وای بهار چقدر احمقی . چه دلیلی وجود داره که کسرا بخواد درکت کنه و باهات راه بیاد ؟ آخه چرا اینو بهش گفتی ؟ مواقع ناراحتی و عصبانیت عقلت زایل می شه دختر . حالا حتما با خودش می گه به من چه بخوام تو رو درک کنم ! ای خدا چرا اینقدر من بدبختم ؟ چرا باید عاشق همچین مردی بشم که نه مهربونیش معلومه نه دشمنی و خشمش .
ارجحی توی چت ازم پرسید چه اتفاقی افتاده که براش توضیح دادم . همونجوری با اشک و زاری تند و تند تایپ می کردم و براش ارسال می کردم . خوبه به عقلش رسیده حضوری سر وقتم نیاد . بهم گفت که فهمیده آقای شکیبا حسابی عصبانی شده و نگران بود برام مشکلی پیش اومده یا نه ؟ منم بهش گفتم که فعلا بساط یادگیری علم و دانش رو باید تعطیل کنیم تا اطلاع ثانوی . چون کسرا وقتی روی یه چیزی حساس بشه و زوم کنه خصوصا که اون مورد در ارتباط با منم باشه دیگه هیچ چیز جلودارش نمی شه . ارجحی هم برام نوشت که نگران نباشم و می تونم از طریق کتاب فعلا کارمو پیش ببرم تا بعد . اما می دونستم که یادگیری اینجور چیزا حتما نیاز به کامپیوتر و تمرینات عملی داشت و با کتاب و جزوه کارم راه نمی افتاد . یه شکلک لبخند براش ارسال کردم و مکالمه رو موقتا پایان دادم چون دیگه حوصله نداشتم .


حدودا یک ساعت بعد کسرا روی داخلیم زنگ زد که جواب ندادم . نه حصله شو داشتم و نه توانشو . تو این یک ساعت هم هر کی از بیرون شرکت زنگ می زد و باهاش کار داشت می گفتم توی شرکت حضور نداره . ساعت 3 بعد از ظهر شده بود و داشتم فکر می کردم این دو ساعت باقی مانده کاش هر چه زودتر تموم بشه و من برم خونه .

پنج دقیقه بعد کسرا دوباره روی داخلیم زنگ زد . نه مثل اینکه ول کن نیست . حتما حالا می خواد بیاد در رو باز کنه ببینه کجا غیبم زده که جواب نمی دم . با این فکر سریع ازجام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم . کمی خودمو مشغول کردم و بعد یه لیوان چای برای خودم ریختم و از آشپزخانه خارج شدم . حدسم درست بود . کسرا کنار میزم ایستاده بود و ظاهرا داشت برگه ای رو مطالعه می کرد

لیوانمو توی دستم فشردم و سعی کردم خونسرد و معمولی به نظر بیام . اما خوب خودمم فهمیدم از شدت خونسردی دیگه داشتم یخزده به نظر می اومدم ! بدون اینکه نگاهش کنم آروم از کنارش رد شدم و روی صندلیم نشستم . متوجه بودم که با نگاهش داره دنبالم می کنه . وقتی پشت میز قرار گرفتم گفت :

- چند بار زنگ زدم ، جواب ندادی ، کجا بودی ؟
وای خدا این کی می خواد دست از لحن طلبکارش برداره . می خواستم بگم چشمای کورت ندید یعنی ؟
- دیدید که ؟ توی آشپزخونه بودم .
- یعنی 10 دقیقه است توی آشپز خونه ای ؟
اهمیت ندادم و با لحن خشکی پرسیدم :
- امرتون رو بگید آقای مهندس ؟
قیافه شو نمی دیدم چون سرم پایین بود . اما حتما داشت از دستم حرص می خورد . چون چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد گفت :
- اینو برام تایپ کن ، لطفا

لطفا رو با مکث ادا کرد طوری که انگار گفتنش سخت باشه . برگه توی دستش رو جلوم روی میز قرار داد . نگاهی سرسری به برگه انداختم و گفتم :
- 10 دقیقه دیگه براتون می آرم .

مثلا خواستم شرش کنده شه . اما کسرا سرجاش ایستاد و محکم گفت :
- همین الان تایپش کن و پرینت بگیر ! منتظر می ایستم !
لبامو از خشم به هم فشردم و کیبرد رو جلو کشیدم. من آخر یه روز باید با کسرا دوئل کنم یا کسرا رو بکشم و از شرش راحت بشم یا خودم بمیرم که در اونصورت بازم هم از شرش خلاص می شم !

مشغول به تایپ نامه شدم . از گوشه چشم دیدم که کسرا کمی نزدیک تر اومد و دستش رو به پشتی صندلیم زد و به مانیتور چشم دوخت . هول شدم و کلمه ای که داشتم تایپ می کردم رو اشتباه زدم . پاک کردم و درستش کردم . اما تا پایان نامه چند بار این اشتباه تکرار شد . بالاخره وقتی تموم شد نامه رو پرینت گرفتم و به دستش دادم . فکر میکردم می ره اما از جاش تکون نخورد . بعد از اینکه نامه رو با دقت و مکث طولانی خوند سرشو به معنی رضایت تکون داد و گفت :
- خوبه ،
بعد یه خودکار از روی میزم برداشت و زیر نامه رو امضا کرد و دوباره داد دستم :
- اینو به همراه پیش فاکتور قرارداد جدید ، برای نفت و گاز فکس کن .
بی هیچ حرفی نامه رو گرفتم و مقابلم گذاشتم تا وقتی رفت فکس رو انجام بدم . اما کسرا گویا خیال رفتن نداشت . دوباره گفت :
- خوب ، حالا برنامه هایی رو که کار کردی نشونم بده ببینم !

متوجه منظورش نشدم و با تعجب سرمو بالا بردم و نگاهش کردم .هنوز دستش رو پشتی صندلیم بود و باعث می شد یه جورایی زیر سلطه اش باشم . به خصوص با اون نگاه از بالا به پایینش که منتظر و آرام بهم چشم دوخته بود . دروغ که به خودم نمی تونم بگم ، اگه همیشه همینطور مهربان و آرام باشه از خدامم هست ، اینطوری زیر سایه اش باشم ! تکیه گاهم باشه ، حامیم باشه . دلم یهو از این افکار نابسامان و بی موقع فرو ریخت . نفسی کشیدم و سعی کردم ذهنمو متمرکز کنم :
- کدوم برنامه ها ؟

با حالتی خاص و تمسخر آلود نگاهم کرد و با کنایه گفت :
- همونها که وقتی اومدم داشتی با اون پسره کار می کردی !
اخم کردم و سرمو به سمت مانیتور چرخوندم .
- همه شونو پاک کردم .

به صورت کاملا آشکاری داشتم دروغ گفتم . به هر حال دلم نمی خواست چیزی بهش نشون بدم . اصلا این کارا یعنی چی ؟ واسه چی می خواد ببینه ؟
با نهایت خونسردی گفت :
- اگه همه فایلها رو به جهنمم فرستاده باشی ، سر دو دقیقه همه رو بازیابی می کنم ! پس نه وقت خودتو تلف کن ، نه وقت منو . فایلها رو باز کن ببینم .

دوست نداشتم کوتاه بیام . اونم وقتی می بینم روی یه چیزی اصرار داره دلم می خواد پا رو دمش بذارم . چه کار کنم ؟ مرض دارم دیگه ، دست خودم نیست . گفتم :
- واسه چی می خواید ببینید ؟
دوباره سرمو بالا برده بودم . تهدید آمیز نگاهم کرد و شمرده شمرده جمله آخرش رو تکرار کرد :
- فایلها رو ... باز کن ... ببینم !
دستامو که روی میز قرار داشت مشت کردم تا عصبانیتمو کنترل کنم . ظاهرا لجبازی فایده نداشت . بنابراین همه برنامه های کوچکی که توی این دو سه روزه کار کرده بودم رو باز کردم و خواستم از صندلی بلند شم و جامو بهش بدم که با اشاره دستش گفت :
- بشین .

یک دستشو تکیه داد به میز و با دست دیگرش موس رو گرفت و تنه اش رو کمی خم کرد تا به مانیتور تسلط بهتری داشته باشه . و با کمی اخم که نشان از تمرکزش می داد به مانیتور زل زده و به دقت تک تک فایلها رو بررسی می کرد . منم مثلا دست به سینه به مانتیور چشم دوخته بودم اما هر از چند گاهی هم به نیم رخ جذاب کسرا نگاه می کردم و سریع رخ می گرفتم مبادا صدای قلبم آبرومو ببره .

بعد از دقایقی که که کار بررسی فایلها تموم شد ، کسرا قامتش رو صاف کرد و پرسید :
- فقط همینها رو کار کردی ؟
سرمو تکون دادم و زیر لب طوری که بشنوه گفتم :
- اوهوم
- اوهوم چیه . بگو ...
سریع با لحن کشداری گفتم :
- بله !
خنده اش گرفت اما نخندید ! من از نگاهش فهمیدم . بعد از کمی تعلل گفت :
- حالا همه این فایلها رو پاک کن و به کارت برس . وقت آزادم گیر آوردی بیا به خودم بگو ، کلی دارم بهت بدم انجام بدی . محل کار جای کاره ، نه چیز دیگه . روشن شد ؟
با ناراحتی گفتم :
- اما خودتون گفتید اگه به کارم لطمه نزنه مشکلی نداره
چشماشو از بی حوصلگی ثانیه ای روی هم قرار داد و وقتی باز کرد با آرامشی ساختگی دوباره ازم پرسید :
- جواب منو بده ، الان حرفهایی که زدم مفهوم بود یا نه ؟
نفسمو پر صدا بیرون دادم و کشدار و عصبی گفتم :
- بله مفهوم بود آقای رئیس !
سرشو تکون داد و گفت
- خوبه . حالا به کارت برس
و به سمت اتاقش رفت . اما قبل از اینکه کاملا وارد بشه برگشت و موذیانه گفت :
- راستی ، از لفظ "آقای رئیس" بیشتر از مهندس خوشم می آد . از این به بعد همینطوری صدام کن !

با دهانی باز و چشمانی گشاد شده از شدت پررویی و خباثت کلام کسرا خیره به چهره شادش خشکم زده بود که با لبخندی شیطنت آمیز در رو پشت سرش بست . نه دیگه حالا مطمئن شدم کار ما به دوئل خواهد کشید . وای پرروی از خود راضی .


تقریبا طرفای ساعت 8 شب وقتی داشتم شام حاضری ای که آماده کرده بودم رو می خوردم کسرا به تلفن خونه زنگ زد . ازم پرسید برنامه خاصی برای امشب ندارم که جواب منفی شنید . یه لحظه ذوق زده و هیجان زده فکر کردم شاید می خواد منو ببره بیرون که در کمال تعجب شنیدم گفت تا یه ساعت دیگه می خواد بیاد خونه ام . بعد اضافه کرد از امشب ، شبهایی که هر دومون بیکار باشیم شبی یکی دوساعت توسط خودش بهم آموزش برنامه نویسی میده .
حقیقتش شنیدن این کلام از زبان کسرا خیلی لذت بخش تر از اون بود که بخوایم دوتایی بریم بیرون . حتی یه شام دو نفره قشنگ مثل اون شب هم نمی تونست به پای خلوت دو نفره مون توی خونه برسه !

با بدجنسی توی دلم خندیدم و بعد از جمع و جور کردن بساط شام رفتم توی اتاق تا آماده بشم .خوب حالا چطور باید لباس بپوشم ؟ بعد از کمی فکر و تردید ، با زرنگی خاصی ، یه لباس مرزی پوشیدم ! که هم پوشیده باشه هم نباشه! که یعنی در ظاهر بدنم پیدا نبود اما اندامم رو تا حدودی خوب و قشنگ نشون میداد . یه دامن شلواری یشمی نخی رنگ که تازه خریده بودم به همراه یه بلوز سفید آستین سه ربع تنگ که ظرافت و زیبایی بالاتنه ام و خصوصا باریکی کمرم توش کاملا پیدا بود !

بعد با نامردی تمام یه روسری کوتاه سفید سرم کردم که دو گیس کلفت موهام که کمی پیش بافته بودم و از جلو روی شانه هام رها کرده بودم از زیرش پیدا بود . آخر سر جلوی آینه ایستادم و علاوه بر خط چشمی ظریف یه برق لب هم زدم تا زیبایی ام کامل تر بشه .
ای بدجنس حالا این روسری کوتاه چیه سرت کردی ؟ بگو همه اش واسه دلبری دیگه ! قضیه با دست پس زدن و با پا پیش کشیدنه !

همونطور حاضر و آماده توی سالن روبروی تلوزیون نشستم به انتظار کسرا . از تصور اینکه خودش به فکر تدریسم افتاده ته قلبم مالش می رفت از شادی . از دو جهت خوشحال بودم . اول اینکه می تونستم به ادامه یادگیریم بپردازم ، دوم اینکه توسط کسرا قرار بود آموزش ببینم . یه جورایی آخرین خواسته ای که ممکن بود به ذهنم برسه !

توی فکر و خیال غرق بودم که با صدای ماشینی که توی حیاط پارک شد و متعاقب اون دختر و پسری که گویا از ماشین پیاده شدن ، به خودم اومدم و بی اختیار به سمت پنجره رفتم . پنجره رو به حیاط باز بود و من از اونجا که طبقه اول بودم به راحتی صداهای توی حیاط رو اگه دقت می کردم می شنیدم .

تعجبم از اونجا برانگیخته شد که صدای دختر و پسر در عین غریبه بودن ، به شدت به نظرم آشنا می اومد ! برای همین جوری که جلب توجه نکنم سریع خودمو کنار پنجره رسوندم و با دیدن پریسا و پرهام که حالا داشتند به سمت داخل ساختمان قدم بر میداشتن ، از بهت و حیرت و بعد عصبانیت بر جا خشکم زد .

اینها اینجا چه می کنن ؟ برای چی اومدن یعنی ؟ وای نه ، حتما می خوان به دیدن کسرا برن ! گندشون بزنن . درست امشب باید بیان ؟ اما نه ، اگه قرار بود برن خونه کسرا که کسرا بهم زنگ نمی زد ! پس جریان چیه ؟ شاید برای دیدن خانم جون اومدن ؟ اما نه ، محاله پریسا تا اینجا بیاد و نخواد به کسرا سر بزنه !

برخلاف دقایقی قبل با ناراحتی رفتم و روبروی تلوزیون روشن قرار گرفتم . حالا دیگه فکر و خیالهای ناراحت امانم نمیداد . دلم گواهی می داد امشب از کسرا خبری نمی شه و همینطور هم شد . فکر کنم حدودا نیم ساعت بعد از پیدا شدن سر و کله این دو تا منحوس کسرا مجددا بهم زنگ زد و ضمن معذرت خواهی بهم گفت براش کاری پیش اومده و امشب نمی تونه بیاد .
بعد از قطع تلفن برای لحظه ای اونقدر حس بدبختی و پریشانی می کردم که بی اختیار اشک تو چشام حلقه زد . فکر اینکه الان پریسا اون بالا ، دقیقا بالای سر من با کسرا دارن خوش و بش می کنن و من اینجا تنها و مغموم به در و دیوار خونه زل زدم و از حسادت در حال ترکیدنم ، حالمو بدتر می کرد . این پریسا مثل بختک افتاده روی رابطه بین من و کسرا و ول نمی کنه . می ترسم آخرش این من باشم که باید ول کنم و برم ! همیشه تا اوضاع می خواد کمی بهتر بشه ، باید اتفاقی بیافته که بفهمم رابطه ام با کسرا چقدر شکننده و بی پایه و اساسه ! نمی دونم شاید هم اینطوری به نفعمه ! شاید این اتفاقات نشانه ای هستن که باید بهم بفهمونن حواسمو بیشتر جمع کنم و غرق در رویاهای بیهوده زندگی و آینده ام رو دچار غم و غصه و تباهی نکنم !

خدایا حالا چی می شد امشب سر و کله این دو تا پیدا نمی شد و کسرا می اومد پیش من و دوتایی با هم شب خوبی رو می گذروندیم ؟ مثل شب تولدش . با یاد آوری اون شب حالم به جای اینکه بهتر بشه بدتر شد و اعصابم به هم ریخته تر . فکر اینکه مردی اینچنینی که مزه مهر و محبت و آغوشش رو هر چند کوتاه و گذرا چشیدم ، بخواد از آن یکی دیگه باشه ، داغون و پریشانم می کرد .

نمیدونم چقدر از تلفن کسرا می گذشت که این بار زنگ در به صدا در اومد . برای لحظه ای ذوق زده از جا جهیدم و به امید اینکه کسرا پشت دره ، شتابان برای باز کردن در ، رفتم . حتما پریسا اینا رفتن و اومده پیشم ! با این تصور لبخند پهنی روی لبم نشست و توی همون حالت در رو باز کردم .



نمیدونم چقدر از تلفن کسرا می گذشت که این بار زنگ در به صدا در اومد . برای لحظه ای ذوق زده از جا جهیدم و به امید اینکه کسرا پشت دره ، شتابان برای باز کردن در ، رفتم . حتما پریسا اینا رفتن و اومده پیشم ! با این تصور لبخند پهنی روی لبم نشست و توی همون حالت در رو باز کردم . اما به آنی ، با دیدن شخصی که پشت در بود ، مثل اینکه پرده رویا رو دریده باشن و من به جای شاهزاده رویاهام ، جادوگر بدجنس کابوسهام رو دیده باشم ، قدمی به عقب برداشته و از ترس جیغ خفه ای کشیدم .

پرهام خونسرد و بی خیال ، گفت :
- چیه ؟ مگه هیولا دیدی ؟
خدایا همینو امشب کم داشتم ! حتی یک درصد هم نمی تونستم حدس بزنم برای چه غلطی اومده سراغ من ؟
با صدای پرهام به خودم اومدم که داشت می گفت :

- اگه عالم هپروت جای خوبیه ، ما رو هم با خودت ببر ، دوتایی بیشتر خوش می گذره !

و پوزخندی زد و قیافه مضحکی به خودش گرفت ! بی اختیار اخمی به چهره نشوندم و در حالیکه دستمو از روی قلبم بر میداشتم ، سعی کردم خونسردیمو بدست بیارم
- چه کار دارید آقای محمدی ؟

صدام بی نهایت جدی و خشک بود . پوزخند پرهام پررنگ تر شد و ابروهاشو بالا داد . انگار که بخواد بهم بگه می دونم این نقابی که به چهره زدی چقدر پوشالیه ! اما من سعی کردم کم نیارم و همینطور مغرورو اخمالود بهش خیره موندم . کمی بعد نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت :
- با این ریخت و قیافه بیشتر شبیه عروسکهای پشت ویترینی تا یه خانم جدی و عصبانی !

و با انگشت اشاره اش به سر تا پام اشاره کرد . چشام یه لحظه از چیزی که گفت گرد شد . منظورش رو نفهمیده بودم و فکر کردم که ... وای خاک تو سرم . وحشت زده نگاهی به هیکلم انداختم و به آنی از شرم و عصبانیت و خشم سرخ شدم . بعد به سرعت در رو به روی پرهام بستم و همونجا پشت به در دو دستمو روی سرم قرار دادم . خاک بر سرت بهار . با این ریخت و قیافه جلوی این اعجوبه ظاهر شدی . دیگه ولت نمی کنه ، خوراک اذیت و آزارش شدی ... وای خدا بدتر از این محال بود اتفاقی بیافته . الهی بمیری دختر با این حواس پرتی هات . چرا همیشه بدون فکر در رو باز می کنی . حجابتو گذاشتی در کوزه داری آبشو می خوری . بدبخت . اگه بابات بفهمه . لعنتی ! چه ربطی به بابات داره آخه ؟ یعنی واسه خودت مهم نیست این پسره نکبت تو رو اینطوری دیده . وای خدا ...

با صدای در دوباره از جا پریدم . اینم دیگه ول نمی کنه . معلوم نیست چی کار داره ؟ خدایا چه گیری افتادم از دست این خواهر و برادر . پریدم از توی اتاق چادر رنگیمو برداشتم و سفت و محکم سرم کردم و بعد به سمت در رفتم . اما قبلش دوباره برگشتم و از روی میز کنار مبل یه دستمال کاغذی برداشتم و همون اندک برق لبم رو هم با حرص پاک کردم و نفسی عمیق بیرون دادم تا کنترل خودمو بدست بیارم . نباید خودمو ببازم . با قدمهایی استوار و بلند به سمت در گام برداشتم . انگار که بخوام شاخ غول رو بشکنم . خنده ام گرفت . این پسره همچین کم از شاخ غول هم نداره !
- امرتون رو بفرمایید آقای محمدی ؟

می تونم به جرات بگم ، تا حالا اینقدر محکم و قاطع با کسی صحبت نکرده بودم و از خودم جدیت نشون نداده بودم ! نمی دونم چرا اما چشمای پرهام برقی زد و این بار لبخند زد . نه پوز خند ! عصبی شدم . مثل کسی که هر چی پیش بینی می کنه غلط از آب در می آد . در مورد پرهام واقعا کم می آوردم و نمی دونستم چه رفتاری باید نشون بدم . جدی می شدم ، می خندید و خوشش می اومد . نرم و ملایم رفتار می کردم یهو سگی می شد و پاچه می گرفت . در یک کلام یک دیوانه به تمام معنا بود !

- تو خیلی شبیه منی ! می دونستی ؟

ترسی ناشناختاخته قلبمو چنگ زد . نگاهش و حرفش بوی خوبی نمی داد ! بی اختیار کمی در رو تنگ تر کردم و قدمی کوچک به عقب برداشتم . کاش در رو باز نمی کردم اصلا !
- آقای محمدی ! اگه کاری ندارید می خوام در رو ببندم !
لبخند رفته اش ، دوباره بازگشت !
- از من می ترسی ؟ نه ؟
بعد کمی سرشو آورد جلو و با لحن مرموزی گفت :
- خوبه! چون من اینطوری بیشتر خوشم می آد !

ترسم قوت گرفت و به تبعش ضربان قلبم بالا رفت ! بدون هیچ تعللی خواستم در رو ببندم که دست پرهام مانع شد .
- هی هی ! شوخی کردم ! کاری باهات ندارم . لااقل امشب نه !
بعد سریع دست کرد و از توی جیب کتی که تنش بود ، کارتی در آورد و به سمتم گرفت :
- بگیر ، برای دادن این اومدم !

با گیجی و ناباوری به کارت توی دستش که به سمتم دراز شده بود نگاه کردم . نگاهم هنوز رنگ وحشت و ترس داشت .
- این چیه ؟
- نترس پیشی ! برق نمی گیردت .. یه کارت دعوته معمولیه ! بگیرش .
نمی خواستم و نباید ضعف نشون میدادم . دست لرزانمو از زیر چادر بیرون آوردم و کارت رو گرفتم . پرهام بلافاصله گفت :
- سالگرد ازدواج پروانه و علیه ! مال پنج شنبه دو هفته دیگه است .

نگاه گذرایی بهش انداختم و دوباره سرمو انداختم پایین .
- مرسی .
و بدون حرف اضافه تری اومدم در رو ببندم که باز پرهام نذاشت . عصبی شدم .
- در رو ول کن
صدام به طور مشخصی می لرزید . اما پرهام با همون خونسردی اولیه گفت :
- به خاطر اینکه برای تو کارت جدا بنویسیم کلی با خواهرم دعوا داشتم ! بنابراین دوست ندارم ببینم دعوتو رد کردی . باید حتما بیای . متوجهی ؟
دعوت زوری دیگه ندیده بودم به عمرم ! از کوره در رفتم .

- اشتباه کردی با خواهرت دعوا کردی ! چون من قطعا نمی آم . همین امشب برو معذرت خواهی کن ! در رو ول کن می گم
اما پرهام کماکان دستش روی در بود . اخم کرد و قدمی به جلو اومد . حالا دیگه نصف کفشش توی خونه ام بود . کمی رفتم عقب . داشت اشکم در می اومد .
- چی کار می کنی ؟
حلقه اشک تو چشام شکل گرفت . خدایا یعنی کسرا می دونه این روانی اومده پیش من ؟ اگه بخواد کار خطایی کنه زور من که بهش نمی رسه
- بگو که حتما می آی ؟
چند لحظه مات تو چشمای جذاب و پرنفوذ پرهام خیره موندم ، می خواستم خودمو کنترل کنم تا اشکم سرازیر نشه . اما باز صدام کاملا گویای حالات درونیم بود . مستاصل و درمانده پرسیدم :
- تو چی کار به من داری آخه ؟
پرهام مثل عقابی که چشم تیز کرده روی شکارش و هیچ چیز حتی مظلومیت شکار هم حواس اونو پرت نمی کنه ، با همون حالت خشن و عصبیش پرسید :
- بگو که می آی
فایده نداشت . باید از سر بازش می کردم . از همون اول هم نباید باهاش جر و بحث می کردم . معلوم بود که کل کل های من اونو در عین جری کردن ، مشتاق تر هم می کنه . می گم که روانی بود !بنابراین آب دهنمو قورت دادم و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم .
- باشه قول می دم بیام .
پرهام اما اخم به چهره نشوند و عصبی تر از قبل گفت :
- وای به حالت اگه بخوای منو بپیچونی ، پیشی !

و بعد در رو ول کرد و بدون گفتن کلمه ای دیگر ، به سمت پله ها رفت و گم و گور شد . منم بلافاصله در رو بستم و با تکیه به در روش سر خوردم و روی زمین نشستم . پاهام از شدت استرس رمق نداشت و زانوهام می لرزید . اگه فقط یه لحظه این روانی کنترل خودشو از دست می داد و می اومد تو خونه ، و قبل از اینکه جیغ بکشم جلوی دهنمو می گرفت و ....

نمی تونستم . واقعا نمی تونستم لحظه ای به اتفاقی که ممکن بود رخ بده فکر کنم . حالا دیگه برام ثابت شده بود که بی اغراق پرهام دیوانه ای بیش نیست . یعنی کسرا خبر داره که پرهام برای من کارت دعو جداگانه ای آورده ؟ ممکنه پریسا بهش گفته باشه ؟ قطعا امشب پرهام به یه بهانه ای باید منزل کسرا رو ترک می کرده تا سراغ من بیاد و شک ندارم که پریسا به طور حتم خبر داشته ! اما آیا به کسرا هم گفته ؟ بعید م یدونم . اگه به کسرا گفته بود قطعا نمی ذاشت پرهام سراغ من بیاد . حالا چه کار کنم ؟ باید به کسرا و خانوم جون بگم که اینها منو دعوت کردن ؟
با کلافه گی سری تکون دادم و از جا برخاستم . فعلا دلم نمی خواست به کسی چیزی در مورد این جریان بگم . تا دو هفته دیگه خدا بزرگه ! تنها می دونم که به هیچ وجه نمی خوام تو اون مهمونی کذایی شرکت کنم ! مثلا این دیوونه چه غلطی می خواد بکنه ؟

اما نیومدن اون شب کسرا به خاطر حضور پریسا و پرهام ، و تنهایی و بی کسی ام که باعث می شد در برابر پرهام ضعیف و زبون باشم ، همه و همه دست به دست هم می داد تا به شدت از کسرا دلگیر و ناراحت بشم . اگر چه شاید به طور عمد مقصر نبود اما از نظر من اون تنها کسیه که باید تو این شرایط مراقب من می بود ! و اگر اتفاقی برای من می افتاد پدر و مادر و خواهرم قطعا اونو بازخواست می کردن .

اون شب تا زمانیکه پریسا و پرهام برن ، آرامش نداشتم . به دو دلیل ! یک اینکه ممکنه بعد از رفتنشون کسرا بخواد به منزلم بیاد دوم اینکه نمیتونستم آرام باشم در حالیکه می دونستم درست بالای سرم پریسا و کسرا کنار هم نشستن و احتمالا حین نوشیدن چایی مشغول گل گفتن و گل شنیدنن ! پرهام دیوونه رو هم حتما به یه بهانه ای دکش می کنن یه گوشه تا بدون مزاحم یه شب قشنگ دو نفره رو برای خودشون رقم بزنن .
نه تنها بعد از رفتن پریسا و پرهام که تا صبح از شدت خشم پنهانی که توی وجودم رو به رشد بود ، خوابم نبرد . هر چه بود هم کابوسی بیش نبود .
قطعا بعد از اتفاقات دیشب ، توی شرکت نمی تونستم رفتار معمول و مثل همیشه ای با کسرا داشته باشم . تا صبح رو با زجر و مصیبت دو سه ساعت بیشتر نخوابیده بودم و همه وجودم از افکار گوناگون و نه چندان خوبی که توی ذهنم چرخ می خورد متشنج بود .

هر آن منتظر بودم کسرا سر برسه و من به نحوی ناراحتیم رو ابراز کنم که از شانسم کسرا هم نمی اومد و این منو جری تر می کرد ! خصوصا وقتی متوجه شدم که پریسا هم نیومده و لحظه به لحظه شک و تردید مثل خوره وجودم رو چنگ می زد . آخر سر طاقت نیاوردم و حوالی ساعت 11 به بهانه کاری روی همراه کسرا زنگ زدم که ای کاش نمی زدم !

چون در حین مکالمه که معلوم بود توی ماشین و پشت فرمونه و به وضوح صدای پریسا هم یکی دو بار از پشت گوشی ،شنیدم ، بهم گفت امروز جایی کار داره و شاید اصلا به شرکت نیاد . بعد از قطع تلفن کارد می زدی خونم در نمی اومد . در اینکه اون صدای زنانه پشت گوشی ، صدای پریسا است ، هیچ شکی نداشتم ولی معلوم نبود دو نفری با هم شرکت رو به مقصد کدوم گوری پیچونده اند که کسرا نمی کنه حتی به من یه خبر بده . جایی هم هست که پریسا وارده چون همون یکی دو بار که صدای نحسش اومد داشت به کسرا می گفت از کدوم طرف بپیچه !

ارجحی هم اومد سراغم و ازم پرسید برنامه هایی که باید دیروز کار می کردم به کجا رسیدن که منم جواب سر بالا دادم . نه حوصله ارجحی و برنامه نویسی رو داشتم و نه دلم میخواست به طور قطع بهش بگم که کسرا منو منع کرده از یادگیری و قراره خودش بهم یاد بده . اینطور که مشخصه آقا کسرا فعلا سرش خیلی شلوغ شده و هیچ معلوم نیست فرصت کنه بهم چیزی یاد بده . روزها که با پریسا خانم این ور و اونور می رن . شبها هم پریسای نکبت معلوم نیست به چه بهانه خودشو به خونه کسرا می رسونه . اما من نباید ارجحی رو از دست بدم . فقط به این خاطر که کسرا خوشش نمی آد . اصلا به درک که خوشش نمی آد . مگه کارهایی که اون می کنه باب میل و خوش من هست که کارهای من تمام و کمال باید باب میل آقا باشه ؟

لعنت به تو کسرا که نه روز برام می ذاری و نه شب . بعد از ظهر بی رمق و بی حوصله به خونه برگشتم در حالیکه ته دلم کورسوی امیدی بود که شاید امشب از کسرا خبری بشه که باز هم نشد . کسرا تقریبا حوالی ساعت 10 تازه سر و کله اش پیداش شد و اون شب هم امید من برای دیدن کسرا از بین رفت فردا هم خسته تر و کسل تر از دیروز راهی شرکت شدم با احساسی که نمی تونستم هیچ جوره براش اسم بذارم . مثل سرخورده ای بودم که دیگه هیچ چیز براش مهم نیست . نه اومدن کسرا و نه نیومدنش . و خوب هم شد که اصلا نیومد چون با اومدنش احتمالا آتش زیر خاکستر دوباره شعله ور می شد و من به هیچ وجه دوست نداشتم این اتفاق بیافته .
اما دیگه به موبایل کسرا زنگ نزدم ازش خبر بگیرم . هر گوری هست خوش باشه . یه چیزی ته دلم می گفت که حتما امروز هم با پریسا جایی هستن . اصلا اومدن اون شب پریسا حتما یه علتی داشته که از فرداش دوتایی تا 10 شب معلوم نیست کجا می رن .

سر ظهری در یک تصمیم آنی به بهناز زنگ زدم و گفتم دو سه شب می خوام مهمونش بشم . این کار رو کردم که تا بعد از ظهر حتی اگه از تصمیمم منصرف شدم نتونم برنامه ام رو کنسل کنم چون به اخلاق گند بهناز واقفم که دراینصورت خیلی ناراحت خواهد شد . بنابراین بعد از ظهر زودتر به منزل رفتم و با برداشتن کمی اسباب و وسیله های مورد نیازم راهی خونه بهناز شدم .

حالم کمی بهتر بود . لااقل سعی می کردم اینطور به خودم بقبولونم . رفتن به خونه بهناز یک جورهایی برام به مثابه بازگشت به خویشتن بود . اینکه من کی ام و اصل و نسبم کیه و مهمتر از همه بفهمم و یادم بیافته بین اون آدمها چه کار می کنم و فراموش نکنم که بودنم بینشون موقتیه .

بهناز هم از حضور من شاد شده بود و می تونم بگم بعد از دو شب متوالی بد گذروندن ، شب خوب و آرامی رو گذروندم . اما باز هم در اعماق وجودم منتظر تماسی از جانب کسرا بودم که در جستجوی من باشه . چه بیهوده . معلومه که اون شب هم تا دیروقت با محبوبش بیرون بوده و اصلا متوجه عدم حضور من هم نشده .

فردای اون روز سه شنبه بود . طبق حدسم کسرا اصلا پیداش نشد و این بار شهرام بهم گفت که داره کاری برای یکی از آشناهای بابای پریسا انجام میده و احتمالا تا آخر هفته و شاید حتی هفته بعد گیره و نتونه شرکت بیاد . پس جریان از این قراره .پریسا هم قطعا این چند روز تمام و کمال همراه کسراست . خوششون باشه .

طرفای ساعت 9 شب بود . داشتم با مهتاب توی اتاقش بازی می کردم که بهناز بلند صدام زد و گفت گوشیم داره زنگ می خوره . با عجله و هول به سمت گوشیم رفتم و با دیدن اسم کسرا که روی صفحه گوشی نقش بسته بود ، یکباره بغضی عظیم راه گلومو سد کرد . انگار که زخم دلم سر باز کرده باشه . مبهوت و مات به صفحه گوشیم خیره موندم و توی ذهنم هر چه گله و شکایت داشتم ،به کسرا می گفتم اما انگشتم روی دگمه اتصال قرار نمی گرفت . اونقدر زنگ خورد تا قطع شد . بعد هم گوشی رو روی سایلنت قرار دادم تا اگه مجددا زنگ زد صداش به گوش کسی نرسه . تصمیم نداشتم به تماسش پاسخ بدم . این همه هول و ولایی که این چند روز کشیدم بذار کمیش رو هم اون بکشه . البته اگه بکشه . چون مشخص نیست که اصلا برای چی تماس گرفته . شاید کاری باهام داره و نگرانم نشده ! آره . آره حتما کاری پیش اومده . وگرنه با حضور پریسا دیگه جایی توی ذهن آقا کسرا باقی نمی مونه که بخواد به فکر من و نگرانی از اینکه کجام بیافته . اما تماس مجدد کسرا که در نهایت به 6 بار پیاپی و متوالی رسید کمی از آتش خشم و غضبم رو خاموش کرد و باعث شد لبخند بزنم .

بعد از 6 بار دیگه کسرا زنگ نزد . فکر می کردم پیغام بده که اونم نداد . ولی تقریبا نیم ساعت بعد تلفن منزل بهناز زنگ خورد و کمی بعد بهناز گوشی به دست وارد اتاق مهتاب شد و در حالیکه انتهای گوشی رو با دستش گرفته بود تا صداش به اونور خط نرسه آروم گفت :
- چرا گوشیت رو جواب نمی دی ؟ کسراست ! می گه هر چی زنگ زدم روی همراهش جواب نداد .
اخم کردم و پرسیدم :
- از کجا فهمیده من اینجام ؟
بهناز سریع اخم کرد و گفت :
- یعنی بهشون نگفتی اومدی اینجا ؟
از سوتی ای که دادم هول شدم و بلافاصله برای رفع و رجوعش گفتم :
- چرا چرا فکر کنم به خانم جون گفتم !
و گوشی رو از دست بهناز گرفتم و منتظر شدم تا بره . بهناز هم بعد از نگاه چپی که معلوم بود فهمیده ، دارم دروغ می گم از اتاق بیرون رفت . نفسی کشیدم و تلفن رو کنار گوشم گذاشتم .
- بله ؟

صدام تا حد امکان یخ و سرد بود . برعکس صدای کسرا که به نظر می رسید آتیشی باشه :
- سلام !
شندیدن صداش بعد از دو روز توی دلم غوغایی به پا کرد . انگار تازه شدت دلتنگیم برام مشخص شده باشه .آرام جواب سلامش رو دادم . صدای کسرا مجددا توی گوشی پیچید :
- چرا گوشیت رو جواب نمی دی ؟
به گوشی روی زمین نگاه کردم و لبمو گزیدم و پیشاپیش از خدا به خاطر دروغی که م یخواستم بگم معذرت خواهی کردم
- صداشو نشنیدم .
- گوشی همراه اسمش روشه ، باید همیشه همراهت باشه !
مشخص بود عصبانیه . حالا چرا ، دقیقا نمی دونستم . ابرویی بالا دادم و خونسرد تر از قبل پرسیدم :
- کاری داری ؟
- چه احوالپرسی گرمی بعد از دو سه روز !

یه لحظه از اینکه حواسش بوده چند روزه ما همدیگه رو ندیدیم مشعوف شدم اما بلافاصله با یادآوری اینکه اون این چند روز از صبح تا شب با پریسا بوده دوباره دلم چرکین شد . خواستم بگم " به شما که بد نگذشته " که البته نگفتم . دلم نمی خواست بفهمه چقدر این دو سه روز بهم سخت گذشته و چقدر برام مهم بوده که کجاست و چه می کنه . بنابراین سکوت کردم و به نقطه ای روی قالی خیره موندم .
- الو ؟ بهار ؟
صدای گرمش با اون بهار گفتن خاصش دلم رو زیر و رو کرد . با این حال سعی کردم سخت و سنگین جوابشو بدم :
- بله ؟
- چرا رفتی اونجا ؟
لحن پرسشش بیشتر طلبکاری بود تا پرسشی .
- اومدم دیدن خواهرم . چرا داره ؟
- وسط هفته ؟ تو هیچ وقت وسط هفته جایی نمی رفتی !
- خیلی وقت بود نیومده بودم . دلم تنگ شده بود .
- داری می ری ، نباید یه خبر بدی ؟ به من یا خانوم جون لااقل ؟ همینطور سرخود پاشدی رفتی بدون اینکه یک کلام به کسی بگی ؟

شاکی و گله مند بود . اما قطعا نه به اندازه من . دلم می خواست می تونستم بگم "شما چطور مهندس ؟ وقتی بی خبر دو سه روز نمی آی شرکت لااقل نباید یه خبر به این منشی بی نوات بدی ؟" اما باز زبان به کام گرفتم و سکوت کردم . هر چه می گفتم اسرار دلم رو فاش می کرد و منو رسواتر .
- چرا حرف نمی زنی ؟ گوشی دستته ؟
- باید برم . بهناز می خواد شامو بکشه . می خوام برم کمکش
خدایا منو ببخش این دومین دروغم بود .
- جواب منو بده اول !
- چه جوابی ؟ چی بگم ؟
صداش نسبتا بلند شد :
- میگم چرا سرخود پاشدی رفتی ؟ نمی گی بقیه نگرانت می شن ؟
منم صدامو بلند کردم :
- گم و گور نشدم که ! موبایل همراهم هست زنگ می زنید می فهمید کجام ! مثل الان !

- مثل الان که موبایلت رو جواب ندادی منظورته ؟ اگه شماره خونه خواهرتو نداشتم که نمی تونستم بفهمم کجایی ! واقعا چه فکری پیش خودت کردی ؟ خانوم جون از بعد از ظهری که فهمیده نیستی کلی نگرانته و یه لحظه آروم و قرار نداره ! مثلا تو دست ما امانتی ! اگه ..
میون حرفش پریدم و گفتم :
- از امشب این بار امانت رو بذارید زمین و با خیال آسوده بخوابید ! مسئولیت من با هیچ کس نیست جز خودم ! دوست ندارم برای کسی دغدغه ایجاد کنم ! از خانم جون هم از طرف من معذرت خواهی کن . فکر نمی کردم نگران بشه !
- همین ؟ این بنده خدا از عصر تا به حالا که فهمیده نیستی ، حال و روز درست و حسابی نداره . با یه معذرت خواهی حل می شه به نظرت ؟

پوزخندی زدم و گفتم :
- خوب خدا رو شکر تازه امروز عصر فهمیدید ! فکر کردم از پریروز دارید دنبالم می گردید کمی عذاب وجدان گرفتم ! عجب احساس مسئولیت سنگینی واقعا که بعد از دو روز تازه امروز متوجه شدید من خونه نیستم!
این هم دروغ سوم برای اینکه بیشتر کسرا رو بچزونم ! می دونستم پریروز هم هیچ کس متوجه حضور من توی خونه نشده برای همین به دروغ گفتم از پریروز خونه بهناز اینام ! حالا صدای کسرا به فریاد تبدیل شده بود . معلوم بود حسابی جا خورده :
- تو دو روزه خونه نیومدی ؟
صداش کاملا شگفت زده و وارفته بود :
- دقیقا از پریروز .
صدای نفسهای عمیقش رو از پشت گوشی می تونستم بشنوم !
- اونوقت دو روزه رفتی بدون اینکه ...
قطعا مونده بود چی بگه ! چون هر چی می گفت اول بی توجهی و بی مسئولیتی خودش رو نشانه می گرفت . برای اینکه مکالمه رو پایان بدم گفتم :
- اگه دیگه کاری نداری من قطع کنم ! بهناز کارم داره !
انگار دوباره خودشو جمع و جور کرده بود چون محکم و عصبی پرسید :
- کی بر می گردی ؟
برعکس من خونسرد و آرام جواب دادم :
- نمی دونم .

جری تر شد :
- یعنی چی ؟ برنامه ات چیه ؟ فردا برمی گردی ؟
خوب دارم می چزونمش . از صداش مشخصه که در حال حرص خوردنه . لبخندی روی لبم نشست و دوباره با آرامش جوابشو دادم :
- گفتم که معلوم نیست . ولی بعید می دونم . بهناز اینجا کمی کار داره ، احتمالا تا آخر هفته هستم !
- شرکت که می ری ؟
- بله می رم !
- خبری نیست ؟
- کجا ؟
- شرکت دیگه ؟ خبری نبود این دو سه روز ؟

هم خنده ام گرفت که به نحوی می خواد مکالمه رو طولانی کنه و دنبال بهانه می گرده هم عصبانی شدم از اینکه بعد از دو سه روز تازه یادش افتاده شرکتی هم هست و ممکنه کاری باشه که نیاز به حضورش باشه .
- کارای شرکتو زنگ بزنید شرکت پیگیری کنید ، مهندس . کاری ندارید دیگه ؟
چند لحظه سکوت کرد و هیچ نگفت . می تونستم حدس بزنم فکش منقبض شده از عصبانیت . اما بعد از چند ثانیه صداشو شنیدم که گفت :
- نه ، خداحافظ !
- خدانگهدار .

و گوشی رو قبل از اون قطع کردم و با لبخندی از سر رضایت به مهتاب نگاه کردم . خوب جوابشو دادم . تازه بعد از دو سه روز گشت و گذار با پریسا خانم یادش افتاده بهار بی نوایی هم هست که تنها داره تو این خونه زندگی می کنه . واقعا که ! اما نکنه خانم جون از دستم ناراحت شده باشه ؟ خوب کاری نکردم که بهش هیچی نگفتم . حالا پیش خودش می گه چه دختر بی حواسی . اما مگه اونا سراغمو گرفتن . چه ربطی داره بهار ؟ بنده خدا فکر می کرده خونه ای دیگه ! از بس دعوتای شامشو رد کردی فکر کرده دیگه زیادی مزاحمت نشه . یعنی خیلی نگران شده ؟ نکنه پیش خودش فکر کنه چه دختر بی مسئولیتی ام ؟ از بس از دست کسرا شاکی بودم دیگه حواسم نبود به خانوم جون یه ندا بدم که دارم می رم خونه خواهرم . اما اگه می گفتم که جزو ولز کسرا رو اینطوری در نمی آوردم . دوباره با یاد آوری مکالمه ام با کسرا ته قلبم مالش رفت . یعنی واقعا نگرانم شده ؟ نکنه به خاطر نگرانی خانم جون عصبانی شده ؟ اما نه گمون نکنم . صداش معلوم بود خودش هم از دستم شاکیه . حالا که اینطور شد فردا می رم خونه خاله محبوبه . یه چیزی ته دلم می گه کسرا فردا هم باهام تماس می گیره . وقتی هم ببینه موبایلمو جواب نمیدم بازم خونه بهناز زنگ می زنه . چه حالی می شه بفهمه اینجا هم نیستم و رفتم خونه خاله ام . خوبیش اینه که شماره خونه خاله رو دیگه نداره و اونجا نمی تونه منو گیر بندازه .
از این فکر شیطانی شاد و مشعوف از جا برخاستم تا به بهناز توی آشپزخونه بپیوندم . باید بهش بگم فردا قصد دارم برم خونه خاله محبوبه . بعدش باید به خاله محبوبه هم زنگ بزنم . خیلی وقته ازشون بی خبرم .