تا برسیم بالا باهم حرف زدیم و منم دیگه ذهن خوندن و کنار گذاشتم.
دیگه رسیده بودیم بالا و هوای خوبی هم بود فقط یکم سرد بود.نازیلا با خستگی گفت:
من دیگه نمیکشم بشینیم یه جا دیگه چقدر راه میریم.ببین همتا هم خسته شده..مگه نه؟
بالبخند گفتم:
اره خیلی سرده خب منم اولین بارمه ..البته بازم نظر جمع مهمه.
سیما مردد گفت:
نمیدونم به بقیه بگیم اگه موافق بودن بشینیم.
نازیلا سریع برگشت طرف امیر و گفت:
امیر..کجا دارین میرین همنجوری خب بشینیم دیگه خسته شدیم ما.
امیر خیلی خوشرو و مودب بود.معلوم بود پسر خوبیه من که ازش خوشم اومده بود.
بالبخند شیطنت امیزی گفت:
تو خسته شدی یا بقیه؟
بعد هم با ارش نگاهی کردن و زدن زیر خنده.
من و سیمام خندمون گرفته بود و با صدای ما هاوش و امید و علی و المیرا هم برگشتن.
امید :چه خبر؟خب به ما بگین بخندیم؟
سیما با کنایه گفت:
خبری نیس شما با دوستاتون بفرمایین ما با دوستامون.
(من که میدونم چیکارت کنم از اون پایین تا اینجا نگفتی تو مردی یا زنده ای چشمت افتاده به دوستات نامزدتو فراموش کردی بزار بریم خونه سیمایی بهت نشون بدم اونسرش ناپیدا)
از افکار سیما خندم گرفته بود چه شاخ و شونه ای میکشید.هاوش هم لبخند محوی زد و چیزی در گوش امید گفت که امید با قیافه مضحکی که مثلا ترسیده به سیما نگاه کرد.
بلاخره یه چیزی پهن کردیم نشستیم.انقدر سردم شده بود که میلرزیدم.کنار یه درخت فرش پهن کرده بودیم و من و نازیلا تکیه داده بودیم به درخت.اونطف من سیما و امید بودن و امید که داشت پاچه خواری میکرد.
کنار نازیلا هم امیر که فهمیده بودم یه علاقه ای بینشون هست.
روبروم هم ارش بود و علی و المیرا که چسبیده بود به علی.
خیلی دلم میخواست از افکار علی و البته المیرا سردر بیارم.هاوش هم داشت وسایلشو جابه جا میکرد.
همینطور داشتم دستامو بهم میمالیدم یه سوییشرت روبروم دیدم.سرمو بالا کردم و ارش رو دیدم که دستاشو به طرفم دراز کرده بود.
_بگیرین همتا خانم...خیلی سرده تا منجمد نشدین بپوشین.
خواستم تعارف کنم.:خودتون چی؟نه ممنون.
با خوش رویی و لبخند خنده داری که میدونستم تو ذهنش چی میگذره گفت:
من دارم یه پالتو اوردم وردارین.
_ممنون.
پوشیدم و کمی از انجمادم جلوگیری کرد.
(به به چه اقا و فداکار شدم من..همتا جون ببین چه پسر خوبیم من چه نازم...جون چقدر اقا بودن بهم میاد.همتا جون تو هم تیکه ای هستی ها واسه خودت..من اگه تو رو شیفته خودم نکردم ارش نیستم.اصولا من شیفته زیاد دارم اما نمیدونم تو چرا اینقدر چشممو گرفتی..وای فدات یخ میزنی چه خوشگل میشی ای کاش نمیدادم بپوشی نازتز بودی.)
از افکار بی سر و تهش داشتم منفجر میشدم از خنده.
همین که سرمو اینطرف کردم هاوش و دیدم که پشتم با اخم غلیظی ایستاده بود.

با خشم بهم زل زده بود و منم جرات نداشتم حرفی بزنم.خدایی وقتی عصبانی میشد بد عصبانی میشد.
سرشو اورد کنار گوشم طوری که نفس های داغ و پی درپی اش که از عصبانیت بود به گردنم میخورد:
سریع اونو در بیار یه جور بهش بده تاکفری نشدم.
با اعتراض گفتم:
اما...
_رو اعصاب من نرو همتا نزار یه کار کنم پشیمون شی.دربیار بهش بده.
حرصم گرفته بود.:
نمیخوام سردمه خب...
یهو دستشو برد طرف سوییشرت و طوری که کسی نفهمه داشت از پشت درش میاورد.دیوونه.با حرص گفتم:
صبر کن درش میارم.
بعد زیر لب گفتم:
غیرتی شده واسه من..
چپ چپ نگام کرد و منم سوییشرت رو دراوردم .نمیدونستم چیکار کنم اها..سریع برگشتم طرف المیرا که مشغول وراجی واسه علی بود.یه مانتو تنش بود و از چهرش میشد فهمید که سردشه.
سریع سوییشرت رو گرفتم طرفش و با لبخندی زورکی گفتم:
المیرا جان..این سوییشرت مال ارش خان.شما خیلی سردتونه هوای اینجا هم که یخه اینو بپوش سرما میخوری.
المیرا که تعجب کرده بود با بدون تعارف گرفت و خیلی خشک گفت:
ممنون.
دختر پررو...همش تقصیر این هاوش روانیه..ببین منو جلوی این دختر گند اخلاق ضایع میکنه میدونم باهات چیکار کنم.
با صدای ارش دست از غر زدن کشیدم :
ااا...همتا خانم چرا در اوردین..هوا سرده ها..
با لبخندی زورکی گفتم:
نه.المیرا جون هم سردشون بود.من گرم شدم.
تا خواست پالتوشو در اره هاوش پالتوش در اورد و سریع انداخت رو شونه هام:
مرسی ارش جان.من دوتا اوردم همتا مال منو میپوشه.
خلاصه انگار اینا از هم سبقت میگرفتن واسه گرم کردن من.والله به خدا من این همه فدایی نمیخوام.
دیگه مردا بلند شدن اتیش درس کنن و من و نازیلا و سیما دوباره دور هم جمع شدیم.
نازیلا موزیانه نگام کردو اروم طوری که سیما هم بفهمه گفت:
میبینم که از هر طرف واست کمکهای امدادی رسیده.خوبه دوئل نشد.
_نه بابا چه کمکی یه نفر سرش گرم امیر شده بود حواسش کجا بوده که کمک امدادی منو ببینه.
یکم سرخ شد.فکر نمیکرد بفهمم.
(وای یعنی فهمیده من امیر و دوس دارم.اینقد تابلو بود...ابروم رفت این چه تیزه)
خندم گرفت.کیف میکردم ذهن ادما رو میخوندم.رفتم طرف سیما:
یه نفرم که کلا ناز و عشوه میومد واسه نامزدش و از الان واسه امشب خط و نشون میکشیدواسش..نمیگه من مجرد نشستم کنارش میبینم دلم میسوزه.
بیچاره سیما به تته پته افتاده بود .فکر نمکرد بفهمم.داشت با امید دعوا میکرد واسه شب حسابشو برسه اونم چه حسابی.امیدم از الان حرص شبشو میخورد..این مردا..فکر کردم امید محجوبه و به این چیزی زیاد توجه نمیکنه نگو مردا همه به این چیزی توجه میکنن و فرق نداره محجوب و خجالتی و
پررو.
یهو دونفری باهم گفتن:
ماهم فهمیدیم هاوش خان یواشکی سر گوش یه نفر پچ پچ های متعصبانه میکرد و بعدم نذاشت پالتوی ارش به بدنش بخوره.
اینو گفتن و غش غش خندیدن و منم سرخ شدم و کلی بد و بیراه گفتم به هاوش.
اونروز خیلی خوش گذشت و ما با هم دوس شدیم.اما همچنان تو کف علی موندم و تصمیم گرفتم دفعات بعد کشفش کنم.
هاوشم تا میتونست ادا در میاورد برام و غیرتی میشد واسه من...اینوکجای دلم گذاشتم بماند.اکیپ خوبی بودن و بعدها جز صمیمی ترین دوستام شدن


یه هفته ای از اون روز که با بچه ها رفته بودیم کوه میگذشت و من تو این مدت با مامان و بعضا با هستی صحبت کرده بودم که هاوش قرار منو ببره سر کار خودش که یه جایی در رابطه با نیروی انتظامیه که من حسابدارشم.
البته گفته بودم که از هاوش چیزی نپرسن تا قطعی بشه و یه نگرانی هایی هم مامانم داشت با خوندن فکرش سو استفاده کردم و درمورد همونا بهش دلداری دادم.
اون روز صبح هیچ کی خونه نبود و هاوش هم بعد چند روز اومده بود خونه و خواب بود.فرصت خوبی بود واسه اینکه باهاش حرف بزنم.میدونستم که سخته راضی کردنش ولی خب من باید راضیش میکردم.
نشسته بودم پای تلویزیون و تمرکز کرده بودم روی فکر یکی از بازیگرای زن.
2روز پیش که رفته بودم پیش عموی رزا و پرسیده بودم که میتونم افکار ادما رو از توی تلویزیون و رادیو یا اینترنت و تلفن بفهمم و اونم چند تا شیوه تمرین داده بود.
سرم درد گرفت...نه خیر باید بیشتر تمرکز کنم.چشمم و دوخته بودم به صفحه تلویزیون که با صدایی نزدیک گوشم پریدم.
_باز داری چیکار میکنی؟
با ترس پریدم و هاوش و دیدم با موهای ژولیده و یه تاپ حلقه ای سرمه ای و شلوار مشکی وایساده و داره با لبخند نگام میکنه.لعنتی چقدر جذاب بود.
با حرص گفتم:
تو نمیتونی مثل ادم بیای؟
یه ابروشو بالا داد و گفت:
نه نمیتونم..باید بفهمم تو مغزت چی میگذره..
با شک گفتم:
مگه میتونی؟
لبخند مرموزی زد وگفت:
پاشو یه چایی به من بده اینقدر حرف نزن.
اخم کردم و گفتم:
مگه خودت چلاقی یا من نوکرتم.پررو..
بعدم محلش ندادم واما یهو یاد این افتادم که قراره باهاش صحبت کنم.سریع پاشدم و رفتم براش یه صبحونه مفصل اماده کردم و اونم همینطور که داشت طورتشو خشک میکرد اومد تو اشپزخونه که بادیدن میز و من که با لبخند نگاش کردم با تعجب گفت:
چه خبره؟
اما بعد بالبخند نگام کرد و مثل همیشه ابروشو بالا داد و همینطور که روی صندلی نشست گفت:
چی میخوای؟رو بازی کن و بگو چی میخوای؟
با مظلومیت ساختگی گفتم:
هیچی..به تو خوبی نیومده.
نیشخند زد و گفت:
باور کردم باش.
دیدم نه گول نمیخوره نشستم و رک گفتم:
میخوام بیام سرکارت.
همینطور که داشت چایی میخورد یهو پرید تو گلوش و به سرفه افتاد.خونسرد نگاش میکردم که کم کم سرفش بند اومد و با خشم نگام کرد و گفت:
مثل ادم نمیتونی حرف بزنی؟
شونه بالا انداختم و چیزی نگفتم.
_ببین فکر این مزخرفات رو از سرت بیرون کن..
حرفشو قطع کردم و گفتم:
گوش کن تو چه بخوای نخوای من این قدرت و دارم پس میخوام ازش استفاده کنم..یا تو منو میبری یا من یه جای دیگه و از یه نفر دیگه کمک میگیرم و میرم سرکار.جایی که معلوم نیس چطوریه وامنیتش چطوره.
بلند شد و از سر جاش و با بداخلاقی گفت:
تو شورشو دراوردی..من بهت اجازه نمیدم..
منم بلند شدم و حرفشو قطع کردم وهمینطور که زل زدم تو چشماش خیلی جدی گفتم:
تو هیچ حقی تو زندگی من نداری که اجازه بدی یا نه..من خودم واسه خودم تصمیم میگیرم همینطور که تو واسه خودت تصمیم میگیری پس واسه تصمیمم احترام قایل شو.
دوست نداری من میرم جایی دیگه و از کسی دیگه کمک میگیرم.خیلی ها به من و نیروم احتیاج دارن.
با حرص سکوت کرد و کمی راه رفت.بعد چند دقیقه گفت:
فکر کردی اونجا کار راحته؟فکر کردی تورو قبول میکنن.؟بهت اعتماد میکنن؟اصلا کیس جدیدی احتیاج ندارن...
حرفشو قطع کردم و گفتم:
عماد که چیز دیگه ای بهت میگفت.من اون روز حرفاتونو شنیدم که میگفت به یه نفر جدید احتیاج دارین.خوب فکر کن اگه نزاری من...
بعد هم با خونسردی رفتم تو اتاقم.
2ساعت بعد همه پایین بودن.مامان..هستی و بابک...پدی و هاوش البته تو فکر و پریشون..
واسه ناهار که صدام کردن رفتم پایین و روبروی هاوش تنها جایی که بود نشستم.
با ناراحتی زل زد بهم .
حالا وقتش بود.به مامان گفتم:
مامان از هاوش تشکر نمیکنین...من و برد سرکار پیش خودش ها..
مامان با خوشحالی گفت:
درست شد پس...وای هاوش جان پسرم خیلی ممنون.دستت درد نکنه عزیزم خیر ببینی..
بابک و پدی هم ازش در مورد کارم سوال میکردن و هستی هم از من سوال میکرد اما من میتونستم شعله های خشم و تو نگاه هاوش ببینم از اینکه غافلگیرش کردم.
تا چند روز باهام سرد برخورد میکردومنم هی واسش دلیل میاوردم و اونم هزار جور نصیحت و پند و ...اما من تو گوشم نرفت که نرفت.
تا بلاخره مجبور شد قبول کنه.قرار شد فرداش بریم باهم پیش یکی ازفرماندهاش تا باهم صحبت کنیم.منم باهاش باید میرفتم از الان هیجان داشتم خوابم نمیبرد.نمیدونستم چی در انتظارمه .
طبق معمول روی تراس بودم و به ماه نگاه میکردم.میدونستم وقتی خدا این نیرو رو باید ازش خوب استفاده کنم.
اون خوب میدونست من میتونم.


از صبح تا الان که تو ماشین نشسته بودم کنار هاوش و داشتیم میرفتیم پیش فرماندش انگار یه قرن برام گذشته بود.یه شلوار جین مشکی لوله ای پوشیده بودم با یه پوتین ورنی مشکی و یه پالتوی مشکی براق.چون میدونستم باید حجابم رعایت بشه اونجا یه هدبند خوشگل زدم و شال مشکی هم روش سر کردم.
یه ارایش ملایم هم کردم و ادکلن زدم و رفتم تو ماشین تا هاوش اماده بشه.
هاوش هم با بدخلقی نگام کرده بود و چیزی نگفته بود.
با ترمز هاوش به خودم اومدم.برگشتم طرفش و زل زدم بهش.
با اوقات تلخی ولی جدی گفت:
رسیدیم پیاده شو.اونجا هیچ چیز اضافه ای نمیگی من خودم حرف میزنم.
شونه ای بالا انداختم و هیچی نگفتم.پیاده شدیم و رفتیم طرف یه ساختمون بزرگ و چند طبقه که چسبیده بود به ساختمونو نیروی انتظامی.
داخلش خیلی شیک بود اما اداری.همه هم مرد بودن همینطور که سوار اسانسور میشدیم اطافمو نگاه میکردم دریغ از یه دونه زن.مردا هم منو چپ چپ نگا میکردن.
نگاه کردم به یه پسر جوون که لباس نظامی پوشیده بود و به من زل زده بود البته باجدیت.
(اینو با چه تیپی اومده..یعنی چیکار داره اینجا ای خدا یعنی میشه اینجا کار کنه خسته شدم از خشکی اینجا..یه جیگر مثل این بیاد اینجا خوبه ها نونم تو رو غنه...
ووی چه حالی کنیم.)
_عوضی بیشعور..خاک بر سر هیزت عوضی..اینا رو باش ناسلامتی افسر مملکتن.
اینا رو با خودم گفتم و به یه پیر مرد نگا کردم که احتمالا ابدارچی بود با اون سینی چای که تو دستش بود.لبخند مهربونی زد و منم بهش لبخند زدم.اخی چه ادم خوبی..
(ای جون..چه دختر ترگل ورگلی...فدای اون لبخندت خوشگل من...ای خدا میشه مام به یه نون و نوایی برسیم )
با عصبانیت رو مو برگردوندم و رفتم سوار اسانسور شدم .مرتیکه احمق جای پدربزرگمه اونوقت هیز بازی در میاره یه پات لبه گره خاک برسر...من خرو بگو بهش لبخند زدم.
بلاخره بعد از کلی معطلی رسیدیم به دفتر جناب فرمانده.هاوش منو گذاشت و خودش رفت تو.چشمام درد گرفت بس که اینور اونورو نگاه کردم.این منشی هم که مغزش پوکه از اون اول فقط داره رو جدول میز فکر میکنه انگار کنکوره...دیوونه.
بلاخره هاوش خان اومد بیرون و منو صدازد.
یکم استرس داشتم اما نفسی کشیدم و رفتم داخل.چه اتاقی بود.عین اتاق سازمانای مخوف.
برگشتم و پشت میز یه مرد حدودا 60 ساله دیدم با موهای جوگندمی و صورت چروکیده اما با ابهت.
-سلام.
با صدای کلفتی گفت:
سلام دخترم.بشین.
از حرفایی که زدیم و چونه هایی که زدیم و هاوش که گیر میدادو بگذریم که تومار 100صفحه ای میشه.فقط میتونم بگم فهمیدم فعلا نمیتونم برم پیش هاوش و تو این مقر زیر زمینی شون باید تو یه عملیات باهاشون همکاری کنم.
چون هاوش نگرانم بود قرار شد اونم با من تو این عملیات باشه و یه نفر دیگه هم که از دوستای هاوش بود و سابقه زیادتری داشت هم قرار بود با ما باشه.یعنی یه گروه 3 نفری.
1ساعتی بود تو یه کافی شاپ سنتی نشسته بودیم با هاوش و معطل اون دوست هاوش بودیم.همینطور اطرافم نگاه میکردم که چشمم افتاد به در کافی شاپ.
ای جان چه جیگری بود.یه پسر قد بلند حدود185-6 .هیکل عضلانی و بازوهای پیچ در پیچش از ززیر تیشرت سبزش معلوم بود.صورت برنزه و چشمای سبز تیرش از نزدیک دیده میشد.موهای مشکی خوش حالتش که با هر حرکتش جا به جا میشد همه اینا باعث شده بود همه محوش بشن.وای خدا یعنی با کدوم دختر خوشبختی کار داره.مثل مانکنای اسپانیایی بود.با حسرت نگاش کردم که دیدم اومد طرف میز ما و ایستاد و منو شوکه کرد.
همینطور نگاش میکردم وهیچی ازحرفایی که با هاوش میزد نمیفهمیدم.
یعنی با هاوش چیکار داره؟چی داره میگه؟من چرا کر شدم؟
با ضربه ارنج هاوش به خودم اومدم.برگشتم طرف هاوش و درحالیکه ارنجمو میمالیدم زیرلب گفتم:
چته دیوونه..
لبخند مضحکی که معلوم بود از حرصه زد و گفت:
ایشون اقای سحابی هستن.شاهرخ سحابی.همون کسی که قراره باهامون کار کنن تو این عملیات.
بعدم به طرف همون پسر خوشگل که حالا میدونستم اسمش شاهرخ برگشت و گفت:
شاهرخ جان اینم ابجی کوچولومه همتا.
با اخم به هاوش نگاه کردم همچین میگه ابجی کوچولو انگار بچه 2ساله ام.
شاهرخ زیر لب گفت:
خوشبختم.
منم گفتم همچنین اما زل زدم بهش.طبق عادت همیشگیم میخواستم ببینم به چی فکر میکنه.همینطور که خیره نگاش میکردم که نفهمیدم هاوش بلند شد کجا رفت اما هنوزم نتونسته بودم چیزی بفهمم.انگار اصلا فکر نمیکرد.
سرمو و تکون دادم که دیدم اونم زل زده به من و پوزخند مسخره ای هم گئشه لبشه.عصبی شدم فکر کرده الان چون خوشگله یه ...هست پررو.تقصیر من خر که زل زدم بهش.
اروم خم شد رو میز و سرشو اورد جلو:
ببین کوچولو لازم نیس زل بزنی بهم به بهونه ذهن خونی ...نه فکر مخ زدن من باش نه ذهنمو خوندن چون نه به دخترایی مثل تو اعتنا میکنم نه اجازه میدم ذهنمو بخونی.
اینو گفتم که از الان تکلیفتو روشن کنم.دوس ندارم دوستیم با هاوش به خاطر تو بهم بخوره.
با حرص نگاش کردم .خاک برسر بیشعورت خوشگلیت بخوره تو سرت احمق...فکر کرده کیه چجوری به خودش اجازه میده بهم توهین کنه.بهت نشون میدم همتا کیه.
حالا نوبت من بود.زل زدم تو چشمای جذابش که حالا برام هیچ جذابیتی نداشت و خم شدم طرفش و اروم گفتم:
خوب گوش کن چی میگم.من میخوام کار کنم میخوام از نیروم استفاده کنم میخوام یه ادم به درد بخور باشم نمیخوام ادمی بی مصرفی باشم که به خاطر زیبایی چهرم همه دورم باشن میخوام به خاطر خودم و افکارم همه دوسم داشته باشن من اگه امثال تو رو میخواستم جیم ثانیه جلوم ردیف بودن چون میتونستم...من به یه معتاد عوضی همین نگاه و میندازم که الان به تو انداختم ...برای من مهم نیس تو کی هستی مهم شناختیه که من میخوام پیدا کنم.
اشاره کردم به پسر میز بغل دستیمون که از قیافش مشخص بود چه ادم خلافکاریه.
ادامه دادم:
این با تو برام هیچ فرقی نداره...مهم نگاه خودمه فقط خودم مهمم.
پوزخندی زدم و گفتم:
حالا تو بفهم.
میتونستم برق تعجب و تحسین و تو چشماش ببینم اما خیلی سریع محو شد و روشو کرد طرف هاوش که داشت دستاشو خشک میکرد و میومد طرفمون.

میتونستم برق تعجب و تحسین و تو چشماش ببینم اما خیلی سریع محو شد و روشو کرد طرف هاوش که داشت دستاشو خشک میکرد و میومد طرفمون.
با لبخند نشست و گفت:
خب چه خبر شاهرخ؟کجا بودی این یه ماهه؟پیدات نبود..
لبخند محوی زد و همینطور که هاوش و نگاه میکرد گفت:
رفته بودم پیش شیوا ایتالیا..میدونی که تنهاس اونجا.دلش تنگ شده بود اما نمیتونست بیاد ترم اخرشه این بود بعد اون ماموریت اخرم رفتم اونجا هم خستگیم دررفت هم اون یه خورده بهتر شد.
_درس شیوا تموم شد؟
_تقریبا گفت نهایت یه ماه دیگه ایرانه.بلاخره تموم شد ما یه نفس راحت بکشیم از دستش.همش غر میزد .
_حقم داره خب اونجا تنهاس غریبه ادم دلش میگیره خودشم که نمیتونه زیاد بیاد.حالا خوش گذشت بهت؟
اینو با شیطنت گفت و شاهرخم با نیشخند گفت:
تو که میدونی چه اینجا چه اونجا فرق نمیکنه منو ول نمیکنن اما خب خوبیش اینه اونجا زبون نمیفهمن کمتر حرف میزنن یکم راحت بودم.
با حرص رومو کردم اونور و نگاش نکردم.عوضی بیشعور..اه اه از خود راضی تحفه تحویل میگیره خودشو..قیافه داری فقط دیگه اما ادبت صفره میدونی تقصیر ما دختراس دیگه..میدونم باهات چیکار کنم روت زیاد شده.همینطور که غر غر میکردم به میز بغلیمون نگاه کردم 3تا دختر سانتال مانتال با نهایت ارایش و قر و ادا نشسته بودن و هرسه تا شون زل زده بودن به میز ما و البته به شاهرخ.
اه اه چندش...دلم میخواست تیکشون کنم این بشر کم اعتماد به نفس داره..
بزار برم تو ذهنشون ببینم چه خبر..
یکیشون که ازهمه بیشتر تیپ زده بود و میشد گفت انگار رییس گروهشونه بیشتر توجهمو جلب کرد.
(به به شاهرخ خان شما کجا این جا کجا؟تو اسمونا دنبالت میگشتم رو زمین پیدات کردم...نه از عکست خوشگل تری ..مامانی و جیگر ..این دفعه نمیتونی از دستم در بری اگه به نیما بگم از خوشحالی پرواز میکنه حسابتو باید بزارم کف دستت...باهات کار دارم خوش تیپ..)
هیجان زده شده بودم انگار اولین سوژه ها جناییم جور شده بود..اروم برگشتم طرف هاوش که مشغول پرحرفی با شاهرخ بود باحرص کوبیدم به ارنجش.
یهو برگشت و طرفم و گفت:
چیه؟دستم و سوراخ کردی؟
چشمامو ریز کردم و گفتم:
بعد دوستتون میگه از دست پرحرفی دخترای اینجا به ستوه اومده فکر کنم شما دوتا در حال رقابت با اونایین.
شاهرخ یه ابروشو داد بالا که خیلی جذابش کرده بود اما الان وقت ناز و ادا نبود.اروم گفتم:
هاوش اروم به میز بغلیمون نگاه کن اون دختر که مانتوی طوسی تنشه...افکارشو ببین اما بدون این که شک کنه.
هاوش هم که انگار فهمید جدیه خیلی اروم نگاهشو دوخت به دختر اما اخماش رفت تو هم .
شاهرخم یواشکی نگاشون میکرد:
چیه هاوش؟چی شده؟
به من نگاهی انداخت و گفت:
نمیتونم ذهنشو بخونم.تو تونستی؟
با تعجب گفتم:
یعنی تو نتونستی؟
_اره بعضیا رو نمیشه خوند.حالا میگی چی شده یانه؟
برگشتم طرف شاهرخ و گفتم :
در مورد تو.
شاهرخ اول با تعجب نگام کرد اما بعد یه پوزخند اومد گوشه لبش:
برام مهم نیس از افکار مزخرفشون بدونم...کما اینکه خودم میتونم اینکارو بکنم.
با حیرت گفتم:
تو هم میتونی ذهن بخونی؟
نیشخندی زد و هیچی نگفت.هاوش با حرص گفت:
یه ساعته مارو مچل کردی که اینا چرندیات این دخترا رو ببینیم.
با عصبانیت گفتم:
اههههههه...شماها چقدر از خود راضین.مگه دیوونم چرت و پرتایی که راجع به شماها میگن و گوش کنم؟نه که نوبرین ..
بعد به شاهرخ نگاه کردم و گفتم:
اقای فول اعتماد به نفس..اگه یکم به جای پرحرفی اطرافتونو نگاه کنین بهتر میفهمین چی میگم.اون دختر تو رو میشناسه نمیدونم چجوری اما احساس میکنم قضیه بودار اخه داشت درمورد تلافی فکر میکرد.حالا فهمیدین؟
هاوش و شاهرخ جدی شده بودن.شاهرخ چند دقیقه زل زد بهم و بعد اروم به دختر نگاه کرد اما اونم مثل هاوش اخم کرد و بعد یه مکث گفت:
منم نمیتونم بخونم.


با تعجب گفتم:
چرا شماها نمیتونین ذهنشو بخونین ولی من میتونم.
شاهرخ خیلی جدی و برای اولین بار بدون مسخره کردن گفت:
همه اونایی که مثل ما هستن اینجورین...ذهن بعضی ها رو میشه خوند ذهن بعضی ها رو نمیشه..انگار یه سد دفاعی دارن یا این که قدرت ما برای خوندن ذهن اون ادم کافی نیست.قدرت من با قدرت تو یکی نیس.ممکنه یکی درجش بیشتر باشه یکی کمتر.
مثلا تو میتونی ذهن اون دخترو بخونی ولی من و هاوش نه یا بالعکس.
چه عجب مثل ادم حرف زد ولی نامرد چه قشنگ حرف میزنه انگار داره لالایی میگه..ووی چه صدایی داره.چه عجب بدون مسخره کردن حرف زد .
با صداش به خودم اومدم.باز اون پوزخند مسخره رو لباش بود:
حالا که فهمیدی بگو در مورد من چی میگفت.
خاک بر سرت 2دقیقه نمیتونی ادم باشی .دلم میخواد اون لبای کلفتشو قیچی قیچی کنم تا نتونه پوزخند بزنه پررو.
با خونسردی گفتم:
زیاد نفهمیدم.اما اسمتو میدونست.میگفت عکستو دیده و از نزدیک ندیده بودت.میگفت اگه نیما بفهمه پیدات کردم از خوشحالی بال در میاره.
چشماشو ریز کرد و رفت تو فکر.بعد چند دقیقه به هاوش گفت:
فکر کنم قضیه نیما بهرامی رو میگه چون نیمای دیگه ای نیس که بخواد تلافی کنه.
هاوش با کنجکاوی گفت:
همونی که باهاش طرح دوستی ریختی بعد عملیاتشو لو دادی؟
_اره..اگه درست باشه باید اسم این نازنین باشه چون تنها به اون در موردم گفته بود.
_نازنین خواهرش؟
_اره.بعد اون قضیه دیگه فراموششون کرده بودم.
بعد به من نگاه کرد و گفت:
ببین میتونی بفهمی اسمش چیه ؟
سری تکون دادم و دوباره به دختر نگاه کردم.حالا جاشو عوض کرده بود و روبروی ما نشسته بود.داشت با دختر بغلیش حرف میزد.
(اره بابا...خودشه.من مطمعنم این چهره خاص هیچ وقت یادم نمیره.
دوستش:نازی نکنه خطر داشته باشه ما تازه از مهلکه فرار کردیم نکه گیر بیفتیم؟
_نه احمق ما که فعلا کاریش نداریم باید حساب شده جلو بریم فعلا باید به نیما بگم بعد اون قضیه داشت دیوونه میشد به هیچ کی اعتماد نداره باید بهش بگم فقط با انتقام اروم میشه.
_حالا اون دختر کیه بغلش؟زنشه؟قیافش بدک نیس.
_نمیدونم ولی اگه زنش باشه یا دوس دخترش کارمون راحت تر میشه میتونیم ازش استفاده کنیم د خبر مرگت زل نزن بهشون س میکنیا
_مواظبم بابا خب خیلی ناناز این پسر ادم دلش میخواد بپر ماچش کنه..
_به اونجاشم میرسیم دختره ی حریص)
وای خدا اینا دیگه کین پس واسه منم نقشه کشیدن.
همه رو بهشون گفتم.وقتی فهمیدن میخوان از منم به عنوان طعمه استفاده کنن عصبی شدن.قرار شد من و شاهرخ بریم سمت سرویس بهداشتی و از اونجا دربریم و هاوش سرشونو گرم کنه.
اول من پاشدم و پشت سرم شاهرخ.وای خدا وقتی کنارش وایسادم دلم قیلی ویلی رفت.بوی ادکلنش رفته بود تو دماغم و داشت دیوونم میکرد.
وقتی کنارش راه میرفتم انگار رو اسمونا بودم.خدایا چرا خوشگلی رو به همچین ادمایی میدی؟اخه یه ذره ادبم میدادی دیگه..
همینجور شونه به شونه هم میرفتیم همه میخ شاهرخ شده بودن مخصوصا دخترا که کم مونده بود قورتش بدن...دیگه کلا از تیررسشون دور شده بودیم که یهو ارش و المیرا رو دیدم.وای خدا..همین و کم داشتیم.
سریع سرمو نزدیک شاهرخ کردم خدایا چرا نمیتونم حرف بزنم..این بشر چرا اینقدر جذابه از نزدیک ادم دلش میخواد بغلش کنه..استغفرالله ببین تو این هیری بیری به چی فکر میکنم من.
یه نگاه انداختم و دیدم رسیدن روبه روی ما.سریع رفتم پشت شاهرخ سنگر گرفتم که این خل و چل هم دقیقا وقتی که اینا نزدیک مون شدن برگشت و با اخم گفت:
این پشت چرا اومدی؟این کارا چیه؟بیا الان میان ردمونو میگیرن...
چشم غره ای بهش رفتم که با تعجب نگام کرد و منم عین شکست خورده ها با ارش که حالا داشت با لبخند نگام میکرد سلام و احوالپرسی کردم.
المیرا هم زوم کرده بود روی شاهرخ و طبق معمول فکر تور کردنش بود.
ارش:شما کجا اینجا کجا همتا جان؟
این از کی پسر خاله شد؟
لبخند کم جونی زدم و گفتم:
همین جوری اومده بودیم یه دوری بزنیم.
با تردید گفت:
ایشونو معرفی نمیکنی؟
نمیدونستم چی بگم.نگاهی به شاهرخ انداختم که داشت نگام میکرد .بهم فرصت ندادو دستاشو دراز کرد و گفت:
من سحابی هستم.از اقوام همتا جان.
بهم دست دادن و بعد هم المیرا که با عشوه دستشو دراز کردو گفت:
منم المیرام خوشبختم اقای سحابی.
شاهرخ با پوزخند نگاهی بهش انداخت و بدون اینکه دست بده گفت:
منم همینطور خانم.
بعدم تو یه حرکت غیر قابل باور از سوی من دستمو گرفت تودستاشو با جدیت گفت:
ببخشین اما یه مشکلی برام پیش اومده ماباید سریع تر بریم.خوشحال شدم از اشناییتون.با اجازه.
منم گیج و منگ خداحافظی کردم و عین منگلا دنبالش کشیده میشدم.از اون جا به بعد تو هپروت بودم.گرمی دستاشو اینکه من الان چقدر نزدیکش بودم یه شوری تو دلم بپا کرده بود که قابل وصف نبود.هاوش هم اومد و قبل اینکه بریم خونه قرار شد صحبت کردن که 3شنبه شب ماموریتمون شروع بشه.
من فقط همینو فهمیدم تا بیایم خونه تو باغ نبودم.اما شب از هاوش سوال کردم و فهمیدم باید پای ثابت یه مهمونی بشیم و چند وقتی اعتماد اونا رو جلب کنیم تا مارو جز خودشون بدونن اونوقته که میتونیم به اخبار مهمی دست پیدا کنیم.
قرار بود شب قبلش با هاوش صحبت کنیم تا در مورد جزییات نقشه تصمیم بگیریم.
همینطور که طبق عادت هرشبم روی تراس میرفتم و به خدا از نزدیک شب بخیر میگفتم به ماه نگاه میکردم و فکر میکردم من چرا امروز اینجوری شدم؟
من هیچ وقت قیافه برام مهم نبوده خیلی پسر خوش قیافه دیده بودم اما اینجوری نشده بودم اما امروز...
باید رو خودم کار میکردم تا اینقدر احساسی برخورد نکنم.نباید به خودم اجازه بدم افکار و احساساتم بهم غلبه کنن.باید میتونستم.
مثل برق و باد اون سه روز گذشت و دوشنبه شد.قرار بود فردا شب اولین شبی باشه ما وارد اون مهمونی میشیم.
شام و خورده بودیم و کم کم واسه خواب اماده میشدیم.قرار شد وقتی خوابیدن در این مورد صحبت کنیم.منم رفتم تو اتاقم و چند تا تمرین تمرکز ی کردم تا ساعت 11 که دیگه همه خوابیدن.با صدای پیامک گوشیم رفتم طرفش.از هاوش بود نوشته حالا وقتشه.
اروم رفتم تو حیاط.چون اخر شب بود درست نبود تو اتاق هاوش صحبت کنیم اگه یکی بیدار میشد میدید ممکن بود فکر دیگه ای بکنه.
هاوش روی صندلی نشسته بود و به تاریکی حیاط زل زده بود.کرمم گرفته بود اروم و بی صدا رفتم طرفش و از پشت یهو هلش دادم.با ترس برگشت و طرفم اما با دیدن من اخمی کرد و گفت:
دیوونه ترسیدم ...
ریز ریز خندیدم و گفتم:
حقته..تو اون سیاهی به چی زل زده بودی؟
سری تکون دادو گفت:
من اخر نفهمیدم تو چرا اینقد فضولی.
بعد جدی شد و گفت:
همتا تو این مهمونی نباید اینجوری باشی.باید این اخلاقاتو بزاری کنار.فضولی و کنجکاوی تو کارشون اونا رو مشکوک میکنه فهمیدی.
نشستم و گفتم:
اره بابا میدونم.دست کم گرفتی منو ها...
_ببین اونجا باید وانمود کنی یه دختر پولدار سرخوشی که کارت ول گشتن تو این پارتی و مهمونی و اینجور چیزاست.باید نشون بدی پایه همه چی هستی .اهل مشروب و مواد و حتی خلافای گنده ..یعنی اینکه هیچی برات مهم نیس.
سری تکون دادم به معنی موافقت و منتظر ادامه حرفاش شدم.
_ببین من با شاهرخ صحبت کردم.مثلا من پسرخالتم و شاهرخ دوستم که دوست پسر تو هم هست.
با تعجب گفتم:
چی؟
نیشخند زد و گفت:
چیه نه که تو هم بدت میاد؟
عجب نامردیه...حالا خودم میدونم دارن تودلم قند اب میشه با فکرشم خوشم چقد من بدبختم ولی بقیه که نباید بفهمن.اصلا این همه دیشب با خودم حرف زدم و تصمیم گرفتم کشک بود مگه...
با حرص گفتم:
اره عاشق اون دوست گنده دماغ پرروتم...نکنه تو هم فکر میکنی چون قیافه داره همه باید کشته مردش باشن اره...مهم اخلاقه که زیر صفره ..ببین هاوش از الان بگم خیلی پررو بازی دربیاره میزنم لهش میکنما..
هاوش با تعجب نگام میکرد :
بابا تو چته؟من یه چیزی گفتم حالا تو یه تخته میری واسه خودت..باشه باشه.
خودمم خندم گرفته بود.
_خب داشتم میگفتم مثلا تو اهل مشروب و اینا هم هستی اما شاهرخ نمیزاره و دوس نداره تو از این چیزا استفاده کنی و تو هم مثلا مجبوری حرفاشو قبول کنی.
اسمامونم عوض میشه.حالا فردا قبل مهمونی شاهرخ دقیقترشو میگه.
بلاخره حرفامون تموم شد و هر کدوم رفتیم تو اتاقامون.اما من همش به یه چیزی فکر میکردم.به فرداشب و شاهرخ که قرار بود نقش دوست پسرمو بازی کنه.
خیلی هیجان زده بودم.درست برعکس قولایی که به خودم داده بودم

از صبح در تکاپو بودم چی بپوشم و چیکار کنم تا نقشم باور پذیر بشه.خب من باید نقش یه دختر بی بند و بار و بازی میکردم دیگه...
بلاخره تصمیم گرفتم.ناخونامو لاک قرمز جیغ زدم با دون دونای مشکی.موهامو اتو کشیدم تا لخت لخت بشه.یه شلوار جین کثیف با کلی سوراخ و پارگی پوشیدم و یه بلوز شیک استین کوتاه مشکی پوشیدم و چون خیلی استینش کوتاه بود یه ساق دست بافت مشکی که پایینش پاپیون داشت هم دستم کردم.
2-3تاگردنبند با مهره های دندون و عاج گردنم کردم و گوشواره های حلقه ای بزرگ که تا روی شونم میومد گوشم کردم.
دستمم پر دستبند نقره ودستبندای چرم کردم با انگشترای گنده و طلای سفید با عقیق که شک نکنن پولدارم.
یه بوت تا زانو هم پوشیدم با یه پالتوی چرم مشکی کوتاه.
چتریامو که کوتاه کرده بودم کج کردم و ریختم تو صورتم وبقیه موهامو با یه کلیپس جمع کردم.
با ریمل و خط چشم ..چشمام خیلی درشت شده بود.رژگونه گلبهی زدم و بارژلب لبامو برجسته کردم.ادکلنو رو خورم خالی کردم .تموم شد...تو اینه نگاهی به خودم انداختم چقدر عوض شده بودم...حقیقتش خوشگل شده بودم تا جلف و بی بند و بار..اما خب همینو بلد بودم کلا جلفی بهم نمیخوردحالا هرکاری بکنم...
ریز ریز با خودم خندیدم چه پررو...اعتماد به نفس کاذب شاهرخ به منم سرایت کرده..
گفتم شاهرخ یعنی الان چی پوشیده.نگاهی به ساعت کردم..ساعت 8/5 بود .
با صدای هاوش رفتم پایین.پایین پله ها ایستاده بود و روش اونطرف بود.از پشت که خیلی خوش تیپ بود.شلوار جین طوسی با یه تیشرت جذب سرمه ای که هیکل رو فرمشو به خوبی نشون میداد.
هیچ کی خونه نبودو این به نفعمون بود .
سرفه ای کردم تا برگرده.با سرفم برگشت طرفم و داشت میگفت:
اه چقدر معطل می....
حرفشو ادامه ندادو با بهت به من خیره شده بود.چقدر جذاب شده بود.صورتشو شیش تیغه کرده بود و موهاشو با ژل حالت داده بود.سر تا پامو نگاه کردو رو چشمام متوقف شد.
تو چشماش تحسین بود اما با نگاه شیطنت امیز من نگاهش شوخ شد و سوتی زد و گفت:
چیکار کردی تو...باباجذاب.
لبخندی زدم گفتم:
بودم چشم بصیرت نداشتی ببینی.
تا خواست جوابمو بده گوشیش زنگ خورد.
_بله..دم دری؟اومدیم اومدیم.
گوشیو قطع کرد و گفت:
بدو شاهرخ اومد.
هیجان داشتم و خودم میدونستم واسه دیدن شاهرخه.
به ماشین که رسیدیم نگاهشو میدیدم که با تعجب نگام میکنه.در و باز کردیم و نشستیم.
سلام کردیم و حرکت کردیم.
از تو اینه نگام کرد و با لبخند مرموزی گفت:
چه تیپی زدی؟خوشگل شدی.
من تعجب کرده بودم یعنی با منه؟
هاوش گفت:
کیو میگی؟
_مگه شک داری خوشگل و جذاب شدی؟
اینو درحالی به هاوش میگفت که نگاهش از تو اینه به من بود.دیوونه..دوپهلو حرف میزد تا نفهمم با کیه اما نگاهش مشخص بود با منه.
هاوش هم انگارفهمیده بود چون با صدای خندونی گفت:
نه اما خب من بودم تو چشم بصیرت نداشتی.
اینو گفت و زد زیر خنده.منم خندم گرفته بود.
شاهرخم لبخندی زد و گفت:
خب حالا بریم سر امشب.اول اسمامونو بگم ...اسم من سامیار اسم هاوش شایان اسم همتا هم ترانه.مواظب باشین اشتباه نکنین و سوتی ندین چون تو خطر میفتیم.
همینطور که میدونین من و هاوش دوستیم و همتا هم...با یه مکثی گفت:
دوست دخترم که هاوش پسرخالشه.
بابای همتا تاجر و همش خارجه.خونتون تو قیطریه ست و با مامانت زندگی میکنی.تک بچه ای و دیپلم داری.دانشگاه دوس نداری.فامیلیت امامیه.هاوش هم با مامان باباش زندگی میکنه تو زعفرانیه.یه خواهرم داره که کوچکتر از خودشه.منم پدر و مادرم خارجن و خودم تنها زندگی میکنم.چند ماه اونجام و چند ماه واسه خاطر کارخونه مواد غذاییم اینجام.هاوش هم تو کار ساختمون سازیه.
فامیلی من سلطانی و فامیلی هاوش هم تمنا.منو تو هم بوسیله هاوش با هم اشنا شدیم.بهتر جلسه اول زیاد حرف نزنیم تا محیط برامون جا بیفته.همتا هرچی تعارف کردن نمیخوری و به من نگاه میکنی.
این اطلاعات همش از مرکز به ما داده شده و واقعیت پیدا کرده.
خب از همین جا شروع میشه.رسیدیم .
کنار یه دراهنی بزرگ که کنار جاده بود ماشین و خاموش کرد.نفهمیدم اصلا کجا اومدیم.
دوتا بوق زد.بعد چند ثانیه در باز شد و رفتیم تو.چه حیاطی.طویل و ترسناک.بلاخره به ساختمون اون باغ مخوف رسیدیم.
ماشین و یه گوشه کنار ماشینای مدل بالای بقیه پارک کرد و قبل پیاده شدن گفت:
من سامیارسلطانی.هاوش شایان تمناو همتا ترانه امامی.
سری تکون دادیم و پیاده شدیم.هواسرد بود و هاوش پالتوشو پوشید.
چشمم تازه به شاهرخ افتاد.چه تیپی زده بود.یه پیرهن استین بلند خاکستری تنگ با شلوار راسته مشکی با یه کت کوتاه.چه جیگریه این باز..لعنتی.
نگاهی به ساختمون کردم که با صدای شاهرخ برگشتم.
_بریم.
از پله های اون قصر مشکوک بالا رفتیم و کنار در ایستادیم.صداهای زیادی از توش میومد.از دی جی و اهنگ و حرف زدن بگیر تا بقیه.
_ترانه؟
باصدای شاهرخ به خودم اومدم.دستاشو بالا برده بود تا دستامو دورش حلقه کنم.وای...نگاهی به هاوش کردم که سری به منزله تایید تکون داد.رفتم طرف شاهرخ و دستمو دور بازوش حلقه کردم.
هوم...چه هیجانی .کنار همچین لعبتی تو یه همچین مهمونی ...چه هیجانی.
درو باز کردیم و وارد دنیای ناشناخته ای شدیم.


از همون جا که درو باز کردیم و وارد شدیم زندگی من وارد مسیر تازه ای شد.
یه سالن بزرگ بود که مملو از جمعیت بود.اکثرا دخترا و پسرای جوون وسط بودن و مشغول رقص یا به قول من حرکات موزون.بینشون از سن های دیگه هم بود اما به نسبت کمتر.
بعضی ها نشسته بودن و مشغول خوردن بودن و فک میزدن.اما چیزی که بیشتر از همه توجهمو جلب کرد چند نفری بودن که یه قسمت از سالن که پله میخورد و روی برامدگی قرار داشت و معلوم جای خصوصی و دنجیه نشسته بودن و رفتارشون بابقیه فرق داشت طوری که ادم فکر میکرد خیلی باشخصیتن و اشتباهی اینجا اومدن.
حدس زدم اونا باید اصل کاریا باشن.همینطور تجزیه و تحلیل میکردم و نفهمیدم که شاهرخ منو کجا میکشونه.نگاهی کردم که دیدم شاهرخ و هاوش یه جایی نزدیک همونا انتخاب کردن و نشستیم.
اینجا جون میداد واسه خوندن افکار بقیه اما خب کار ما یه چیز دیگه بود.
هاوش با بی قیدی که تاحالا ازش ندیده بودم تکیه داد به مبل طوری که انگار خوابیده بود و یه موز از ظرف روی میز گرفت و شروع کرد به خوردن.
من و شاهرخم که روی یه مبل دونفره نشسته بودیم تنگ هم.شاهرخ یه نگاه به اطراف کرد.رد نگاهشو مخفیانه دنبال کردم.اون مردایی که بالا نشسته بودن زیرچشمی مارو نگاه میکردن.
شاهرخ خیلی اروم برگشت طرف من و دستشو انداخت پشت من و دورم حلقه کرد...
قلبم داشت از سینم میزد بیرون.عطر ادکلنش تو بینیم بودو خودمم تو بغلش..
وای خدا چه ماموریتی...از ذوق داشتم میترکیدم اما بعد خودمو سرزنش کردم که خاک بر سر ندید بدیدت...خدا داره نگات میکنه میگه چقدر بی جنبه بود این...حالا مگه چی هست باید عادت کنم از این به بعد به این رفتارای شاهرخ انگار که داداشمه مثلا...اره ارواح عمت داداش...
شاهرخم یه موز برداشت و یه گاز ازش گرفت و بعد گرفتش جلوی من...با تعجب نگاش کردم.با اشاره سر ازم خواست منم گاز بزنم.اه اه...دهنیه اینو گاز بزنم؟
عمرا...اما وقتی دیدم اخماش یکم تو هم رفت و اشاره کرد به اطرافمون مجبور شدم سرمو ببرم جلو یه گاز از موز بزنم اونم با اکراه.
با شیطنت لبخند نادری زد و خودش از بقیه موز که من خورده بودم خورد...
خدایا اومدیم ماموریت یا ماه عسل؟
خودمم خندم گرفته بود .تا اخر هی موزو خودش خورد هی من.منی که عادت نداشتم انگار اونشب زهر خوردم ولی خب باید عادت میکردم.
همین طور داشتم اطرافمونگاه میکردم که دوتا دختر اومدن طرفمون.یکیشون یه پیراهن دکلته پوشیده بود که همه جای بدنش بیرون بود.با یه ارایشی که هیچی از صورت خودش پیدا نبود.
اون یکی دیگه مثل همون و شایدم یکم بیشتر.
اولیه اومد نزدیک ما و با ناز دستشو به طرف شاهرخ دراز کرد:
من النازم عزیزم..خوشحال میشم افتخار یه دور رقص و بهم بدین.
ایش چندش..بزنم فکشو بیارم پایین.همین امثال تو به پسرا اعتماد به نفس کاذب میدین دیگه..
شاهرخ با پوزخند نگاش کرد و گفت:
متاسفم قبلا این خانم قول رقص و بهم دادن.
دختر اخم کرد و با عشوه بیشتری گفت:
تا اخر شب وقت زیاده.
_بله منم تا اخر شب همپامو کنارم نگه میدارم لیدی.بهتر شانستو جای دیگه امتحان کنی.
بعدم حلقه دستاشو دورم محکمتر کرد و روشو برگردوند طرف دیگه.دختر به من و شاهرخ با عصبانیت نگاهی انداخت و رفت.
منم لبخند ریزی کردم و برگشتم ببینم هاوش چه میکنه.هاوش با لبخند بلند شد و دستشو انداخت دور گردن دختر و بلند شد رفت وسط تا قری بیاد.با خنده رقصیدنشو نگاه میکردم که ناخوداگاه چشمم خورد به میز کاناپه بغلیمون.
یه پسر نشسته بود و دوتا دختر کنارش نشسته بودن و داشتن نوازشش میکردن و همدیگه رو میبوسیدن.
چشمام داشت از کاسه درمیومد.کار داشت به جاهای باریک میکشید که دست شاهرخ چونمو گرفت و به طرف خودش کرد.ابروشو بالاداده بود وچشماشو ریز کرده بود:
خیلی برات جذابه؟
با گیجی گفتم:چی؟
نیشخند زد و گفت:
گفتم رفتار اونا برات جذابه؟خوشت میاد؟
تازه فهمیدم چی میگه.با عصبانیت گفتم:
حرف دهنتو بفهم فکر کردی همه مثل توان؟
_پس چرا زوم کردی روشون؟
با تمسخر گفتم:
من که مثل تو نیستم این چیزا برام عادی باشه.
لبخندی زدو گفت:
پس الان برات عادی شد دیگه این جورچیزا رو نگاه نکن وگرنه..
_تهدید میکنی؟
_اره وگرنه کاری میکنم برات عادی بشه.
برق شیطنت رو تو چشماش دیدم.دیوونه نه به اون خشکی و عبوثی ش نه به الانش..
_ببخشید ؟
دوتامون برگشتیم طرف صدا.خدمتکار بود.
_بله؟
_اقا میخوان از نزدیک باهاتون اشناشن.
بعدم با دست همون مردا رو نشون داد.وای یعنی از اینجا بازی شروع شد.
-باشه.شما برو ممنون.
_ترانه اماده باش.شایان کجاس؟
با نگاه دنبال هاوش گشتم.وسط بود و بین دخترا.
دیوونه..از خدا خواست.با اشاره شاهرخ اومد پیشمون:
چیه؟
_ما رو خواسته ببینه.
سری تکون دادو بلند شدیم .


شاهرخ دستشو انداخت دور من و تقریبا تو بغلش بودم..باهم راه افتادیم طرف اون چندتا مرد..از پله ها بالا رفتیم و درست روبه روی اونا ایستادیم.

سریع نگاهی بهشون انداختم و بررسیشون کردم:
یه مرد حدود 50-55ساله با موهای جوگندمی که از پشت دم اسبی بسته بودو یه بلوز سفید پوشیده بودو صدر مجلس نشسته بود و میخورد رییسشون
باشه با یه نگاهی که ادم احساس میکرد لخته.چندش...یه زن 30 ساله مو مشکی با چهره ای جذاب هم تو بغلش بود...یه پیراهن دکلته پوشیده بود
که نمیپوشید سنگین تر بود.
سمت راستش یه مرد دیگه که حدودای 40 میزد و خیلی شبیهش بود.اما اون جدی و خشک زل زده بود به ما برعکس رییسشون.
سمت چپ رییس یه مرد دیگه حدود 60 ساله بود که معلوم بود موهاشو رنگ کرده و یه دختر بور با ی تاپ و شلوارک خیلی کوتاه که همه بدنش معلوم
بود چسبیده بود بهش...مردک اصلا مارو نمیدید چشمش همش به بدن دختر بود...
صدا یم یه پسر تقریبا 25 ساله نشسته بود و دوتا دختر هم تو بغلش بودن و بازار ماچ و بوسشون به راه بود ....
داشتم اینا را ارزیابی میکردم که سنگینی نگاهی رو حس کردم..برگشتم به طرف نگاه...یه پسر 30 ساله کنار همون مرد که شبیه رییس بود
نشسته بود و هیچ دختری کنارش نبود...جدی با چشمای مشکی و نافذ که تا عمق وجود ادم میرفت...نمیدونم چرا احساس خاصی نسبت بهش داشتم...
یه تیشرت جذب مشکی پوشیده بود با یه شلوار مخمل مشکی و صورت سفیدش حسابی تو چشم بود...
چهرش از اون چهره های خاص بود...کم کم لبخند شیطنت امیزی رو لبش اومد که با سقلمه شاهرخ به خودم اومدم...
چشمامو ازش گرفتم و به شاهرخ نگاه کردم.
لبخند زورکی رو لبش بود که معنیشو درک کردم:هانی...شهباز خان با شما بودن.
بعد با چشماش به همون مردی که فکر میکردم رییسه نگاه کرد.اروم برگشتم طرفش و همینطور که ادامسمو عین لنگه کفش تو دهنم میچرخوندم
و گفتم:جونم؟
شهباز خان با لبخند حرص دراری همینطورکه زل زده بود بهم گفت:
خودتو معرفی نمیکنی ....عروسک؟
عروسک و خیلی کشدار گفت که شاهرخ و هاوش اخم ریزی کردن.با بی قیدی گفتم:
ترانه ام شهباز جون.
انگار از شهباز جون من خیلی خوشش اومده بود که خر کیف گفت:
اسمتم مثل خودت ملوسه...
رفتم تو مخش:ای جون تو چه عروسکی هستی...جون میدی واسه...سامیار چه تیکه ای داره حیفه واسش ...میدونم چیکار کنم سامیار جون شوما
مال شهروز میشی که بدبخت 'گی هستش ترانه هم مال من...از حالا طاقت ندارم ...میتونم چند منظوره ازت استفاده کنم..اگه قابل اعتماد باشی واسه جابه جایی جنسم خوبی ...طرف معاملم اگه تو رو ببینه پول بیشتری میده....
اصلا میکنمت نمونه کار وای چه شود...
_اه اه...کثافت چه نقشه ای هم میکشه منم وامیسم نگات میکنم پیر خرفت کثیف ....
زیر چشمی نگاهی به هاوش و شاهرخ انداختم...وای وای اونام شنیدن اون یه تیکه رو مردم از خجالت ولی
یه جاییش به نفعه ها باید اعتماد این گودزیلا رو جمع کنم...
شاهرخ از پشت دستاشو دورم گره زد و محکم فشارم داد به خودشو درحالیکه صورتشو میمالید به موهام رو به شهباز خان گفت:
ترانه منه دیگه...
شهباز خان با سر تاییدی کرد اما تو فکرش:اره جون خودت من این خوشگله رو مال خودم نکنم شهباز نیستم...اصلا هم مال تو هم مال من...چیزی ازش کم نمیشه که ...ولی واسه کار بدجوری تو چشمه جونم چه معامله ای بشه...
سری تکون داد و به مردی که همجنس باز بود و شبیهش بود اشاره کرد:
داداشم شهروز.
به مرد سمت چپیش اشاره کرد:دوستم فرهنگ و پسری که کنارش بود:پسرش فواد.
به زنی که تو بغل خودش بود هم اشاره کرد و دستی به گردن لخت زن کشید:
سیمین عزیز من.
و به پسری که جذاب بود و چشمم گرفته بودش اشاره کرد:سهیل از بهترین دوستام.
چقدرم همسن بودن اخه مگه هم قدته که میگی دوستم..لبخندی زدیم و بلاخره برگشتیم پایین.
وقتی نشستیم هاوش شروع کرد زیرلب غر زدن:
مرتیکه خرفت...
شاهرخ اروم گفت:
هاوش بسه ساکت..الان وقتش نیس.
هاوش هم بلند شد و رفت وسط.همینطور به اطراف نگاه میکردم.
_خیلی کیف کردی بهت گفت عروسک..نه؟
با خونسردی گفتم:کافر همه را به کیش خود پندارد.من میدونستم خوشگلم اما اینکه از زبون اون خرفت شنیدم بیشتر چندشم شد.
لبخند محوی زد:خیلی هم پررویی..
_اینو که کمال همنشینی با تو توی من به وجود اورد.
اروم سرشو اورد جلو که ناخوداگاه عقب کشیدم.اخمی کرد و گفت:
شهباز داره نگاه میکنه عادی باش.
بعد هم سرشو برد تو موهام و دستش دورم محکمتر کرد...من از دست این اب لمبو شدم اینقدر فشارم داد.تا اخر ماموریت چیزی ازم نمیمونه.
اروم گفتم:پس چرا ما هیچ کار نمیکنیم؟
با لحن موذی گفت:دوست داری از این جلوتر بیام؟من که برام فرقی نداره..
با حرص گفتم:خیلی پررو و بی حیایی...منظورم کاره...
با صدای ارومی گفت:جلسه اوله..چه خبره بزار یکم بگذره از جلسه های بعد.الان وقت اعتماد جلب کردن.
مور مورم میش.باز دوباره اون حس اومد سراغم.دلم میخواست یا بره کنار یا منم بغلش کنم...ووی..نمیتونین درک کنین چه حسی داشتم.
نفس عمیقی کشید و گفت :چه موهات خوشبو...
صداش دورگه شده بود...دیدم اینجوری نمیشه.اروم طوری که کسی نفهمه یه گاز از شونش گرفتم که یهو رفت کنار:
دیوونه..
لبخند موزی زدم و ابرومو بالا انداختم.
چشماشو ریز کرد و زمزمه کرد:
تو که فعلا تو دستمی..دارم برات.
اون شب بلاخره تموم شد و با خستگی رفتیم خونه.خدارو شکر مامان اینا خواب بودن و فکر کرده بودن ماهم خوابیم.
رو تختم ولو شدم و همش تو فکر شهباز و شهروز و سیمین و سهیل بودم.اما همه اینا از فکرم بیرون میرفت و فقط صورت شاهرخ میومد
تو ذهنم و اغوش گرمش...