نقطه شروع23
با صدای بلندی گریه میکرد و حرف میزد...داد زدم:
-پرک چی شده دوباره؟!اروم باش بعد حرف بزن...
بازم فرقی نکرد ولی اینبار میتونستم بفهمم چی میگه...
-مرمر پویان...
نکنه پویان چیزیش شده؟!...سعی کردم افکار منفیو از ذهنم دور کنم ولی دلشوره ی بدی به جونم افتاده بود...
-پویان چی؟!پرک ترخدا حرف بزن نصفه جونم کردی!
-امروز بالاخره از اتاقش اومد بیرون...تمام لباساش پاره پوره شده بود و دستش خونی بود...اصن هیشکیو ندید سوییچ ماشینشو برداشت و از خونه زد بیرون...رفتم تو اتاقش دیدم شیشه ادکلنش که شکسته بود خونی بود...فکر کنم رفته بود تو دستش چون کف اتاق هم خون ریخته بود...مرمر اون الان تو حال خودش نیست...میزنه خودشو میکشه بخدا...رانندگیش خرکی میشه...
وای نه...اگه پویان طوریش بشه منم میرم پیشش...نمی تونم ازش دور بمونم...
-پرک حالا چی کار کنیم؟!
-نمیدونم گوشیشو جواب نمیده تو زنگ بزن شاید جواب تو رو بده...
-ولی پرک...
-مرمر خواهش میکنم...اون منتظر توئه...
-باشه باشه...بهت خبرشو میدم تو هم منو بی خبر نذار...
-باشه...
گوشیو سریع قطع کردم و شماره پویانو گرفتم...
چندبار بوق خورد ولی بعد بوق اشغال زد...
دوباره گرفتم ولی از همون اول اشغال بود...
نکنه گوشیوشو پرت کرده بیرون؟!...پویان ترخدا جواب بده...
گوشیو پرت کردم رو تخت...به شدت عصبی شده بودم...
تا نزدیکای غروب منتظر شدم و هی زنگ زدم ولی فرقی نکرد...
اضطراب بدی داشتم...
مامان اینا با مروا رفته بودن مهمونی و من که حوصله نداشتم گفتم نمیام...
تلفن که زنگ خورد عین برق گرفته ها دویدم سمتش و برش داشتم...
-الو پرک...
-مرمر...
بازم گریه میکرد...ولی حس میکردم گریه این دفعه اش مثل قبلنا نیست...
یه دلیلی داره...یه غم بزرگ تو صداش بود...
-پرک حرف بزن...بگو چی شده...پویان اومده؟!خبری ازش شده؟!پرک...
منم مثل اون هق هق میکردم...صداش به زور شنیده شد:
-اره مرمر...اومد...داداشم اومد...ولی با ماشین مچاله شده...سرتاپا خونی اومد...بالاخره کار خودشو کرد...
صداها تو ذهنم گنگ بودن...چی میگفت...کی اسممو صدا میکرد...
فکر کنم پرک بود...گوشی از دستم افتاد...ولی نه باید میفهمیدم..
تمام قوامو جمع کردم و گفتم:
-پرک...
تو دهنم نمی چرخید ازش حقیقتو بپرسم...گفتم:
-زنده اس؟!
-داره میمیره...تو جاده شمال تصادف کرده...با یه کامیون...ولی کامیونیه چیزیش نشده فقط خورده به ماشین پویان اونم محکم پرت شده تو سنگا و صخره های کنار جاده...ماشینش اتیش میگیره...
جیغ زدم:
-بسه پرک...نگو ترخدا دیگه نگو...کجاس؟!کدوم بیمارستانه؟!
تندتند ادرسو داد...نفهمیدم چه طور گوشیو قطع کردم و لباس پوشیدم..
یه یادداشت هول هولکی نوشتم واسه مامان اینا و ماجرا رو خلاصه واسشون نوشتم و زدم بیرون...
میترسیدم خودم جلومو نبینم تصادف کنم و برای اخرین بار پویانمو نبینم و بمیرم...
با سرعت نور خودمو رسوندم بیمارستان و پیداشون کردم...
مامان و باباش و پرک و...شاخ دراوردم..اون دختره پانته آ هم بود...
و پرک رو تو بغلش گرفته بود و دلداریش میداد...
اینجا چی کار میکرد...رفتم جلوشون...
با دیدنم سرشونو بالا اوردن...
پرک خودشو انداخت تو بغلم و گفت:
-مرمر دیدی چی شد؟!دیدی داداشم رفت؟!...دیدی دیر اومدی...
تو بغل هم گریه میکردیم...اون دختره بلند شد مارو از هم جدا کرد و گفت:
-پرک بشین این حرفا چیه...مرمر خودش به اندازه کافی ناراحت هست تو دیگه بدتر نکن...
این چی میگفت؟!...چرا انقدر با من صمیمی بود؟!...
گفت:
-مرمر جون فکر نکنم منو بشناسی...من پانته آ خواهر بزرگتر پویان و پرکم...به خاطر نامزدی پویان اومدم ایران ولی با چی مواجه شدم!...
هاااان؟!...خواهرش بود؟!...یعنی این همه مدت...؟!..
نمی تونم باور کنم!!!...گفتم چقدر به هم شبیهن...
گفتم چقدر قیافش برام اشنائه...
انکار پرک چندسال بزرگتر بود البته با تغییرات جزئی...
خودمو انداختم رو صندلی...
دستمو گرفت و گفت:
-عزیزم خوبی؟!...به خودت فشار نیار سالم میاد بیرون...
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه و بلند بلند گفتم:
-چه جوری اروم باشم؟!پویان داره اون تو جون میده...داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه من راحت باشم؟!...به خدا...به خدا اگه اون چیزیش بشه منم خودمو میکشم...میرم پیشش!!!اگه هم سالم اومد بیرون هر وقت خوب شد میرم پیشش...التماسش میکنم تا دوباره باهم باشیم...نمی تونم...دیگه نمی تونم دوریشو تحمل کنم...فقط زنده بمونه...اگه خدایی نکرده فلجم بشه خودم تا اخر عمرم نوکریشو میکنم...با جون و دل...برام اونقدر عزیزه که اگه لازم بشه اعضای بدنمو میدم بهش...فقط زنده بمونه...خدایا جون منو بگیر بده به پویان...این زندگیه کوفتیو بدون اون نمی خوام...اصلا باشه...باشه قبلو از هم جدا باشیم...فقط زنده باشه...
اونا هم با این حرفای من گریه میکردن...
یه لیوان اب نزدیک لبم کردن و به زور چند قلپ ازش خوردم تا راه نفسم باز بشه...
همش به در اتاق عمل خیره بودم و زیر لب دعا میکردم تا زنده و سالم برگرده...
با اشفتگی نگاهی به ساعت کردم...
شش ساعت بود که هنوز تو اتاق عمل بودن...
خداخدا میکردم تا زیر عمل دووم بیاره..
بابا زنگ زده بود و من سریع همه چیو براش گفتم و گفتم که میمونم اینجا و نگران نشن...
ساعت دو نصف شب بود که در اتاق عمل باز شد و دکتر ازش بیرون اومد...
قیافش چیزی نشون نمیداد...
با سرعت خودمو رسوندم کنارش...
خانوادش هم اومدن...
دکتر نگاهی به من کرد و گفت:
-شما چه نسبتی با بیمار دارین؟!
نمیدونستم چی بگم...پدرجون گفت:
-همسرشون هستن...
به ما دوتا اشاره کرد و گفت:
-بیاین اتاق من...
و خودش و یکی دوتا پرستار رفتن دنبالش...با پدرجون رفتیم اتاق اقای دکتر...
خودش نشست پشت میزش و به ما هم اشاره کرد که بنشینیم...
فوری نشستم و منتظر نگاهش کردم...
نگاه منو که دید لبخند بی روحی زد و گفت:
-خیلی نگرانی نه؟!...معلومه خیلی دوستش داری و حست فقط از روی وظیفه شناسی نیست...
-اقای دکتر میشه بگین وضعیتش چه جوریه؟!
هر آن منتظر بودم تا بگه زنده نمونده ولی گفت:
-ببینید بیمارتون به خاطر تصادف وحشتناکی که داشته و دوری مسیر تا بیمارستان و از همه مهم تر ضربه ای که به سرش خورده تو کماست...بذارید واضح براتون توضیح بدم...کما یعنی سطح هوشیاری خیلی پایین...سطح هوشیاری GCS بین یک تا پونزده هست و پایین ترین سطحو کما میگن...یعنی بیمار به شدید ترین محرک های بیرونی هم واکنشی نشون نمیده ولی مغز و قلبش سالمه و کار میکنه ولی بازم وضعیت چندان خوبی نیست چون اگه شرایطتش بدتر شه ممکنه دیگه برنگرده و دچار مرگ مغزی بشه...
صورتمو با دستام پنهون کردم...دکتر ادامه داد:
-فعلا که تو کماست ولی بعدا ممکنه وارد زندگی نباتی بشه...یعنی اینکه به بعضی محرک های بیرونی پاسخ میده و ممکنه حتی بعضی از اعمال حیاتی مثل بلع و گردش خون و غیره رو انجام بده ولی اصلا هوشیاری نداره یعنی اگه هم عکس العملی نشون داد یه عمل غریزیه و تحت نظر هوشیاریو مغزش نیست...و میتونه چندماه،یک سال و حتی تا یک دهه هم همین طور ادامه بده...که دیگه امکان بگشتش خیلی کم میشه و اخرش میتونه به مرگ مغزی دچار بشه...
-نه!
-چرا خانم...من دکتر رکی هستم و دوست ندارم با حرفای الکی و دروغ دل مریضامو خوش کنم...شما باید از همه چی مطلع باشید و همه جوانبو در نظر بگیرید...اگر مرگ مغزی بشه دیگه امکان برگشتش صفره...وقتی مغز بمیره دیگه هیچ کاری از دستمون ساخته نیست...هرجای دنیا هم ببریدش همینه...مغز بمیره تنفس قطع میشه و اکسیژن به اعضای بدن نمیرسه و درنتیجه به مرگ کامل منجر میشه...تو مرگ مغزی با ونتیلاتور یا همون دستگاه تنفس مصنوعی میشه اکسیژنو به اعضای بدن رسوند و قلب و سایر اعضا کار کنن و به حیات ادامه بدن ولی اینم تا مدت زیادی دووم نمیاره...الانم من نمی تونم چیزی بگم میزان بهبودیش به میزان هوشیاریش بستگی داره و تنها با رعایت کردن یه سری شرایط و کنترل وضعیت میتونیم بهش کمک کنیم...بقیش دیگه فقط به خودش بستگی داره و باید بگم شما فقط باید براش دعا کنید تا هوشیاریشو بدست بیاره...
پدرجون از جا بلند شد و گفت:
-دخترم بیا بریم...
-شما برید من میام...
-باشه...
وقتی رفت نزدیک میز دکتر شدم و گفتم:
-اقای دکتر..به نظر شما چقدر احتمال برگشتنش هست؟!
لبخندی بهم زد و گفت:
-دخترم گفتم بستگی به خودش داره...ما هرکاری بتونیم میکنیم و در واقع تنها کاری که میتونیم براش بکنیم مساعد نگه داشتن شرایطه...معلومه خیلی دوستش داری...چنین عشقیو تو نگاه خیلی ها نمیشه دید...
از اینکه با یه مرد غریبه از عشق حرف میزدم خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین...
دکتر گفت:
-فقط براش دعا کن...شاید با عشقت بتونی وادارش کنی تا برگرده...بیمار تو این جور مواقع میشنوه و حرفاتو درک میکنه...این دیگه به علم ربطی نداره چیزیه که تو قلبت هست...یکم که شرایطش بهتر شد اجازه میدم بری ببینیش!
برای اولین بار خوشحال شدم...گفتم:
-واقعا اجازه میدید؟!خیلی ممنون...
-خواهش میکنم..امیدوارم امیدت ناامید نشه...
-مرسی...ببخشید شما هم خسته اید...با اجازه...
سری تکون داد و از اتاقش اومدم بیرون...خیلی حالم بد بود...
همش به پویان فکر میکردم...رفتم پایین و مادرجون و پرک و پانته آ رو دیدم...
خیلی گرفته بودن...پرک هنوزم گریه میکرد...
سری تکون دادمو اومدم تو محوطه بیمارستان...
چرا سرنوشت من اینجوری شد؟!...خدایا دارم تاوان کدوم اشتباهمو میدم؟!...
دارم مجازات عشقی که تو قلبم بود رو میدادم؟!..
چرا اینجوری؟!...الان جفتمون داریم جون میدیم...
یه کاری کردی که هم اون زجر بکشه هم من؟!...خدایا مگه نمی گن وقتی تو یه دردی بدی خودتم درمونشو میدی؟!...
تو هم پویانو خوب کن...وگرنه اگه بمیره برام مهم نیست که اون دنیامم خراب بشه خودمو میکشم میرم پیش پویان...
انگار درد کشیدن با سرنوشت من پیوند خورده...
سه ماه میگذشت...پویان هنوز تو کما بود و هیچ اثری از هوشیاریش نبود...
هر روز اونجا بودم و فقط برای حموم رفتن و عوض کردن لباسام میرفتم خونه...
مامان و بابا هم که حالمو میدیدن کاری به کارم نداشتن...
مامان اولا خیلی اصرار میکرد ولی با وجود اعصاب خردم با کلی قربون صدقه راضیش کردم...
به درخواست پدرجون دوباره برگشتم شرکت و مشغول به کارم شدم...نمی خواستم وقتی برگشت منو یه شکست خورده ببینه...
یه بار که خیلی ناامید بودم و حسابی بهم ریخته بابا اومد پیشم و باهام حرف زد...
گفت:
-دخترم میدونم خیلی دوستش داری...میدونم عاشقشی...ولی نباید خودتو فراموش کنی...اینقدر ناامید نباش...حتی اگه بگن یه درصد،فقط یه درصد احتمال هست که به هوش بیاد تو به خاطر همون یه درصد شاد باش و تلاش کن...تلاش کن برای اینکه وقتی به هوش اومد تو رو یه دختر موفق و یه همسر واقعی و یه تکیه گاه ببینه...مردا هم مثل زنا تو زندگیشون به کسی احتیاج دارن که حامیشون باشه...بذار بفهمه تو چه دختری هستی...اینکه صبح تا شب بشینی تو اون بیمارستان و هی اه و ناله کنی دردی از اون دوا نمی شه...خودتم بدتر مریض میشی...سعی کن قوی باشی..یعنی پویان انقدرم واست ارزش نداره؟!
بعد بلند شد و رفت و من موندم و یه دنیا فکر و خیال...
از اون به بعد دیدم راست میگه...رفتم سرکار..دیگه نشاط سابق و نداشتم و انگار با اخم کردن قرار داد بسته بودم...
میرفتم سرکار و بعدش میرفتم بیمارستان...یه روز پدرجون اومد تو اتاقمو گفت:
-دخترم...
-بله پدرجون؟!
-میای باهم بریم میخوام یه چیزیو بهت نشون بدم...
با سردرگمی گفتم:
-کجا اخه؟!...
-تو بیا...پشیمون نمی شی...
ناچار گفتم:
-باشه...
کیفمو برداشتمو سوار ماشینش شدیم...نمی دونستم کجا میره...بعد یه ساعت ترمز کرد...جای خاصی نبود رو به روی یه خونه ویلایی بزرگ بودیم...گفت:
-پیاده شو همین جاست...
پیاده شدم...رفت وایساد جلو خونه...یه کلید از جیبش در اورد و درشو باز کرد...
-بیا داخل؟!
-اخه اینجا کجاست؟!
خیلی ناراحت بود...میدونستم اگه یکم دیگه بهش فشار بیارم میشینه همین جا گریه میکنه چون این چند ماه فشار خیلی زیادی رو دوشش بود...
رفتم تو و درو بستم...یه نگاهی به اطراف انداختم...
یه خونه خیلی بزرگ که نماش سنگای سفید...