فردا با روحیه ای بهتر از خواب بیدا شدم و بعد از جمع و جور کردن وسایلم راهی شرکت شدم . می خواستم مستقیم بعد از شرکت برم خونه خاله . رویا کلی از شنیدن اینکه می خوام برم پیششون خوشحال شده و برنامه ریخته بود که امشب به همراه سامان ، شوهرش منو ببرن بیرون .
حوالی 9 صبح توی شرکت تلفن روی میزم زنگ خورد و شماره کسرا روش افتاد . لبخندی شیطانی نشست گوشه لبم و با خودم گفتم زنگ زدی اخبار شرکت رو بگیری ؟ بعد از چند روز آقای مدیرعامل زود نیست هنوز ؟ اما می دونستم که به خاطر اخبار شرکت نیست . انگار یه جورایی بعد از مکالمه دیشب ... یه جورایی چی ؟ دلش می خواد بیشتر باهات حرف بزنه ؟ واقعا که خنگی بهار . اگه واقعا دلتنگ بود که یه سر پا می شد می اومد شرکت ؟ آخه این چند روز یکبار هم زنگ نزده شرکت ! عجیب نیست بعد از مکالمه دیشب امروز صبح زنگ می زنه ؟

تلفن اونقدر زنگ خورد تا قطع شد . اما بلافاصله مجددا شروع به زنگ خوردن کرد . دلم نمی خواست جوابشو بدم . اصلا دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم . دوست داشتم بیشتر از اینها حرص بخوره . برای همین کابل تلفن رو به گوشی وصل می شد رو ازش جدا کردم تا کسی هم متوجه صداش نشه . بعد از گذشت 5 دقیقه وصلش کردم و خدا خدا کردم دیگه زنگ نزنه . که البته دوباره زنگ خورد . این بار از جا برخاستم و رفتم به سمت دستشویی . بعد از اون هم رفتم به سمت آبدارخونه و خلاصه یه 10 دقیقه دیگه هم همینطور ول چرخیدم و برگشتم سرجام . کمی بعد سر و کله شهرام بالای سرم پیدا شد :

- کسرا روی همراهم زنگ زد باهاتون کار داره مثل اینکه . می گه گوشی رو جواب نمی دید !
- نبودم پشت میزم . اما وقتی اومدم شماره رو دیدم زنگ زدم روی گوشی ، منتها جواب نداد . حالا کمی بعد دوباره زنگ می زنم !

خوب بهار خانم اگه تا حالا شک داشتی حالا مطمئن باش با این دروغها جات درست وسط گل و بلبلهای بهشته ! بی برو برگرد . شهرام که منو ترک کرد کمی دچار عذاب وجدان شدم . از دیشب تا حالا چند تا دروغ ریز رو پشت هم ردیف کردم ؟ وای وای ریز شمردن گناه خودش یه گناه بزرگه . لعنت به تو . بهار این آخرین دروغی بود که گفتی . یالا قسم بخور ! با کلافگی بینی چین خورده امو خاروندم و توی دلم قسم که نه اما قول دادم که این آخرین باره . قول . اونم از نوع مردونه اش !

اما دیگه کسرا زنگ نزد ! یه کم ناراحت شدم اما مهم نبود . به اندازه کافی چزونده شده بود . البته اگه خیلی براش مهم بود یه تک پا می اومد شرکت . یعنی اونقدر سرش شلوغه که فرصت نداره یه ساعت هم پاشه بیاد ؟

شب موقعی که با رویا و سامان برای شام بیرون رفته بودیم ، توی رستوران ، کسرا دوباره روی گوشیم زنگ زد و من از قبل چون احتمالش رو می دادم گوشی رو سایلنت کرده بودم . چند باری زنگ زد که جواب ندادم و بعدش بهناز زنگ زد . گوشی رو که برداشتم دادش رفت هوا که چرا به تماس کسرا جواب نمی دم . برای اینکه دروغ نگم تنها جواب دادم که گوشی روی سایلنت بوده و توضیح اضافه تری ندادم . بهناز هم بازخواستم کرد که چرا به کسرا نگفتم دارم می رم خونه خاله که اون نگرانم بشه . وای خدا معلوم نیست چی به بهناز گفته که بهناز اینطوری سنگشو به سینه می زنه . بهناز می گفت کسرا سراغمو گرفته و گفته کجاست و کی برمیگرده ؟ بعد خود بهناز پرسید که تصمیمم چیه ؟ منم برای اینکه جواب قطعی ندم گفتم شاید فردا شب برگردم و شاید هم نه ! آخر سر بهناز ازم قول گرفت که حتما به کسرا زنگ بزنم چون منتظرمه . توی دلم گفتم بذار تا قیامت منتظر بمونه ! و بهش زنگ نزدم . دلیلی نداشت . مثلا چی می خواست بگه ؟ اصلا با وجود پریسا چه کارم می تونست داشته باشه ؟

اون شب بعد از مدتها به همراه رویا یه شب خوب رو گذروندم . سامان بعد از رسوندن ما به خونه خاله دیگه نموند و زود رفت. موقع خواب هم به یاد ایام قدیم که گاهی شبها تا خود صبح درد دل می کردیم ، تا دیروقت بیدا بودیم و مشغول گفتگو . رویا از سامان گفت . از خوبی هاش و اینکه در کنارش احساس رضایت داره . باز جای شکرش باقیه که اصرار نمی کرد عاشقش شده . البته سامان واقعا پسر خوبی بود اما می تونستم بفهمم که علاقه رویا به شوهرش ، بیشتر یه نوع وابستگیه تا عشق . برعکس سامان مشخص بود عاشق رویاست . به نظرم اینها یه پله از امثال رضا و بهناز بالاتر بودن . اونقدر حرف زدیم و گفتیم که بالاخره رویا هم فهمید دلم جایی گیره و اونقدر از زیر زبانم حرف کشید تا مجبور شدم بهش بگم جریان از چه قراره . از سیر تا پیاز . حتی مساله عقدمون رو هم گفتم . تقریبا می شه گفت هیچ مساله نگفته ای باقی نموند و رویا اولین و در واقع تنها کسی بود که از همه چی اطلاع داشت . هم ماجراهایی که اتفاق افتاده بودن هم کلیه احساسات و عواطف من که درگیر این ماجراها شده بود . همراه با کلی گریه و زاری که رویا هم با من شریک شد . ولی بعدش خیلی احساس سبکی داشتم . همین که به یک نفر کل حرفهایی که این مدت توی دلم تلنبار شده بود رو گفتم باعث سبک شدن روح و روانم می شد .

فرداش پنج شنبه بود و شرکت تا ظهر باز بود . کسرا باز هم نیومد و اینبار حتی زنگ هم نزد . فکر کنم کلا بی خیال من شد . بهتر . برام مهم نیست اصلا . لیاقت منو نداره . بگو به جای این همه زنگ زدن بیهوده خیلی نگران بودی پامیشدی می اومدی شرکت . نه هی قِر و قِر صبح و شب بهم زنگ بزنی و جواب نگیری . خوبه از رو نرفتی !
تمام این دلداریها البته دو دقیقه هم منو آروم نمی کردن و از صبح پنج شنبه مثل مرغ سرکنده منتظر تماسی از جانب کسرا بودم . خوب دو شب و یه روزه منو بد عادت کرده با زنگ زدنهاش . پس چرا امروز زنگ نمی زنه ؟ یعنی بی خیال شده ؟ شاید هم ناراحت شده از دستم ؟ بره بمیره از ناراحتی . واسه چی باید ناراحت بشه . خدایا دلم داره می ترکه از دلتنگی یعنی این کسرای نامرد دلش برام تنگ نشده ؟ این اواخر ... این اواخر کلی با هم خوب و خوش بودیم یعنی فراموشش شده ؟ یعنی حضور پریسا این همه اونو تحت تاثیر قراره داده که دیگه یادی از من نمی کنه ؟ آخه زنگ زدن و احوالپرسی که دردی از من دوا نمی کنه . من دلم برای دیدنش ، برای اون قد و بالاش ، لبخنداش ، بوی عطرش ، و حتی اخم و تخمش تنگ شده . وگرنه شنیدن صداش به حالم فایده نداره که ؟ نه که نداره ، یه کم داره ! اما خوب اون یه کم به دردم نمی خوره !


چون پنج شنبه بود و کسرا هم شرکت نبود کار زیادی برای انجام دادن نداشتم و این بدتر روحیه امو خسته می کرد . از صبح یا تو اینترنت چرخ می زدم یا گیم بازی می کردم . حوصله ام به شدت سر رفته بود و داشتم فکر می کردم امشب رو کجا برم ؟ دلم نمی خواست برگردم خونه . خونه بهناز اینها هم که دیگه روم نمی شه برم. خدایا چی کار کنم ؟ پاشم برم زنگ بزنم به سوری و شکوفه ببینم کجان ؟ آره . شاید بتونم بعد از ظهری باهاشون وقتمو پر کنم و هر چه دیرتر برگردم خونه .

اما متاسفانه تیرم به سنگ خورد و نه سوری و نه شکوفه بعد از ظهری وقت آزاد نداشتن و من مغموم تر از لحظاتی پیش به مانیتورم خیره موندم و در فکر که چه کار می تونم بکنم تا امشبم یه جوری سر بشه . تحمل تنهایی رو توی خونه نداشتم . خصوصا اگه کسرا می خواست تا دیروقت بیرون باشه و خونه نیاد . حالا یعنی امشب جایی باید بره ؟ حتما دیگه . پنج شنبه شبه و شاید با پریسا برنامه ای دو نفره داشته باشه ؟ وای نه ! یعنی اینقدر با پریسا رفیق شده ؟ وای بهار وقتی دختره پا می شه می آد خونه پسر مردم اونم تک و تنها و فقط داداشش رو برای خالی نبودن عریضه می آره ، انتظار داری روابطشون په جوری باشه ؟

- خیلی تو فکرید ! چیزی شده ؟

با صدای ارجحی که مقابلم ایستاده بود به خودم اومدم. گیج و گنگ لحظه ای نگاهش کردم و گفتم :


- خیلی تو فکرید ! چیزی شده ؟
با صدای ارجحی که مقابلم ایستاده بود به خودم اومدم. گیج و گنگ لحظه ای نگاهش کردم و گفتم :
- اوم ، نه ! یعنی آره ... حوصله ام سر رفته راستش کار زیادی ندارم که انجام بدم .
- خوب چرا روی برنامه هاتون کار نمی کنید ؟ منم که هستم ، اشکال داشتید می تونید بپرسید .
مکثی کردم . باید بهش می گفتم کسرا به این امر زیاد راضی نیست تا دیگه بیشتر از این پیگیری نکنه .

- راستش آقای ارجحی ، آقای شکیبا وقتی فهمید دارم توی شرکت برنامه نویسی یاد می گیرم خیلی شاکی شد. اینه که فعلا نمی تونم اینجا کاری از پیش ببرم ! دوست هم ندارم از غیبتش سواستفاده بکنم .
بعد فکری کردم و ادامه دادم :
- باید یه لب تاپ واسه خودم بگیرم . اینطوری شبها تو خونه هم حوصله ام سر نمی ره !

آره همینه ! چرا زودتر به فکرش نیافتادم ؟ با لب تاپ می تونم خیلی کارا بکنم . می تونم هم کار تایپ بگیرم ، هم برنامه نویسی مو تمرین کنم . هم هزار تا کار دیگه که شبها توی خونه حوصله ام سر نره ! اما ... صبر کن ببینم ... با کدوم پول باید لب تاپ بگیرم ؟ اه گندت بزنن بهار ، اول درست فکر کن بعد برای خودت رویا به هم بباف ! صدای ارجحی باز منو به خودم آورد :
- خوب راستش نمی دونم با پیشنهادم موافقت می کنید یا نه ! اما من بعد از ظهرها یه شرکت دیگه هم کار می کنم ! اگه وقت داشته باشید و البته بیکار باشید می تونید باهام بیاید . احتمالا بتونم یه سیستم بعد از ساعت 5 در اختیارتون بذارم که باهاش کار کنید . منم که کنار دستتون هستم بهتون یاد می دم .

یه لحظه شگفت زده از پیشنهاد ارجحی بر جا موندم . پیشنهادش خیلی عالی بود اما چیزی ذهنمو آزار می داد که نمی تونستم مستقیم بپرسم .
- خوب اونجا ... اونچا چه جور جاییه ؟ چه شرکتیه ؟ کجاست ؟

ارجحی لبخند عجولی زد و کمی من و من کرد . بعد از کمی انگار دلو به دریا زده باشه ، گفت :
- واقعیت اینه که من به اتفاق چند تا دیگه از دوستام با عنوان یه شرکت پروژه می گیریم و انجام میدیم . اما چون شرکتمون نوپاست نمی تونیم از کارهای دیگه مون بزنیم و تمام وقت پروژه های خودمون رو انجام بدیم . رو این حساب صبح تا بعد از ظهر هر کی دنبال کار و بار خودشه ، و بعد از ظهرها به کار شرکت خودمون می رسیم . شوهر خواهرم یه شرکت تبلیغاتی داره ، که یکی از اتاقهاشو به من و دوستام داده تا به طور موقت اونجا باشیم . یه زن و شوهر هم تو تیممون هستن . در واقع می خوام بگم تنها نمی مونید . به علاوه خواهرمم بیشتر وقتها با شوهرش تا دیروقت شرکت می مونن . خلاصه از این بابتا نگرانی نداشته باشید .

چند لحظه طول کشید تا تمام چیزهایی که ارجحی گفت رو بتونم تو ذهنم پردازش کنم و سر و سامون بدم . هنوز در حال فکر و یافتن جوابی برای ارجحی بودم که خودش دوباره گفت :
- می دونید . شاید هم بتونیم در آینده نزدیک همکار بشیم . یه مدت دیگه که شرکت سرپا شد باید یه جا اجاره کنیم و اونوقته که قطعا به نیروی جدید هم نیاز خواهیم داشت . من فکر می کنم اگه اینجا هم کارتون جور نشد می تونید اونجا به عنوان برنامه نویس باهامون همکار بشید .

بعد از این همه چه کاری می تونستم انجام بدم جز یه لبخند ملیح و گفتن اینکه :
- مزاحمت ایجاد نمی کنم ؟ همکاراتون ناراحت نشن ؟
ارجحی سریع دستشو توی هوا تکون داد و گفت :
- ابدا ،اینطور فکر نکنید . حالا می آید می بیندشون . همه شون واقعا بچه های خوبی هستن .
بعد لحظه ای فکر کرد و در حالیکه پشت لبش رو می خاراند گفت :
- ببینم امروز بعد از شرکت چه کاره اید ؟ من دارم می رم اونجا ! اگه بیکار باشید می تونید همراهم بیاید .

خوب ، همه چیز خیلی سریع داشت پیش می رفت و من نه می تونستم جلوشو بگیرم و نه می تونستم به این سرعت همه چی رو قبول کنم . شاید اصلا از اونجا خوشم نیومد ! از همکاراش . یا بدتر اینکه اونها منو نپذیرن . بهتره سریع قولشو ندم . اینطوری که این پیش می ره می ترسم فردا یه قراردادم تنظیم کنه بگه از همین الان کارمند منی ! از همه اینها گذشته باید با بهناز یه مشورتی بکنم . نگه مستقل شدی هر غلطی دلت می خواد می کنی . اومدیم و فردا پس فردا کارم طوری شد که تا دیروقت شرکتشون موندم اگه بهناز بفهمه و گیر بده خیلی بد می شه .

بر همین اساس و اینکه فکر نکنه خیلی بی کس و کارم و هر بار هر چی گفت در بست قبول می کنم با اندکی خجالت جواب دادم :
- اگه واقعا مزاحم نیستم خوشحال می شم امروز همراهتون بیام . اما بعدش اجازه بدید با خواهرم مشورت کنم و ازش اجازه بگیرم . پیشنهادتون خیلی عالیه اما نمی دونم خواهرم قبول کنه یا نه !
و باز لبخند آرامی بر چهره نشاندم .

خوب اینم از این . امروز هم خدا مراد دلمو برآورده کرد تازه یه چیزی هم روش . علاوه بر اینکه خونه نمی رم تازه می خوام برم کاریادگیرمو هم از سر بگیرم . نمی دونم این کار و بار جدید کسرا دقیا چیه و چقدر طول می کشه اما بعید میدونم ازش آبی برای ما گرم بشه و بتونه همونطور که گفته شبها با من برنامه نویسی کار کنه. اما ارجحی واقعا پسر مقید و مسئولیه . ضمن اینکه خدا رو چه دیدی اگه منم برنامه نویسی یاد بگیرم می تونم همزمان دو تا کار داشته باشم . مثل ارجحی و دوستاش . اونوقت درآمدم بیشتر می شه البته اول باید با بهناز صحبت کنم . خدا کنه غر نزنه به جونم .

ظهر طبق هماهنگی با ارجحی قرار شد اون ابتدا از شرکت خارج بشه و ماشین رو از پارکینگ در بیاره و یه جا کمی دور از شرکت منو سوار کنه . نمی خواستم هیچ کس از همکارا ما رو با هم ببینن و اینو توی چت برای ارجحی نوشتم و اونم باهام موافق بود .

تا سر چهارراه پیاده رفتم و پیچیدم سمت راست و سر اولین کوچه ماشین ارجحی رو منتظر خودم دیدم . خدایا شکرت این پسره رو سر راهم قرار دادی . با یه لبخند و یه حس خوب سوار ماشینش شدم . البته از زمانی که ماشینش رو دیدم تا وقتی که نزدیکش برسم داشتم به این فکر می کردم که جلو بشینم یا عقب ؟ ارجحی پسر خوبی بود . تا حالا هیچ رفتار بدی ازش ندیده بودم . فکر کردم اگه عقب بشینم توهین به شخصیتشه . ضمن اینکه این مدت به اندازه کافی نسبت بهش شناخت پیدا کرده بودم که بدونم پسر سوءاستفاده گری نیست !

وقتی سوار شدم اون هم یه لبخند به من زد و حرکت کردیم . کمی خجالت می کشیدم که باهاش به شرکت شوهر خواهرش برم . یه جورایی سربار محسوب می شدم ! نکنه همکارهاش رفتار بدی باهام داشته باشن ؟ اگه اینطور بود دیگه نمی رم ! خوب شد بهش قول صد در صد ندادم و یه راه فرار واسه خودم گذاشتم ! اما خدا کنه خوب باشن و باهام راه بیان . در اونصورت اگه بهنازم قبول کنه دیگه همه چی حله !

توی ماشین بیشتر ارجحی صحبت کرد تا من ! در مورد کارها و پروژه هاشون و شرکتهای کارفرما . شرکتشون طرفای ملاصدرا بود ! البته شرکت شوهر خواهرش دیگه ! طبقه دوم از یه واحد تجاری اداری . نمای بیرونی خاصی نداشت اما داخل واحد خودشون از اونجا که خودشون تو کار تبلیغات بودن ، واقعا جذاب و دیدنی بود .

شخصی که گمونم نیروی خدماتی محسوب می شد در رو به رومون باز کرد و با ارجحی شروع به احوالپرسی نمود . بعد ارجحی ازم خواست روی مبلهای توی سالن بشینم و کمی منتظر باشم .بعد از نشستن هم محو اطرافم شدم . تمام در و دیوارها پر بود از پوسترها و بنرهای تبلیغاتی که در واقع پروژه های شرکت شوهرخواهرش برای جاهای مختلف بود . از محصولات مواد غذایی بود تا تبلیغ شرکتهای لوازم خانگی !

قسمتی از سالن هم چون خیلی بزرگ بود پارتیشن بندی شده و مختص کارمندا شده بود که البته اون وقت از روز پنج شنبه هیچ کدومشون نبودن ! همینطور در حال تماشا و دید زدن بودم که با صدای قدمهایی توجهم جلب شد و رو به جانب دیگه چرخوندم . به محض دیدن ارجحی با یه آقا و خانم نسبتا جوان از جا برخاستم و قبل از اونها سلام دادم .


ارجحی هم بعدش شروع به معارفه کرد . پویا مرداوند شوهر خواهر ارجحی با تکان سر و لبخندی خوشامدگویی گفت اما مهسا خواهرش با خوشرویی جلو اومد و بعد از دست دادن و روبوسی ، شاد و پرانرژی گفت :
- سلام عزیزم ، خوش اومدی ! مهران خیلی تعریفت رو کرده بود . واقعا دوست داشتم ببینمت !

و نگاه خریدارانه اما شیطنت باری بهم انداخت . به آنی از حرف و نگاهش قرمز شدم و جواب دادم :
- مرسی . ممنون از نظر لطفتون . منم خوشحالم از آشنایی با شما !

و چشمام چرخید به سمت ارجحی که دیدم بی توجه به ما و غرق در دنیای خودش در حالیکه لبخندی بر لب داره به من نگاه می کنه ! نمیدونم چرا یهو ازش خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین . حس می کردم نگاهش کمی ... با گرفته شدن دستم توسط مهسا سرمو بالا بردم .

- بیا خانمی ، بیا بریم یه چایی نسکافه ای توی اتاق من بخوریم و یه کم صحبت کنیم و بیشتر با هم آشنا بشیم !
بعد رو کرد به سمت برادرش و پرسید :
- مهران می تونم چند لحظه همکارت رو قرض بگیرم یا نه؟
ارجحی گفت :
- ما هنوز ناهار نخوردیم . اگه می شه سفارش دو پرس غذا بده . بچه ها نیومدن ؟
- خاک بر سرم دختر مردم رو تا حالا گرسنه نگه داشتی پسر بد ؟

و اخمی ساختگی بر چهره اش نشست . وای خدا این خواهره مشنگ می زنه ! چرا اینطوری می کنه ؟ ارجحی با تعجب پرسید :
- عزیزم ما همین حالا رسیدیم اینجا ، کی باید ناهار می خوردیم ؟
خواهرش سریع لباشو غنچه کرد و قیافه طلبکاری به خودش گرفت :
- یعنی نمی تونستید برید رستورانی جایی ؟
اما بعد از لحظه ای نگاهش شیطون شد و ادامه داد :
- پس حالا جریمه ات اینه که چهار پرس غذا بگیری ، چون ما هم هنوز ناهار نخوردیم !

و بعد با صدای بلند شروع به خندیدن نمود . ارجحی با خنده در جواب خواهرش گفت :
- تو که همیشه از ما هر چی می خوای می گیری ، این بار هم روش ! البته به خاطر خانم معتمد .
همون لحظه پویا خطاب به مهران گفت :
- نه بابا مهران ، داره شوخی می کنه . خودم ...
مهسا سریع میان حرف همسرش پرید و گفت :
- شوخی می کنم که ناهار نخوردیم ؟
مرد جوان نگاه اخطار آمیزی به همسرش انداخت و با همان لحن آرام گفت :
- عزیزم !

و با چشم و ابرو اشاره ای به جانب من کرد که یعنی به خاطر من دست از شیطنت بردارد . و در ادامه حرفش گفت :
- خودم غذا سفارش می دم . چون می دونستم میآی از عمد صبر کردیم که بیای بعد سفارش غذا بدیم .
مهسا اما دستشو تو هوا تکون داد و گفت :
- نخیرم ! اینقدر درگیر کار بودیم که یادمون رفته بود . اگه شما هم نمی رسیدین این آقا احتمالا تا شب نمی خواست به من غذا بده .

پویا دوباره نگاه سرزنش باری به همسرش انداخت و آروم زیرلبی گفت :
- عزیزم ! خانم معتمد الان فکر می کنه که داری جدی می گی .
و نگاه هشدار آمیزش رو کماکان روی همسرش نگه داشت طوریکه که انگار با اون نگاه می تونه همسرش رو از انجام کارهای ناشایست باز بداره . اما مهسا پشت چشمی نازک کرد و گفت :
- وا ! خوب اگه فکر کنه هم درست فکر کرده دیگه .

و به من نگاه انداخت و ضمن چشمکی ریزی که حواله ام کرد لبخند شیطنت باری هم روی لبهاش نشست . خدایا برعکس نگاه آروم بردارش نگاه این دختر سرشار از شور و انرژی و البته شیطنته ! رنگ چشمهای مهسا درست همرنگ چشمهای خاکستریه برادرشه ! ظرافت و ملاحت چهره اش به همراه لبخند بزرگ و چشمگیرش اولین چیزیه که توجه هر بیننده ای رو جلب می کنه . لابد پویا هم عاشق همینها شده البته به اضافه شیطنت فراوانی که در وجودش هست !

بالاخره با کلنجارهای مهسا و پویا غذاها به سلیقه هر چهارنفرمون انتخاب شد و من و مهران تا زمان رسیدن غذا به اتاق کارش رفتیم و کمی مشغول کار شدیم .مهران یک سیستم در اختیارم گذاشت و شروع به توضیح یکی دو تا از پروژه هاش کرد . قرار شد بعد از ناهار هم من رسما ادامه آموزشم رو از سر بگیرم . خوب شد امروز بقیه همکارهاش نیومدن . اینجوری راحت ترم وقتی خودم ومهران هستیم . فقط نمی دونستم خواهرش تا کی می خواد شرکت بمونه چون اگه اون می رفت من هم باید می رفتم .

سر ناهار هم مهسا آرام و قرار نداشت و یکریز در مورد هر چیزی بحث می کرد و به عمد می خواست من رو هم وادار به صحبت کنه . اونم در حالیکه خانم معتمد رو کنار گذاشته و مدام از لفظ بهار جون استفاده می کرد .
- خوب بهار جون ، گفتی الان پیش خواهرت زندگی می کنی ؟

یه لحظه یخ کردم و اخمی کوچک بین ابروهام نشست . دوست نداشتم پاسخ این سئوال رو بدم . دلم می خواست فکر می کردن که با خواهرم زندگی می کنم . مطمئن نبودم نظر خوشایندی نسبت به مستقل زندگی کردنم داشته باشن ! اونها که نم یدونن من پیش چه کسانی هستم ! لحظه ای در جواب تعلل کردم و به مهسا خیره موندم . به نظر می رسید صرفا یه کنجکاوی ساده است . خیلی آروم گفتم :
- نه ! با یکی از دوستانم خونه کرایه کردیم و با هم هستیم . البته تا وقتی که بابا اینها برگردن !

و نیم نگاهی به مهران انداختم که درست روبروی من نشسته و به ظاهر آرام منو نگاه می کرد . اما حتم دارم که تعجب کرد . چون تا الان فکر می کرد که من پیش خواهرم زندگی می کنم . اما نمی شد دروغ به این بزرگی رو بهشون گفت . مهم این بود که بدونن با خواهرم نیستم و مستقلم اما نه تا این حد که تنهای تنها خونه اجاره کردم .
مهسا لبخندی زد و دستاشو به هم زد .
- پس خونه ات جون میده برای پارتی های دخترانه ! آره ؟

با چشمانی گرد از تعجب و البته کمی ترس به مهسا نگاه کردم . لیوان نوشابه کنار دستمو برداشتم و بعد از سر دادن یک جرعه کوچک با احتیاط گفتم :
- خوب راستش ... ما ...ما تا حالا پارتی نگرفتیم ! یعنی ... یعنی صاحبخونه ام یه پیرزن مریض و غرغرو که نمی شه تو خونه از این کارا کرد !

ای خدا این یکی دروغ رو دیگه از من نشنیده بگیر . خودت دیدی که اگه این دروغ رو نمی گفتم حتمی امشب با برو بچه های محلشون پامی شد می اومد خونمون پارتی . انگار پویا حرف دلم رو فهمید که سریع گفت :
- مهسا چرا خانم معتمد رو میترسونی ! حالا فکر می کنه امشب می خوای سرش خراب شی ؟
مهسا نیم نگاهی به شوهرش انداخت و دوباره به جانب من برگشت و با چشمانی خندان گفت :
- اما قول بده یه شب که پیرزنه خونه نبود ، یه پارتی دخترونه بگری . من عاشق این جور مهمونی هام . بزن و برقصو آواز تا آخر شب . چه حالی میده . آخ جون .

بعد مثل بچه ها دستاشو به هم کوبید و دوباره خطاب به من با لحنی تهدید آمیز گفت :
- قول دادی ها ؟
در جوابش لبخند زدم و خواستم چیزی بگم که با اخم و تخم مهران و پویا نسبت به مهسا قضیه فیصله پیدا کرد و همونجا تموم شد .


بعد از ناهار که با کلی شوخی و خنده و سر به سر گذاشتن مهسا و سر و کله زدن با پویا و مهران و گهگداری من گذشت ، دوباره من و مهران به اتاق کار خودمون برگشتیم و مهسا و شوهرش هم به اتاق خودشون . تقریبا تا ساعت 6 مشغول کار بودیم . الحق که مهران بسیار آدم صبور و با حوصله ایه . خیلی دقیق همه چیز رو توضیح می داد و اشکالاتم رو حل می کرد . نمی دونم اگه کسرا هم بود به همین دقت و حصوله می تونست آموزشم بده یا نه ؟ چه بیخود ! کسرا اصلا رغبت نداره بیاد وقتش رو بذاره بهم یاد بده . اون شب هم نمی دونم سرش به کجا خورده بود می خواست بیاد پیشم . اصلا شاید پشیمون شده و برای همین دیگه شبها نمی آد خونه . که بخواد بگه سرش شلوغه و فرصت آموزش به من رو نداره !

قرار شد مهران منو تا مسیری برسونه و از اونجا به بعد رو خودم تاکسی بگیرم . اما توی پارکینگ قبل از اینکه سوار ماشین مهران بشم ، یکباره مهسا پیشنهاد چای و قلیون فرحزاد رو داد . من بلافاصله ، رد کردم و گفتم باید برگردم خونه . اونم مثل دختر بچه ها پاشو کرد توی یک کفش و گفت باید بیای و قول داد که نیم ساعت بیشتر طول نکشه . و همینطور دستمو توی دستش نگه داشت و با اون چشمای براق خاکستریش که موج شیطنت و شادی توشون موج می زد بهم خیره موند . با وجود این رفتارهای کوکانه و شاد و در عین حال معصومانه اش ، دلم نیومد دعوتش رو رد کنم . با این حال وقتی توی ماشین مهران قرار گرفتم و به سمت فرحزاد روانه شدیم ، دلم بی خود و بیجهت به شور افتاد و حس می کردم که باید زودتر برگردم خونه . من تا اون موقع هیچ وقت از این غلطا نکرده بودم ، که سر خود و بدون هماهنگی با خانواده ام ، همراه یه پسر مجرد و یه زوج دیگه برم گردش !

جالب اینجا بود که اصلا نمی دونستم باید به کی اطلاع بدم ، به بهناز یا به کسرا ؟ در حالیکه عقلم می گفت من دختر بزرگی هستم که دیگه برای کارهام نیاز به اجازه از کسی ندارم ، اما احساسم مدام نهیب می زد که کارم اشتباه بوده و باید حداقل به بهناز یه ندایی می دادم که با چه کسانی قراره کجا برم !

عذاب وجدان و احساس بدم ، وقتی اوج گرفت که روی تخت ، من کنار مهران قرار گرفتم ! انگار یه تلنگر بهم زده باشن و یادم بیافته که من حالا در عقد مرد دیگه ای هستم و نباید ادای دخترهای مجرد رو در بیارم ! خصوصا که مهسا هم با رفتارها و حرفاش مدام می خواست مهران رو یه جورایی به من ربط بده و همه اینها دست به دست هم داده بود که من حتی یه لحظه هم قیافه کسرا از ذهنم پاک نشه و لحظه به لحظه دلشوره و اضطرابم بیشتر بشه !
مهران بعد از مدتی انگار که فهمیده باشه من معذبم خودش پیشنهاد داد که منو به منزل برسونه و من از اونجا که عجله داشتم بی چون و چرا و تعارف پذیرفتم و مجددا همه باهم راهی شدیم . اینقدر که حالم گرفته بود حتی یادم نمی آد خداحافظی درستی با مهسا و شوهرش کردم یا نه ؟ اون لحظه های آخر دیگه فقط به یه چیز فکر می کردم و اونم بازگشت به خونه بود .