نگیری . خوبه از رو نرفتی !
تمام این دلداریها البته دو دقیقه هم منو آروم نمی کردن و از صبح پنج شنبه
مثل مرغ سرکنده منتظر تماسی از جانب کسرا بودم . خوب دو شب و یه روزه منو
بد عادت کرده با زنگ زدنهاش . پس چرا امروز زنگ نمی زنه ؟ یعنی بی خیال شده
؟ شاید هم ناراحت شده از دستم ؟ بره بمیره از ناراحتی . واسه چی باید
ناراحت بشه . خدایا دلم داره می ترکه از دلتنگی یعنی این کسرای نامرد دلش
برام تنگ نشده ؟ این اواخر ... این اواخر کلی با هم خوب و خوش بودیم یعنی
فراموشش شده ؟ یعنی حضور پریسا این همه اونو تحت تاثیر قراره داده که دیگه
یادی از من نمی کنه ؟ آخه زنگ زدن و احوالپرسی که دردی از من دوا نمی کنه .
من دلم برای دیدنش ، برای اون قد و بالاش ، لبخنداش ، بوی عطرش ، و حتی
اخم و تخمش تنگ شده . وگرنه شنیدن صداش به حالم فایده نداره که ؟ نه که
نداره ، یه کم داره ! اما خوب اون یه کم به دردم نمی خوره !
چون پنج شنبه بود و کسرا هم شرکت نبود کار زیادی برای انجام دادن نداشتم و
این بدتر روحیه امو خسته می کرد . از صبح یا تو اینترنت چرخ می زدم یا گیم
بازی می کردم . حوصله ام به شدت سر رفته بود و داشتم فکر می کردم امشب رو
کجا برم ؟ دلم نمی خواست برگردم خونه . خونه بهناز اینها هم که دیگه روم
نمی شه برم. خدایا چی کار کنم ؟ پاشم برم زنگ بزنم به سوری و شکوفه ببینم
کجان ؟ آره . شاید بتونم بعد از ظهری باهاشون وقتمو پر کنم و هر چه دیرتر
برگردم خونه .
اما متاسفانه تیرم به سنگ خورد و نه سوری و نه شکوفه بعد از ظهری وقت آزاد
نداشتن و من مغموم تر از لحظاتی پیش به مانیتورم خیره موندم و در فکر که
چه کار می تونم بکنم تا امشبم یه جوری سر بشه . تحمل تنهایی رو توی خونه
نداشتم . خصوصا اگه کسرا می خواست تا دیروقت بیرون باشه و خونه نیاد . حالا
یعنی امشب جایی باید بره ؟ حتما دیگه . پنج شنبه شبه و شاید با پریسا
برنامه ای دو نفره داشته باشه ؟ وای نه ! یعنی اینقدر با پریسا رفیق شده ؟
وای بهار وقتی دختره پا می شه می آد خونه پسر مردم اونم تک و تنها و فقط
داداشش رو برای خالی نبودن عریضه می آره ، انتظار داری روابطشون په جوری
باشه ؟
- خیلی تو فکرید ! چیزی شده ؟
با صدای ارجحی که مقابلم ایستاده بود به خودم اومدم. گیج و گنگ لحظه ای نگاهش کردم و گفتم :
- خیلی تو فکرید ! چیزی شده ؟
با صدای ارجحی که مقابلم ایستاده بود به خودم اومدم. گیج و گنگ لحظه ای نگاهش کردم و گفتم :
- اوم ، نه ! یعنی آره ... حوصله ام سر رفته راستش کار زیادی ندارم که انجام بدم .
- خوب چرا روی برنامه هاتون کار نمی کنید ؟ منم که هستم ، اشکال داشتید می تونید بپرسید .
مکثی کردم . باید بهش می گفتم کسرا به این امر زیاد راضی نیست تا دیگه بیشتر از این پیگیری نکنه .
- راستش آقای ارجحی ، آقای شکیبا وقتی فهمید دارم توی شرکت برنامه نویسی
یاد می گیرم خیلی شاکی شد. اینه که فعلا نمی تونم اینجا کاری از پیش ببرم !
دوست هم ندارم از غیبتش سواستفاده بکنم .
بعد فکری کردم و ادامه دادم :
- باید یه لب تاپ واسه خودم بگیرم . اینطوری شبها تو خونه هم حوصله ام سر نمی ره !
آره همینه ! چرا زودتر به فکرش نیافتادم ؟ با لب تاپ می تونم خیلی کارا
بکنم . می تونم هم کار تایپ بگیرم ، هم برنامه نویسی مو تمرین کنم . هم
هزار تا کار دیگه که شبها توی خونه حوصله ام سر نره ! اما ... صبر کن ببینم
... با کدوم پول باید لب تاپ بگیرم ؟ اه گندت بزنن بهار ، اول درست فکر کن
بعد برای خودت رویا به هم بباف ! صدای ارجحی باز منو به خودم آورد :
- خوب راستش نمی دونم با پیشنهادم موافقت می کنید یا نه ! اما من بعد از
ظهرها یه شرکت دیگه هم کار می کنم ! اگه وقت داشته باشید و البته بیکار
باشید می تونید باهام بیاید . احتمالا بتونم یه سیستم بعد از ساعت 5 در
اختیارتون بذارم که باهاش کار کنید . منم که کنار دستتون هستم بهتون یاد می
دم .
یه لحظه شگفت زده از پیشنهاد ارجحی بر جا موندم . پیشنهادش خیلی عالی بود اما چیزی ذهنمو آزار می داد که نمی تونستم مستقیم بپرسم .
- خوب اونجا ... اونچا چه جور جاییه ؟ چه شرکتیه ؟ کجاست ؟
ارجحی لبخند عجولی زد و کمی من و من کرد . بعد از کمی انگار دلو به دریا زده باشه ، گفت :
- واقعیت اینه که من به اتفاق چند تا دیگه از دوستام با عنوان یه شرکت
پروژه می گیریم و انجام میدیم . اما چون شرکتمون نوپاست نمی تونیم از
کارهای دیگه مون بزنیم و تمام وقت پروژه های خودمون رو انجام بدیم . رو این
حساب صبح تا بعد از ظهر هر کی دنبال کار و بار خودشه ، و بعد از ظهرها به
کار شرکت خودمون می رسیم . شوهر خواهرم یه شرکت تبلیغاتی داره ، که یکی از
اتاقهاشو به من و دوستام داده تا به طور موقت اونجا باشیم . یه زن و شوهر
هم تو تیممون هستن . در واقع می خوام بگم تنها نمی مونید . به علاوه
خواهرمم بیشتر وقتها با شوهرش تا دیروقت شرکت می مونن . خلاصه از این بابتا
نگرانی نداشته باشید .
چند لحظه طول کشید تا تمام چیزهایی که ارجحی گفت رو بتونم تو ذهنم پردازش
کنم و سر و سامون بدم . هنوز در حال فکر و یافتن جوابی برای ارجحی بودم که
خودش دوباره گفت :
- می دونید . شاید هم بتونیم در آینده نزدیک همکار بشیم . یه مدت دیگه که
شرکت سرپا شد باید یه جا اجاره کنیم و اونوقته که قطعا به نیروی جدید هم
نیاز خواهیم داشت . من فکر می کنم اگه اینجا هم کارتون جور نشد می تونید
اونجا به عنوان برنامه نویس باهامون همکار بشید .
بعد از این همه چه کاری می تونستم انجام بدم جز یه لبخند ملیح و گفتن اینکه :
- مزاحمت ایجاد نمی کنم ؟ همکاراتون ناراحت نشن ؟
ارجحی سریع دستشو توی هوا تکون داد و گفت :
- ابدا ،اینطور فکر نکنید . حالا می آید می بیندشون . همه شون واقعا بچه های خوبی هستن .
بعد لحظه ای فکر کرد و در حالیکه پشت لبش رو می خاراند گفت :
- ببینم امروز بعد از شرکت چه کاره اید ؟ من دارم می رم اونجا ! اگه بیکار باشید می تونید همراهم بیاید .
خوب ، همه چیز خیلی سریع داشت پیش می رفت و من نه می تونستم جلوشو بگیرم و
نه می تونستم به این سرعت همه چی رو قبول کنم . شاید اصلا از اونجا خوشم
نیومد ! از همکاراش . یا بدتر اینکه اونها منو نپذیرن . بهتره سریع قولشو
ندم . اینطوری که این پیش می ره می ترسم فردا یه قراردادم تنظیم کنه بگه از
همین الان کارمند منی ! از همه اینها گذشته باید با بهناز یه مشورتی بکنم .
نگه مستقل شدی هر غلطی دلت می خواد می کنی . اومدیم و فردا پس فردا کارم
طوری شد که تا دیروقت شرکتشون موندم اگه بهناز بفهمه و گیر بده خیلی بد می
شه .
بر همین اساس و اینکه فکر نکنه خیلی بی کس و کارم و هر بار هر چی گفت در بست قبول می کنم با اندکی خجالت جواب دادم :
- اگه واقعا مزاحم نیستم خوشحال می شم امروز همراهتون بیام . اما بعدش
اجازه بدید با خواهرم مشورت کنم و ازش اجازه بگیرم . پیشنهادتون خیلی عالیه
اما نمی دونم خواهرم قبول کنه یا نه !
و باز لبخند آرامی بر چهره نشاندم .
خوب اینم از این . امروز هم خدا مراد دلمو برآورده کرد تازه یه چیزی هم روش
. علاوه بر اینکه خونه نمی رم تازه می خوام برم کاریادگیرمو هم از سر
بگیرم . نمی دونم این کار و بار جدید کسرا دقیا چیه و چقدر طول می کشه اما
بعید میدونم ازش آبی برای ما گرم بشه و بتونه همونطور که گفته شبها با من
برنامه نویسی کار کنه. اما ارجحی واقعا پسر مقید و مسئولیه . ضمن اینکه خدا
رو چه دیدی اگه منم برنامه نویسی یاد بگیرم می تونم همزمان دو تا کار
داشته باشم . مثل ارجحی و دوستاش . اونوقت درآمدم بیشتر می شه البته اول
باید با بهناز صحبت کنم . خدا کنه غر نزنه به جونم .
ظهر طبق هماهنگی با ارجحی قرار شد اون ابتدا از شرکت خارج بشه و ماشین رو
از پارکینگ در بیاره و یه جا کمی دور از شرکت منو سوار کنه . نمی خواستم
هیچ کس از همکارا ما رو با هم ببینن و اینو توی چت برای ارجحی نوشتم و اونم
باهام موافق بود .
تا سر چهارراه پیاده رفتم و پیچیدم سمت راست و سر اولین کوچه ماشین ارجحی
رو منتظر خودم دیدم . خدایا شکرت این پسره رو سر راهم قرار دادی . با یه
لبخند و یه حس خوب سوار ماشینش شدم . البته از زمانی که ماشینش رو دیدم تا
وقتی که نزدیکش برسم داشتم به این فکر می کردم که جلو بشینم یا عقب ؟ ارجحی
پسر خوبی بود . تا حالا هیچ رفتار بدی ازش ندیده بودم . فکر کردم اگه عقب
بشینم توهین به شخصیتشه . ضمن اینکه این مدت به اندازه کافی نسبت بهش شناخت
پیدا کرده بودم که بدونم پسر سوءاستفاده گری نیست !
وقتی سوار شدم اون هم یه لبخند به من زد و حرکت کردیم . کمی خجالت می کشیدم
که باهاش به شرکت شوهر خواهرش برم . یه جورایی سربار محسوب می شدم ! نکنه
همکارهاش رفتار بدی باهام داشته باشن ؟ اگه اینطور بود دیگه نمی رم ! خوب
شد بهش قول صد در صد ندادم و یه راه فرار واسه خودم گذاشتم ! اما خدا کنه
خوب باشن و باهام راه بیان . در اونصورت اگه بهنازم قبول کنه دیگه همه چی
حله !
توی ماشین بیشتر ارجحی صحبت کرد تا من ! در مورد کارها و پروژه هاشون و
شرکتهای کارفرما . شرکتشون طرفای ملاصدرا بود ! البته شرکت شوهر خواهرش
دیگه ! طبقه دوم از یه واحد تجاری اداری . نمای بیرونی خاصی نداشت اما داخل
واحد خودشون از اونجا که خودشون تو کار تبلیغات بودن ، واقعا جذاب و دیدنی
بود .
شخصی که گمونم نیروی خدماتی محسوب می شد در رو به رومون باز کرد و با ارجحی
شروع به احوالپرسی نمود . بعد ارجحی ازم خواست روی مبلهای توی سالن بشینم و
کمی منتظر باشم .بعد از نشستن هم محو اطرافم شدم . تمام در و دیوارها پر
بود از پوسترها و بنرهای تبلیغاتی که در واقع پروژه های شرکت شوهرخواهرش
برای جاهای مختلف بود . از محصولات مواد غذایی بود تا تبلیغ شرکتهای لوازم
خانگی !
قسمتی از سالن هم چون خیلی بزرگ بود پارتیشن بندی شده و مختص کارمندا شده
بود که البته اون وقت از روز پنج شنبه هیچ کدومشون نبودن ! همینطور در حال
تماشا و دید زدن بودم که با صدای قدمهایی توجهم جلب شد و رو به جانب دیگه
چرخوندم . به محض دیدن ارجحی با یه آقا و خانم نسبتا جوان از جا برخاستم و
قبل از اونها سلام دادم .
ارجحی هم بعدش شروع به معارفه کرد . پویا
مرداوند شوهر خواهر ارجحی با تکان سر و لبخندی خوشامدگویی گفت اما مهسا
خواهرش با خوشرویی جلو اومد و بعد از دست دادن و روبوسی ، شاد و پرانرژی
گفت :
- سلام عزیزم ، خوش اومدی ! مهران خیلی تعریفت رو کرده بود . واقعا دوست داشتم ببینمت !
و نگاه خریدارانه اما شیطنت باری بهم انداخت . به آنی از حرف و نگاهش قرمز شدم و جواب دادم :
- مرسی . ممنون از نظر لطفتون . منم خوشحالم از آشنایی با شما !
و چشمام چرخید به سمت ارجحی که دیدم بی توجه به ما و غرق در دنیای خودش در
حالیکه لبخندی بر لب داره به من نگاه می کنه ! نمیدونم چرا یهو ازش خجالت
کشیدم و سرمو انداختم پایین . حس می کردم نگاهش کمی ... با گرفته شدن دستم
توسط مهسا سرمو بالا بردم .
- بیا خانمی ، بیا بریم یه چایی نسکافه ای توی اتاق من بخوریم و یه کم صحبت کنیم و بیشتر با هم آشنا بشیم !
بعد رو کرد به سمت برادرش و پرسید :
- مهران می تونم چند لحظه همکارت رو قرض بگیرم یا نه؟
ارجحی گفت :
- ما هنوز ناهار نخوردیم . اگه می شه سفارش دو پرس غذا بده . بچه ها نیومدن ؟
- خاک بر سرم دختر مردم رو تا حالا گرسنه نگه داشتی پسر بد ؟
و اخمی ساختگی بر چهره اش نشست . وای خدا این خواهره مشنگ می زنه ! چرا اینطوری می کنه ؟ ارجحی با تعجب پرسید :
- عزیزم ما همین حالا رسیدیم اینجا ، کی باید ناهار می خوردیم ؟
خواهرش سریع لباشو غنچه کرد و قیافه طلبکاری به خودش گرفت :
- یعنی نمی تونستید برید رستورانی جایی ؟
اما بعد از لحظه ای نگاهش شیطون شد و ادامه داد :
- پس حالا جریمه ات اینه که چهار پرس غذا بگیری ، چون ما هم هنوز ناهار نخوردیم !
و بعد با صدای بلند شروع به خندیدن نمود . ارجحی با خنده در جواب خواهرش گفت :
- تو که همیشه از ما هر چی می خوای می گیری ، این بار هم روش ! البته به خاطر خانم معتمد .
همون لحظه پویا خطاب به مهران گفت :
- نه بابا مهران ، داره شوخی می کنه . خودم ...
مهسا سریع میان حرف همسرش پرید و گفت :
- شوخی می کنم که ناهار نخوردیم ؟
مرد جوان نگاه اخطار آمیزی به همسرش انداخت و با همان لحن آرام گفت :
- عزیزم !
و با چشم و ابرو اشاره ای به جانب من کرد که یعنی به خاطر من دست از شیطنت بردارد . و در ادامه حرفش گفت :
- خودم غذا سفارش می دم . چون می دونستم میآی از عمد صبر کردیم که بیای بعد سفارش غذا بدیم .
مهسا اما دستشو تو هوا تکون داد و گفت :
- نخیرم ! اینقدر درگیر کار بودیم که یادمون رفته بود . اگه شما هم نمی رسیدین این آقا احتمالا تا شب نمی خواست به من غذا بده .
پویا دوباره نگاه سرزنش باری به همسرش انداخت و آروم زیرلبی گفت :
- عزیزم ! خانم معتمد الان فکر می کنه که داری جدی می گی .
و نگاه هشدار آمیزش رو کماکان روی همسرش نگه داشت طوریکه که انگار با اون
نگاه می تونه همسرش رو از انجام کارهای ناشایست باز بداره . اما مهسا پشت
چشمی نازک کرد و گفت :
- وا ! خوب اگه فکر کنه هم درست فکر کرده دیگه .
و به من نگاه انداخت و ضمن چشمکی ریزی که حواله ام کرد لبخند شیطنت باری هم
روی لبهاش نشست . خدایا برعکس نگاه آروم بردارش نگاه این دختر سرشار از
شور و انرژی و البته شیطنته ! رنگ چشمهای مهسا درست همرنگ چشمهای خاکستریه
برادرشه ! ظرافت و ملاحت چهره اش به همراه لبخند بزرگ و چشمگیرش اولین
چیزیه که توجه هر بیننده ای رو جلب می کنه . لابد پویا هم عاشق همینها شده
البته به اضافه شیطنت فراوانی که در وجودش هست !
بالاخره با کلنجارهای مهسا و پویا غذاها به سلیقه هر چهارنفرمون انتخاب شد و
من و مهران تا زمان رسیدن غذا به اتاق کارش رفتیم و کمی مشغول کار شدیم
.مهران یک سیستم در اختیارم گذاشت و شروع به توضیح یکی دو تا از پروژه هاش
کرد . قرار شد بعد از ناهار هم من رسما ادامه آموزشم رو از سر بگیرم . خوب
شد امروز بقیه همکارهاش نیومدن . اینجوری راحت ترم وقتی خودم ومهران هستیم .
فقط نمی دونستم خواهرش تا کی می خواد شرکت بمونه چون اگه اون می رفت من هم
باید می رفتم .
سر ناهار هم مهسا آرام و قرار نداشت و یکریز در مورد هر چیزی بحث می کرد و
به عمد می خواست من رو هم وادار به صحبت کنه . اونم در حالیکه خانم معتمد
رو کنار گذاشته و مدام از لفظ بهار جون استفاده می کرد .
- خوب بهار جون ، گفتی الان پیش خواهرت زندگی می کنی ؟
یه لحظه یخ کردم و اخمی کوچک بین ابروهام نشست . دوست نداشتم پاسخ این
سئوال رو بدم . دلم می خواست فکر می کردن که با خواهرم زندگی می کنم .
مطمئن نبودم نظر خوشایندی نسبت به مستقل زندگی کردنم داشته باشن ! اونها که
نم یدونن من پیش چه کسانی هستم ! لحظه ای در جواب تعلل کردم و به مهسا
خیره موندم . به نظر می رسید صرفا یه کنجکاوی ساده است . خیلی آروم گفتم :
- نه ! با یکی از دوستانم خونه کرایه کردیم و با هم هستیم . البته تا وقتی که بابا اینها برگردن !
و نیم نگاهی به مهران انداختم که درست روبروی من نشسته و به ظاهر آرام منو
نگاه می کرد . اما حتم دارم که تعجب کرد . چون تا الان فکر می کرد که من
پیش خواهرم زندگی می کنم . اما نمی شد دروغ به این بزرگی رو بهشون گفت .
مهم این بود که بدونن با خواهرم نیستم و مستقلم اما نه تا این حد که تنهای
تنها خونه اجاره کردم .
مهسا لبخندی زد و دستاشو به هم زد .
- پس خونه ات جون میده برای پارتی های دخترانه ! آره ؟
با چشمانی گرد از تعجب و البته کمی ترس به مهسا نگاه کردم . لیوان نوشابه
کنار دستمو برداشتم و بعد از سر دادن یک جرعه کوچک با احتیاط گفتم :
- خوب راستش ... ما ...ما تا حالا پارتی نگرفتیم ! یعنی ... یعنی صاحبخونه
ام یه پیرزن مریض و غرغرو که نمی شه تو خونه از این کارا کرد !
ای خدا این یکی دروغ رو دیگه از من نشنیده بگیر . خودت دیدی که اگه این
دروغ رو نمی گفتم حتمی امشب با برو بچه های محلشون پامی شد می اومد خونمون
پارتی . انگار پویا حرف دلم رو فهمید که سریع گفت :
- مهسا چرا خانم معتمد رو میترسونی ! حالا فکر می کنه امشب می خوای سرش خراب شی ؟
مهسا نیم نگاهی به شوهرش انداخت و دوباره به جانب من برگشت و با چشمانی خندان گفت :
- اما قول بده یه شب که پیرزنه خونه نبود ، یه پارتی دخترونه بگری . من
عاشق این جور مهمونی هام . بزن و برقصو آواز تا آخر شب . چه حالی میده .
آخ جون .
بعد مثل بچه ها دستاشو به هم کوبید و دوباره خطاب به من با لحنی تهدید آمیز گفت :
- قول دادی ها ؟
در جوابش لبخند زدم و خواستم چیزی بگم که با اخم و تخم مهران و پویا نسبت به مهسا قضیه فیصله پیدا کرد و همونجا تموم شد .
بعد از ناهار که با کلی شوخی و خنده و سر به سر گذاشتن مهسا و سر و کله زدن
با پویا و مهران و گهگداری من گذشت ، دوباره من و مهران به اتاق کار
خودمون برگشتیم و مهسا و شوهرش هم به اتاق خودشون . تقریبا تا ساعت 6 مشغول
کار بودیم . الحق که مهران بسیار آدم صبور و با حوصله ایه . خیلی دقیق همه
چیز رو توضیح می داد و اشکالاتم رو حل می کرد . نمی دونم اگه کسرا هم بود
به همین دقت و حصوله می تونست آموزشم بده یا نه ؟ چه بیخود ! کسرا اصلا
رغبت نداره بیاد وقتش رو بذاره بهم یاد بده . اون شب هم نمی دونم سرش به
کجا خورده بود می خواست بیاد پیشم . اصلا شاید پشیمون شده و برای همین دیگه
شبها نمی آد خونه . که بخواد بگه سرش شلوغه و فرصت آموزش به من رو نداره !
قرار شد مهران منو تا مسیری برسونه و از اونجا به بعد رو خودم تاکسی بگیرم .
اما توی پارکینگ قبل از اینکه سوار ماشین مهران بشم ، یکباره مهسا پیشنهاد
چای و قلیون فرحزاد رو داد . من بلافاصله ، رد کردم و گفتم باید برگردم
خونه . اونم مثل دختر بچه ها پاشو کرد توی یک کفش و گفت باید بیای و قول
داد که نیم ساعت بیشتر طول نکشه . و همینطور دستمو توی دستش نگه داشت و با
اون چشمای براق خاکستریش که موج شیطنت و شادی توشون موج می زد بهم خیره
موند . با وجود این رفتارهای کوکانه و شاد و در عین حال معصومانه اش ، دلم
نیومد دعوتش رو رد کنم . با این حال وقتی توی ماشین مهران قرار گرفتم و به
سمت فرحزاد روانه شدیم ، دلم بی خود و بیجهت به شور افتاد و حس می کردم که
باید زودتر برگردم خونه . من تا اون موقع هیچ وقت از این غلطا نکرده بودم ،
که سر خود و بدون هماهنگی با خانواده ام ، همراه یه پسر مجرد و یه زوج
دیگه برم گردش !
جالب اینجا بود که اصلا نمی دونستم باید به کی اطلاع بدم ، به بهناز یا به
کسرا ؟ در حالیکه عقلم می گفت من دختر بزرگی هستم که دیگه برای کارهام نیاز
به اجازه از کسی ندارم ، اما احساسم مدام نهیب می زد که کارم اشتباه بوده و
باید حداقل به بهناز یه ندایی می دادم که با چه کسانی قراره کجا برم !
عذاب وجدان و احساس بدم ، وقتی اوج گرفت که روی تخت ، من کنار مهران قرار
گرفتم ! انگار یه تلنگر بهم زده باشن و یادم بیافته که من حالا در عقد مرد
دیگه ای هستم و نباید ادای دخترهای مجرد رو در بیارم ! خصوصا که مهسا هم با
رفتارها و حرفاش مدام می خواست مهران رو یه جورایی به من ربط بده و همه
اینها دست به دست هم داده بود که من حتی یه لحظه هم قیافه کسرا از ذهنم پاک
نشه و لحظه به لحظه دلشوره و اضطرابم بیشتر بشه !
مهران بعد از مدتی انگار که فهمیده باشه من معذبم خودش پیشنهاد داد که منو
به منزل برسونه و من از اونجا که عجله داشتم بی چون و چرا و تعارف پذیرفتم و
مجددا همه باهم راهی شدیم . اینقدر که حالم گرفته بود حتی یادم نمی آد
خداحافظی درستی با مهسا و شوهرش کردم یا نه ؟ اون لحظه های آخر دیگه فقط به
یه چیز فکر می کردم و اونم بازگشت به خونه بود .