نمیدونم چی شد که یهو از خواب بیدار شدم.حالم هیچ تعریفی نداشت.چشمام هم تار میدید.نگاهی به دوروبرم انداختم . توی اتاقم بودم.توی ناحیه ی شکم و پهلوهام هنوز هم احساس درد داشم.با یاداوری صحنه ی چاقو خوردنم تنم لرزید.چاقو خوردن که مشکلی نداره فریب خوردنه که….تمایلی به فکر کردن راجبش نداشتم.دستمو گذاشتم روی محل ضربه که حالا پانسمان شده بود.متعجب دوباره به دورو برم نگاه کردم.خونه ی پناهی بودم ولی این پانسمان….خواستم از روی تخت بلند شم که درد بدی تو تمام وجودم پیچید و اه نسبتا بلندی کشیدم.همونطور که لبمو فشار میدادم تا بتونم دوباره دراز بکشم روی تخت در اتاق باز شد و من در همون حالت که به نظرم خیلی اسف ناک میومد به چهره ی پناهی که تو ۴ چوب در ظاهر شد خیره شدم.بی تفاوت اومد تو اتاق و منتظر شد که من یه سروسامونی به وضعیتم بدم.بالاخره موفق شدم با هزار زور و زر روی تخت دراز که نه البته خجالت کشیدم جلوش دراز بکشم.تکیه مو دادم به پشتی تخت و منتظر موندم یه چیزی بگه.اون با یه نگاه سرد و یه حالت بیتفاوت به من و من با یه حالت مضطرب و پرسشگرانه به اون خیره شده بودم.

دستشو به بغلش گرفت ولی بازم همونطوری داشت نگاهم میکرد.اعصابم دیگه داشت خرد میشد.ولی بالاخره به حرف اومد.

-من که نمیدونم تو کجا بزرگ شدی اما حالا توی همونجا بهت یاد ندادن وقتی میخوای یه قهرمان بازی در بیاری باید قبلش یه سری چیزا رو در نظر بگیری؟

یه کم مکث کرد .از طرفی به من بیچاره هم درد فشار می اورد و هم زخم زبونای این پسره.اعصابمو پاک خاش خاشی کرده بود.یه کم همونطوری نگام کرد و بعد دوقدم اومد داخل اتاق.نه ازش می ترسیدم و نه دیگه حساب میبردم.یعنی دردی که از ضربه ی چاقو بهم وارد شده بود جلوی همه ی این احساسارو گرفته بود.فقط توی اون لحظات ازش بیزار بودم.دلم میخواست یه سیلی درست و درمون حواله ی صورتش کنم و بهش بگم ازت متنفرم ….اما خوب شرایط ایجاب نمیکرد.

-یه سری شرایطی مثل اینکه دیگه اسم قهرمانا رو توی کتابا نمینویسن…..یا مثلا اینکه مملکت ممکنه عارش بیاد که اسم امثال تورو به عنوان  شهروندهم ذکر کنه دیگه قهرمان که جای خود داره….

عوضی بدجور رو نقطه ضعفام  سوزن می زد.اما نباید نسبت  بهش  ضعف نشون میدادم.

-یا مثلا از همه مهم تر اینکه اگه تو این قهرمان بازی ها یه بلایی سرت بیاد از اونجایی که کسی دورو برت نیست من باید از وسط خیابون جمعت کنم گوشیتو از اقا دزده بگیرم بلندت کنم از این همه پله بیارمت بالا زخم تو پانسمان کنم و وقتمو صرف یه چننین چیزی کنم.واقعا به این چیزا فکر نکرده بودی؟؟؟

حرفاش به اندازه ای سوزنده بودن که بتونن از یه دیوار پولادی هم رد شن دیگه شخصیت من که جای خود داشت.یه لحظه سرمو انداختم پایین و بعد خیلی اروم دوباره اوردم بالا و روبهش گفتم:

-ممنون بابت زحماتتون ……شرمنده وقتتون گرفته شد و اینکه ……..امیدوارم بتونم یه جوری جبران کنم.

لبخند فوق شرورانه ای زد که هزار جور فکر و ذکر مختلف بهم هجوم اورد.اینبار دیگه واقعا ترسیدم.نکنه…..

-اون که باید …..پس چی فکر کردی؟

-چی رو ؟؟؟

-هه مارو باش با کی اومدیم سر جلسه المپیاد…..جبرانو میگم.باید جبران کنی.

-خوب ….خوب جبران میکنم دیگه

خدایییش چشاش واقعا شر شده بود.یه پوزخند مضحک هم زد و نگاهم کرد.بعدم بدون اینکه چیز دیگه ای بگه از اتاق زد بیرون.اما یه لحظه وایساد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:در ضمن تو قرار داد اومده بود که اگه نتونستی یه روز رو کار کنی جاش اخر هفته ی اون هفته تعطیلی نداری و در اختیار منی دیگه نه؟؟؟؟

و بعد در رو خیلی اروم و با ارامش بست . هنوز ۳۰ ثانیه از رفتنش نمیگذشت که با صدای نه چندان کوتاهی گفتم:خفه شو پسره ی مغرور الدنگ بچه میترسونه ….هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی…اخخخخ

دستمو گذاشتم روی زخمم که یهو تیر کشیده بود.همونطور که دستم روی زخم بود فشار دستاشو روی گردنم حس کردم و بعد محکم کوبوندم به پشتی تخت . اونقدر جاخورده بودم که درد و به کلی از یادم بردم.احساس کردم هر لحظه ممکنه استخون گردنم زیر پنجه های وحشیش خرد بشه.

-ببین جوجه این بار اخرته که چه جلوم چه پشتم حتی یه لیچار ساده میبندی همین الانشم میتونم استخون گردنتو بشکنم.بعدم من نمیتونم هیچ غلطی بکنم هانن؟؟چشمت به اون قرارداده افتاده دوربرت داشته نه؟۳۰۰ ملیون که واسه من پول ادامس خرسیمه…..همین الان میتونم همه حیثیتتو به باد بدم…..

دیگه حتی نمیتونستم صداشو بشنوم.به عق زدن افتاده بودم که دیگه خیلی وحشیانه دستشو از روی گردنم کشید .قبلش هم یه دور کشیدم سمت خودش و بعد محکم سمت پشتی تخت پرتم کرد.درد اونقدر شدت گرفته بود که دیگه لمس شده بودم.توی این گیرودار حتی نمیتونستم به بدبختی هام و حرفایی که زد فکر کنم.جلوی خودمو گرفتم که بالا نیارم.اینطور هم نشد اما بعدش افتادم به هق هق .نفسام هم منقطع  و بریده بریده بود.این چه وضعی بود که من بهش دچار شده بودم؟خدایا این یه بازیه یا یه امتحان؟؟؟هرچی که هس حواست باشه خیلی سخته …..من قول دادم اخرشو ببرم ……قول دادم…..

درد بیهوشم کرد…چه درد زخمم چه درد گلوم و چه درد غرورم…

**

خستگی تو تنم بیشتر از این حرفا بود که بخواد با چند ساعت خوابیدن از بین بره.کلافه سعی کردم از روی تخت بلند شم . هوا هنوز گرگ و میش بود.ساعت موبایلمو تنظیم نکرده بودم.وقت زیادی نداشتم.هرچند هنوز هم دردو خیلی زیاد احساس میکردم اما نمیتونستم چه از درس و چه از ما بقی کارا بگذرم.به سختی و در حالیکه برای جلوگیری از جیغ کشیدنم لبمو محکم فشار می دادم  از روی تخت بلندشدم واروم و تلو تلو خوران رفتم سمت در.درد وحشتناک تمام عقل و جونمو به تسخیر گرفته بود.تند تند و پشت سر هم  نفس میکشیدم و قدم برمیداشتم.خدا الهی ازتون نگذره…….

دست و صورتمو ابی زدم.با دیدن خودم توی اینه جاخوردم.رنگ پوستم زرد شده بود و چشمم هم فجیع گود افتاده بود.لبم هم که مثل همیشه باد کرده بود.نه اینکه خیلی کوچیک بود باد هم میکرد.

قشنگ با مشقت لباسامو تنم کردم و سعی کردم دردو فراموش کنم.از پله ها لنگ لنگان پایین رفتم و صبحانه رو هم چیدم. از شب قبل هیچی نخورده بودم و حالت تهوع داشتم.از طرفی با وجود گرسنگی میلی هم به خوردن نداشتم.ولی با این وجود یکی دولقمه ای خوردم و بعد با همون وضعیت رفتم اتاق رختشویی.یه مقداری لباس جمع شده بود.ریختمشون تو لباس شویی کوچیکه.۲تا ماشین لباسشویی توی اتاق بود.نگاهی به اتو پرسی گوشه ی اتاق انداختم تا لباسارو که همیشه میذاشتشون رو اون رو اتو کنم اما لباسی در کار نبود.به نظرم اومد فکرکرده که امرورم زمینگیرم و نمیتونم از جام پاشم.نگاهی به دورتادور اتاق انداختم.چند دست از لباس های خشک شده رو نبرده بودم جابدم.نگاهی بهشون انداختم. یه جفت جوراب تمیز یه شلوار لی ابی کمرنگ یه تیشرت بری بری قرمز ابی و یه جلیقه ی لی هم برداشتم.ازاونجایی که تاالان دیده بودم به نظر می اومد به جلیقه علاقه داره.لباسارو برداشتم واتو کردم و بعد بردم توی هال و گذاشتم روی مبل.نگاهی به ساعت انداختم.دیرم شده بود.با این وضعیتم هم نمیتونستم بدوم.تا سر خیابون اصلی رفتم و یه دربست گرفتم

سرمو گذاشته بودم روی شیشه ی ماشین و افسر افکارمو رها کرده بودم.به همه چیز فکر میکردم.فکرم هم مثل وضعم مثل خودم سرتاپام و خلاصه کل وجودم سروسامون نداشت.یاد حرفای پناهی افتادم.((از همه مهم تر اینکه اگه تو این قهرمان بازی ها یه بلایی سرت بیاد از اونجایی که کسی دورو برت نیست من باید از وسط خیابون جمعت کنم گوشیتو از اقا دزده بگیرم بلندت کنم از این همه پله بیارمت بالا زخم تو پانسمان کنم و وقتمو صرف یه چننین چیزی کنم.واقعا به این چیزا فکر نکرده بودی؟؟؟))

با مرور حرفاش توی ذهنم با شتاب سرمو از روی شیشه برداشتم.پانسمان هم کرده بود؟؟؟یعنی….غلط کرده بوده خوب….پسره ی الدنگ چندش….

مور مورم شد و خدا رو شکر به مدرسه رسیدم.

***

توی مدرسه پرستو و ایسان مدام ازم میپرسن که چمه.بالاخره راضی شدم و جریانو البته با سانسور قسمت هایی از پناهی تعریف کردم.

یه بار هم حالم به شدت بد شد و با اینکه شکمم خالی بود کلی گلاب به روتون شدم.پرستو و ایسان هوامو داشتن.خیلی خواهرانه و گرم و نه حتی ذره ای شبیه ترحم و این واقعا جای خوشحالی داشت.

پرستو ازم خواست که باهاشون تا یه مسیری برم اما قبول نکردم و گفتم که حالم خوبه.گرچه اصلا اینطور نبود.توی مدرسه تمام زنگارو مثل همیشه توی کتابخونه سر کردم و سعیم بر این بود که این یه روز رو جبران کنم و تا حدودی موفق هم شده بودم.

برگشت رو با اتوبوس و مثل همیشه اومدم.احساس میکردم حالم روبه وخامت میرفت و این اصلا جالب نبود.یه درمانگاه نزدیکیای خونه ی پناهی بود.به اندازه ی کافی هم پول باهام بود.قبل از اومدن به خونه ی پناهی هم یه مقدار قابل توجهی پس انداز داشتمو باکی هم از این نداشتم که واسه ی یه چنین موارد ضروری پول خرج کنم.

از مطب دکتر زدم بیرون و حرفاشو مرور کردم.نباید تو این مدت خیلی تحرک میکردم و باید اون چرک خشک کن ها روهم مرتب میخوردم.چه کارای سخت سختی میخواست ازم.خداروشکر خیلی تو درمونگاه معطل نشدم و توی همون درمانگاه داروخانه هم بود.خیلی کارم طول نکشیده بود.می ارزید به نتیجش.چندتا مسکن هم بهم داده بود.تا رسیدم خونه یه دونه قویشو اندختم بالا و کارهامو شروع کردم.اول رفتم تو اتاق رختشویی.لباسارو انداختم تو خشک کن و مابقی لباسای خشک شده رو هم تا کردم و بردم بالا.و مثل همیشه گذاشتمشون روی میزی که کنار اتاق خواب و اتاق اصلی پناهی و توی راهروی طبقه ی دوم بود گذاشتم.

گرسنم بود و دیگه مثل قبل احساس شرم نمیکردم فقط یه کوچولو سخت بود.نگاهی به داخل یخچال انداختم.از زرشک پلوه که خداروشکر خبری نبود….

ولی تا دلت میخواست یخچال د=پربود از تخم مرغ.یکیشو برداشتم و نیمرو کردم.

بعد از شستن ظرف ها و یه نظافت کلی که البته خدارو شکر خیلی بهم نریخته بود تمام کارها تموم شد.مسکن هنوز اثر نکرده بودو جای تعجب داشت که خوابم نمیومد.کتاب عربیمو از داخل اتاق اوردم پایین و تو اشپز خونه مشغول درس خوندن شدم و برای غذا هم قیمه گذاشتم.اینکه غذاپختن رو خیلی خوب بلد بودم یه دردم میخورد.

***

اینبار نزدیکیای ساعت ۱۰ صدای انداختن کلید توی درو شنیدم.یه لحظه ترسیدم ولی به خودم نهیب زدم که نبایدجا بزنم . از جام بلند شدم.وارد خونه که شد حس میکنم از فرط خستگی روبه جسد شدن میره…با اینکه دل خوشی ازش نداشتم ولی خوب جوون مردم واسه چی بمیره الکی؟سلام کردم و مثل همیشه دیگه…

رفت مستقیم طبقه ی بالا.یاد اتفاق دیشب افتادم و حس بدی بهم دست داد.و دستمو 

ذاشتم روی گردنم.خوب نامرد چرا میزنی عاخه؟؟؟حالا من ۴ تا مینی لیچار از رو عصبانیت بارت کردم….

میز شام رو چیدم.ایندفعه بیشتر زعفرون زده بودم.بعد از ۳ ربع بازهم حوله به سر نشست پشت میز شام.چه قدر خوبه که حرف نمیزنه هاااا

منم دوباره نشستم پشت میز توی اشپزخونه و شروع به خوندن عربی کردم.یه چند دقیقه ای فقط صدای قاشق و چنگال میومد اما بعد گوشیش زنگ خورد. اول صداشو نمیشنیدم . توجهی هم نکردم.اما بعد یهو صدای عربده ی گوش خراشش از جا پروندم.

-تو غلط میکنی ……..خفه شو……..اسم بابای منو نیار تو شلوارتم نمیتونی دربیاری پدر من که جای خود داره …..

یهو صدای شکستن تعداد زیادی ظرف اومد.فکرکنم از بیخ سفره رو کشیده بود.منم همونطور مبهوت فقط سرجام نشسته بودم و هیچ کاری نمیکردم.

یه چندتا فحش و تهدید دیگه هم حواله ی مخاطب شد و بعد دیگه فکر کنم قطع کرد ولی من درهمون حالت باقی مونده بودن.صدای قدمای محکمشو که شنیدم ترس برم داشت.اومد تو اشپزخونه.چشاش به خون نشسته بود. نگاه مات و مظلومانه امو بهش دوختم.

-چیه اینجا نشستی عین مرغی که میدونه قراره بشه ناگت نگام میکنی؟؟؟علاوه بر عقل نکنه گوشم نداری ؟نشنیدی صدای شکستن ظرفا رو؟

سریع از جام بلند شدم .وقت کل کل باهاشو نداشتم و الان هم اصلا موقعیت خوبی نبود.از کنارش رد شدم و رفتم تو هال . نگاهی به ظرفا انداختم.خداروشکر دمپایی پام بود.قشنگ تک تک ظرفا رو از بین برده بود پسره ی عصبی…

عاقا به این همه ظرفی که من باید جمع کنم و سنگارو تمیز کنم و چربی بگیرم و اوووف فکرنکردی که خصلتته….ولی خوب چرا اینهمه ظرف گرون قیمت رو ترکوندی عاخه؟اول تکه های بزرگ رو جمع کردم.همونطور که داشت میرفت بالا بلند گفت:((داری اونا رو جمع میکنی به پا…))

متعجب نگاهش کردم.فکرکنم فهمید چون برگشت و دوباره گفت:((حوصله پرستاری ندارم وقتمم بیشتر از اینا ارزش داره ….اینا رو گفتم صرفا جهت اینکه خوشحال نشی….))

حرصم گرفت.فکر کرده کیه….ولی خداییش تو دلم هم دیگه جرات نداشتم بهش فحش بدم با اون بلایی که سرم اورده بود و نزدیک بود بیاره.

نیم ساعت فقط داشتم گندکاری اقا رو سامون میدادم و توی این نیم ساعت ذهنم فقط درگیر یه چیز شده بود….من چه طوری باید اون کاراشو جبران کنم؟